هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶

ناتالی فیربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۸ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷
از ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
_وای بدبخت شدیم
ادوارد ، میای بریم خودمون رو بسابیم!
- تو باید خودتو بسابی، نه من. برو تا شیپیشات لای پولکای پرنسس نجینی نرفته!
- اوهوی حواست باشه ها، افسرده روانی! تو رو باید تو بخش بیماران روحی روانی، بستری کرد.

در همین بین؛ که تفرقه بزرگی میان مرگخواران افتاده بود، که کدام یک بیمار و کدام یک مریض است،بلاتریکس با عظمت وارد می شود و چوب دستی خود را بر گلوی آرسینوس و ادوارد می فشاراند:
اگر جرئت دارین، یه کلمه دیگه ور ور کنید تا خودم گواهیتونو به گند بکشم!

دلفی: ارباب وارد میشوند!
-اون رو نگا، انگار با افسون چسب یک دو سه به ارباب چسبیده!

لرد بزرگ چوب دستی خود را بیرون می کشد، و دلفی را با آن از سقف آورزان میکند. تا دیگر ردا خواری نکند!

- حال شروع می کنیم. ما برای تضمین سلامت نجینی عزیزمان؛ تصمیم گرفته ایم تا شما را برای تهیه گواهی سلامت، روانه کنیم. اول از همه آرسینوس! تو برو!
- چرا من قربانتان شوم؟!
-اولا زیرا ما دوست داریم! دوما چون اختلالات تو با آن تاج بی مصرفت، برای نجینیمان مضر است. و باید از بی خطر بودن آن، اطمینان حاصل کنیم.
-اما ... سرورم ...

و ناگهان ارباب، دود می شوند.
ادوارد:
آرسینوس:
دلفی: بریم دیگه!


ویرایش شده توسط ناتالی فیربورن در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۹ ۱۹:۰۴:۰۳

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
#اتحاد_گریف


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۰:۰۱ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۰۴ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 589
آفلاین
خانه ريدل ها

-گواهى تاييد سلامت؟
-بله سرورم! باور كنيد لازمه.
-جمع كن اون قيافه رو!

دلفى سريعا به خودش اومد و جمع كرد اون قيافه رو و گذاشت تو جيب رداش.

-خير. نميشه! مرگخوار هاى ما همه سالمن. به اين لوس بازى ها احتياجى نداريم.

دلفى كه طلسمش به سنگ خورده بود، با افسوس از روى صندلى اش بلند شد كه يهو مار نجاتش از در خزيد و وارد شد. فس فسى كرد و با دمش، شالش رو محكم كرد و از لرد بالا خزيد و دور گردنشون آروم گرفت.

-ارباب... ميگم واسه آخرين بار يه تجديد نظر بكنيد. دخترتون تو اين خونه زندگى ميكنه. ببينين چه ظريفه... نحيفه... اگه يه كدوم از مرگخوارا بيمارى داشته باشن، سلامت نجينى هم به خطر ميوفته!

لرد نگاهى به نجينى انداختند. نجينى تنها چيزى كه به نظر نمى آمد، نحيف بود! اما به هر حال لرد بايد به فكر سلامتى او مى بودند.
-هوم... بدم نميگى... باشه... قبول مى كنيم. دستور ميديم كه همه مرگخوارامون بيان و گواهى بگيرن.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱:۰۷ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
سوژه جدید


خانه ریدل ها

_کی؟ من؟ پارکینسون جادویی حاد؟ کی میگه؟ تهمته همش...
-شَته؟ من؟ امکان نداره! من رز جادویی بهداشتی ای هستم.
-همتون بهتر میدونید من چرا نقاب میزنم... میخوام اعتماد به نفس مردم حفظ شه تلالو چهره ام چشمشونو نزنه، وگرنه عاری از هر مشکلیه صورتم!
-آره ما ها که مشکلی نداریم، محفلیا باید به فکر باشن، غذای درست و حسابی که نمیخورن ضعیفن دیگه....


خانه شماره دوازده گریمولد

-یه زخم که چیز حادی نیست. دردم نمیکنه اصلا... هر کی میگه از خودش میگه بابا...
-آره فرزندم! ریشای منم که خودتون بهتر میدونید... شپش از چند کیلومتریش رد نمیشه.
-مطمئنا!


