جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

259 کاربر(ها) آنلاین هستند (145 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
258 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

زمان‌برگردان مرگخواران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 دی 1393 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرلین یه زمان برگردون از عالم بالا میاره و به لرد میده.لرد هم تصمیم میگره به زمان کودکیش بره و خودش بزرگ کردن خودش رو به عهده بگیره.اما لرد و مرگخوارها وقتی زمانبرگردان رو به کار میبرن،اشتباهی رخ میده و اونها به زمان و مکان نامعلومی منتقل میشن.بعد اونها میفهمن که توی یک منطقه جنگی هستن و فرمانده اون منطقه فکر میکنه که اونها سرباز هایی هستن که برای کمک به اونها در جنگ فرستاده شده اند...

-------------------------------------------------------

_نگفتی بهم...توی کدوم عملیات به این شکل در اومدی؟!توی کدوم جنگ!

لرد نگاهی به فرمانده کرد...به نظر میرسید بلاخره مشنگ ها قدر کارهای او و مرگخوار ها رو فهمیده باشند...لرد با خوشحالی گفت:
_در جنگ سیاه بر علیه سفید!
_جنگ سفید بر علیه سیاه منظورته دیگه؟!
_نه...سیاه بر علیه سفید!

فرمانده نگاهی به لرد و مرگخوارها کرد...چند قدم به عقب رفت و گفت:
_حالا هر چی!اگه میخوایین توی نبرد باشید بهتره سریع تر آماده بشید.چون ما نیاز مبرم به سرباز های تازه نفس داریم...ببینم!شماآموزشی رفتین؟!

مرگخوارها نگاهی به لرد کردند...لرد نگاهی به مرگخوارها...مرگخوارها نمیدانستند آموزشی چیست...هیچکدام از مرگخوارها نمیدانستند چه باید بگویند...
فرمانده وقتی سکوت مرگخوارها رو دید گفت:
_یعنی هیچ کدوم از شما آموزش ندیدین؟! خیلی خوب...اشکال نداره...از همین الان آموزش شما شروع میشه...همه به صف بشید...از جلو نظام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/10/10 17:58:40
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 10 دی 1393 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مشنگ های خشمگین به مرگخواران نزدیک شدند.شخصی که ظاهرا مقامی همچون لرد در بین مشنگ ها داشت یک قدم جلوتر از بقیه حرکت میکرد.
فرمانده به جمع مرگخواران رسید و با صدایی تحکم آمیز گفت:شماها سرباز های جدید هستین؟ دارین چیکار می کنین وسط جنگ؟این لباسا چین؟ این خانم (اشاره به کراب)وسط میدونی جنگ چیکار میکنه؟ تو!(اشاره به رودولف).آماده شو. باید نگهبانی بدی.سریع لباساتونو عوض کنین.نیروهای دشمن تا پشت همین تپه پیشروی کردن.

با شنیدن کلمه جنگ گل از گل مرگخواران شکفت.

مورگانا:هورا! جنگ! کجان این محفلیای پست که حقشونو کف دستشون بذاریم؟
لودو:شرط میبندم کراب تا آخرین نفس مثل سپری جلوی من وایمیسه و ازم دفاع میکنه.
راک وود:ارباب دستور حمله صادر میکنین؟

