جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آذر 1395 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور همچنان که روی هوا در حال هدایت شدن بود، دستی برای صدا تکان داد، و به همین دلیل نتوانست درختی را که در مقابلش سر به فلک کشیده بود را ببیند. نتیجه این ندیدن، ابراز علاقه صورت و دماغ هکتور با تنه درخت بود. همچنین تعدادی قناری قبول مسئولیت کردند و علاوه بر اینکه هکتور را تا روی زمین رساندند، دور سر او شروع کردند به چرخیدن.
دقایقی قناری ها در حال گشتن به دور سر وی بودند، تا اینکه ناگهان کلمه ای به نام "پیکسی" در ذهن او طنین افکند، هکتور که به یاد مسابقه بود به سرعت پرنده های دور سرش را کیش کرد و به اعماق جنگل هجوم برد.

همچنان که هجوم میبرد، متوجه شد که دارد خیلی سریع هجوم میبرد و احتمالا نصف جنگل ممنوعه را پشت سر گذاشته است. پس از سرعت خود اندکی کم کرد و با رمز "جایپا مطمئن" ترمز گرفت که البته چون ترمز هایش فیک بودند و جنسشان اصل نبود، عمل نکردند و دماغ و چهره هکتور، توسط یک درخت دیگر هم جلا داده شدند. اما هکتور که نگران مسابقه بود، باز هم دوید و دوید. از کنار لانه های عنکبوت ها گذشت، تا اینکه رسید به یک سانتور خسته که ایستاده بود و داشت آسمان آفتابی را نگاه میکرد.
- داداش داری اشتباه نگاه میکنی. مگه نباید ستاره هارو ببینی؟ میخوای معجون ستاره بینی در طول روز بدم اصلا؟

سانتور همچنان به بالای سرش و خورشید کور کننده نگاه کرد و جوابی به هکتور نداد. هکتور زمانی که دستانش را هم جلوی چشمان سانتور تکان داد و واکنشی دریافت نکرد، به آرامی به پشت سانتور رفت، سپس چاقوی معجون سازی را از جیبش بیرون کشید و نیمی از موی دم سانتور را کند.

- داداش خودت داری اشتباه مو میکنی. ادی کارمایکلم. اینطوری کردم خودمو شاید یه سانتوری چیزی بیاد رد شه از اینجا مو بکنم ازش.

هکتور که متوجه اشتباهش شده بود، به سرعت از صحنه محو شد.
چند ثانیه بعد، معجون ساز در حالی که به یک تنه درخت تکیه داده بود، ناگهان ایده بسیار بکری به سرش زد... پس به سرعت پاتیلی از جیب خود خارج ساخت و شروع کرد به ساخت معجون...
- حالا با این معجون لینی جذب کن، میتونم خیلی راحت لینی رو گیر بندازم. واقعا که من بهترین معجون ساز قرن هستم.

هکتور نگاهی به موج سیاهی که از مقابلش در حال نزدیک شدن بود، انداخت.
- اوه... چقدر هم زیادن... من فکر میکردم فقط یکی وجود داره...

البته، هکتور متوجه نشد که آن موج عظیم، در واقع تعداد زیادی زنبور میباشند که به معجون وی جذب شده اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: یکشنبه 7 آذر 1395 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب باشه. اصن نظرت چیه که یه نگاه به اونور بندازی؟
- کدوم ور؟
- اونور! به نظر میاد دارن شغل تقسیم می‌کنن.

هکتور پشتش رو به جنگل می‌کنه و با انگشت اشاره‌اش به دوردست‌ها اشاره می‌کنه. هکتور در لحظه‌ای که به گمانش حواس صدا پرت شده بود، با بیشترین سرعتی که می‌تونست به سمت جنگل می‌دوه تا به داخل اون قدم بذاره.

- تو بر من نیرنگ می‌زنی؟

صدای خشمگین نگهبان جنگل که اصلا گول نخورده بود به هوا بلند می‌شه. بلافاصله زمین و زمان دست به دست هم می‌دن و ابرهای تیره و تاریک جای خودشون رو به آسمون صاف و آفتابی می‌دن. باد سریعی شروع به وزیدن می‌کنه و هکتوری که به سرعت می‌دوید رو به سادگی همچون برگی از زمین بلند می‌کنه و به سرجای اولش که نه... بلکه به نقطه‌ای دور دور دور از تصور پرتاب می‌کنه.

