هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

بلاتریکس لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۹:۱۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 188
آفلاین
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)


- نکبت! ذهنتو باز کن ببینم! لیجیلیمنس!

- هشت بار نگاه کردی دیدی من اصلا یادم نمیاد کجاست. به ریش مرلین من نمیدونم کجاست! به ردای مرلین من نمیدونم کجاست! به مسواکش اگر من بدونم کجاست! دست از سرم بردار بلا!

- تو شبا برای نجینیِ لرد لالایی میگی! تو آخرین نفری هستی که شبا میبینی‌ش! به جز تو کی ممکنه بدونه شلوارکِ نجینی کجا گم شده؟! لیجیلیمنس!

- پروتـ ..

- کروشیو! چطور جرات میکنی جلوی مرگخوار مخوف و وفادارِ لرد بایستی؟! اونجا چی قایم کردی؟! صبر کن ببینم.. رودولف؟! اون کیک شکلاتی چیه اون گوشه‌ی ذهنت؟! تو کیک صبحانه‌ی من رو که گم شده بود خوردی؟! تو این کارو کردی؟!!!!

- بلا ما که با هم این حرفا رو نداریم

- چرا ما دقیقا این حرفا رو داریم! من ناخونای آرسینوس رو بخاطر این مساله کشیدم! شلوارک هم کار خودته! لیجیلیمنس! لیجیلیمنس! زود باش بگو دیگه چیا قایم کردی!

- من هیچی قایم نکردم. فقط کیک بود. به بند کفشهای مرلین قسم فقط همین بود!

بلاتریکس درحالی که رودولف روی صندلی طناب پیچ شده نوک چوبدستی رو بیشتر توی دماغ رودولف فرو میکنه و با حجم موهاش روی سرش خم میشه و نگاه ترسناکی به رودولف میندازه:

- شاید پیش تو نباشه ولی تو چیزی دیدی که نمیذاری من بدونم چیه. من میشناسمت!

- من هیچی ندیدم

بلاتریکس کمی سکوت میکنه و چوبدستی رو از دماغ رودولف درمیاره. با شنل رودلف تمیزش میکنه و میخواد به سمت در خروجی بره.

- میری؟

- آره تو هیچی نمیدونی! میرم به لردسیاه بگم!

بلاتریکس ناگهان برمیگرده و چوبدستی رو توی چشم رودولف فرو میکنه: " لیجیلیمنس! "

( در ذهنِ رودولف: )

- دیدم! دیدم پشت اون نخودِ مغزت رو دیدم! اون شلوارکِ نجینیه .. روی چوبدستیِ لردسیاه؟!

- آره میخواستی لرد رو لو بدم؟! من هیچوقت به لرد خیانت نمیکنم

بلاتریکس رو به دوربینی که به سقفِ شکنجه گاه متصل بود نگاه میکنه:



2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

(1) جستجو در ذهن قربانی: وقتی فردی رو برای شکنجه میاریم به شکنجه‌گاهِ سیاهان، ازش بازپرسی میکنیم. اونا همیشه دروغ میگن. ما اونا رو بیشتر شکنجه میکنیم. در آخرین مرحله قبل از آوادا زدن ذهنش رو میخونیم ببینیم اموال ِ منقول یا غیر منقول چیا دارن. بهرحال زندگی خرج داره!

(2) جستجو در ذهن مرگخوارای دیگه: وقتی لردسیاه ماموریتی به مرگخوارا میدن و همگی از ماموریت برمیگردن. قبل از گزارش ذهن بقیه رو میخونیم. رودولف ماموریتش کامل نیست و قربانی موردنظر فرار کرده. ما گوشهای رودولف رو می‌بُریم و به سرورمون تقدیم میکنیم. هیچ چیزی نباید سرورِ ما رو ناراحت کنه.

(3) وقتی حال نداریم حرف بزنیم: گل سینه زمردمون رو گم کردیم، حال نداریم بپرسیم کی برداشته. ذهن بقیه رو میخونیم ببینیم اونا برداشتن یا نه!

(4) ببینیم کسی بیداره یا نه: صبح جمعه است و ما تا دیروقت همراه لردسیاه مشغول شکنجه تفریحی بودیم با بقیه مرگخوارا. الان با اینکه ساعت نزدیک یازدهه ولی صدای جیک زدنِ کسی نمیاد. یه ذهن خوانیِ کلی میکنیم میفهمیم هیچکسی خونه نیست بجز گاومیشِ باروفیو که مشغول تماشای تکرار فوتبال دیشبه! بله همه رفتن کوهنوردی و کسی ما رو با خودش نبرده

(5) میریم رستوران: سفارش غذای شماره یک رو میدیم، میگه نداره. غذای شماره دو رو هم نداره. و همینجور الی آخر. ولی همه مشغول غذا خوردنن و مشتریان جدید هم میشینن کوفت میکنن عذاشون رو. میفهمیم یک جای کار ایراد داره. ذهن گارسون رو میخونیم. میفهمیم محفلیه و اساسا با ما مشکل داره. دست و پاش رو جدا میکنیم و برای سرآشپز میفرستیم. کسی حق نداره با مرگخوارای لردسیاه اینجوری رفتار کنه

(6) بازی گل یا پوچ: وقتی گل یا پوچ بازی میکنیم و گل دست تیم مقابل میفته. ذهن اونها رو میخونیم. و گل رو پیدا میکنیم.

(7) خرید کردن: مثلا ما میریم خرید. از شنلی خوشمون میاد ولی فروشنده میگه سایز شما رو تمام کردیم. چرا؟! چون برای مامانش نگه داشته. اینجا ما ذهنش رو میخونیم و میبینیم دروغ میگه. تا حد مرگ کتکش میزنیم و در ویترین آویزونش میکنیم. شنل رو برمیداریم و میریم.

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)


بدترین خاطره .. تمام لحظاتی که آزکابان بودم .. دور بودن از لردسیاه .. اینکه هیچ اثر و نشانی ازشون نبود .. علامت شوم مدتها خاموش بود .. لحظاتی توی یک سلول سرد به تاریکی خیره میشدم و روی خاطرات روزهای ِ با لرد بودن تمرکز میکردم .. شاید اینکه اون دیوانه‌سازهای لعنتی هیچوقت نتونستن روح منو خاموش کنن بخاطر اون خاطراتِ درخشان و بی نظیر باشه ..

4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)


اسنیپ همیشه به ما حسادت میکنه. چون ما مرگخوارِ وفادارِ لردسیاه هستیم. دیروز لردسیاه یک جعبه شکلات تلخ 84 درصد به ما هدیه داد. ما از چشم اسنیپ پنهانش کردیم. امروز جلوی شومینه بودیم که متوجه شدیم اون ملعون دماغش رو در مغز ما فرو کرده. چوبدستی رو سریع بیرون کشیدیم و طلسم پروتگو رو گفتیم. و با همه روح و نیرویی که داشتیم اطلاعات مغزمون رو پوشش دادیم و اسنیپ رو بیرون کردیم!


?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۴:۰۱ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

هرماینی گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین

1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)
روی تخت ولو و به سقف خیره میشم. از صبح کارم همین بوده. رون برای کاری با هری بیرون بود و منم بعد از کارای خونه و سرگرمی های همیشگیم کاری نداشتم. یکم روی تخت وول میخورم و با کلافگی بلند میشم. میشینم لبه ی تخت و سعی میکنم ذهنمو با چیزی درگیر کنم؛ واقعا چکارِ دیگه ای برای انجام دادن داشتم؟ ...وقتی از فک کردن ناامید میشم یه نفس عمیق میکشم و بلند میشم...توی اتاق چرخی میزنم و یکی یکی شروع میکنم به گشتن کمدا.عمرا چیز جالبی اینجا باشه...
با بی میلی میرم سمت کشو های کنار تخت و همزمان که میشینم لبه ی تخت یکی یکی بازشون میکنم.
- حوله و دو تا قاب عکس...شمع و چراغ قوه...واقعا تو این خونه هیچ چیز جالبی نیس...

کشوی آخرو باز میکنم و بعد از گشتن زیر چند تا برگه باطله، یه دفترچه ی آشنا پیدا میکنم."خودشه". با خوشحالی دراز میکشم روی تخت و خودمو یکم میکشم بالا و تکیه میدم.
- اخیی...یادش بخیر...چه با ذوق مینوشتم اینارو...حداقل الان به دردم خورد

دفترچه خاطرات دورانی که میرفتم هاگوارتز... اون موقع واقعا ذوق داشتم واسه همین کلی وقت میذاشتم که اینارو بنویسم. لبای خشکیدم رو لیسیدم شانسی یک طرف دفترچه رو باز کردم. دفترچه ی یاسی رنگ کهنه ای بود که مامادرم برای تولم واسم خرید بود. یه دفترچه جادویی رو خودم دیده بودم که میشد بهش تصویر اضافه کرد، اما بعد از این دلم نیومد برم و اونو بخرم. خط اول صفحه ای که باز شده بود رو خوندم:
- هه هه... مثه چلاقا راه میرفت. تازه هی میگفت که از پله ها افتاده، انگار مثلا ما نمیدونستیم قضیه چیه...

