هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۱۷ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۱:۳۶
از دستم حرص نخور!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 311
آفلاین
وقتی که فکر به ذهن داملدور رسید، یک بار زنگ در رو فشار داد.

زیــــــنگ!

دامبلدور که دستش بندِ هری بود، گذاشتش زمین و فوراً رفت ببینه کی زنگ در رو زده. هری با دماغ روی لونه‌ی مورچه‌ها فرود اومد.

ولی فکره از اون بچه تخس‌ها بود. تا زنگ رو زد، فلنگ رو بست.

فکر، حالا میاد سراغ سیریوس. سیریوس چون جوون‌تر بود و نسبت به دامبلدور آمادگی جسمانی بالاتری داشت، تونست سریع خودش رو به در برسونه و مُچ فکر رو بگیره.
- می‌گم... از زمان‌برگردان استفاده نکنیم چرا؟
- راست می‌گی باباجان! بذار ببینم... فکر کنم زمانی یه دونه‌ش رو توی ریشم جاساز کرده بودم... ایناهاش!

دامبلدور زمان‌برگردان رو برای برگشتن به پنج ساعت قبل تنظیم کرد و منتظر موند اما اتفاقی نیفتاد.

چراکه در اون لحظه زمین و زمان باهم دستشون رو توی یه کاسه کرده بودن و داشتن کشک‌شون رو می‌سابیدن. آشی که برای پسر برگزیده پخته بودن داشت روی آتیش می‌قلّید.

شانس و کارما اون‌طرف‌تر لی‌لی حوضک و گنجشکک اشی‌مشی رو ترکیب کرده بودن و داشتن دست می‌زدن و می‌چرخیدن و می‌خوندن:
- لی‌لی لی‌لی حوضک!
- لیلی می‌خواست پیدا بشه، انداختنش توی هوا، تو آسمون، افتاد تو حوض نقاشی!
- ای لیلیِ اشی‌مشی، تو عالم ما موندگار نشی!
- زمین تو رو می‌پوسونه، زمان تو رو گم می‌کنه!

اما دیگه برای این هشدارها دیر شده بود. کار از کار گذشته بود.

زمین که کمرش بر اثر اون همه کشک‌سابیدن خشک شده بود، تکونی به خودش داد و هری و دامبلدور و سیریوس زیر آوارِ زلزله له شدن.
- اوپس! حالا کی رو اسکل کنیم؟ این همه سال سوژه‌ش کرده بودیم. مامانش هم که معلوم نیست کجا گم و گور شد. شاید تو خونه‌تکونی پیدا شه.

زمان یه دستش رو بالا آورد و درحالی که انگشت‌های کشک‌مالش رو ورانداز می‌کرد و غبار کمرنکی از تأسف بر چهره‌ش نشسته بود گفت:
- وقت بسیاره. بلأخره یه اسکل دیگه پیدا می‌شه دیگه.
- بریم یه سر به آش‌مون بزنیم یه‌وقت ته نگیره...
- ای بابا، یادم انداختی آشی که براش پخته بودیم هم حیف شد... بین همین بچه‌های خودمون تقسیمش می‌کنیم.


×پایان سوژه×


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۵ ۱۳:۴۹:۱۳

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱:۰۰:۱۱ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۶:۳۱:۲۳ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
خلاصه:
خونواده ی ویزلی بسیج شدن تا به هری کمک کنن مامانشو پیدا کنه. هری ام به آسمون زل زده، بلکه لیلی از اون بالا بیفته پایین. سیریوس هری را مساعدت می کرد و با پس گردنی اورا مورد مهر و عطوفت قرار می داد...


آلبوس جان پشمکی وارد شد و وقتی هری را لواشک شده، نقش زمین دید. نچ نچی کرد و سیریوس را مورد عتاب قرار داد.
- سیریوس بابا جان! چته؟!
- نه. اگ چت بود که با کمربند میوفتادم به جونش...

