هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۰:۲۰ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹

سوروس اسنیپ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۱۷:۲۱ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 218
آفلاین
بر هیچ کس پوشیده نیست و بر همگان واضح و مبرهن است که تام بی شک مغزی دارد بسی پوچ و اکبند!
لینی هم چند باری که خانه ریدل به بی پولی خورده بود(مشخصا بخاطر خرید های بیش از حد بانو مروپ ) و کسی جرعت نمیکرد از لرد پول بگیرد،پیشنهاد داده بود مغز تام را بفروشند چون اکبند بود پول خوبی به جیب میزدند ولی خب فرصت نشده بود عملیاتی برخورد کنند.

افکار تام مشخصا بیهوده بود، ارباب را نمیشود به این راحتی ها دست به سر کرد.

-که گفتید من و مادرم نمیتوانیم از این خراب شده بیرون برویم درست است؟
-
-با تو حرف میزنیم بوگندو!
-بله گفتم که چی؟
-و حتما هم نمیدانی با چه کسی حرف میزنی درست است؟
-یک موجود سفید مایل به سبز بی دماغ،جن خونگی نیستی؟

لرد به درجه ای از عصبانیت رسیده بود که میوه فروش را پشمک کند اما همین که چوب دستی نازنینش را از ردا بیرون کشید بانو مروپ هراسان دو دستش را روی گونه های لرد گذاشت.

-هین!!! دیدی پسر مامان، هرچی میگم میوه بخور سوپ بخور نمیخوری که دیدی عمو سبزی فـ...چیز یعنی آقای میوه فروش هم متوجه شد که رنگت پریده پسر مامان.

لرد کمی گیج شده بود زیرا تا چند دقیقه پیش به این فکر میکرد که مغازه را منفجر کند و به عمارت برگردد و سر تام را مثل گوزن شمالی به دیوار بیاویزد، اما الان مادرش بجای طرف داری از او میخواست او را به اجبار نگهدارد تا به تغذیه اش نظارت کند.


نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۱۱ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 182
آفلاین
تام بعد از نیم ساعت فکر کردن بین کروشیو خوردن و نفرین خانه ریدل، کروشیو خوردن را انتخاب کرد و به سمت اتاق لرد سیاه روانه شد.
سر راه مروپ را دید و فکری به ذهنش رسید.
تام گفت:
-بانو مروپ، یه میوه فروشی ته اون خیابونه هست که می گن اگه یه هفته اونجا بمونین به دلخواه خودتون ۲۴ تا میوه ی مجانی بهتون می دن. نمی خواین ارباب رو ببرین میوه ی مجانی بدین بهشون؟ نگران نباشین لرد سیاه خودشون میان.

-ایده ی خوبیه تام گور به گور نشده ی مامان!

تام که دید اوضاع طبق نقشه پیش رفته سراغ مرحله ی دوم نقشه اش رفت. دوان دوان به سمت اتاق لرد رفت. وقتی به اتاق رسید در زد.
-می تونم بیام تو ارباب؟

-نه.

-ارباب اضطراریه!

- از همان پشت در بگو.

-ارباب مادرتون داره می ره خانه سالمندان ته خیابون!

-خواب بودیم، بیدارمان کردی! نیم ساعت دیگر می خوابیم و بعد به می رویم دنبال مادرمان!

نیم ساعت بعد

-مادر!

لرد سیاه به مغازه ی ته خیابان رسیده بود و مادرش را در حال زیر و رو کردن موز ها پیدا کرد.

-آن ملعون گفت اینجا خانه سالمندان است!

-مامان انقدر پیر شده که همه دربارش دروغ می گن! می رم خانه ی سالمندان!

-نه خانم! هر کی میاد مغازه ما باید یه هفته بمونه!

در خانه ریدل

تام از هکتور پرسید:

-معجونت کی تموم میشه؟

-نیم ساعت دیگه

نیم ساعت بعد

هکتور روی صندلی لرد نشسته بود و به همه دستور می داد.

