هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۹:۳۲ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲
#26

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
خانه ی ریدل ها

الفیاس و باود در شکل اوری و مکنر جلوی ولدمورت زانو زده اند؛

-اوری، مکنر ... مرگخواران من .... علت تاخیرتون چی بود؟

-قـ..قـ..قـربان... مـ..ما همه جارو گشتیم و ...

- صبر کن ... لوسیوس همه ی مرگخوارای دیگه رو از این اتا ق ببر بیرون و اگه بفهمم کسی استراق سمع می کنه...

لوسیوس به مرگخوار های حاضر اشاره می کند و همه خارج می شوند. ولدمورت چند قدم جلو می آید...باود و الفیاس نفسشان تقریبا بند آمده بود و قدرت حرکت نداشتند... ولدمورت می گوید:

- باود! الفیس! دوستان من...

- تـ..تو تو میدونی...؟

- من ولدمورت نیستم... خودمو معرفی می کنم:الستور مودی!

- امکان نداره! یعنی تو این مرگخوارا رو جمع کردی و خودتو بشکل ولدمورت درآوردی تا به محفل حمله کنی؟!

- نه! من خودمو به شکل ولدمورت در نیاوردم! چون تام کچله و نمی تونستم از معجون مرکب استفاده کنم! خودمو بشکل یکی از مرگ خوارا در آوردم... که لرد کثیف (!) بهم گفت:«دالاهوف ... باید برای کاری به هاگوارتز برم...می خوام تو رو بشکل خودم در بیارم ... تو باید کاری کنی که مرگ خوارا فکر کنن تو منی تا اگه محفلی ها حمله کردن عدم حضور من باعث تضعیف روحیه ی اونا نشه »...

-تو مردی...

-حالا که می بینی زنده ام

باود هنوز ظنین بود اما الفیاس با ذوق گفت:

- این عالیه ... من می تونم پشت در وایستم و تو یکی یکی مرگخوارا رو صدا می کنی و من...

الستور: نه! ما هیچوقت از پشت کسی رو طلسم نمی کنیم! هیچ وقت!

باود: خودشه! حالا مطمئن شدم که تو چشم باباقوری خودمونی!

و الستور را در آغوش می گیرد...

الفیاس: حالا وقت ابراز احساسات نیست... هر لحظه ممکنه محفلی ها که بیرون کمین کردن لو برن یا الستور بشکل اصلیش در بیاد...

- الفیاس...باود...خودتونو روی زمین ولو کنین...مثلا که شکنجه شدین...

-...آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــ... سرورم سرورم... غلط کردم! ...

- لوسیوس بیا داخل

- سـرورم... عفو کنید ... عفو کنید

لوسیوس: قربان اینا رو ببرم؟

- نه لوسیوس! زانو بزن! که می خوای علیه من شورش کنی هان؟!(و لوسیوس را خلع سلاح می کند)

-نه قربان! به هرپوی کثیف قسم که من همون خادم وفادارتونم( و چشم غره ای به مکنر می رود)

-دروغگو!بگو همدست هات کیا بودن تا نکشتمت!

- سرورم... من کاری نکردم که همدستی هم داشته باشم!

-به سرورت دروغ می گی! آوادا...

- باشه می گم .. می گم ...

- زودتر...

-بــ..بــ..بلاتریکس...و پـ .. پیتر.

- بلاتریکس! اون که همیشه دست راست من بوده!

و نعره می زند: بـــــــلـا...!

بلاتریکس وارد می شود...

-بله سرورم...؟

- می خوام ترتیبی بدم تا تو و پیتر و لوسیوس با هم دوئل سه نفره کنین... هر کس دو نفر دیگه رو کشت عفو می شه...

-سرورم...مگه من چی کار کردم که عفو بشم؟

- می تونی از لوسیوس بپرسی... ضمنا... اوری!مکنر! به گشت زنی تون ادامه بدین...احتمالا چندتا از طرفدارام هم اون بیرون منتظرتونن... بگین بیان تو تا با مرگخوارام آشنا بشن!

تالار اسرار شماره ی 2 - درهمان حال

ولدمورت و دامبلدور هنوز مشغول نبردند ... اطرافشان را هاله ای فرا گرفته که باعث می شود مینروا و سورس بسختی آلبوس و ولدمورت را ببینند یا صدایشان را بشنوند...

آلبوس تلاش می کند تا چیزی به مینروا و سورس بگوید اما ولدمورت هاله ی اطرافشان را غلیظ و غلیظ تر می کند...

دامبلدور: مینروا .... زره ........ ـابودش کنیـ ... مینروا ... مواظب .... خطر ....

مینروا: خدای من ... سورس می بینی ... تام نمی خواد ما بفهمیم آلبوس چی می گه

- ولی مطمئنا داره می گه باید زره رو نابود کنیم ...

- مطمئن نیستم ... چون چیز هایی هم درباره ی خطر می گفت

مینروا بر می گردد تا اسنیپ را ببیند ولی بجای اسنیپ ...

- سورس ... خدای من ... ســــــورس ...


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۳/۲۰ ۹:۵۵:۴۷
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۳/۲۰ ۱۰:۰۷:۰۷
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۳/۲۰ ۱۰:۱۱:۴۷

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


???? ??: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۱
#25

آقای باودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۴:۰۶:۵۲ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸
از جایی که نمودار ناپذیر است
گروه:
کاربران عضو
پیام: 147
آفلاین
ارتش و محفل

آواداکدورا!!!!!

