جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  37 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  157 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  189 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 5 بهمن 1393 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین با این فریاد پایش را محکم تر روی پدال فشار داد و بمب با فاصله ی کمی پشت ماشین منفجر شد.

مرلین که صورت و بدنش خیس عرق شده بود و بند انگشتانش از شدت فشاری که به فرمان می آورد کبود شده بود گفت:
- از هر گونه پیشنهادی پشتیبانی میکنم الان! حتی از معجون های هکتور.

هکتور با این حرف مرلین سریع معجونی از ردایش بیرون کشید و گفت:
- معجون انتقال دارم ها! مارو مستقیم میبره کوچه ی دیاگون.

لرد چشم غره ای به هکتور رفت و به سرعت معجون را قاپ زد و از پنجره بیرون انداخت. معجون به محض برخورد به زمین منفجر شد و چندین نفر از مشنگ هایی که همچنان با ماشین در تعقیبشان بودند از شدت تعجب متوقف شدند.

لرد نگاه مرگبار دیگری به هکتور انداخت و گفت:
- معجون دیگه ای هم با خودت داری؟

- ارباب! من مطمئنم معجون انتقال آورده بودم با خودم! ظاهرا این جیگر باز کش رفته ازم.

- آرسینوس که تا آن لحظه ساکت بود خودش را در وسط سوژه انداخت و غرید:
- من خودم معجون سازم! در ضمن شیشه های من حق کپی رایت دارن!

همین که هکتور میخواست دهانش را باز کند لرد نعره زد:
- شما ها یک کلمه دیگه در مورد معجون صحبت کنید، بعدش میبینید که خودمون از پشت میبندیمتون به این ماشین و میکشیمتون دنبال خودمون! حالا هم یکی از شما سوسک های بی مصرف بره ببینه این مشنگ ها هنوز هم دنبالمون هستن یا نه.

- بله ارباب! هم اکنون با چهار تا ماشین دارن میان! یکی شون هم یک لوله ی خیلی خفنی رو گرفته سمت ما!

بلافاصله پس از این حرف روونا، مرگخواری که از ماشین و دنده سر در میاورد فریاد زد:
- بابا اون تانکه! بفهمید این موضوع رو! الان هم شلیک میکنه بهمون بد بخت میشیم.

لرد بلافاصله چشم غره ی دیگری به مرگخوار رفت و سپس گفت:
- حیف که فعلا بهت نیازمندیم! مطمئن باش وقتی کارمون تموم بشه همون تانک رو به همراه پاتیل های هکتور و آرسینوس رو باهم میکنیم تو حلق و گوش و بینیت.

ناگهان یک عدد گلوله ی بزرگ تانک از کنار ماشین عبور کرد و با برخوردش به زمین چاله ی بزرگی حفر کرد.

روونا فریاد زد:
- سمت راست مرلین! سمت راست! اونجا جنگل هست! میتونیم فرار کنیم!

- روی این حرفت فکر کردی یا تو لحظه چنین تصمیمی گرفتی روونا؟!

- هوش راونیه دیگه! یهو میاد!

مرلین همچنان که با تمام وجود فرمان را چسبیده بود سری به چپ و راست تکان داد و به سرعت فرمان را به سمت راست پیچاند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/11/5 18:31:25
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/11/5 18:34:02
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/11/5 18:38:30
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 5 بهمن 1393 12:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب ما که رانندگی بلد نیستیم.

لرد یه نگاه به گوینده‌ی دیالوگ و یه نگاه به مشنگایی می‌ندازه که دوان دوان به طرفشون میومدن.
- یعنی اینجا یه مرگخوار پیدا نمی‌شه که خانواده مشنگی داشته باشه؟
- ارباب شما که می‌دونین مرگخوارا همه اصیلن!

لرد دوباره نگاهی به مشنگ‌ها که این‌بار قصد داشتن با تفنگ بهشون شلیک کنن می‌اندزه.
- بگین رز بیاد! پدربزرگ رز از این کارا بلد بود! حتی باباش و عموهاشم!

