هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   3 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷:۵۲ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹

ranjbar


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۹:۵۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۲۷:۱۲ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
تصویر کوچک شده



سوروس یه خورده غمگین، به یاد لیلی در حال پرسه زدن در قلعه‌ی هاگوارتز بود.از ناراحتی چشمانش را بست و اشک چهره‌ی زیبایش را شستو داد؛ دیگر تحمل ندیدن لیلی را نداشت. (آخی... )

به دو تا از ستون های قلعه تکیه داد و در حالی که با صدا گریه می کرد، درب‌های اتاق‌های آن طبقه را از دیده گذراند؛ اما ناگهان با دربی مواجه شد که قبلا آن را ندیده بود.
آن درب می توانست به کجا راه داشته باشد؟

سوروس با قدم هایی آرام، به طرف آن درب حرکت کرد. دستگیره ی درب را با موفقیت چرخاند و به آرامی وارد آن اتاق شد و مجددا درب آن اتاق را بست.
اتاق، بسیار بسیار کوچک بود و آرامش خاصی هم داشت؛ به گونه‌ای که تنها چیزی که در آن اتاق جلب توجه می کرد، یک آینه‌ی طلایی طلاکاری شده بود که در وسط اتاق قرار داشت.

سوروس برای اینکه هوای اتاق کوچک تازه شود، پرده های مخملی قرمز رنگ پنجره را کنار زرد و پنجره را باز کرد؛ سپس نفسی تازه کرد و اتاق را از نظر گذراند و چه زیبا بود اتاق.
توجه سوروس به آینه ی جواهرکاری شده جلب شد. جلو رفت و از نزدیک به آن نگاه کرد.
آیا آنچه می دید حقیقت داشت؟ آری...
آیا باید آن را باور می کرد؟ خیر... نه حقیقت داشت و نباید آن را باور می کرد... خود او هم این نکته را خوب می دانست، اما کمی شک داشت.

تصویر، لیلی را نشان می داد که در آغوش سوروس بود و هر دو با اشتیاق به هم نگاه می کردند.
سوروس، خسته اما با لبخند، از آینه طلایی طلاکاری شده دور شد و دستگیره ی درب را چرخاند و درب را پشت سر خود بست.

پایان تلخ!

پاسخ:
پست خوبی بود. پاراگراف بندی ها به جا بود و از علائم نگارشی در حد کافی استفاده شده بود.
جای کار بیشتری توی تعلیق داستان و توصیف بیشتر شخصیت ها و اتفاقات بود، اما به همین اندازه برای کارگاه کافیه.
پس....


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱ ۳:۳۳:۴۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳ ۱:۳۷:۳۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷:۲۲ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹

گریفیندور

الکساندرا ایوانوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۶:۴۴
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 20
آفلاین
تصویر شماره 8 کارگاه داستان نویسی


ظهرهای هاگوارتز همیشه خیلی شلوغ و پر رفت و آمد است اما این یکی از همه بد تر بود!

نامه ها توسط جغد ها میرسیدند، بچه ها به هم تنه میزدند، نگران گرفته شدن میزغذایشان در
تالار بزرگ بودند و صدای فحاشی و زد و خورد گه گاهی از کناره های های راهرو به گوش میرسید
که البته فیلچ همیشه زودتر از بقیه در آنجا حضور داشت و بچه ها را به کندن انگشتهایشان تهدید میکرد.

در آن ظهر طاقت فرسا دامبلدور روی میزش ایستاده بود و فریاد میزد ولی انقدر کوچک شده بود

که کسی صدایش را نمی شنید! از فرط خستگی گوشه ی کتاب روی میزش نشست و به کلماتی که حالا
اندازه خودش بودند نگاه کرد. البته از داروهای فرد و جرج انتظار دیگه ای نمی توان داشت
_میدونم با اون دوتا هویج چی کار کنم!

جغدی که که قرار بود ساعت نه از طرف وزارتخانه برایش برسد هنوز نرسیده بود و روز همچنان ادامه داشت...

تا اینکه بالاخره صدای بال زدن ازپشت پنجره به گوش رسید.
جغد وارد اتاق شد، با تکانی نامه را ازدور پایش جدا کرد و با چشمان تیزش اتاق را از نظر گذراند و
نگاهش روی دامبلدور ثابت ماند...
دامبلدور خوشحال از رسیدن نامه اش دستی برای جغد تکان داد و جغد هم با شیرجه ای زیبا روی میز
فرود امد. نیشخندی گوشه نوک جغد بود که تنها توسط موجودی کوچک قابل تشخیص بود...
ودر مقابل چشمان وحشت زده دامبلدور، جغد جیغ بلندی کشید و گفت:
_الان میخورمت!

وبا پاهای کوتاهش دنبال دامبلدور دوید.
بعد از اینکه چند بار میز را دور زدند دامبلدورپشت جلد کتابی پنهان شد .
جغد سفید گرسنه که شکارش را گم کرده بود با غصه از آنجا رفت.