تام ماجرا را یک هفته عقب انداخته بود اما بعدش را نمی دانست.



ویرایش شده توسط آیلین پرینس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۳ ۱۹:۳۱:۵۸
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۴ ۱۴:۳۷:۰۳

ارباب... میشه کروشیو بزنم؟
چشاتونو رد کنید بیاد!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۴:۴۳ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۰:۲۶ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 639
آفلاین
تام سعی کرد تا افکارش را سر و سامان دهد، تا تصمیم درستی بگیرد.
برای همین، دستش را نزدیک یکی از چشمانش برد، بعد آن را به عقب برده و مشتی به چشمش زد و آن را به درون مغزش فرستاد.

"درون مغز تام"

چشم تام که نمایندگی تام از طرف تام داشت تا به دنبال راهی برای مشکل تام درون مغز تام برود، اول دشنامی به راوی که سعی دارد با تکرار تام روی مخ برود داد؛ و سپس به سمت بخش "تصمیم گیری لحظه ای" مغز رهسپار شد.
اما بخش تصمیم‌گیری لحظه ای چه بود؟
در بخش تصمیم‌ گیری لحظه ای مغزِ هر کس موجودات ریزی به شکل خود او، اما با سرعتی چندین برابر شخص عادی وجود دارند که در راهروهای تودرتوی مغز به دنبال راه حل می‌گردند، سپس آن هایی که راهی یافته اند آن را به مقر اصلی می‌برند و با حضور نمایندگان مغز، در شورایی متشکل از "نمایندگان"، "منتقل کننده ی تصمیم" و "یابندگان راه حل" برای انتخاب نهایی بحث کرده، و در نهایت راه انتخابی از طریق منتقل کننده به بخش اجرایی برده شده و عملی می‌شود.
و اما بخش جالب ماجرا این‌جاست که تمام این اتفاقات تنها ثانیه ای در دنیای مادی طول می‌کشد، چون می‌دانید دیگر... وقت نسبی‌ست و این چیزها.

و اما فارغ از تمام اینها بشنوید از چیزی که چشم می‌دید! چشم که منتظر راهروهای شلوغ بخش تصمیم‌گیری و موجودات فراوان بود، با دیدن پیرمردی واکر به دست در راهروهایی تنگ و پوسیده؛ مویرگ هایش خشک شد و ریخت.

- این جا چرا انقدر خلوته؟
- هی باباجان... این تام که دیگه فکر نمی‌کنه. بودجه مارو قطع کردن. بچه ها هم مهاجرت کردن بخش جداپذیری و ترمیم که بیشتر به درد این مرتیکه اکسترنال می‌خوره.

چشم که شوکه شده بود، بدون اتلاف وقت به جای اولیه اش در گودی چشم برگشت و موضوع را به تام منتقل کرد.

"بیرون مغز تام"

- پیس پیس...
- ها چیشد؟!
- این مغزت پوکه... یعنی واقعا پوکه! تصمیم گیری لحظه ای از کار افتاده... خودت یه جوری جمعش کن. وای به حالت اگه کروشیو بخوریم.

تام باید سریعا راه حلی می‌اندیشید.
چگونه می‌خواست مرگخواران را دور بزند؟ چگونه می‌خواست به اربابش بگوید؟ اصلا می‌خواست به اربابش بگوید؟
و سوال هایی دیگری از این قبیل در ذهنش می‌پیچید.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۲ ۴:۵۲:۵۷

آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۳۴:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6745
آفلاین
ولی مجبور بودند! لرد سیاه باید قضیه را می فهمید.

همه مرگخواران به طرف تام جاگسن رفتند. اگلانتاین دستی روی شانه اش زد.
-برو جلو برادر. همیشه می دونستم شجاعت و جسارتت زبانزد همه اس.

