هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۶:۵۰ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
شخص نامعلوم تنها ضربه ای به پس کله کریس زد تا او را وادار به حرکت کند.
کریس نیز ایمپریو طور به طرف جارویش رفت و در همین حین با شماره بعدی تماس گرفت.
- سلام رون! آره دیدمش! همین الان راه بیفت بریم کلبه! آره به ننه باباعم بگو! لشکر ویزلی رو آماده کنی آ...

با وجود تمام خونسردی نگاهش دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. اگر پروفشان از دست می رفت...‌ او هرگز خودشان را برای ترکش نمی بخشید!

کمی که زمان گذشت، همزمان کریس و ارتش مونارنجی ها رسیدند. پشت سرشان هم گادفری و سوجی و ادوارد بودند که به طرف کلبه می دویدند.

- پروف! پروف جون من بلند شین!

ملت محفلی با چشم های گرد و بغضی آشکار به صحنه روبرو خیره شدند.
گادفری با لبهای لرزان پیشتر رفت و کنار جسد دامبلدور روی زانوهایش افتاد. کلاهش را از سر بیرون آورد و به آرامی گفت:
- یعنی ما از دستش دادیم؟!
وای بر ما!

و ضجه زنان و پا به سر کوبان زیر گریه زد.
صحنه فوق تراژیکی بود. بارانی که هیچکس نمی دانست درآن سال خشک و وسط تابستان از کجا این طور سیل طور بر سرشان می بارد، جسد پروف در آن میان، کوکاکولاهایی که از دماغش بیرون زده و در آنها غوطه ور شده بود، و سرهای فرو افتاده و گریه های ملت محفلی‌. تا اینکه آملیا گریه کنان گفت:
- استایلشو! چقدر آب رفته پروفم!
- آره! دماغشم این لحظه آخری مثل اینکه جاافتاده بوده!
- ریششم کوتاه کرده بوده مرلین بیامرز!
- تازه رنگشم کرده!

با این توصیفات، ابتدا محفلیون با شک به هم نگاه کردند و سپس به سرعت از کنار جسد به عقب پریدند.

- این کیه دیگه؟
- لباسای پروفو تن یکی کردن!
- واقعا چرا؟
- پس پروف کو؟ این شبیه یکی از مرگخوارا نیست؟
- هست!
- پس یعنی... پروف و گرفتن؟

کاغذی پاره و نیم سوخته از آسمان به آرامی فرود آمد و روی جسد مرگخوار قرار گرفت. پنی به سرعت آن را برداشت.

- شما گول خوردین!



ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۲ ۸:۱۵:۴۱

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
سمتی دیگر،ناکترن

کریس چمبرز قدم میزد و دنبال معجونی برای کشتن دسته جمعی حلزون های وحشی بود.بله او جادوگری سفید بود پس در این کوچه سیاه فقط به دنبال همین ماده میتوانست باشد.همینطور که راه میرفت از بغل دکه ای رد شد و اعلامیه ای روی دیوار دید.
نقل قول:
توجه!...............................توجه! آلبوس دامبلدور به شدت مریض شده و در کلبه سفید تنهای تنها بدون هیچ محفلی است.داوطلبان برای یکسره کردن کار وی به بلاتریکس مراجعه کنند.


-چی؟پروفسور؟نه!
و گوشی ماگلی اش را درآورد و به دلایل نامعلوم از بین این همه محفلی به لودو بگمن زنگ زد.
-الو،لودو؟
-الو،شما؟
-کریسم.
-رونالدو؟!

کریس پوکرفیس میشود.
-چمبرزم.
-نمیشناسم.

کریس پوکر فیس تر میشود.
-بابا عضو محفلم!دامبلدور داره میمیره باید بریم کمکش!
-کی؟

کریس بیشتر از هر ماگل و جادوگری در طول تاریخ پوکر فیس میشود.
-پروفسور آلبوس پرسیوال برایان دامبلدور!
-صبر کن ببینم،اصلا تو شماره منو از کجا داری؟
-تو چراگوشی ماگلی داری؟

اینبار لودو پوکر فیس میشود.
-باید بریم پروف رو نجات بدیم،تو کلبه سفید.
-اکی اگه قرار نداشته باشم میام.