توجه فرمانده مشنگی به لرد جلب شد.به آرامی بطرف لرد رفت و در چهره اش دقیق شد. لرد سیاه اصلا خوشش نمیامد کسی اینطور به او زل بزند.دماغ نداشت که نداشت...مو نداشت که نداشت. در عوض ذهنی پویا و فعال داشت که با زل زدن نمیشد دید.برای همین بود که لرد اصلا خوشش نمیامد کسی به او زل بزند.
خوشبختانه زل فرمانده مشنگی زیاد طول نکشید.با مهربانی از لرد سیاه پرسید:تو برای چی اومدی فرزندم؟اینطور که میبینم قبلا وظیفه خودت رو در قبال کشور و سرزمینت به خوبی انجام دادی.تو دیگه باید استراحت کنی.تو کدوم عملیات به این شکل در اومدی؟
لرد سیاه منظور مشنگ را نمیفهمید.چون به نظر خودش شکلش بسیار هم جالب بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1393 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب که با شتاب از چادر بیرون میرفت جلوی راه ماشین مشنگی پرید و سعی کرد با علامت ایست دادن و با کشیدن فریاد‌های گوریل مانند بترسونتش. اما ماشین که زبان گوریل‌ها را نمی‌فهمید، وقت نکرد که به موقع متوقف بشه و با قدرت به شکم ورقلمبیده کراب برخورد کرد و کراب را دو سه متر اونورتر پرتاب کرد. مرگخوار هایی که هنوز نترکیده بودن با شنیدن صدا از چادر بیرون رفتن و متوجه هیکل بی‌ هوش (از همه لحاظ ) کراب شدن. بلاتریکس که احساس میکرد که باید به نمایندگی‌ از ارباب پیشقدم بشه جلو رفت و چوبدستیشو به حالت تهدید آمیزی جلوی ماشین تکون داد.
-‌ای بی‌ احساس! چطور تونستی‌ یه نوجوونو در عنفوان نوجوونیش اینجوری شوت کنی‌؟ جواب پدر و مادرشو تو میدی؟ هر کسی‌ که این چنین کاریرو بکنه باید قلبی از آهن داشته باشه! من نمیدونم که تو چه جونوری هستی‌ اما اینجور بدجنسی در علیه یک مرگخوار بی‌ آزار، برای من قابل تصور هم نیست !

مرلین که یاد کروشیوی ناقص چند لحظه پیش بلا افتاد اه غضبناکی کشید و سرشو با افسوس تکون داد. اما همزمان متوجه شد که یک سری افراد با قیافه‌های عبوس و لباس‌های بسیار زشت سبز لجنی داشتن از ماشین خارج می‌شدن. پشت هرکدومشون با یک بند، یکی‌ از اون چوبدستیی سوراخ آهنی داخل چادر آویزون بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


ارزشی بی‌ بکارت


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1393 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-بگین نیاد!
-چشم ارباب...ولی برای چی؟
-خوشمون نمیاد! ماشینای مشنگی زیادی سرو صدا می کنن...جارو بهتره!

در حالی که کراب فکر می کرد چطور این موضوع را به ماشین مشنگی بفهماند لرد سیاه درخواست دیگری مطرح کرد.
-اون مرگخواری که تازه تایید شده بود کو؟ بگین سریع تر بیاد خب! دوساعته منتظرشیم.

کراب با احتیاط کمی عقب تر رفت.
-ارباب...شرمنده...ولی اون ترکید!

اخم های لرد در هم رفت.
-خب بگین مرگخواری که قرار بود اگه اولی نتونست، وظیفه شو انجام بده بیاد.

کراب یک قدم دیگر عقب رفت.
-خب...ارباب...آخه اونم ترکید. فقط همین ازش مونده.

تکه گوشت خون آلودی را که بی شباهت به گوش نبود جلوی چشم لرد سیاه تکان داد. لرد با عصبانیت دستش را به نشانه"اونو از جلوی چشمم دور کن" تکان داد و کراب اطاعت کرد.

-اینا با اجازه کی ترکیدن؟ الان کی قراره برای ما آناناس بیاره؟

کراب در حالی که سرش را می خاراند جواب داد:
-ارباب...مشکل از همون آناناسایی بودن که شما دستور دادین براتون سرو کنن. این آناناس پلاستیکیا ظاهرا طلسم های بسیار قوی دارن. تا چاقو می زدیم بهشون منفجر می شدن. شش مرگخوار شما رو به ملکوت مرلین پیوستوندن. مرلین روح هر شیش تاشونو کول کرد برد بهشت. می دونین که بدون وساطت مرلین مرگخوارا رو راه نمی دن.