-باود چرا کشتیشون بیچاره شدیم!

-چی میگی معجون مرکب پیچیده رو بیارین

آقای باود یک مو از هر مرگخوار کند و در دو لیوان معجون مرکب پیچیده انداخت.

-حالا کی این دو تا رو میخوره باود؟

- من و الفیاس دوج

- چرا شما دو تا؟؟!

-کسی مشکلی داره؟

-خب نه !!

آقای الفیاس و آقای باود نوش جان میکنند!

-الفیاس حاضری بریم؟

-البته!

آقای باود میگه:

توجه کنین یه ساعت وقت داریم که به شکلشون باشیم شما در این مدت که ما میریم داخل خونه رو محاصره کنین.ممکن ولدمورت بفهمه و ما رو در جا بکشه ولی شما باید ادامه بدین...

راستی یه گروه هم باید دیوار حفاظتی ایجاد کنه تا مشنگای اطراف آسیب نبینن

ریموس گفت:

اونش با من خوبه

-خوبه!

ابرفورث گفت:

چهار قسمت میشیم

من از سمت شرق حمله میکنم

کینگیزلی هم از سمت غرب

گروه الفیاس هم از جنوب

لوپین هم از سمت شمال بعد از ایجاد دیوار حفاظ حمله میکنه که در عقبی خونه اس و راه فرار رو میبنده

خب برید شما دو تا...

باود و الفیاس به راه افتادند که حالا اوری و مکنیر بودند

بقیه نیز گروه خود را برداشتند و رفتند




ورودی عمارت ریدل ها

-در بزن باود

-باشه

تق تق

-شما دو تا کجایین یه ساعته؟

-هیچ طبق فرمایشات لرد سیاه باید همه جا رو خوب نگاه میکردیم

- بـــــــــــــــوق شین داخل

-حرف دهنتو بفهم

لوسیوس مالفوی:

-اوری و مکنیر بیاین لرد سیاه کارتون داره به خاطر دیر اومدنتون مجازات میشین!

-اومدیـ...دیم




تالار اسرار

مک گوناگال به زره نزدیک میشه که برش داره

نه دست نزن!!!

مک گوناگال از جاش میپره

دامبلدور و اسنیپ تازه رسیدن

-آه آلبوس تو منو پاک ترسوندی

-نباید دست بزنی مطمئنا یه طلسمی داره نباید جریان انگشتر تکرار بشه

حال چوبدستیتون رو برای احتیاط در بیارین

مک گوناگال:

آلبوس چوبدستیمو نمیتونم پیدا کنم

صدایی سرد خشک و بی حالت گفت:

-نگران نباش پیش منه!

هر سه نفر به سرعت بر گشتند

آری این تام ریدل جوان بود که چوبدستی مک گوناگال در دست به دیوار تکیه داشت و لبخندی موذیانه ای بر لب داشت!!!

به تالار دوم اسرار خوش اومدین! اسنیپ با تو تسویه حساب خواهم کرد! ولی اولش با دامبلدور!

دامبلدور آهی کشید و با افسوس گفت:

منم برای مبارزه تن به تن باهات آمدم تام . یه زمونایی با یه کمد آتیش گرفته تو رو از کار بد بازمیداشتم کاش الانم میتونستم تام!حیفـــــــــــــ...

دو جادوگر جلو رفتند و طوفانی دورشان را در برگرفت...


آقای باود؟
خیلی خسته ام!!!


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱:۰۹ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۱
#24

الفیاس.دوج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۴ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1207 | خلاصه ها: 1
آفلاین
- آهای باود، داری به چی فکر میکنی؟ با تو ام؛ باااااااااود...

آبرفورث با گفتن این حرف، دستش رو جلوی آقای باود تکون میده ولی باود همچنان به مکان نامعلومی خیره شده بود. بعد از یکمی تلاش، باود به خودش میاد و با صدایی که میشد ترس رو ازش فهمید، شروع به حرف زدن می کنه:

- همتون سالم هستید؟ کسی چیزیش نشده؟ ریموس، خوبی؟ بقیه چطور؟

- هممون خوب و سالمیم باود، چه اتفاقی افتاده؟ چرا اونطوری داشتی نگاه میکردی؟

- یه لحظه فکر کردم مرگخوارا فهمیدن ما اینجاییم و دارن ما رو نابود می کنند؛ لشکر بزرگی از مرگخوارا از هر طرف بهمون حمله کرده بودند، خیلی وحشتناک بود ...

- هیـــــس... اونجا چیزی تکون خورد... .

همه ی محفلی ها با استفاده از طلسم جدید سرخوردگی شان که به لطف هرمیون، تغییراتی در اون ایجاد کرده بودند؛ در اطراف دو مرگخوار حلقه زدند.


هاگوارتز، دخمه های اسلیتیرین:


- یه کاری بکن آلبوس، تو میتونی نجاتمون بدی... .

به محض حمله کردن توده ی آب به سمت آنها، هاله ای نقره ای رنگ تمام بدن دو جادوگر را در برگرفت و آنها را از فشار آب در امان نگه داشت ولی همراه با آب به همان مسیری رفتند که مک گوناگال رفته بود.