-این کار بزرگت رو هرگز فراموش نمی کنیم.
- آیندگان از تو به بدی یاد خواهند کرد دلاور.
-یه پرتره بزرگ از صورتت می کشیم و جلوی در خانه ریدل ها می زنیم. البته با نقاب! صورتتو که ندیدیم.

تام وحشتزده دور و برش را نگاه کرد.
-چی شده؟ چرا؟ من چیکار کردم؟ همه رو می تونستم باور کنم... ولی وقتی اگلانتاین ازم تعریف می کنه می فهمم کاسه ای زیر نیم کاسه اس.

حسن مصطفی هن و هن کنان سرش را از پنجره داخل اتاق کرد.
-عی وووی هوووی...نمی فهمی چرا؟ اینا می خوان به لرد بگن که مجبورن هکتور رو لرد کنن. بعد می دونن پودرشون می کنه. تو رو انداختن جلو...له له می شیا! عینهو خودم.

و در ادامه، در اثر قهقهه های ممتد و طولانی، انگشتانش شل شد و از همان بالا با سر به زمین پرت شد. ولی چون داخل سرش هوای بسیاری جریان داشت، متلاشی نشد و مانند توپ دوباره به هوا رفت و همانطور جهید و جهید و دور شد.

-دیدینش؟... از کجا میومد؟ کمی ریش سفید به پیشونیش چسبیده بود...

حواس مرگخواران پرت نشد. تام نمی توانست حواس کسی را پرت کند. او باید قضیه را به لرد سیاه می گفت؛ وگرنه همگی دچار نفرین ریدل ها می شدند!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۱۱ یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 182
آفلاین
مرگخواران از فنریر دور شدند. آنها بعد از پچ پچ هایی طولانی برگشتند و با ادب جلوی فنریر منفجر شده ایستادند.

-هـــــــکتور! یعنی واقعا نمی خوای؟

لینی که استاد راه رفتن روی اعصاب هکتور بود وارد عمل شده بود.

-چی رو نمی خوام؟

در این لحظه لوسیوس دستمال به دست جلو آمد و با بغض گفت:
- لرد سیاه فوت کرد. بعد از صحبتی طولانی ما مرگخواران تو رو به عنوان جانشین ایشون انتخاب کردیم. اگه ازشکم فنریر بیای بیرون!

-باشه بزارید معجونم درست بشه، براتون لرد خوبی خواهم شد!

مرگخواران پیروز خواستند به خانه ی ریدل ها بروند و کمی استراحت کنند که ناگهان مرلین رو جلوی خودشان دیدند!
مرلین گفت:
شما به او قول دادید و باید به آن عمل کنید وگرنه دچار نفرین خانه ی ریدل ها خواهید شد.
و ناپدید شد.
مرگخواران بهت زده نمی دانستند چطور موضوع را به لرد بگویند!


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟
چشاتونو رد کنید بیاد!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲:۵۹ جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۵۴:۱۳ جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
شناسه های بسته شده
پیام: 425
آفلاین
خلاصه:

فنریر هکتورو می خوره و منفجر میشه. لرد به مرگخوارا دستور دادن فنریر رو به همراه هکتور داخل شکمش دفن کنن. حالا هکتور دستشو به همراه معجونی از شکم فنریر بیرون آورده و همه رو تهدید کرده که اگر نزدیکش بشن داخل معجونش حلشون می کنه.
* * *


بلاتریکس با صدایی که فقط گابریل و پالی می توانستند بشنوند شروع به زمزمه کرد.
-برای اینکه بتونیم بدون معجون افشانی، جفتشونو دفن کنیم اول باید هکتور رو بیرون بیاریم و بکشیم. بعدش می تونیم با خیال راحت با هم دفنشون کنیم.

با لحن نرم و مهربانانه ای رو به دست لرزان هکتور کرد.
-این همه ظلم و جفا برای چی هکتور عزیزم؟ گره ای که با دست باز میشه رو که با معجون باز نمی کنن!

