هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱:۲۷ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۸:۱۷:۳۱
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 184
آفلاین
بچه های محله ریونکلاو
Vs
ترانسیلوانیا! (مثلا ما خیلی خاکی ایم


پست آخر


"فلش فوروارد"


آخه چرا؟! لعنت به این سایت! لعنت به زوپس لعنت به "Direct access is not allowed!!" کی گفته نباید این سایت انتقال پیدا کنه؟ کی گفته اینجا نباید آپدیت شه؟

"پایان فلش فوروارد"


صبح روز مسابقه!


- فرزند خوشگلم! مو فرِ من! دست راست ارباب کی بودی تو؟!

بلاتریکس مرگخوار خیلی باهوشی بود... شاید هم تنها باهوششون! برای همین دسیسه چینی (و حتی سایر کشور ها!) رو به خوبی می‌فهمید.
- مادر جان! امروز خیلی مهربون شُدید ها! کاسه ای زیر نیم‌کاسه ست؟!

دروئلا انتظار این اندازه هوش رو از فرزندش نداشت، اما در هر صورت فرزند یک ریونی بود دیگر... مادرش قربونش بشه!
- فرزندم؟! مادرت رو دسیسه چین شناختی؟

- حالا خواسته‌ت چیه مادر؟
- حالا شدی یه فرزند خوب! میای بریم به درک؟!
- چی؟! بریم به درک؟!

مثل اینکه ئلا درست منظورش رو نگفته بود!
- فرزندم منظورم همون جهنمه!
- آها! جهنم! چی؟! جهنم؟! پیش اون مرتیکه ی هیز؟!

ایندفعه ئلا منظور بلاتریکس رو درست نگرفته بود!
- کی؟! تام درسخون؟! برم کتابامو بکنم تو حلقش؟
- نه بابا اون که همش تو تانژانت و سینوس و کسینوسه! منظورم اون شیطان بوقیه! خجالت نمیکشه اومده از من خواستگاری می‌کنه!

ئلا دیگه انتظار این یکی رو نداشت!
- شیطان؟! دارم براش!

ساعاتی بعد، دوباره ورودیِ جهنم!

- خب بچه ها! روزش رسید بالاخره!
- کلاه سو رو سوراخ سوراخ میکنم!
- آندریا رو سر و تهش میکنم!
- شیطان رو می‌کشم!

( - هوی نویسنده!
- بله؟
- مگه ئلا نمیخواد بکشه شیطانو؟!
- بله!
- پس چرا خنده ی شیطانی می‌کنه؟! اصا مگه شیطان می‌میره؟

نویسنده معترض رو به سبک ج.ا.ا دایورت کرده و به کارش ادامه داد! )

کسی به اینکه چرا قراره شیطان رو بکشن اهمیت نداد! بالاخره درهای جهنم باز شده بودن!

- وع! آتیشارو بین!
- اونجارو!

از توضیح "اونجا" معذوریم، لطفا خودتون برین به درک ببینین!

- تماشاگرارو!

خب متاسفانه توضیحش دادیم!

- من یوآن آبرکرومبی پور... نیستم! یوآن تو بازیِ قبلی مرد! او یس! من هکتورم! معجون بدم خدمتتون؟! بعله! بچه های ریونکلاو هم وارد میشن! بنده اسپانسر رسمی شون هستم! اصا ببینید چجور می‌برن ترانسیلوانیا رو!

هکتور خیلی به معجون هاش اعتماد داشت!

- خب ابیگل جعبه هارو باز می‌کنه و توپا رو بالا می‌ندازه! بازی شروع میشه!

بازیکنان محله ی ریونکلاو بازی رو خیلی خوب شروع کردن، بالعکس بازی های قبلی دیگه دروئلا دنبال اسنیچ تقلبی نمی‌گشت! البته الان هم دنبال شیطان بود در هر صورت

- اونجارو ببینین! سو توپو به کلاهش پاس میده، حالا کلاه سو توپو میگیره! جلو میره و... براک بلاجر رو به کلاه سو می‌کوبه!

کلاه سو بالاخره تو گل زدن ناموفق بود! این هم افتخاری بود برای ریون!

- چرا دروئلا داره سمت شیطان میره؟ چرا چوبدستیشو در آورده؟

دروئلا به سمت شیطان رفت...
- تو به دختر من پیشنهاد دادی؟! پس بگیرش! آواد....

بالاخره اون روی معجون های هکتور هم خودشون رو نشون دادن و ئلا یخ زد!
همه ی بازیکنا به سمت اون منظره برگشتن، بقیه ی بازیکنان ریون هم یکی یکی در حال تبدیل شدن بودن! باز هم یه شانس برد دیگه و باز هم باخت!

- ها؟! اصلا من اسپانسرشون نبودم! اصا کی گفته از معجونای من خوردن؟ من از اولم طرفدارِ ترانسیلوانیا بودم!

زمان حال، جادوگران، ساعت 23:59 دقیقه!


- بالاخره تموم شد! بالاخره تموم شد! یس!

تام دکمه ی ارسال رو فشرد...

Direct access is not allowed!!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۵:۰۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۵:۵۸

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۲۷ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۲:۰۵
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
بچه های محله ی ریونکلاو Vs ترنسیلوانیا


پست دوم

روز بعد، دم در جهنم
تیم ریونکلاو با جاروهاشون تو دست راست و شیشه ی معجون تو دست چپشون، جلوی دروازه ی بزرگ جهنم ایستاده بودن. تام، به عنوان کاپیتان تیم، با اعتماد به نفس جلو رفت و زنگ درو زد. جیغ بلندی کل محوطه رو پر کرد که این بار استثنائا مربوط به دروئلا نبود. اما جان که انگار سیستم تیراندازیش با شنیدن صدای جیغ فعال می شد، تو یه دایره دور خودش می چرخید و دستشو از رو ماشه بر نمی داشت.

-اگه قول میدین اینو کنترل کنین، راتون میدم تو.
مجسمه ی سر شیطانی که روی دروازه ی جهنم نصب شده بود، بعد از گفتن این حرف نگاهی پر از شک به جان انداخت. اما صحبت کردن یه مجسمه ی نصب شده روی در برای تیم ریونکلاو به حدی عجیب بود که بخار ناباوری و تعجب از گوششون بیرون می زد.
-مگه ریونکلاوی نیستین؟ ینی من از اون سر عقاب حوصله سربرتون عجیب ترم؟ مردک فک میکنه خیلی بارشه، همه ش خودشو میگیره... بیاین برین تو!

تیم ریونکلاو که هنوز از سر و کله و گوششون بخار بیرون می زد، از کنار مجسمه که حالا دروازه رو باز کرده بود رد و وارد جهنم شدن. دروئلا نقشه ای رو از توی کیفش درآورد و سعی کرد سر و ته و شمال و جنوبشو پیدا کنه.

-بچه ها؟ واسه جهنم یکم زیادی خنک نیست؟
-نه! طبقه ی اولیم. کوره شون زیرزمین طبق هفتمه. ئلا را بیوفت بریم.
دروئلا با اینکه هنوز سر از نقشه در نیاورده بود، راه افتاد که برن. به هر دوراهی که می رسیدن، وایمستاد، یه گالیون بالا مینداخت و بعد به راهش ادامه می داد.
-بچه ها...
-ساکت جرالد!براک!
براک، جرالد رو که سعی می کرد به جایی اشاره کنه بلند کرد، کلاهشو رو سرش کشید و انداختش روی شونه ش. تام کاپیتانی شده بود جدی و بی اعصاب!

بعد از مدت ها گشتن تو دالانا و اتاقای مختلف و ترسناک، هنوز تابلوی "طبقه ی اول جهنم" رو می شد دید.
-دروئلا! بده به من اون نقشه رو!
تام نقشه رو با عصبانیت از دست دروئلا بیرون کشید. به توانایی مسیر یابیش خیلی اطمینان داشت. در گذشته تامی بود مسیر یاب. حالام تامی شده بود درسخون که می تونست راحت نقشه بخونه. ولی نه هر نقشه ای! نقشه ای که تو دستش بود، جز نقاشی بچگونه ای از جهنم چیز دیگه ای نبود.
-این.. این چیه؟
-نقاشی بچگیای بلاس. خیلی تو کشیدن چیزای ترسناک استعداد داشت دخترم...
-یس.. می... جا... سو... هت!
-چی؟ سو؟ امروز که روز تمرین ماس!
با اشاره ی تام، براک کلاه تام رو از رو سرش برداشت.
-یه ساعته می خوام بگم اونجا یه آسانسور هست.
-تیم ریونکلا! همگی به سوی آسانسور! خودم با محاسبه ی معادلات دیفرانسیلی سنگین پیداش کردم.