- آلبوس، باید مینروا رو هم نجات بدیم، شدت جریان آب خیلی شدید بود، ممکنه نابودش بکنه... .

- نترس سورس، اون میدونه چی کار داره می کنه، بهش گفته بودم که امکان داره از هم جدا بشیم، میدونه چطوری باید با هم ارتباط بر قرار کنیم.


تالار اسرار:


- باید چوبدستی مو پیدا کنم و به آلبوس خبر بدم، خیلی وقته ازشون خبری نیست، احتمالا به یه مسیر دیگه هدایت شدند، باید بهشون بگـ... اوه نه، نه، نه... این چیزی بود که دنبالش بودیم. تام ریدل درون دفترچه خاطرات برای این که از ورد های هری آسیبی نبینه، اینو پوشیده بود... چرا آلبوس نفهمیده بود؟


لیتل هنگلتون، ورودی عمارت ریدل ها:


- آهای لوسیوس، به نظرت اوری و مکنیر دیر نکردن؟ قرار بود فقط یه سر برن سرکشی و بیان، خیلی وقته ازشون خبری نیست.

- چه میدونم! به من ربطی نداره؛ هر کجا باشن، پیداشون میشه. برو به کارت برس و دیگه هم مزاحم من نشو!


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۱۲/۲۸ ۱:۴۷:۰۰
دلیل ویرایش: تعویض اسم!

و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۱
#23

آقای باودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۴:۰۶:۵۲ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸
از جایی که نمودار ناپذیر است
گروه:
کاربران عضو
پیام: 147
آفلاین
قلعه هاگوارتز، دخمه های اسلیتیرین:

دامبلدور و اسنیپ و مک گوناگال به راه ادامه میدهند

ناگهان اسنیپ به خود میپیچید و از درد به زمین می افتد و دامبلدور و مک گوناگال حیران میشوند

صدایی کر کننده و هراسناک میپیچد:

هر کس به جادوی سیاه خیانت کند مجازات میشود!


دامبلدور تازه میفهمد... به یاد می آورد که چگونه ولدمورت وجود هری پاتر را تسخیر کرد...و فهمید که جادوهای سیاه در وجود اسنیپ تحمل عشق و محبت را ندارند...و آنگاه است که میفهمد آن آرامش چه بود...

آن احساس وارد وجودشان شده بود تا نگذرد کسانی که مهر و رحم دارند وارد شوند اما...

اما دیگر دیر بود ولدمورت فهمیده بود...آنها به سادگی فریب خوردند

سه نفر دوباره به صدایی گوش سپردند که مثل شرشر سیلاب بود و خود را در برابر سیلی عظیم دیدند که از چهار طرف راهشان را بسته بود

دامبلدور فریاد زد فرار کنین ولی متوجه اسنیپ شد که همچنان در زمین به خود میپیچید گفت : مک گوناگال...

ولی مک گوناگال آنجا نبود و دامبلدور دید که جریان آب او را به مقصدی نا معلوم میبرد...فهمید که جایی نزدیک حفره ‌ی اسرارند ولی بی فایده بود...قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد

تا به سیلابی بپیوندد که هر لحظه به دامبلدور و اسنیپ نزدیک تر میشد تا در کام خود فرو ببرد...

ارتش و محفل

خورشید به آرامی به سمت غرب می رفت، گویی حتی خورشید نیز از دیدن اتفاقات بعدی می ترسید!

باود به سمت الفیاس میره و میگه:

الفیاس مشنگ ها رو چیکار کنیم؟

-منظورت چیه؟

-فکر نکنم نبرد بدون خسارت به مشنگا باشه نه؟

ریموس میگه:

-وقت نداریم باید فورا وارد عمل بشیم

باود:

ولی جونشون در خطره دامبلدور اگه میدونست که...

-ببین باود تا ما بخوایم مشنگا رو تخیله کنیم...

آواداکدورا !!!

ناگهان یکی از محفلی ها با جسمی خشک و بیجان به زمین می افتد

باود و لوپین که در بحث بودند حیران میشوند

یکی از مرگخوارا که تنها قادر به دیدن محفلی مرده بود میگه:

این دیگه کجا بود؟

-نمیدونم اول نا پدید بود بعد انگار خواب بود واسه همین افسونش باطل شد منم دیدم کشتمش

تق!

-به نظرم یه چیزی اونجا تکون خورد

-آره

آواداکدورا !!!

دو سه تا محفلی دیگر هم خشک و بیجان به زمین افتادند

-به نظرم یه عالمه محفلی اینجان

- ولی من فکر میکنم فقط چند تا جاسوس بودن

-بهتره مطمئن شیم

ولی باود دیگر طاقت ریز ریز شدن محفلی ها را نداشت

به همین خاطر نعره زد

نه!

لوپین و الفیاس میخواستند جلویش را بگیرند...