- تو قرار بود فقط یه صدای ساده باشی.

هکتور نفس‌نفس‌زنان دوباره خودش رو به حاشیه جنگل می‌رسونه.
- نظرت چیه یه شیشه از معجونای منو بخوری؟ میپاشم رو به آسمون تو هم ببلعش. تو می‌تونی این افتخارو داشته باشی که معجون بزرگ‌ترین معـ...
- می‌تونی بری تو!
- ـجون‌ساز قرن رو بنوشـ... چی؟ می‌تونم برم تو؟

نگهبان جنگل برای مدتی طولانی صدای وجدان لرد سیاه بود. درسته که در اون زمان لال شده بود، اما کر که نبود! و بدیهتا از تاثیر فوق‌العاده معجون‌های هکتور آگاهی کامل داشت. چه کسی بود که در این لحظات سخت رویایی با معجون هکتور، فرار رو بر قرار ترجیح نده؟

- باشه می‌رم. ولی بذار قبلش به خاطر این لطفی که کردی یه چیکه معجون بهت بدم.
- نمی‌خوام. برو. فقط برو.
- یه قلپ...

مجددا بادی شروع به وزیدن می‌کنه و هکتور رو با سرعت هرچه تمام‌تر به داخل جنگل هدایت می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مهر 1395 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-ممنوعه آقا...ممنوعه!

هکتور به طرف صدا برگشت... ولی واقعا به طرف صدا برگشت! چون هیچ موجود زنده ای در آن محل حضور نداشت.
--چی ممنوعه؟ و شما...چی هستین؟

هکتور متوجه شد که آپارات ناموفقی داشته. مقصد او وسط جنگل بود. ولی حالا زیر درخت کاج بزرگی در حاشیه جنگل ظاهر شده بود.

صدا دوباره به گوش رسید. انعکاسش به گونه ای بود که نمی توانستی مکان دقیقش را تشخیص بدهی. انگار از همه جا می آمد!
-من نگهبان مسابقه هستم...و ممنوعه! جنگل ممنوعه...اسمشم روشه. و نمی تونی بری تو!

تصاویر زیادی در ذهن معجون آلود هکتور شکل گرفتند.
هری پاتری که با دو دستش گردن لینی را گرفته و سعی در خفه کردنش دارد...آرسینوسی که بال براق و زیبای سمت راست لینی را گرفته و به طرف خودش می کشد...و ادی ای که بال را داخل کوله پشتی اش گذاشته و خوشحال و خندان به دنبال بقیه مواد می گردد.
-آقا بذار برم تو! من شرکت کننده هستم. برای من ممنوع نیست. من همین چند دقیقه پیش تو بودم!

-بودی که بودی...الان بیرونی. و نمی ذارم بری تو! می خواستی تو بمونی! من این جا مسئولم. سال ها طول کشید تا تونستم مسئولا رو راضی کنم یه شغل جدی بهم بدن. قبل از این، صدای وجدان لرد سیاه بودم...اینم که یعنی سکوت مطلق! نمی ذاشت دهنمو باز کنم اصلا!

هکتور در مخمصه بدی گیر افتاده بود. باید هر چه سریع تر وارد جنگل می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مهر 1395 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ادی کمی فکر کرد...یعنی تصور کرد که فکر میکند،لاکن به این دلیل که تا حالا فکر نکرده بود و با مفهوم فکر کردن آشنایی نداشت،خاراندن قسمت هایی از بدنش را عمل فکر کردن به حساب می اورد!


همانطور که ادی خود را میخاراند،در قسمت دیگری از جنگل هری پاتر کاغذش را باز کرد...
_خب...چی نوشته...نوک بال راست پیکسی...خب حله...اب دهن تسترال...اینم موشکلی نداره،چیزی که زیاده تسترال...چی؟موی دم سانتور؟

اما همین که کلمه سانتور از زبانش خارج شد،سنگینی نگاهی را حس کرد....ولی همینکه سرش را بالا اورد،دانست که این سنگینی ناشی از "نگاه" نیست،بلکه به دلیل "نگاه ها" ی صد ها سانتور بود که بالای سر او ایستاده بودند...هری به سختی آب دهان خود را قورت داد...سانتور ها از ورود جادوگرها به قلمرویشان خوشحال نمیشدند...چه برسد به حالا که از زبان او شنیده بودند که به دنبال موی دم آنهاست!