سپس با لحن بسیار شیرین تری ادامه داد:
-شوخی کردم. ارباب فرمودن فقط فنریر رو دفن کنیم. حالا عین یه معجون ساز خوب پاشو از معده ش بیا بیرون تا بتونیم آبرومندانه دفنش کنیم.
-نمیام...آب و هوای اینجا برای معجون سازیام کاملا مناسبه. میخوام تا ابد همینجا بمونم.
-بیای بیرون بهت آبنبات چوبی میدیم ها!
-نچ!

شاید باید به دنبال پیشنهادات جالب تری برای خام کردن هکتور می گشتند.



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۱۶:۴۰
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 936
آفلاین
- این زنده است! من زنده ام. نکشید ما را!
- متاسفم هکتور، دستور، دستور اربابه. بهتره سرنوشتت رو قبول کنی.
- نمیخوام، نمیپذیرم!
- میتونی مگه نپذیری؟ دست خودته مگه؟ دست پای اینو بگیرین ببریم خاکش کنیم!

دستی از وسط دل و روده ی فنریز بیرون اومد. دست هکتور بود. اما دستش خالی نبود!
هکتور هیچوقت دست خالی جایی نمی رفت. از دوران طفولیتش عادت داشت دستش خالی نباشه. همیشه دیگ، قابلمه، ملاقه، علاقه، کلاغه یا همچین چیزی دو دستش بود و داشت با اون یه آتیشی جایی به پا میکرد.
بنابراین ممکن نبود که توی شکم فنریز، جایی این چنین مناسب برای پخت و پز معجون دست خالی رفته باشه.
بنابراین ملت مرگخوار با دستی بیرون اومده از شکم فنریز رو به رو شدن که همراه یک شیشه معجون صورتی بود!

- بیاین سمت من همتونو حل میکنم تو این معجون. یه دو جینم از اینا دارم. انتحاری میزنم همتون بترکید!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸

Polly-Chapman


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۴ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
از من دور شو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
پالی غرور داشت. هیچ کس برای حرف او تره هم خورد نمی کرد؛ حالا فرصتی پیش آمده بود که زیر مقام رسمی اش، صاحب کمی احترام شود. اما دستور لرد سیاه چه میشد؟
ناگهان فکری به ذهن پالی رسید.
- اصلا از کجا معلوم ارباب این دستور رو داده باشن؟ از کجا معلوم خودت همینطوری، از خودت نگفته باشی؟

این سوال مهمی بود که گابریل و ربکا از خود نپرسیده بودند. حال مسئله کمی مشکوک به نظر می رسید.
- راست می گه بلا؟ چطور یه دفعه اومدی و این خبر رو دادی؟

بلاتریکس از عصبانیت سرخ شده بود.
- از دستور ارباب سر پیچی می کنین؟ اصلا می خواین همه تون رو با هم کرشیو بارون کنم؟

گابریل و ربکا قانع شده بودند، کنار کشیدند. اما پالی به هیچ وجه حاضر نبود فرصتی که به دست آورده بود را از دست بدهد.
- خب ببین بلا! قبول کن قضیه یکم مشکوکه، خب منم اگه یه دفعه ای می اومدم...
صدای پالی با دیدن چوبدستی بلاتریکس که رو به دماغ او قرار گرفته بود، به خاموشی گرایید.

- چیزی داشتی می گفتی پالی؟ صدات نمی اومد!