سیریوس جلو رفت که به دامبلدور هم پس گردنی عنایت کند. اما دامبلدور با زهر چشمی، به سیریوس فهماند که بسیار با او سیریوس است. دامبلدور هری لبو شده را بلند کرد و پیراهنش را تکاند و به او گفت:
- هــری، جادوگر جوان! تو به سان هاچ، زنبور عسل پی مادرت هستی! پس با نشستن نمیتوانی یافتن کنی اورا پسر! خدا گفته از تو حرکت، از من برکت! برخیز و کاری کن!
- اما پروفسور! چگونه؟!
- آهــــــــــا، این از زل زدن به آسمون بهتره! بپرس پسری! بپرس!
- خوب پرسیدم! چگونه؟!
- باید از آخرین مکان لیلی خبردار بشیم!
- ببخشید پروفسور که در پرسیدنش هتریک می کنم! اما چگونه؟!
- قــــــدح خاطرات!!!
- یعنی بریم داخل قدح خاطرات و از آخرین مکان لیلی خبردار بشیم؟!
- آفرین هری!
- درود برتو پسرم!

سیریوس و دامبلدور که از ایده هری پاتر جوان خوش خوشانشان شده بود و به چگونگی کار فکر نمی کردند، هری جوان را روی دست بالا بردند و حلوا حلوایش کردند و هری هم کم کم داشت با حلوا، حلوا گفتن، دهانش شیرین می شد. که ناگهان چیزی به فکر دامبلدور رسید و هری را رها کرد.


تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸:۲۵ سه شنبه ۵ دی ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۵۷:۳۴
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 232
آفلاین
خلاصه:
خونواده ی ویزلی بسیج شدن تا به هری کمک کنن مامانشو پیدا کنه. هری ام به آسمون زل زده، بلکه لیلی از اون بالا بیفته پایین.


هری به آن بالا زل زد و زل زد. ثانیه ها از پس ثانیه ها، دقایق از پس دقایق، روزها از پس روزها، هفته ها از پس هفته ها، ماه ها از پس ماه ها، فصل ها از پس فصل ها، سال ها از پس سال ها و قرن ها از پس قرن ها گذشتند و هری هم چنان با پشتکار بالایی زل زده بود. اگر کلاه گروهبندی در آن لحظه حاضر بود و پشتکار بالای هری در زل زدن را می دید، افسوس می خورد که چرا او را به گروه هافلپاف نفرستاده.

- پسرخونده ی دلبندم، داری چی کار می کنی؟
- دارم زل می زنم پدرخونده ی عزیزم.
- به چی؟
- به آسمون.
- چرا؟
- گاهی وقتا بهتره یه کاراییو بدون دلیل انجام بدیم. بی دلیل عشق بورزیم، بی دلیل همو بغل کنیم، بی دلیل همو...
- خب خب باشه دیگه ادامه نده، متوجه شدم. منم الان کنارت وایمیسم و به آسمون زل می زنم. دوست دارم پسرخونده ی دلبندمو تو این حرکت قشنگ و پر از عشق همراهی کنم.
- سیریوس، تو چه قدر خوبی! باعث شدی من عذاب وجدان بگیرم.
- آخی، پسرخونده ی گوگولی قشنگم! چرا عذاب وجدان گرفتی؟
- چون اسکلت کردم.

سیریوس لبخند پر مهرش را به سمت هری روانه کرد و یک پس گردنی به او زد.

- عههه! این چه حرکتی بود؟ آخه آدم پسرخونده ی دلبندشو می زنه؟
- دل چرکین نشو، پس گردنی ای که زدم، یه عالمه عشق توش بود.

هری همان طور که گردنش را ماساژ می داد، گفت:
- آره واقعا. کم مونده بود قطع نخاع شم.
- حالا واقعا واسه چی زل زدی به اون بالا؟
- چون که از اون بالا هیپوگریف می آید، یک دانه ...

سیریوس یک پس گردنی دیگر به او زد و صدای خرد شدن مهره های گردن هری در فضا پیچید.

- بابا می خواستم بگم یک دانه ...

سیریوس یک پس گردنی دیگر به هری زد و او را نقش زمین کرد. هری همان طور که کف زمین لواشک شده بود، حرفش را ادامه داد.
- یک دانه لیلی می آید.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۵ ۱۳:۱۱:۵۶
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۵ ۱۳:۱۲:۵۵



پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۶ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
- نه داداش! تا ما هستیم غم نخور، شکلات قورباغه‌ای بخور!

هری به سمت منشأ صدا برگشت. او چند نفر را دید که مو قرمز بودند و ردایی به تن داشتند که با خط کج و معوج رویش نوشته بود "تیم تجسس مو قرمز". آنها ویزلی ها بودند!

- رون! چقدر از دیدنت خوشحالم! خانواده ویزلی! بیاین بغلم!