ناخوداگاه ریز ریز خندیدم. این مال وقتی بود که سیریوس رون رو برده بود توی بید کتک زن و پاش شکسته بود.سال سوم بودیم. من و هری چیزی نمیگفتیم اونم خیلی اصرار داشت که حتما از پله ها افتاده. دوباره خندیدم ونصفه صفحات باقی مونده رو رد کردم و شانسی شروع به خوندن اواسط صفحه کردم:
- باورم نمیشه... سیریوس... حتی نمیتونم روی کاغذ بیارمش... حتی نمیتونم بهش فکر کنم... حتی باورم هم نمیشه...

نمیتونستم چشممو از اون خطوط بردارم. با اینکه کلی از اون جریان گذشته هنوز هم باعث میشه قلبم به جوری بشه. ناخوداگاه دستمو روی اسم سیریوس توی دفترچه کشیدم. اون موقع همیشه حضورشو کنارمون حس میکردم. گوشه های صفحه لکه های زرد و گروکیده ای بود. مثل جای اشک... لبخند تلخی زدم. باورم نمیشه که به خاطرش گریه کرده بود؛ الان خیلی کمرنگ تر شده بود.

صفحه های دیگه رو آروم آروم ورق میزدم. از روی خط میخوندم اما ذهنم جای دیگه بود. توی اون دوران بود... یه کلمه ی کشیده توی صفحات آخر توجهمو جلب کرد. از ذوف داد زده بودم؟ پقی زدم زیر خنده. یه "وایییییییییییییییییییییییی" کشیده نوشته بودم. باید واسه اخرای سال شیشم باشه... اون صفحه رو کامل خوندم:
- وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.... باورم نمیشه. همچین کسی میخواد باهام ازدواج کنه؟ ینی منو دیده؟ زیر نظر داره؟ با مامان بابامم صحبت کرده؟ اه لعنتی...باید بیشتر ذهنشنو میخوندم...

چشمامو همینجا تنگ کردم. سعی میکردم یادم بیاد. چند دقیقه قفل موندم روش؛ حتی بیشتر روی تخت لم داده بودم! بعد از چند لحظه بلند زدم زیره خنده. تازه فهمیدم قضیه چی بود. یه تعطیلات وسط سال شیشم بود. کتابو بستم و گذاشتمش کنار...سعی کردم اون خاطره رو کامل به یاد بیارم. خیلی شیرین بود. استاد جیگر تازه بهمون وردی یاد داده بود که باهاش میتونستیم وارد ذهن کسی بشیم. منم خیلی ذوق داشتم. اما نمیخواستم روی یه جادوگر امتحانش کنم که بتونه پسم بزنه. واسه همین تصمیم گرفتم واسه تعطیلات روی خانوادم امتحان کنم.
- یادمه...ممم....

پشیمون شدم و دوباره بعد از کلی گشتن همون صفحه رو آوردم. میدونستم که کامل تعریفش کردم. شروع کردم به خوندن:
- ... عالی بود عالی. فکرشو نمرکدم. اصن قصدم این نبود. فقط با خودم گفتم وارد ذهنشون میشم و میبینم کسی و در نظر دارن یا نه....

اصن چرا همچین چیزی به ذهنم خطور کرده بود؟... دوباره لبامو لیسیدم و ادامه دادم:
- ... وقتی رسیدم خونه جفتشون داشتن با ذوق تو آشپز خونه حرف میزدن. اما قبل از اینکه بتونم بفهمم چی میگن حرفشونو قطع کردن و بهم سلام دادن. منم سلام دادم و کنارشون نشستم. خیلی تعجب کردن اما برای استفاده از ورد جدیدم دل تو دلم نبود. چند لحظه جفتشونو نگاه کردم. اخه کدومو باید انتخاب میکردم؟... بعد یکم فک کردن نشستم جلوی مامانم. وای خیلی ذوق داشتم و میدونستم اگه کسی باشه که بیشتر درگیر قضایای مربوط به زندگیه من باشه مامانمه. انقده لبامو محکم گزیدم که جاش مونده. نمیدونستم باید منتظر یه فرصت خوب باشم یا برم جلو. اصن فکر نکردم که... همینجوری توی چشمای مامان نگاه کردم و زیر لب وردو گفتم. فوق العاده بود. باورم نمیشد. البته ذهن مامانم نه! انقد درهم برهم بود که حتی نمیتونتسم جای مشخصی واسه خودم مشخص کنم. مثه یه دانای کل بودم. خیلی جالب بود. انقد تمرکز کردم تا بالاخره بهش رسیدم. یه پسری بود که صداش توی سر مامانم و البته من میپیچید. از بین حرفاش فقط اسم خودمو میفهمیدم. مجبور شدم انقد تو کله ی مامانم بمونم تا صداش واضح شه. اما وقتی حرفاشو شندم راستش اصن یادم رفت از ذهن مامانم بیام بیرون. فک کنم یه پنج دقیقه ای توی ذهنش بودم چون وقتی بالاخره اومدم بیرون مامانم سردرد داشت....

کتابو پرت کردم سمت دیگه ی تخت. وقتی یادش میوفتم یه جورایی حرصم میگیره. همچین پسری میخواست باهام ازدواج کنه و آخرشم من گیر یکی مثه رون افتادم. چشامو بستمو خندیدم. حتی با وجود این حرفا نمیدونم چرا هنوزم واسم مثل رون نمیشه...

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)
- جلوگیری از مورد سوء استفاده قرار گرفتن
- سوء استفاده از دیگران
- به وجود آوردن اختلالات روحی و روانی در افراد
- کش رفتن سوالات امتحان و یا حتی جواب ها حین امتحان
- فهمیدن اینکه مامانتون کیو برای ازدواج با شما در نظر داره حتی

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)
زمانی که هفت سالم بود و کلاس اول دبستان بودم، به خاطر یه مقداری حواس پرتی جمع دو به اضافه سه رو نوشتم شیش، بعد چون امتحان پایان ترمم بود شدم 19.75. بعد مامان و بابام حسابی دعوام کردن و اینا. بعد من الان از اون موقع هنوز سرخورده ام و این بدترین خاطرمه. و حتی

4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)
تو این مواقع همه یک کار میکنند. ینی باید یک کار بکنند. اما معمولا 18 روش داره برای مقابله با این موضوع. روش دوم که توضیحش حدودا 95... یا 85 خط میشه – به طور خلاصه – اینطوره که اول سعی میکنیم با تمرکز ذهنی بسیار، حضور شخص متجاوز را کم کنیم و بعد با منحرف کردن، اونو کلا از خودمون منحرف میکنیم. در توضیحات اضطراری آمده: که در صورت تسترال رو بودن شخص متخاطی؛ از چوبدستی استفاده کنید و دهنشان را سرویس کنید!
با تچکر و تمام!



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۰:۲۲ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)


کریسمس بود و طبق روال هر ساله بیشتر دانش آموزان به تعطیلات و کنار خانواده های خود بازگشته بودند !
استرجس در تالار گرم و همیشه و صمیمی گریفیندور بر روی صندلی رو به روی شومینه نشسته بود و به برف هایی که آرام از آسمان میبارید خیره شده بود !
مرلین کبیر با سرعت به تالار وارد شد و سراسیمه از پله های خوابگاه بالا رفت !
استرجس با تعجب با خودش گفت :
تا حالا مرلین رو این طوری ندیده بودم حتما چیزی شده !

در این فکر بود که صدای انفجاری از داخل خوابگاه به گوش رسید !
استرجس در جای خودش ایستاد و مرلین را دید که با چهره ی سیاه شده از پله های خوابگاه پایین آمد !
_صدای چی بود مرلین ؟

مرلین چوب دستی خودش را در جیبش گذاشت و گفت :
_دو روزه نتونستم بخوابم از فکر زیاد ! همش به فکر جنگ جهانی اول هستم که چرا شاخدار روسی رو نکشتم و گذاشتم فرار کنه! دنبال این بودم که با ورد به ذهن خودم نفوذ کنم ! ولی تو وردی که تو کتابخونه خوندم باعث انفجار شد !

چهره ی استرجس از هم باز شد و گفت :
_ نگران نباش من یک دوره ذهن خوانی نزد یکی از بزرگان ذهن خوانی گذروندم ! میتونم کمکت کنم !

مرلین از خوشحالی بالا و پایین میپرید ! در همین حین گفت :
- میشه شروع کنیم ؟

_ چرا نمیشه ! چه وقتی از الان بهتر ! تالار هم خلوته و کسی نیست میتونیم در آرامش ذهنتو پاک کنیم از این خاطره !