اگه میخواین لازم نیست وارد عمل شوین

باود با یک حمله ی غیر منتظره دو مرگخوار را کشت ولی متوجه بلاتریکس نشد که از بالا طلسمی فرستاد

و شانه اش زخمی شد و خون آمد

دیگر مرگخواران فهمیده بودند

و لشکر عظیمی از مرگخواران بیرون ریختند که به نظر نمیرسید خانه اینسبتا کوچکی جایی برای چنین افرادی داشته باشد

محفلی ها هم با اینکه شکست را جلوی خود میدیدند به سوی جنگ پیشرفتند

جنگ به خاطر حماقت باود در بدترین شرایط شروع شده بود

احساسات باود کار را خراب کرده بود و تاییدی بر حرف ولدمورت شده بود که میگفت احساس و عشق انگل است...

باود در حالی که دستش بر شانه ی خونینش بود خود را به گوشه ای کشاند

فهمیده بود پس از اینکه دامبلدور و اسنیپ و مک گوناگال وارد محلی سری شده بودند ولدمورت به همه چیز پی برده بود

و عمدا لشکری از مرگخواران را به خانه ریدل ها فرستاده است...

باود حدس میزد خانه گریمولد نیز وضعش بهتر از اینجا نباشد

آنگاه به اجساد محفلی ها نگاهی انداخت و در حالی که یأس و نا امیدی در وجودش نفوذ میکرد بیهوش به زمین افتاد...


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۱۲/۱۶ ۰:۰۷:۳۷

آقای باود؟
خیلی خسته ام!!!


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۱
#22

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۰:۰۸:۵۸ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 459
آفلاین
دامبلدور به آرامی گفت:
کاملا درست می گی .من این توانایی فوق العاده ی تو رو کاملا فراموش کرده بودم.

اسنیپ بدون کوچک ترین کلامی به سمت در برگشت و وردی رو زیر لب خوند.چند ثانیه ی بعد در با صدای تقی باز شد.
اتاق در سکوتی جادویی غرق بود .و کاملا آشکار بود که خطر های زیادی در راه آنها قرار دارد.

پس از یک دقیقه بالاخره دامبلدور گفت :
خب، دوستان من آماده اید؟
سپس نگاهی به یارانش انداخت و آنها هم با شجاعت تمام گفتند:
-بله.
-کاملا.

با جواب های دوستانش نور امیدی در دل دامبلدور روشن شد که به اون این اطمینان رو می داد که موفق خواهند شد.

هر سه نفر به آرامی وارد اتاق شدند و از اتفاقاتی که در انتظارشون نشسته بود کمی واهمه داشتند.پس از کمی جلو رفتن احساس عجیبی بهشون دست داد .احساس می کردن که ذهنشون غرق در آرامشه و هیچ مشکلی در زندگی ندارن و حضورشون در اونجا رو بی معنی می دونستن.اما ناگهان مینروا گفت:
اوه آلبوس من احساس عجیبی دارم.
-درسته.تو هم چنین احساسی داری ؟سوروس.
-بله.احساسی کاملا گنگ و ناآشنا.
-آلبوس نظرت چیه ؟فکر می کنی این جادوی سالازار باشه؟
-بله .سالازار نمی تونه بذاره افراد دیگه ای به راحتی به گنجش دست پیدا کنن .من یقین دارم جادو های دیگه ای هم در انتظارمون هست.


ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۱/۱۲/۱۴ ۱۶:۴۹:۵۳
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۱/۱۲/۱۴ ۱۶:۵۱:۰۶
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۱/۱۲/۱۴ ۱۶:۵۲:۴۰

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۰:۴۱ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۱
#21

الفیاس.دوج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۴ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1207 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خلاصه سوژه تا پست قبلی:

لرد ولدمورت بعد از 19 سال دوباره بازگشته است و در اولین حرکت ، 7 شخص با شمایل لرد به مکان های مختلف لندن حمله میکنن . محفل با خبر میشه و آماده جنگ با مرگخواران میشه . دامبلدور که ماموریت مهمی رو باید انجام بده ، محفل رو به دست برادرش میسپاره و خودش به بازدید مینروا میره .
در طرف دیگه ، خانه ریدل ها بعد از شکست مرگخواران به دست محفلی ها افتاده ولی مرگخواران و لرد به اونجا حمله میکنن و تمام محفلی ها رو میکشن جز پیتر پتیگرو . ایوان به لرد میگه که پیتر به محفل پیوسته و همین باعث میشه که لرد اونو زنده نگه داره تا با شکنجه ازش اطلاعات مخفی رو بکشه بیرون .
خانه گریمولد توسط مرگخواران تسخیر شده و تمام محفلی های زنده در مقر دوم محفل ققنوس جمع شدن و دارن با مرگخواران میجنگن . بعضی از محفلی ها هم در جلوی خانه ریدل پنهان شدن و در حال ریختن نقشه ای برای گرفتن خانه گریمولد هستن .
آلبوس بعد از ملاقات با مینروا، به دنبال سورس اسنیپ به هاگوارتز میره و طی گفتگویی، به اون ها میگه که 2 تا از جان پیچ های لرد ولدمورت هنوز باقی مانده اند؛ سه جادوگر تصمیم می گیرند به سمت تالار اسلیترین بروند تا یکی دیگر از میراث های سالازار اسلیترین که زره اسلیتیرین نام داره رو پیدا کنند؛ زرهی که اسنیپ در ابتدای ورودش به هاگوارتز، اون رو دیده بود!
الفیاس و گروهش به ابرفورث و بقیه ی محفلی ها میرسند، در اونجا بعد از مشورت تصمیم میگیرند که به خانه ریدل ها حمله کنند، با توجه به سخنان پیام رسانان، اعضای محفل ققنوس آماده ی حمله به خانه ریدل ها می شوند.
سورس به انتهای دخمه های اسلیتیرین میرسه، جایی که دربی سنگی با ماری نقره ای از گنجینه ی درون خویش محافظت می کند.