صبح روز بعد؛ بیمارستان جادویی سنت مانگو

دلفی با رضایت به فراخوانی که در سراسر شهر پخش شده بود نگاهی کرد و برای بار بیست و سوم گالیون هایی که از حساب بیمارستان اختلاس کرده بود را شمرد. بعد در گاوصندوق را قفل کرد و به سمت اتاق کنفرانس روانه شد.
با صدای باز شدن در اتاق کنفرانس همه ی نگاه ها برای دیدن رئیس جدید بیمارستان مشتاقانه بالا آمد.

-نــــــــــــــــه!
-یا مرلین! آخه چرا این؟
-باورم نمیشه... این یه خوابـــه....

دلفی با اعتماد به نفس خودش را روی صندلی جا به جا کرد و گفت:
-خب خب! میدونم خیلی از دیدن شخصی مثل من هیجان زده اید ولی خواهش میکنم توی جمع کاری این ابراز علاقه ها رو کنار بذاریم...آمــــ یکی اون خانوم که غش کردو ببره بیرون... خب کجا بودیم؟
-اونجایی که تسترالمون زایید.
-بله بله تستـــ... تسترال!؟

دلفی نباید در روز اول کاری آرامشش به هم میخورد و نشانه های تیک عصبی اش را بروز میداد ، پس لبخندی زد و بعد از این که متن فراخوان را روی برد پشت سرش نوشت رو به جمع برگشت.
نقل قول:
"نظر به این که بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
خصوصا ریاست محترمه بیمارستان صرفا و صرفا به فکر رفاه و سلامت
اعضای جامعه است لذا خواهشمندیم تا پایان ماه جاری به بیمارستان جهت
دریافت گواهی سلامت مراجعه فرمایید همچنین لازم به ذکر است در صورت
وجود هر گونه بیماری اعم از بیماری های جسمی و روحی دریافت گواهی
سلامت مشمول هزینه است که مبلغ آن با توجه به نوع و شدت بیماری
تعیین میشود. در صورت عدم دریافت گواهی تا پایان ماه جاری به موجب
بند پنج قانون حمایت از روئسای بیمارستان ها چوب دستی شما توسط
وزارت سحر و جادو سلب و دارایی شما به ریاست محترمه
بیمارستان واگذار میشود.
باتشکر"


-خب خب متوجه شدید دیگه نه؟ بودجه نداریم حقوقاتونو بدیم انبار و حساب بیمارستان خالیه. من اصلا دست بهش نزدم از اول خالی بود... همینجوری به منم تحویل دادن. دیگه سعی خودتونو بکنید دیگه... نذارید کسی قسر در بره. حقوقاتونو باید با جنم خودتون در بیارید. ببینم چی میکنید...


ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۸ ۱:۱۳:۴۸

تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲:۲۴ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۰:۴۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5915
آفلاین
(پست پایانی)


جمله بعدی که لرد شنید، آخرین قطره کاسه صبرش را هم لبریز کرد!

-کاغذ توالت تموم شده. اون جعبه دستمال کاغذی رو بدین که...

لرد سیاه توانایی تکان خوردن نداشت. ولی طی این مدت مشخص شده بود که نفرین هایش تا حدودی اثر می کند. درست جلوی پنجره قرار داشت. با خود فکر کرد: "ارزششو داره!" و با تمام وجود پنجره را نفرین کرد.
-امیدواریم اونقدر محکم بسته بشی که شیشه هات خرد بشن...

پنجره تکان آرامی خورد و به طرف لرد کاغذی رفت. با جعبه برخورد کرد و او را به طرف پایین هل داد...
لرد سیاه روی هوا چرخید و چرخید و با تمام توان به زمین کوبیده شد.

وینکی سرش را از پنجره خم کرد.
-اهه...تیکه تیکه شد...وینکی باید یک جعبه جدید خرید.

تکه های لرد سیاه روی زمین بودند. احساس ضعف می کرد...ولی هنوز زنده بود. می دانست که یک مرحله دیگر باقی مانده...

بازگشت!

وقتی کراب را دید که با سطل بازیافتش، شادمان، به طرفش می دود، فهمید که این مرحله هم به درستی انجام خواهد گرفت...


یک روز بعد:

-کیه؟
-ماییم ارباب...لایتینا و آماندا و لیسا و...
-و رز...که قافیه رو به هم زد. ما خودمون داریم می بینیمتون. از چشمی در!

