هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۹ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۳۸:۰۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
با سلام خدمت کچل سیاه ... چیز ببخشید ... لرد کچل !! ... نه ای وای اشتباه شد ... لرد سیاه!! ... پیر شدم پسرم زبونم میگیره ببخشید ... بنده تمایل دارم که دوئلی با مهلت ده روزه داشته باشیم با چیز ... عهه ... یادم رفت ... همین چیز ... چیز دیگه ... کی بود ؟!؟ ... حمییییییید ؟

- ریتا اسکیتر !

آهان آره آره ... ریتا اسکیتر ... ایشان با استفاده از ابزار تکفیری قلم‌پر جادویی باعث کدورت خاطر لُرد بزرگوار از این جانب شدن و اتهامشون نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی و اقدام علیه امنیت مرگخواریه و من تصمیم دارم با سنت پسندیده Trail By Combat از سرزمین وستروس (!) حق رو به حق‌دار برسونم ...


خدافس !


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
سوژه دوئل روبیوس هاگرید و رز زلر: لرد پاکتی!


توضیح:

شما مدتیه برای محفل کم کاری کردین...یا اشتباهی مرتکب شدین.
بطور اتفاقی با لرد سیاه مواجه می شین که بیهوشه...یا خودتون به طور اتفاقی یا عمدی موفق می شین بیهوشش کنین!
برای بخشیده شدن از طرف دامبلدور و محفل، لرد رو می ذارین تو جیب یا کیفتون که برای دامبلدور ببرین.
توضیح بدین که لرد رو چطوری حمل می کنین...تو مسیر چه اتفاقایی میفته...و آخرش چی می شه.
قسمت بیهوش کردن لرد یا پیدا کردن لرد بیهوش رو آزادین که توضیح بدین یا نه.

سوژه رو درباره شخصیت های خودتون بنویسین.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل دو هفته(تا دوازده شب دو شنبه 27 فروردین) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید!


خود را به شما سپردیم...مثل بچه آدم بنویسید ها! حواسمان به شماست!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۲۲:۵۰ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1114
آفلاین

يه دوئل درخواستي با هماهنگي كامل و زمان دو هفته اي با كالين...عه نه هاگريد!
مرسي




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
نتیجه دوئل رودولف لسترنج و لودو بگمن:


امتیازهای داور اول:
رودولف لسترنج: 26.5 امتیاز – لودو بگمن: 26 امتیاز.

امتیاز های داور دوم:
رودولف لسترنج: 26.5 امتیاز – لودو بگمن: 26 امتیاز.

امتیاز های داور سوم:
رودولف لسترنج: 26.5 امتیاز – لودو بگمن: 26 امتیاز.

امتیازهای نهایی:
رودولف لسترنج: 26.5 امتیاز – لودو بگمن: 26 امتیاز.


برنده دوئل: رودولف لسترنج!




-دوئل آخرمه!
-دوئل قبلیتم دوئل آخرت بود رودولف...قبل از اون هم...و قبلیش...و قبلیش...و پارسالی...
-این یکی فرق می کنه. خیلی براش تمرین کردم.

بلاتریکس به رودولف که پشت میز آشپرخانه نشسته بود و با دستی که در دست داشت، برنج ها را پاک می کرد نگاه کرد.
-اون دیگه چیه!

-دسته...خریدمش...از دستفروش. رفتم ببینم چی می فروشه، واقعا دست می فروخت. اونم دست خودشو. همون جا ترو تازه برید داد بهم. منم خریدم باهاش تمرین دوئل کنم، دست خودم فرسوده نشه.

بلاتریکس نمی فهمید پاک کردن برنج چه ربطی به تمرین دوئل دارد...ولی تقریبا مطمئن بود که این یکی هم آخرین دوئل همسر معتادش نخواهد بود.


کمی قبل:

-خب...دست لعنتیتم که خریدم. خونش داره می چکه روم. حالا عروسکا رو بهم بده.