==============================================

- ولی آلبوس، خودت گفتی که باید به خانه ریدل ها حمله کنند، محفل تمام توانایی و همینطور نفراتش رو باید حفظ کنه، جنگ خانه ریدل ها خیلی سخت خواهد بود!

- درسته سورس، ولی پس این در رو چطوری باز می کنیم؟

- هنوز از ورد های اختراعی من کامل اطلاع نداری پیرمرد.


خانه ریدل ها:

تمام اعضای محفل ققنوس با فاصله ی کمی از خانه ریدل ها، در مرکز دهکده لیتل هنگلتون ظاهر میشوند. خورشید به وسط آسمان رسیده بود و تلاش محفلی ها برای در امان ماندن از نور خورشید بی فایده می نمود؛ هر یک از محفلی ها در گوشه ای نشسته بودند و با استفاده از افسون سرخوردگی، خود را از دید احتمالی مرگخواران مخفی کرده بودند.
فرصت زیادی تا شب مانده بود، ولی نه محفلی ها از نقشه ی لرد سیاه خبر داشتند و نه مرگخواران از کمین محفلی ها.

خورشید به آرامی به سمت غرب می رفت، گویی حتی خورشید نیز از دیدن اتفاقات بعدی می ترسید!


و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱
#20

آقای باودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۴:۰۶:۵۲ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸
از جایی که نمودار ناپذیر است
گروه:
کاربران عضو
پیام: 147
آفلاین
ارتش و محفل

آقای باود در اون لحظه وارد میشه و میگه:

-دست نگهدارین

الفیاس میگه:

- چه خبرا؟

-از طرف دامبلدور اومدم

-ولی اون که کار داره

- از طریق فوکس

-اول از همه گفت باید بریم خانه ی ریدل حمله کنیم

-چرا؟

-چون خانه گریمولد با جادوی سیاه آشناست به لطف خانواده ی بلک که اسلایترینی بودن، و ولدمورت به راحتی اونجارو به احاطه اش درمیاره...

همهمه اعتراضات شروع میشه...

آقای باود دوباره میگه:

-دامبلدور گفت داوطلبیه و هر کی نمیخواد بره

سپس به جمعیت نگاه کرد هیچ کس نرفت

آقای باود گفت:

-در ضمن همونطور که میدونین حمله به خانه ی ریدل غیر منتظره اس

-همچنین امتاحانات برگزار نمیشه به خاطر عملیات

هورای دانش آموزان فضا را پر کرد

-وسایل مورد نیازو آوردم

آقای باود بخاری پدیدار کرد که پس از محو شدن همه گونه تجهیزات اعم از چوبدستی ، دشمن یاب، شنل نامرئی و.... بود

-ولی اینارو چجوری آوردی؟

-هیچ کس به جز من از سازمان اسرار خبر نداره...

-خیلی خب از خودت تعریف نکن...

همه از تجیهزات برمیداشتند و آماده ی نبردی سخت میشدند...

الفیاس و ریموس و ابرفورت سخت در فکر بودند....




قلعه هاگوارتز، دخمه های اسلیتیرین:

مک گوناگال و اسنیپ و دامبلدور وارد یکی از دخمه های تاریک و عمیق میشن...

به راه ادامه میدن دامبلدور میپرسه:

نکنه تو حفره ی اسراره ؟

اسنیپ میگه:

شاید...

و سر انجام به دری میرسن که مار نقره ای بزرگی رویش بود:

اسنیپ میگه:

مشکل اینجاست!

دامبلدور میگه:

متوجه شدم

مک گوناگال میگه:

من نفهمیدم چه مشکلی؟

دامبلدور میگه:

فقط مار زبونا میتونن برن داخل، ولی اسنیپ اینجارو از کجا میشناختی؟

-یکبار با لردسیاه اومدم ولی اجازه نداد برم داخل...

مک گوناگال میگه:

چیکار کنیم دامبلدور؟

-باید هری رو صدا کنیم

-چجوری؟

فوکس باید به همین زودی از پیش باود برگرده...

-باود کیه؟

-همونی که طعمه ی لرد بود جان سالم به در برد...

-چجوری؟

-به کمک جادوی ابری

-جادوی ابری؟

-آره ولی اطلاع کافی ندارم در دو زمینه هیچ وفت تحصیل نکردم: جادوی ابری و پیشگویی...!!!



ویرایش شده توسط آقای باود در تاریخ ۱۳۹۱/۱۰/۲۲ ۲۲:۵۱:۰۶
ویرایش شده توسط آقای باود در تاریخ ۱۳۹۱/۱۰/۲۳ ۷:۴۶:۳۵

آقای باود؟
خیلی خسته ام!!!


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳ جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱
#19

لوکسیاس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۰ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۵ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 23
آفلاین
صدای سه ضربه برروی در چوبی مقر دوم زده شنیده شد و سپس سکوت تمام ساختمان را فراگرفت. هیچکس انتظار این حرکت را در این موقع روز نداشت. الفیاس دوست نداشت ترس بر ساختمان حکم فرما شود پس چوب جادویش را به سمت در گرفت و به سمت در به راه افتاد.

