هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۰:۳۰ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۴

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳ شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵
از خونه بابام
گروه:
کاربران عضو
پیام: 251
آفلاین
ارتش دامبلدور


-اما كلاس معجون سـازي چي؟اگه ما غيبت كنيم اسنيپ 50 امتياز از گريفندور كم ميكنه!
-رون!!
-بچـه ها كافيه ديگه .هـري تو با رون به خوابگاه پسرا بريد و شنل نامرئي رو بياريد منم ميرم تا آمـاده بشم.

دامبـلدور سرفه ي كوچكي كرد و تمامي دانش آموزان سـاكت شدند.سپس ادامه داد:
به علت مشكل جزئي كه در جنگل به وجود آمده است كلـاس هاي صبح دانش آموزان لغـو مي شود.
صداي شادي دانش آموزان سالن را فراگرفت.دامبلدور ادامه داد:
از ارشد ها مي خواهم كه دانش آموزان را به خوابگاه ها برگردانند.

-هـري و رون عجله كنيد.نزديك خونه هاگريد مي بينمتان.
-بسيار خوب,رون عجله كن.
هـري رو به رون كرد و آسـتين ردايـش را كشيد و با عجله به سمت خوابـگاه حركـت كردند.آن ها پس از برداشتن شنـل با عجله به سمت خانه هاگريد حركت كردند.

-آخ !آخ! رون صبـر كن آخ!
رون به پشت سرش نگاهي انداخت و گفت:
هـري تو خوبي؟
-هـري !هري!رون چه اتفاقي براي هري افتاده؟
-ترسيدم هرميون .حداقل خبر بده اومدي !نمي دونم فكر كنم دوباره جاي زخمش درد گرفته!
-هيسـسـس.آخ بچه ها شما صدارو مي شنويد؟
- فكر كنم چند نفـر دارن ميان به اين سمت
-رون سـاكت باش و دسـت هـري رو بگير بريم پشت كدو هاي هاگريد پنهان شيم.دامبلدور و اساتيد مدرسه دارن همراه اون بازرس ها ميان اين جا!عجله كنيد ديگه!
-باشه! هـري بلند شو...

چند ثانيه بعد هرميون رو به هـري و رون كرد و اشاره كرد به سمت او بروند.وقتي همگي پنهان شدند هرميون از هري پرسيد:
هـري تو حالت خوبه؟
-آره نمي دونم چرا يه دفعه درد زخمم شديد شد.
-هري شنلتو آوردي؟
-آره دست رونه. رون شنلو بده به من.رون!رون!
-رون چرا ماتت برده؟
رون پس از اشاره به درختان پشت سرشان گفت:
ه...ه...هري ،ه...ه...هرمي....ميون از جاتون تكون نخوريد!
-آخه چرا.تو چي ديدي؟
هري دوباره سرش را محكم گرفت و گفت:
-آآخ آخ.سرم.
-ه..ه..هري ساكت باش و تكون نخور يه چيزي پشت درختاس.
وسايه لحظه به لحظه به آن ها نزديك تر شد...


60 از 100!


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۵:۲۷:۴۹

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر کوچک شده



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵:۴۲ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 317
آفلاین
ارتش دامبلدور


-رون بیرون رو نگاه کن.
-ها چیه؟
-اه رون صد بار بهت گفتم با دهن پر حرف نزن، به نظرت امروز؛روز عجیبی نیست؟
-چرا هست
-نه منظورم.... آخ ســــــــــــــــرم!