کریس در این لحظه گوشی را قطع کرده و خطاب به شخص نامعلومی میگوید:
-من میتونم فحش بدم یا نه؟


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

آبرفورث دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۰ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۰۶ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
ماتیلدا و پنه در حال فکر کردن روی نقشه خود بودند و با چهره های پوکر به هم نگاه میکردند ،هاگرید صوت میزد و چایی خود را دم میکرد.
پنه از جای خود پا شد و با چهره ای نگران و پر از استرس و اعصبانی به هاگرید تذکر میداد:
-مثل اینکه اصلا یادت نیست چه اتفاقی افتاده ها.
-مگه چه اتفاقی افتاده؟
-مثل اینکه یادت نیس دامبلدور مریض شده ها!
-اه؟راست میگی ها.
-تازه بیا اینو بخون ،مرگخوارا اطلاعیه زدن.

هنگامی که پنه می خواست نامه را به هاگرید دهد یکی فریاد زنان و با صدای بلند برادر گویان نزدیک تر میشد.
-این صدا دیگه چیه؟

و ناگهان چیزی مهکم به خانه هاگرید میخورد و صدای مهیبی میدهد؛بوووووووومببببببب
پنه و ماتیلدا شروع به جیغ زدن کردند و این طرف و آن طرف میرفتند،چایی هاگرید بروی زمین ریخده بود شیشه ها و پنجره ها با جیغ های بلند ماتیلدا و پنه میشکستند و همه چیز بهم ریخته بود؛هاگرید به بیرون رفت تا ببیند این اتفاق ناشی از چیست؛
یک هیپوگریف روی خانه هاگرید سقوت کرده بود و سقف خانه را خراب کرده بوده،آبرفورث و بزش روی زمین ولو شده بودند،آبرفورث با چهره ای تاراحت،اعصبانی و مسترب گونه ناله سر میداد:
-برادر دارم میام کمکت ، نگران نباش خودم تکی به دادت میرسم

پنه و ماتیلدا با جیغ های بنفش و چهره های رنگ پریده و متعجب به بیرون از خانه می آیند ،با دیدن آبرفورث که روی زمین ولو شده بود جیغ های بنفش خود را متدقف کردن و به کمک آبرفورث رفتن و او و بزش را به خانه آوردند هاگرید هم هیپوگریف را از روی سقف به پایین آورد.
آبرفورث با چهره پوکر اعصبانی و مسترب به این طرف و آن طرف خانه حرکت میکرد.
-انگار مرگخوارا فعل خواستن رو صرف کردند و می خان کارشونو عملی کنن ،نه اینجوری نمیشه باید یه کاری کنیم

آبرفورث نگاهی زیر چشمی به هاگرید که درحال خوردن کیکش بود کرد و با لحنی خشن گفت:
-ببینم نشستی داری کیک میخوری؟این چه وضعشه ؟هیپوگریفم کی سالم میشه پس؟ای بابا.
-امروز که خوب نمیشه باید فکر دیگه ای کنیم.
-یافتم با تسترال ها میریم

پنه لوپه از جایش بلند شد و با ناراحتی رو به آبرفورث کرد و گفت:
-هاگرید تسترال هارو فروخته
-امکان نداره،نه،این چه بدبختیه ایه آخه ؛اصلا مگه فقط تسترال داریم کلی حیوون دیگه هم داریم؛هاگرید پاشو برو یدونه از هیپوگریفاتو بردار بیار.

بعد از کمی انتظار هاگرید یکی از هیپوگریف هارا برای آبرفورث پنه و ماتیلدا سوار بر هیپوگریف به سمت خانه گریمولد روانه شدند.
چند ساعت بعد به خانه گریمولد نزدیک شدن.
آبرفورث فریاد زد :
-داریم فرود میایم.
-فکر کنم داریم سقوت میکنیم،آخه سابقه خوبی تو فرود با هیپوگریف نداری
-خجالت بکش،به منی که۱۳۷سالمه داری میگی تو سابقه خوبی با پرواز هیپوگریف نداری

و آنگاه هیپوگریف به پشت بام خانه گریمولد برخورد کرد و صدایی بسی شتلللللققق دادو تمام افرادی که سوار بر هیپوگریف بودند به سه مار آن طرف تر پرت شدند و صدایی بسی ترب گونه دادند.
وبه سمت در خانه گرمولد ها روانه شدند.