در بین راه جینی آمد تا به او ملحق شود اما الفیاس به آرامی اورا به گوشه ی اتاق راهنمایی کرد و به راهنش خودش ادامه داد.

-کیه ؟

-سلام الفیاس، من لوکسیاس هستم، تازه واردم و ممکنه منو نشناسی اما آلبوس منو فرستاده تا....

-رمز؟

کلماتی از دهان لوکسیاس خارج شدند و موج های صدا از دهانش به صوی گوش تمامی افراد ساختمان راه می جستند، هر کلمه ای که گفته می شد باعث می شد تا خیال افراد راحت تر شود تا جایی که دیگر آبرفورث عصایش را به سمت پایین گرفت.

الفیاس با احتیاط در را باز کرد و مردی سیاه پوش و 4 شانه وارد شد، کلاه شنلش را روی سرش کشیده بود و دسته ای از موهای صاف و مشکیش از کنار کلاه بیرون زده بود، چشمان آبی نافذش در آن سیاهی مطلق شنل و موهایش برقی می زد.

بدون اینکه دستش را بالا بیاورد کلاهش به عقب رفت و سرش را به سوی جمعیت گرفت:

-سلام دوستان، من لوکسیاس هستم، عضو جدید محفل!

صدای سلام و خوش آمد گویی اعضای محفل به آسمان برخواست اما الفیاس به نشانه ی احترام و برای اینکه از بقیه یک قدم جلوتر باشد دستش را به سمت مرد دراز کرد و دستش را به گرمی فشرد.

-خب، همونطور که گفتم آلبوس به من گفت تا به اینجا بیام، کاملا از جریان ها مطلع نیستم اما می دونم که شرایط زیاد جالب نیست. تصمیم شما رو نمیدونم اما من میدونم باید سریعا به مرگخوار ها حمله کنیم، با پس گرفتن ساختمان اصلی و کشتن عده ای از مرگخوار ها حواس لرد بیشتر جذب ما میشه...

-اما اینکار عاقلانه نیست! لرد همین الانش به ما قدرتش رو نشون داده، ما نمی تونیم حریف اونهمه مرگخوار بشیم.

-بچه های من درکتون می کنم، اما راه دیگه ای به ذهنتون می رسه؟ هرچقدر اینجا وقت بیشتر تلف شه اوضاع بدتر و بدتر میشه.

آبرفورث که مدتی سخنی نگفته بود و لبهایش از خشکلی دیگر به هم دوخته شده بودند به زحمت و به آرامی سخنان لوکسیاس را تایید کرد.

.....
(فقط یکم سوژه رو بردم جلو انشالاء رول بعدیو قوی تر می زنم الان وقت ندارم)


تا خودم هستم به امضام نیازی نیست


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲ جمعه ۸ دی ۱۳۹۱
#18

الفیاس.دوج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۴ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1207 | خلاصه ها: 1
آفلاین
الفیاس برمیگرده پیش گروه خودش، جایی که لوپین و هرمیون و جینی و حدود سی نفر از محفلی ها ایستاده بودند تا نتیجه تصمیم رو بشنوند! الفیاس با چهره ای ناراحت روبه روی اون ها می ایسته و میگه:
- تصمیم بر این شد که به خانه ریدل ها حمله کنیم، اونا اصلا انتظار حمله به اونجا رو ندارن و میتونیم اونا رو اونجا شکست بدیم و برای یه مدتی از دستشون خلاص بشیم!

- به نظر من این کار دیوونگیه! این یعنی روبه رو شدن با خود لرد ولدمورت و مرگخوارهای اصلیش! ما بدون وجود آلبوس و با این تعداد کم نمیتونیم به اونا حمله کنیم! مطمئنا شکست میخوریم.

ریموس بعد از گفتن این حرف ها مکثی کرد تا آبرفورث و بقیه ی محفلی ها هم پیش اونا بیان و دوباره ادامه داد:
- به نظر من باید به خانه گریمولد حمله کنیم و اونجا رو دوباره پس بگیریم و مواضع دفاعی مون رو مستقر کنیم و تا برگشتن آلبوس و همراهانش اونجا بمونیم! مرگخوارای اونجا فکر حمله ی ما رو نمیکنن!

- نه ریموس! باید به خانه ریدل ها حمله کنیم، با اینکه خطرش بالاست ولی اونا فکر نمیکنن که ما به اونجا حمله بکنیم!

- نخیر آبرفورث، واقع بین باش! ما شانسی برای پیروزی نداریم!

- آلبوس محفل رو به من سپرده! من میگم چیکار کنیم!

الفیاس که میبینه بازم بین محفلی ها اختلاف افتاده، میره بین اون دو تا قرار میگیره و با صدای بلند شروع به حرف زدن میکنه:
- بس کنید دیگه! این همون چیزیه که مرگخوار ها میخوان؛ اختلاف بین ما، ما رو از درون نابود میکنه، پیش از اینکه مرگخوار ها بیان تا ما رو نابود کنند! من میگم بهتره رای گیری کنیم تا معلوم بشه حمله به کدوم طرف رای بیشتری میاره، اونوقت به اونجا حمله میکنیم!