هری به قدری بلند داد زده بود که همه به او نگاه کردند.هرمیون لبخندی به همه زد و گفت:"چیزی نیست هریه دیگه همتون میشناسینش!" سپس خیلی آرام طوری که فقط هری و رون صدایش را بشنوند گفت:
-چته هری؟
-نمیدونم از وقتی بیدار شدم خیلی جای زخمم درد میکنه.
-راستی شما دو تا متوجه چیز عجیبی نشدین؟
هری با قیافه حق به جانب به رون نگاه کرد و گفت:
-چرا آره، من به این میگم این قبول نمیکنه.
-وای شما چقدر شلوغش میکنین روز خیلی عالی هستش نگاه کنین همه چیز عالیه.
-راستی هری فنگ..
-اره دیدمش رفت جنگل.
-به نظرم خیلیم ترسیده بود.
-آره، هاگیدم قیافش یجوری بود؛ نه؟
-تو هم نظرت اینه که...
بعد از این حرف هرمیون هری و هرمیو هر دو همزمان گفتن:
-جـــنـــگـــل مــمـــنـــوعه!
با این حرف رون پرید و گفت:
-خل شدین؟ چی دارین میگین؟! امکان نداره من با شما نمیام چرا این قدر بزرگش میکنین آخه؟!
-خودت میدونی بیای یا نه! ما که میریم!
-چی شده که شما فکر میکنین امروز روز عجیبیه؟
-خب ببین رون امروز جای زخم هری به شدت درد میکنه، نگاه کن امروز مالفوی و کراب و گویل چقدر خوشحالن...
-آخه...
-وسط حرفم نپر رون همچنین من الان دیدم که هاگریدم نگران بودو باور میکنی؟! فنگ فرار کرد به سمت جنگل ممنوعه، راستی یه چیز دیگه من که الان داشتم روزنامه میخوندم... بهتره خودتون ببینید.
با گفتن این حرف روزنامه را جلوی هری و رون انداخت و گفت:
-ببینید! ایناهاش، امروز قراره چند کاراگاه برای برسی جنگل ممنوعه بیان...
-اوناهاش نگاشون کنید.
چند کاراگاه کنار پروفسور دامبلدور ایستاده بودند و با او حرف میزدند.دامبلدور شروع به سخنرانی کرد.
-اهم....اهم فرزندان روشنایی من امروز همون طور که میبینید چند نفر برای برسی جنگل ممنوعه اومدن...
در همین حین هری قاطعانه به هرمیون نگاه کرد و به سرعت از سر جاش بلند شد و پرسید:
-چرا؟!
با گفتن این حرف همه برگشتند و نگاهش کردن
-هری پسرم چی گفتی؟
-چرا برای برسی جنگل ممنوعه اومدن؟ مگه جنگل مشکلی داره؟...
تا هری خواست سوالش را ادامه دهد هاگرید شتابان وارد سرسرا شد و با صدای بلند فریاد کشید:
-فـــــــــــنـــــــــــــــگ
همه ی برگشتند و هاگرید رو نگاه کردن.
با دیدن آن صحنه بیشتر بچه ها ی سال اولی و دومی جیغ زدند و هرمیون نفسش را در سینه حبس کرد.
-اون فنگه، وای ببین چه بلایی سرش اومده.
هاگرید فنگ را نگه داشته بود.سگ به طور فجیهی اسیب دیده بود و همه لباس های هاگرید پر از خون بود. همه ی پروفسورها شتابان به سمت هاگرید رفتند.
پروفسور دامبلدور گفت:
-دانش اموزان ارشد همه گروه ها همه رو ببرید خوابگاه. هاگرید چی شده؟ چرا فنگ.... مادام پامفری لطفا فنگ رو برسی کنید. هاگرید کامل توضیح بده ببینم.
-ام ام امروز فنگ با بقیه روز ها فرق میکرد؛ یجورایی نگرانی تو چهرش موج میزد تا این که دوید به سمت جنگل منم دنبالش رفتم تا این که یه نور سفیدی همه جارو...
هاگرید بیشتر از این نتونست ادامه بده و اشک هایش جاری شد

-درسته باید بریم جنگل تا ببینیم چه اتفاقی افتاده.
-آخه هر...
-آخه نداره همین که گفتم
-برو شنلتو بردار تا بریم


40 از 100!


