هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸
#65

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- خوب حالا شرط های تو چیه بوقی؟

- معدب باش بلاتریکس! من یه معجونی دارم که در عرض بیست دقیقه تمام موها رو میریزه و رشدشونو قطع میکنه اما شرط دادنش: شما مرگخوارا دیگه یه طلسم نابخشودنی هم از چوبدستی تون خارج نمیکنید باید پیمان ناگسستنی ببندید! قیمت معجون: 50 گالیون!

- چی؟

- برو بابا ریش دراز مگه فقط تو میتونی موهارو بریزی؟ میریم یه جای دیگه!

- بفرمایید! اگه میخواید تشریف ببرید! فقط اگر رفتید و پیدا نکردید اون وقت شرط من میشه شما مرگخوارا حق استفاده از چوبدستیتون برای هیچ جادوی سیاهی رو ندارید و قیمت معجونم میشه 150 گالیون

- برو بابا! ما پیدا میکنیم!
مرگخوارها از در خارج شدند و شروع به گشتن کردند.

فردای آنروز

- پیدا نکردید؟ پیــــــــــدا نکردیـــــــــــد؟ پیــــــــــدا نکردیـــــــــــد؟

- نه مای لرد! فقط محفلی ها معجونشو داشتن!

- خوب چرا نگرفتید

- خوب اونا شرط داشتن مای لرد!

- چه شرطی؟

- مرگخوارا حق استفاده از چوبدستیشون برای هیچ جادوی سیاهی رو ندارند و تازه 150 گالیون قیمت معجونه!

- خوب شرطو قبول کنید بزنید زیرش!

- گفتن باید پیمان ناگسستنی ببندیم ارباب!

-

چند لحظه بعد مورفین گفت: من یه فکری دارم دایی ژون!
ولدمورت گه بار دیگر موهایش تا پایین پایش میرسید گفت: چه فکری مورفین؟
مورفین سیگارش را لای موها که تا 1 متر خانه را فرا گرفته بود انداخت و سیگار جدیدی روشن کرد و گفت: خوب اینا برن پیمان ناگششتنی ببندن بعد که معجونو گرفتن چوبدشتیاشونو عوژ کنن! اون وقت میتونن طلشم نابخشودنی بژنن! تاژه همون جا ریش دراژم بی هوش میکنن پول نمیدن!
تمام افراد داخل خانه نگاهیی مانند به مورفین انداختند و سپس به لرد نگریستند!
- تو چرا توی این سوژه مغز متفکر شدی دایی؟
- کارگردان بهم ژنش مرغوب داده دایی ژون!
- فورا کاری رو که مورفین گفت بکنید!


مرگخوار ها فورا چوبدستی هایشان را با هم عوض کردند و به ساختمان محفلی ها آپارات کردند.
مرگخوارها به نوبت وارد شدند و به دفتر رئیس رفتند. دامبلدور که داشت چرت میزد با دیدن آن ها نیشش باز شد و از جایش بلند شد.
- روز به خیر، کاری داشتید
- اومدیم معجون بخریم!
- اوه بله!
دامبلدور دست در کشو کرد و بطری کوچکی بیرون آورد. روی بطری نوشته بود: معجون ضد ریزش موی اسنیپ!
- اسنیپ
مرگخوارها بدون گفتن یک کلمه آپارات کردند و دامبلدور را تنها گذاشتند.
دامبلدور فورا فریاد زد: دیگه معجون بهتون نمیفروشم ها!

مرگخوار ها یکی پس از دیگری وارد شدند.
خانه 1.5 متر پر از مو شده بود. لرد چند تار مو که در دهانش رفته بود را تف کرد و باخوشحالی پرسید: گرفتید؟
- نه مای لرد! لازم نبود این کارو بکنیم که به دردسر بیفتیم! اون معجون ساخت اسنیپه! خودمون ازش میگیریم!
- اسنیپ؟ الان کجاست؟

.
.
.


ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۴ ۲۱:۵۴:۳۴

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸
#64

برتا جورکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
بلا در حالی که جیغ می زد، گفت:
-چوب دستی هامونو بدین. اگه جرات دارین اونارو بهمون پس بدین تا با هم دوئل کنیم.
پرسی که کنار بلا نشسته بود با صدای بلند گفت:
-می شه کمتر تکون بخوری؟ اون موهای وزوزیت رفته تو دهنم. اه!
بلاتریکس با خشم به پرسی نگاه کرد.
-چطور جرات می کنی با من اینجوری صحبت کنی؟ کروشیو!
-فعلاً که چوبدستی نداری که بخوای باهاش منو شکنجه بدی. پس بشین سر جاتو این قدر حرف نزن.

ایوان که تا آن لحظه حرفی نزده بود، با صدای آهسته ای گفت:
-میشه بس کنین؟ فعلاً مسئله ی مهمتری وجود داره که سرش با هم بحث کنیم. باید اول بفهمیم اینا کین و مارو کجا میبرن.
بلا، شانه هایش را بالا انداخت و پرسی پشتش را به او کرد. ایوان هم با صدای بلند پرسید:
-ببخشید آقایون محترم. می تونم بپرسم دارین مارو کجا می برین؟
یکی از شنل پوش ها که هیکل بزرگتری داشت، پاسخ داد:
-بزودی می فهمین. الانم اون دوتا رو ساکت کن تا اعصاب منو از این بیشتر خورد نکردن.
پرسی و بلا که دوباره دعوا را از سر گرفته بودند، ساکت شدند.

چند مین بعد

با توقف استیشن، سه مرد شنل پوش دیگر در را باز کردند و هرکدام یکی از مرگخواران را گرفتند. یکی از آنها با چوبدستی اش وردی را روی بلا اجرا کرد تا دیگر غر نزند. به همین دلیل پرسی گفت:
-خدا عمرت بده. راحتمون کردی. اگه دوست داری می تونی بیای دفتر توجیهات جبران کنم. البته الان چون ماه رمضونه ساعت کاریمون تغییر کرده. قبلش حتماً یه زنگ بزن.
مردی که پرسی را گرفته بود، اورا نیز ساکت کرد.

وقتی که چشم های مرگخواران به سیاهی عادت کرد، توانستند عمارت پنج طبقه ای را ببینند. نمای آن مشکی رنگ بود و تابلوی بزرگی بدین شرح روی آن نصب شده بود:
مرکز اطلاع رسانی موی جادوگری


همین که وارد مرکز مو شدند، جادوگر قد بلندی که ردای رسمی پوشیده بود، به سمت آنها آمد و با لحن خشکی گفت:
-احتمالاض تا الان فهمیدین که اینجا کجاست. الان شما رو پیش رئیس این مرکز می بریم تا براتون توضیح بده ما اینجا چیکار میکنیم.
سپس به جادوگران شنل پوش اشاره ای کرد و آنها طلسم اجرا شده روی پرسی و بلا را خنثی کردند.

چند مین بعد-دفتر رئیس

ابتدا بلا و ایوان وارد شدند و به محض وارد شدن پرسی، در پشت سر آنها بسته شد. هرکدام روی یکی از صنذلی ها نشستند و به اطرافشان نگاه کردند. در همین هنگام در باز شد و دامبلدور در حالی که به 3 مرگخوار لبخند میزد، وارد شد. چند قدم بلند برداشت و پشت میزش نشست. بلا که از دیدن او متعجب شده بود، گفت:
تو اینجا چیکار میکنی؟
دامبلدور دستی در ریش هایش کشید و با آرامش گفت:
-به مرکز اطلاع رسانی موی جادوگری خوش اومدین. اینجا توسط محفلی ها اداره میشه و احتمالاً تا الان فهمیدین که رئیسش من هستم. ما متوجه شدیم که مشکلی برای موهای تام به وجود اومده. ما می تونیم بهتون کمک کنیم ولی چند تا شرط داریم.
همین که بلا خواست حرف بزند، دامبلدور دستش را بالا آورد و ادامه داد:
-من به خوبی میدونم که اگه شما بدون راه حل برگردین چه بلایی سرتون میاد. پس به نفعتونه که به حرفای من کن گوش بدین.