همهمه ای حاکی از رضایت بین محفلی ها میپیچه و ریموس و آبرفورث هم با اخم تایید میکنند!

قلعه هاگوارتز، دخمه های اسلیتیرین:

مک گوناگال و اسنیپ در حالیکه داشتند در مورد اتفاقات اخیر صحبت میکردند، پشت سر دامبلدور وارد دخمه های اسلیتیرین شدند. اسنیپ با اشاره ی دستش همه ی اسلیتیرینی ها رو به بیرون هدایت کرد و رو به دامبلدور کرد و گفت:
- همه چیز آماده ست! ولی آلبوس، به نظرت لرد سیاهی بجز قاب آویز، دیگه چه گنجینه ای از اسلیتیرین رو برداشته و تبدیل به جان پیچش کرده؟

- هنوزم که به تام میگی لرد سیاهی! عادت نکردی به اسمش؟ من وقتی که داشتم میومدم پیش شما، به این فکر کردم، و فکر میکنم جوابش رو پیدا کردم! سورس، سالازار اسلیتیرین به چه چیز گریفیندور همیشه حسودی میکرد؟

اتاق در سکوت فرو رفت، مینروا و سورس در حالیکه داشتند تمام آموخته های خودشون رو مرور میکردند، به هم خیره شده بودند! صدای جغد های بیخیال از تنها پنجره ی تالار شنیده میشد، شعاع نور خورشید داخل اتاق شروع به حرکت کرده بود و به وضوح گذر زمان را نشان میداد تا اینکه ناگهان مینروا فریاد کشید:
- فهمیدم آلبوس! زره و شمشیر گریفیندور! سالازار همیشه میخواست که زرهی مثل اون داشته باشه و بر طبق گزارشات، در اواخر عمرش یکی مثل اون رو درست کرده و داخل تالار اسلیتیرین مخفی کرده تا به دست نوادگان اصیلش پیدا بشه!

- آفرین مینروا! حالا تو سورس، میدونی این زره کجاست؟ تو این چند سال، چیزی شبیه به اون رو دیدی؟

سورس لبخند مرموزی میزنه و با لحن همیشگیش میگه:
- سی سال! سی سال اینجا بودم ولی یادمه اولین باری که به عنوان استاد وارد اینجا شدم، زره اسلیتیرین رو دیدم!
بیایین دنبالم!


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۱۰/۸ ۱۴:۳۲:۲۶

و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱:۴۱ جمعه ۸ دی ۱۳۹۱
#17

سورنا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 502
آفلاین
نکات آموزشی برای نمایشنامه نویسی :

- یکی از ارکان مهم و سخت نمایشنامه نویسی تزریق سوژه جدید در داستان هست . برای این کار باید فکر باز و با تخیل خوبی داشته باشید. اما زمانی که داستان چند تا سوژه داره و داره به پیش میره ، تزریق سوژه های اضافی بهش فقط باعث میشه رول نوشتن برای بقیه رو سخت و داستان رو خیلی پیچیده کنه . برای مثال در همین داستان ، سوژه داستان برگشتن لرد و حمله 7 نفر به شکل لرد به جاهای مختلف ، جدایی دامبلدور از محفل برای انجام ماموریت و بودن محفلی ها در خانه ریدل ها بود اما به مرور زمان ، نه تنها این سوژه ها بسته نشد بلکه بعضی هاش فراموش شد و سوژه های جدیدی مثل تسخیر خانه گریمولد توسط مرگخواران ، ماموریت جدید بلاتریکس و غیره وارد شده . اگر توجه کنید ، نویسنده بعدی در حال حاضر نمیدونه کدوم سوژه رو باید ادامه بده . یه چیزی حدود 6 7 سوژه باز در جریان هست . این نکته بدی نیست ولی وقتی برای ماموریت یک گروهی مثل محفل یا مرگخواران دارید پست میزنید نباید داستان رو اینقد پیچیده کنید . اگر برای مثال یک تاپیک عادی که توش جریان خاصی نیست اینجوری پست بزنیم خیلی هم خوب هست . من شخصا خیلی دوست دارم سوژه های مختلفی در جریان باشه چون داستان رو سنگین و لذت بخش میکنه اما در صورتی که این اتفاق در یک تاپیک معمولی بیفته چون در این صورت اگر هم تاپیک بخوابه ، چیز زیادی از دست نمیره اما ماموریت باید جوری باشه که همه اعضای اون گروه ها با هر سطح نمایشنامه نویسی بتونن شرکت کنن و به مشکل نخورن .

--------------
خلاصه داستان تا اینجا :

لرد ولدمورت بعد از 19 سال دوباره بازگشته است و در اولین حرکت ، 7 شخص با شمایل لرد به مکان های مختلف لندن حمله میکنن . محفل با خبر میشه و آماده جنگ با مرگخواران میشه . دامبلدور که ماموریت مهمی رو باید انجام بده ، محفل رو به دست برادرش میسپاره و خودش به بازدید مینروا میره .
در طرف دیگه ، خانه ریدل ها بعد از شکست مرگخواران به دست محفلی ها افتاده ولی مرگخواران و لرد به اونجا حمله میکنن و تمام محفلی ها رو میکشن جز پیتر پتیگرو . ایوان به لرد میگه که پیتر به محفل پیوسته و همین باعث میشه که لرد اونو زنده نگه داره تا با شکنجه ازش اطلاعات مخفی رو بکشه بیرون .
خانه گریمولد توسط مرگخواران تسخیر شده و تمام محفلی های زنده در مقر دوم محفل ققنوس جمع شدن و دارن با مرگخواران میجنگن . بعضی از محفلی ها هم در جلوی خانه ریدل پنهان شدن و در حال ریختن نقشه ای برای گرفتن خانه گریمولد هستن .