صدای فریاد" صبر کنین...منم رسیدم...خودمو رسوندم" لینی از دور دست ها به گوش رسید. آستوریا قبل از همه وارد اتاق شد و در را پشت سرش به هم کوبید! مرگخواران با خودشان فکر کردند:"چشمی؟ از کی تا حالا لرد از چشمی استفاده می کنه؟"...

با باز شدن در وارد اتاق شدند و ناخودآگاه نگاه همه به طرف در برگشت.
-ار...باب...این که چشمی نیست...این...
-بله ...چشمه لیسا!

مرگخواران به چشمی که حالا به آن ها خیره شده بود نگاه می کردند.
-کمی هم آشناست...چشم اون دختره گرنجر نیست که درش آوردین؟

لرد رو به در فریاد کشید:
-کی بهت اجازه داد این طرف رو نگاه کنی؟ سرت به کار خودت باشه...

چشم فورا به طرف جلو برگشت و مرگخواران دور میز نشستند. همه می دانستند که این جلسه برای تعیین مجازات مرگخوار خطاکاری است که با سلامتی جسمی و روحی و روانی لرد سیاه بازی کرده بود!
ریتا اسکیتر...
ریتا در جلسه حضور نداشت...
وقتی چند دقیقه ای گذشت و لرد سیاه شروع به صحبت نکرد، صدای پچ پچ به هوا بلند شد.

-به نظر من تا حد مرگ شکنجه اش می کنن...
-به نظر من طلسم کششی روش اجرا می کنن و بعد هم می دنش که تسترال ها به عنوان آدامس بجون!
-همه جای خونه رو پر از حشره کش الکتریکی می کنن. از اینایی که حشره میفته توش و "تق" صدا می ده.

لینی که با نهایت سرعت بال می زد که خودش را به جلسه برساند، با شنیدن پیشنهاد آخر، سرعتش را کم کرد.

-اشتباه می کنید یاران ما! ما چنین مجازات هایی برای ریتا در نظر نگرفتیم. روزهای سختی رو سپری کردیم! تمام نفرین هایی رو که برای شما کرده بودیم در قدح اندیشه ای ریختیم تا بعدا یکی یکی اجرایشان کنیم. شانس آوردین که اربابی هستیم آینده نگر و دور اندیش...ما به کمک هورکراکس هایمان بازیافت شدیم! حتی برای این کار مجبور شدیم دو هورکراکس مصرف کنیم. چون بدجوری داغون شده بودیم! زیر سایه همگی!

گویل که طومار و قلم پری در دست داشت، زیر لب به کراب اعتراض کرد.
-میزو تکون نده. دارم می نویسم!
-اولا که ارباب چیزی نگفتن که هنوز. چی رو داری یادداشت می کنی؟ دوما من تکون ندادم!
-اولا کی گفته من حرفای ارباب رو می نویسم؟ من داشتم حرف ها و حرکات دست و چهره استاد آستوریا و استاد دگورث گرنجر رو یادداشت می کردم. دوما داری تکون می دی دیگه.

دو مرگخوار به طور همزمان به زیر میز نگاه کردند. به این امید که شاید باز شیطنت نجینی گل کرده باشد...ولی با دیدن پایه های میز، هر دو فریاد بلندی کشیدند و در حالی که همدیگر را بغل کرده بودند روی میز پریدند.

لرد سیاه از این صحنه بسی منزجر شد!

-دارین چیکار می کنین در محضر ما؟

-ارباب...زیر میز...یک جفت...
-بله...پا هست...می دونیم. دستاش هم توی کابینته. وصل کردیم به پاتیل. به عنوان دسته. همشون هم زنده هستن و حس می کنن. موهاش رو تو حموم بستیم. روش رداهامونو پهن می کنیم. گوش هاشو تو اتاق شما دو تا کار گذاشتیم...دماغشو...اممم...مایل نیستیم در این مورد حرف بزنیم. فعلا چیزی مشخص نیست. از دکتر وقت گرفتیم برای معاینه. باید ببینیم چی می شه...

مرگخواران متوجه حرف های لرد می شدند. ولی خودشان را به متوجه نشدگی زده بودند!
-ارباب...این...