طبقه ی هفتم جهنم
طبقه ی هفتم، ورزشگاه بزرگی بود که طبق آخرین استاندارد ها ساخته شده بود. کولر، سیستم ضد حریق، لباس های ضد حریق، توپ های ضد حریق، جورابای ضد حریق و هر چیز ضد حریق دیگه. اما مشکلی که وجود داشت، نبود خود حریق بود! برخلاف تصور تیم ریونکلاو و تعریف و توصیفای ماتیلدا، اونجا هیچ آتیشی نبود. براک و استیو که فکر کرده بودن به عصر یخبندان سفر کردن، به ذوق و شوق بقیه رو ول کردن تا دنبال شکار ماموت برن.

-تعطیله... برین... دیگه بازی نداریم.
-ولی ما که تمرین داریم. خود فنر نامه داد بهم.
-اون بانو با زلف مشکی پریشونم که بازی قبلی اینجا بود، همراتونه؟
برق چشمای شیطان به وضوح قابل دیدن بود. ولی نمی دونستن دقیقا اون بانو با زلف مشکی پریشون کیه.
-ما یه بانو همرامونه... ببین زلفش مشکی و پریشونه؟
تام دروئلا رو هل داد جلو. دروئلا آب دهنشو قورت داد و یه قدم جلو رفت. شیطان سرشو جلو آورد و از فاصله ی 5سانتی متری قیافه و موهای دروئلا رو بررسی می کرد.

-این نیست... ولی شبیهن... یه شباهتایی دارن. شما اسمت چیه؟
-د... دروئلا. البته صدامم میزنن ئلا.
-دروئلا... ئلا... اتفاقا اون بانو هم اسمشون یه چیزی تو این مایه ها بود. دِلا؟... گِلا؟... تِلا؟...
-بلا؟
شیطان با شنیدن اسم بلا، یکی از شیاطین زیر دستشو صدا زد و به محض ظاهر شدن دشکای قرمز پشت سرش، غش کرد. بچه های تیم ریونکلاو با دیدن صحنه ی غش کردن شیطان، مجددا شروع کردن به بخار بیرون دادن. اما جرالد این دست رفتارا رو خوب می شناخت. شیطان عاشق شده بود.


پ.ن: به جای جرالد ویکرز!


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۷:۰۷

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۴۲ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۲:۰۵
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
بچه های محله ی ریونکلاو Vs ترنسیلوانیا


پست اول

-نه... این نه... اینم نه... این یکیم نه... نه... نه...
-اسم روشونه خب! می تونی قبل اینکه برشون داری اسمشونو بخونی!

تام رو به روی کتابخونه ی دروئلا دست به سینه ایستاده بود و داشت به دقت به کتابا نگاه می کرد. به این نتیجه رسیده بود که برای برد، باید کوییدیچ رو از پایه و اصولی با تیمش تمرین کنه.
صبح اون روز بعد از ظاهر شدن این نتیجه تو مغزش، به طرف اتاق دروئلا رفته بود، بدون هیچ حرف و توضیحی و بی اهمیت به غر زدنای دروئلا که " ناسلامتی اینجا اتاق منه! خجالت نمی کشی همین طوری وارد اتاق یه ساحره میشی؟ به ارباب میگم! به گبی می گم! تو جلسه ی بعدی انجمن حتما ازت شکایت می کنم"، مستقیم به طرف کتابخونه ی دروئلا رفته بود تا کتاب آموزش کوییدیچ مناسبی پیدا کنه. هر بار بعد از مدت کوتاهی نگاه کردن، شروع می کرد به بیرون کشیدن چند تا کتاب از کتابخونه، خوندن عنوان کتابا و پرت کردنشون پشت سرش.

اون طرف تر، پشت سر تام، دروئلا دمر روی زمین دراز کشیده بود. هروقت تام شروع می کرد به پرت کردن کتاباش، این ور اون ور می دویید و کتاباشو تو هوا می گرفت و با گرفتن هر کتاب، "ایشالروونا ارباب به هیچ چا سر نمی زنه"ای زیر لب می گفت.

براک، استیو و کاپیتان پرایسم چون اجازه ی ورود به خانه ی ریدل رو نداشتن، پشت پنجره نشسته بودن و یه قُل دو قُل جادویی بازی می کردن. وقتی پرتاب کتاب تام شروع می شد، با دست و جیغ و هورا، دروئلا رو برای گرفتن کتابا تشویق می کردن. جان هم با شنیدن سر و صداشون، پست نگهبانی و زیر نظر گرفتن سو و رودولف که دم در خونه وایساده بودن رو ول می کرد و مسئول ثبت امتیاز مسابقه ی "پرت کن، بگیر" بین تام و دروئلا می شد.

انقدر هیجان مسابقه بالا بود که دوست داشتن وارد اتاق بشن و خودشونم نقشی تو مسابقه داشته باشن. اما نمی تونستن. چیزی مانع ورودشون به اتاق می شد. البته برای اون چها نفر نه تهدیدای دروئلا و نه هشدارهای تام در مورد پودر شدن در صورت ورود به خانه ی ریدل مانع محسوب نمی شد. مانع اصلی جرالد بود که تو چارچوب پنچره نشسته بود و سرش توی صفحه ی چت پاترونوسیش بود. از لبخند روی لبش می شد حدس زد داره با ماتیلدا صحبت می کنه.

-الان سه ساعت و سی و شیش ثانیه س دارم با سرعت شونزده کتاب در ثانیه تو کتابخونه ـت می گردم و دنبال یه کتاب کوییدیچی می گردم. هیچکدومشون کوییدیچی نیستن! همه رو با زاویه ی شصت و هشت درجه پشت سرم پرت کردم که اگه انتگرال کسینوس ده درجه رو در طول اتاق ضرب کنی و بر تعداد پاترونوسای جرالد تقسیم کنی میشه... میشه... میشه دویست هفتاد و نه تا کتاب!
-کتاب لازم نداریم.
- دویست و هفتاد و نه تا کتاب غیر کوییدیچی! اگه احتمالشو حساب کنیم، به عنوان یه جستوجوگر باید...
- کتاب لازم نداریم!
- ها؟

همزمان شیش تا سر با چشمای از حدقه بیرون زده و فکای به کف چسبیده به طرف جرالد برگشتن. جرالد بعد از فرستادن یه قلب پاترونوسی، صفحه ی چت پاترونوسیشو بست و از لبه ی پنجره پرید پایین.
- ماتیلدا گفت جهنم خیلی داغه. جارو و لباساشون سوخت. می گفت تیم تف تشت لباس ضد حریق پوشیده بودن.
- لباس ضد حریق؟ ماگلن مگه؟ ما جادوگرا همچین کاری نمی کنیم. هرگز!
- راه حل بهتری داری؟
جرالد با بی حوصلگی محض این سوالو از تام پرسید و بعد از برداشتن یه سیب از رو میز دروئلا، از طریق پنجره، پرید تو حیاط. تام که جدیدا تصمیم گرفته بود تام درسخونی شه، خیلی دلش می خواست علم و دانش تازه کسب شده ـش رو به رخ همه بکشه.
-آره! ما از معجون ضد حریق استفاده می کنیم.

ساعت ها بعد، اتاق دروئلا
-مطمئنی لازم نیست از هکتور کمک بگیریم؟
-نه لازم نیست. بگرد. این همه کتاب معجون سازیو میخوای چیکار؟
تنها واکنش دروئلا به این حرف، پرت کردن کتاب "معجون سازی به زبان ساده" به طرف تام بود.

اتاق دروئلا از همیشه بهم ریخته تر بود. کف اتاق پر بود از انواع و اقسام کتاب با رنگا و طرحای مختلف، ولی موضوع یکسان؛ "معجون سازی". چند ساعتی بود که تام و دروئلا بین کتابا دنبال دستور تهیه ی معجون ضد حریق می گشتن.
-معجون مخصوص خون دماغ شدن... معجونی برای درمان دل پیچه ی گربه ـیتان... اینو باش... معجون طعم دهنده ی سوپ پیاز، مخصوص خانم ویزلی!