لرد اهمیتی نمی داد که روح مرگخواران به کجا می رود. او فقط کمی آناناس خواسته بود. در حالیکه فکر می کرد وسط عجب جای عجیب و غریبی افتاده ماشین مشنگی به چادر سربازان جدید نزدیک و نزدیک تر می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1393 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید


مرلین همانطور که با هیجان گویی نورانی را در دستانش گرفته بود راهرو ها را طی می کرد. سفارش لرد رسیده بود! بالاخره به در اتاق لرد رسید و در زد. پس از مدت نه چندان کوتاهی لرد به او اجازه ی ورود داد. هنوز پایش را داخل نگذاشته شروع به حرف زدن کرد: سلام ای ارباب کبیر!

نجینی با عصبانیت فیس فیس کرد. لرد ولدمورت سرش را از روی برگه های بهم ریخته روی میزش بالا آورد و عینکی را که به چشمانش زده بود جابجا کرد.

- چی شده این وقت روز مزاحم اوقات ما شدی پیامبر؟ آیه ای نازل شده؟ زمان مرگ دامبلدور بهت وحی شده؟
- حرف غیرممکنی می زنید سرورم! عرض کنم که... حوالی صبح بود که نیاز به جایگاه راز و نیازم من رو از خواب بیدار کرد. بعد از اینکه از مرلینگاه برگشتم به اتاقم، جو اونجا عوض شده بود اربابم... روی میز اتاقم بسته ای رو ملاحظه کردم که قبلا وجود نداشت.

لرد با بی حوصلگی دستش را تکان داد تا مرلین متوجه شود که باید برود سر اصل مطلب. مرلین که نطقش کور شده بود به سرعت اصل مطلبش را گفت: بچه های بالا بالاخره فرستادنش!

مرلین گوی را که در دستانش عرق کرده بود بالا آورد و روی میز گذاشت. لرد عینکش را کنار گذاشت تا بتواند ببیند.

- زمان برگردون کار بچه های بالا؟ لفتش دادن. از ظاهرشم خوشم نمیاد. باید سفارشی می ساختن برامون، تاریکی ساطع می شد ازش.

مرلین ترجیح داد حرف اربابش را نشنیده بگیرد.

- حالا چی کار کنیم ارباب؟
- همه ی مرگخوارا رو خبر کن و مقدمات رو بهشون بگو. همین الان حرکت می کنیم.


اتاق قرار های مرگخواران

لرد ولدمورت وارد سالن شد. با فریاد "برپا" ی بلاتریکس مرگخواران همزمان بلند شدند. لرد ولدمورت با تکبر روی صندلیش نشست و مرلین دوان دوان خود را به او رساند. لرد پس از نگاهی اجمالی به جمع شروع به صحبت کرد: همه آماده هستن تا ماموریت رو شروع- بلا!

بلاتریکس از جا پرسید و با برجا گفتنی مرگخواران را روی صندلی هایشان نشاند. بلافاصله دست لینی بالا رفت و لرد مغرور از موثر واقع شدن سیستم جدید روی مرگخواران به او اجازه ی حرف زدن داد.

- ارباب اجازه؟ این دفعه قراره کجا بریم؟
- برمی گردیم به دوران کودکی مون. تصمیم داریم خودمون بزرگ کردن خودمونو بر عهده بگیریم.

مرگخواران با نهایت احتیاط، سعی به اوقات تلخی کردند.

- ولی ارباب، این سوژه کلیشه ای شده. می دونین چند تا سوژه ی بی پایان با همین مضمون داریم؟
- نمی شه بریم یه جای بهتر... مثلا 5 قرن پیـ-
- نه... انسان های اولیه!

لرد ولدمورت که دید کنترل جلسه دارد از دستش خارج می شود چوبدستیش را چند بار به میز کوبید؛ سپس رو به مرلین گفت: مرلین، ما رو ببر به دوران کودکیمون!

- ولی ارباب...
- ولی ارباب بی ولی ارباب، اصلا اون گوی رو تحویل بده به ما!
- ولی ارباب...
- می خوای کروشیو های مخصوص ما رو نوش جون کنی؟ پس بعد از جلسه بمون تو سالن... اصلا بدش، فقط می خوایم یه نگاه بهش بندازیم.

لرد گوی را از دستان لرزان مرلین که سفت آن را چسبیده بود بیرون کشید و مشغول بررسیش شد.