--------------
--------------

آلبوس به مینروا نزدیک شد و با لبخند آرامش بخش همیشیگش برای لحظاتی به مینروا خیره شد . مینروا که مطمئن بود مشکلی به وجود اومده کمی عقب رفت و به طرف پنجره خونه نزدیک شد .

آلبوس دوباره به طرف مینروا رفت و با صدای خیلی آرومی بهش گفت :

-مینروا وقت نداریم ، یک نفر دیگه هم هست که بهش نیاز داریم . با هم میریم اونجا و بعد تمام داستان رو براتون تعریف میکنم .

مینروا که از دلهره میلرزید ، حرفی نزد و به طرف دامبلدور رفت . دو جادوگر دستان همدیگه رو گرفتن و بعد از چند چرخش ، غیب و در مقابل هاگوارتز ظاهر شدند . مردی با ردای سیاه رنگی به طرف اونها اومد و با صدای گرفتگی همیشگیش گفت :

-آلبوس ، به هاگوارتز خوش برگشتی !
-ممنونم سوروس ، الان وقت برای این صحبت ها نداریم . لرد برگشته . این نشون میده که اون هنوز هم جان پیچ پنهان کرده . ما نمیدونیم چند تا جان پیچ دیگه وجود داره ولی من حدس میزنم که حداکثر 2 تا باقی مونده .
- ولی ما هیچوقت نمیتونیم بفهمیم تو مغز اون موجود پلید چی میگذره .
-درسته مینروا ولی تجربه نشون داده که هر کسی بیشتر از 10 بار نمیتونه روحش رو تقسیم کنه . 7 جان پیچ 19 سال نابود شدن ، یک جان پیچ هم این بار استفاده کرده تا برگرده و در نتیجه فقط 2 جان پیچ باقی میمونه .

مینروا نگاهی به سوروس انداخت و با نگرانی کمی از اون دو جادوگر دور شد . سوروس به طرف مینروا رفت و به خشکی گفت :

-مینروا یادته که در نبرد هاگوارتز چه اتفاقاتی افتاد ؟ یادته که چجوری جنگیدید تا تونستید به موفقیت برسید ؟ اون موقع فکر میکردید که موفق بشید ؟
-سوروس ، ما سنمون زیاد شده و تا همین الانشم خیلی به دنیای جادوگری کمک کردیم . ما خدمتمون رو انجام دادیم ، این مشکلات بر عهده بقیه جادوگران هست .
-نه هنوز همه کارهایی که میتونستیم رو انجام ندادیم . لرد ولدمورت رو ما به این سطح رسوندیم و وظیفه ماست که درستش کنم .

مینروا لبخندی زد . سکوتی طولانی مدت بین 3 جادوگر به وجود اومد . هیچکس حرفی نمیزد و همه به آینده تاریک دنیای جادوگری فکر میکردن . صدای پرنده های هاگوارتز تنها صدای موجود در فضا بود . خورشید خودش رو به زور از پشت کوه ها بیرون میکشید تا پایانی شب رو اعلام کنه . دامبلدور بالاخره سکوت رو شکست .

- خب ، بهتر هست که کارمون رو شروع کنیم . اولین محلی که باید سر بزنیم تالار اسلیترین هست . مطمئنم که میتونیم اونجا چیزی پیدا کنیم .


مقر دوم محفل :

الفیاس و یارانش به مقر دوم محفل رسیده بودن . جسد بسیاری از جادوگر ها بر روی زمین افتاده بود . نسیم صبحگاهی به صورت محفلی ها میخورد و صحنه ای دردناک به وجود آورده بود . کمی اونطرف تر آبرفورث با تعدادی از محفلی های دیگه به الفیاس نزدیک شد . لباس هاش مخلوطی از خون و خاک رو در بر گرفته بودن . محفلی های دیگه با ناراحتی بر روی جسد های دوستان دیگرشون خم شده بودن ولی نمیتونستن گریه ای بکنن . بعد از نبرد 2 روزه با مرگخوار ها ، هیچ آبی در بدنشون باقی نمونده بود .

آبرفورٍث صداش رو صاف کرد و به الفیاس گفت :

-خیلی کشته دادیم ولی هنوز کارمون تموم نشده . تمام محفلی ها رو باید یک گروه کنیم و به خانه ریدل حمله کنیم . این تنها راهی هست که برامون باقی مونده ، باید مرگخواران رو تو پناهگاهشون گیر بندازیم . اونها هرگز به اینکه ممکنه ما به اونجا حمله کنیم فک نمیکنن در نتیجه آماده نخواهند بود .

الفیاس سری به نشونه تایید تکون داد و به طرف گروهش رفت تا اونها رو مرتب کنه و نقشه رو براشون توضیح بده .










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.