براک، استیو، کاپیتان پرایس و جان، هر چهارتاشون، پشت پنجره خوابشون برده بود. جرالدم مدتی می شد که غیبش زده بود. البته جای نگرانی نداشت. احتمالا رفته بود تمرین تیم زرپافو ببینه و ماتیلدا رو تشویق کنه. تام و دروئلا م همچنان دنبال دستور تهیه ی معجون ضد حریق می گشتن و هر از گاهی کتابی به سمت سر تام پرت می شد و تام با محاسبه ی سرعت و زاویه ی پرتاب، جاخالی می داد و کتاب بدبخت به دیوار می خورد.‌‌‍‌‎‏

گوشه ی دیوار اتاق، کتابای پرت شده جلسه ی فوق سری انجمن کتابان تشکیل داده بودن.
-بگو عزیزم، بگو از چی گرفته دلت.
-این دروئلا... این همه ش یادش میره منو دستمال بکشه. ببین...
و انگشت اشاره شو روی جلدش کشید. روی انگشتش لایه ای از گرد و غبار جمع شده بود که "نچ، نچ" کتابای دیگه رو درآورد.
-دروئلا همه ش منو پرت می کنه!
-د... درو... دروئلا...

همه ی کتابا بشدت از دروئلا دلخور بودن. وقتش بود یه درس حسابی بهش بدن. وقتش بود که یاد بگیره کتاب برای خوندنه، نه پرت کردن. کتابا در حال ترتیب دادن یه شورش بودن که یکی از پنجره پرید تو و روشون فرود اومد.
-پیدا کردم... نگردین... حل شد!
-ساکت جرالد داریم مطالعه می کنیم!
-معجونو از هکتور گرفتم. اون معجون ضد حریق داشت.

تام و دروئلا به خوبی با نحوه ی عملکرد معجونای هکتور آشنا بودن. ولی چاره ای نداشتن. نمی تونستن کل زمانی که میتونستن تمرین کنن رو به درست کردن معجونی اختصاص بدن که تضمینی برای بهتر کار کردنش وجود نداشت.


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۳:۲۳
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۷:۴۵

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۲۹ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۹:۰۰
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 141
آفلاین
ترنسیلوانیا vs بچه های محله ریونکلاو

پست سوم
آقای مافیایی بعلاوه آمپرش چیز دیگری را نیز از دست داده بود، حواسش آنقدر پرت دامبلدور بچه جدیدش شده بود که بچه خودش را از یاد برده بود. بچه ای که حال کمر به خاک بر سر کردن تیم پر افتخار ترنسیلوانیا بسته بود و از موضعش کوتاه نمی آمد و چیزی جز کاپیتان بودن را برازنده خودش و مهارت های فوق العاده اش نمی دانست. مهارت هایی که آنها را که مدیون ژن خوبش میدانست.

زمین تمرینات تیم ترنسیلوانیا

_سو به روونا این نقشه م دیگه حرف نداره. برا بادیگارداش شربت ببر، حالشون که بد شد بچه رو بنداز تو سونامی فوق فوقش پنج دیقه بعد جنازشو تو زمین چال می کنیم یه فاتحه هم میفرستیم که دیگه عذاب وجدان نداشته باشیم.
_آره! یه لیوان شربت هیکل به اون گندگی رو زمین میندازه. فیلم زیاد میبینی نه؟
_شما ایده بهتری داری بفرما ماهم یاد بگیریم.
_معلومه که دارم.
_نخیر نداری! اگه داشتی میگفتی!
_اتفاقا یدونه خوبشم دارم از مال توهم بهتره، ولی نمیگم در جهل خودت بمونی. جاهل!
_دروغگو!
_بسه!

سو دیگر تحمل نداشت. مغزش مگر چقدر گنجایش داشت؟ هرچه بود اوهم ساحره ای عادی بود. تحمل بچه مافیایی کم بود، حالا دعواهای بی پایان آندریا و گابریل هم اضافه شده بود. باید اوضاع را هرچه سریع تر سروسامان میداد. وقتی نمانده بود.
_شما دوتا تا آخر این بازی حق ندارید باهم حرف بزنید! فهمیدین؟!

سرهایشان را تکان دادند ولی چشمانشان چیز دیگری میگفت. حرف های پنهان در اعماق نگاه های غضب بار و چشم غره هایشان به یکدیگر را، فقط خودشان میفهمیدند.
سو لحنش را آرام کرد با جارویش آرام به آقازاده نزدیک شد و کلاهش را از روی سرش برداشت.
_ولی اگه شما کاپیتان بشید کی بهترین و خفن ترین و حیاتی ترین نقشو تو زمین داشته باشه. هیچکی اندزه شما لایق ابر دروازه بان بودن نیست.

آقازاده بچه بود ولی احمق نبود که با این حقه قدیمی تسترال شود.
_قبوله! قبوله! همون پست حیاتی خیلی مهمه رو میخوام!

درست است. آقازاده تسترال نمیشد. همانطور که نمیشود به یک ساندویچ گفت «ساندویچ باش!»، تسترال کردن آقازاده هم کاملا بی فایده بود، او مادرزادی تسترال بود.

_چه عالی! پس شما ابر دروازه بانمون باشید، منم کاپیتان میمونم.

سپس کلاهش را روی سرش گذاشته، دست هایش را بر کمر زده و نگاهی کلی به بازیکنانش انداخت و زیر لب گفت:
_همه چیز تحت کنترله.

آقازاده با پست جدیدش حال میکرد حتی با اینکه نمیدانست چیست. آندریا و گابریل همچنان همدیگر را چپ چپ نگاه میکردند و برای پایان مهلت تحریم دعوایشان تیکه هایشان را اماده میکردند. چوپان و گوسفند هایش توپ ها را به سمت دروازه های تقریبا بی دروازه بان پرتاب کرده و از اینکه گل میشد ابراز خوشحالی میکردند. وضع سونامی هم مشخص بود، همچنان به دنبال t بود. این وضعیتی بود که کاپیتان آن را تحت کنترل میدانست؟ جواب بله ای قاطع بود.

ورزشگاه طبقه هفتم جهنم- روز بازی

اینبار نورافکن ها چشم هیچ یک را آزار نداد و صدای تشویق ها تیم ترنسیلوانیا را به وجد نیاورد. نه به این خواطر که بعد مدت ها بازی به آن عادت کرده بودند. بیشتر از تمام تماشاچی های سالن، بادیگاردهایی اطراف تیم را گرفته بودند که نمیذاشتند حتی صدایی به گوش اعضا برسد. هرچند که اگر می شنیدند هم، کل ورزشگاه مشغول تشویق آنها بود. حتی تماشاچی هایی که برای تشویق تیم مقابل آمده بودند! اگر هم می دیدند در قسمت VIP آقای مافیایی و پیرمردی ریشو که از پای مرد آویزان شده بود و مرتبا تکرار میکرد «بابا برام اوجولات میخری؟»، مطمعنا توجه شان جلب می شد.
در زمین جایی برای تیم مقابل نبود پس از همان ابتدای کار، تام جاگسن و اعضای تیمش با جاروهایشان اوج گرفته بودند. این صدای گزارشگر بود که در زمینی که بیشتر از چمن هایش از بادیگارد تشکیل شده بود، طنین انداز میشد.
_بازی جدیدی رو در پیش داریم با تیم های بسیار محبوب ترنسیلوانیا و بچه محله های ریونکلاو. تیم هایی که در بازی های قبلی حاشیه های زیادی رو به دنبال داشتن و مطمعنا ما فقط نظاره گر بخشی از اون بودیم.

صدای جیغ و فریاد ها لحظه ای خاموش نمیشد. گزارشگر ادامه داد.
_در این طرف زمین تیم کارکشته ترنسیلوانیا با اعضای خیـــــــــلی محبوبش رو داریم و گله ای رم کرده از بادیگارد هایی که معلوم نیست چطوری راهشون دادن تو زمین.

آقای مافیایی لبخندی نامحسوس زد. دری نبود که با پول بازنشود.

_و در اونطرف زمین هم...عه خب بازم بادیگارده، اینجام بادیگارده...اونجاهم بادیگارده...خلاصه که تا چشم کار میکنه بادیگارده. و اما اعضای تیم ترنسیلوانیا!

ناگهان دستی غول مانند را روی شانه اش احساس کرد.
_یا مرلین! آقا چته؟! سکته کردم... ادب نداری شما؟ میخوان بیان تو در میزنن!

بادیگارد بدون گفتن کلمه ای، پاکتی را جلوی گزارشگر انداخت. گزارشگر بعد از خواندن کاغذ درون آن، با چشمان گرد شده و نیشی باز رو به بادیگارد کرد و گفت:
_چشم! شما به اون رئیس دست و دل بازت بگو جون بخواد!