-ریتاس... در اقصی نقاط خانه ریدل ها پخشش کردیم. به نظرمون اینجوری مفیدتره.با روده هاش طناب درست کردیم. بستیم به چاه گورستان. مغزش رو هم اهدا کردیم به ریون. استقبال کردن. پوستشو با دستگاه پرس باز کردیم و کشیدیم روی تک تک صندلی هایی که روشون نشستین. و نه بانز...هیچ بخشیش رو به تو نمی دیم. بی خودی هی دستتو بلند نکن. خودش هم راضی نیست. نه ریتا؟

مخاطب لرد خیلی زود مشخص شد...نگاه همه به طرف یک جفت چشم روی در برگشت...

ریتا در جلسه حضور داشت...


پایان


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۰:۲۵ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۹:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
- وای به حالتون اگه تو ما فین کنین! همین‌جا می‌شینیم از جامونم تکون نمی‌خوریم. دستمالی دست‌نخورده باقی می‌مونیم.

اما وقایع این مدت کاملا ثابت کرده بود که خواست لرد تاثیری در اونچه که اتفاق میفته نداره. وینکی که شاهکارش با نقص فنی رو به رو شده بود، تمام ذوق و شوق هنریشو از دست می‌ده.
- وینکی پشیمون شد. وینکی رفت که خونه رو تمیز کرد.

وینکی همزمان با گفتن این جمله، جعبه‌ی دستمال کاغذیو برمی‌داره و رهسپار خانه‌ی ریدل می‌شه.

- می‌خوای خونه‌ی ما رو با ما تمیز کنی؟ به جاش بذارمون رو اون میز تا مدتی در آرامش گوشه‌ای جلوس فرماییم.

فرقی نداشت که لرد با چه لحن یا تن صدایی صحبت کنه، در هر صورت گوش شنوایی در کار نبود تا حرفای اونو بفهمه. لرد با حسرت به میزی که لحظه به لحظه از پیش چشماش دور و دورتر می‌شد نگاه می‌کنه.

- تق!

حالا اون میز هم نشد، بالاخره این میز که بود! وینکی تقریبا لرد-دستمالو روی میزی کنار پنجره پرتاب می‌کنه و بلافاصله چندین دستمال از داخلش بیرون می‌کشه.

- آخ! ورقه ورقه شدیم. اگه نذاشتیمت رو میز و با چاقو پوستتو ورقه ورقه نکندیم.

اما پوست برای لرد کافی نبود. پوست بعد از کنده شدن دیگه وجودی از بدن محسوب نمی‌شد. دردی نداشت. اما لرد کاملا برگ‌های دستمالی که به پنجره‌ی چرک کشیده می‌شدن رو حس می‌کرد. لرد اونقد غرق در بخشی از وجودش که به دیوار کشیده می‌شد شده بود که متوجه نشد دلفی سرفه‌کنان بخش دیگه‌ای از وجودشو کند و برد و چندین فین هم درونش کرد!




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
صورت لرد چمنی شده بود. سبز شده بود. بوی چمن تازه کوتاه شده گرفته بود. بوی گیاه گرفته بود. لردی که سال ها بود نذاشته بود نجینی گیاه بخوره حالا گیاهی شده بود.

- همه تونو گیاه میکنم!

رز احتمالا با شنیدن این جمله خیلی خوشحال میشد. ولی رز اینو نشنید. هیچکس نشنید در واقع.

- وینکی عجب چیزی برای تزیین پیدا کرد! وینکی جن مچپیود!

وینکی چیزی که پیدا کرده بود رو با شوق و ذوق بالای سطل برد. اول به بالای یکی از سیخ ها متصلش کرد و بعد دید که کنار قوطی کنسرو نمای بهتری به اثر هنریش میده. در نتیجه یافته ی با ارزششو کنار کنسروِ لرد گذاشت.

- میوه؟!! میوه؟! اونم نه هر میوه ای، میوه ی نصفه ی گاز زده شده؟

وینکی نمیشنید. وینکی داشت کف حیاط دنبال قطعات دیگه ی اثر هنریش میگشت. جن بزرگوار کلا به اثر فی البداهه معتقد بود. لرد در همین حین داشت هفت تا از هفتصد هزار هورکراکسشو قسم میداد که دوباره تبدیل شه. به خودش تبدیل نمیشه به یه چیز درست حسابی تبدیل شه حداقل!!