-آلوهومورا،آلوهومورا،آلوهومورا،آلوهومورا،ای بابا این در طلسم شده باز نمیشه اصلا
-فکر کنم

آبرفورث حرف پنه را قطع کرد.
-هیس،باید یه فکر اساسی بکنم،اینجوری نمیشه.
-ولی اون در که
و باز هم حرف پنه را قطع کرد.
-نمیزاری فکر کنیم دیگه
-خب ولی اون در که بازه
-خب چرا از اول نمیگی؟
-خب خودت نذاشتی بگم

و آبرفوزث لگدی بسی مهکم به در میزند جوری که لوله های در باز می شود و در مانند یک کدو بر روی زمین ولو میشود.
-میبینی کاراتو؟
-خوب خدت زدی شکوندی درو به من چه .
-خب حالا هزینه این در رو کی میده؟

پنه نگاهی پوکر آمیز به آبرفورث میکند و سه نفری به همراه بز به راه میفتند.
-خب حالا کدوم وری بریم ماتیلدا؟

ماتیلدا کمی فکر میکند
-سمت گوشت.
-همونطور که میبینی من دوتا گوش دارم ، کدوم یکی؟
-سمت راستیه.
-راست من یا راست تو؟
-فکر کنم یکی باشن.

و آخر هردو به سمت چپ با چخره هایی نگران به راه میفتند.
آبرفورث مردی را میبیند و بی درنگ چوبدستی خود را در می آورد.
-لوکوموتور مورتیس،بابِل هِد چارم،اِکسپِلیارموس،اینسندیو،سکتوم سمپرا،پِتریفیکوس توتالوس،ریلاشیو؛حال کردین؟اینجوری باید مرگخوار نفله کنید،کلکسیونی از وردامو روش زدم.

و آنگاه شاهد بودند که کوکاکولا از دماغ بینی و دهان آن مرد به بیرون زد و روی زمین افتاد و بی هوش شد.
تازه فهمیدن که آن مرد دامبلدور بوده و آبرفورث به اشتباه در تاریکی به آن ورد زده است.
حالا دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست و همه چیز بهم ریخته بود ماتیلدا و پنه در حال جیغ زدن و آبرفورث در حال گریه کردن و مرگخواران آماده برای حمله کردن بودند.
آبرفورث با چشمانی گریان و ناراحت فریاد زد و رو به پنه کرد و گفت:
-اگه بهوش نیاد خودم با همین دستام میکشمت.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
جیغغغغغغ!

بله. ایندفعه هم ماتیلدا پنه را همراهی میکرد. انقدر جیغ آن دو طول کشید که به طور غیر منتظره ای، پنه گفت:
- نظرت چیه جیغ نکشیم؟!
- نظرم مثبت. اما... چرا؟!
- چون خواننده ی رول خسته میشه. بعد یهو میاد تو خوابت و اونم انقدر جیغ میکشه که مرلین بیامرز بشی!
- درست!

هر دو نفس عمیقی کشیدند و به هاگرید نگریستند. بعد مدتی، هر سه بر روی صندلی های کوچکی نشستند که هاگرید از هر سه ی آنها به عنوان یک صندلی استفاده میکرد. و البته جای تعجبی هم نداشت که بلافاصله بعد نشستن هاگرید‌، صندلی به هزار تیکه تبدیل شد! نه... کارشناسان بعد اتفاق ها، خانه ی هاگرید را وارسی کردند و گفتند که به هزار و یک تکه تبدیل شد! به هر حال... هاگرید بر روی زمین نشست.