مرلین یک صندلی از گوشه ی تالار بلند کرد و کنار شومینه گذاشت و نشست و چشم هایش بست !
استر هم رو به روی او نشست و چوب دستی خود را در آورد و گفت :
- له جی لی منس!

تصاویر در ذهن استر به سرعت میگذشت ! خنده ها گریه ها ! صداهای انفجار ! زمزمه های عجیب ! زبان هایی ناشناخته !
خب مشخص بود مرلین قدیمی ترین جادوگر بر روی کره ی زمین بود و مشخصا خاطرات خیلی زیادی در ذهنش وجود داشت !
استرجس سعی کرد بر روی جنگ جهانی اول تمرکز کند ! محیط روشن شد و دوباره به تاریکی بازگشت !
صدای شخص غریبه ای به گوش مرسید که میگفت :
_ مرلین به محض دیدن شاخدار اونو بکش ! نذار فرار کنه !

_بله فرمانده اطلاعات !

مشخصا صدای اول فرمانده مرلین در جنگ جهانی اول بود و صدای دوم هم متلعق به خود مرلین بود !
دوباره صحنه ها به سرعت گذشت ! نورهای زیادی به چشم استر میخورد و خاموش میشد تا اینکه همه چیز به یکباره منفجر شد ! مرلین را میدید که مشغول دفاع از خودش بود و سعی میکرد به دشمن حمله نیز بکند !
سمت دیگر را نگاهی انداخت و دید شاخدار روسی با همرزمانش به سمت مرلین و دوستانش می آمدند ! درگیری بالا گرفت و صحنه تاریک شد !
مرلین را دید که آرام به سمت شاخدار که روی زمین افتاده بود قدم برمیداشت ! شاخدار غرق در خون بود و فقط به مرلین نگاه میکرد ! مرلین چوب دستی اش را بلند کرد و گفت :
- آخرین حرفت رو هم بزن !

شاخدار گفت :
-تو هیچ وقت نمیتونی من را بکشی !

صدای انفجاری به گوش رسید ! نورهای زیادی دیده شد و مرلین به سمت دیگر خودش نگاه انداخت ! استرجس هم که در ذهن مرلین بود به سمت انفجار نگاه کرد !

_ چی بود ؟

مرلین این جمله را گفت و به سمت شاخدار بازگشت ! ولی شاخدار ناپدید شده بود !
استرجس به خودش آمد. همین خاطره ای بود که در ذهن مرلین باید پاک میشد ! با تمام وجود فریاد زد :
- اینکانتاتم!

صحنه ناپدید شد !
آنها در تالار گریفیندور حضور داشتند ! مرلین آرام چشم هایش را باز کرد و گفت :
- چی کار کردی ؟

استرجس چوب دستی خود را کنار گذاشت و گفت :
- امشب راحت میتونی بخوابی !

خنده بر چهره ی مرلین نقش بست !

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

1-پاک کردن خاطرات بد (نمونه ای که در رول نویسی اشاره کردم بالا !
2-جلوگیری از سوء استفاده افراد (اگر شما بتوانید ذهن شخص را به طور دقیق بخوانید میتوانید به نیت آن شخص پی ببرید )
3-جستجو در تمامی لحظات زندگی (ممکن است شما در زندگی خود چیزی را گم کرده باشید یا از دست داده باشید میتوانید با ذهن خوانی به آن چیز دست پیدا کنید )


3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)


والا من اگر کسی وارد ذهنم بشه بدترین خاطره ای که میتونه ببینه سال 1387 هستش که هاگوارتز نیمه تمام ماند و انقدر از گروهای چهار گانه فشارهای بی مورد و بدون دلیل به من وارد کردن که اصلا و ابدا اجازه ی ادامه هاگوارتز را به من ندادن و مجبور شدم هاگ رو نیمه تمام ببندم !

شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)

مهمترین چیز در بیرون کرد شخص از ذهن تمرکز بالا هستش ! اگر شما تمرکزتون بالا باشه در ذهنتون میتونید اون شخص را حس کنید ! وقتی که حضور اون شخص برای شما در ذهنتون قطعی شد چون تمرکز بالایی دارین میتونید از چوب دستی خودتون نیز استفاده کنید ! یعنی اینکه ذهن به دست فرمان میده که چوب دستی رو در اختیار بگیره ! بعد از در اختیار گرفتن چوب دستی با به کار بردن ورد فيليپندو شخص را به بیرون پرتاب میکنید ! البته این ورد برای هل دادن افراد نیز به کار میره ولی در اینجا این کار را نیز انجام میدهد


ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۵ ۸:۴۴:۳۳
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۵ ۱۳:۵۴:۴۸

تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۵

مونیکا ویلکینزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۸ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از تو خوابگاه ریونکلاو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)
شب بود هوا هم خیلی خیلی تاریک بود(تا اینجای رول هنوز اتفاق خاصی نیوفتاده گفتم که دوستان شک نکنند)یکی از بدترین شبها برای خواب آن شب بود تقریبا تمام دانش آموزان بیدار بودند .من هم بیدار بودم حوصله ام سر رفته و تمام مدت به سقف خیره شده بودم (به این شکل )نه می توانستم بخوابم و نه می توانستم کار دیگری بکنم ،از جایم بلند شدم لیوانم را برداشتم کمی آب خوردم وبه طبقه ی پایین رفتم لونا در تالار نشسته بود و همین طور که مانند وزغ به آتش شومینه نگاه میکرد درفکر بود ، خودم می دانستم به چه چیزی فکر میکند و موضوع اصلی فکرش کیست اما کنجکاوی امانم را بریده بود می دانستم لونا از این کارم خوشش نمی آید اما هر چه باشد بهتر از این بود که تمام شب را به سقف خیره شوم فقط امیدوار بودم خاطره ای که به آن فکر می کرد بد نباشد، چوبدستی ام را در اوردم و با یک حرکت آرام دست وارد ذهن لونا شدم...
همه جا تاریک بود (منظورم از تاریک،تاریک تاریک بود) هوا در ذهن لونا کم کم روشن شد برخلاف تمام فکر هایم در فکر لونا اثری از پدرش نبود بلکه خودم بودم !
بله مانند شما من هم اولش جا خوردم .اما تمام ماجرا برمیگردد به امروز صبح سر صبحانه که با او سر تخم مرغم دعوا کرده بودم (خب حق داشتم تخم مرغ من را برای پدرش می خواست! و من هم با او دعوا کردم)و کمی بعد از آن در تالار که کتابم را گم کرده بودم و همش تقصیر لونا بود و سر تمام کلاس ها که همش از او سوال می پرسیدم و...
همین طور که خاطرات رازیر و رو می کرد با خودم می گفتم مگر امکان دارد لونا بجز پدرش به چیز دیگری هم فکر کند؟اما حالا شده بود لونا داشت به من فکر می کرد حتی اگر خاطره ام بد بود اما بازهم افتخار بزرگی بود فکر لوناااااااااااااااااا
به ساعتم نگاه کردم نزدیکای پنج و شش صبح بود تصمیم گرفتم تا لونا را در انتخاب خاطراتش تنها بگزارم (البته دلیل اصلیش این بود که گرسنم شده بود و می خواستم برای خوردن صبحانه به طبقه ی پایین بروم )
پس چوبم را در آوردم و از ذهن لونا خارج شدم
آخیش هیچ جا مثل ذهن خود آدم نمیشه
هوا روشن شده بود و همه اعضای ریونکلاو با چهره هایی گرفته و خواب آلود از خوابگاه ها بیرون می آمدند
بین تمام اعضا فقط من با این قیافه ( )راه می رفتم و البته خب تعجی هم نداشت چون من دیشب را در جایی غیر از تخت گذرانده بودم در ذهن لونا
استاد تورو جون مادرت نمره بده خیلی خفن تمومش کردم

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)
اولیش در تمام امتحان های کلاسی و غیر کلاسی هست که واقعا موثره
دومیش خواندن فکر بقل دستی ودوستانی هست که تو باهاشون مشکل داری
سومیش آتو گرفتن از معلمته برای مثال فرض کنیم استاد همین کلاس زبونم لال دو تا زن گرفته باشه بعد چی میشه اگه شما بدونید(منظورم نمره دادنه استادس)
چهارمش تمام افرادی که دور و برت هستن رو میتونی چک کنی تا اگه حتی احتمال یک درصد خیانت توشون باشه خودت کارشونو بسازی
و خیلی دیگه از مشکلات که الان یادم نمیاد