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۵:۱۸:۵۱

Only Raven


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۴

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۳ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 730
آفلاین
سوژه جدید
ارتش دامبلدور


خورشید در اسمان هاگوارتز می درخشید و نمایان روز جدیدی بود.دانش اموزان هاگوارتز با خستگی روز خود را اغاز کرده بودند و در کنار استادان خود در سرسرا نشسته بودند تا صبحانه بخورند.دامبلدور مثل هرروز بر روی صندلی مخصوص خود نشسته بود و با لبخندی دلنشین ،با چشمان ابی رنگش به دانش اموزانش نگاه می کرد.در طرفین او پروفسور اسنیپ و پروفسور مک گونگال با جدیّت نشسته بودند و صبحانه ی خود را بدون اعتنا به دانش اموزانشان با ارامش می خورند .
هری در کنار رون بر سر میز صبحانه نشسته بودند اما هری حال و روز خوبی نداشت.زخمش از دیشب اذیتش می کرد و به خاطر همین ابرو وهایش در هم گره خورده بود.نمی دانست برای چه زخمش انگونه درد می کرد.از بنجره ی سرسرا به حیاط نگاه کرد احساس یم کرد واقعه ای در حال رخ دادن است اما نمی دانست چه واقعه ای....
انسوتر در حیاط هگوارتز هاگرید که از بح زود از رختخواب خود بلند شده بودو طبق معمول موهای ژولیده اش را شانه نکرده بود، سرگرم رسیدگی به گیاهان دوست داشتنی اش بود.با دستان بزرگش به انها محبت می کرد و به انها اب می داد. از نظر او امروز روز عجیبی بود نمی دانست چرا اما احساس خوبی نسبت به روز جدیدی را که اغاز کرده بود نداشت.
نگاهش را از گل ها برداشت و به سوی سگ با وفای خود نگاه کرد.انگار فنگ هم همین احساس را داشت .با چشمانش به سوی جنگل خیره شده بود و گویی چیزی می دید که دیگران قادر به دیدنش نیستند چشمان او نیز سرشار از نگرانی بود و انگار انتظار واقعه ای را می کشید.
فنگ ناگهان با اضطراب از جای خود برخاست و با سرعتی سرسام اور به سوی جنگل ممنوعه دوید .هاگرید که از این کار او جا خورده بود به دنبال فنگ دوید تا بتواند او را بگیرد اما نتنوانست و ناچارا به دنبال او پیش دوید.


50 از 100!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۲ ۲۲:۲۷:۱۲
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۴:۵۲:۳۹


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ سه شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
همچنان که سیریوس دستانش را مشت کرده بود و دندان هایش را بر هم فشار میداد و بسیار خفن شده بود ننه ی سیریوس یک بار دیگر در سوت گوش خراش خود دمید و نعره زد:
- ببرید بیرون این خائن به خون رو! از جلوی چشمم دورش کنید این بوووووووقی رو!

همین که اعضای گریفیندور برای بردن سیریوس جلو آمدند اعضای اسلیترین با سرعت بیشتری جلو آمدند و سیریوس در بین توده ی سبزی از اسلیترینی ها گم شد...

فلش بک:

مادر سیریوس در سوت خود دمید و بازی شروع شد...

اعضای هر دو تیم مثل بازیکنان راگبی به طرف هم دویدند و یکدیگر را به شدت به زمین زدند ولی در این میان تنها سیریوس بود که با چهره ای خشمگین به ریگولوس نگاه میکرد که داشت توپ را به سمت دروازه ی گریف میراند... ولی این سکون ( ایستادن) سیریوس دوامی نیافت و ناگهان او با نعره ای مثل نعره ی گوریل به طرف ریگولوس حمله کرد و از میان بازیکنان گریفیندوری که در هر سو به زمین افتاده بودند گذشت.

همچنان که به ریگولوس نزدیک میشد یکی از ممد اسلیترینی ها را با یک لگد به زمین انداخت و یکی از جاسم اسلیترینی ها را با یک مشت در فکش به درختی کوبید و بالاخره به ریگولوس رسید.