و ناگهان سیلی از موقرمز ها بر روی سر و صورتش پریدند و او را از صحنه دید مردم محو کردند!

- هری!
- عزیزم! باورت میشه اونقدی که دلم برا تو تنگ میشه، برا چارلی نمیشه؟!
- هاری! هاری! هاری، پسرم!
- شوهرعمه هری!
- بس کنین این قرتی بازیارو! وقت منو با بغل کردن این تلف می کنین! الان... الان... الان من می تونستم به عنوان دست راست پیش رئیسم باشـــ...

قبل از اینکه صاحب صدا ادامه حرفش را بزند. ویزلی ها تک تک از روی هری بلند شدند و مالی با یک دست در صورت صاحب صدا که پرسی بود، زد...

- مامان!
- مامان و زهر مار! هری عزیزمون... هری نازنینمون... کسی که ما رو از دست اسمشو نبر نجات دادم... این طرز صحبت باهاشه؟

هری سریع بلند شد و لباسش را تکاند و قبل از اینکه دوباره ویزلی ها بر روی سر و رویش بپرند و یا اینکه دعوای پرسی و مالی ادامه پیدا کند، با سرعت گفت:
- حالا میشه از نجات دنیا و این بحثا بگذریم و بریم برای پیدا کردن کسی که دنبالشم؟
- معلومه که میشه، هری! فقط یه اسم بگو! اصلا بذار خودمون حدس بزنیم! مالفوی؟
- نه
- ارنی پرنگ؟
- نه
- اسمشونبر؟
- نه
- آموس؟
- نه
- خب این یکیه مطمئنا! دامبلدور؟
- نه

رون با تعجب به صحبتش ادامه داد و گفت:
- پس کی، هری؟

هری با تاسف و یأس گفت:
- لیلی اوانز!
- خب حله، ویزلی ها، جارو هاتونو فرا بخونید!

و بعد همه یک صدا گفتند «اکـــســــیو جارو!» و جارو هایی قدیمی و درب و داغون به دست هر کدام آمد. اما قبل از اینکه شروع به پرواز کنند، پرسی با حالتی حق به جانب گفت:
- چی به ما میرسه!
- خب معلومه پرسی! دعای خیر!
- من پول می خوام!
- هری جون... یکم سرکیسه رو شل می کنه دیگه!

هری که حال فقط برایش پیدا کردن مادرش مهم بود، با عجله گفت:
- پنجاه گالیون برای هر نفر... خوبه دیگه؟

و بعد ویزلی ها یک صدا گفتند:
- عــــــالیه!

و بعد سوار جارو هایشان شدند. رون با صدایی رئیس مآبانه رو به بقیه گفت:
- خـــانـــواده! چارلی و بیل، برین کوچه دیاگون! من و جرج هم می ریم هاگزمید، مامان و بابا هم میرن وزارت خونه! کار تجسس رو شروع کنید!

و بعد خانواده ویزلی جاروهایشان را به حرکت درآوردند و شروع به گشتن دنبال لیلی کردند. هری هنوز با تعجب به آنها نگاه می کرد و بعد دوباره به آسمان خیره شد، که شاید لیلی از آسمان بیفتد!


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۲ ۹:۱۹:۳۴
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۲ ۱۰:۴۹:۳۲

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۱:۰۵ دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۶ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 89
آفلاین
تا لیلی بخواد به خودش بیاد، بگمن در رفته بود و فقط گرد و خاک به جا مونده بود.

لیلی یاد لحظه ای افتاد که رودولف پرتش کرده بود بالا. هری و هرماینی پایین منتظر بودن تا بگیرنش و بلاتریکس دنبال رودولف افتاده بود. حالا مجبور بود خودش تنهایی دنبال پسرش بگرده.

اون طرف تر

هری و هرماینی همچنان به آسمون خیره شده و دستاشونو آماده نگه داشته بودن. هر لحظه ممکن بود لیلی بیفته. باید آماده میبودن...

- میگم هری... ما چند وقته این پایین منتظریم؟
- هوم... تقریبا... خیلی زیاد.

هرماینی دو دستی توی سرش کوبید.
- میدونی چند وقته وزارت خونه نرفتم؟! وزیر سحر و جادو ام ناسلامتی! اگه از وزارت برکنارم کنن چی؟ من باید برم.