مرگخوارا نگاهی عاری از تعجب بین هم رد و بدل می‌کنن.
- ارباب، رز رفته مرخصی. حتی اگه مرخصی هم نبود امکان آوردنش نبود چون اصلا با ما تو زمان...

لینی با دیدن نگاه خشمگین لرد بهش ساکت می‌شه. لرد تکونی به مرلین می‌ده که در صف انتهایی مرگخواران‌ـه و به زور خودشو تو ماشین جا داده.
- تو مارو با اون زمان‌برگردون عالم ملکوتیت به دردسر انداختی. خودتم ماشینو راش می‌ندازی و نجاتمون می‌دی.

مرلین سپری(!) که در دست داشت و باهاش در مقابل گلوله‌هایی که به سمتشون شلیک می‌شد از خودش و سایرین محافظ می‌کردو پایین میاره و می‌گه:
- ارباب پس اونوخ کی این وظیفه خطیرو به عهده...

قبل از اینکه جمله مرلین کامل بشه، لرد سپرو از دستش در میاره و به زور تو بغل هکتور می‌ندازه. مرلین با ناامیدی جاشو به هکتور می‌ده و سرجای راننده می‌شینه.

درست تو همون لحظه‌ای که مشنگا خودشونو به ماشین رسونده بودن و به عده‌ای از مرگخوران‌ـه انتهایی چنگ انداخته بودن، ماشین با حرکت شدیدی پرشی به جلو می‌کنه و مشنگا سرنگون می‌شن. ولی ماشین به حرکت در نمیاد!
- آخه وقتی ماشین تو دنده‌س که روشنش نمی‌کنن!

مرلین سریع اطلاعت می‌کنه و ماشینو از دنده در میاره و بعدش سوئیچو می‌چرخونه و ... خلاصه که ماشین به حرکت میاد و چند تا مشنگ که آویزون‌ـه ماشین شدن همینطور رو زمین به دنبال اونا کشیده می‌شن.

اما ابروی بالارفته‌ی لرد و نگاه سرشار از خشمش به جای دیگه‌ای خیره مونده بود. به مرگخواری که حرف از دنده زده بود، اما داوطلب راه‌اندازی ماشین نشده بود.

مرگخوار مذکور که متوجه نگاه لرد به خودش شده اشاره‌ای به آسمون می‌کنه و فریاد می‌زنه:
- شهاب‌سنگ!
- احمق اون یه بمبه نه شهاب‌سنگ! مرلین گااااز بدههههه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 15 دی 1393 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران پس از شنیدن فرمان لرد لحظه ای با بهت به لرد خیره میشوند تا اینکه لرد میگوید:
- چیه؟ چرا مثل هیپوگریف به ما زل زده اید؟
- سرورم! شما همین الان جادو کردید.
- خوب که چی؟
- آخه ما که نمیتونستیم جادو کنیم!

لرد با شنیدن این حرف یک لحظه از قدرتش متعجب شد ولی به سرعت تعجبش را مخفی کرد و چوبدستی اش را به سوی یکی از مرگخواران گرفت و گفت:
- کروشیو!

اما ایندفعه خبری از جادو نبود، به نظر می آمد خشم چند ثانیه ای لرد موجب انفجار قدرتش شده است. لرد نگاه دیگری به مرگخوارانش کرد و گفت:
- چاره ای نیست! بیایید تا کسی متوجهمان نشده با تمام سرعت از اینجا برویم تا بعد ببینیم چه گلی بر سر شما بریزیم.

مرگخواران نوک پا نوک پا به طرف در میرفتند که ناگهان فرمانده وارد شد و گفت:
- خیلی خوب تنبل ها، وقتشه تمرینو ادامه بدیم! شما فردا همین موقع در جبهه خواهید بود.

مرگخواران یک لحظه نگاهی بهم کردند ولی لرد که اصلا اهل نگاه کردن نبود یکی از سینی های غذا را برداشت و با نشانه گیری شگفت انگیزی مستقیما به طرف صورت فرمانده پرتاب کرد که در نتیجه ی این پرتاب فرمانده با صدایی مثل تلپ پخش زمین شد.