دامبلدور به نامه روی زمین خیره شد...
حالا چه جوری باید بازش میکرد؟
اول سعی کرد با چوب دستی بازش کند ولی چوب دستی خیلی بزرگ بود و او خیلی کوچک.
بعد سعی کرد کاغذش را پاره کند ولی کاغذ خیلی ضخیم بود. (اشک در چشمانش حلقه زد)
بعد هم با دندانش به جان نامه افتاد ولی یکی از دندان هایش کنده شد(البته بعدا با جادو درستش کرد).
خسته و درمانده به دست های کوچکش نگاه کرد.
_آخه چرا؟!

ولی بعد...احساس کرد تمام سلول هایش قل قل میکند، مغزش میسوزد و پوستش ورم کرده است ...
و دامبلدور با تعجب دید که به اندازه عادی خودش برگشته است.
بعد درحالی که هم خوشحال و هم عصبانی بود شمشیر گیریفیندور را از غلافش درآورد تا نامه را با
روشی که خودش دوست داشت باز کند. نگین روی شمشیر برقی زد و دامبلدورنوک شمشیر را در پاکت
نامه فرو کرد و آن را باز کرد:
یک چیزی عادی نبود...
از کی تا حالا وزارتخانه نامه هایش را با قلب های صورتی تزیین میکرد؟!
به آرامی نامه را باز کرد.....

متن نامه:

امی عزیز
حالت چطوره؟ امید وارم خوب باشی.
اویل داره عروسی میکنه. نگو مبارک باشه چون اصلا نیست! زنش یه مشنگ زاده است.
ولی تو جشن شرکت میکنم چون میخواهم بهترین لباس شبمو بپوشم. میدونی برای یه خانوم هیجده ساله
هیچی بهتر از یه مهمونی نیست!
البته بعضی ها خلافشو میگن مث همون دختره آنا پینت. الان یه کارآگاهه نه؟
یه خبر خوب! اویل تو رو هم دعوت کرده. تو هم همون پیرن صورتی ات رو بپوش که تور های بنفش
و آبی داره. البته یکم داهاتیه ولی خوبه.(دامبلدور با دندان های به هم فشرده گفت که دلم نمیخواد درگیر
تورهای بنفش و آبی لباس ها بشم)
وای! وای! وای!
امی مامانم لباس شبمو داده به انجمن خیریه ی جادوگران !
الان که داشتم این نامه رو مینوشتم به هم گفت.
ولی یه فکری به سرم زد.
خاله تو خیاط بود دیگه؟ خاله گابریل.
من طرح لباسی که تو مجله "ساحره ی مد" بود رو برات میفرستم بده خالت برام بدوزه میدونم که خاله
تو انقدر حریصه که دوختن یه دست لباسم از دست نمیده حتی اگه دنیا بخواد به پایان برسه.

اویل انقدر پول دارشده که زنشو به چه جاها که نمیبره!
مرداب آوازه خوان، جنگل بوته ها ی عشق، دیگه برات بگم....کافه ساحره قناری! گرون ترین کافه
دنیای جادوگری.

من نمیدونم ولی فکر کنم اون دخترک مو نارنجی بد ترکیب به اویل معجون عشق درجه یک با مغز
خروحشی داده!
وگرنه کی حاضره برای یه زرد انبو مارمولک چنین پولیو خرج کنه؟! همه که مث من و تو خوشگل
نیستن امی. هستن؟

یادت نره به خالت بگی لباس شبمو بدوزه!
خیلی برام مهمه. تورهای اطراف کمر لباس هم توضیحش تو مجله ساحره مد هست، نشونش بده.

به نامزدت هم سلام برسون ( در ضمن به نامزدت بگو اون ردا سورمه ای اش رو هم دیگه نپوشه به
تنش زار میزنه! بگو انقدرمشنگ صفت نشهَ! امی به نظرم درمورد نامزدت زود انتخاب کردی ها!)

دوست تو: نینا پارکر

ناگهان تمام اتفاقاتی که ان روز برای دامبلدور افتاده بود (از کوچک شدن جسه اش تا رسیدن نامه ی
خاله زنکی دو زن وراج به جای نامه وزارتخانه) رویش فشار اورد و او با خشمی مهار نشدنی شمشیر
گیریفندور را برداشت و در نامه ای که با قلب های صورتی تزیین شده بود فرو کرد .
نامه به هزاران تکه تبدیل شد و بعد از چند ثانیه تنها اثری که ازش باقی ماند پودری صورتی رنگ
معلق در هوا بود.

دامبلدور روی صندلی پشت میزش نشست و سرش را به دستانش تکیه داد و سعی کرد ارامش خود را
برای باقی روز حفظ کند.
البته او تا حدی در حفظ ارامشش موفق بود فقط یکبار کاغذ های پروفسور مک گونگال را اتش زد و
دوبار هم سر بچه ای فریاد زد و یکبار هم به هگرید گفت :
_ توهمیشه انقدر احمق و گنده ای؟

البته او حالش خوب شد، به لطف پروفسور مک گونگال که حافظه او را به مدت سه ماه پاک کرد.