و در میکروفون مقابلش ادامه داد:
_ابر دروازه بان خوش چهره ترنسیلوانیا که عمرا کسی تو دنیا باشه که شیفته ش نباشه!

آقازاده با جاروی آخرین مدلش چرخی در سرتاسر زمین زد که گفته میشد تلفاتی بیشتر از جنگ جهانی اول و دوم و نبرد هاگوارتز، به بار اورد.

_مطمعنا ترنسیلوانیا تمام بردهاشو مدیون یه همچین ابر دروازه بانیه! اصلا مگه وجود داره ابردروازه بانی به مهارت آقای آقا زاده؟!

برحسب اینکه آقازاده، اولین ابردروازه‌بان تاریخ بود، جواب خیر بود. اعتراضات چند تن از هواداران ترنسیلوانیا هم که او بتازگی عضو تیم شده و اصلا در بازی های قبلی حضور نداشته، در میان صدای گوشخراش تشویق ها که از حد خارج شده بود، به گوش خودشان هم نرسید!
گزارشگر نصف زمان بازی را به مدح و ستایش آقازاده پرداخت که به نسبت پولی که دریافت کرد، کم هم بود.

_بازی شروع میشه مهاجم تیم ترنسیلوانیا سرخ گون رو بدست گرفته و پیش میره. داره به دروازه نزدیک میشه و مهاجمای تیم حریفش رو کنار میزنه... اماده گل زدن میشه و...و...هعییی! اونجارو ببینین! عجب ژستی گرفته ابردروازه بان! مگه میشه اینهمه زیبایی در یک نفر گنجیده بشه؟!

گابریل توپ را گل کرده بود و پوزخندی به آندریایی که با اخم نگاهش میکرد، زد. حال توپ در دستان مهاجمان حریف جا خوش کرده بود و به سمت ابردروازه بانی که هیچ چیز از دروازه بانی نمیدانست، رفت و توپ را به سمت دروازه خالی پرتاب کرد. ابردروازه بان حتی به توپی که از بغل گوشش گذشت نگاه هم نکرد.
سو اسنیچ را خیلی وقت بود که تعقیب میکرد و بدنبالش به میان دریایی از بادیگارد ها شیرجه زده بود.
آندریا بی توجه به پستش فقط به گابریل که بعد از هرگل زدنش با پوزخند نگاهش میکرد، چشم دوخته بود و از عصبانیت موفق به منحرف کرد یک بازدارنده هم نشده بود و فقط چوبش را شکسته بود. وقتی به خودش آمد که دید دارد با بادیگارد هایی که در دستش بود به بازدارنده ها ضربه میزند؛ که خب منکر آنکه با بادیگارد ها ضربه های بهتری میزد نمیشویم.
در تمام این مدت که بچه محله های ریونکلاو با اختلاف امتیاز صدتایی شان از ترنسیلوانیا جلوتر بودند، به جز بازیکنان هیچکس حواسش به جو آشفته زمین نبود. همه به این فکر میکردند با پول هایی که پس از تشویق آقازاده میگیرند چه کارهایی میتوانند بکنند.
سو هم بیش از چند دقیقه طاقت نیاورد و بی خیال اسنیچ، به طرف بادیگارد رویاهایش پرواز کرد.
-میگم شما می تونی بیای نگهبان عمارت ریدل رو نابود کنی و خودت به جاش استخدام بشی؟ انقد هوای اون منطقه خوبه!

سو، بیشتر از ده دقیقه با بادیگاردی که لال به نظر می رسید، صحبت کرد. بی توجه به بازیکنانی که با سرعت، از بالای سرش عبور می کردند و سرخگون را به هم پاس می دادند. یا مدافعانی که بازدارنده را به هر جایی، به جز حوالی دروازه ترنسیلوانیا پرتاب می کردند.
-ببین، حالا برای اینکه یادت نره، من آدرس عمارت ریدل رو برات نوشتم. می ذارم تو جیب کتت... عه! این چیه؟

در مقابل چشمان متعجب هیچکس، سو لی مفتخرانه و اسنیچ بدست، از میان گله ای سیاه پوش بیرون آمد و متعجبانه به اسنیچ درون مشتش خیره شد.
اینهمه بی توجهی برایش بی سابقه بود.
در نهایت که پس از داد و بیداد های سو و اعضا گزارشکر و جماعت تازه متوجه برد ترنسیلوانیا شده بودند.

_و بعله! برد این بازی هم بدون آقازاده غیر ممکن بود!

جماعت از تشویق خسته شده و بالاخره میتوانستند یک نفس راحت بکشند. بادیگارد ها پشت سر آقای مافیایی صف کشیدند و ورزشگاه خلوت تر شد. تماشاچی ها به سرعت نور ورزشگاه را تخلیه کرده و پس چند ثانیه جز بادیگاردها، اعضای تیم ترنسیلوانیا، آقازاده، آقای مافیایی و فرد ریشوی چسبیده به پایش کسی در ورزشگاه نماند.
آقای مافیایی با سبک خفن مخصوص به خودش، به آقازاده رسیده و با اشک هایی که درچشمانش حلقه زده بود اما به دلیل ابهت زیادش هرگز چکیده نمیشد، پسر حقیق اش را در آغوش کشید.
_تو همیشه مایه افتخار این مملکت و پدرت هستی پسرم!
_میدونم فادر!

صحنه احساسی بود. ملت بزور اشک هایشان را نگه داشته بودند که آقای مافیایی رو به سو کرد و گفت:
_دوشیزه لی!برد پر افتخار پسرم رو بهتون تبریک میگم. اگه منو نداشتین که پسری به این فوق العادگی و با این ژن منحصر بفرد براتون تربیت کنم، میخواستین چیکار کنین؟!
_واقعا میخواستیم چیکار کنیم؟

در این میان هیچکس به آندریا و گابریل توجه نمیکرد که داشتند همدیگر را تکه پاره میکردند یا دامبلدوری که منافعش را درخطر دیده بود و هرچه محکمتر پای آقای مافیایی را چنگ زده بود و چوپان و سونامی که سعی در جدا کردنش داشتند. به هرحال این بازی هم تمام شده بود و گوی، درخشان تر از همیشه، دردستان کاپیتان میدرخشید!


ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۶:۱۰

?only raven

.only raven


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۲۹ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۶:۰۴
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 108
آفلاین
ترنسیلوانیا vs بچه های محله ریونکلاو

پست دوم


عمارتِ اون آقا مافیائیه

آقا مافیائیه - درحالی‌که روایتگر هیچ ایده‌ای برای اینکه چطور صدایش بزنند ندارد - ، همین‌طور که روی صندلی‌اش لمیده‌بود، دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و به‌ جای خالی ِ آقازاده نگاه‌کرد. سرش را چرخاند و ناگهان نگاهش روی صورت پر از ریشی متوقف شد که لبخند گشادی زده‌بود و با ذوق و تند تند پلک می‌زد.
- چرا اینجوری من رو نگاه می‌کنی؟

نیش دامبلدور از حد استاندارد هم بیشتر باز شد‌.
- بابایی!

آقای مافیایی - روایتگر از اختراعِ این نام ِ با مسمی به‌شدت تسترال‌ذوق می‌باشد- ، لحظه‌ای از این نحوهء خطاب شدن مُرد اما صرفا به دلیل حفظ جذبه‌اش هم که شده‌بود، به زندگی برگشت و آب دهانش را قورت داد.
- با من بودی؟
- بله... بابایی!

ابتدا قصد آقای مافیایی این بود که ریش دامبلدور را بافته و با همان دارش بزند، اما حقیقتش را بخواهید، او دلش برای "بابایی" گفتن های آقازاده تنگ شده‌بود. برای وقت‌هایی که خودش را لوس می‌کرد یا وقت‌هایی که از سر و کول‌اش بالا می‌رفت... آقای مافیایی بغض کرد.
- من نمی‌تونم دوری ِ فرزندم رو تحمل کنم!

دامبلدور که با خم کردن خودش و گلوله کردن ریشش سعی داشت کم سن و سال‌تر به نظر بیاید، خودش را به شکل نامحسوسی به آقای مافیایی نزدیک کرد.

- خب ما می‌تونیم کنار هم‌ حلش کنیم...
-
- بابایی.

***

زمین تمرینی ِ تیم ترنسیلوانیا


- تسترال ِ زبون نفهم!