ویولت بودلر که همیشه به ارتباط خوبش با حیوانات جادویی افتخار میکرد، اما با طمئنینه بیشتر در جنگل ایستاده بود و لوله کاغذ را باز کرد تا مواد اولیه معجونی که باید از جنگل ممنوعه تهیه میکردند را بخواند...
_نوک بال فلان...چیز تسترال...موی یه جای سانتور...اوه!نه...سبیل گربه؟گربه از کجا پیدا کنم وسط جنگل ممنو...ماگت؟


آرسینوس جیگر هم به مانند چهار شرکت کننده دیگر در مسابقه،در گوشه ای از جنگل مشغول خواندن کاغذ حاوی مواد اولیه معجون بود!
_بسیار اسونه....حل میشه...نگران نیستم...فقط این مورد اخر یکم چیزه...نمیدونم از کجای جنگل ممنوعه میشه مهره باسلیک پیدا کرد...ولی مشکلی نیست...حل میشه!


خانه ریدل همان لحظه!

هکتور که به دنبال نوک بال سمت راست پیکسی به خانه ریدل آپارات کرده بود،چند دقیقه ای میشد که در حال گشت زدن در اتاق های خانه بود...تا اینکه در یکی از اتاق ها،وینکی را در حال نظافت دید!
_وینکی...بقیه کجان!
_بقیه به هاگوارتز رفتن...بقیه رفتن مسابقه معجون سازی رو ببینن...وینکی اما موند تا اتاق ها رو نظافت کنه...وینکی جن مونده تا اتاق ها رو تمیز کننده خوب ؟
_اره...خوب...خوب...لینی هم باهاشونه؟
_لینی هم به هاگوارتز رفته...اما نه با بقیه...لینی جزئی از مسابقه!

هکتور ماجرا را فهمید...به انها گفته شده بود که تمام مواد در جنگل پیدا میشود...و حالا برگزار کنندگان مسابقه،لینی را به عنوان پیکسی به آنجا برده بودند!
برای همین به مقصد جنگل ممنوعه آپارات کرد تا دوباره به بقیه ملحق شود و عقب نماند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: یکشنبه 4 مهر 1395 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- ...مسابقه شروع شده! و شرکت‌کننده‌ها باید به محض اینکه قلعه از دیدشون خارج شد کاغذشون رو در بیارن و از اسم ماده سری باخبر شن!

سمت شرکت‌کننده‌ها:

هکتور ویبره‌زنان چند قدم به جلو می‌ره، می‌ایسته و نگاهی به پشت سرش می‌ندازه. هنوز بساط مسابقه به وضوح در محدوده دیدش بودن. بنابراین برمی‌گرده و دوباره مراحل بالارو از نو تکرار می‌کنه. هکتور می‌خواست هرچه سریع‌تر به نقطه‌ای که باید می‌رسید و کاغذشو باز می‌کرد و نام ماده‌ی سری رو می‌خوند. اما گاهی هیجان بیشتر نه تنها سرعتت رو در رسیدن به مقصود بیشتر نمی‌کرد، بلکه تاثیر عکس میذاره.

اینجوری بود که ویولت با قدم‌های بلندی که برداشته بود، زودتر از همه به نقطه مذکور رسیده بود. آرسینوس و ادی هم با تاخیر چند ثانیه‌ای خودشون رو به مقصد می‌رسونن. اما هری؟ از شاهکارهای پسری که زنده ماند در همین حد می‌شه گفت که از شدت شجاعتی که صد البته با حماقت اشتباه گرفته شده بود، بیش از حد در جنگل ممنوعه پیش رفته بود و در واقع نقطه‌ی مورد نظر رو صدها قدم زودتر رد کرده بود!

با این وجود بالاخره هر پنج شرکت کننده آماده‌ی باز کردن کاغذشون می‌شن.
بعد از اینکه قلعه هاگوارتز پشت درخت‌های انبوه و در هم گوریده‌ی جنگل ممنوعه پنهان می‌شه، شرکت کنندگان که هرکدوم از یه سمت وارد جنگل شده بودن، کاغذی که نام ماده‌ی سری درونش نوشته شده بودو بیرون میارن...