فقط یه سوال باقی میمونه:
چه بلایی سرلباس شب خانم نینا پارکر امد؟

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی جادوگران خیلی خوش اومدی.
داستانت دقیقاً سرشار از چیزی بود که ما اینجا انتظار داریم؛ خلاقیت! خیلی خوشحالم که خودت رو محدود به کتاب و اتفاقات درونش نکردی و با خلق یه موقعیت جدید، هم به خوبی طنز ماجرا رو نگه داشتی، هم نشون دادی که می‌تونی از خلاقیتت استفاده کنی. قبل از بررسی بیشتر پستت، یه سری نکات نگارشی هست که با یه مثال از پستت توضیح میدم:

"دامبلدور، روی صندلی پشت میزش نشست و سرش را به دستانش تکیه داد و سعی کرد ارامش خود را برای باقی روز حفظ کند.
البته او تا حدی در حفظ آرامشش موفق بود که فقط یکبار کاغذ های پروفسور مک گونگال را اتش زد و دوبار هم سر بچه ای فریاد زد و یکبار هم به هگرید گفت:
_ توهمیشه انقدر احمق و گنده ای؟

البته او حالش خوب شد، به لطف پروفسور مک گونگال که حافظه او را به مدت سه ماه پاک کرد. "


اولین نکته اینکه نیازی نیست وسط جمله اینتر بزنی، چون باعث به هم ریختگی پست میشه و خواننده گیج میشه.
نکته ی دوم که خیلی هم حائز اهمیته علامت های نگارشیه که حتما باید رعایت بشن و اگر هم جایی جا افتادن اضافه کنی و این با یکی دوبار از روی پستت خوندن قابل انجامه.

در نهایت، پست قشنگی بود. اتفاقات جالبی رو بهش اضافه کرده بودی و این خیلی مهمه که از ذهن خودت استفاده کردی.
یه جاهایی داشتی از چارچوب شخصیت ها خارج می‌شدی که از کم تجربگی میاد و با یکم فعالیت توی ایفای نقش و نقد گرفتن چارچوب ها و مرز هاشون رو یاد می‌گیری.
پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۹ ۱۸:۳۸:۳۷

احمقه ولی خوش اومده!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۰۰ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف

آیرین دنهولم (کج‌پا)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳:۰۸ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۱:۰۷
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 9
آفلاین
اسنیپ در اینه ی نفاق انگیز:
_______________________________________________
ارام به سمت دفتر دامبلدور حرکت میکرد.صدای تلپ تلپ ارام پاهایش در راهروی طونل مانند میپیچید
به کوییرل فکر میکرد. چقدر مشکوک!یعنی الان چیکارمیکرد؟یعنی الان خوابیده بود یا مثل یک خفاش شب را بیدار میماند که برای کارهای خبیثش نقشه بکشد؟
فکرش به پسره هم بود
ایا امروز با او زیاد تند صحبت نکرده بود؟نه نه نباید
مثل گربه های ناناز مامانی لوس با او برخورد میکرد شاید بقیه فکر میکردن که او بین هری و بقیه فرق میدارد بخاطر.....
نه نباید به اون موضوع فکر میکرد و گرنه عضلات منقبض میشد و چانه اش شروع به لرزش میکرد نباید کسی باز او را میدید مخصوصا دامبلدور اما حالا که به
فکراو افتاده بود نمیتوانست بهش فکر نکند
به چشم های سبزش
موهای قهوه ای روشنش
صورت زیبا و بدون لکش
نه نه بسه دیگه .... اون رفته....چرا نمیتونی باور کنی اون تورو دوست نداشتتتتت
او لحظه ای ایست کرد باور نمیشد که دارد سر خودش داد میکشد دارد با خود حرف میزند ناگهان خود را در راهروی دستشویی دختران یافت
انقدر فکر او مغزش را درگیر کرده بود که راه را اشتباه امده بود
برای یک لحظه از عظمت و پیچ در پیچ بودن راهروهای هاگوارتز به رنج امد
تمام راه به دنبال راه هایی میگشت تا فکر اورا از مغزش دراور ولی اینکار نشدنی بودخداخدا میکرد که زود تر به دفتر دامبلدور برسد
لحظه ای بعد خود را جلوی مجسمه ای یافت که با گفتن کلمه ی رمز میتوانست به دفتر او برسد بدون مقدمه گفت "آبنبات لیمویی"ولی صدایی ازش درنیومد احساس کرد بغز گلویش را حسابی گرفته است
صدایش را صاف کرد
به خود گفت الان نه حداقل الان نه وبعد با صدایی رسا بلند گفت"آبنبات لیمویی"مجسمه چرخید او سوار شد و مجسمه شروع به بالا رفتن کرد
برای اولین بارم که شد بود بدنش به میل او عمل کرده بود
تق تق
-بیا تو
+سلام جناب رییس کاری با من داشتین؟
-اوه سوروس تویی کل شب منتظر بودم که بیای چرا اینقدر دیر؟
سوروس لبخند تلخی تحویل به دامبلدور داد
-اوووو حالا ایردی نداره خوب بریم سراغ اصل ماجرا
من گفتم بیای اینجا که کار ایینه ی نفاق انگیز را تموم کنی نه که از بین ببریش فقط میخوام به جایی ببریش که هیچکدوم از دانش اموز نتونن پیداش کنن اخه همین چند روز پیش یکی از دانش اموزارو شیفته ی خودش کرده بود
+حتما همون هری پاتر معروف
-اوه سوروس تو خیلی باهوشی ولی خوب بهتره که رفتارت با اون پسر بچه ملایم تر کنی میدونی که چی میگم یعنی اون پسر خیلی تو این سال ها رنج و سختی کشیده میدونی که....
+جناب رئیس من قبلا درمورد این موضوع با شما گفتگو کردم فکر کنم یادتون بیاید که گفتم من رفتارمناسبی با اون پسر دارم و اگر هنوزم ناراحت شده و یا مثل بچه های مامانی اومده پیش شما و گله ی منو کرده باید بگم که این نشونه ی رفتار بد نیست نشونه ی لوس بودن است نشونه ی اینه که دوست داره فقط همه ی توجه ها برای اون باشه من.....
-اوه سوروس فک کنم توی این موضوع نظر های بسیار مختلفی داریم و بهتره که بعدا درمورد بحث و جدال داشته باشیم چون الان خیلی دیر و کار هم باید زودتر تموم شه نمیخوام هیچکدوم از دانش اموز متوجه این موضوع بشن خب تو میتونی برای جابجا کردن ایینه از ورد های مختلفی استفاده کنی مثل....
+جناب رئیس من که دانش اموز شما نیستم که ندونم باید چه کار کنم چه کار نکنم
-سوروس ایا از حرف من ناراحت شدی؟
+نه نه جناب رئیس هرکسی از هر طرفی هر کار و حرفی که خواسته زده و حرف شما برای من مثل قربون صدقه بود همین که این سوال از من پرسید باید سپاسگزار شما باشم
-سوروس....
+ببخشید که حرفت را قطع میکنم جناب رییس ولی طبق گفته ی شما باید زودتر کارو انجام بدم
-اوو باشه ....موفق باشی
اسنیپ لبخند بی رمق و مصنوعی به او زد و از در بیرون رفت
فکرش اشوب بود چرا اینقدر به اون پسر اهمیت میده؟ چرا همیشه به یک دلیلی اونو به دفتر خودش می‌کشونه؟ایا حرفی داره که میخواد بگه؟ایا منتظر یه موقع خوب که به من بگه؟ چرا واینیسادم که حرف هاشو گوش کنم
تمام راه سوال های بیجوابی از ذهنش رد میشد
چند دقیقه بعد خود را جلوی ایینه دید سعی کرد به ایینه نگاه نکند زیرا حوصله ی خیال های محالی که به ذهنش میاورد را نداشت
"میمپلیوس"
آیینه به سمت بالا حرکت کرد و در هوا معلق شد و به فرمان چوبدستی اسنیپ دراومده بود
او تصمیم گرفت بود که ایینه را به داخلی ترین سالن هاگوارتز ببرد
در تمام طول راه پشتش به سمت ایینه بود
بالاخره به انجا رسید سالن تاریک و سرد بود
ایینه را زمین گذاشت و زیر لب زمزمه کرد "لوموس" نور خفیفی از توی چوبدستی بیرون امد میخواست برود که صورت او را دید
خودش بود
صورتی بی لک و بی نقصش
چشم های سبز کهربایی اش
لبخند زیبایش
موهای قهوه ای کم رنگش
او لی لی بود که داشت برایش دست تکون میداد
نه نه اینا واقعی نیستند همش فکر و خیاله همش رویاهای محال اما تا میخواست پایش را تکان دهد حس کرد نیرویی پایش را به زمین چسبانده بود مانند اهن روبا
نه نه نهههههههه
سرش شروع به درد کرد حس کرد دیگه نمیتونه خوشحال باشه اصلا بعد اون دیگه روز خوش نداشت انگار یک دیوانه ساز به صورت نامرئی اونجا بود اما معلوم بود که در انوقت شب هیچ دیوانه سازی در هاگوارتز چرخ نمیزند
-سوروس
این صدای دامبلدور بود
-میدونستم میدونستم که فریب این آیینه دامن تورا هم میگیره
سوروس عشق چیزی نیست که بشه از کسی گرفت یا به کسی داد اون عاشق یکی دیگه بود
حالا که اون رفت زندگیتو تباه نکن زندگی هنوز زیبایی های خودشو داره....
+نه نه اشتباه نکنین بعد اون دیگه همه چیز برای من تموم شد شاید اون رفته باشه اما هنوز توی قلب منه ملکه ی قلب منه وجوده منه هیچکس نمیتونه این احساس را ازم بگیره هیچکس
ارام پاشد تموم راه فکرش پیش او بود دیگه هیچ فکر و زکری نمیتوانست جای فکر کردن به او را در ان لحظه برای او بگیره اون صحنه ی غم انگیز یادش افتاد لحظه ای که جلوی خونه ی درب داغونش بود
لحظه ای که بدن بی جون جیمز را روی زمین دید
لحظه ای که😢😢دست سردش را دور کردن سرد و بی حس لیلی گذاشت لحظه ی گریه کردن هری ....
قطره اشک بسیار سرد از روی گونه های شلش داشت به سمت پایین می امد
دیگه نمیتوانست جلوی گریه اش را بگیرد
او همیشه ملکه ی قلبه منه سوروس این را گفت و به ارامی و ریلکسی راهش را ادامه داد بعضی وقت ها فکر کردن به او باعث ارامش میشد
راهرو هارا یکی یکی از بعد هم رد میکرد و به دفترش رسید
اون هیچ وقت از توی وجود من نمیره هیچوقت و در را پشت سرش بست
راهرو ها ساکت شدند
دیگه صدای قدم زدن نمیام خدا میدونه که چقدر اسمیپ هری را دوست داشت اما از اول ورود هری به مدرسه با خود احد بسته بود که هیچوقت به او این راز را نگوید تا دم مرگش هیچ وقت

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

توصیفاتت از احساسات شخصیت ها، افکار و فضای مکانی که توش قرار دارند رو خیلی دوست داشتم.