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۴ ۱۷:۴۹:۲۵


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸
#63

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۳۱ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 806
آفلاین
خلاصه سوژه :

لرد هوس مودار شدن میکنه. مرگخواران بعد جستجوی بسیار سالن کاشت موی ریگولوس بلک رو پیدا میکنن. داروی تجویزی ریگولوس، باعث رشد بدون توقف مو های لرد شده و مشکلات بسیاری رو بوجود میاره. ایوان و بلاتریکس و پرسی سراسیمه راهی مغازه میشن تا داروی ضد رشد مو های لرد رو بگیرن. اما ریگولوس به اونا میگه که ساخت این دارو به مدت دو ماه طول میکشه...



ایوان چینی به ابرو انداخت و گفت : امم... زود تر نمیشه یعنی؟
- نه
هر سه مرگخوار با یاس فراوان از مغازه خارج شدند. در راه بلاتریکس مدام به اطراف گکروشیو ارسال میکرد و پرسی نیز همچنان در توهم فانتزی ریگولوس به سر میبرد. تا اینه بالاخره ایوان سکوت را شکست : تو این دوماه باید چکار کنیم؟


پرسی در حالی که هاله ای از قلب های کوچک دور سرش حلقه زده بودند گفت : میتونیم بریم یه متخصص دیگه پیدا کنیم!هوم؟
بلا با بیحوصلگی گفت : همین یکی رو 2 روز گشتیم تا پیدا کردیم!
در همین لحظه نگاه ایوان به گوشه ای از خیابان افتاد. به سرعت به سمت جوب آب رفته و کاغذ نیمه خیسی را از درون آن بیرون کشید. روی کاغذ نوشته بود :


کاشت مو، برداشت مو، کلیه امور مربوط به مو را از ما بخواهید.





پرسی با لحن خاصی گفت : اووووه عکسش چه بیناموسیه، کاش نریم اینجا
بلا : فایده نداره باب، بیا بریم.
هنوز حرف بلاتریکس تمام نشده بود که نوشته های جدیدی روی کاغذ ظاهر شدند...




سیستم هوشمند مرکز اطلاع رسانی موی جادوگران

از ورود شما متشکریم ایوان روزیه
لطفا منتظر بمانید...



سه مرگخوار :
در میان بهت مرگخواران، استیشن سیاهرنگی از راه رسید. همین که به خود آمدند، سه مرد قوی هیکل آنها را به درون استیشن پرتاب کردند...


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸
#62

جینی ویزلی old4


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۴ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۰ پنجشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
بلا با ترس و لرز گفت:آخه...چیزه ارباب...خب نمیشه که...

-کروشیو!چه طوری جرات میکنی به من بگی نمیشه.همون طوری که تونستم مو دربیارم میتونم دوباره کچل بشم!

پرسی با من و من گفت:ح...حق با شماست ارباب!

-خب پس همین الان میرید پیش اون آرایشگر احمق و ازش یه دارو برای کچلی میگیرید.

مرگخوارا به سمت مغازه ی ریگولوس راه افتادن نزدیکیای در مغازه بلا به پرسی گفت:لازم نکرده تو بیای!دوباره غش میکنی میفتی رو دستمون!

-نه!قول میدم غش نکنم.

مرگخوارا وارد مغازه شدن.به محض بستن در بلا فریاد زد:آهای ریگولوس همین الان بیا اینجا و...