ریگولوس یک لحظه با سیریوس چشم در چشم شد و همین که میخواست آغوشش را برای برادرش بگشاید سیریوس به او حمله کرد و با ضربه ای بسیار مرگبار و خفن او را روی زمین کوبید به طوری که دنیا برای ریگولوس تیره و تار شد و یکی از دمپایی هایش نیز به چندین متر دورتر پرتاب شد و مستقیما در صورت آرسینوس که همچنان داشت از برخورد ماهیتابه ی خانم ویزلی گیج میزد، فرود آمد.

پایان فلش بک:

همچنان که سیریوس در بین توده ی اسلیترینی ها گیر افتاده بود مادر سیریوس دوباره نعره زد:
- فرزندان اسلیترین! رها کنید این تنه لش بوقی بوق بوق شده ی مادر سیریوس رو!

اسلیترینی ها به سرعت پراکنده شدند و در پشت سر مادر سیریوس در صف منظمی ایستادند.

سیریوس چندین قدم تلو تلو خورد و سپس با چهره ای کبود و لباس های پاره شده به زمین برخورد کرد.

ملت گریفیندوری:

در همین حین آرسینوس در بیرون زمین بالاخره از بوی گند دمپایی ریگولوس بهوش آمد و پس از اینکه زیر لب کمی به هری ناسزا داد از جا بلند شد و به سرعت خودش را به گریفی ها رساند و غرید:
- از شما ها هیچ کاری برنمیاد! بلند شید بیاید دور من حلقه بزنید یه برنامه بریزیم که بینی اسلیترینی ها رو به خاک بمالیم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۳ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 730
آفلاین
چند دقیقه بعد جنگل ممنوعه
باد به سرعت می وزید و حرکت برگهای بهاری را به همراه داشت،باصدای دلنشینش بر گوش هر شنونده ای بوسه ای می زد و از ان میگذشت تا به دیگری برسد.
درمیان حرکت برگهای بهاری و صدای دلنشین باد عده ای در جنگل مقابل یکدیگر صف ارایی کرده بودند و گویی خود را برای نبردی اماده می کردند.
گریفیندور در مقابل اسلیترین
لباس های سبز و قرمزشان در هوا تاب می خورد و مو های مرتبشان به صورت خنده داری پریشان شده بود .گویا باد می خواست در میان جنگ دوگروه بساط خنده را به راه بیندازد تا جای دوقلو های ویزلی را دو جانبه خالی کند.
داورها درمیان دو تیم ایستاده بودند و مانند بازیکنان اخمهایشان د رهم گره ای ناقابل خورده بود،اما برخلاف بقیه که به یکدیگر نگاه می کردند ،به افق چشم دوخته بودند و نظاره گر ستارگان درخشان بودند.

بالاخره زمان طلایی فرا رسید داورها دست از نظاهره ستاره ها برداشته و هریک در مکان خود ارام گرفته اند و...
سوت

ننه سیریش داور وسط ،در سوت اجدادی خود دمیده بود تا باشد این گونه اپبازی اغاز شود.
دو تیم حجوم اوردند تا بتوانند توپ شش تیکه را از ان خود کنند و با ان پیروزی خود را رقم زنند و بتوانند عزت و احترام گروه خود را در هاگوارتز حفظ کنند.

مدتی از بازی نگذشته بود که دوباره سوت ننه سیریش دمیده شد.

سوت

تمام سر ها به سمت ننه سیریش بازگشت که کارت قرمز را بر بالای سرش افراشته دارد و به سیریوس و ریگولوس توجه می کند.بار دیگر سرها برگشت و همه به ریگولوس و سیریوس خود خیره شدند.
ریگولوس بر روی زمین افتاده بود و دمپایی لنگه به لنگه ا ش ده فرسخ دور تر از پاهایش قرار داشت و فرقش کمی کج تر از قبل شده بود. سیریوس بالای سر او ایستاده و بار دیگر دوربین بر روی او که دست هایش را مشت کرده بود و دندان هایش را به هم فشار داده بود زوم شد .