سو بعد از اینکه آقازاده شونصدمین گل در یک ساعت اخیر را خورد، فحش داد... توی دلش البته. تازه با شادی و ذوقی نمایان در چهره‌اش هم این‌کار را کرد؛ چرا که تعدادی بادیگارد با یونیفرم‌های خفن و هیکل‌های شِبه غول غارنشین هر کدامشان را احاطه نموده و منتظر بودند کسی با نگاهش گوگولی ِ بابا را معذب کند تا جارویی که رویش نشسته بودند را به‌جای دماغشان جا بگذارند.

- نظرتون راجع به اینکه یه دروازه‌بان دیگه پیدا کنیم چی... غلط کردم!

چند تایی مسلسل رو به آندریا گرفته‌شده‌بود.

- ببین، دروازه‌بانی ممکنه یکم اذیتت کنه‌آ... می‌خوای به‌عنوان سرمربی نقش ایفا کنی؟

آقازاده که با آن کت و شلوار مارک و عینک آفتابی‌ای که استفاده از آن در نیمه‌‌های شب کاملا پُز محسوب می‌شد لبخندی زد تا لمینت دندان‌هایش به خوبی دیده‌شود و بعد گفت:
- من تازه دارم می‌فهمم که این‌همه مدت داشتم تباه می‌شدم... من برای این‌کار به دنیا اومده‌بودم اصلا.
- گل خوردنه رِه می‌گه؟

آقازاده همان‌طور که لبخند می‌زد و نور لمینتش چشم‌های ملت را کور می‌نمود، اخمی کرد و نهایتش این شد که بیست و سه گوسفند چوپان تکه‌پاره شدند.

سو سعی کرد بدون توجه به عربده‌های چوپان که سعی داشت با بهم چسباندن ِ ریز ریزهای گوسفندان آن‌هارا به زندگی بازگرداند، خونسردی‌اش را حفظ نموده و به این نیم‌وجبی با ضریب هوشی ِ در حد کرم فلوبر، چیزی بفهماند.

- یه نگاه به اون دروازه بنداز عزیزم... تو باید جلوش وایستی نه پشتش!
- خب جلوش وایستم که چی بشه؟

سو نفس عمیقی کشید.
- که نذاری سرخگون بره توی دروازه!
- آها... حالا، سرخگون چی هست اصلا؟
-
- چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟
- بیخیال!
- حالا اگه این سرخگون‌هایی که می‌گی به سمتم پرت بشن، من چیکار باید بکنم؟
- واضح نیست؟! خب باید بگیریشون دیگه!
- چی؟ بگیرم؟ آخه چرا؟
- ننه روونا، تو رو خدا!

گابریل خودش را به سو نزدیک کرد.
- می‌گم...
- چی شده؟
- عاممم... خیلی مهم نیست‌آ...
- خب حالا تو بگو دیگه!
- چرا رو جارو برعکس نشسته؟

سو با ناباوری به آقازاده نگاه‌کرد که با اعتماد به‌نفس کامل، برعکس روی جارو نشسته‌بود و با لبخند یک‌وَری‌ای سعی می‌کرد پشت و جلوی دروازه را تشخیص دهد.
ابتدا سو قصد کرد از همان بالا خودش را به پایین پرت کند تا از این زندگیِ سراسر بدبختی خلاص شود، اما بعد سعی‌کرد احساسی نباشد. او باید لیگ را به پایان می‌رساند، و سپس هفت‌تیری از یک ماگل کِش رفته و ابتدا این موجود خنگ و بعد هم خودش را می‌کشت.

- کاپیتان... به‌نظرت من برای بازی آماده‌ام؟
- مربیگری هم خیلی خوبه‌آ...
-
- تمرینات که تموم بشه مطمئنم آماده‌ای!

آقازاده هم با رضایت راه افتاد تا استراحت کند، که ناگهان چیزی یادش آمد و ایستاد.
- کاپیتان...
- بله؟
- من تو رو رو صدا نزدم... کلمهء کاپیتان... خیلی خفنه! الان که فکر می‌بینم چقدر به من میاد... اینطور فکر نمی‌کنین؟
-
- نمی‌شه... نمی‌شه برگردی پیش پدرت؟
- نه!
- دلش‌ برات تنگ شده‌آ...
- فادِر می‌دونه من می‌خوام ترقی کنم! تازه فهمیدم استعدادم توی چیه. این لیگ که آخراشه، ولی من کمکتون می‌کنم به سلامت به پایان برسونیدش و بعدشم ‌بلافاصله به فادِر می‌گم یه لیگ دیگه راه بندازه تا اونم ببرم!

اعضای ترنسیلوانیا به هم نگاه کردند؛ گویا که قرار بود بی آبروئیشان تاریخی شود.

***
باز هم عمارتِ اون آقا مافیائیه


- بابایی من از اونا می‌خوام!

آقای مافیایی در حالی که تمام نیرویش را به کار گرفته‌بود تا قدرت تخیلش به ماکزیمم مقدار برسد و بتواند آن مرد گنده و ریشو با چین و چروک های صورتش را جای یک پسر بچه تصور کند، لبخند زورکی‌ای زد.
- برات می‌خرم فندق ِ بابا!

دامبلدور آبنبات چوبی‌اش را لیس گنده‌ای زد و پایش را با لجبازی روی زمین کوبید.
- همین الان می‌خوام، زود باش زود باش بابایی همین الان!

دامبلدور که حسابی از اینکه "فندق ِ بابا" خطاب شده‌بود عشق می‌کرد، بدجوری توی نقشش فرو رفته‌بود و همه‌اش هم برمی‌گشت به آن دوران کودکی‌اش که نه کسی فندق بابا صدایش می‌زد و نه دستش آبنبات چوبی می‌دادند. نتیجتا قصد داشت آن‌قدر بچه خوبی بشود که آقای مافیایی قصد برگرداندن فرزند واقعیش را نداشته و او را به فرزندی بپذیرد تا شاید چیز بیشتری هم از این زندگی ِخرپولی نصیبش شود.

- بابایی میای با هم ماشین بازی؟
- نه.
- خب آخه چرا بابایی؟
- کار دارم.
- بابایی می‌دونستی روحیهء‌ ما بچه‌ها خیلی لطیفه و اگه بهمون بی‌محلی بشه آسیب روانی می‌بینیم؟
-
- خب پس بریم ماشین‌بازی بابایی؟
- به من نگو بابایی!
- دوست دارم بگم بابایی!
- دیگه داری عصبانیم می‌کنی...
- واقعا؟ می‌خوای برم ‌تو اتاقم به کارای بدم فکر کنم؟ اتاقم کو؟

آقای مافیایی ابتدا سعی کرد آرامشش را حفظ نموده و به ادامهء بازی مشغول شود؛ اما راستش را بخواهید هر چقدر که زور زد آمپر روی بیشترین مقدار ایمجین اسکیل نایستاد و نه اینکه تقصیر ریخت و قیافهء دامبلدور باشد ها... نه. آمپر آقای مافیایی خراب است احتمالا.
نتیجتا عربده‌ای زد و ماشینی که توی دست‌های دامبلدور بود و تا چند دقیقه پیش قان قان کنان دور خانه آن را می‌گرداند قاپید و توی حلقش فرو کرد.
- بابایی دیگه دوستم نداری؟
- به من نگو بابایی!
- ولی آخه بابایی...
- بمیر!

اما طرف حساب ِ آقای مافیایی، دامبلدور بود که به این راحتی‌ها نمی‌مرد.

- نگهبانا، اینو بندازین بیرون!
- قربان آخه دامبلدوره... چه‌جوری از پسش بربیایم؟
- بابایی میای یه گردش ِ پدر پسری بریم؟
- ازت متنفرم! دست از سرم بردار!

دامبلدور که در حال با عشق نگاه‌کردن ِ آقای مافیایی بود بعد از این حرف سکوت نموده و بغض کرد؛ گویا آن جمله کارساز بود.

- الان یادم اومد بابام هیچ‌وقت دست روی سرم‌ نکشید! ... بابایی دست روی سرم می‌کشی؟


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۲۹:۵۲

همیشه همینقدر قشنگ بمونین، ارباب!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۵۱ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۴:۵۱
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 336
آفلاین
ترنسیلوانیا vs بچه های محله ریونکلاو

پست اول

-بازم مثل همیشه، ترنس برنده میشه!