مرگخواران با دیدن این صحنه:
لرد:
- خوب... اگر تعجبتان تمام شده این مردک گستاخ تسترال عمه را یک جا پنهان کنید، بعدش هم باید به وسیله ی یک جاروی مشنگی ای چیزی از اینجا برویم.

دو مرگخوار به سرعت دست و پای فرمانده ی بیهوش را گرفتند تا او را در کمدی در گوشه ی سالن زندانی کنند.

دو دقیقه بعد:

صبر لرد کم کم داشت لبریز میشد چرا که مرگخوارانش کارشان را زیادی طول داده بودند که بالاخره دو مرگخوار با چهره و رداهای خیس عرق برگشتند، لرد با دیدن آنها غرید:
- دقیقا تو این دو دقیقه چه غلطی میخوردید؟

مرگخواران که اکنون حتی از لرد بدون چوبدستی و جادو هم وحشت شدیدی داشتند گفتند:
- اممم.... ارباب این شکمش نمیذاشت جاش بدیم تو کمد. مجبور شدیم با قاشق زمینو بکنیم و کلا چالش کنیم.

لرد:

پس از این اتفاقات مرگخواران از در بزرگ سالن خارج شدند و به سمت همان ماشین مشنگی که در بدو ورودشان دیده بودند به راه افتادند.

مرگخواران پس از مقداری دعوا و درگیری موفق شدند درب ماشین را باز کنند که ناگهان.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/15 21:17:08
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/15 21:19:15
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 14 دی 1393 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- قربان میشه اول ناهار بخوریم بعد فرار کنیم؟
- ساکت هکتور! ساکت. ایم منم که میگم چیکار بکنم، چیکار نکنیم.

به واسطه سخن لرد ولدمورت مرگخواران سکوت کرده و چشم هایشان را به دهان مبارک ارباب دوخته بودند.
همین لحظه دوربین یه کلوزاپ از لرد میاد. لرد ارام لبشان را باز میکنند(همین لحظه که خمپاره پشت لرد میترکه! ) و میگویند:

- lunch!

و ملت سوی ناهار خوری رهسپار میشوند. (یورتمه میرن البته!)

ناهار خوری

مرگخواران به صف نا منظم ظرف های فلزیشان و سپس غذایشان را میگرفتند و روی صندلی های زرد ساده مینشستند.

- غذا چیه؟
- کوکو! کوکو!

در اخر هم لرد سیاه سر میز جلوس فرمودند.

- ارباب اجازه هست؟
- مرلین، ادب تو باعث نمیشه تا من مجازاتت نکنم. میتونید بخورید.

مرگخواران هم با دست از خجالت غذا ها در میومدند. در همین لحظات شیرین و خوشمزه که مرگخواران پشت میز های طویل، که از این ور دیوار تا ان ور ادامه داشت، نشسته بودند هکتور بلند گفت:

- کسی میدونه این دونه قهوه ای ها رو برا چی تو کوکو میریزن؟
- اون دونه قهوه ای ها پشگله!
- واس اون گوسفند های پشته؟
- اره فک کنم.

لودو و هکتور و مابقی مرگخواران به هم دیگر نگاه میکردند.

- طلپسم پابا اووردن لیه؟
- تا لقمه تو دهنت من نمیفهمم چی میگی جیگر.
- میگه طلسم بالا اوردن چیه؟؟

همین هنگام فواره های بنفش و سفید و زرد نور( ظاهرا سبز هم دیده شده ) به همه سو پراکنده شد. لرد قاشق را روی میز گذاشتند و فریاد زدند:

- همین الان حرکت میکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1393/10/14 14:57:02
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1393/10/14 22:19:45
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 دی 1393 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها و لرد:

ولی لرد حواس جمع تر از این حرف ها بود که بخواهد مقابل چند مشنگ کم بیاورد پس سریعا گفت:
- ما در حال حاضر دقیقا آموزش رو یادمون نمیاد از اول شروع کنید!