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ ۱۱:۴۴:۱۷


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۳

آلبوس دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۸ سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 154
آفلاین
آیا تا به حال فیلم های مستند در مورد بلاهای طبیعی را دیدید؟ از همون هایی که مردم خیلی راحت و آسوده در حال رسیدن به کارهاشون هستند و زندگی خیلی زیبا در جریانه ولی یهو بلایی نازل میشه و همه منفجر میشن. گریفیندوری ها هم در حال حاضر چنین شرایطی رو تجربه می کردند. [کپی رایت فضاسازی بای ویولت بودلر! ]

- پاس بده حمال! این چه طرز بازی کردنه! یه هویج جای تو میذاشتم توی زمین بهتر بازی می کرد! شلغم بی خاصیت! خاک بر سرت که یه پاس آدم وار هم نمی تونی بدی!

یوآن که به شدت قرمز شده بود وقتی میخواست پاس خودش رو به هری برسونه این پاش به اون پاش گیر کرد و با مغز روی زمین خورد اما موفق شد با دمش توپ رو به هری بده.

- دورگه ی خون لجنی! خائن! لکه ی ننگ خونه ی اجدادی ـم! منتظر چی هستی؟ نمی بینی اون خرفت بی خاصیت توی دروازه وایساده؟ بزن اون شوت رو توله بلاجر ِ چشم سبز!

آلبوس که دید بهش توهین شده صداش رو صاف کرد و گفت:
- سرکار خانم، خیلی ببخشید ولی بنده مدیر این مدرسه هستما! اینجوری حرف زدن شمـ...!

دوفشس!

خانم بلک با ماهیتابه ی جادویی مالی ویزلی چنان کوفید تو دهن دامبلدور که صدایی مثل زنگ ناقوس کلیسا در کل محوطه ی جنگل ممنوعه پیچید و همه ی جنبنده های سر جای خودشون وایسادن و با قیافه هایی طور به این صحنه نگاه کردن!

ننه ی سیریوس دستی به صورتش کشید و گفت:
- اینجوری نمیشه! شما باید یه گروه خوب و درست حسابی رو ببینید تا بفهمید گروه یعنی چی! ممد برو بچه های اسلایترین رو صدا کن بیان اینجا!

لحظاتی بعد اسلایترینی هایی که در بینشون بلاتریکس، نارسیسا، ریگولوس و دیگر اعضای خانواده ی بلک هم دیده می شدند، با قیافه هایی داغون و چشم های خواب زده و سر وضع ژولیده پولیده در جنگل ممنوع ظاهر شدن!

خانم بلک لبخندی زد و گفت:
- ریگولوس بیا اینجا مادر!

سپس رو به گریفیندوری ها کرد و گفت:
- خوب به این شاخ شمشاد نگاه کنید!

گریفیندوری ها نگاهشون رو به سمت ریگول برگردوندند. موهای ژولیده پولیده و کثیف ـش که یه جورایی کاملاً صورت ـش رو پوشونده بود! ردایی که دکمه هاش باز بود و زیرش، زیرپوش آبی سوراخ سوراخ ـش نمایان بود. زیر شلواری آبی راه راه و یه جفت دمپایی پلاستیکی از این توسی رنگا که تا به تا پوشیده شده بود!

- این دانش آموز باید برای شماها الگو باشه! این بهترین دانش آموز هاگوارتز ـه! تموم تلاشتون رو بکنین که مثل این باشید بی خاصیتا!

در این لحظه دوربین روی سیریوس زوم شد که مشت هاش رو گره کرده بود و دندوناش رو روی هم دیگه فشار می داد!

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۰۱ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از شهری که کودک نداشت...
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 401
آفلاین
تصویر کوچک شده

ملت گریفیندور با صدای جیغ مهیبی از خواب پریدند.
-عوخ چی شده؟ اینجا کجاس؟

صدای جیغ از پشت به ممد سوال کننده نزدیک شد و گفت:
-مادر سیریوس اومده.اینجا جنگل ممنوعس.آوداکداواراااا.