ولی نتونست بقیه ی حرفشو ادامه بده چون ریگولوس جلوش ظاهر شد و تابی به موهاش داد.پرسی تعادلش رو از دست داد ولی خیلی خودشو کنترل کرد تا روی زمین نیفته و تا حدودی هم موفق شد.

ریگولوس گفت:کاری با من داشتین؟

ایوان:آره...

- بگو دیگه خفم کردی!

-خیله خب میدونی رشد موی ارباب متوقف نمیشه.

-خیلی خوبه نه؟اختراع خودمه!

-نه اصلا خوب نیس.

-اوا چرا؟

-چون ارباب دیگه خسته شده.مو تمام خونه رو ورداشته.بهمون گفت بیایم اینجا و یه دارو ازت بگیریم تا دوباره مثه قبل کچل بشه.
میدونی دیگه ابهت سابقشو نداره!

-همه مردم آرزوشونه اینقدر مو داشته باشن ولی خب چون دستور لرده باشه ببینم چی کارش میکنم.

پرسی پرسید:منظورت چیه؟خب دارو ور دار بیار دیگه.

ریگولوس نگاهی به پرسی انداخت و گفت:خب الان که نمیشه پسر جون.

-چرا؟

-چون داروی کچلی ندارم

بلا گفت:خب بساز!

-باشه برید هر وقت آماده شد واستون جغد میفرستم.

مرگخوارا به هم نگاه کردن و با هم پرسیدن:کی آماده میشه؟

ریگولوس با خونسردی نگاهی به ناخن هاش کرد و گفت:خب تا معجون بخواد جا بیفته حدود...

-

-... دو ماه طول میکشه.

پرسی غش کرد و روی زمین افتاد.

....


[b][color=FF0000]قدم قدم تا روشنايي


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۳:۵۴ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸
#61

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
لرد میره پایین و تابی به موهای دم اسبیش میده و قند توی دل همه ی مرگخوارا آب میکنه.
بلاتریکس با خودشیرینی میاد و میگه: وای این موهای پریشون چه قد بهتون میاد لرد! خیلی دلربا شدید
لرد نگاه خشمگینی به بلاتریکس میکنه و پس از تاب دادن دوباره موهاش به بلاتریکس میگه: این مو ها پریشونه بوقی بی سواد؟ موهای من دم اسبی! تازه همین جوریش که تو روزی 40 بار از من خواستگاری میکنی وای به حال الان که دلربا شدم
مرگخواران به لرد: و سپس به بلاتریکس:

لرد جلوی آینه میره و چند دقیقه از زوایای مختلف به موهاش نگاه میکنه. لرد درحالی که موهاش به بالای زانوش رسیده بود میگه: عجب جیـــگــــری شدم ها! حالا نوبت ریشه
مرگخوار ها نگاهی به صورت به لرد میکنند و به سالازار پناه میبرند!
- پناه بر سالازار! یا لرد شما ریش میخواین؟
- شوخی کردم دیوونه! شما ها جنبه شوخی اربابتونم ندارید مرگ بر هر چی ریش دراز بوقیه!
- بیش باد

بلاتریکس که برای دومین بار ضایع شده بود با غضب به بقیه نگاه میکنه و چند تا کروشیو میفرسته.
لرد با تعجب به موهاش که حالا تا پایین پاهاش رسیده بودند میکنه و میگه: پناه بر سالازار! این موها چرا رشدشون تموم نمیشه؟
ایوان و بلا نگاهی مانند به هم میکنند اما به روی خود نمی آورند و ساکت مینشینند.

یک ساعت بعد

اکنون موهای لرد دو متر بلند تر از قدش بودند.
لرد از شدت عصبانیت همه افراد خانه را 4 دور کروشیو کرد و سپس گفت: یه فکری بکنید
- من یه فکری دارم دایی ژون!
- چه فکری؟
- یه نفر اشتخدام کن بیشت و چهار شاعت قیچی به دشت وایشه همین طوری موهاتو هی کوتاه کنه!
- بالاخره مغزت کار کردا مورفین!
- قابل دایی ژونمو نداره!
- حالا که این فکر خوبو کردی خودتم این کارو قبول میکنی!
- من؟ قبوله! به ما که ماموریت نمیدی اقلا یه کار داشته باشیم این موادو بتونیم ترکش کنیم!
مورفین سیگار بر لب (سیگار بود یا چیز دیگه مرلین میدونه) یه قیچی برمیداره و میره پشت سر لرد و مشغول میشه!