البته برای او مشکلی ایجاد نکرد! زیرا از ماتیلدایی هم که بر روی صندلی نشسته بود، نه متر و خورده ای ( کارشناسا اینجا چی کار میکنن؟! هی مقدار دقیق میخوان! هی مقدار واقعی رو میگن. یکی این ها رو بیرون کنه!) ببخشید... نه متر و خورده ای بالاتر بود.

اولین کسی که به حرف در آمد، شکم هاگرید بود که حتی ویبره ی رز زلر هم مقابل او کم می آورد. اما این روبیوس را وادار کرد که به حرف در آید.
- خب... من گوشنمه! شما گوشنتون نیس؟

هر دوی آنها یکصدا گفتند:
- نه!
- پس من این کیکرو میذارم رو میز و میرم یه چایی دُرُس کنوم! و شوما به بحث موهمتون برسین. به نتیجه ای هم که رسیدین، به من هم بگویین!

او کیکی را از موهای پشمکی شکلش در آورد. آن کیک روزی توت فرنگی و صورتی بود اما حالا انبوهی از موهای هاگرید روی آن کپه شده بود و به نظر چنان خوشمزه نمی آمد! هاگرید یک متر دور تر رفت که قوری را روی اجاق بگذارد. در همین حال، ماتیلدا و پنه با هم بحث میکردند!
- چیکار کنیم؟
- بشینیم همدیگه رو نگاه کنیم؟
- فکر خوبیه!
- ببین، هوریس تازه آممم اون تسترالارو برده. بریم پس بگیریم ازش؟
- نه! این یه نقشه ی ابتداییه! شاید اصن بخاطر همین اومده تسترالارو برده. چون شاید میدونسته که میریم به کلبه! و میخواسته که فقط کار ما با تاخیر انجام بشه. اما نمیدونم هاگرید چرا اینکارو کرده! حالا چیکار کنیم؟...

ناگهان جغدی به شیشه ضربه زد. پنه نگاه عجیبی به آن انداخت اما ماتیلدا پنجره را باز کرد و جغد داخل شد. او روزنامه ای را با تیتر " اطلاعیه" را بر روی میز انداخت. و به دست ماتیلدا نوک زد. او هم برخلاف همیشه، منظور او را فهمید و به او پنج کنوت داد! جغد رفت و پنه روزنامه را برداشت و شروع کرد به خواندنش. ماتیلدا گفت:
- جغدِ کی بود؟ اصن چیه؟ الان تو این موقعیت...
- ماتیلدا، مرگخوارا اطلاعیه زدن!

و روزنامه را جلوی صورت ماتیلدا گرفت. صورت ماتیلدا مثل گچ سفید شد.
- باید عجله کنیم!
- و به نظرم ما هم باید همین راه رو در پیش بگیریم!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۸:۵۰ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
خانه ریدل

-یسسسس!دامبلدور مریض شده!بالاخره میتونیم از دستش راحت شیم!
بلاتریکس دستی در موهایش برد،که البته زیاد کار بهداشتی نبود،با وجود آنهمه شپش غیر بهداشتی.
-ارباب فارسی را پاس دارید.بجای یس بگویید بلههههه!
لرد چشم غره ای به بلاتریکس رفت.
-حالا ولش کن!با کیا بریم خونه گریمولد بلا؟
-ارباب چرا فعلتون از اول شخص جمع احترام به خود به فعل اول شخص مفرد تغییر کرد؟
-ایبابا!خب با چه کسانی برویم تا کار دامبلدور مریض را یکسره کنیم؟!
....
....
....
-چرا ایستادی منو نگاه میکنی؟برو چند تا مرگخوار را بیاور برویم گریمولد دیگر!

چند دقیقه بعد تبلیغی با این عنوان سرتاسر خانه ریدل زده شده بود.نقل قول:
توجه!...............................توجه! آلبوس دامبلدور به شدت مریض شده و در کلبه سفید تنهای تنها بدون هیچ محفلی است.داوطلبان برای یکسره کردن کار وی به بلاتریکس مراجعه کنند.