فرمانده که به وضوح آثار خشم و تعجب در چهره اش مشخص بود گفت:
- از تو همچین چیزی بعیده پسرم! تو با این همه سابقه باید همه چیز رو بلد باشی.

- ببند اون فکو باو!

- چی؟

- اممم.... هیچی هیچی شما خودتو ناراحت نکن اصلا!

- خیلی خوب همه به صف بایستید! دیگه به صف ایستادن رو که بلدید نه؟

لودو که از فرط تفکر در مورد به صف ایستادن زبونش داشت از حلقش بیرون میومدگفت:
- صف ایستادن همونی نبود که باید پشت سر هم وایمیسادیم؟

فرمانده که به نظر می آمد کمی امیدوار شده است گفت:
- آفرین درسته! حالا همه به صف بایستید، وقتی به صف شدید من میگم از جلو که یعنی شما باید آماده باشید، بعدش من میگم نظام شما باید دست راستتون رو روی شونه ی نفر مقابلتون قرار بدید، متوجه شدید؟

مرگخوار ها کمی بهم نگاه کردند و به سرعت به صف ایستادند و لرد در همان حین که جلوی صف می ایستاد رو به مرلین گفت:
- مطمئن باش بعد از این ماجرا اون زمان برگردونت رو توی حلقت میکنیم.

مرلین که سر و صورتش خیس عرق شده بود و مطمئن بود لرد صد در صد به قولش عمل میکند با تمام وجود تلاش کرد تا از لرد فاصله بگیرد.

دو دقیقه بعد:

بالاخره مرگخواران پس از مقداری تلاش مضاعف، منظم پشت سر لرد قرار میگیرند و فرمانده نعره زد:

- از جلو.... نظام!

به محض اینکه دست های مرگخواران روی شانه های جلویی هایشان پایین می آید تعدادی از مرگخواران با صدایی مثل زارت (!) زمین میخورند که در پی آن فرمانده نعره زد:
- آخه من به چه زبونی بگم؟ گفتم یه مقدار بالای شونه ی نفر جلویی نه اینکه محکم بکوبید رو شونش.

بلافاصله هکتور از انتهای صف فریاد زد:
- آقا یه بار دیگه! آقا یه بار دیگه! ایندفعه قول میدیم درست انجام بدیم!

و مرگخواران ایندفعه کارشان را به درستی انجام دادند و فرمانده گفت:
- خیلی خوب! حالا نفری بیست تا بشین پاشو برید، بعدش میتونید ناهار بخورید.

- بشین پاشو چیه دیگه؟

لرد سریع نعره زد:
- هیچی نیست! خودمون بلدیم انجامش میدیم شما نگران نباشید.

فرمانده پس از شمارش بیست بشین پاشوی مرگخواران به آنها دستور آزاد باش میدهد که البته بلافاصله پس از شنیدن این دستور چندین مرگخوار از حال میروند و پس از اینکه فرمانده کمی از آنها دور میشود لرد نعره میزند:
- مرتیکه ی مغر هیپوگریف نخورده به ما دستور میدهد! حیف که چوبدستی مان کار نمیکند وگرنه چنان از وسط نصفش میکردیم که حتی عالم بالا هم به حالش گریه کند.

سپس مرگخواران به طرف سالن غذاخوری کوچکی به راه افتادند که بیشتر شبیه کشتارگاه بود که لرد با دیدن یک عدد ماشین مشنگی گفت:
- هر طور و به هر قیمتی که شده باید از اینجا برویم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/10 19:10:17
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 دی 1393 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرلین یه زمان برگردون از عالم بالا میاره و به لرد میده.لرد هم تصمیم میگره به زمان کودکیش بره و خودش بزرگ کردن خودش رو به عهده بگیره.اما لرد و مرگخوارها وقتی زمانبرگردان رو به کار میبرن،اشتباهی رخ میده و اونها به زمان و مکان نامعلومی منتقل میشن.بعد اونها میفهمن که توی یک منطقه جنگی هستن و فرمانده اون منطقه فکر میکنه که اونها سرباز هایی هستن که برای کمک به اونها در جنگ فرستاده شده اند...