ممد مورد نظر مرد تا درس عبرتی باشد برای ملت گریفیندور تا به موقع بخوابند،به موقع بیدار شوند،به موقع حرف بزنند،به توصیه های ایمنی توجه کنند،ساعت 9 آشغال ها را بیرون گذاشته و سه بار در طول روز مسواک بزنند. و به راستی این همه پند و اندرز می ارزد به جان خسته دانش آموزی از نوع گریفیندوری.
مالی ویزلی که ظاهرا متوجه درگیری مادر سیریوس با ممد ما نشده بود وارد کادر شد و فریاد زد:
-بچه ها!ایشون مادر سیریوس هستن و اومدن اینجا تا به ما کمک کنن.

مادر سیریوس که در حال جویدن آدامس بود نگاهی خشک به بچه ها کرد و با صدای جیغ مانندش شروع به صحبت کرد:
-سلام گل های باغ میهن.سلام ای شجاعان هاگوارتز.ای تنه لشا ای بی خاصیتا.شاید فک کنید من که اسلیترینیم واسه چی اومدم اینجا.جوابش سادس احمقا.من به تحصیل فرزندم اهمیت میدم.اگه اهمیت نمی دادم که بچه هام از خونه فرار می کردن میرفتن خونه بابای کله زخمی اینا.ولی اینجور نشده.خوب حالا به صف میشین میخوایم فوتبال بزنیم.آره لعنتیا بازی مشنگیه آرهههه.اینم توپتون.

مادر سیریوس دستی به پیشانی اش کشید و در حالی که عرقش را خشک می کرد به یکی از ممدان گفت:
-هوی حمال.دیالوگم طولانی شد برو یه لیوان آب برام بیار.


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳

هری پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۱ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۷ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 224
آفلاین
تصویر کوچک شده



چند ساعت بعد - جنگل ممنوعه

- پاتر! من تورو به دو نیم مساوی تقسیم میکنم!

آرسینوس در حالی که دنبال گریفیندوری ها می دوید این را فریاد زد. با آنکه باقی نوادگان گودریک حرفی نزده بودند اما در دل خود، با آرسینوس همدردی کردند، حق هم داشتند. هر کس در آن وضعیت، با زور ماهیتابه از خواب بلند شده بود و لباس های تنگ قرمزی را که داخل انباری هاگوارتز بود، میپوشید، این گونه حرف میزد.

تق!

ماهیتابه خانم ویزلی با صدای مهیبی در سر آرسینوس خورد که موجب شد چندین پرنده بالای سرش شروع به آواز خواندن، کنند. بقیه گریفیندوری ها از ترس سلاح مالی، با سرعت بیش تری حرکت کردند. مالی در حالی که نچ نچ می کرد، بالای سر جیگر گفت:
- این حرفا از یک گریفی بعیده آقای جیگر، زمان ما اینجوری نبود. خب وایسید.

با حرف مالی، همه گریفی ها خبر دار ایستادند. خانم ویزلی نگاهی به صف نوادگان گودریک انداخت و زیر لب غر غر کرد. نزدیک یکیاز ممد ها شد و به آرامی چیزی به وی گفت که باعث شد رنگ از رخسار ممد بپرد. بعد از چند دقیقه که ممد ناپدید شد رو به گریفیندوری ها کرد و گفت:
- خیلی بده که شجاع ترین دانش آموزان هاگوارتز، تنبل ترین دانش آموزان هم باشن. برای قدم اول باید سرحال بیارمتون. یه مسابقه دو میزاریم از اینجا تا شومینه گریف، میرین یکی از چوبای شومینه رو برمیدارین و میارین، هرکی زود تر رسید، یه جایزه خوب داره.