دستفروش، کیسه پر از گالیون را از رودولف گرفت و داخل بساطش پنهان کرد. سه عروسک پارچه ای کهنه و زشت از لای همان بساط بیرون کشید و به طرف رودولف گرفت.
-بالاخره درآمد ما هم باید حلال باشه. نمی تونم از طریق فروش عروسک طلسم شده امرار معاش کنم که...می تونم؟ فردا رو پل صراط...

رودولف نمی دانست پلی که دستفروش حرفش را می زند دقیقا کجاست...حلال و حرام هم که کلا سرش نمی شد. او فقط عروسک ها را می خواست!


قصر بگمن ها:


آلونکی تنگ و تاریک روی تپه ای بلند که در سر درش تابلوی چوبی "قصر بگمن ها" به چشم می خورد و روی عقده ای و ندید بدید بودن صاحب آلونک تاکید می کرد!
لودو بگمن، با قدی کوتاه و شکمی بزرگ، در حالی که لباس ورزشی اش به وضوح برایش تنگ بود، دور آلونک می دوید و نفس نفس می زد.
-هه...هه...یک...دو سه...سه دو یک...هاه...هاه...یه کمی استراحت کنم!

در واقع بیشتر از چهل ثانیه نبود که لودو ورزش را شروع کرده بود.
-احساس ورزیدگی می کنم...شاید بهتر باشه اینقدر به خودم فشار نیارم. هر چی باشه خیلی قوی تر از اون چشم چرون پست فطرتم...مثل سوسک لهش می کنم! منو دعوت می کنه به دوئل! وای...ورزش کردم، گشنم شد!

و به داخل آلونک رفت...


قصر لسترنج ها:


بلاتریکس دست بریده شده را با انزجار از روی میز برداشت.
-رودوووووووووووووووولف! این اینجا چیکار می کنه! میکروب! تو نباید الان تمرین کنی؟

صدای رودولف از اتاق خواب به گوش رسید. صدایی که به دلیل همزمان شدن با خمیازه، بسیار ناواضح تر شده بود.
-مععععععن خععععععیلی تعععععمرین کععععععردم....فول فولم! نابودش می کنم. حالا ببین.

بلاتریکس که شوهرش را می شناخت و لودو بگمن را هم می شناخت زیاد مطمئن نبود که ببیند!

-نظرت چیه بعد از دوئل برم تو کار استند آپ کمدی؟ خیلی بامزم. دیشب دو ساعت به خودم خندیدم! با همین دسته یه برنامه برات اجرا کنم؟ بشین یه دقیقه...خیلی خوبه به جون تو. شوخیای دست اول دارم. بشین داستان "دستم بنده" رو برات بگم..دستم به دامنت...بشکنه این دست که نمک نداره...دست بالای دست بسیار است...

بلا زیر چشمی به شوهر بی مزه اش که در حال تشویق خودش با استفاده از دست اضافه بود، نگاهی انداخت و برای معیارهای انتخاب همسر خودش افسوس خورد.


روز اعلام نتیجه دوئل:


-یعنی چی که لودو برنده شده؟...این امکان نداره! اصلا امکان نداره ها. برین دوباره چک کنین!

کراب به خودش، لرد سیاه و هکتور اشاره کرد.
-بریم چیو چک کنیم دقیقا؟ ما اینجاییم! داورا ما هستیم. امتیازا رو ما دادیم. اون بیست و شیشه رو که می بینی ارباب...

با نگاه چپ چپ هکتور، کراب به یاد آورد که قرار نیست امتیاز دهنده ها، لو داده شوند! حتی اگر امتیاز ها بسیار تابلو و هر سه یکی باشد! خیلی مهم بود که کدام بیست و شش مال لرد سیاه است و کدام مال هکتور کم ارزش!
-به هر حال...برنده دوئل لودو بگمن!