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)
خب پس این یک جور ورود نا محسوس به ذهن شاگرداس؟(ایده ی خفنی بود استااااااااااااااااااااااااااااااد )
قضیه بر میگرده به حدود یک سال پیش اون موقع که تازه اومده بودم
و هیچ کس رو نمیشناختم
از جمله جناب لرد رو
در حقیقت اون زمانی که جو اینجا رو نمی شناختم
عاقا خلاصه یه روز به سرمون زد با اون فعالیت مشنگیمون بریم مرگخوار بشیم همینجوری راه افتادیم تو خیابون اینور و اونور که کجا برم مرگخوار بشم خلاصه همینجوری رفتم تا رسیدم به دفتر لرد اعظم ،اینجوری در رو باز کردم و رفتم جلو(بدون هیچگونه عرض یا ارض ادب)و بعد با همین حالتی که مشاهده کردید گفتم :(یا با همین فعالیت منو مرگخوار میکنی که میکنی ولی اگه نکردی دمار از روزگارت در میارم !)قیافه ارباب به این حالت در اومد وبعد از چند دقیقه ای که ذهن مبارک ایشان لودینگ کرد به این حالات در آمدند بعد هم یک کورشیو به من عطا کردند و من را با این افکت :pashmak: از درگاهشان به بیرون پرتابیدند و گفتند:(برو بعدا بیا فعلا مثل تو زیاد داریم)
خلاصه نتیجه این داستان این بود که:به کسی که نمیشناسین بی احترامی نکنین . (از جمله جناب لرد)
شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)
اولن که چون به چیز خاصی فکر نمی کنم فعلا قدمش رو چشم اما بعدا که به چیزی جز تمام کردن این پست فکر کردم با دو حرکت خودم رو طلسم میکنم تا یارو خودش بره بیرون (من کلا از خشونت خوشم نمیاد )



ویرایش شده توسط مونیکا ویلکینز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۵ ۱۴:۴۷:۴۸

만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۵

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۷:۰۷
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)

صبحی گرم وآفتابی بود. هافلی ها با انرژی از خواب بیدار شدند تا اگر مرلین می خواست یک روز خوب و خوش را سپری کنند، اما خب مرلین نخواست و جرئه ای آب خوش را نذاشت برای یه روز از گلوی این تسترال شانس ها پایین برود و بلا را بر سرشان نازل کرد.

رز اولین کسی بود که بیدار شد و با ویبره اش لاکرتیا ی بی چاره را هم از خواب پراند. لاکرتیا مثل موبایل مشنگی در حالت سایلنت، ویبره زنان از کنار دیوار به سمت دیگر تخت شروع به حرکت کرد و پاق روی زمین افتاد.

با صدای افتادنش آریانا بیدار شد و همون طور خواب آلود ازتخت بالا خم شد تا ببیند که اتفاقی افتاده، این کارش مصادف شد با حرکت سوزان که بلند شده بود تا منبع صدا را پیدا کند.
بنگ!

از صدای برخورد سر سوزان با بینی آریانا، رودولف و گیبن هم بیدار شدند و این گونه همه برای شروع یک روز کاملا عادی آماده بودند که با صدای تق تقی همه چیز بهم ریخت. بلافاصله بعد از تق تق در زدن، ننجون با حرکت کوماندویی زد در را نیست و نابود کرد.

دیدن هلگا کافی بود تا هافلپافی ها از نحس روزشان خبردار شوند. همه ترجیح دادن خود را به خواب بزنند اما یکم دیر اقدام کردند چون ننه با نیش باز نشان داد که می داند همه بیدارند:

- سلام به نوگلای باغ دانشم! چه سحرخیز! بیاین عزیزانم، بیاین براتون صبحونه با چایی مخصوص آماده کردم.

هافلپافی ها با چشم های درشت شده بهم نگاه کردند. آمدن ننه چیز غیرعادی ای نبود، تقریبا هر سه چهار روزی ننه را رویت می کردند اما از آنجایی که ننه مثل اکثر مادربزرگ ها خوش اخلاق نبود، این مهربانی و محبتش مشکوک می زد.

آریانا ابرو هایش را بالا انداخت و سعی کرد نیمه ی پر را ببیند، حداقلش این بود که نیازی نبود عین هر روز املت درست کند. لاکرتیا با سیبل هایی که پایین بود گفت:

- غلط کنم دفعه ی دیگه از املت خوردن شکایت کنم!

سوزان و رز با تکان دادن سر موافقت خود را نشن دادند. رودولف وقتی پشت سر سوزان از در بیرون می رفت، متفکرانه با خودش گفت:

- سلام هیچ گرگی بی طمع نیست!

باهمه ی غرغر ها بلاخره سرمیز کوچک آشپزخانه جمع شدند و منتظر شدند تا ننه کارش را بگوید و شرش از سرشان کم شود اما این بار استثنا فک پیرزن سرد شده بود و قصد صحبت نداشت.

در این بین رز از همه نگران تر بود. آخرین باری که ننه این طوری وارد تالار شده بود، او را مجبور کرده بود تا به تالار اسرار برود و برایش نیش باسیلیسک بیاورد، چون شنیده بود زهر باسلیسک به جوان شدن پوست کمک می کند.
الان هم نگران بود که دوباره او مجبور شود کاری را انجام دهد. یک لحظه آرزو کرد که می دانست چه در سر ننه می گذرد.

هنوز آرزویش را کامل نگفته بود که چراغی بالای سرش روشن شد، اگر می توانست ذهن خوانی کند...؟
به صندلی اش تکیه داد و هرچی فکر در ذهنش بود، از تکلیف کلاس ساعت اولش که انجام نداده بود تا خاطره ی صورتی کردن قاتل را کنار زد و دستش را دراز کرد تا ظرف مربا را بردارد اما ظرف مربا خیلی دور بود. پلک نسبتا طولانی ای زد وگفت:

- ننجون اون مربا رو می دی قربون گورکنت؟

ننه صحبتش را با وندلینی که کنارش نشسته بود و از فواید آتش حرف می زد، قطع کرد تا خواسته ی نوگلش را انجام دهد. رز آماده بود تا زمانی که چشم ننه بهش بیافتد ورد را تکرار کند اما از شانسش چشم در چشم نشد. به این فکر کرد که چه جوری با هلگا چشم در چشم بشود که تازه یادش افتاد این اصلا مهم نبود و او این همه وقت الکی زور زده بود.

برای بار دوم ذهن شلوغش را سامان داد و زیر لب گفت:

- لیجیلیمنس.

لاکرتیا از کنارش پرسید:

- چی گفتی؟
- نه چیز خاصی نبود فقط دلم عسل می خواست.

سوزان نگاه عجیبی به دوستش و ظرف عسل جلویش انداخت و سری به نشانه ی تاسف از هم گروهی اش تکان داد. بار اول فایده ای ندشت، او برای بار دوم تکرار کرد و این بار وارد ذهن هلگا هافپاف شد.
ذهن هلگا شبیه یک فنجان بزرگ و طلایی بود که خاطره ها مثل گورکن از این لبه به اون لبه می رفتند. ظاهرا که ذهنش از قوانین دنیای عادی پیروی نمی کرد چون هیج وقت شما گورکن ها در حال ورزش صبحگاهی دور لبه ی یک فنجان در وسط سیاهی نمی بینید. رز با دیدن این صحنه کلا یادش رفت برای چی اون جاست، فقط یک سوال مهم برایش ایجاد شد:

- اگه ذهن این شبیه فنجونه، یعنی مال من چه جوره؟ وسط آوار زلزه س مثلا؟

هنوز درگیر شکل ذهن خودش بود که فنجان خیلی ناگهانی کج شد. گویا گورکن ها عادت داشتند چون با زاویه ی نود درجه کج، به پیاده روی خود ادامه دادند، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد. رز بیچاره از چرخش یهویی فنجون تعادلش را از دست داد و پرت شد وسط فنجان که البته خیلی هم بدش نیامد. دستش را زیرسرش گذاشت چشمانش را بست و خواست ادامه ی خوابش را برود که گورکن کوییدیچ باز با جاروی آذرخش آخرین مدلش به سمت او ویراژ داد و با حرکتی ماهرانه رز را پشت جارویش سوار کرد.

دختربا با جیغی بنفش پایش را دور جارو محکم کرد و یواش به سمت پایین خم شد تا ببیند چه قدر با فنجون فاصله دارد و آیا می تواند از روی جارو بپرد یا نه. قبل از اینکه موفق شود بشیند، گورکن سرعتش را دوبرابر کرد.

- گورکن دیوانه!ما یه غلطی کردیم چون جستجوگر نداشتیم به تو کوییدیچ یاد دادیم این کارا جای تشکرته؟

اینجا یکی نبود به دختر رد داده بفهماند که این گورکن خیالیه و او هم الان پشت میز نشسته و صحبانه اش را میل می کند و همه ی اینا تو ذهن اتفاق می افتد.
هرچه گورکن سرعتش بیشتر می شد، چیزهایی جلوی چشم دختر شکل می گرفت. ابتدا یک تصویر مات از دختر آبی پوش بود که بعدا معلوم شد روونا ریونکلاو بوده. تصویر اول جایش را به تصویر هلگا داد که باعث شد رز عقب بپرد.