هکتور با خوش‌حالی مشغول خوندن محتوای کاغذ می‌شه. با هر یک کلمه‌ای که می‌خونه چهره‌ش برافروخته‌تر می‌شه؟ نخیرم! گل از گلش می‌شکفه!
- آخ‌جون نوشته نوکِ بالِ سمت‌ِ راستِ پیکسی!

درسته که مواد سری باید از داخلِ جنگل ممنوعه تهیه می‌شدن، اما هکتور مرگخوار بود و چه کسی گفته که یک مرگخوار همواره پایبند قوانینه؟ برقی تو چشمای هکتور نمایان می‌شه، گوشه‌ای می‌شینه و سعی می‌کنه آخرین باری که لینی رو دیده بود به یاد بیاره!

ازون طرف ادی با تعجب در حال بالا و پایین پریدن و غر زدن به جان داوران مسابقه بود.
- آب دهنِ تسترال؟ تسترال؟ من تا حالا مرگ کسیو ندیدم و تسترالا برام نامرئی‌ان پس چطور باید آب دهنشونو گیر بیارم؟ ... یعنی... یعنی باید یکیو بکشم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 6 مرداد 1395 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

دوربین از بالا سالن اصلی هاگوارتزو نشون می ده. جمعیت دور تا دور جمع شدن، بخارهایی با رنگ های مختلف جلوی دوربین رو می گیرن. صدای ویلبرت توی سالن می پیچه:
- در خدمت شما هستیم با آخرین مرحله از مسابقات معجون سازی هاگوارتز! شرکت کنندگان رو معرفی می کنم. هکتور دگورث گرنجر!

دوربین هکتور رو نشون می ده. دور پاتیلش ویبره می زنه و گاهیم مواد مختفلی بهش اضافه می کنه و اونو هم می زنه.

-... آرسینوس جیگر!

آرسینوس داره سعی می کنه بخارهایی رو که از پاتیلش بلند می شه رو استنشاق کنه، ولی موفق نمی شه و به همون هم زدن پاتیلش کفایت می کنه.

-... ادی؟! ادی کارمایکل!

ادی که معلوم نیست از کی تا حالا معجون ساز شده با حالت رو به تماشاچیان ایستاده و اصلا هم اهمیت نمی ده که معجونش به رنگ سیاه عجیبی در اومده.

-... هری پاتر!

هری که پس از پیدا کردن کتاب شاهزاده به استعداد معجون سازی خودش پی برده بود، حالا سعی می کنه با اکسپلیارموس زدن های متوالی به معجونش مانع از بیرون اومدن اون از پاتیل بشه!

-... آخرین نفر، ویولت بودلر!
ویولت برای اثبات بی نظیر بودنش در مسابقت شرکت کرده، و حالا مشتاقانه منتظرِ مرحله اخر ایستاده.

- داوران مسابقه... لرد ولدمورت و پرفسور دامبلدور!

بعد از تشویق حضار، دامبلدور از جاش بلند می شه و کاغذ هایی رو به شرکت کننده ها می ده.
- عشق بورزید و موفق باشید فرزندانم!
- بله! مرحله آخر مسابقه! معجون سازا باید ماده سری که روی کاغذ ها نوشته شده رو از جنگل ممنوع پیدا کنن و به معجون شون اضافه کنن. مسابقه شروع شده!

شرکت کننده ها به سمت جنگل ممنوع راه می افتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1394 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتش دامبلدور


هرميو مصطرب به رون و هري نگاه مي كرد و دنبال آن ها مي رفت تا ناگهان هري جاي زخمش را با دستش گرفت هرميون گفت:
-هري تو خوبي؟
هري دستش را از روي زخمش كه كمي آرام تر شده بود برداشت/
-آره خوبم.بچه ها بيايد جلو تر كارتون دارم.
رون و هرميون به هري نزديك شدند.
-بيايد شنلو بپوشيم تا اگه يه موقع به افرادي كه همراه پرفسور دامبلدور بودند برخورد كرديم ما را نبينند.
-آره دامبلدور گفتش كه
نقل قول:
نذاریم کسی به اونجا نزدیک بشه

هري باهات موافقم.شنلتو در بيار
هري پس از اين كه شنل را از جيبش درآورد و روي هرسشان انداخت ادامه داد
-بچه ها يادتونه پرفسور دامبلدور به بازرسا چي گفت؟
هرميون بدون مكث جواب داد
-اون گفت:
نقل قول:
حمله به فنگ سومین حمله در این هفته بوده . قبل از اون هم به یه تکشاخ و یه سانتور حمله شده ...