یک ربع بعد

- غلط کردم! خفه شدم از این بوی دود! اینو از من دور کنید! یکی دیگه این کارو بکنه.
- میخواید یه آگهی استخدام تو پیام امروز بدیم لرد؟
لرد که از بوی دود خفه شده بود گفت: فورا این کارو بکنید! فقط باید آگهی تمام صفحه باشه! اونم صفحه اول! کلاس لرد صفحه اوله!
- خرجش 50 گالیونه ارباب!
- بدین خوب.

فردا صبح اولین مراجعه کننده استخدام شد.

5 روز بعد

سراسر خانه ریدل پر از مو شده بود! مرگخواران لابلای موهای لرد شنا میکردند. لرد که دیگر خسته شده بود فریاد زد: من دیگه مو نمیخوام

.
.
.


ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۴ ۵:۰۵:۲۷

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#60

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۴ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۷ چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰
از جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 167
آفلاین
فردای اون روز
سالن آرایشی کاشت مو برای جادوگران

ایوان و بلاتریکس و پرسی وارد میشن و یه نگاهی به اطراف می کنن.
بلاتریکس: کروشیو!؟
صدایی از یه اتاق دیگه میاد: بعله،الان میام خدمتتون.

بعد از گذشت چند دقیقه،در اتاق باز میشه و
پرسی از هوش میره!

ریگولوس که همینطوریش کلی خوشتیپ و جذاب و سفید و اینا بوده، کلی هم به خودش توی ارایشگاه رسیده بود و دیگه بقیه ملتم از بی ذوقیشون بوده که هنوز سرپا بودن! وارد میشه.
ریگولوس به ایوان و بلاتریکس که دهنشون باز مونده نیگا میکنه: خوشتپیم نه؟!خودم میدونم! خوب برای شما چی کار می تونم بکنم!؟البته شما( به بلاتریکس اشاره میکنه) باید بری موسسه ژنتیکی! اینجا از من کاری بر نمیاد!
بلاتریکس میاد یه کروشیو بگه که ریگولوس رلفشو یه تاب میده و چوب دستی از دستش میفته!
ایوان: شد ما یه جا بریم تو نباشی؟!
ریگولوس: خوب کار غیرت مرده! منم اصیل زاده ام و اهل غیرت و اینا!
بلاتریکس در گوش ایوان: بگیم بهش یعنی؟
ریگولوس برای جذب مشتری، یه تاب به زلف شهلاش میده و پرسی که داشته به هوش میومده بازم از هوش میره.
ایوان: اره بابا، تو زلفو نیگا کن!(ریگولوس همینطوری داره کله شو پیچ و تاب میده) خودتم با این موی وزوزی که داری، بد نیست یه امتحانی بکنی!
بلاتریکس: کروشیو!
ریگولوس همینطوری که داره کله شو پیچ و تاب میده: خوب چی شد، سرم گیچ رفت! زود باشید دیگه!
بلاتریکس: ببین ریگولوس، لرد سیاه تصمیم داره مو بکاره!
ریگولوس: خوب باشه، مشکلی نیست، خیلی راحته! من براتون یه نسخه می پیچم! از این استفاده کنن برای یک شب! همه چی حله!
بعد هم میره پشت میز و تند و تند یه چیزایی می نویسه و میاره میده به بلاتریکس و می گه: اون یارو پسر غشیه رو هم با خودتون ببرید.
بلاتریکس و ایوان نسخه رو میگیرن و پرسی رو میزارن رو کولشونو از در میرن بیرون.