درگیری فکری اسنیپ و احساسات متناقضش در برابر "پاتری که پسر لیلی هست" رو به زیبایی توصیف کردی.

ولی چندتا نکته مهم وجود داره.

نقل قول:

سوروس لبخند تلخی تحویل به دامبلدور داد
-اوووو حالا ایردی نداره خوب بریم سراغ اصل ماجرا
من گفتم بیای اینجا که کار ایینه ی نفاق انگیز را تموم کنی نه که از بین ببریش فقط میخوام به جایی ببریش که هیچکدوم از دانش اموز نتونن پیداش کنن اخه همین چند روز پیش یکی از دانش اموزارو شیفته ی خودش کرده بود

یه نوشته هر چقدرم که دارای توصیفات خوبی باشه وقتی علائم نگارشی نداره نمیتونه به شیوه صحیح توسط دیگران خونده بشه. این درست خونده نشدن خواننده رو خیلی جاها گیج می کنه. باعث میشه برگرده و دوباره جملات رو بخونه تا ببینه جایی که براش مبهم مونده دقیقا چه اتفاقی افتاده و این برگشت اصلا خوب نیست. تمرکزش رو از بین می بره.

در واقع این علائم نگارشی نذاشتن ها مثل اینه که با دست خودت ارتباط خواننده رو با نوشته ت قطع کنی و باعث بشی که بخاطر این عدم ارتباط نتونه پستت رو دنبال کنه. پس لطفا رعایتشون کن. با ویرگول"،" و نقطه "." و بقیه علائم نگارشی آشتی کن!

"سوروس لبخند تلخی تحویل دامبلدور داد.

-اوووو حالا ایرادی نداره. خب بریم سراغ اصل ماجرا...من گفتم بیای اینجا که کار آینه ی نفاق انگیز رو تموم کنی. نه که از بین ببریش...فقط میخوام به جایی ببریش که هیچکدوم از دانش آموزا نتونن پیداش کنن، آخه همین چند روز پیش یکی از دانش آموزا رو شیفته ی خودش کرده بود!"


و یه اشکال خیلی خیلی مهم دیگه هم اینه که لحن پستت اصلا یک دست نیست. توی یه جمله هم کلمات محاوره ای استفاده می کنی و هم کلمات ادبی. این باعث میشه جملاتت عجیب به نظر برسه.

یه اصل کلی وجود داره...ما موقع توصیف از لحن ادبی استفاده می کنیم، موقع دیالوگ نویسی از لحن محاوره روزمره.

نقل قول:
بدون مقدمه گفت "آبنبات لیمویی"ولی صدایی ازش درنیومد احساس کرد بغز گلویش را حسابی گرفته است

مثلا فعل "نیومد" محاوره ای هست. شکل ادبیش میشه "نیامد".

اشکالات املایی و تایپی هم خیلی زیادن. اشکالات تایپی با دو بار با دقت خوندن قبل از ارسال پست رفع می شن اما اشکالات املایی نیاز به مطالعه بیشتر و تمرین و تکرار شکل درست کلمات دارند.

اشکالات املایی که دیدم رو میگم تا بتونی شکل صحیحشون رو تمرین کنی:

تونل بجای طونل، بغض بجای بغز، عهد بجای احد، آهن ربا بجای اهن روبا، ذکر بجای زکر.


موفق باشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۷ ۰:۲۴:۵۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۷ ۰:۲۸:۵۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۳۲ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو

ایزابل مک دوگال


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۵:۴۱
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
ماجرا ی گروه بندی اما:
به مجسمه نگاه کردم عکس پدربزرگم بود که خیلی خیلی معروف بود.پدربزرگم هری پاتر، کسی بود که باعث پایان دوران سیاه و رهبری ولدمورت شد و بخاطر همین مجسمش جلوی ورودی هاگوارتز بود.
ولی من خیلی می ترسیدم چون اون خیلی خوب بود و ممکن بود من به خوبی اون نشم چون تو کوییدیچ
هیچ استعدادی نداشتم. چون پدرم چند بار سعی کرده بهم کوییدیچ یاد بده ولی خب من فقط روی جارو سواری خوب بودم نه میتونستم مهاجم باشم نه دروازه بان
نه جستجوگر و نه بقیه نقش ها.
پس از فکر کردن به همه ی اینا رفتم داخل برای گروه بندی، ولی برعکس برادرم که وقتی میخواست گروه بندی بشه خیلی نگران بود و خدا خدا میکرد تو اسلایترین نیفته من نگران نبودم . بلاخره منو صدا زدن. اِما پاتر! همه تا فامیلی پاتر رو شنیدن توجهشون جلب شد و ساکت شدن. کلاه گروهبندی گفت: چه عجب یکی براش فرقی نمیکنه ! تو اولین کسی هستی که برات مهم نیست تو کدوم گروه بیفتی!
گفتم: اره هرطور خودت صلاح میدونی... بعد یهو داد زد : ریونکلا
همه ی اعضای ریونکلا تعجب کردن ولی با صدای بلند دست زدن چون انتظار می رفت تو گریفیندور بیفتم
یا اسلایترین . خلاصه پس از گروهبندی و غذا خوردن
باید می رفتیم به سالن عمومی ریونکلا مجسمه ورودی گفت: آن چیست که اگه جاری شه به نشانه ی غم و شوق تبدیل میشه؟
همه گفتن : اشک
ولی برخلاف تصور همه گفت نچ نچ نچ یکم بیشتر فکر کنین. یهو من ی چیز بی ربط گفتم غم و شوق با هم نمیاد! یهو مجسمه چرخید و در باز شد ....
پایان❤

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

جالب بود. خوشم اومد.

نقل قول:
 کلاه گروهبندی گفت: چه عجب یکی براش فرقی نمیکنه ! تو اولین کسی هستی که برات مهم نیست تو کدوم گروه بیفتی! 
گفتم: اره هرطور خودت صلاح میدونی... بعد یهو داد زد : ریونکلا 

فقط بهتره دیالوگاتو به این شیوه بنویسی:

"کلاه گروهبندی گفت:
-چه عجب، یکی براش فرقی نمیکنه! تو اولین کسی هستی که برات مهم نیست تو کدوم گروه بیفتی!

گفتم:
-آره هرطور خودت صلاح میدونی...

بعد یهو داد زد:
-ریونکلا!"



موفق باشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۵ ۱۷:۴۶:۳۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸:۴۳ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۳:۳۳
از مشهد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 38
آفلاین
_ وای چقدر هوا گرمه! سیریوس،میشه اون پنجره رو باز کنی.
_البته که میشه ریموس.
جیمز در حالی که داشت کتاب کوییدیچ و هیجان قهرمانی رو ورق می زد گفت:

_وای بچه ها! من خیلی دوست دارم هرچه سریع تر مسابقات کوییدیچ شروع بشه؛ تصمیم گرفتم امسال حسابی تمرین کنم و اسلایترینی ها رو در هم بشکنم.
_آخ! آخ! جیمز اگه این کارو بکنی ممنونت می شم. هی! سیریوس تو چیزی نمی خوای بگی؟ سیریوس با توام.
_ها؟ چی؟ ببخشید بچه ها چی گفتین نشنیدم؟
_بابا می گم جیمز امسال می خواد توی کوییدیچ گرد و خاک کنه، اصلا وایسا ببینم تو حواست کجاست؟ ها؟ به چی فکر می کردی؟
_هیچی. چیز مهمی نیست.
_نه، حتما یه چیز مهمی هست که تو صدای ما رو نشنیدی.
اشکهای سیریوس سرازیر شد و گفت:

_یادتونه بچه ها پارسال که گروهبندی شدیم مامانم هر هفته یک نامه ی عربده کش می فرستاد؟
_اره، من که خوب یادمه.
جیمز با خنده گفت:

_منم یادمه؛مخصوصا اون دفعه ای رو که مامانت پنج تا رو باهم فرستاد و همشون منفجر شدن.
سیریوس ادامه داد:

_من فکر کردم با اون همه نامه ی عربده کش دیگه عصبانیتش فرو کش کرده، اما وقتی وارد خونه شدم گفت که باید توی زیرزمین زندگی کنم. من در طول تعطیلات فقط سوپ کلم بروکلی می خوردم و هر روز صبح هم فلکم می کردند.
به اینجای حرفش که رسید شدت گریش بیشتر شد.ریموس که کنارش بود بقلش کرد و گفت:

-ببخشید سیریوس، ولی مامانت واقعا دیوونست بخاطر این چیز به این کوچیکی تو رو هلاک کرده!
جیمز کتابش را بست و گفت:

_سیریوس من یه فکری دارم؛حالا که مامانت این همه بلا سرت آورده، من بعید می دونم امسال یا سال های دیگه باهات مهربون تر باشه پس چطوره که تو دیگه به خونتون نری.
_نرم! پس کجا برم؟ توی خیابون بخوابم؟
ریموس که منظور جیمز رو فهمیده بود گفت:

_نه. منظور جیمز این نیست که توی خیابون بخوابی، منظورشاینه که بیای خونه ی ما یا خونه ی جیمز.
_نه، نمی شه.پدر و مادرتون چی میگن؟ ...
جیمز حرف سیریوس رو قطع کرد و گفت:

_پدر و مادرمون راضی اند، تو خیالت راحت. حالا بگو میای یا نه؟
_پس اگه اینطوریه با کمال میل میام.
ریموس که خیلی خوشحال بود گفت:

-حالا بیاین به خاطر این تصمیم خوب شکلات قورباغه ای بخوریم.
عکس انتخاب شده

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش برگشتی.
این بار از دفعه های قبلی داستان اورجینال تر و خلاق تری ازت می‌دیدیم و این نکته ی خیلی حائز اهمیتیه برای ما و انجامش دادی. نکات ظاهری و نحوه ی نوشتن دیالوگ ها و جدا کردنشون از توصیف رو برات توی پستای قبلی هم توضیح داده بودم، اما اینجا باز هم این نکته مشاهده میشد که بعد از دیالوگ یه اینتر برای جدا کردن از توصیف زده بودی و این اشتباهه. چون باعث فشرده شدن و قاطی شدن پست میشه.