دقایقی بود که هواداران به زمین بازی هجوم برده و بازیکنان ترنسیلوانیا را روی دستانشان به هوا پرتاب می کردند. زیادی خوشحال بودند... درست برعکس خود بازیکنان ترنسیلوانیا!

-بدبخت شدیم.
-سو، بگم مرلین چکارت کنه! به خاک سیاه نشستیم.
-آخه بین این همه چیز، باید اسنیچ رو می گرفتی؟ نمی شد t رو بگیری؟

سو چیزی نگفت.
اصولا باید متذکر می شد که اختلاف امتیاز به قدری زیاد بود که اگر جستجوگر تف تشت هم اسنیچ را می گرفت، ترنسیلوانیا برنده بود. ولی سکوت کرده بود. چرا که علاوه بر بغض خفه کننده ای که گلویش را گرفته بود، حس می کرد یک چیز کم است.
حق هم داشت. واقعا یک چیزی کم بود.
چیز خیلی کوچکی هم نبود که جلوی چشم نبودنش، باعث شود از یاد برود؛ دامبلدوری بود برای خودش!

-بدبخت شدیم!
-تازه فهمیدی؟
-دامبلدور... دامبدور رو بردن!
-مبارکشون باشه. الآن فکر کن که مورفین رو چکار کنیم؟

با این حرف آندریا، همه به جایی خیره شدند که مورفین باید با چهره ای خشمگین در انتظارشان می بود، ولی نبود!

-خب... الان می تونیم فکر کنیم که دامبلدور رو چکار کنیم.

اگر چوپان و سونامی را فاکتور بگیریم و به کلاه هم بابت عمری حضور در تالار نوابغ، تخفیف بدهیم، می توان گفت آنها همگی از هوش ریونی بهره مند بودند. می توانستند به سرعت چاره ای بیاندیشند.

«شپلخ!»

چاره ای زشت و پردار، محکم با صورت سو برخورد کرد.

-جغد!

آندریا کلا دو-سه تا دوست در عمرش داشت. آنها هم که هر لحظه دم گوشش بودند و دلیلی نداشت برایش نامه بفرستند. حتی نامه هاگوارتز را هم خود پروفسور مک گوناگل برایش برده بود.
برای همین، آندریای جغد ندیده ای بود و اولین جغدی که برایش آمد را به سرعت از صورت سو جدا کرد و به آغوش کشید.

-امممم... آنی، نامه آورده ها.

آورده بود!
جغد بیچاره، در اثر خفگی ناشی از فشرده شدن زیاد، جان باخت.

در همان حین که آندریا مشغول برگزاری مراسم خاکسپاری مناسبی برای جغدش بود، اعضای باقی مانده‌ی تیم، با دهانی باز و چشمانی بازتر، به نامه خیره شده بودند.

نقل قول:
دروازه بانتون پیش ماست.
اگر می خواید زنده ببینیدش، باید تا قبل از غروب آفتاب، به آدرسی که پشت نامه نوشته شده بیاید.


-چجوری انقدر سریع و راحت بردنش؟ مقاومتی، چیزی!

***

-اینجاست؟
-فکر کنم آره.

ساختمانی سنگی، با معماری قدیمی ای که بی شباهت به قلعه‌ی هاگوارتز نبود، مقابلشان قرار داشت.
خفن بودن عمارت به عظیم و ترسناک بودنش محدود نمیشد. دور تا دور ساختمان و حتی دیوارهای اطراف حیاطش، مردانی با هیکل همچون هاگرید، اسلحه های ماگلی به دست گرفته و با کت و شلوار و عینک آفتابی های مشکی ایستاده بودند. سیم های سفید رنگ فنر مانندی هم از درون گوش چپشان، به پشت گردنشان وصل بود.

بازیکنان ترنسیلوانیا، با ترس و لرز به طرف نزدیک ترین مرد خفن طور رفتند.
-آقا... ببین این نامه رو. درست اومدیم دیگه ؟

مرد خفن سیاه پوش جلوی در، حتی سرش را هم نچرخاند.

-آهای! با توام. چرا جوابمو نمیدی؟

قبل از وقوع درگیری فیزیکی بین گابریل و نگهبان، آندریا و سونامی آمده و او را کشان کشان بردند.

-رودولف هم نگهبان بود... نه؟

به نظر می رسید سو این سوال را از خودش پرسیده باشد. چرا که هم تیمی هایش، چند دقیقه قبل، او را ترک کرده و رفته بودند.
بالاخره سو هم دست از زل زدن به نگهبان خوش تیپ و خفن برداشت و جلوی در ورودی رفت و به دوستانش پیوست.
-شما چرا اینجا موندین؟

قبل از آنکه کسی فرصت توضیح پیدا کند، کلاه سو تکانی خورد و نامه ای که ساعتی پیش دریافت کرده بود، از زیر آن بیرون آمده و به طرف دومین نگهبان پرواز کرد.

-پس این مرده اینه ره می خواسته؟

چوپان با تعجب به نگهبان جلویش نگاه کرد که حالا با دیدن نامه، در را برایشان باز کرده بود.
-چقدر آقا! چقدر با شخصیت! چقدر جنتلمن!

این بار نوبت سو بود که کشان کشان برده شود.

-فکر کنم باید با این یکی آقا بریم.

سو دیگر کشان کشان برده نمیشد. می تاخت!

***

-آقا، شما نمیاید داخل؟

سو ضمن پرواز در هوا که ناشی از پرتاب شدن داخل یک اتاق خفن و بزرگ بود، چشمکی برای نگهبان همراهشان فرستاد تا شاید راضی شود به دنبالش وارد اتاق شود.
ولی نشد دیگر.
در بسته شد و سو و سایر اعضای ترنسیلوانیا ماندند درون اتاق. به همراه یک آقای نیمه کچلِ قد کوتاهِ چاق، که پشتش را به آنها کرده بود و از پنجره، بیرون را تماشا می کرد.
ناگفته نماند که تعداد زیادی از همان نگهبان خفن ها هم دور تا دور اتاق ایستاده بودند و همین باعث شد که سو شکایتی از پرتاب شدن نکند.

-می دونستم بر می گردین پیش خودم.

توهم زده بود. بار اول بود که او را می دیدند.
آقای نیمه کچلِ قد کوتاهِ چاق، همانطور که به طرف بازیکنان بر می گشت و دود سیگارش را به سمت چپ اتاق می فرستاد، لبخندی نثارشان کرد.

-چرا یه وری فوت می کنه؟ سکته کرده؟
-فکر کنم به خاطر اونه.

آندریا به جایی که سونامی اشاره کرد، چشم دوخت.
پسر بچه ای زشت، چاق، قد کوتاه ولی غیر کچل، سمت راست اتاق نشسته و به آنها زل زده بود و چیپس می خورد.

- دکترِ بابا، مهندسِ بابا، دود سیگار اذیتت نمی کنه؟
-نه. فقط نصف چیپسم تموم شده، فادر. چیزی نمونده دچار اضطراب بشم.

هنوز نقطه‌ی پایان جمله، توسط نویسنده به نگارش در نیامده بود که دوازده بسته چیپس از ناکجا آباد، جلوی پسر بچه‌ی زشت ظاهر شد و بحران پیش روی جامعه جادوگری، از میان برداشته شد.

گابریل فهمیده بود راه ورود به گفتگو با آن آقای خفن، همان کودک زشت است.
-آخی... آقا زاده اسمشون چیه؟
-آقازاده.
-اسمش... آقازاده‌س؟

در همان لحظه، در اتاق باز شد و نگهبانی خوش تیپ و خوش هیکل، همانطور که چیزی را با دستش حمل می کرد، وارد شد.
-قربان، دیوونه‌مون کرده. دیگه نمی تونیم نگهش داریم! با اجازه‌تون من برم بگم بار کوکائین ها رو از مرز رد کنن.

و دامبلدور را به گوشه‌ی دیگر اتاق پرتاب کرد.

-سلام!

پسری که ظاهرا آقازاده نام داشت، نگاه چپ چپی به دامبلدور انداخت.
-فادر، قراره من جای این بازی کنم؟
-چــــــــــــی؟!

آقازاده، فادرش را از مقدمه چینی و دردسرهای در میان گذاشتن مسئله، راحت کرده بود.

-همونطور که قند عسل بابا گفت، قراره بهتون افتخار بده و جاشو با دروازه‌بانتون عوض کنه.
-چی چی و افتخار؟ چی رو عوض کنه؟ مگه مسخره بازیه؟
-غلط کرد.