4 ساعت بعد

- این چه وعضشه؟

مالی ویزلی به اعضای گریفیندور نگاه کرد. عده ای خاکی شده بودند که نشان میداد با توسل به زور بازگشته بودند. عده ای به دلیل زیر دست و پا ماندن، لباس هایشان پاره شده بود و عده ای هم نبودند زیرا در حوالی دورمشترانگ پیدا شدند.

- از اونجایی که میدونستم شما درست نمیشید به یکی از دوستای عزیزم خواستم بیاد و به من کمک کنه.
- بوقیا! مردم آزارا! تنبلا! خائن های به خون!
- فقط مادر سیریوس رو کم داشتیم.


به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
نعره ی گودریک در هوا چرخید و پنجره ها را به لرزه در آورد و تنها واکنش گریفی های خسته صدای خر و پف هایشان بود، این در حالی بود که هری نیز همچنان میدوید و با در و دیوار برخورد میکرد.

گودریک با کمی نگرانی به مالی ویزلی نگاه کرد که کم کم ماهیتابه اش را بیرون میکشید و دوباره فریاد زد:
- هوی بو.... چیز... نه... یعنی اشتباه شد!... ملت غیور و شجاع گریفیندور! ای نوادگان من، از جا برخیزید برای نشان دادن شجاعتتان! باشد که گریفیندور همیشه پیروز باشد!

- بیخیال گودی.. بگیر بخواب!
- باشد که ارباب همیشه پیروز با... خورررررر!

- بلند میشید یا به زور شمشیر بلندتون کنم؟
- بگیر بخواب باو!
گودریک:
خانم ویزلی:
ملت همچنان غیور در خواب گریفیندور:

خانم ویزلی یکی از آن نگاه های سرزنش آمیز خود را به گودریک انداخت و ناگهان ماهیتابه ی مرگبار خود را بالا آورد و با ضرب شستی غیر قابل تصور به طرف گودریک پرتاب کرد.

ماهیتابه یک دور از روی سر تمام گریفیندوری ها گذشت و ناگهان با صدای زارت به سر گودریک بر خورد کرد.

ملت گریفیندوری همچون کسانی که صاعقه بر وجودشان خورده باشد از جا پریدند و به صف مقابل خانم ویزلی ایستادند.

خانم ویزلی:
گودریک:

بالاخره هری موفق شد روی پایش بایستد و به سختی وارد صفوف گریفیندوری ها شد.

ملت گریفیندوری که حتی از خوابگاه ها هم خارج شده بودند و در صفوف منظمی قرار داشتند هری را از پس کله گرفتند و جلو انداختند و او با کمی نگرانی گفت:
- خانم ویزلی؟! دقیقا با خودتون چند چندید الان؟ برنامتون چیه الان؟! :worry:
- برنامه ی فعلی ما رفتن به جنگل ممنوع برای انجام مقادیری تمرینات و همچنین اثبات شجاعتتون هست!
- یعنی بعدش دیگه همه چیز خوبه؟! تالار فعال میشه؟!
- من گفتم برنامه ی فعلی! یعنی بعد از این برنامه های دیگری هم خواهیم داشت!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۰:۲۱ پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳
#99

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۴:۲۸
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 974
آفلاین
سوژه جدید



صدای خر و پف می آمد! آنهم از نوع بسیار پر سر و صدایش! تالار گریف تبدیل به استراحت گاه دائمی شده بود! بیشتر پسر ها حتی خسته تر از آن بودند که به خوابگاه خود بروند و در تالار اصلی گریف خوابیده بودند! هر کدام یک گوشه!

البته دختران گریفی هم چندان حال و حوصله ای نداشتند که بروند به خوابگاه خودشان! ولی به دلایل کافی نمی توانیم بگوییم که آنها نیز در تالار اصلی کنار پسر ها خوابیده بودند! پس آنها رفته بودند خوابگاه خودشان و خوابیده بودند!