-----خونه ریدل ها
لرد: همین یعنی امشب بزنم حله؟
بلاتریکس: اوه ارباب..چقدر شما جذابید
لرد: تو خودت هیکلت مسخره اس! منو مسخره می کنی؟
بلاتریکس اوهو اوهو اوهو میکنه و از در میره بیرون تا یکیو کروشیو کنه
لرد شب خوشحال از اون معحون میماله به کله شو و میخوابه

---- فردا صبح
لرد از خواب بلند میشه و دست میکشه به کله اش و می بینه کلی مو داره، می دوه جلو آینه و می بینه زلف داره تا کمرش! و همینطوری داره دقیقه به دقیقه رشد می کنه...
لرد موهاشو دم اسبی می کنه و میره پایین...


ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳ ۲۳:۰۳:۲۴

Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#59

دراکو  مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
از دحام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 117
آفلاین
[spoiler=خلاصه داستان]لرد سیاه که از نداشتن مو به تنگ آمده،مرگخوارانش را برای گرفتن ریش دامبلدور به خارج خانه ریدل میفرستد.مرگخواران تصمیم میگیرن تا با گفتن این حرف که "لرد سیاه دارد میمیرد" دامبلدور را قانع کنند تا ریشش را به آن ها بدهد.در همین حین دامبلدور ریشش را میزند و آن را درسته درون چاه فاضلاب می اندازد.بعد از گفتن این خبر به لرد،او شدیدا عصبانی میشود اما ورود یکی از مرگخواران ارباب(بتی) که دگرگون نماست تصمیم او را عوض میکند و میخواهد که موهایی دو رنگ (زمینه مشکی و مش قرمز) داشته باشد.در حال حاضر مرگخواران دنبال بهترین شفا دهنده ای میگردند که بتواند برای ارباب مو بکارد.[/spoiler]

بتی،ایوان،بلاتریکس،پرسی و بقیه مرگخواران کف زمین سالن ریدل نشستند شماره های مختلفِ مجلاتِ "سلامت جادویی"، "شفاگران"،"مرلین شفات بده" و "پیام امروز" را ورق میزنند.
- اینجارو ببینید.سالن آرایش و پیرایش عروس با حضور شفاگران مجرب!
پرسی با شنیدن این خبر مجله اش را رها کرد و گفت: مرلین قسمت کنه عروس شه ارباب...کجا هست حالا؟
- کروشیو!خجالت بکش پرسی.دیگه نبینم از این حرفا درمورد ارباب بزنی.بچه ها...این یکی بینی هم عمل میکنه.اگه ارباب مثل جوونی هاشون یه بینی قلمی داشتن...
پرسی:

اتاق لردسیاه

ارباب پشت کامپیوتر مشنگی نشسته و مدام مدل موهای مختلف را روی عکسش امتحان میکرد.
- سیخ سیخی؟تیفوسی؟فکل دار...فرق وسط...نجینی تو چی میگی؟
نجینی:

سالن خانه ریدل – چهار ساعت بعد

نور کمی خانه را روشن کرده بود.بعد از گذشت چند ساعت هنوز صدای خش خش ورق زدن مجلات در سالن شنیده میشد. بیشتر مرگخوار ها روی مجله ها خوابیده بودند.تنها بلاتریکس و ایوان مانده که زیر نور چوبدستی درحال جست و جوی شفاگری خبره به سر میبردند.
ایوان خمیازه بلند و طولانی کشید و گفت:بلا...من دیگه خسته شدم.نمیشه فردا ادامه بدیم؟
- لرد سیاه دستور دادن همین امشب!ایوان!خودشه.نوشته:سالن آرایشی کاشت مو برای جادوگران.شعار ما این است،آنقدر مو در آورید تا خسته شوید!
ایوان با تعجب نگاهی به بلاتریکس انداخت و گفت:ما که نمیخوایم ارباب رو خسته کنیم؟
- بابا این فقط شعارِ!مخصوص جادوگران هم هست.این جوری دیگه به ارباب انگ ساحره بودن نمیزنن...فردا میریم اینجا.