کلبه سفید

دامبلدور پایش را روی پایش انداخته و از همیشه سرحال تر بنظر میرسد،کوکا کولایش را سر میکشد و میگوید:
-فکر کنم تا الان دوتاشون خبر دار شده باشن!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
خلاصه: محفلیا دچار فروپاشی شدن و محفل و روشنایی رو کنار گذاشتن. حالا دامبلدور که احساس تنهایی می کنه، توی روزنامه خبری چاپ می کنه مبنی بر اینکه دامبلدور بیمار شده و روزای آخرشه تا بتونه محفلیا و مرگخوارا رو جمع کنه و با ایجاد درگیری هیجان محفلیا رو برگردونه. خبر به زودی همه جا پخش می شه وماتیلدا و پنه لوپه می رن پیش هاگرید تا زودتر همه رو جمع کنن و به کمک دامبلدور برن.

***

هاگرید در حال فین کردن در دستمال بزرگو سفیدش - یکی از لباس های پروف - بود که کسی در زد.
- برین پی کارتون! من الان فقط باهاس گریه کنم!
- در رو باز کن هاگرید! مائیم!

هاگرید به سختی از جایش بلند شد و در را به روی پنه لوپه و ماتیلدا باز کرد؛ در حالی که آماده بود تا دوباره فریاد زدن را از سر بگیرد ماتیلدا گفت:
- صبر کن! الان وقت گریه نیست!
- خو پَ چیکار کنم؟
- این نامه رو می گیری و می دی تسترالات بفرستن برای همه بچه ها تا جمع بشن کلبه سپید!
- ولی من که تسترال نرَّم! همشونو فروختم به هوریس!

پنه لوپه و ماتیلدا با وحشت نگاهی به هم انداختند و همزمان جیغ زدند:
- چی؟
- همین الان هوریس از مدرسه اومد تسترالامو خرید برد!

پنه لوپه کمی لبهایش را به هم فشرد و در حالی که سرخ شده بود شروع به جیغ زدن کرد؛
حالا ماتیلدا هم برخلاف همیشه همراهیش می کرد.



💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
قدم هایش لرزان بود. روزنامه را در دستانش میفشرد. دندانش را بر هم میسایید و هر از چند گاهی، زبانش را گاز میگرفت که گریه نکند. اشک در چشمانش حلقه زده بود. هنوز باور نمیکرد که همچین اتفاقی برای پروفسور عزیزش افتاده بود. قدیم ها علی رغم دستان چروکیده اش، سالم بود و ورزش میکرد، اما چرا حالا؟! ناگهان مسئله ای در ذهنش جرقه زد. اما قبل از اینکه درباره ی آن تامل کند، گوشی اش زنگ خورد.

اصلا حوصله ی جواب دادنش را نداشت. اما شخص زنگ زده، کسی بود که شاید میخواست درباره ی آن موضوع حرف بزند. پس با بی حوصلگی، به تلفن پاسخ داد. دوست نداشت که او حرف بزند چون میدانست اگر حتی یک کلمه درباره ی آن موضوع حرف بزند، نمی توانست جلوی خود را بگیرد و اشک هایش سرازیر میشد. اما خوشبختانه شخص شروع به حرف زدن کرد. از صدایش معلوم بود که وضع او از دختر زرد پوش بهتر نبود!
- ماتیلدا؟

ماتیلدا جواب نداد و باعث شد که دختر حرف خود را ادامه دهد.
- می دونم که میدونی چه... اتفاقی افتاده! همه ی ما... ناراحتیم. اما...

ماتیلدا با عصبانیت گفت:
- زنگ زدی که چی؟ آرومم کنی؟! خودت حالت بدتر از منه و اگه بخوای منو دلداری بدی، بهتره بهت بگم که اصلا تو اینکار وارد نیستی! اگه بخوای درباره ی پروفسور...

او نتوانست تحمل کند و اشک هایش سرازیر شد. او با هق هق گفت:
- پروفسور هق نمیتونه مریض هق شده باشه.