- چطوری روشن میشه؟ آهان... اینو به چه زبونی نوشتن؟ هوووم... سال تولدمون کی بود؟

مرلین که قیافه اش هر لحظه بیشتر در هم می رفت ناگهان پرید تا جلوی خرابکاری های لرد را بگیرد.

- ارباب شما که گفتین فقط یه نگاه بهش می ندازین! ارباب اون خیلی حساسه اونجوری فشارش ندین! نه اونو غیر فعالش نکنین!
- برو عقب خودمون بلدیم! نجینی!

حتی چنین تهدیدی نتوانست حواس مرلین را پرت کند. لرد ولدمورت دکمه ای را که ناگهان روی صفحه ظاهر شده بود، پیروزمندانه فشار داد.

- اربــــــــــــــــــــــــاب نه!

اگر این کلمات چند لحظه زود تر از دهان مرلین خارج می شد، باز هم محال بود که لرد از فشار دادن آن دکمه ی وسوسه انگیز منصرف شود. ناگهان تمام افراد سالن به سمت گوی کشیده شدند و همه چیز در برابر چشمانشان تبدیل به تاریکی شد.


سال xxxx - مکان ؟؟

- تاحالا اربابو تو خواب ندیده بودم!
- تو خوابم ابهت از همه جاشون می باره!
- وای خدا... دارن بهوش میان.
- برین کنار ساحره ها! ارباب به هوا احتیاج دارن.

لرد ولدمورت چشمانش را باز کرد. بر روی زمین سفت و ناهمواری دراز کشیده بود. چند پیکر را دید که از او فاصله گرفتند و نجینی را که سریعا به سمتش خزید. سقف ناهموار بود و ارتفاعی نداشت. انگار داخل یک چادر بودند. سریع بلند شد و به دور و برش نگاه کرد. مرگخواران چفت تا چفت نشسته، و به او خیره شده بودند.

- ما کجاییم؟ لیتل هنگلتون؟

مرلین با دلخوری جلو آمد و گفت: ارباب، ما نمی دونیم کجاییم. گوی هم خراب شده. همش هم تقصیر شماست.

- تقصیر ما؟

البته لرد به خودش زحمت دست به چوب شدن نداد، بلاتریکس به درد همین وقت ها می خورد.

- این چه طرز حرف زدن با اربابه مرتیکه ی تقلبی؟ کروشیو!

بلاتریکس چوبش را به سمت مرلین گرفته بود، اما هیچ طلسمی از آن خارج نمی شد. مرلین طوری که انگار این حرکت از پیش برنامه ریزی شده باشد ادامه داد: هیچ کدوم از چوبدستیا هم کار نمی کنن. گوی هم کلهم قاط زده. من روش کار می کنم اما درست شدنش حالا حالاها طول می کشه. چی کار کنیم ارباب؟

لرد ولدمورت می توانست سر مرلین با آن زمان برگردانش فریاد بکشد؛ اما اصلا به روی خودش نیاورد. همانطور که سعی می کرد اطلاعات داده شده را ندیده بگیرد – اینکه الان همه چشمشان به اوست تا آنها را از این وضعیت بیرون بیاورد، و مخصوصا اینکه شاید الان آنچنان از او حساب نبرند ــ برگشت و با تمام مرگخوارانش روبرو شد که هنوز به او چشم دوخته بودند. با صدای بلند گفت: دیگه چی؟

گل سرسبد مرگخواران ریونکلایی، لودو بگمن، جلو آمد.

- کراب رو برای شناسایی محیط خارجی فرستادیم بیرون. دو تن از مجرب ترین کارشناسامونم اون پشتن، مشغول بررسی یه سری وسایل عجیب و مشنگی.

صدای هکتور و مورگانا از پشت تعدادی جعبه که روی هم چیده شده بودند و ارتفاعشان تا سقف می رسید شنیده شد.

- اینا رو ببین هکتور! مثل عصا می مونن! فقط نمی دونم چرا یه سرش سوراخه، از اون ورم چیزی معلوم نیست!
- اونا رو ول کن! این آناناسا رو ببین. پلاستیکین!