- عه! مرکز اثر وینکی غیب شد؟ اثر وینکی جن بد موقع مغیوب!

درسته. لرد این بار به یه جعبه ی پر از دستمال کاغذی تبدیل شده بود.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۰:۵۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 513
آفلاین
در کسری از ثانیه، وینکی مجموعه عظیمی از انواع سوراخ کردنی ها و سوراخ شدنی ها را کنار کنسرو-لرد چیده بود تا خلاقیت و هنر محضش را در قالب یک شاهکار هنری به لرد هدیه کند. بله! وینکی به حدی هنرمند بود که صدها میکل آنژ و داوینچی و مونالیزا را توی جیبش میگذاشت. در عین حال که وینکی چشمه زنده ای از خلاقیت و هنرخالص دوران رنسانس بود، نیم نگاهی به خرده فرهنگ های جامعه مدرن هم داشت. به همین دلیل چندین تیلور سویفت و جاستین بربری هم توی جیبش انبار کرده بود تا جن همه فن حریف شود!
جن، چوب تیز و بلندی را در یک چوب تیز و بلند دیگر فرو کرد و آن را با چسب به گوشه ای از کنسرو چسباند.
-وینکی به ارباب، شاهکار هنری هدیه داد. وینکی جن پست-مدرن آرتیست!
-نمیخواد شاهکار ازمون بسازی جن بدبو! خودمونو بصورت معمولی بهمون هدیه بده. قول میدیم قبول کنیم.

وینکی، کلاه وزارتش را در آورد، مقداری از آن را برید و خواست به گوشه دیگری از کنسرو بچسباند که ناگهان میکل آنژ، کله اش را از جیب گونی وینکی درآورد تا درمورد شاهکار جن نظر دهد. بله! وینکی از کاربرد کنایه و تمثیل سر در نمی آورد و اگر قرار بود کسی را توی جیبش بگذارد، او را واقعا میگرفت و توی جیبش میگذاشت!
میکل آنژ گفت:
-سعی کن در زیبایی نه در نگاهت باشد و نه در چیزی که به آن می نگری!
-میکل آنژ راست گفت. وینکی جن زشت خووب؟

وینکی سپس مشتی در زمین زد و مقداری چمن به همراه خاکشان را از آن بیرون کشید. بعد هم چمن ها را با زیبایی تمام به سر و صورت لرد-کنسرو مالید.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
لرد که حالا با سرعت زیادی داشت سقوط میکرد برای اولین بار بعد از تزریق واکسن واقعا دلش میخواست تبدیل شود! به چیزی نرم یا سبک تبدیل شود.و همینطور هم شد، اما نه چیزی نرم و سبک! برعکس... لرد سیاه به وسیله سنگین و سفتی تبدیل شده بود...نه انگار این روز ها بخت اصلا با لرد سیاه یار نبود!

-آخ دردمون اومد! به دردت میاریم ریتا!
-وینکی جن خوب بود! وینکی نذاشت حیاط خونه ریدل کثیف شد! وینکی جن مبردارالقوط کنسرو خوب؟

وینکی لرد سیاه را که حالا تبدیل به قوطی کنسرو شده بود برداشت تا به همراه بقیه آشغال ها دور بیندازد.

-نشونت میدیم جن! به ما میگه کثیف!

وینکی در حالی که زیر لب آوازِ"اربابی دارم که تکه فرار کرده ز دستم" را میخواند به سمت سطل آشغال حرکت کرد.

-یادمون باشه وقتی دوباره به هیبت خودمون برگشتیم تا شعاع هزار فرسخی خودمونو از سطل آشغال پاک کنیم، آشغالا رو میدیم بریزن توی خلوت تنهایی دلفی...

قوطی کنسرو در چند سانتی متری سطل آشغال قرار داشت که ناگهان فکری به ذهنش رسید:
-وینکی قوطی رو دور ننداخت! اونو با خودش برد تا از اون برای ارباب کادو درست کنه و ارباب رو خوشحال کنه! وینکی جن مخشحل الارباب خوب!
-خوبه یکی یادش بود ما ناپدید شدیم! بعدا تو رو مورد عنایت خودمون قرار میدیم جن!