هری به هرماینی نگاه کرد که چند متری دوید و وقتی یادش اومد که میتونه آپارات کنه، سریع به وزارت جادو آپارات کرد. هری هم نمیدونست که اون مدتی که اون دوتا منتظر افتادن یک عدد لیلی از آسمون بودن، تعدادی کریس و گابریل و تراورز و... صندلی وزارت رو تصاحب کردن.

- حالا من تنها دنبال مامانم بگردم؟


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۷

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 359
آفلاین
فلش بک!

- رودولف! ای تسترال...

بلاتریکس با تمام توانش رودولف را دنبال می کرد و با اینکه نفس کم آورده بود، اما به دویدن ادامه می داد. چرا که مجازات خیانت، چیزی جز دو ماه شستن لباس ها و ظرف ها‌، یک سال گردگیری کردن خانه ی ریدل و ... نبود! او در آن فکر بود که چوبدستی رودولف هم بشکند که همه ی کار ها را بدون جادو انجام دهد.

اما رودولف اگر پاهایش تاول میزد، حتی اگر از جایش هم کنده میشد، از حرکت نمی ایستاد و ادامه می داد. در همین لحظه، انگار همه چیزش سنگین شده بود! قمه هایش سنگینی می کردند. سبیل هایش هم دست کمی از آن نداشتند. انگار به سبیل های سیاه و کلفتش وزنه هایی وصل شده بود. رودولف به خود مرلین و جد و آبادش دشنام گفت و به راه ادامه داد.

او نفهمید که چه بود. اما هر چه که بود، مانند دست اندازی راه او را سد کرده بود. اما بدون اینکه حتی آن را در نظر بگیرد، پرش بلندی از روی آن انجام داد و دوید! بلاتریکس هم در ده متر عقب تر او، رودولف را دید که پرید اما او هم مثل رودولف به دلیل آن دقت نکرده بود. بلاتریکس فکر کرده بود که شاید این پریدن های بی دلیل و مسخره هم لیلی به رودولف یاد داده بود!

اما او نمی دانست که پریدن رودولف الکی نبوده است! بلکه از روی جسمی "پتریفیکوس توتالوس" شده، پریده بود! خون جلوی چشمهای بلاتریکس را گرفته بود. و هیچ چیز غیر از رودولف و نقشه ی کشتنش را جلوی چشمانش نمی دید! پس او از روی "جسم" نپرید و با مخ به زمین افتاد! هر چند که موهای او مانع از ضربه دیدن به جمجمه اش میشد. اما او به مرلین و جد و آبادش همانند رودولف فحش داد.

حالا او دیگر از رودولف خیلی دور بود و امکان هم نداشت به او برسد. تازه این فرصتی بود که نفسی تازه کند و دوباره دنبال او برود. حتی اگر هم به او نرسد، به دویدن ادامه می داد که بالاخره گیرش بیاورد‌! نفسی عمیق کشید. بلند شد اما ناگهان یادش آمد چیزی باعث افتادن او شده بود. پس توجهش را به جسم معطوف کرد.

آن یک شئ نبود، بلکه شخصی مسن بود که همه او را می شناختند. او کسی غیر از گریک الیواندر نبود! بلاتریکس قرمز شد و فریاد زد:
- پس این بود که منو انداخت زمین! پتریفیکوس توتالوس!

اما او نفهمیده بود که قبلا خود گریک در طلسم پتریفیکوس به سر می برد. اما دو طلسم شبیه به هم‌، همدیگر را خنثی کردند. و باعث شد که گریک به هوش بیاد! به اطراف نگاه کرد. چشمانش تار می دید اما متوجه یک کپه ی سیاه رنگ شد! اما نتوانست تشخیص دهد که او کیست و یا چیست! گریک گفت:
- پس لیلی کو؟؟

بلاتریکس اعصابش بیشتر خرد شد.
- تو لیلیو این طرفا دیدی؟!
- بله! داشتم می رسوندمش به پسرش! اما به راستی... شما چی هستین که دارین حرف می زنین؟!

او چشم های خود را مالید و چند بار پلک زد. دوباره به کپه ی سیاه که دقت کرد، دید که او کسی جز بلاتریکس نبود! خطر را حس کرد. پس سریع حرفش را پس گرفت!
- عه... چیزه... لیلی اصلا چیه؟ من منظورم با لینی بود!
- با لینی چیکار داری؟
- هیچی! منظورم نیلی بود! رنگ نیلی!
- مزخرف نگو!