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳ ۲۱:۳۲:۱۵

منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#58

بتی  بریسویت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۹ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۴:۳۴ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۸
از بین سؤالام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 63
آفلاین
صدای جیغ بلا همه جا رو در برگرفت . در همین موقع فردی که تازه از سفر اومده بود و چمدان هایش رو بر روی زمین گذاشته بود، این صدای جیغ رو علامت هشدار فرض کرد و به طرف منبع صدا دوید.چون بلا در سه صورت همچنین جیغی می کشید ،زیر شکنجه ی لرد سیاه ،اگر کسی موهاشو می کشید(که معمولا این فرد بارتی بود) و یا محفل حمله کرده بود و این جیغ قبل از مرگش بود.

فرد در را باز کرد و همه ی مرگخوار ها رو در حالی که بر روی زمین از درد به خود می پیچیدند دید. و وقتی لرد سیاه رو بالا سرشون دید خیالش راحت شد.اما لرد سیاه در همون موقع چوبدستیش رو به طرف اون گرفته بود که ورد مرگ رو روانه او کند که فرد علتش رو دریافت و سریعا گفت: ارباب منم بتی، یادتون رفته دگرگون نمام !

و سریعا علامت مرگخواری روی دستشو نشون داد. ارباب یک کروشیو نثار او کرد و گفت: ارباب همه چی یادشه فقط نمی خواد ریسک بکنه. در ضمن با هیچ شکل دیگه ای به جز شکل اصلیت حق نداری بیای تو.

سپس لرد دوباره بر روی صندلیش نشست و موهای قبلی بتی(تا بتی خودش رو جمع و جور کرد دوباره شکل اولش شد)نظرش رو عوض کرده بود به همین خاطر گفت: با همه ی شمام من مو می خوام. (قبل از این که ایوان اجازه ی حرف زدن بگیره سریع ادامه داد)لازم نیست برید اون موی گندیده ی اون فسیل رو از فاضلاب برام بیارین . اربابتون نظرش عوض شده .من موهای دو رنگ می خوام که زمینش مشکی باشه و کمی هم مش های قرمز داشته باشه.

مرگخوارا:

بلا گفت: موهای یک دگرگون نما برای این کار ممکنه خوب باشه !(و چشم غره ای از بتی دریافت کرد)

- نه بلا اونا بعد از کنده شدن خاصیت خودشونو از دست می دن.در ضمن لردسیاه موهای مرگخوارها شو نمی خواد.(و با گفتن این حرف از پیشنهاد دوم بلا در مورد موهای وزوزی خودش هم جلوگیری کرد)

بتی سریع به سراغ چمدون هاش رفت و با تعداد زیادی مجله باز گشت و گفت: ارباب توی اینا پر از آگهی های شفادهنده هایی که انواع مو با رشد در دم دارن رو می تونید ببینید. و از لا به لای اینا هم می تونید مدلی که می خواید رو انتخاب کنید.من اینا رو از جایی که رفتم آوردم کاملا جدیدا.

- خیله خب ارباب حوصله زیاد نداره بهترین شفا دهنده رو انتخاب کنید.مدل های مو هم بده نجینی و من ازشون یکی انتخاب کنیم.فعلا مرخصید.


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳ ۱۹:۳۷:۰۷

این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#57

جینی ویزلی old4


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۴ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۰ پنجشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
در خانه ی گریمولد

مورگانا به جیمز گفت:پس پروفسور دامبلدور کجاست؟

جیمز نگاه مشکوکی به مورگانا انداخت و گفت:چی شده اینقدر مودب شدی؟

مورگانا جواب داد:من همیشه احترام خاصی برای جناب دامبلدور قائل بودم

جیمز:تو اتاقشه الان میاد

دو ساعت بعد

مورگانا گفت:پس چرا نیومد این مرت...ایشون؟

جیمز:

دالاهوف:حب توچه یار با وفایی هستی؟برو ببین چرا نیومد دیگه!