هلگا جوان تر و جوان تر شد و رفت به نوجوانی هایش. کنار عکس نوجوانی، عکس پیری آمد. دختر می دانست که هلگا دوست دارد مثل گذشته هایش جوان وزیبا باشد اما ربطش را به تصویر روونا پیدا نمی کرد تا اینکه دو عکس کنار هم قرار گرفت. تازه داشت می فهمید که دیواری جلویشان سبز شد و گورکن صاف رفت توش اما رز جا ماند و سقوط کرد.

یک دفعه سقوط تموم شد و هیچ چیز نبود. کم کم فکر هایی چون شونه کردن موهای فرش و یا کش رفتن رنگ زرد سوزان آمدند. او متوجه شد که در ذهن خودش هست و هلگا متوجه حضورش در فکرش شده.
صبحانه تقریبا تمام بود که هلگا قصدش از آمدن را رو کرد:

- نوگلام یه چیزی می خواستم و از اونجایی که دختر گلم از همون اول خیلی مشتاق بود بفهمه چی می خوام، نشونش دادم. خب دیگه مزاحمتون نمی شم...رز مرسی که به من پیرزن کمک می کنی!

و رز برای بار دیگر خراب کاری کرد! از همون موقعه که راحت وارد ذهنش شد باید می فهمید. حالا هم باید می رفت و پیدا می کرد که روونا چه جوری این طور جوان مانده.

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

من به این خیلی فک کردم و فقط به این نتیجه رسیدم که از شر کرم ریخت دوست هات راحتی! هر وقتی می خوان کرم بریزن تو فکرشون می بینی!
البته برای کشیدن جواب سوال از ذهن مراقبای جلسه هم کاربرد داره. البته اگه خود مراقبه بلد باشه.( در نود درصد مواقع خود طراحم جوابو نمی دونه، زیاد امیدوار نشین.)
به جون ننجون من هافلی چیز دیگه ای پیدا نمی کنم.

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)
اون اولا که تازه اومدم بودن به هافل، یکم قسمت های مختلف رو باهم قاطی می کردم. این تالار لامصبم که تو زیرزمینه و پروفسور اسپروات هم یادش رفته چراغ بذاره، که شبا فقط دو جفت چش گربه قابل تشخیصه.

اصولا زیرزمین ها به صد و یک جا راه دارن، هافل هم نوبره شه، بعد سه سال هنو توش گم می شم! خلاصه یه شب به سرم زد هافل رو کشف کنم بلکه با هر قدم به ناکجا آبادی نرم.

اولش از کنار خوابگاه مختلط شروع کردم، یه در یافتم و سریع پریدم توش. طبق محاسبات من می بایست که آشپزخونه می بود ولی خب...نبود. اولش تو اون نور کم فکر کردم حمومه، گرمم بود تصمیم گرفت یه آبی به بدن بزنم و شیر رو باز کردم...ولی ای دل غافل که من تو حموم نبودم و تو پنجره ی مجازی بودم، اون شیر هم دست ننه بودکه پیچوندم و باعث شدم که فنجونش بیوفته وبکشنه و ماهم بی نماد شیم.

الان که لو رفت می گم پشیمونم...به تنبون مرلین من یه تازه وارد بیش نبودم...گناه دارم.
( الان فهمیدی چی شد؟)

4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)

طبق آخرین نظر رسمی روان شناسان، ابتدا باید با لحن خوش ازش خواهش کنیم، اگرقبول کرد که به زندگی مون ادامه می دیم. اما اگه نکرد بازم خواهش می کنیم. در مرحله ی سوم باید براش حرف بزنیم که دختر/پسر خوب، گل و مامانی از این کار های زشت انجام نمی ده! این بارم اگه خیلی پر رو بود که نرفت بیرون، می ریم با بزرگ ترمون خدمتش می رسیم. اون بزرگترم پرتش می کنه بیرون! به همین سادگی و خوش مزگی!





پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۵

پانسی پارکینسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۲ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۳ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۵
از تو ای شعر واقعن ممنون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)

بچه های اسلیترین بخصوص پانسی و دراکو از ماندن در کلاس ارسنیوس خسته شده بودند چون انها قبلا یک دوره ذهن خوانی را با پروفسور اسنیپ تمرین کرده بودند و نیازی نداشتند ک در کلاس بمانند و وقتشان را هدر بدهند.
کلاس ک تمام شد اسلیترینیها اولین کسانی بودند ک ان محل را ترک کردند و ب طرف کلاس پرواز و کویدیچ استرجس پادمور راه افتادند.
انروز قرار بود مهاجمان تیم ها انتخاب شوند.تیم گریفندور بایستی بین رونالد ویزلی و الیشیا اسپینت یکی را انتخاب میکرد.گوشه ای از زمین یکی از اعضای گریف مشغول کلنجار رفتن با زمین بود!!!پانسی و سایر بچه های اسلی ب ان سمت رفتند و متوجه شدند ک الاف با یک ورد جاروی انجلینا را ب زمین چسبانده و انجلینا نمیتواند انرا بردارد...
پانسی هم از موقعیت استفاده میکند و قیافه معصومانه ای بخود میگیرد و ب انجلینا میگوید:
هی انجی کمک نمیخای؟
انجلینا ک شدیدا ب کمک نیاز داشت نگاهی ب پانسی و نگاهی ب بچه های گریفندور ک با انها خیلی فاصله داشت انداخت.داد زدن و کمک خواستن از هم تیمی هایش خیلی ضایع بود و ب ناچار کمک پانسی را قبول کرد.
پانسی ک فکر نمیکرد انجلینا در این حد خنگ باشد از انجلینا خواست تا رو جارویش بایستد و سپس با خواندن یک ورد انجلینا و جارویش را ب هوا برد.
انجلینا ک روی جارویش ایستاده بود تعادلش بهم خورد و از ان بالا روی زمین افتاد و کتلت شد.
الیشیا ک این صحنه را دید ب سمت پانسی حمله کرد و او را هول داد و گفت:ب چ جرعتی با یه گریفندوری اینجوری شوخی میکنی میخای همینجا حسابتو برسم؟
پانسی ی پوزخند زد و گفت: بهتره انرژیتو نیگر داری واس بازی خانوم مهاجم...
الیشیا دهانش را باز کرد ک چیزی بلغور کند ک ناگهان استرجس وارد زمین شد و از بازیکنان گریفندور خواست تا اماده ی بازی شوند.
پانسی ک هنوز دوست داشت الیشیا را اذیت کند ب ذهنش رسید ک درس ذهن خوانی پروفسور ارسنیوس را موقع بازی گریفندوریها روی الیشیا امتحان کند.
الیشیا ک روی جارویش در هوا بود و سعی داشت وظیفه اش را خوب انجام دهد ناگهان احساس سرگیجه کرد و یکدسته از خاطرات بدش جلوی چشمانش رژه رفتند.پانسی روی زمین وارد ذهن الیشیا شده بود و داشت تمام اطلاعاتش را جمع میکرد.پانسی همین ک دید الیشیا از رون عقب افتاده دلش خواست تا کمی هم وارد ذهن رونالد شود و ببیند درون ذهنش چ میگذرد.رون را هدف گرفت و گفت:لیجیلیمنس
خخخخ .پانسی باورش نمیشد ک رون از موجود بامزه ای مثل عنکبوت دراین حد وحشت داشته باشد !!!اما خب رون کافی بود زیرا او میخواست ک الیشیا ببازد پس دوباره لیجیلیمنس را تکرار کرد و وارد ذهنش شد.الیشیا ک حسابی گیج و کلافه شده بود روی جارویش شروع کرد ب جیغ و داد و خل بازی.
استرجس پادمور سریع 20 امتیاز از گریفندور کم کرد و الیشیا را نیز از تیم کوییدیچ بیرون انداخت.
الیشیا ک هنوز نمیدانست چرا اینطور شده بود پانسی را انطرف زمین دید درحالیکه لبخند بر لب داشت.بعد هم درحالیکه گریه و جیغ وداد میکرد از زمین کوییدیچ دور شد.و پانسی همچنان پیروزمندانه میخندید زیرا هم ب خواسته اش رسید و هم موضوع جالب ترس رونالد از عنکبوت ها را فهمیده بود و هم توانسته بود در درس جلسه ی اول ذهن خوانی مهارت کافی پیدا کند.