-------------------------------------------------------

_نگفتی بهم...توی کدوم عملیات به این شکل در اومدی؟!توی کدوم جنگ!

لرد نگاهی به فرمانده کرد...به نظر میرسید بلاخره مشنگ ها قدر کارهای او و مرگخوار ها رو فهمیده باشند...لرد با خوشحالی گفت:
_در جنگ سیاه بر علیه سفید!
_جنگ سفید بر علیه سیاه منظورته دیگه؟!
_نه...سیاه بر علیه سفید!

فرمانده نگاهی به لرد و مرگخوارها کرد...چند قدم به عقب رفت و گفت:
_حالا هر چی!اگه میخوایین توی نبرد باشید بهتره سریع تر آماده بشید.چون ما نیاز مبرم به سرباز های تازه نفس داریم...ببینم!شماآموزشی رفتین؟!

مرگخوارها نگاهی به لرد کردند...لرد نگاهی به مرگخوارها...مرگخوارها نمیدانستند آموزشی چیست...هیچکدام از مرگخوارها نمیدانستند چه باید بگویند...
فرمانده وقتی سکوت مرگخوارها رو دید گفت:
_یعنی هیچ کدوم از شما آموزش ندیدین؟! خیلی خوب...اشکال نداره...از همین الان آموزش شما شروع میشه...همه به صف بشید...از جلو نظام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/10/10 17:58:40
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 دی 1393 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مشنگ های خشمگین به مرگخواران نزدیک شدند.شخصی که ظاهرا مقامی همچون لرد در بین مشنگ ها داشت یک قدم جلوتر از بقیه حرکت میکرد.
فرمانده به جمع مرگخواران رسید و با صدایی تحکم آمیز گفت:شماها سرباز های جدید هستین؟ دارین چیکار می کنین وسط جنگ؟این لباسا چین؟ این خانم (اشاره به کراب)وسط میدونی جنگ چیکار میکنه؟ تو!(اشاره به رودولف).آماده شو. باید نگهبانی بدی.سریع لباساتونو عوض کنین.نیروهای دشمن تا پشت همین تپه پیشروی کردن.

با شنیدن کلمه جنگ گل از گل مرگخواران شکفت.

مورگانا:هورا! جنگ! کجان این محفلیای پست که حقشونو کف دستشون بذاریم؟
لودو:شرط میبندم کراب تا آخرین نفس مثل سپری جلوی من وایمیسه و ازم دفاع میکنه.
راک وود:ارباب دستور حمله صادر میکنین؟

توجه فرمانده مشنگی به لرد جلب شد.به آرامی بطرف لرد رفت و در چهره اش دقیق شد. لرد سیاه اصلا خوشش نمیامد کسی اینطور به او زل بزند.دماغ نداشت که نداشت...مو نداشت که نداشت. در عوض ذهنی پویا و فعال داشت که با زل زدن نمیشد دید.برای همین بود که لرد اصلا خوشش نمیامد کسی به او زل بزند.
خوشبختانه زل فرمانده مشنگی زیاد طول نکشید.با مهربانی از لرد سیاه پرسید:تو برای چی اومدی فرزندم؟اینطور که میبینم قبلا وظیفه خودت رو در قبال کشور و سرزمینت به خوبی انجام دادی.تو دیگه باید استراحت کنی.تو کدوم عملیات به این شکل در اومدی؟
لرد سیاه منظور مشنگ را نمیفهمید.چون به نظر خودش شکلش بسیار هم جالب بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1393 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب که با شتاب از چادر بیرون میرفت جلوی راه ماشین مشنگی پرید و سعی کرد با علامت ایست دادن و با کشیدن فریاد‌های گوریل مانند بترسونتش. اما ماشین که زبان گوریل‌ها را نمی‌فهمید، وقت نکرد که به موقع متوقف بشه و با قدرت به شکم ورقلمبیده کراب برخورد کرد و کراب را دو سه متر اونورتر پرتاب کرد. مرگخوار هایی که هنوز نترکیده بودن با شنیدن صدا از چادر بیرون رفتن و متوجه هیکل بی‌ هوش (از همه لحاظ ) کراب شدن. بلاتریکس که احساس میکرد که باید به نمایندگی‌ از ارباب پیشقدم بشه جلو رفت و چوبدستیشو به حالت تهدید آمیزی جلوی ماشین تکون داد.
-‌ای بی‌ احساس! چطور تونستی‌ یه نوجوونو در عنفوان نوجوونیش اینجوری شوت کنی‌؟ جواب پدر و مادرشو تو میدی؟ هر کسی‌ که این چنین کاریرو بکنه باید قلبی از آهن داشته باشه! من نمیدونم که تو چه جونوری هستی‌ اما اینجور بدجنسی در علیه یک مرگخوار بی‌ آزار، برای من قابل تصور هم نیست !