دختر پشت تلفن هم خیلی ناراحت بود. اما گریه نکرد. او باید روحیه میداد. به نوعی، او جای هرمیون گرنجر بود.
- خیله خب... بسه! باید حضوری حرف بزنیم، پشت تلفن نمیشه حرف زد. کجایی؟

ماتیلدا به سختی گفت:
- کوچه ی دیاگون.
- دم مغازه پاتیل فروشی وایسا. یه چند دقیقه بعد اونجام!

چند دقیقه بعد، دم در مغازه ی پاتیل فروشی

صبح بود. اما هیچ مغازه ای باز نبود. ماتیلدا میتوانست تعجب کند اما هم حوصله و هم وقت نداشت. نگاهش بر پیاده رو متمرکز بود و بالاخره او را دید. دخترک سریع پیش ماتیلدا آمد. لباس هاگوارتز و گروهش را پوشیده بود و زحمت عوض کردن لباسش هم به خود نداده بود. شاید او هم مثل ماتیلدا حوصله ی هیچ چیز را نداشت. تنها امتیاز مثبت او، پف نکردن چشمانش بود. او قوی بود و گریه نکرده بود. او سر صحبت را باز کرد:
- ماتیلدا، سریع میریم سر اصل مطلب. اما موقع حرف زدن، لطفا گریه نکن.
- باشه.

اما شک و تردید در صدایش مشهود بود. ریونکلاوی از او پرسید:
- می خوای بشینیم؟

ماتیلدا سر خود را تکان داد. در واقع آبی پوش هم دلش نمی خواست.
- خب... می دونی که پروفسور مریض شده. توی همه روزنامه ها نوشته شده و همه جای دنیای جادو و خصوصا هاگوارتز پخش شده. ما حدود چهار ماه پیش، از هم پاشیدیم و حس کردیم که دیگه محفل و روشنایی وجود نداره. در واقع از بین رفته. اما ما باید احساس تاسف کنیم. تو طی این چند ماه، به پروفسورمون سر نزدیم و اونو شرمنده کردیم. فکر نمیکنی بخاطر ما بوده که مریض شده؟ ما که کمکش نکردیم! هیچوقت!

ماتیلدا ناسزا هایی به خود گفت و خود را به نوعی دعوا کرد. اما دخترک ادامه داد:
- الان که همه جا این خبر پخش شده...

مغز ماتیلدا ناگهان از تعطیلات بازگشت و حرف او را ادامه داد:
- محفلی ها یعنی ما باید به اون کمک کنیم. در واقع باید پیش هم جمع بشیم و به پروف کمک کنیم. الان که همه جا پخش شده که پروفس مریضه... یعنی ممکنه مرگخوارا اونو ضعیف بدونن و بخوان بهش صدمه بزنن؟!

دختر با سر تایید کرد و گفت:
- دقیقا! ما... خب باید همه رو جمع کنیم. و تو کلبه ی سفید جمع بشیم. تو روزنامه درباره ی وضعیت فعلی دامبلدور توضیح داد و اونجا نوشته شده بود:' تازگیا دامبلدور به کلبه ی سفید پناه برده'. ما باید بریم اونجا و به پروفسور عزیزمون کمک کنیم. ممکنه که مرگخوارا هم برن اونجا. پس ما باید با بیشترین نفرات و با کمترین زمان، به اونجا بریم.
- درسته پنی ! و الان باید به مهم ترین فرد ممکن رجوع کنیم و اون...

پنی جمله ی او را تمام کرد.
- پیش هاگرید بریم!



ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۱۱ ۱۱:۳۷:۳۵
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۱۱ ۱۱:۳۹:۱۷
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۱۱ ۱۱:۴۴:۴۲

Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳ چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
وقتی دامبلدور از خونه خانوم فیگ بیرون اومد، تنها فکرش درگیر این بود که آیا واقعا ازدواجش ممکنه بتونه اون همه مشکل رو برطرف کنه؟ نبود ویزلیا، تاریکی و بی کسی گریمولد، و درد اونهمه سخنرانی با عشقی که حالا روی دستش مونده بودن.

"چطور می تونه محفلیا رو برگردونه؟" این سوال مدام توی ذهنش تکرار می شد وجوابی براش نداشت. اما خب، اون دامبلدور بود و فیلم ایرانی هم نگاه می کرد. پس، فهمید که همیشه یه راه حل وجود داره!

