آرنولد پفکی :
نقل قول:

یعنی همیشه عاشق طنزاتم! همیشه هم رولای طنزتو دنبال می کنم. به نظرم خیلی پسر با حالی هستی.
راستشو بخوای من هم کم و بیش یک سری مشکلاتی با اجتماع اطرافم دارم. ولی اینو به عنوان یک دوست از من قبول کن : این تو هستی که باید تغییر کنی نه اطرافیان. تو نمی تونی دیگران رو عوض کنی اما می تونی خودتو عوض کنی و با شرایط وقف بدی. این خیلی مهمه. اگه به این نتیجه برسی بزرگترین قدم برای حل این مشکلو برداشتی و نصف راهو رفتی.
بله ، حرفت کاملا درسته. اگه به این سوال فکر کنیم که : آخرش که چی؟ سایت جادوگران که سهله ، خیلی از کار هایی که تو دنیای واقعی انجام می دیم رو باید ترک کنیم. کار خیلی سختیه. چون باید می فهمیم که خیلی از عادت ها و خیلی از کار هامون بیهوده است. اما باور کن اگه قبل از هر کاری این سوال رو از خودمون بپرسیم و به آخر کار نگاه کنیم دیگه لحظه هامون بیهوده نمی گذرن. اون موقع راه واقعی زندگی رو پیدا می کنیم.
این سوال ( آخرش که چی؟ ) از اساسی ترین سوال هایی که آدم ها تو لحظات مرگ بهشون فکر می کنن. به زندگیشون نگاه می کنن و مثلا از خودشون می پرسن : این همه برای پول بیشتر دوندگی و تلاش کردم. این همه حرص داشتم. آخرش چی شد؟ الآن باید برم توی قبر!
( نکته : من به هیچ وجه با پول مخالف نیستم ولی حریص بودن رو اصلا قبول ندارم. )
اما اگه از حالا که زنده ایم به این موضوع فکر کنیم وقتی به لحظات مرگ رسیدی ، برگشتی و پشت سرتو نگاه کردی با خودت افسوس نمی خوری که : ای وای! چقدر عمرمو بیخودی توی جادوگران ، توی دنیای خیالی هدر دادم!
یا مثلا : برای چه چیز های الکی ای جوش زدم!
اون موقع وقتی به زندگیت نگاه کردی احساس افتخار و غرور می کنی. احساس می کنی که زندگی با معنایی داشتی و عمرتو هدر ندادی.
این رو موقعی فهمیدم که خیلی وقت پیش توی صبح سرد کیف به دوش به سمت مدرسه می رفتم. غرق افکار بودم و همونطور که رو پل هوایی قدم می زدم یک دفعه ، نمی دونم چی شد که صفحه ی آهنی کف پل انگار رفت داخل. یک صدای مهیب دنگ گوشمو پر کرد و ورقه ی آهنی لرزید. از اونجا که غرق افکارم بودم این اتفاق باعث شد با خودم فکر کنم که آهن پل شکسته و من الآن دارم با مخ می رم پایین! نترسیدم. ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود : ای چه مرگ مسخره ای! حیف شد که انقدر سریع تموم شد.
احساس می کردم ای کاش بیشتر زنده می موندم و خودم و خدام رو بیشتر می شناختم و حداقل بی ثمر از این دنیا نمی رفتم.
آلبوس دامبلدور :
نقل قول:
واقعا؟ می گم چرا انقدر خوب نقد می کنین! این رو هم بگم من عاشق نویسنده هام!
البته این حرف شما هم درسته. واقعا زندگی بدون تفریح معنی نداره. خشک و مصنوعیه. تفریح برای زندگی لازمه. ولی به نظرتون اینکه ما انقدر به سایت چسبیدیم بد نیست؟ چرا باید یک دنیای دروغین اینقدر به زندگیت نزدیک بشه که اولین تجربه ی عشقت از توی این سایت در آد؟ یا مهارت ها اجتماعی رو از جایی یاد بگیری که واقعا جاش نیست. وقتی بچه ها اینطوری از سایت حرف می زنن کاملا مشخص می شه که سایت جادوگران بخشش تقریبا بزرگی از زندگیشونو تحت الشعاع قرار داده و این بدون شک اصلا چیز خوبی نیست.
منظور من هم از اینکه همه ی ما هر لحظه به سمت مرگ می ریم اینه که کار های بیهوده ای که انجام می دیم رو ترک کنیم ، یا حداقل کم کنیم. منظورم این نیست که تفریحات رو بزاریم کنار. باید طوری زندگی کنیم که اگر هزار بار هم بمیریم و زنده شیم اون سبک زندگی کردن رو انتخاب کنیم.
بله ، حدس شما درسته. من دبیرستانی ام. اما فکر کردن درباره ی این چیز ها هیچ وقت برای هیچ سنی بد نیست. اتفاقا اگر از سن کم شروع بشه بهتره. خیلی هم بهتره. چون باعث میشه خیلی اشتباهات و کار های نادرست رو از همون سن انجام ندی و جلوی تصمیم ها و راه اشتباه رو بگیری.
من خودم به شخصه درباره ی خیلی چیز ها فکر می کنم. درباره ی ماهیت انسان ، خدا ، زندگی ، آدم ها و... هر بار که موضوع جالب و جدیدی رو کشف می کنم احساس می کنم یک قدم از همه ی هم سن وسالای خودم جلو تر رفتم. احساس می کنم که بزرگ می شم و رشد می کنم. بالا می رم و بالا می رم. و این رشد باعث میشه خیلی از لذت ها و کار های هم سن وسالام برام احمقانه و پوچ به نظر برسه.
در کل مثل بقیه ی نوجوون ها و جوون ها نیستم.
اون کتابی رو هم که معرفی کردین اگه ترجمه شده باشه حتما می خونم. تولستوی نویسنده ی بزرگیه. بدون شک خوندن این داستانش عاری از لطف نیست.
ویرایش شده توسط دارین ماردن در 1397/1/14 20:44:13
ویرایش شده توسط دارین ماردن در 1397/1/14 21:03:29
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.
یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.
خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.