و چوبدستیش را روی گلوی گریک گذاشت. الیواندر هم می خواست چوبدستیش هم جلوی بلاتریکس بگیرد که با به یاد آوردن وضع چوبدستیش، از آنکار منصرف شد. او خودش هم نمی دانست که لیلی کجاست. اما او نمی خواست که بمیرد. پس بلاتریکس را به جای دیگری هدایت کرد و گفت:
- دنبالم بیا!

پایان فلش بک!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۰:۴۸ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷

لودو بگمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۴۲ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۱
از Wizardry pardic
گروه:
کاربران عضو
پیام: 158
آفلاین
لودو که از حاشیه مسیر سوار بر جارویش در ارتفاع کم عبور میکرد چشمش به صحنه ناجوری داخل مسیر برخورد ، لودو ارتفاعش رو باز هم کمتر کرد و به سمت گاریه از هم گسیخته رفت...

_اوه اوه ببین این گاری چجوری متلاشی شده ، ااا این کیه ؟؟ چقدر شبیه لی لیه اونم که گریکه!!

لودو که دونفر از اعضای مهم دنیای جادوگری رو به این شکل دیده بود ، از آنجایی که خبر دار شده بود هری بدنبال مادرش میگرده و به یابنده قطعا مقام بهتری میده تصمیم گرفت لیلی را با جارویش چند کیلومتری جلو تر ببرد و بعد طلسم معکوس رو بخونه...

لیلی با حس گنگی بهوش اومد و یواش یواش اتفاقی که افتاده بود رو به یاد میاورد

_آااااخ چقدر بد بود ، آقای الیوندر شما کجایین؟؟
_سلام خانوم لیلی ، من لودو ام ، لودو بگمن ، وزیر ورزش و تفریحات جادویی !!
_اوه !! آقای بگمن از دیدنتون خوشحالم فقط ما کجاییم؟ و اینکه من یه همراه داشتم ، آقای الیواندر ...
_ ااا ما تو مسیر وزارت خونه هستیم و اینکه من شمارو تو مسیر بین یه مشت چوب خشک که قبلا گاری بود تنها پیدا کردم !!
_ واقعا من تنها بودم وقتی شما رسیدین؟؟

لودو کمی با تردید به لیلی نگاه کرد و با وجدانش گلاویز شد ؛

وجدانش: هی یارو تو اون پیرمردو اونجا ول کردی و فقط لیلی رو با خودت آوردی؟؟
خودش : خب وزارتخونه فقط دنبال لیلی میگرده و اصلا معلوم نیست اون پیرمرد اونجا چیکار میکرد!!
_خودتو گول نزن بهتره ازش بپرسی چطور با گریک همسفر شده!!!

_آقای بگمن شما حالتون خوبه؟؟
_البته که خوبم فقط داشتم فکر میکردم شما با گریک چیکار داشتین و ، و ... و اینکه چرا وقتی من رسیدم اونجا نبوده!!
_خب وقتی من داشتم فرود میومدم آقای الیواندر منو نجات داد، ولی متوجه نمیشم ما باهم بخاطر خطای چوبدستی خشک شدیم !! چطور ممکنه من تنها مونده باشم؟؟
دارم نگران میشم آقای بگمن میشه برگردیم بجایی که منو پیدا کردید؟

وجدانش؛ دیدی اشتباه کردی ؟؟تو فقط به خودت فکر کردی و برای پست و مقام خواستی تنهایی لیلی رو ببری!!
خودش: خب درست داری میگی و این یعنی دقیقا کار درستی کردم چون تنها راه قبول شدن ۴ سال سوم به عنوان وزیر ورزش همینه!
وجدانش: یعنی تو فقط داری به ...
خودش؛ آره دارم به بودجه سری سوم وزارتخونه فکر میکنم

_آقای بگمن؟
_اوه بله حتما الان دور میزنم فقط امیدوارم اون مردو پیدا کنیم!!


بعد از نیم ساعت با درگیری های فراوان لودو و وجدانش بالاخره به جای اول رسیدن ولی ..

_اوه خدای من مگه میشه هیچ اثری از الیواندر نباشه !!

لودو درگیر دو حس خوشحالی و نگرانی شده بود ، از طرفی خوشحال که واقعا چیزی اونجا نبود و لازم نبود دوباره دروغ بگه و از طرفی نگران الیواندر شده بود و شروع به گشتن کرد تا شاید چیزی توجهش رو جلب کنه.