لرد به لودو چشم غره رفت. در همان لحظه که لودو لبخندی عصبی زد کراب وارد چادر شد، در حالی که شلوارش را مرتب می کرد.

- عه ارباب، اومدش!

کراب با وحشت به لرد نگاه کرد.

- چیزه ارباب من رفته بودم دست به آب همین.
-
- کـ- ک- کراب بگو چی دیدی... نفهمیدی اینجا کجاست؟
- نه والا... فقط این کنار نوشته بودن چادر سربازای جدید همین... یه ماشین مشنگیم از اون دور دورا داره میاد اینور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 خرداد 1393 05:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپی گانت: همه آماده ن؟ یک،دو، سه! آآآآآآآآآآآآخ!

در کمال ناباوری و در جلوی چشم های بهت زده لینی و الادورا، لرد ولدمورت خنجری در قلب مادرش فرو کرده بود!

مروپی با دهان پر از خون به لرد ولدمورت گفت:
" تام... پسرم؟!"

لرد ولدمورت: "متاسفم مادر! نمیتونستم بذارم این کارو بکنی!"

لرد ولدمورت این را گفت که ناگهان صدایی شنید، خنجر را از قلب مادرش بیرون کشید و متوجه شد این آغاز درگیری بین دامبلدور، گلرت و آبرفورث است و زمان زیادی ندارد...



...گلرت چوبدستیش را بالا آورد و طلسمی شلیک کرد تا مانع آبرفورث شود و آریانا دامبلدور بدون توجه به میان آن ها آمد که...

لرد ولدمورت یک سپر ظاهر کرد و طلسم گلرت به جای آریانا به آن سپر خورد و کمانه کرد، به سقف خورد و سقف را متلاشی کرد...



...بعد از چند دقیقه و در میان خرابه ها و گرد و خاک، دامبلدور، گلرت، آریانا و آبرفورث برخاستند که... آبرفورث یقه دامبلدور را گرفت و گفت:
"این یارو کی بود که از غیب ظاهر شد و سپر ظاهر کرد؟"

دامبلدور زد زیر دست های آبرفورث و او را به کناری پرت کرد و گفت:
"نمیدونم! فقط میدونم که من راهمو انتخاب کردم. آریانا معذرت میخوام، باید تنهات بذارم! من باید برم دنبال سرنوشتم! دنبال گلرت! سرنوشت، منو به سوی خودش میخونه!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای تلق تولوقی به گوش میرسه و لحظه ای بعد ایوان که استخوناشو به هم وصل کرده، در آستانه در ظاهر میشه. ایوان همینجوری که دو دستی تو سر خودش میکوبه که این چه بلایی ـه که سرشون اومده، جلو میاد و سعی میکنه نجینی رو از چنگ دامبلدور در بیاره و با آرامش از دستان لرد خارج کنه.

خوشبختانه اونقدر نجینی از پوشیدن لباس بنفش ناراحت و خشمگین بود که نخواد در این لحظه به ایوان حمله کنه و در عوض با آغوش باز نهایت همکاری رو برای پیوستن به ایوان انجام میداد.

ایوان با قدرتی که از یه اسکلت انتظار نمیره، دامبلدورو هل میده. دامبلدور تلو تلوخوران به عقب رونده میشه و بعد از اینکه پاشو رو لباس صورتی رنگ درازش میذاره، رسما تعادلش رو از دست میده و با صدای پاقی نقش زمین میشه.

ایوان بی توجه به دامبلدور، رو به لرد برمیگرده که حتی با وجود تغییر روحیاتش، همچنان شجاع و قوی ـه و با مهارت خودشو از گزند نیشای نجینی نجات میده.

- اربااااب! سرورم! مطمئنم نظر دامبلدور مبنی بر اینکه لباس قرمز بیشتر به پرنسستون میاد کاملا صحیحه.

لرد لحظه ای دست از پوشوندن لباس به تن نجینی برمیداره و ایوان از فرصت استفاده میکنه و نجینی رو از دستای لرد بیرون میکشه و در حالیکه اونو زیر بغل زده و به خارج از اتاق منتقل میکنه.