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

1.اگه در ذهن خوانی مهارت داشته باشید میتونید وارد ذهن فرد مورد نظر بشید و اونقد ب کار خودتون ادامه بدید تا طرف دیوونه بشه.مث اونکاری ک لرد اعظم با هری میکرد.
2.میتونید وارد ذهن دیگران بشید از اونا اتو جمع کنید.
3.میتونید وارد ذهن بقیه بشید و یک تصویر وارد ذهنش کنید(البته فک کنم)مثلا وارد ذهن استادتون بشید و یه تصویری بسازید ک انگار قراره استاد 40 نمره از گریفندور کم کنه یا 40تا ب اسلیترین اضافه کنه و بعد ک از ذهنش خارج بشین استاد عزیز میره و اونکارو میکنه.


3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)

الان میخاید بطور غیر مستقیم وارد ذهن خبیث من بشی استاد؟عایا این کار درست است استاد عایا؟!؟!
باشه میگم.خاطره هام واسه خودم بد نیستن واس بقیه بدن.حالا اگه میخاین چشم میگم.

یک روز ک زیزی شر یا همون پانسی خودمون ک حسابی از دست معلم دینیش (دینی ی درسه مال مشنگا ک پانسی مجبوره وقتی هاگوارتز نیست مدرسه مشنگی هم بره البته فقط بعنوان تفریح)کفری بود داشت تو راهروی مدرسه قدم میزد ک ابدارچی رو دید و قیافه شو مظلوم کرد و رفت سینی چایی رو ازش گرفت و بعد یسری اعمال بوقی با چوبدستی جادوییش روی اونا انجام داد و سینی رو برد دفتر مدرسه و درحالیکه معلماش کلی تعریف و تمجیدش میکردن(بغیر معلم دینیش و ناظم) با یه لبخند خبیث رو لباش از محل جنایت خارج شد.

4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)
تصویر بالا اوردن و مسمومیتم رو میارم تو ذهنش خودش مث بچه ی مرلین سرشو میندازه پایین میرە بیرون...



پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵

کنت الاف old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۳:۵۲ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
تنها دانش آموز اسلیترین.

1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)

- لعنت به این مدرسه ی لعنتی! توروخدا! من چجوری برم توی ذهن یکی دیگه؟ لااقل یه ذره درس میداد بعد تکلیف عملی میخواست.
در زمان طی کردن حد فاصل درب تالار اسلیترین تا نزدیک ترین مبل، الاف جملات بالا را همراه با کمی اضافه کردن آب دهانش ادا کرد. با صورت برافروخته دسته ی کاغذ هایش را روی میز روبه روی کوبید.

- یه ورد! فقط یه ورد؟ اخه ادم چجوری با یه ورد بتونه ذهن طرف رو بخونه. مسخره است.
الاف درون مبل فرو رفت. مغزش خالی بود. بدون هیچ فکری، به آتش روبه رویش خیره شد تا بلکه صورتی از توی آتش دربیاید و کمکش کند. ولی حیف که هیچوقت آرزویش به حقیقت نپیوست.
- عه؟ این چیه توی آتیش؟
خب ظاهرا ما اشتباه کردیم و ارزوش براورده شد. الاف نیم خیز شد و با اشتیاقی فراوان به آتشدان و صورتی که حالا توی آن بود خیره شد.
- اینکه علافه! قطعش کن ارتباطو.
ولی خیلی دیر شده بود. الاف صورت ویولت را شناسایی کرده بود. حداقل الان ایده ای داشت تا به ذهن چه کسی نفوذ کند. حالا خود هاگوارتز میخواست ویولت در چنگش بیوفتد. اول آن معجون عشق که اشتباهی توسط هکتور سر کشیده شده بود و حالا ذهن خوانی!
سریعا دسته کاغذش را برداشت و به سوی کتابخانه روان شد.

کتابخانه ی مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز.
-این نیست، اینم نیست. اَه...
- دنبال چیزی هستی پسرم؟
ایرما پینس به الاف نگاه میکرد. چند دقیقه ای بود که به کتابخانه اومده بود و حالا تمام قفسه ها را بهم ریخته بود.
- دنبال کتابی درباره ی ذهن خوانی هستم.
- فکر کنم این خوب باشه...
الاف کتاب را از دست ایرما قاپ زد و سریعا از کتابخانه بیرون رفت و در ذهنش اولویت ها را تیک زد:
یافتن سوژه برای مخ زنی: تیک!
یافتن روش مخ زنی: تیک!
یافتن موقعیت جغرافیایی سوژه و گیر انداختنش: اهم!

خب حالا ویولت کجا بود؟

یکی از راهرو های هاگوارتز

ویولت بمب کود شیمیایی را از جیبش خارج و پرتاب کرد!

زیر همان راهرو

- شت! بوی چیه؟
- کود شیمیایی! فرار کنید.
ویولت دوان دوان از مهلکه فرار کرد و الاف قبل از اینکه بیهوش بشه بدنبال ویولت دوید. ویولت سرانجام از قلعه خارج شد و در کنار دریاچه ایستاد. الاف نفس زنان بهش رسید و سریعا چوبدستی اش را دراورد.
- لی جیلی منس!
جالب تر از اونی بود که فکرش رو میکرد. مانند این بود که درون قدح اندیشه رفته اید. ارتباطش کاملا با دنیای بیرون قطع شده بود و حالا در ذهن ویولت بود.
- علاف! من اینجام!
- یا مرلین! این توی ذهنشم همینطوریه؟
برایش بهتر بود بیرون می امد. اگر قرار بود علاف صدا شود و مورد تمسخر واقع شود بیرون می امد. به هر حال تکلیف پروفسور را انجام داده بود. تیک!
- کجا کجا؟ هستیم در خدمتتون!
- نههههههههه!
الاف گیرافتاده در ذهن ویولت (شایدم ویولت درون ذهن الاف بود؟) به هر طرف نگاه میکرد دشت قاصدک میدید.
- پول نمیخوام! فقط ولم کن!
ثانیه هایی بعد ویولت زبان درازی کرد و به سمت دریاچه روان شد و الافِ روی زمین را تنها گذاشت.

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

شما فرض کن زبونت لال لرد بزرگ هستی! اگه میخوای ببینی اطرافیانت بهت دروغ میگن یا نه خیلی راحت میری تو ذهنشون. یا همون کاربرد نادری که توی کتاب بود. یه تصویر دروغی برای سوژه میسازی و فوقع ما وقع!
یا بر فرض مثال میخوای رمز گاوصندوق بودلر هارو پیدا کنی. میری توی ذهن ویولت. البته توصیه میکنم اینکارو نکنی!

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)

خجالت بکش! خاطره ی خصوصی رو با شرح کامل میخوای؟ دِ بیا وارد ذهنمون شو دیگه. چه فرقی میکنه؟
یحتمل کیت اسنیکت رو میبینه روی کوهی از کتاب و در حال مرگ. نمیشه توصیفش کرد.
5 نمره؟ خیلی خب، توصیف میکنم:
زنی با موهای بلند روی کوهی از کتاب افتاده است. کتاه ها مانند یک جزیره از او در مقابل آب محافظت می کنند. رنگش پریده و دستش در دست من است. به چشمان من نگاه میکند. لبخندی میزند و برای همیشه چشمان زیبایش را می بندد.

شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)

اگه ویولت باشید که خو معلومه! اما اگه من باشم صحنه ی بسته شدن در رو هی توی ذهنم تکرار میکنم. تا یارو بره بیرون. فک کنم جواب ده! اگه نرفت با در های مختلف امتحان میکنم. بالاخره یکی جواب میده!



پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱:۰۴ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵

گویندالین مورگن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 134
آفلاین
نقل قول:
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)


نقل قول:
3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)



این رول ترکیبی از پاسخ سوال یک و سوال سه می باشد.

با چهره ای گرفته از کلاس خارج شد. هنرهای ذهنی همیشه برایش خط قرمز محسوب می شدند. به نظر او نفوذ به ذهن دیگران، شبیه به این بود که وارد خوابگاه غیر مختلط شوی، وقتی ملت به شیوه حوریان عالم بالا لباس به تن کرده اند.
برای آملیا سری تکان داد.
- میدونی بدترین بخش ماجرا تمرینشه. یعنی باید فضولی کنی یا بذاری فضولی کنن. فقط خوبه که مجبورمون نمی کنن با اسلیترینی ها تمرین کنیم. خب میدونی...
- یکی مثل تو چی داره که می ترسه یه اسلیترینی بفهمه؟ عاشق ریشای دامبلدوره؟

الین به او خیره شد. در حالت عادی، هیچکس یک دوئل را با ذهن روبی آغاز نمی کند. ولی خب کسی تضمین نکرده بود که این قرار بود یک دوئل عادی باشد.
- لجمینلس!