_هی آقای بگمن !! من یتیکه مو پیدا کردم !!
لودو با یک نگاه سریع گفت :
_بلاتریکس


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۴:۱۴ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
خلاصه:
هری پاتر دنبال لیلی اوانز میگرده و اول بیابون سر میزنه و وقتی اونجا پیداش نمیکنه ، میره خونه ویزلی ها و اونجا هرمیون رو میبینه و ازش خبر لیلی اوانز رو میگیره. هرمیون خبری ازش نداره ولی با هری همراه می شه تا لیلی رو پیدا کنن و این بین، بلاتریکس هم باهاشون میاد.
از طرفی وقتی لیلی رو پیدا می کنن با رودولفه و رودولف هم به خاطر ترسش از بلاتریکس لیلی رو به هوا شوت می کنه که گریک اونو خیلی دورتر می گیره و حالا راه میوفتن تا هری رو پیدا کنن...


***


- آقای اولیوندر...

گریک خواست بگوید "اولیوندر چیه، گریک صدام کن " اما باز هم با به یاد آوردن اینکه شخص موردنظر مادر هری است و هری هم خیلی تسترالش می رود و حسابی بانفوذ است و فردا پس فردایی اگر بفهمد او قصد زدن مخ مامانش را داشته قطعا با اردنگی از گریمولد پرتش می کردند بیرون و ... البته خیلی هم بد نبود... یک مدت از گریمولد دور می شد و روی کسب مدیریت تمرکز کرده همه را کنار می زد و در کنار بلاتریکس به مدیریت می پرداخت و جبهه جدیدی تشکیل می دادند و سر خانه زندگیشان می رفتند و ... لحظه ای چشمانش شروع به پرتاب ستاره کردند اما در نهایت با به یاد آوردن چهره بلاتریکس و اینکه موهای بلاتریکس را هم می زد از لرد جدا نمی شد فرضیه هایش را به سرعت کنار زد و بیخیال مخ زدن شد.
- بله؟
- کی می رسیم پس؟
- خب من می برمت گریمولد، بعدشم یه پیغوم واسه هری می فرستم که بیاد!

لیلی سری تکان داد و به راهش ادامه داد که سوالی برایش پیش آمد.
- آقای اولیوندر چرا ما آپارات نمی کنیم؟
- چون آپارات کن چوبدستیم خرابه!
- چی؟ شما مگه خودتون چوبدستی ساز نیستین؟ خب یه دونه بسازین!
- من از وقتی وارد محفل شدم همه سرمایه مو که همون مغازه م بود فروختم پیاز خریدم‌! هیچی ندارم! این چوبدستی هم به جز آپارات یه چیزای دیگه شم خرابه... ولی من نمی دونم چیا! ...عه... اون چیه داره میاد سمتمون؟ یه گاریِ بی سرنشین؟ پروتگو!

اما خب، چوبدستیِ آقای اولیوندر...

- گریک، خانومِ نویسنده!

‌... گریک، خراب بود و پروتگویش، پتریفیکوس شد و آن دو را خشک بر جای گذاشت.


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۸ ۱۷:۱۳:۲۹

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷

گریک الیواندرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 156
آفلاین
الیواندر تو حال خودش بود و داشت برای خودش رپ میخوند.
- آه... آره... نه بابا... آه
- آآآآآآآآآآآ...

الیواندر متوجه صدا شد ولی هر چی اینور و اونور رو نگاه کرد، منبع صدا رو پیدا نکرد برای همین به کار خودش ادامه داد.
- آه... آره حاجی
چوب دستیو چک میکنی
بعد میگی این چرا اینجوری نی ...

- آآآآآآ...
- این...
- آآآآآ...
- صدا...
- آآآآآ...
- از کجا میاد.

گریک دوباره همه جا رو نگاه کرد ولی چون خیلی خنگ بود نویسنده بهش کمک کرد.
- حاجی حالا قبول دارم شخصیتت گیجه ولی مرلینی هر آدمی می دونه باید بالا رو هم نگاه کنه وقتی دنبال یکی می گرده.
- من بالائم، بالاتر از من نی
- خیلی بامزه بود، حالا بالاتو نگا کن.