جیمز با بی میلی به سمت اتاق دامبلدور رفت و در زد و گفت:قربان نمیخواین بیاین؟

دامبلدور از پشت در جواب داد:آخه...چیزه...من خجالت میکشم!

مورگانا که دیگه حوصله ش سر رفته بود از جاش بلند شد و کنار جیمز ایستاد و گفت:قربان خدمت رسیده بودیم بگیم لرد حالشون بده و ما امیدی به زنده بودن ایشون نداریم.قربان...

دامبلدور با عجله درو باز کرد و گفت:چی؟گفتی ولدی داره میمیره؟

مورگانا که با دیدن قیافه ی بدون ریش دامبلدور هم تعجب کرده بود و هم عصبانی شده بود فریاد زد:مرتیکه الاغ این چه کاری بود که تو کردی آخه؟

دامبلدور که تازه یادش افتاده بود همه قیافه ی بدون ریششو دیدن پرید تو اتاق و درو بست.

مرگخوارا با سرعت از خانه ی گریمولد خارج شدن و درو به هم کوبیدن جیمز با تعجب سر جاش حشکش زده بود.

اتاق لرد

دالاهوف گفت:مای لرد ما تو راه بودیم که به این فکر افتادیم که موی دامبلدور وز وزیه وابهت شما رو میاره پایین

بلا گفت:تازه سفیده و سنتونم بالا نشون میده.

ولدمورت فریادی زد و گفت:من فقط مو های دامبلدورو میخوام شما هم بهتره بهانه نیارین بگین چی شد؟

مورگانا گفت:چیز خاصی که نشده ارباب!فقط...

-فقط چی؟

مرگخوار ها بهم نگاه کردن تا ببینن کی جرات گفتن حقیقت رو داره دست آخر بلا گفت:دامبلدور ریشاشو زده ارباب

...


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳ ۱۴:۵۵:۳۳

[b][color=FF0000]قدم قدم تا روشنايي


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#56

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد...


همه ساعاتی را به فکر کردن گزراندند تا اینکه مورگانا گفت:خب می تونیم از یکی دیگه مو بکنیم بعد بریم بزنیمش تو حنا تا سفید بشه بعد...

مرگخواران:

بلاتریکس به مورگانا گفت:بسه دیگه...خب ما دو راه داریم...یک:بریم بریزیم تو خونه ی گریمولد و دامبلدور رو بی ریش کنیم و با ریشش برگردیم ...دو:حمله کنیم و ریش دامبلدور رو بکنیم و برگردیم...خوبه؟

دالاهوف گفت:نه نه نه نه....این درست نیست.من میگم بریم با دامبلدور حرف بزنیم.بگیم لردمون غمگین شده...یگیم داره میمیره...شاید دلش به رحم اومد.

-حالا مگه لرد داره واقعا میمیره؟

-نه.ولی می تونیم دروغ بگیم...یا می تونیم کار های دیگه هم بکنیم...بچه بیشتر فکر کنین.


در خانه ی گریمولد!

دامبلدور داشت جلوی آینه ریش خود را بررسی می کرد.سپس به جیمز گفت:بزنمشون؟دلم نمیاد...

جبمر گفت:آره...ریشاتونو بزنین.

دامبلدور برای تغییر و تحول در چهره اش ریش هایش را زد و به درون چاه فاضلاب انداخت.(از راه طرف شویی )

در همان هنگام_مرگخواران در نزدیکی های خانه ی گریمولد تصمیم گرفتند نقشه را اجرا کنند.غافل از اینکه دامبلدور ریش نداشت!

نویسنده:

کارگردان:چرا می خندی؟

-همین جوری آخه مرگخوارا ضایه میشن...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.