دراکو مالفوی انتظار هرطلسمی را داشت. برای اجرای هر سپری آماده بود. به هر چیزی فکر می کرد الا این یکی. به خاطر همین هم، فقط بهت زده به گویندالین خیره ماند.
الین مورگن، دراکو مالفوی را پسری از همه چیز راضی قلمداد می کرد. مغرور بچه پولداری که هیچ چیز در زندگی کم ندارد اما....
.
.
.
فریاد لوسیوس مالفوی در سر پسرچهار ساله اش می پیچید.
- اینا به تو ربطی نداره نارسیسا.
- مربوطه وقتی اینا توی خونه منن!
- من می تونم با هرکسی که می خوام باشم.
- من عروسک تو نیستم لوسیوس.
- نه معلومه که نیستی. عروسک من زن گرمتریه. همسر یه مالفوی بودن برات کافی نیس؟

پیش از آنکه گویندالین جواب نارسیسا و سیلی ای که نصیبش شده بود، دقیق ببیند با دیواری آجری مواجه شد.
- چطور جرات کردی گندزاده...
- ساکت شو مالفوی.

او چرخید تا از دراکو دور شود. به هر حال، جادو کردن در راهروها به اندازه کافی،عنصر جلب آرگوس فیلچ به آن سمت را از خود ساتع کرده بود. مخصوصا که جادو را خودش انجام داده بود.آملیا بازوی او را گرفت.
- چی میشه از یه ذهن اسلیترینی دید؟
- بیا اصلاً...

گویندالین فرصت اتمام جمله را پیدا نکرد چون دراکو مالفوی چوبش را به سمت او نشانه رفته بود. البته از پشت سر.
- لجیمینلس!
گویندالین در لحظه اول حتی متوجه طلسم هم نشد.و تصور کرد به خاطر اتفاقی که برای مالفوی افتاده، به مادرش فکر می کند.
فقط هشت سالش بود. برادر کوچکتر، حکم عروسک شیرینی را داشت که الین می تواند با آن بازی کند. پروازش دهد و او را بخنداند. هیچ وقت فکر نمی کرد که پدرش ناگهان به درون اتاق حمله کند و او و عروسک زنده اش را به قصد خروج از اتاق زیر بغل بزند.
- دد ولم کن. من می تونم راه برم.

پدرش توجهی نکرد. شاید اصلا نشنیده بود. او می خواست به همسرش برسد... به او کمک کند. ولی از ماگل های ابله هر چیزی برمی آمد. دیمیتری مورگن علاقه ای نداشت روی جان فرزندانش ریسک کند.
ولی هیچ تضمینی وجود نداشت که بگوید دیمیتری می تواند به موقع به همسرش برسد.
خانه ضد آپارات بود و مرد باید به حیاط منزلش می رفت. گویندالین، حتی اگر وخامت موضوع را درک نکرده بود می دانست که نباید بگذارد عروسک زنده اش، صحنه فرو رفتن خنجر را در قلب مادرش ببیند...
- لعنت به شما نفرین شده ها... لعنت به...
- کافیه مالفوی.

هیچکس هرگز گویندالین را گریان ندیده بود.
- اگه یه نفر، حتی یه نفر چیزی بفهمه...

مالفوی می دانست عاقلانه ترین اقدام سکوت است.

نقل قول:
2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)


خیلی کارا میشه کرد.
میشه وقتی گند زدی بفهمی که خانواده ات فهمیدن یا نه.
می تونی تکالیف رو قبل از اینکه روی کاغذ بیان کش بری.
میشه شیطنت ها رو فهمید، خثنی کرد، حتی بیشترش کرد.
میشه بدون ایجاد کوچکترین صدایی تقلب کرد.
میشه جای خوراکی ها رو فهمید.
میشه طلسمی رو که طرف مقابل میخواد به سمتت بفرسته بفهمی.
میشه مناسب ترین زمان رو برای فرار فهمید.
میشه وقتی یکی نمی خواد حرف بزنه ازش بازجویی کرد.
میشه از ملت آتو گرفت.
میشه....

نقل قول:
4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)


این جوری که من در کتاب "ذهن امن" خوندم. برای رسیدن به مرحله اول چفت شدگی باید نقطه خالی ذهن رو پیدا کنیم. نقطه ای که از هر نوع تفکری، خالیه. فرقی نمی کنه خوب، بد، خنثی، عمیق یا سطحی.
رسیدن به اون نقطه در مراحل اول زمان بر و نیازمند تمرکز شدیده. اما با کمی تمرین ردی از جادو تا نقطه خالی به جا می مونه که کار رو برای رسیدن به اون و دفاع از ذهن آسون تر می کنه.
مرحله دوم رو استادان ذهن، به معماری کردن تشبیه می کنن. شما باید همه چیزهایی که براتون اهمیت داره، در اطراف نقطه آرامش ذهنتون جمع کنید و دورشون دیوار بکشید. دیواری که اشخاص از نزدیک شدن منصرف کنه. این دیوار می تونه یخی باشه... آتیشی باشه... آجری باشه...
هرچقدر قدرت شخص در انجام این جادوی ذهنی بالاتر بره دیوار قوی تره.
مرحله آخر اینه که شما مشتی از افکار سطحی و سبک خودتونو در اطراف دیوار قرار بدید. مثلاا شام چی داریم؟ هوا چطوره و چیزایی شبیه این. ولی باید دقت کنید از افکاری استفاده نشه که مثل ریسمان عمل کنن و شما با به یاد آوردنشون به سمت خاطرات مهم خودتون سوق داده بشین.


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور

آلیشیا اسپینت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۴:۵۶
از روی جارو
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 103
آفلاین
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)


الیشیا همیشه دوست داشت وارد ذهن دیگران شود. به نظرش خیلی جالب میشد اگر متوجه شود که شخصی که با وی دوست است، چه فکری راجع به او دارد.
این موضوع کم کم براش حالتی جدی گرفته بود. برای همین به کتابخانه مدرسه رفت، تا شاید بتواند کتابی پیدا کند که ذهن خوانی را به او آموزش دهد.

قصد داشت بعد از کلاس ستاره شناسی به کتابخانه برود. از بس هیجان داشت کف دستاش عرق کرده بودند. به محض تمام شدن کلاس ستاره شناسی از پله ها پایین دوید وبه سمت کتابخانه رفت. البته آنچنان سریع میدوید که انگار پرواز کرده است!

بلاخره به کتابخانه رسید. کتابهای درسی اش را روی یک میز به حال خود رها کرد و به سمت یکی از قفسه های پر از کتاب های قطور رفت؛ دستش را روی اسامی کتاب های قدیمی کشید و اسامی را با صدای بلند برای خود خواند.
-معجون های خاص.
-زندگی نامه ی اساتید هاگوارتز...

کم کم داشت خسته میشد. فکر کرد شاید کسی کتاب مورد نظرش را برداشته است، اما همین که قصد خارج شدن را پیدا کرد، آستین ردایش به کتابی قطور گیر کرد.
-ای بابا!

الیشیا برگشت تا استینش را از کتاب ازاد کند، اما بعد چشمش به عنوان کتاب افتاد. پس به آرامی نام کتاب را زمزمه کرد. زمزمه کرد.
- آموزش خواندن ذهن و چفت شدگی...

دستانش را به آرامی بهم زد وکتاب را برداشت. روی جلد سیاه و چرمی اش پر از خاک بود. فهمید که کتاب مدت طولانی در همان نقطه فراموش شده است.

-تو اینجا چیکار میکنی؟

الیشیا با شنیدن این صدا از جا پرید.
به سرعت سر خود را به عقب برگرداند. طوری که مهره های گردنش به شدت به صدا در آمدند.
وقتی که آن شخص را دید، به سرعت آرام شد. دوست خودش، یعنی آنجلا بود.
-انجلا قلبم وایساد دختر، این چه طرزشه؟
-اینجا دنبال چی میگردی؟!

سپس سرک کشید تا ببیند چه کتابی در دست الیشیا است.اما الیشیا به سرعت کتاب را پشت خود مخفی کرد.
-ه... هیچی !
-اره جون خودت! چی تو دستته؟ بگو دیگه!

الیشیا وقتی دید که نمیتواند از پس دوستش بر بیاید، موضوع را برای او توضیح داد. سپس به همراه او به طرف یکی از میر های انتهای کتابخانه رفتند، نشستند و کتاب را جلوی خود گذاشتند و شروع کردند به خواندن آن. آلیشیا به سرعت همه نکات را فرا میگرفت، اما آنجلا نه.

- خب، بریم!
-کجا؟!

الیشیا جواب داد:
-من چند وقت پیش با یکی از دخترای خوابگاه اسلیترین دعوام شد. ومطمئنم اون یه رازی داره. من میخوام واسه تلافی هم که شده به ذهنش نفوذ کنم واون رازو بفهمم.

انجلا دستانش را بهم زد و گفت:
-تو معرکه ای دختر!