-اهه...باز می گه...باز می گه...باز می گه! این آخرین دوئل منه. چرا نمی فهمی!
رودولف این نتیجه را قبول نداشت!
عروسک ها را بارها روی هر سه داور امتحان کرده بود. در خانه ریدل ها...سر میز شام...در اتاق جلسات...
درست کار می کردند!
و روز گذشته، درست در لحظه ای که داوران برای امتیاز دهی وارد دفتر شده بودند، قلمی به دست عروسک ها داده بود و هر سه را وادار به دادن امتیاز های بی سابقه ای همچون "30/5" و "32" کرده بود!

و حالا...با چند امتیاز پایین، بازنده شناخته شده بود...

در دلش بدترین فحش هایی که بلد بود نثار داوران دوئل...نتوانست بکند! چون لرد سیاه ذهنش را خواند و در همان ابتدا کروشیویی نصیبش کرد.

رودولف هم بازنده بود و هم شکنجه شده بود.


شب قبل از اعلام نتایج:

لودو همچنان می دوید! محل دَوِشش را به هاگزمید و لیتل هنگلتون گسترش داده بود.
اصلا به خودش زحمت نمی داد که لحظه ای ایستاده و به این موضوع فکر کند که دویدن دقیقا قرار است چه کمکی به دوئلش بکند.
-به تو چه...شاید بخوام فرار کنم...

لودو بسیار بی ادب بود و این موضوع را فراموش می کرد که کنترل، همیشه در دستان نویسنده است و خب دیگه...خودش خواست...

همینطور که می دوید، درخت کهنسالی که بسیار هم کهنسال بود، شاخه اش را جلوی پای لودو گرفت و لودو با مغز پخش زمین شد و درست روی سنگ نوک تیزی افتاد که در همان لحظه در محل افتادنش ظاهر شده بود. سنگ از این طرفش وارد و از طرف دیگر خارج شد. لودو با افتادنش، عقرب کوچکی را که روی زمین بود ترساند و عقرب هم پرید و دَمِ نیش ترین منطقه بدن لودو را نیش زد و لودو فریادی کشید که باعث شد خرس قهوه ای وحشی ای که داخل جنگلی بود که همان لحظه وسط هاگزمید روئیده بود خشمگین شده و به لودو حمله کند و بطور اتفاقی این خرس دارای بیماری هاری نیز بود!

در یک پاراگراف همینقدر بلا می شد سر لودو آورد. به هر حال دل نویسنده هم به مقدار کافی خنک شد.

لودو به شکل معجزه آسایی بطور تکه پاره و بیمار و نیش خورده، از مهلکه گریخت و به محوطه حصار کشیده شده کنار قصر لسترنج ها پناه برد.
-لعنت به این شانس...داغون شدم! الان چطوری دوئل کنم...لعنت...به...شانسم!

با تلفظ هر یک از سه کلمه آخر، لگدی به عروسک های زشتی که با دقت کنار دیوار روی زمین چیده شده بودند زد.
عروسک ها به پرواز در آمده و در محلی بسیار دورتر روی زمین سقوط کردند....


زمان حال، دفتر دوئل...


لرد سیاه خودش را روی صندلی انداخت.
-بالاخره رفت...آخ...هنوز تمام وجودمان غرق در درد است! ما نفهمیدیم چی شد که به آن شکل پرتاب شدیم...

هکتور کلاه شنلش را برداشت. تمام سرش باند پیچی شده بود.
-من که هنوز مغزمو پیدا نکردم. می گن تو همون محل سقوط افتاده...فکر کنم یکی پیداش کرده برده ازش استفاده کنه...کراب...گچ پای تو رو کی باز می کنن؟

کراب سرگرم کشیدن علامت شوم صورتی رنگی روی گچ پایش بود.
-نمی دونم...به این رودولف نگفتی امتیازا رو داورای ذخیره دادن و ما کل دیشب تو سنت مانگو بودیم؟

-نه...ولش کن! همینو بهانه می کنه که بازم بیاد دوئل کنه! همینجوری بهتره...باخت دیگه!

کراب نگاهی به اول پست انداخت.
-ولی برده ها...