.............

تیتر روزنامه پیام امروز که جدیدا به انحطاط کشیده شده بود و کلی آدم منحطط اونجا با گرفتن پول از ملت خبرای الکی چاپ می کردن حالا نشانگر یه چیز بود:

بیماری وحشتناک آلبوس دامبلدور، جامعه جادوگری را نگران کرده است!

دامبلدور همینطور که لبخند شیطانی به لب از دفتر روزنامه بیرون می رفت چند تا ابرو بالا انداخت و در این لحظه عزیز حسابی بابت ابرو داشتنش مرلینو شکر کرد. این ترفند فیلم ایرانی می تونست حس عشق رو در محفلیا بیدار کنه و اونا رو به خونه گریمولد بکشونه.
تنها چیزی که دامبلدور نیاز داشت این بود که یک جذابیت برای گریمولد پیدا کنه تا محفلیا دوباره اون همه کار و فعالیتو به خاطر بیارن؛ که خب فکر به یه جنگ با مرگخوارا جهت تفریح بد نبود.
اگه فرضیه هاش درست از آب در می اومدن مرگخوارا برای کشتنش به گریمولد میومدن و این رویارویی... خب، خیلی هم جالب می شد!


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۴ ۱۸:۲۱:۳۴
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۵ ۱۴:۵۰:۲۵

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۹:۴۴ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶

خانوم فیگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۱ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۵:۳۰:۳۰ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از این گردش گردون، نصیبم غم و درده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
شب سردی بود. سرد تر از فضای بی روح کلبه‌ی سپید.

- سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت. سرها در گریبان است!

این صدا از آن گربه‌ی خانم فیگ بود. گربه‌ای که در طی این سال‌ها هیچیک از پسران جوانی که خانم فیگ برایشان تعریف کرده بود «یه گربه دارم شعر سپید می‌خونه! تازه فضاسازی هم می‌کنه!» وجودش را باور نکرده بودند. دل خانم فیگ اما گرم بود. می‌دانست که آلبوس با این که دیر کرده، عادت همیشگی‌اش را که تبدیل به قرار به زبان نیامده‌ای میان آن‌ها شده بود، فراموش نمی‌کند.

- یاالله! صابخونه؟

- اوه آلبوس! بیا تو ... از این طرفا؟ راه گم کردی!

- چطوری بلا؟ راستش سر زدم تا ببینم از هری خبری داری یا نه؟

- از هری؟ راستش نه، خبری ندارم. بیست سالی می‌شه که خونه خالشو ترک کرده. چرا نمی‌شینی تا یه چای بخوریم؟

- اوه ... عجب! راستش عجله دارم و باید برم ... اما برای یه استکان چای همیشه وقت هست. مگه نه؟


بیست سالی بود که این مکالمه هر پنجشنبه بین دامبلدور و فیگ تکرار می‌شد. پیش از آن هر بار که دامبلدور آن‌جا می‌آمد، خانم فیگ تمام اتفاقات خانه شماره 4 پریوت درایو را که از پنجره دیده بود برایش تعریف می‌کرد. اما با ترک همیشگی پریوت درایو توسّط هری، آلبوس این عادت را ترک نکرد و هر بار هر دو وانمود می‌کردند که این مساله تازگی دارد!

- بفرمایید. اینم چای ... بگو ببینم آلبوس ... چرا امشب انقدر در هم و گرفته‌ای؟ اتفاقی افتاده؟

- مرسی. اتفاق که نه اما ... تو می‌دونی که محفل برای من مثل خونوادم می‌مونه. سخته تحمّل این که محیط این خونواده سرد و سوت و کور باشه.

در این مدت به جای آن که خانم فیگ از اتفاقات پریوت درایو تعریف کند، جایشان عوض شده بود و دامبلدور برای او حرف می‌زد. او که همیشه توسط بقیه مورد مشورت قرار می‌گرفت و گوش شنوایی برای مشکلاتشان بود، خودش نیز نیاز به سنگ صبوری داشت تا سفره دلش را برای او باز کند. با بالا رفتن سن و سال و خسته تر شدن، از درونگراییش کاسته شده بود و او نیز گاه باید حرف می‌زد.