چه طور مگه هري؟
-دامبلدور گفت تا حالا سـه بار به فنـگ حمله شده!اما چرا تا به حالا به ما چيزي نگفتـه بود؟
-شايد صلاح نميدونسته كه ماها خبر دار بشيم.
-هرميون يه ذره فكر كن .اگه دامبلـدور نمي خواست ما ها بفهميم پسچرا اين دفعه هاگـريد اون طور به سالن اومد و در حضور همـه با دامبلدور صحبت كرد؟
-هرميون هـري راست مي گه.اون گفت تاحالا سه بار به فنگ حمله شده.اما ما ديديم اين دفعه فنگ خودش رفت به سمت جنگل.يعني دفعات قبلي هم خود فنگ رفته سمت جنگل؟
هرميون متفكرانه گفت
احتمالا.
رون متعجب گفت
-چي
-گفتم احتمـالا.فكر كنم فنـگ هم اون مـوجـودو مي ديـده يا حسش مي كرده بنـابرايـن مي رفتـه تا اونو بـگيره كه هر دفعه بهش حملـه شده.سانتور ها خيلي قويـن اما همون طور شنيديد اون سـانطورو هم شكسـت داده بود و حسابي اونو زخمـي كرده بود.
-بچه ها من ميگم بهتره كه برگرديم!
لرزشي در صداي رون احساس مي شد واضح بود.
-رون بس كن.ما الان زير شنل هري هستيم و اون نمي تونه مارو ببينه.
هري زخمش را با دستش فشار داد
- من مطمئن نيستم. اون شايد نتونه مارو ببينه اما ميتونه ما رو حس كنه.يعني ميدونه ما كجاييم!
-هري! تو هم كه حرف رونو مي زني.ما...
-هري به روبه رويش (پشت سر بچه ها) خيره شد.
-با شماره 3 بدوييد سمت غرب.يك....
-هري! چي ميگي؟
-دو.... سـه
هر سه بدون اين كه صبر كنن و يا به پشت سرشان نگاه كنند به سمت غرب جنگل دويدند و در تاريكي فرو رفتند...



55 از 100!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1394/4/5 15:30:53
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1394 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتش دامبلدور

سایه هر لحظه به آن ها نزدیکتر می شد و با نزدیک شدن ان زخم هری بیشتر درد می گرفت .
هر سه با نگرانی به پیکر هولناک که خودش را کاملا پوشانده بود نگاه می کردند ولی از هیچکدام صدایی در نمی امد .
ناگهان صدای دامبلدور شنیده شد :
- اره موافقم ، بهتره جنگل رو بازرسی کنیم .
مرد با شنیدن صدای دامبلدور ایستاد . و پس از چند لحظه تغییر مسیر داد و به سمت جنگل رفت .
- اه ، راحت شدم . سرم داشت می ترکید .
هری این را گفت و به سمت رون و هرمیون برگشت . از پشت سرشان دامبلدور و بازرس ها را دید که به این سمت می امدند . به ان دو اشاره کرد که بخوابند .
صدای یکی از بازرس ها به گوش می رسید :
- جناب مدیر . به نظرتون باید چی کار کنیم ؟
- نمی دونم استفان حمله به فنگ سومین حمله در این هفته بوده . قبل از اون هم به یه تکشاخ و یه سانتور حمله شده . تکشاخ مرده ولی سانتوره می گفت : یه پیکر سیاه که صورتشو پوشونده بوده بهش حمله کرده . به نظرم بهترین کار در حال حاضر بازرسی جنگل باشه و این که نذاریم کسی به اونجا نزدیک بشه .
دامبلدور قدری ساکت شد و به جایی که هری و رون و هرمیون پنهان شده بودند نگاه کرد .
بازرس دوباره پرسید : نمی دونین ماهیت مهاجم چی بوده ؟
دامبلدور جواب داد : نه سانتور می گفت همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده و نتونسته کامل فرد مهاجم رو ببینه . البته خودم یه حدسایی در موردش می زنم ولی امیدوارم حدسم اشتباه در بیاد .
بعد از گفتن این حرف به سمت جنگل حرکت کردند .
هری ابتدا به رون و بعد به هرمیون نگاه کرد . هر دو ترسیده بودند .
هری گفت : بیاین باید دنبال اون موجود بریم .
رون گفت : چی ؟!! دیوونه شدی ؟!! کم بود کشته بشیم !!
- ولی حالا که نشدیم . در ضمن من باید مطمئن بشم که چه رابطه ای بین اون موجود و زخمم وجود داره .
- نکنه .. نکنه .. اون ... !
هرمیون نتونست جمله اش رو تموم کنه اما رون و هری کاملا منظورش رو فهمیده بودند .
هری گفت : بلند شید بازرس ها نمیدونن اون موجود از کدوم طرف رفته ولی ما می دونیم .
پس به سوی جنگل راه افتادند ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1394 10:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتش دامبلدور