-بلاتریکس سفارششو کرده. تهدید کرد. حتی با یه دست اضافه که نمی دونم از کدوم بدبختی کنده بود، کتکم هم زد! تو می خوای جواب بلا رو بدی فردا؟ وقتی می گم باخت یعنی باخت! همینه که هست!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
لیسا


با کی قهری؟ ما بهت نگفته بودیم حق نداری با ما قهر کنی؟

اولا دوما سوما ردیف می کنه برای ما!


اولا سوژه دوئل لیسا تورپین و آملیا فیتلوورت: سیندرلا!


دوما توضیح:

یه نفر شما رو طلسم کرده. بهتون گفته که سر ساعت خاصی باید در محل خاصی باشین وگرنه طلسم فعال می شه و یه اتفاقی براتون میفته.
اون یه نفر می تونه دوست و آشنا باشه یا غریبه یا دشمن.
اون محل خاص هر جایی می تونه باشه. حتی خونه خودتون. مدرسه...یا جایی که نمی شناسین.
شما نمی دونین اگه به موقع نرسین چه اتفاقی میفته. هر چیزی ممکنه باشه. ساده و کوچیک یا بزرگ و ترسناک و عجیب و غریب.
و به هر دلیلی(که تو پستتون توضیحش می دین) به موقع نمی رسین...
کی طلسمتون کرده؟...کجا باید برین؟...چرا نمی تونین برسین؟ و بعدش چی می شه؟


سوما برای ارسال پست درباشگاه دوئل، تا دوازده شب سیزده فروردین فرصت دارید. ما نمی دونیم چند شنبه اس!


چهارما جان سالم به در ببرید!


پنجما سیزده فروردین دوشنبه اس!


سیزده تان به در!




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۰۸:۲۳ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 516
آفلاین
اولا قهرم!

دوما درخواست دوئل دارم با آملیا فیتلوورت.

سوما میخوام تا ۱۳ فروردین باشه!

چهارما هماهنگ شدست!

همین دیگه... دوباره قهرم!


!Don't talk to me


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
دوئل آرنولد و لینی با توافق خودشون به آینده موکول شد!


..................


سوژه دوئل رودولف لسترنج و لودو بگمن: عروسک!


توضیح:

یه عروسک طلسم شده وجود داره...
عروسک با جادو به شخصی مرتبط شده. به این شکل که هراتفاقی که برای عروسک بیفته، برای اون شخص هم میفته.( اگه موهای عروسک رو بکشین، موهای شخص مرتبط به عروسک هم کشیده می شه).
شما اتفاقی یا عمدی این عروسک رو بدست میارین. یعنی هم می تونین اتفاقی پیداش کنین و هم می تونین خودتون تو این طلسم دست داشته باشین.
در انتخاب شخصیت جادو شده کاملا آزاد هستین.
تصمیم درباره این که شخصیت خودتون بدونه که عروسک طلسم شده هست یا این موضوع رو ندونه با خودتونه.
بنویسین چی به سر عروسک و شخص مرتبط باهاش میاد. از این فرصت، هر استفاده ای می تونین بکنین.
لازم نیست شخصی که عروسک رو به دست میاره حتما شخصیت خودتون باشه. از طرف هر شخصیتی می تونین بنویسین.

واضح بود دیگه؟ اگه نبود برین کمی گردو بخورین و نیم ساعت بعد دوباره بخونین. اگه نفهمیدین برین عدس بخورین...اگه بازم نفهمیدین از غذاهای دریایی استفاده کنین.

خیلی توضیح دادیم! فهمیده باشین!


برای ارسال پست در باشگاه دوئل چهار روز(تا دوازده شب دوشنبه 28 اسفند) فرصت دارید!
یه روزم صبر می کردیم عید می شد!


برای نتیجه هم کمی صبور باشید! روزای اول عید همه درگیرن.