چوپان، سو را کشان کشان عقب برد تا در دو سانتی متری لوله‌ی کلاشینکف ها نباشد.
سو نیمی از لیوان حاوی آب سونامی و قند را سر کشید و همانطور حواسش بر روی تک تک اسلحه ها متمرکز بود، رو به آقای کچلِ قد کوتاهِ چاق کرد.
-چرا؟ چرا ما؟ وای آلویز می؟

مردی که نویسنده دیگر توان ندارد با بیان وضعیت ظاهرش او را مشخص کند، بوسی برای آقازاده فرستاد تا به کمبود محبت دچار نشود.
-آقازاده از مدیریت گرینگوتز خسته شده، می خواد وارد دنیای ورزش بشه. مورفین هم گفت راحت میشه ازتون سوءاستفاده کرد.
-آقا... شما t ندارید؟
-چی؟ t چیه؟ من همه چی دارم. می پرسم برات... خلاصه اگر دروازه بانتون رو زنده می خواین، باید این بازی پیش ما بمونه و آقازاده به جاش بازی کنه.

سو آه جانسوزی کشید و به زمین چشم دوخت.
-مورفین راست گفته.

بازیکنان ترنسیلوانیا، در حالی به محل تمرین برده شدند، که آقازاده با اسکوتر برقی اش جلوی آنها حرکت می کرد.
عجیب ترین چیز در آن زمان، لبخند رضایت دامبلدور بود که نشانه ای از نگرانی و غصه، در آن وجود نداشت!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۹:۱۴

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... دیدین آخرشم رفتین و نذاشتین بمونم؟


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۰:۰۸:۱۷ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۵:۱۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 349
آفلاین
ترنسیلوانیا
VS
بچه های محله ریونکلاو



زمان: ساعت 00:00 روز 31 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 6 شهریور

داوران:
فنریر گری بک
بلاتریکس لسترنج

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳۱ ۰:۳۱:۵۴
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳۱ ۰:۳۲:۵۹



پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۵۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۰:۲۷:۳۶
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
پست اول

فلش بک


- محل شیطان!

همه ی تیم به زمین کوییدیچ آمدند و اطراف را بررسی کردند. همه ی صندلی ها، حصار ها و ... قرمز بود. حتی آسمان هم به رنگ سرخ در آمده بود. ولی خب تیم تف تشت با آن مشکلی نداشت!
- خیلی قشنگه که همه جا قرمزه ها!
- من از اول خیلی شیطانو دوست داشتم!
- من که عاشقشم!

آنها مدت ها به زمین و آسمان سرخ نگاه می کردند و از این همه قرمز رنگی لذت می بردند که بالاخره سر کادوگان آنها را متوجه خود و بازی کرد.
- انقدر به این قرمز رنگی نگاه نکنید! اومدیم تمرین!

همه به خود آمدند و با سر تایید کردند. وسایلشان را زمین گذاشتند. جارو های خود را برداشتند و به پرواز در آمدند. در همین حین، شیطان در گوشه ای از ورزشگاه به آنها نگاه می کرد. البته همه ی آنها نه چون جذابیتی برایش نداشتند. ولی دختری بود که او عاشقش شده بود و او کسی جز ملانی استانفورد نبود!

سه ساعت بعد

تف تشتیان که انگار از تمرین کردن خسته شده بودند، به طرف پایین پرواز کردند. از جاروهایشان پیاده شدند و خسته و کوفته به طرف رختکن راه افتادند اما ناگهان ملانی صدایی شنید که می گفت:
- بیا طرف تابلوی امتیازات!

ملانی به اطراف نگاه کرد. صدای هم تیمی های خودش نبود پس کی می توانست باشد؟ صدا دوباره تکرار کرد:
- تنها بیا!

ملانی که به شدت کنجکاو شده بود، رو به سر کادوگان_ که همراه تابلویش دست محمد خان قاجار بود_ کرد و گفت:
- سر، می خوام بمونم اینجا تا از این قرمز رنگی لذت ببرم. شایدم یخورده تمرین کنم!

سر کادوگان شمشیرش را از غلاف در آورد و به طرف ملانی گرفت!
- خودتو خسته نکن ملانی!

و شمشیرش را دوباره غلاف کرد و رویش را برگرداند. وقتی ملانی مطمئن شد که همه توی رختکن هستند، به طرف تابلو رفت. وقتی رسید چیزی ندید ولی ناگهان یک باد خیلی گرمی از پشتش حس کرد! رویش را برگرداند و کسی را جز شیطان ندید! چوبدستیش را سریع در آورد اما شیطان سریع آن را از دستش گرفت و به یک گوشه پرت کرد. شیطان گفت:
- ملانی استانفورد! بالاخره نزدیکت شدم مرگخوار!‌

و به علامتی که روی دست ملانی بود اشاره کرد.
- خوبه که تو ازون آدمای خوب نیستی! ملانی... با اینکه من شیطانم ولی موضوعی هست که می خوام بهت بگم!

ملانی کمی عقب تر رفت و با عصبانیت به او خیره شد! شیطان با ملایمت گفت:
- نترس! من کاریت ندارم. یعنی اصلا تو تاریخ وجود نداشته که به کسی کار نداشته باشم اما تو... متفاوتی! تو زیبایی، خشنی، قشنگ بازی می کن...
- این همه چاپلوسی واسه چیه؟!
- چاپلوسی رو وقتی میگن که من ازت یه چیزی بخوام و هی منت بکشم! اما من از تو برترم.حالا گوش کن به من وگرنه دیگه با ملایمت رفتار نمی کنم! من علاقه ی خاصی به تو پیدا کردم که میلیون ها ساله که همچین حسی نداشتم و...

او شروع کرد به مخ زدن!

یک ساعت بعد

ملانی که می خندید و از یکی از خاطره های شیطان _که مربوط به گول زدن مشنگ زاده ها بود_ لذت می برد، به این فکر کرد که شیطان بدترین و جذاب ترین آدم جهان_ بعد لرد ولدمورت_ بود. او سر تا پا قرمز بود اما کت، شلوار و کفش مشکی، پیرهن سفید که کروات اسپورت روی آن قرار داشت او را خیلی جذاب کرده بود. غیر از اینها‌، ملانی می دانست که شیطان می تواند مفید واقع شود. او گفته بود که بخاطر گرمی ورزشگاه، توپ ها داغ می شوند و پوشیدن لباس و دستکش های ضد حریق توصیه ی او بود. شیطان می توانست خیلی به آنها کمک کند!

روز مسابقه

یوآن اسم بازیکن ها را خواند و همه به زمین آمده بودند. اما تیم زرپاف و تماشاگران و حتی داوران در عجب مانده بودند که چرا تیم تف تشت لباس های ضد حریق پوشیده بود!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵:۲۴ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۵:۲۴
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 94
آفلاین
زرپاف vs تف تشت

پست سوم( اخر)

بله گل بود.
شاید دروازه ای در کار نبود اما خب... براساس دروازه ی بسیار بزرگ فرضی ای که شیطان درنظر گرفته بود و از این سر زمین تا آن سر زمین بود، گل محسوب میشد!

نتیجه بازی تا هشتاد چهل پیش می رفت.اما همچنان همه چیز به نفع هافلپاف بود.

سرخگون به سرعت برگشت و سر کادوگان ضربه ی دیگری زد. ناگهان به طور عجیبی توپ وارد دروازه ی فرضی شد و نتیجه هشتاد پنجاه شد! تیم تف تشت ضربه ی دیگری به توپ زد و دوباره وارد دروازه شد! فاصله ی امتیازات دو تیم خیلی کم شده بود.

پس سدریک کجا بود؟! چه کار می کرد؟

ماتیلدا به پایین نگاه کرد و با سدریکی که روی زمین افتاده بود و سعی می کرد آتش لباسش را خاموش کند، رو به رو شد.

طرفداران تیم زرپاف، حالا که می دیدند دروازه بان خوشتیپ شان آتش گرفته است، سعی می کردند با فریاد زدن، توجه داور ها را جلب کنند، اما کسی توجه نمی کرد.

توپ ها به شدت داغ شده بودند و هیچ کدام از بازیکنان تیم زرپاف تحمل این همه داغی را نداشتند. اما تیم تف تشت با دستکش های ضد گرمایش به راحتی توپ را در دست می گرفت!

در این هیاهو و گل های پشت سر همِ سرکادوگان که حسابشان از دست داور در رفته بود، ملانی و شیطان فقط لبخند می زدند.
گویی آنها برنامه ی این آشوب را ریخته بودند. ملانی از خنده قهقهه میزد و روی جارویش ریسه می رفت. او در حالی که اشکانی که در چشم هایش جمع شده بود را پاک می کرد، به شیطان فکر می کرد. حدس درستی زده بود! شیطان خیلی کمکشان کرد.