- اوه مادر گرام ارباب. به موقع اومدین! اوضاع خیلی خرابه.

مروپی نجینی رو میگیره و بعد از یکم نوازش کردنش، اونو به آرومی رو زمین میذاره و نجینی ـه خشمگین فش فش کنان راشو کج میکنه و تا میتونه از اتاق دور میشه.

مروپی نگاهشو از نجینی که تو پیچ راهرو ناپدید میشه برمیداره و رو به ایوان میپرسه:

- همه چی آماده س؟ هر سه داخل هستن؟

ایوان با حرکت سرش جواب مثبت میده و چهره مروپی حالت جدی ای به خودش میگیره.

- پس بهتره همه چیزو به وضعیت عادیش برگردونیم و مقدمات برگشتمون به زمان خودمون رو فراهم کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1393 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان مدتی پشت در موند و این پا اون پا کرد،... درو باز کنه؟ درو باز نکنه؟ از یه طرف شخصیت لرد قدیمی اگه بود، قطعا با چند تا کروشیو از کادر خارجش می کرد، از طرف دیگه شخصیت لرد جدید ممکن بود از ورودش استقبال هم بکنه...
گلرت با خمیازه آخرش گفت:
- لردتون not only خودش از ای کیو پایینی برخورداره، but also از مرگخوارهایی برخورداره که از ای کیو پایینی برخوردارن! بکش کنار ببینم جوجه اسکلت!

و قبل از اینکه ایوان بتونه واکنشی نشون بده با یه حرکت ایوان رو نقش زمین کرد. کهولت سن ایوان بالاخره کار دستش داد و استخوناش به شکل کپه ای که سر ایوان روش قرار داشت، توی راهرو پخش و پلا شدن. گلرت خمیازه ش رو سر حوصله تموم کرد و در رو به آرومی باز کرد.

داخل اتاق، به شکل انکار ناپذیری به مهد کودک شباهت داشت. روبان های صورتی در اشکال مختلف، از در و دیوار و سقف و پنجره آویزون بودن. پرده ها بدون استثنا با گلدوزی هایی الهام گرفته از تصاویر قصه های بلاتریکس بلاکسسم آراسته شده بودن. و وسط این شاهکار هنری، لرد، ردای صورتی گل دار جدیدی به تن، با همراهی دامبلدور دامبلدور در حال کشمکش با چیزی بودند که دراز بود، بی وقفه می جنبید و با عصبانیت فش فش می کرد!

سر ایوان از لای پاهای گلرت توی اتاق رو دید زد و نالید:
-یا حضرت سالازار...!

نجینی مستاصل و درمانده تلاش میکرد از دست صاحب شیداش فرار کنه و لرد درحالی که شجاعانه از نیش های نجینی جاخالی میداد، پیراهن چین دار بنفش دخترونه ای رو به زور تن مار بدبخت می کرد. دامبلدور محض خالی نبودن عریضه دم نجینی رو با دست گرفته بود تا کمکی کرده باشه و در عین حال تلاش میکرد لرد رو متقاعد کنه بنفش، اصلا با رنگ فلس های مار جور نیست و بهتره به فکر رنگی مثل قرمز گل سرخ باشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1393/2/30 19:32:24
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1393/2/30 19:37:31
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 17 فروردین 1393 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد قصد داره با زمان برگردان به زمانی برگرده که آریانا کشته می شه.لرد فکر می کنه اگه بتونه جلوی کشته شدن آریانا رو بگیره موفق می شه که دامبلدور و گلرت رو بطرف سیاهی بکشونه.
لرد و مرگخوارا به خونه دامبلدور می رن و هر دو جادوگر رو راضی می کنن که همراهشون برن.لرد به مرگخوارا دستور می ده این دو تا رو تبدیل به جادوگرای سیاه بکنن.(دامبل زیادی سفیده و گلرت زیادی سیاه)
مرگخوارا تلاش میکنن هر دو رو کمی متعادل کنن.ولی این وسط تعادل لرد به هم می خوره و اخلاقش عوض می شه و کم کم به سفیدی می زنه!.مروپی به مرگخوارا می گه که تغییر دادن گذشته ممکنه عواقب وحشتناکی داشته باشه.مرگخوارا تصمیم می گیرن اوضاع رو قبل از این که بدتر بشه درست کنن.
_______________________