جان سالم به در ببرید.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
اربابا! در راستای امر به معروف و نهی از منکر و هچنین مساله بسیار مهم غیرت، ما هر چی سعی کردیم سعه صدر نشون بدیم نشد. ما از بچگی فرد بسیار ماخوذ به حیایی بودیم و به همه ساحره‌ها به چشم همشیره خودمون نیگا می‌کردیم ، کسی به کمالاتشون نیگا چپ کنه خونشو می‌ریزیم! فلذا این رودولف مفسد فی الارض رو به دوعل دعوت می‌کنیم. بالاخره یکی باید این مزاحم نوامیس رو سر جاش بشونه. تا کی چشم چرانی و شهوت رانی؟


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۴ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 95
آفلاین
خدافس.
درخواست دوئل نکردن با لینی وارنر رو دارم.
با آرزوی سیاه‌سوخته شدنِ همه‌تون توی آتیش‌بازیا.
تنفر.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۲:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6541
آفلاین
نتیجه دوئل گروهی آملیا، رون - لایتینا، دورا:


اول درباره دوئل توضیح بدم.

دورا ویلیامز بد شانسی آورد و نتونست پستشو به موقع ارسال کنه. یک دقیقه تاخیر داشت.
بقیه شرکت کننده ها خیلی مودبانه و محترمانه اصرار داشتن که پست دورا رو قبول کنیم. ولی واقعا نمی شد. قوانین مشخصن. اگه قوانین رو زیر پا بذاریم، این تاپیک تبدیل می شه به یه تاپیک عادی تک پستی. قوانین هستن که بازی رو جالب می کنن.
همونطور که می بینین اینجا و اینجا هم شرکت کننده ها با یک دقیقه و حتی چند ثانیه تاخیر پستشونو زدن و مورد قبول واقع نشده.
اگه پست دورا رو قبول می کردیم، قبلیا می تونستن بیان بگن پس مال ما رو چرا حساب نکردین. بعدیا می تونن با تاخیر بزنن و بگن پس مال ما هم باید حساب بشه. نظم تاپیک و دوئلا از بین می ره.
قبل از این قبول نکردیم، بعد از اینم قبول نمی کنیم که تکلیف شرکت کننده ها با خودشون و با ما روشن باشه.
من تو پیام شخصی هم براشون توضیح دادم و خوشبختانه درک کردن.

ما(داورا) هم همیشه دوست داریم دوئلا درست و کامل اجرا بشه. ولی در محدوده قوانین.


گذشته از این موضوع، توصیه می کنم پست مهلت دار رو هیچوقت برای وقتی نذارین که با یه اتفاق ساده، نتونین به موقع ارسالش کنین. این ریسک بزرگیه. مخصوصا وقتی هم گروهی دارین و امتیازش به امتیاز شما وابسته اس. مشکل فقط دورا نبود. چون هر چهار تاتون این کارو انجام دادین. شما شانس آوردین و موفق شدین ارسال کنین. ولی دورا بدشانسی آورد و نتونست...در واقع این اتفاق می تونست برای هر کدوم از شما بیفته.
این که پست رو نگه دارین برای لحظه آخر هیچ حسن و مزیتی نداره...بر عکس...چون خودمم قبلا تو دوئلا و مسابقات شرکت کردم، همیشه سعی می کردم پستمو زودتر بزنم که یهو اتفاقی یکی قبل از من ایده منو نزنه!

از برخورد خوبتون تشکر می کنم. و از این که نتونستیم درخواستتونو قبول کنیم واقعا متاسفم. اگه راهی داشت حتما این کارو می کردیم. هم به خاطر زحمتی که کشیدین و هم رفتارتون.


امتیازهای دوئل:


امتیاز داور اول:
رون ویزلی: 25 امتیاز – آملیا فیتلوورت: 26 امتیاز
لایتینا فاست: 26.5 امتیاز – دورا ویلیامز: صفر امتیاز

امتیاز های داور دوم:
رون ویزلی: 25 امتیاز – آملیا فیتلوورت: 25 امتیاز
لایتینا فاست: 26 امتیاز – دورا ویلیامز: صفر امتیاز

امتیاز های داور سوم:
رون ویزلی: 25 امتیاز – آملیا فیتلوورت: 25 امتیاز
لایتینا فاست: 26.5 امتیاز – دورا ویلیامز: صفر امتیاز



امتیازهای نهایی:

تیم اول(رون ویزلی و آملیا فیتلوورت): 25 امتیاز

تیم دوم(لایتینا و دورا): 13 امتیاز

برنده دوئل: تیم رون ویزلی و آملیا فیتلوورت!