اما در مورد محتوا، برای پست کارگاه کافی بود. عالی نبود و یه سری جاها جای توصیف بیشتر احساسات شخصیت ها بود، اما با وارد شدن به ایفای نقش و نقد گرفتن این مشکل برطرف میشه.
فقط این نکته رو گوشزد کنم که توی توصیف از شکلک استفاده نمی‌کنیم، چون باید توصیف خودش به تنهایی بتونه احساسات و حالت شخصیت ها و اتفاقات رو منتقل کنه.
در نهایت...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۴ ۱۵:۴۸:۲۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۴۴:۳۵ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹

Maryamft


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۶:۰۵ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۱:۵۵ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر کوچک شده

از نیمه های شب گذشته ولی هری و رون بیدارن و قایمکی و با کم ترین سر و صدایی شنل نامرئی کننده رو ازچمدون هری میارن بیرون..
هری شنل رو میپوشه و رون چراغ رو بهش میده و هری از اتاقشون میاد بیرون و وارد راهرو ها میشه..
توی راهرو آقای فیلچ رو میبینه ک داره ب همراه گربش ب طرفش میاد..
آقای فیلچ شک میکنه ب وجود کسی اونجا بخاطر همینم دستاشو باز میکنه و توی هوا دنبال اون چیزی ک شکش رو برانگیخته میگرده و هری خیلی اروم از کنارش رد میشه و وارد اتاق اینه ارزو ها میشه..
چند وقتی بود ک هری هر شبش رو کنار اینه میگذروند و با لبخند بهش خیره میشد چون بهش پدر و مادرش رو نشون میداد...هری اون شب خیلی دلش پدر و مادرش رو میخواست پاشد و دستش رو ب اینه نزدیک کرد و دستش وارد اینه شد..مادرش با نگرانی بهش نگاه میکرد و پدرش دستاش رو ب علامت نه بالا اورد ولی دیگه دیر شده بود و هری کشیده شد توی اینه..وارد ی جنگل شد..پر از درختای بلند..روبروی اون شخصی بود با شنل سیاه بلند..هری تا اون رو دید شناخت...پشت سرش رو نگاه کرد اینه ازش چند متری دور شده بود..هری ب طرف اینه دوید ولی هرچقدر ب طرفش میدوید اینه دور تر میشد...ولدمورت با خنده های شیطانیش ب دنبالش اومده بود..هری سرجاش وایساد و خیره شد ب ولدمورت..ولدمورت چوب دستیش رو بالا اورد و با خوندن وردی ب طرف هری حمله ور شد،در نظر هری همه جا سفید شد و توی اون سفیدی فقط مادرش رو دید ک با لبخندی مهربان ب اون نگاه میکنه و دیگه چیزی یادش نمیاد..ب هوش ک میاد دامبلدور رو بالای سرش میبینه..دامبلدوربعداز پرسیدن حالش براش توضیح میده ک تو ساعت ها کنار اون اینه بیهوش افتاده بودی و خاصیت اون آینه اینِه ک چیزی ک توی ذهنت میگذره رو بهت نشون میده..ولدمورت هم ذهن تورو خوند و خواست از اون طریق ب تو شوک وارد کنه و موفق هم شد..ما اون آینه رو ب جای امنی بردیم تا بیشتر ازین برای دانش اموزان هاگوارتز مشکل ب وجود نیاره...
تمام😁

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی‌.

خلاقیتت خوب بود. فقط راستش فلسفه اون دو نقطه هارو چندان درک نکردم!

در پایان جملات، گذاشتن "یک نقطه" کافیه‌. برای نشون دادن مکث طولانی از سه تا نقطه استفاده می کنیم.

نقل قول:
هری سرجاش وایساد و خیره شد ب ولدمورت..ولدمورت چوب دستیش رو بالا اورد و با خوندن وردی ب طرف هری حمله ور شد،در نظر هری همه جا سفید شد و توی اون سفیدی فقط مادرش رو دید ک با لبخندی مهربان ب اون نگاه میکنه و دیگه چیزی یادش نمیاد..ب هوش ک میاد دامبلدور رو بالای سرش میبینه..

خیلی فکر کردم که چرا به و که رو به این شیوه می نویسی اما بازم به نتیجه ای نرسیدم!

حتی توی جملات محاوره ای هم به و که رو به شکل ب و ک نمی نویسیم. بهتر بود این قسمت به شکل زیر نوشته می شد:

"هری سرجاش وایساد و به ولدمورت خیره شد. ولدمورت چوب دستیش رو بالا آورد و با خوندن وردی به طرف هری حمله ور شد.