پالی آب دهانش را قورت داد؛ باید از یک راه دیگر وارد می شد. راهی که نه سیخ بسوزد و نه کباب.
- خب... خب می گم من گفتم دفن کردن گرگینه حامله زنده ممنوعه، نه دفن کردن گرگینه حامله مرده!



shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱:۱۸:۰۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 818
آفلاین
گابریل و ربکا به سمت بلاتریکس جهیدند تا مانع از کروشیو باران شدن پالی شوند. چراکه اوضاع جامعه خراب بود و الان باید همه با هم می‌بودند و پشت یکدیگر را سفت نگه می‌داشتند، که مبادا کسی سواستفاده کرده و از نفاق بین مرگخواران سخن بگوید. اما بلاتریکس جا خالی داده و آن‌ها را جهیده به روی یکدیگر رها کرد.
جای عصبانیت بلاتریکس با لبخندی پر شده بود.
-راست میگی پالی... کشتن گرگینه باردار کار اخلاقی نیست...

پالی خوشحال بود. بالاخره حرف حرف او شده بود. شاید بالاخره مرگخواران خانه ریدل‌ها هم یاد می‌گرفتند که آقای رودولف در انحصار بلاتریکس نیست و متعلق به جامعه جادویی...

-پس من می‌رم که به ارباب بگم شما با امرشون مخالفت کردی و دستور جدیدی صادر کردی.

دنیای رنگارنگی که تا دقایقی قبل پیش چشم پالی شکل گرفته بود، دود شد و خاکسترش به شکل رودولف در حال بای‌بای کردن درآمد. که آن هم ساحره‌ای خاکستری پیدا کرد و رفت.

-یا مگر اینکه خودت بخوای بهشون توضیح بدی!

این پیشنهاد بلاتریکس ترسناک لاکن قانع کننده تر از قبلی بود.

-یا اینکه ساکت بشینی یه گوشه تا ما فنریر و بارش رو دفن کنیم.

این یکی از دوتای قبل هم قانع کننده تر بود. لاکن پالی هم باورهایی داشت که نمی‌خواست آن‌ها را به باد هوا دهد...
پالی باید تصمیم سختی می‌گرفت.




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱:۰۰ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
بعد از این جمله‌ی پالی، بلاتریکس نگاهی به گابریل کرد...گابیرل هم نگاهی به ربکا...ربکا هم نگاهی به بلاترکس...بلاتریکس هم نگاه را به ربکا برگرداند...ربکا که توقع این سرعت عمل از بلاتریکس را نداشت، مجبور شد که گابیرل نگاه کند...بعد از آن گابریل خواست به بلاتریکس نگاه کند، ولی به جای آن ربکا نگاه کرد...ربکا که حالا بیشتر از همه به او نگاه شده بود هم کم نیاورد و به بلاتریکس نگاه کرد...بلاتریکس هم...

_خب بابا..فهمیدیم...میخوای بگی که این سه نفر شروع کردن به همدیگه نگاه کردن!
_آخه بهم میگن توصیف کم به کار میبرم، خواستم فضا سازی کنم که اینها...
_حرف نزن، ادامه داستان رو بگو!
_خب بابا...چه خشن!


پالی که دید بلاتریکس و ربکا و گابریل هنوز در حال نگاه به یکدیگر هستند، خودش دست به کار شد و بالای سر فنریرِ ترکیده رفت و شروع به گرفتن نبض او کرد...
_هووووم...عجیبه!
_چی عجیبه پالی؟
_هیس...حرف نزنید، تمرکزم بهم نخوره!
_شیطونه میگه با یه کروشیو بزنم ناکارش کنم، با فنر و هکتور دفنش کنم!
_خودت رو کنترل کن بلاتریکس...الان تموم میکنه!

پالی بلاخره به نظر میرسید معاینه‌اش تمام شده...بلند شد و رو به بلاتریکس، گابریل و ربکا کرد...
_خب...تبریک میگم...فنریر حامله‌اس!
_
_چیه؟
_هکتور رو که نمیگی مطمئنا پالی؟
_چرا اتفاقا..نمیبینید این آدم رو توی شکش مگه؟ و طبق قوانین دفن کردن یک گرگینه حامله، ممنوعه!
_بذارین من کروشیو بارون کنم این رو!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.