......................


ساکت و آرام روی تخته سنگی نشسته بود.
هر از چند گاهی بدون بلند کردن سرش، زیر چشمی نیم نگاهی به ساحره ای که در چند قدمی اش نشسته بود می انداخت.
ظاهرا وضعیت او هم فرق زیادی با خودش نداشت.
بالاخره طاقتش تمام شد.
-چی شد؟ نیومد؟

آملیا با شنیدن صدای لایتینا به شکلی غیر عادی از جا پرید. استرس و دستپاچگی در چشمانش موج می زد.
-اممم...نه...می بینی که نه. منم منتظرم دیگه.



نیم ساعت قبل:

لایتینا ذوق زده به نقشه ای که در دست داشت نگاه کرد.
-همینجاس! بالاخره رسیدم.

بعد از ساعت ها پیاده روی طاقت فرسا، خسته و کوفته به بالای تپه رسیده بود. نقشه همین نقطه را نشان می داد. حالا دیگر کار زیادی باقی نمانده بود. بجز کندن زمین و دست یافتن به...

-اِ...تو هم که اینجایی!

با شنیدن صدای آملیا برگشت و در اوج ناامیدی ساحره همیشه خوشحال را دید که در آن لحظه چندان هم خوشحال به نظر نمی رسید.
-تو...من...یعنی...آره خب. من اینجام. تو اینجا چیکار می کنی؟

آملیا هم غافلگیر شده بود.
-مممم...خب...ستاره ها...نه! الان که وسط ظهره. بابام! منتظر بابامم. آره آره. با بابام قرار دارم.

-اینجا؟ بالای تپه؟
-آره خب...اشکالی داره؟ من و بابام همیشه دوست داریم جاهای هیجان انگیز قرار بذاریم!

اشکالی داشت...ولی لایتینا نمی توانست این اشکال را به زبان بیاورد.
دستش داخل جیبش تکه کاغذی را لمس کرد. کاغذی که صبح آن روز توسط جغد ناشناسی برایش ارسال شده و لایتینا محتوای آن را که بیشتر از یک جمله نبود، به طور کامل حفظ کرده بود.

اگه می خوای دوئل امروز رو برنده بشی حتما قبل از غروب آفتاب به این نقطه برو...

و او آمده بود؛ در حالی که اصلا انتظار دیدن یکی از رقیبانش را درست در همان محل نداشت.
راهی بجز صبر کردن به ذهنش نرسید.
روی تخته سنگی نشست و شروع به تکان دادن پاهایش کرد.

در فاصله کمی از او، آملیا روی زمین نشست و بساطش را پهن کرد.



و حالا، نیم ساعتی از وقتی که به بالای تپه رسیده بودند گذشته بود.

-داری چیکار می کنی؟

آملیا با بی حوصلگی جواب داد:
-ستاره رنگ می کنم.

-که چی بشه؟ برای بچه هاس؟ مهدکودک هاگزمید؟

آملیا نگاه پر از تاسفی به لایتینا انداخت.
-بچه ها؟ نخیر...اینا واقعین...ستاره های واقعی. ببین. این یکی هم دنباله داره. هنوز دمشو فرم ندادم.
-بعد از تموم شدن، چیکارشون می کنی؟
-ستاره واقعی رو چیکار می کنن؟ خب پرتش می کنم بالا دیگه...برن سر جاشون. عجب بی دانشی هستی!

لایتینا اهمیتی به ستاره ها نمی داد. فقط دلش می خواست آملیا هر چه سریع تر آن جا را ترک کند.
ولی آملیا به جای ترک محل، همانطور که روی زمین نشسته بود، شروع به بالا و پایین پریدن کرد.

-هی...چته؟ چرا همچین می کنی؟

-من نمی کنم...زمین داره پرتم می کنه بالا ...فکر کنم تپه ما رو نمی خواد!