مرلین که یاد کروشیوی ناقص چند لحظه پیش بلا افتاد اه غضبناکی کشید و سرشو با افسوس تکون داد. اما همزمان متوجه شد که یک سری افراد با قیافه‌های عبوس و لباس‌های بسیار زشت سبز لجنی داشتن از ماشین خارج می‌شدن. پشت هرکدومشون با یک بند، یکی‌ از اون چوبدستیی سوراخ آهنی داخل چادر آویزون بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


ارزشی بی‌ بکارت


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1393 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-بگین نیاد!
-چشم ارباب...ولی برای چی؟
-خوشمون نمیاد! ماشینای مشنگی زیادی سرو صدا می کنن...جارو بهتره!

در حالی که کراب فکر می کرد چطور این موضوع را به ماشین مشنگی بفهماند لرد سیاه درخواست دیگری مطرح کرد.
-اون مرگخواری که تازه تایید شده بود کو؟ بگین سریع تر بیاد خب! دوساعته منتظرشیم.

کراب با احتیاط کمی عقب تر رفت.
-ارباب...شرمنده...ولی اون ترکید!

اخم های لرد در هم رفت.
-خب بگین مرگخواری که قرار بود اگه اولی نتونست، وظیفه شو انجام بده بیاد.

کراب یک قدم دیگر عقب رفت.
-خب...ارباب...آخه اونم ترکید. فقط همین ازش مونده.

تکه گوشت خون آلودی را که بی شباهت به گوش نبود جلوی چشم لرد سیاه تکان داد. لرد با عصبانیت دستش را به نشانه"اونو از جلوی چشمم دور کن" تکان داد و کراب اطاعت کرد.

-اینا با اجازه کی ترکیدن؟ الان کی قراره برای ما آناناس بیاره؟

کراب در حالی که سرش را می خاراند جواب داد:
-ارباب...مشکل از همون آناناسایی بودن که شما دستور دادین براتون سرو کنن. این آناناس پلاستیکیا ظاهرا طلسم های بسیار قوی دارن. تا چاقو می زدیم بهشون منفجر می شدن. شش مرگخوار شما رو به ملکوت مرلین پیوستوندن. مرلین روح هر شیش تاشونو کول کرد برد بهشت. می دونین که بدون وساطت مرلین مرگخوارا رو راه نمی دن.

لرد اهمیتی نمی داد که روح مرگخواران به کجا می رود. او فقط کمی آناناس خواسته بود. در حالیکه فکر می کرد وسط عجب جای عجیب و غریبی افتاده ماشین مشنگی به چادر سربازان جدید نزدیک و نزدیک تر می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1393 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید


مرلین همانطور که با هیجان گویی نورانی را در دستانش گرفته بود راهرو ها را طی می کرد. سفارش لرد رسیده بود! بالاخره به در اتاق لرد رسید و در زد. پس از مدت نه چندان کوتاهی لرد به او اجازه ی ورود داد. هنوز پایش را داخل نگذاشته شروع به حرف زدن کرد: سلام ای ارباب کبیر!

نجینی با عصبانیت فیس فیس کرد. لرد ولدمورت سرش را از روی برگه های بهم ریخته روی میزش بالا آورد و عینکی را که به چشمانش زده بود جابجا کرد.