-اما كلاس معجون سـازي چي؟اگه ما غيبت كنيم اسنيپ 50 امتياز از گريفندور كم ميكنه!
-رون!!
-بچـه ها كافيه ديگه .هـري تو با رون به خوابگاه پسرا بريد و شنل نامرئي رو بياريد منم ميرم تا آمـاده بشم.

دامبـلدور سرفه ي كوچكي كرد و تمامي دانش آموزان سـاكت شدند.سپس ادامه داد:
به علت مشكل جزئي كه در جنگل به وجود آمده است كلـاس هاي صبح دانش آموزان لغـو مي شود.
صداي شادي دانش آموزان سالن را فراگرفت.دامبلدور ادامه داد:
از ارشد ها مي خواهم كه دانش آموزان را به خوابگاه ها برگردانند.

-هـري و رون عجله كنيد.نزديك خونه هاگريد مي بينمتان.
-بسيار خوب,رون عجله كن.
هـري رو به رون كرد و آسـتين ردايـش را كشيد و با عجله به سمت خوابـگاه حركـت كردند.آن ها پس از برداشتن شنـل با عجله به سمت خانه هاگريد حركت كردند.

-آخ !آخ! رون صبـر كن آخ!
رون به پشت سرش نگاهي انداخت و گفت:
هـري تو خوبي؟
-هـري !هري!رون چه اتفاقي براي هري افتاده؟
-ترسيدم هرميون .حداقل خبر بده اومدي !نمي دونم فكر كنم دوباره جاي زخمش درد گرفته!
-هيسـسـس.آخ بچه ها شما صدارو مي شنويد؟
- فكر كنم چند نفـر دارن ميان به اين سمت
-رون سـاكت باش و دسـت هـري رو بگير بريم پشت كدو هاي هاگريد پنهان شيم.دامبلدور و اساتيد مدرسه دارن همراه اون بازرس ها ميان اين جا!عجله كنيد ديگه!
-باشه! هـري بلند شو...

چند ثانيه بعد هرميون رو به هـري و رون كرد و اشاره كرد به سمت او بروند.وقتي همگي پنهان شدند هرميون از هري پرسيد:
هـري تو حالت خوبه؟
-آره نمي دونم چرا يه دفعه درد زخمم شديد شد.
-هري شنلتو آوردي؟
-آره دست رونه. رون شنلو بده به من.رون!رون!
-رون چرا ماتت برده؟
رون پس از اشاره به درختان پشت سرشان گفت:
ه...ه...هري ،ه...ه...هرمي....ميون از جاتون تكون نخوريد!
-آخه چرا.تو چي ديدي؟
هري دوباره سرش را محكم گرفت و گفت:
-آآخ آخ.سرم.
-ه..ه..هري ساكت باش و تكون نخور يه چيزي پشت درختاس.
وسايه لحظه به لحظه به آن ها نزديك تر شد...


60 از 100!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1394/4/5 15:27:49
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتش دامبلدور


-رون بیرون رو نگاه کن.
-ها چیه؟
-اه رون صد بار بهت گفتم با دهن پر حرف نزن، به نظرت امروز؛روز عجیبی نیست؟
-چرا هست
-نه منظورم.... آخ ســــــــــــــــرم!