- می‌دونم آلبوس ... قبلا هم بهت گفتم. تو پدر خوبی برای این خونواده بودی و هستی ... اما خونواده برای گرم موندن نیاز به مادر داره!

این توصیه‌ای بود که خانم فیگ بارها به دامبلدور کرده بود. حتی توصیه‌ای بود که بارها به کسان دیگری نیز کرده بود. اساسا توصیه‌ی او برای هر مشکلی و هر شخصی ازدواج بود! اما دامبلدور که نمی‌توانست وضعیت محفل را تحمل کند، ممکن بود این بار به این توصیه جدّی تر از قبل فکر کند.



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۳:۳۵
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 955
آفلاین
دامبلدور با لبخند رضایت بخشی به دانش آموزان سابقش نگاه کرد. محفل فعال و آماده برای حل یک مشکل دیگر بود. درست در موقعی که می خواست هرمیون را به خاطر هوش بسیارش تحسین کند؛ باد سرد و بی رحمی که از پنجره ی باز می آمد او را بیدار کرد.

روی صندلی به خواب رفته بود. چه خواب شیرینی! خواب دیده بود که این خالی بودن کلبه از بین رفته و دوباره کلبه با سر و صدای محفلی ها پر شده. خواب دیده بود که همه برگشتند و محفل دوباره در روز های اوجش است.
حیف ولی...حیف که همه ی این ها سراب بیش نبود. کلبه همچنان بدون روشنایی بود.
پنجره را بست. وقتی که بوی قاصدک نمی آمد، باز بودنش چه سودی داشت؟

دوباره روی صندلی نشست و فکر کرد. محفل در باتلاق بدی گیر کرده بود. وضعیتی که حتی بدتر از زمستان های سردی بود که جان اسنو نویدش را می داد. تقریبا همه ی قدیمی ها رفته و جایشان را به نسل خام ولی مشتاق و پرشور تازه وارد ها داده بودند.
بدتر از رفتن قدیمی ها، نبودن سر و صدای همیشگی گریمولد، کمبود جدی ویزلی ها، آب شدن پروف و صدها مشکل دیگر که تا فردا هم می توانم راجبش بنویسم، شکاف بد ایجاد شده بین این دو نسل بود.

قبل تر ها،رکسانی بود که یخ همه را با دینامیت های شورتی باز می‌کرد، جیمزتدیایی بودند که اتحاد بی نظیرشان را به تازه واردین وا می‌دادند، ویولتی بود که با قیافه ی " ده ثانیه تا پرتاب " نشان می‌داد که ترسناک تر از ولدمورت هم هست.
قبل تر ها، هرکسی به روش خودش کم به کم این فاصله را پرمی‌کرد...
الان چی؟
الان کی؟
الان کیا؟

الان حتی بازماندگان قدیمی ها هم ساکت بودند. بیشتر حوصله نداشتند. حتی خیلی هایشان به رفتن هم فکر کرده بودند. نمونه‌اش همین هویج بوقی که معلوم نبود از یخچال به کجا فرار کرده! یا حتی کلاوسی که بود ولی نبود. اورلا هم که فراموشی داشت و چیزی از محفل به یاد نمی‌آورد. " ریونی گوشه گیر " حداقل الان توی همان گوشه ها هم پیدایش نمی شد.

دامبلدور نمی توانست به رفتگان اهمیت ندهد. هرجا که می رفت، نه تنها توی محفل حتی توی خانه ی ریدل هم رد پایشان بود. از طرفی برگرداندن خیلی هایشان هم غیر ممکن به نظر می‌رسید. برگشتن آنها همان قدر ممکن است که لارتن کرپسلی دوباره زرشک بگیرد، یا حاج درک با یوآن برای براندازی بی‌ناموسی و برقراری آسلام تلاش کند، یا که...لرد برگردد!

در این وضعیت دامبلدور باید چه می‌کرد؟


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۲۳:۱۶:۱۴








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.