و بعد اتفاق عجیبی افتاد. همه چیز به سرعت رخ داد. سدریک که از دست تیم تف تشت، شیطان و تقلب های مسخره ی آنها، به ستوه آمده بود، چوبدستی اش را در آورد و آتش را به طرف ملانی سوق داد. ملانی به این فکر که لباس ضدحریق پوشیده بود، بی حرکت ماند اما آتش خیلی زیاد بود. سدریک هم آتشی بسیار عظیم را با چوبدستیش درست کرده بود و همراه با آتش ورزشگاه به طرف او فرستاده بود. آتش به ملانی اصابت کرد! مسلما حتی بهترین لباس های ضد حریق تحمل این همه آتش را نداشتند. و بله... ملانی آتش گرفت! شیطان که این وضعیت را دید، از شدت خشم قرمز شد و وقتی او قرمز تر از رنگ صورتش میشد، وضعیت خیلی خطرناک میشد!

او با عصبانیت به سمت سدریک رفت و می خواست او را زنده به گور کند. فنریر سریع سوت را زد و بازی را نگه داشت:
_خطا به نفع تف تشت!

شیطان فریادی بر سر داور کشید:
_ خطا به نفع ما؟! ملانی داره آتیش می گیره!

فنریر کمی فکر کرد که چیکار کند. با جارویش پیش بلاتریکس رفت و قضیه را با او در میان گذاشت و مشورت کرد. بعد مدتی حرف زدن، فنریر سری به نشانه ی تایید تکان داد و به سرعت به زمین برگشت.
- سدریک دیگوری کار غیر اخلاقی ای کرد. این کار جزء قوانین کوییدیچ نیست. پس من تف تشت رو برنده ی بازی می کنم!

ماتیلدا اعتراض کنان و با عصبانیت گفت:
- اونها لباس های ضد حریق پوشیده بودن! شیطان به جای هنری بازی کرد! فکر نمی کنین که هماهنگ کرده بودن؟ یعنی نقشه کشیده بودن؟!

تماشاگران تف تشت "هو" ی بلندی گفتند اما فنریر آنها را به سکوت دعوت کرد!
- آروم باشین! خانم استیونز، تف تشت لباس ضد حریق پوشیده. درسته اما این دلیل نمیشه که حتما کسی بهشون گفته باشه. شاید از وضع هوا فهمیدن که اگه اینا رو بپوشن امن تره. و شیطان هم خودش بازی کرد. ما فقط باید قوانینو روی بازیکانا اجرا کنیم. اختیار شیطان دست خودشه!


هوادار های تف تشت که این حرف فنریر را به معنی برنده شدنشان دیدند، فریادی از شادی سر دادند. زرپافی ها از بی عدالتی غر می زدند و طرفدارانشان با عصبانیت شروع به پرتاب وسایلشان به سمت بازیکن ها کردند.
پوست تخمه قسم می خورد حتی لنگه کفشی در میان وسایل دیده است.


بلاتریکس از روی جایگاه داور ها ایستاد و بلند بلند غر می زد:
_چرا من توی این مسابقه اصلا نقش نداشتم؟ مگه این درسته؟

توجه کل ورزشگاه به سویش جلب شد.
اما تنها کسی پیش رفت تا حرفی به او بزند شیطان بود.
_چرا این خانم خوشگل انقدر ناراحته؟
می خوای بریم یه چیز بخوریم تا یکم حالت بهتر بشه؟

ملانی از تعجب خشکش زد و به این فکر می کرد تا هرچه زودتر رودولف را پیدا کند و از وجود روحش در جسم خود مطمئن شود.



پ.ن: این پست در واقع مال آگاتا تراسینگتن هست که به دلیل مشکلاتی نمی تونست تو سایت ارسال کنه، به خاطر همین من به جاش ارسال کردم.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳:۱۲ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷:۰۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۳۳:۳۵
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 32
آفلاین
تف تشت
.Vs

زرپاف


پست اول:


اعضای تف تشت خسته و کوفته از کارهایی که نکرده بودند، روی هر شئ نشستنی و راحتی که دم دستشان بود لم داده بودند و از بردشان راضی و خوشحال، با یکدیگر راجب مسابقه‌ی گفت و گو می‌کردند.
- ولی با اینکه برای ما فرقی نمی‌کرد، کریچر فکر خوبی کرده بود.
- از روحیه جنگ طلبی‌اش خوشمان آمده، یادمان باشد در جنگ‌های بعدی او را همراه خود ببریم.

کریچر پیر دستمال گردگیری به دست، داشت لکه‌ای روی بدنه‌ی بدون تیغ میمبله، کاکتوسی که حالا همه‌ی تیغ‌هایش در چشم خواهرشوهر خانم بلک بود را تمیز می‌کرد. او از بردش راضی بود، اما این پایان ماجرا نبود. کریچر می‌دانست که از حالا به بعد هیچ راهی نبود که همانطور شانسی ببرند. باز هم او باید خیال راحت این گریفیندوری ها و آن دو ماگل و این کاکتوس بیچاره را
ناراحت می‌کرد تا فکری برای بازی بعدی‌اشان بردارند.
-کریچر خواست که به شما اخطار داد. بازی های ما هنوز تمام نشد. ما نباید صبر کرد. باید تمرین کرد.

گوشه‌ای در همان نزدیکی کریچر، اینیگو متکایش را در آغوش گرفته بود و نگاهش به روبه رو دوخته شده بود.
- اما... اما یه خواب‌گذار و یه جنگجو و یه دختر آبی‌پوش و یه سردار و یه هنری و یه کاکتوس و یه جن پیر خونگی، چی از کوییدیچ می‌دونند؟
- اینیگو راست میگه ما که نمی‌دونیم چطوری بازی کنیم، تا اینجا هم شانس با ما یار بوده.

همه‌ی آنها در فکر فرو رفته بودند و رشته افکارشان درحال شکل گرفتن بود. کریچر اما زودتر از همه‌ی آنها رشته افکارش شکل گرفت و رشته افکار بقیه‌ی آنها را قبل از شکل گرفتن، قطع کرد.
- دفعه‌ی پیش آنها هم‌گروهی های شما بود. شما خیالتان راحت بود. اما ایندفعه و دفعه های بعد فرق داشت. ما باید کوییدیچ را یاد گرفت.
-چی میخوای بگی کریچ؟

کریچر پیر و بداخلاق بود. این را همه می‌دانستند.
- آقای اینیگو شما نباید اسم کریچر را مخفف کرد. کریچر از مخفف متنفر بود. حالا که اینطور شد او به شما نگفت که چه فکری در سر داشت.
- حالا تسترال بیار و برتی باتز بار کن. کریچر به نظرت تیغ های کاکتوسی که من در خانه دارم مناسب خانم بلک هست؟ می‌تونی بیای و برشون داری. البته اگه بهمون بگی چه فکری داری.
- خانم ملانی شما خیلی مهربان بود. کریچر به شما گفت که چه فکری در سر داشت. ما باید رفت به کلاس ها‌ی کنکور کوییدیچ. کریچر وقتی دیشب همه جا را جارو می‌کرد دو اطلاعیه در این‌مورد دید.

تف تشتی ها با کنجکاوی به کریچر که دو اطلاعیه را از جیب مخفی لباس پاره و پوره‌اش درمی‌آورد، نگاه می‌کردند. کریچر دو اطلاعیه را روبه روی آنها قرار داد.
اطلاعیه ها برخلاف انتظار آنها کاملا شسته و رُفته به نظر می‌آمدند.

اطلاعیه اول کاملا عجیب و خاص بود:
نقل قول:
تصویر کوچک شده


و اطلاعیه دوم هم عجیب‌تر اما ناخاص‌تر:
نقل قول:
تصویر کوچک شده


تف تشتی ها شانه‌ای بالا انداختند. آنها یک مشکل دیگرشان را هم حل شده می‌دیدند.
- خب سربازان ما، بریم بگردیم دنبال این کلاس‌های بدون نشون.

یک ساعت بعد_ کوچه دیاگون


- عه ببینید اینجاس. هر دوتا موسسه رو هم دقیقا رو به روی هم دیگه ساختن. اول کدوم رو بریم؟


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۲۶:۳۲
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۳۰:۳۲

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.