- چی شده این وقت روز مزاحم اوقات ما شدی پیامبر؟ آیه ای نازل شده؟ زمان مرگ دامبلدور بهت وحی شده؟
- حرف غیرممکنی می زنید سرورم! عرض کنم که... حوالی صبح بود که نیاز به جایگاه راز و نیازم من رو از خواب بیدار کرد. بعد از اینکه از مرلینگاه برگشتم به اتاقم، جو اونجا عوض شده بود اربابم... روی میز اتاقم بسته ای رو ملاحظه کردم که قبلا وجود نداشت.

لرد با بی حوصلگی دستش را تکان داد تا مرلین متوجه شود که باید برود سر اصل مطلب. مرلین که نطقش کور شده بود به سرعت اصل مطلبش را گفت: بچه های بالا بالاخره فرستادنش!

مرلین گوی را که در دستانش عرق کرده بود بالا آورد و روی میز گذاشت. لرد عینکش را کنار گذاشت تا بتواند ببیند.

- زمان برگردون کار بچه های بالا؟ لفتش دادن. از ظاهرشم خوشم نمیاد. باید سفارشی می ساختن برامون، تاریکی ساطع می شد ازش.

مرلین ترجیح داد حرف اربابش را نشنیده بگیرد.

- حالا چی کار کنیم ارباب؟
- همه ی مرگخوارا رو خبر کن و مقدمات رو بهشون بگو. همین الان حرکت می کنیم.


اتاق قرار های مرگخواران

لرد ولدمورت وارد سالن شد. با فریاد "برپا" ی بلاتریکس مرگخواران همزمان بلند شدند. لرد ولدمورت با تکبر روی صندلیش نشست و مرلین دوان دوان خود را به او رساند. لرد پس از نگاهی اجمالی به جمع شروع به صحبت کرد: همه آماده هستن تا ماموریت رو شروع- بلا!

بلاتریکس از جا پرسید و با برجا گفتنی مرگخواران را روی صندلی هایشان نشاند. بلافاصله دست لینی بالا رفت و لرد مغرور از موثر واقع شدن سیستم جدید روی مرگخواران به او اجازه ی حرف زدن داد.

- ارباب اجازه؟ این دفعه قراره کجا بریم؟
- برمی گردیم به دوران کودکی مون. تصمیم داریم خودمون بزرگ کردن خودمونو بر عهده بگیریم.

مرگخواران با نهایت احتیاط، سعی به اوقات تلخی کردند.

- ولی ارباب، این سوژه کلیشه ای شده. می دونین چند تا سوژه ی بی پایان با همین مضمون داریم؟
- نمی شه بریم یه جای بهتر... مثلا 5 قرن پیـ-
- نه... انسان های اولیه!

لرد ولدمورت که دید کنترل جلسه دارد از دستش خارج می شود چوبدستیش را چند بار به میز کوبید؛ سپس رو به مرلین گفت: مرلین، ما رو ببر به دوران کودکیمون!

- ولی ارباب...
- ولی ارباب بی ولی ارباب، اصلا اون گوی رو تحویل بده به ما!
- ولی ارباب...
- می خوای کروشیو های مخصوص ما رو نوش جون کنی؟ پس بعد از جلسه بمون تو سالن... اصلا بدش، فقط می خوایم یه نگاه بهش بندازیم.

لرد گوی را از دستان لرزان مرلین که سفت آن را چسبیده بود بیرون کشید و مشغول بررسیش شد.

- چطوری روشن میشه؟ آهان... اینو به چه زبونی نوشتن؟ هوووم... سال تولدمون کی بود؟

مرلین که قیافه اش هر لحظه بیشتر در هم می رفت ناگهان پرید تا جلوی خرابکاری های لرد را بگیرد.

- ارباب شما که گفتین فقط یه نگاه بهش می ندازین! ارباب اون خیلی حساسه اونجوری فشارش ندین! نه اونو غیر فعالش نکنین!
- برو عقب خودمون بلدیم! نجینی!