ایوان بعد از خوردن مقادیر زیادی کتک از بلاتریکس, گلرت را تحویل گرفت و به جستجوی دامبل پرداخت.
-ریییییشششششووو....پییییریییی....فسییییل....جسد؟کجایی؟

گلرت با بی حوصلگی خمیازه ای کشید.
-یه ساعته منو الکی دنبال خودت می کشونی.اینجوری که نمی تونی پیداش کنی.باید به مکان های مورد علاقش سر بزنی.مثلا آشپزخونه.اتاق خیاطی.اگه مهد کودکم داشته باشین که شانس پیدا کردنش بیشتر می شه.

مسلما خانه ریدل چنین مکان های بی مصرفی نداشت.حتی غذاهایشان را هم در شکنجه گاه آماده می کردند.لرد سیاه معتقد بود نفرت و دردی که در فضای شکنجه گاه جریان دارد عطر و طعم خاصی به غذاها می دهد.
ایوان با ناامیدی در حال جستجو بود که سرو صدایی از دفتر کار لرد سیاه توجهش را جلب کرد.

-تو سلیقه افتضاحی داری.آخه کی دیدی رنگ بنفش یاسی به سبز بیاد؟
-تو متوجه نیستی.من دارم سعی می کنم یک تضاد خارق العاده ایجاد کنم.تو کار من دخالت نکن.
-چرا این قدر تکون می خوره؟دمشو بگیر ببینم این یقه اندازه شه یا نه.بس که لاغره فضای کار زیادی هم نداریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 4 فروردین 1393 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا که لی لی کنان در حال صدا زدن آلبوس بود و تمام وقار مرگخواری خودش رو از یاد برده بود، در اقصی نقاط خانه ی ریدل ها آلبوس را گشت ولی از آنجایی که جوینده در اکثر مواقع یابنده نیست، هر قدر بیشتر گشت، کمتر یافت.

از توی انبار ریدل ها
یکسره رفت به آشپزخونه
آناکین و لینی رو ببین
چه دل فزا، چه دل نشین
اینجا دوید، اونجا دوید
گوشه کنارو سر کشید
نه آلبوسو دید، نه گلرتو دید!

( )

همون یک طبقه بالاتر! - پیش گلرت اینا:

ایوان که هنوز در صحت و هوشمندی نقشه ی مادر ارباب شک داشت، در اتاق را باز کرد و با دیدن صحنه ی روبه رویش خشکش زد!

بلاتریکس که وز موهایش بیشتر از همیشه شده بود، با یک دستش گلرت را چند سانتی متری بالاتر از خودش نگه داشته بود و با دست دیگرش مشت های متوالی ای به سر و صورت او میزد و مدام تکرار میکرد:
- بگو، لرد سیاه ارباب منه! من منظورم خودتی، نه من! :vay:

اما گلرت هر بار بعد از خوردن مشت، میگفت:
- لرد سیاه ارباب توئه، تو منظورم خودتی، نه من!

ایوان با دیدن وضعیت بلا در حالیکه سعی میکرد کمترین آسیب را از و ببیند، از پشت روی او پرید ولی به هر حال یه تیکه استخون چیکار میتونه بکنه در برابر بلای عصبانی؟!
- چته ایوان؟ چی شده؟ بازم رفتی فوتبال آمریکایی دیدی؟! همین الان حساب تو رو هم میرسم که بی اجازه روی من میپری مرگخوار بیییییییییب!

ایوان از شدت شخصیت پردازی افتضاح شخصیت ها توسط نویسنده انگشت به دهان در گوشه ای نشست و منتظر شد تا بلاتریکس بیاید و حساب او را برسد و بعد از تسویه حساب، موضوع را با او در میان بگذارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.