همانطور که آملیا بصورت فنروار بالا و پایین می پرید، تکه کاغذی از جیبش روی زمین افتاد.
لایتینا رنگ نارنجی تیره کاغذ را به خوبی می شناخت.
-هی...این نامه...تو هم گرفتیش؟

آملیا با دستپاچگی نامه را برداشت...ولی درست در همین لحظه زمین دهان باز کرد...و سری نارنجی و قهوه ای از آن خارج شد.
دو ساحره با وحشت به هیولای کله نارنجی صورت قهوه ای خیره شدند.

-هیولا!
-بکشیمش!
-من نمی کشم...فوقش می تونم خلع سلاحش کنم. تو مرگخواری. تو بکش.
-کدوم سلاح دقیقا؟
-نمی دونم...دندون؟ پنجه؟ صبر کن از خودش بپرسم. هیولا، تو برای کشتن ما قصد داری از چی استفاده کنی؟

هیولا دچار سرفه شد.
شاید به این دلیل که نقشه خوبی برای کشتن قربانیانش نکشیده بود و در آن لحظه در اثر بی برنامگی دستپاچه شده بود.
او هیولای بی برنامه ای بود.

-من...دارم...خفه می شم...یه کمی...آب...

آملیا خوشحال شد که حداقل هیولا زبانشان را بلد است.
-آب می خواد...فکر کردی. ما همینجوری تشنه تو رو خلع سلاح می کنیم. ما خیلی بی رحمیم. این بی رحم تره ولی!
و به لایتینا اشاره کرد.
-صداتم چقدر شبیه...رون...رون؟ تویی؟

رون ویزلی به سختی خودش را از زیر خاک بیرون کشید.
-داشتم... خفه... می شدم... لعنتی...

-خب تو اون زیر داشتی چیکار می کردی؟

رون جرعه ای از آب قمقمه آملیا نوشید.
-یه دونه پیدا کرده بودم...گفتم بکارمش. و کجا بهتر از یه تپه متروکه. ساعت ها راه رفتم تا برسم به این جا. بعد با خودم فکر کردم هر چی عمیق تر بکارم بهتر در میاد. در نتیجه فرو رفتم تو تپه...روی خودمم با خاک پوشوندم که کسی نفهمه چه ایده خفنی پیدا کردم...

آملیا با چشمانی گشاد شده پرسید:
-واقعا؟

-البته که نه! من اصلا یادم نمیاد کی و چطوری اومدم اینجا. جلوی در خونه بودم. یه چیزی مثل ملاقه خورد تو سرم...دیگه چیزی یادم نمیاد. چشمامو که باز کردم دیدم زیر خاکم. خوشبختانه خیلی عمیق دفن نشده بودم. دستام داغون شد تا تونستم خاکا رو کم کم کنار بزنم و خودمو بکشم بیرون.

آملیا با صدای بلند خندید...
-پس منظور نامه از "اگه می خوای برنده بشی برو اینجا" این بود؟ هم گروهیم؟ من خوش خیالو باش که فکر می کردم چوب دستی برتری، کد تقلبی چیزی برام گذاشته.

در میان خنده و شوخی، متوجه چهره بهت زده لایتینا شدند.
-هی...چته؟


فلش بک...خانه ریدل ها

-دوئل گروهی دیگه چه صیغه ایه؟ ما خسته می شیم! اصلا هم هیجان انگیز نیست.
-نگران نباشین ارباب...خودم شخصا هیجان رو به دوئلشون تزریق کردم...

کراب دو تکه کاغذ نارنجی رنگ برداشت، چیزهایی روی آن ها نوشت و به پای دو جغد بست.


پایان فلش بک...


چند دقیقه ای طول کشیده بود که دوئل کننده ها متوجه بشوند که محل مورد اشاره روی نقشه لایتینا، فاصله کمی از محل خروج رون از داخل زمین دارد.

هر سه نفر تمام تلاششان را برای نجات دورا بکار بردند...ولی خیلی دیر شده بود.










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.