حتی چنین تهدیدی نتوانست حواس مرلین را پرت کند. لرد ولدمورت دکمه ای را که ناگهان روی صفحه ظاهر شده بود، پیروزمندانه فشار داد.

- اربــــــــــــــــــــــــاب نه!

اگر این کلمات چند لحظه زود تر از دهان مرلین خارج می شد، باز هم محال بود که لرد از فشار دادن آن دکمه ی وسوسه انگیز منصرف شود. ناگهان تمام افراد سالن به سمت گوی کشیده شدند و همه چیز در برابر چشمانشان تبدیل به تاریکی شد.


سال xxxx - مکان ؟؟

- تاحالا اربابو تو خواب ندیده بودم!
- تو خوابم ابهت از همه جاشون می باره!
- وای خدا... دارن بهوش میان.
- برین کنار ساحره ها! ارباب به هوا احتیاج دارن.

لرد ولدمورت چشمانش را باز کرد. بر روی زمین سفت و ناهمواری دراز کشیده بود. چند پیکر را دید که از او فاصله گرفتند و نجینی را که سریعا به سمتش خزید. سقف ناهموار بود و ارتفاعی نداشت. انگار داخل یک چادر بودند. سریع بلند شد و به دور و برش نگاه کرد. مرگخواران چفت تا چفت نشسته، و به او خیره شده بودند.

- ما کجاییم؟ لیتل هنگلتون؟

مرلین با دلخوری جلو آمد و گفت: ارباب، ما نمی دونیم کجاییم. گوی هم خراب شده. همش هم تقصیر شماست.

- تقصیر ما؟

البته لرد به خودش زحمت دست به چوب شدن نداد، بلاتریکس به درد همین وقت ها می خورد.

- این چه طرز حرف زدن با اربابه مرتیکه ی تقلبی؟ کروشیو!

بلاتریکس چوبش را به سمت مرلین گرفته بود، اما هیچ طلسمی از آن خارج نمی شد. مرلین طوری که انگار این حرکت از پیش برنامه ریزی شده باشد ادامه داد: هیچ کدوم از چوبدستیا هم کار نمی کنن. گوی هم کلهم قاط زده. من روش کار می کنم اما درست شدنش حالا حالاها طول می کشه. چی کار کنیم ارباب؟

لرد ولدمورت می توانست سر مرلین با آن زمان برگردانش فریاد بکشد؛ اما اصلا به روی خودش نیاورد. همانطور که سعی می کرد اطلاعات داده شده را ندیده بگیرد – اینکه الان همه چشمشان به اوست تا آنها را از این وضعیت بیرون بیاورد، و مخصوصا اینکه شاید الان آنچنان از او حساب نبرند ــ برگشت و با تمام مرگخوارانش روبرو شد که هنوز به او چشم دوخته بودند. با صدای بلند گفت: دیگه چی؟

گل سرسبد مرگخواران ریونکلایی، لودو بگمن، جلو آمد.

- کراب رو برای شناسایی محیط خارجی فرستادیم بیرون. دو تن از مجرب ترین کارشناسامونم اون پشتن، مشغول بررسی یه سری وسایل عجیب و مشنگی.

صدای هکتور و مورگانا از پشت تعدادی جعبه که روی هم چیده شده بودند و ارتفاعشان تا سقف می رسید شنیده شد.

- اینا رو ببین هکتور! مثل عصا می مونن! فقط نمی دونم چرا یه سرش سوراخه، از اون ورم چیزی معلوم نیست!
- اونا رو ول کن! این آناناسا رو ببین. پلاستیکین!

لرد به لودو چشم غره رفت. در همان لحظه که لودو لبخندی عصبی زد کراب وارد چادر شد، در حالی که شلوارش را مرتب می کرد.

- عه ارباب، اومدش!

کراب با وحشت به لرد نگاه کرد.

- چیزه ارباب من رفته بودم دست به آب همین.
-
- کـ- ک- کراب بگو چی دیدی... نفهمیدی اینجا کجاست؟
- نه والا... فقط این کنار نوشته بودن چادر سربازای جدید همین... یه ماشین مشنگیم از اون دور دورا داره میاد اینور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!