اما هنوز چیزی نگذشته بود که لرد فرو رفتن جسم تیزی را در جسمش حس کرد...
-لعنت بهت... سوراخ شدیم! زخمیمون کردی جن! پشیمون شدیم... بعدا تو رو به یک قوطی کنسرو عظیم میخ میکنیم و وسط همین حیاط میذاریمت که سمبل عبرت بشی!


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۹:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
- پاس بده اینور!

ویبره‌های بی‌امان هکتور موجب می‌شه تا پرتاب‌هاش هم ویبره‌ای باشه. در نتیجه لرد از هر چهار طرف می‌چرخید و ویبره می‌رفت. همین موجب شده بود تا لرد سالازار سالازار کنه که به همون لباسشویی برگرده.
- ندین! اینقد مارو به هم پاس ندین. یا حداقل به هکتور ندین.

- خیلی سفته! چطوره به جای کوافل، بلاجر شه؟

عجیب بود که حتی وقتی هم تقدیر با لرد یار بود، به صورت کاملا پشیمون‌کننده‌ای آرزوهاش اجابت می‌شد! دیگه قرار نبود به هکتور پاس داده بشه، چرا که هکتور مهاجم بود و این‌بار قرار بود بعنوان بلاجر ازش استفاده بشه و این یعنی...

- دوشومب!

لرد اگه دماغ داشت، حالا چه در حالت پاپ‌کورنی و چه در حالت انسانیش، قطعا با ضربه‌ای که چماغ به صورتش وارد کرده بود، بی‌دماغ می‌شد! شاید اصلا علت بینی نداشتن لرد همین بود. در تقدیرش چنین آینده‌ای پیش‌بینی شده بود و با بی‌دماغی، درد این ضربه از ترسِ از دست دادن بینی کاسته شده بود.

- لعنت ما به همه‌تون. شانس آوردین بینی نداشتیم! ولی بینی نداشتن ما دلیل بر این نمی‌شه که وقتی به هیکل خودمون برگشتیم ندیم دماغ ریتارو از جاش در بیارین!

- عه نگاش کنین داره آب می‌شه.

توجه اعضای دو تیم کوییدیچ به پاپ‌کورنی که حالا آب ازش می‌چکید و ریز و ریزتر می‌شد جلب می‌شه.
- یخش آب شد. کوچیک شد. دیگه به دردمون نمی‌خوره. بندازینش دور!
- ما هم بعدا تو رو بیرون خواهیم انداخت. با اون ویبره‌هاش.

و باز هم تهدید شدن لرد به دور انداخته شدن! کاش حداقل داخل سطل آشغال می‌نداختنش، اما سرنوشت لرد این بود که از همون فاصله‌ی چند صد کیلومتری از دستان گویل رها شه و با سرعت شونصد کیلومتر بر ساعت، به سمت زمین سقوط کنه!




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۳۶ جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 205
آفلاین
اما آرزوهای لرد سیاه برآورده نمی شد، فقط نفریناش بود که برآورده می شد! پس همچنان به لرزیدن ادامه داد، تا یخ زد و دیگه نلرزید.
با وجودی که فکش هم یخ زده بود و نمیتونست حرفی بزنه، اما ذهنش که یخ نزده بود! پس تو ذهنش گفت:
-تبدیلت میکنیم به یخمک و میدیمت مرگخوارا بخورن، ریتا.

معلوم نبود لرد دقیقا چطور میخواست این همه بلا رو سر ریتا بیاره، اما حداقل آب یخی بود که باعث خنک شدن دل نداشته اش می شد.

لرد همینطور که داشت فکر می کرد چقدر دیگه طول میکشه تا از این یخ زدگی نجات پیدا کنه، صدای قدم هایی در حال نزدیک شدن رو میشنوه. اما وقتی صدای صاحب صدا رو میشنوه، آرزو میکنه که ای کاش هیچوقت به اونجا نزدیک نشه.

-برم اون معجون لیمونادی که گذاشته بودم برای ارباب تگری بشه، بیارم. قطعا ارباب وقتی متوجه بشن نوشیدنی خنک براشون درست کردم، برمیگردن.

-دور شو هک، از ما دور شو. نزدیک ما نیا.

اما دیگه دیر شده بود!
هکتور در فریزر رو باز میکنه و خم میشه تا معجونشو از تو فریزر برداره.
-عه... کی این توپ رو گذاشته تو فریزر؟ ببرم با بچه ها کویی کوچیک بزنیم.


تصویر کوچک شده

Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.