هری به قدری بلند داد زده بود که همه به او نگاه کردند.هرمیون لبخندی به همه زد و گفت:"چیزی نیست هریه دیگه همتون میشناسینش!" سپس خیلی آرام طوری که فقط هری و رون صدایش را بشنوند گفت:
-چته هری؟
-نمیدونم از وقتی بیدار شدم خیلی جای زخمم درد میکنه.
-راستی شما دو تا متوجه چیز عجیبی نشدین؟
هری با قیافه حق به جانب به رون نگاه کرد و گفت:
-چرا آره، من به این میگم این قبول نمیکنه.
-وای شما چقدر شلوغش میکنین روز خیلی عالی هستش نگاه کنین همه چیز عالیه.
-راستی هری فنگ..
-اره دیدمش رفت جنگل.
-به نظرم خیلیم ترسیده بود.
-آره، هاگیدم قیافش یجوری بود؛ نه؟
-تو هم نظرت اینه که...
بعد از این حرف هرمیون هری و هرمیو هر دو همزمان گفتن:
-جـــنـــگـــل مــمـــنـــوعه!
با این حرف رون پرید و گفت:
-خل شدین؟ چی دارین میگین؟! امکان نداره من با شما نمیام چرا این قدر بزرگش میکنین آخه؟!
-خودت میدونی بیای یا نه! ما که میریم!
-چی شده که شما فکر میکنین امروز روز عجیبیه؟
-خب ببین رون امروز جای زخم هری به شدت درد میکنه، نگاه کن امروز مالفوی و کراب و گویل چقدر خوشحالن...
-آخه...
-وسط حرفم نپر رون همچنین من الان دیدم که هاگریدم نگران بودو باور میکنی؟! فنگ فرار کرد به سمت جنگل ممنوعه، راستی یه چیز دیگه من که الان داشتم روزنامه میخوندم... بهتره خودتون ببینید.
با گفتن این حرف روزنامه را جلوی هری و رون انداخت و گفت:
-ببینید! ایناهاش، امروز قراره چند کاراگاه برای برسی جنگل ممنوعه بیان...
-اوناهاش نگاشون کنید.
چند کاراگاه کنار پروفسور دامبلدور ایستاده بودند و با او حرف میزدند.دامبلدور شروع به سخنرانی کرد.
-اهم....اهم فرزندان روشنایی من امروز همون طور که میبینید چند نفر برای برسی جنگل ممنوعه اومدن...
در همین حین هری قاطعانه به هرمیون نگاه کرد و به سرعت از سر جاش بلند شد و پرسید:
-چرا؟!
با گفتن این حرف همه برگشتند و نگاهش کردن
-هری پسرم چی گفتی؟
-چرا برای برسی جنگل ممنوعه اومدن؟ مگه جنگل مشکلی داره؟...
تا هری خواست سوالش را ادامه دهد هاگرید شتابان وارد سرسرا شد و با صدای بلند فریاد کشید:
-فـــــــــــنـــــــــــــــگ
همه ی برگشتند و هاگرید رو نگاه کردن.
با دیدن آن صحنه بیشتر بچه ها ی سال اولی و دومی جیغ زدند و هرمیون نفسش را در سینه حبس کرد.
-اون فنگه، وای ببین چه بلایی سرش اومده.
هاگرید فنگ را نگه داشته بود.سگ به طور فجیهی اسیب دیده بود و همه لباس های هاگرید پر از خون بود. همه ی پروفسورها شتابان به سمت هاگرید رفتند.
پروفسور دامبلدور گفت:
-دانش اموزان ارشد همه گروه ها همه رو ببرید خوابگاه. هاگرید چی شده؟ چرا فنگ.... مادام پامفری لطفا فنگ رو برسی کنید. هاگرید کامل توضیح بده ببینم.
-ام ام امروز فنگ با بقیه روز ها فرق میکرد؛ یجورایی نگرانی تو چهرش موج میزد تا این که دوید به سمت جنگل منم دنبالش رفتم تا این که یه نور سفیدی همه جارو...
هاگرید بیشتر از این نتونست ادامه بده و اشک هایش جاری شد

-درسته باید بریم جنگل تا ببینیم چه اتفاقی افتاده.
-آخه هر...
-آخه نداره همین که گفتم
-برو شنلتو بردار تا بریم


40 از 100!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1394/4/5 15:18:51
Only Raven