دست الیشیا را گرفت و او را به سمت جایی برد که مطمئن بود آن دختر اسلیترینی در آن زمان از روز، همانجاست.
وقتی به آنجا رسیدند، الیشیا وانجلا پیش همان دختر ایستادند. دراکو و دار و دسته اش، به همراه تعدادی دختر اسلیترینی دیگر نیز در آنجا بودند.
الیشیا وارد ذهن او شد، کار سختی نبود. فهمید که او دارد به چه چیزی فکر میکند. پس پوزخندی زد وگفت:
- پس که اینطور، اون دراکو رو دوست داره...

الیشیا به شدت شروع به خندیدن کرد.

انگشتش را به سوی آن دختر گرفت و فریاد زد:
- تو دارکو رو دوست داری!

دوباره زیر خنده زد. انجلا هم از شدت خنده سرخ شده بود. چشمان همه اسلیترینی ها از شدت تعجب از حدقه بیرون زده بود!
دختر اسلیترینی کم کم قرمز شد، سپس بدون هیچ حرفی دوید و از آنجا رفت. الیشیا هم به سرعت دست انجلایی که از خنده سرخ شده بود را گرفت و از انجا برد. رو به انجلا گفت:
- حقشه دختره احمق. حالا که اینطوری فرار کرد معلوم میشه من راست گفتم!

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)


-وقتی خراب کاری کنم ومامانم بفهمه میتونم ذهنشو بخوانم ومیزان عصبانیت شو بفهمم وبفهمم چه تنبیهی واسم در نظر گرفته شاید بتونم با انجام دادن کاری که دوست داره تنبیه کنسل شه.
2-بفهمم دوستم یا اونی که باهام صحبت میکنه چه نظری نسبت به من داره.

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)

خوب معلومه وقتی دوستمو اذیت کردم .هرکی وارد ذهن من بشه میتونه این خاطره بدو ببینه که من دوستمو اذیت کردم و نظرش راجب من عوض شه.

. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)

خوب معلومه به چیزایی چرتو پرت فکر میکنم تا طرف گیج بشه فوقش طرف خودش گیج میشه ودست برمیدار.اگه هم این طوری گیج نشد میگیرم میزنمش

"تمام"



ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۰ ۱۷:۲۵:۱۴

تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۲:۰۳ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 323
آفلاین
1. تو یه رول سعی کنید به ذهن یکی نفوذ کنید. خلاقیت به خرج بدید و روی سوژه سازی، شخصیت ها و توصیف به شدت کار کنید.(20 نمره)

- بالاخره كه يك روز تلافي اين كارتو در ميارم.
- رون در خواب بيند پنبه دانه...
- حالا ميبيني جيني.
- مثلا ميخواي چيكار كني؟ كاري از دستت بر نمياد. تو كه آبروت رفته. ديگه كاري نميتوني بكني!
- حالا وقتي كه تلافي كردم ميفهمي. پس منتظر اون روز باش.

رون اين حرف را گفت و رفت. جيني از اينكه توانسته بود رون را سركلاس ضايع كند بسيار خوشحال بود. چند وقتي بود كه نقشه ي اين كار را ميكشيد و بالاخره موفق شده بود كه آنرا اجرا كند. مدتي از آن ماجرا گذشته بود ولي رفتار هاي رون كاملا تغيير كرده بود. كارهاي عجيبي ميكرد. رفت و آمد هاي مشكوك چارلي به اتاق رون، شك جيني را بيشتر كرده بود. صداي رون در ذهن جيني بار ديگر تكرار شد:
- حالا وقتي كه تلافي كردم ميفهمي. پس منتظر اون روز باش.

جيني تصميم گرفت كه ببيند رون و چارلي مخفيانه در حال انجام چه كاري هستند. روزها همينطور ميگذشت، اما جيني موفق نشده بود متوجه نقشه ي برادرانش شود.
يك روز جيني در حال تميز كردن اتاقش بود. اما با ديدن كتاب " خواندن ذهن و چفت شدگي" تصميم گرفت كه از طريق خواندن ذهن چارلي متوجه موضوع شود. پس به بهانه ي كمك خواستن از چارلي به اتاق او رفت.
- راستش چارلي، ميخواستم يكي از كتاباي بالاي قفسه رو بهم بدي. قدم بهش نميرسه.

چارلي فارغ از اينكه جيني قصد انجام چه كاري را دارد، به اتاق او رفت. اما همين كه وارد اتاق شد، جيني به سرعت به ذهن او نفوذ كرد. بعد از مدت ها گشت زدن در ذهن چارلي بالاخره متوجه نقشه ي آنها شد.
آنها ميخواستند وقتي كه خانوادگي به جنگل رفتن، جيني را براي ديدن چيزي به قسمت تاريك جنگل ببرند و در همان جا او را رها كنند. چون ميدانستند كه جيني بينهايت از تاريكي ميترسد.
پس جيني با عجله به اتاق رون رفت. رون با ديدن صورت گريان جيني از او پرسيد:
- چه اتفاقي افتاده جيني؟

جيني ميان گريه گفت:
- خيلي نامردي رون! واسه چي ميخواستي اون كارو بكني؟ واسه چي ميخواستي منو وسط جنگل تنها بذاري؟

رون با شنيدن اين كلمات بسيار تعجب كرد.
- تو از كجا خبر داري؟
- از كجاش مهم نيست. مهم اينه كه هميشه فكر ميكردم برادرم منو از تاريكي نجات ميده. اما اون ميخواد منو تو تاريكي تنها بذاره.

رون كه با ديدن جيني در اون وضعيت خيلي از كارش پشيمان شده بود، گفت:
- تو منو سركلاس ضايع كردي.منم نميتونستم كاري انجام ندم.
- خب واسه تلافي كردن ميتونستي تو هم منو سر كلاس ضايع كني. نه اينكه بخواي همچين كاري بكني!

رون با شرمساري از خواهركش معذرت خواهي كرد. سپس با شوخي رو به او گفت:
- پس از اين به بعد بيشتر مراقب كارات باش. چون اگه يه سوتي ازت پيدا كنم، ضايعت ميكنم ها!

و هر دو با هم خنديدند. جيني در دلش لبخند شيطاني زد. او از اين خوش حال بود كه توانسته بود با چهار قطره اشك الكي، رون را تلافي كردن منصرف كند.

2. کاربردای ذهن خوانی رو همراه با توضیح بگید. (5 نمره)

جيني با خودش فكر كرد كه ذهن خواني واقعا چه كاربرد هايي دارد. پس از مدت ها فكر كردن به نتايج زير رسيد:
-وقتي خراب كاري ميكنم، ميتونم به ذهن مامان مالي نفوذ كنم و ببينم كه خبر داره يا نه. اگر خبر داشت كه هيچي. وگرنه ميتونم برم خراب كاريم رو درست كنم.
- وقتي در آخرين جلسه كلاس " خواندن ذهن و چفت شدگي" از روي برگه ي رون و يا هرميون تقلب كردم، ميتونم وارد ذهن آرسينوس بشم. ببينم متوجه تقلبم شده يانه!

3. بدترین خاطره ای که ممکنه وقتی یکی وارد ذهنتون میشه ببینه، چیه؟ با توضیح میخوام! (5 نمره)


وقتي آرسينوس اين سوال را مطرح كرد، جيني با خودش فكر كرد كه اگر آرسينوس به جاي ريگولوس، به ذهن او نفوذ ميكرد حتما متوجه ميشد كه اون چند وقتيه كتاب چارلي رو برداشته. در اين زمان با صداي خنده كل كلاس جيني به خودش آمد و از هرميون كه كنارش نشسته بود دليل خنده ي دانش آموزان را پرسيد. و هرميون تنها با دست به چارلي اشاره كرد. جيني تا سرش را برگرداند با قيافه ي عصباني چارلي رو به رو شد. سپس هرميون گفت:
- وقتي كه توي فكر بودي، چارلي كنجكاو شد كه بدونه داري به چي فكر ميكني. پس بدون اينكه متوجه بشي وارد ذهنت شد. به همين خاطر متوجه شد كه تو كتابشو برداشتي.


4. شما الان و در این لحظه یکی به ذهنتون نفوذ کرده. چطوری سعی میکنید پرتش کنید بیرون؟ کامل توضیح بدید! (5 نمره، برای دانش آموزان رسمی)

هر چه تلاش كرد نتوانست از نفوذ دراكو به ذهنش جلوگيري كند. سعي كرد افكارش را به هم بريزد تا شايد دراكو نتواند چيزي بدست آورد اما نتيجه اي نداد. سعي كرد در ذهنش به دراكو فوش دهد بلكه عصباني شود و از ذهنش بيرون بيايد. اما باز هم موفق نشد. پس سريع پايش را بلند كرد و محكم به شكم دراكو زد. او كه انتظار چنين كاري را از جيني نداشت، غافلگير شد و روي زمين افتاد. جيني هم از اين فرصت استفاده كرد و ضربه ي محكم تري به او زد. سپس گفت:
- هيچ وقت سعي نكن به ذهن يك گريفيندوري نفوذ كني.

پايان




قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.