گودریک که یکی از ناظران گریف بود ، نیز روی مبل مقابل شومینه دراز کشیده بود و در خوابی عمیق فرو رفته بود! دیگر ناظر گریفندور یعنی هری پاتر ، تنها بچه ای که زنده ماند ، از فرط شجاعت ، سرپا خوابش برده بود!

هری در خواب: « اکسپک ..... آوادا ... گیگادا .... مگادا .... هورا ... من ولدمورت رو کشتم! »

گودریک که از صدای هری هر از گاهی ناراضی می شد ، یکی از نیم کره های ذهنش را بیدار می کرد و به وسیله ی آن می توانست به هری بگوید: « بسه هری! ... بابا ولدمورت الان استخوان هاش هم پوسیده! ول کن دیگه! »

خلاصه وضعیت تالار بسی خواب زده و خسته بود که ناگهان تابلوی بانوی چاق کنار رفت و زنی وارد تالار شد! زن که مو های سرخ رنگ نسبتا بلندی داشت ، به آرامی وارد تالار شد.

زن از دیدن تالار بسیار ذق زده شده بود ، با اشتیاق بسیار زیاد به در و دیوار تالار نگاه می کرد و گویی خاطرات گذشته خود را زنده می کرد. زن حدود چند دقیقه همینطور مرور خاطرات کرد تا اینکه متوجه وضعیت تالار شد.

مالی ویزلی به طرف گودریک رفت و با دستش او را تکان داد و گفت: « آقای گریفندور؟ آقا؟ آقا گودریک؟! ..... گودریک؟! .... گودی! ... بلند شو مرتیکه! »

گودریک با جیغ مالی بسیار شکه شد و مثل برق زده ها از جا پرید و شمشیرش را برداشت: « چی شده؟ اسلیترین حمله کرده؟ چی شده؟ »

مالی به حالت آروم و ساکت خودش برگشت و گفت: « ناظر تالار شمایین؟! »

گودریک که به حالت عادی برگشته بود و از مالی نیز که مانع خوابش شده بود ، بسیار ناراضی شده بود ، گفت: « بله! من و کله زخمی! ... فرمایش؟! »

مالی خندید و گفت: « چرا تالار اینقدر ساکت و بی تحرکه؟! »

گودریک با سوال مالی خنده اش گرفت و بدون اینکه جواب او را بدهد ، دوباره دراز کشید و به خواب خود ادامه داد اما طولی نکشید که بار دیگر مالی جیغ بلندی کشید و گودریک بار دیگر مثل شق القمر بلند شد! اینبار هری نیز بیدار شد و به جمع آنها پیوست!

مالی صدایش را صاف کرد و گفت: « من نمی دونم کدوم آدم بی فکری شما رو ناظر کرده! حالا نمیشه برای اون فکری کرد ولی اگه تالار رو به حالت فعال همیشگی خودش برنگردونین ، با ماهیتابه ی جادویی خودم ، حساب هر دوتون رو می رسونم! »

بعد با یک دستش گودریک و با دست دیگرش هری را گرفت و چنان جادویی به آن دو ناظر بخت برگشته وارد کرد که هر دو زمین و آسمان را قاطی کردند.

هری به یک باره با سرعت شروع به دویدن کرد و با شدت بسیار زیادی به تابلوی بانوی چاق برخورد کرد و بر روی زمین ولو شد. بعد دوباره بلند شد و به طرف دیگر دوید و اینبار نیز با در خوابگاه دختران برخورد کرد و بیهوش شد و همینطور این روند را تا ساعاتی ادامه داد.

گودریک نیز که رنگ صورتش سرخ شده بود ، با خونسردی شمشیرش را غلاف کرد و بعد چنان نره ای تپید که نه تنها تالار گریف بلکه تالار هافل و ریون نیز از خواب بیدار شدند: « همه از جلو نظام! داریم میریم جنگل ممنوعه واسه سنجش شجاعت! واسه پیک نیک! واسه هر چی! بلند شین! زود »

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۱۴ ۰:۲۷:۰۰

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.