گریک با اینکه هنوزم بر این عقیده بود که بالاتر از اون نی ولی بالا رو نگاه کرد و دید که یه نفر داره میاد سمتش.
- سلام.
- آآآآآآ...
- کجایی هستی زبونتو نمی فهمم؟
- آآآآآ...
- ?who are you in the world cup no
- آآآآآ...
- گومبا گومبا بگو کی هستی گومبا؟
- آآآآآ...
- آآآآآ...
- آره دقیقا همین.
- خب بگو آآآآآ دیگه من فک کردم داری میگی آآآ آآآآ آآآ!... میگم عجیب بودا چون من همه ی زبان ها رو بلدم.

این صحنه مثبت 18 سال است

گریک زنی که داشت سقوط میکرد رو در بغلش گرفت و مهره های شش و هشتش بندری زدن ولی گریک محو سیمای زیبای اون زن شده بود.

- آقا؟
-
- آقا با شما هستما؟
- ها؟... جان با من کار داشتین؟
- می خواستم بگم ممنون که منو گرفتین.
- خواهش می کنم این حرفا چیه... تو اون بالا چیکار می کردی؟
- یکی شوتم کرد!
- اسمشو بگید برم عاقد بین دهنش و آسفالت شم!
- چقد شجاع!
- با من بودی؟
- نه یه زنه اون پشت یه دزدو گرفت به باد کتک، با اون بودم.

الیواندر سرشو چرخوند و اون زنو دید.
- عه... چه تفاهمی... منم اتفاقا با اون، بودم.
- ینی چی؟
- هیچی مهم نیست. نگفتین اون بالا چیکار می کردین... عه راستی اینو گفتین... این فراموشی داره منو دیوونه می کنه.
- شما فراموشی دارین؟

گریک این دفعه خواست از درِ مظلومیت وارد شه.
- آره!
- چه بد... مرلین شفات بده.
- شما چقد مهربونید.
- لطف داری .... راستی شما پسر منو ندیدی؟
- اسمش چیه؟
- هری پاتر!

گریک تا اسم هری رو شنید از درِ مظلومیت خارج شد چون فهمید این شکارم از دستش پریده.
- ای لعنتی....
- بله؟
- ها؟... هیچی... یعنی تو لی لی هستی؟
- آره! ... ندیدیش؟... بعد شوت شدنم گمش کردم.
- با من بیا... من می برمت پیشش!


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ جمعه ۱۱ آبان ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۴:۱۴ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
- صب کن لعنتی!

بلاتریکس دیگه نمی تونست تحمل کنه. این رودولف چش سفید دیگه شورشو در آورده بود.
- کروشیو اصلا!

رودولف به طرز ماهرانه ای جاخالی داد و کروشیو خورد به یه تسترال باری و پودر شد.

- وایمیسی یا اونیو که نباید بگم؟

رودولف ایستاد؛ رودولف بلاتریکس رو حتی از مامانشم بیشتر می شناخت و می دونست اینکارو میکنه.
- غلط کردم! شیکر خوردم! من نبودم اصلا! تقصیر آستینَم... آستین ندارم که!
- اون موقهی که واسه این ساحره ها شیش تیکه ساختی در منظر انظار بذاری باید فکر اینجاشم می کردی.
- گفتم که! شیکر خوردم!
- قهوه ایَم بوده گویا.

هرمیون اظهار نظر کرد و با بلاتریکس زدن قدش! هری که از این حرکت پرو بالش ریخته بود آب دهنشو قورت داد.
- ناموسا؟
- اوهوم

بلاتریکس که داشت لبخندهای پیروزمند با هرمیون رد وبدل می کردن با دیدن رودولف که در حال فرار بود یه پتریفیکوس گفت و کش شلوارشو گرفت که ببردش.

- نه!

بلاتریکس ایستاد.
- الان سر من داد زدی؟
- نه به خدا! فقط... فقط گفتم کاشکی خشکش نمی کردین من بپرسم این نَنَمو کجا شوت کرد!
- لازم نکرده! یه عمری اون ننت ما رو بدبخت کرد! حالا همون نباشه زندگی راحتتره!

و بدون توجه به هری و هرمیون کش شلوار رودولف رو بیشتر کشید و با خودش برد.
حالا هری و هرمیون بودن و زاویه هایی که باید اندازه می گرفتن تا با حدس نیروی ممکنه حدود محل سقوط لیلی رو کشف کنن.






ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۱۲ ۱۳:۱۳:۳۱

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.