در نظر هری همه جا سفید شد و توی اون سفیدی فقط مادرش رو می دید که با لبخندی مهربون بهش نگاه میکنه و بعدش دیگه چیزی یادش نمیاد.

به هوش که میاد دامبلدور رو بالای سرش میبینه."



موفق باشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۲ ۵:۳۳:۰۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷:۵۳ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۳:۳۳
از مشهد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 38
آفلاین
(پسر دست و پا چلفتی)این صدای بچه های گروه گریفیندور بود که به سوروس می گفتند.سوروس خیلی ناراحت بود بچه های گریفیندور اونو مسخره کرده بودند و لیلی دختری که اولین دوست و تنها دوست اون بود ترکش کرده بود و با جیمز دوست شده بود.
سوروس احساس می کرد قلبش خالی خالی شده و دلیلی برای زندگی کردن نداره.
بغض به گلوش چنگ زده بود.تحمل این درد رو نداشت.اشکهاش کم کم سرازیر شد.نمی تونست جلوی گریش رو بگیره.توی راهرو ها می دوید تا جایی رو پیدا کنه که به راحتی گریه کنه و کسی اون رو نبینه.
وارد یک اتاق تاریک شد و در رو پشت سرش بست.مدتی همونجا نشست و گریه کرد کمی که اروم شد،تصمیم گرفت برود بیرون اما قبلش توی اتاق دنبال آینه گشت تا سروصورتشو درست کند.
یه آینه بزرگ پیدا کرد.وقتی توش رو نگاه کرد،حسابی جا خورد؛لیلی کنارش بود!
فورا به پشت سرش نگاه کرد اما کسی رو ندید،دوباره به آینه نگاه کرد.چند بار پلک زد اما بازم لیلی رو در کنارش می دید.
از دیدن لیلی خیلی خوشحال شد و برایش مهم نبود چطوری این اتفاق افتاده است.
وقتی در آینه لیلی را در اغوش گرفته بود یاد اتفاق های صبح افتاد؛بچه های گریفیندور از ورد ها برای شوخی استفاده می کردند و همه ی شوخی ها را بر روی او انجام می دادند.او حسابی از کار آنها کفری شده بود و وقتی از شرشان خلاص شد،لیلی را دید که داردبه او می خندد برای همین فریاد زد:
_خفه شو دخترک گندزاده!
او از حرف خودش پشیمان شده بود اما کار از کار گذشته بود و تنها جایی که می توانست لیلی را ببیند همینجا بود.او تصمیم گرفت حال که نمی تواند با خود لیلی حرف بزند حداقل با تصویرش سخن بگوید:
_لیلی من واقعا متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم،عصبانی بودم از دهنم پرید.باورکن من تو رو خیلی دوست دارم ...
_سوروس آینه مشکل تو رو حل نمی کنه
_پرفسور دامبلدور!ش...شما از کی اینجا هستین؟
_من از اول اینجا بودم نمی خواستم حرف هاتو بشنوم اما چون داشتی به آینه نفاق انگیز نگاه می کرده وظیفه دونستم که بعد از اینکه اروم شدی بهت چیزی بگم.

صورت سوروس حسابی سرخ شده بوداما برای اینکه پرفسور دامبلدور نفهمد سرش را خم کرد و پرسید:
_چه چیزی می خواستین بهم بگین؟
-فک کنم فهمیده باشی این آینه آرزوی هرفرد رو نشون میده اما سوروس حواست باشه،آینه فقط نشون میده اما اگه خودت تلاش کنی ممکنه به اون ارزوت برسی و اگر نرسیدی تا آخرین لحظه ی عمرت صبر کن اطمینان داشته باش دلیلشو می فهمی؛شاید اگر تو به آرزوت نرسی باعث بشه چند نفر دیگه به آرزوشون برسن یا زندگی دوباره پیدا کنن.
عکس انتخاب شده

پاسخ:
سلام، به کارگاه خوش برگشتی.
از اینکه به حرفم توجه کردی و سعی کردی خلاقیت به خرج بدی مشهود بود، اما... اتفاقات اتفاقاتی‌ان که ما دیده بودیمشون. دیالوگ هایی که بین دامبلدور و سوروس پیش آینه رد و بدل شد همون دیالوگ هاییه که ما بین دامبلدور و هری توی سنگ جادو داشتیم و خلاقیت خاصی توش نبود. از طرفی هم اتفاقات بین سوروس و گروه غارتگران رو توی کتاب دیده بودیم. از طرفی هم نکات ظاهری رو بار دیگه مشکلشون رو می‌بینیم، که یکبار دیگه برات یادآوری می‌کنمشون:

"وقتی در آینه لیلی را در آغوش گرفته بود یاد اتفاق های صبح افتاد؛ بچه های گریفیندور از ورد ها برای شوخی استفاده می کردند و همه ی شوخی ها را بر روی او انجام می دادند.
او حسابی از کار آنها کفری شده بود و وقتی از شرشان خلاص شد، لیلی را دید که داردبه او می خندد برای همین فریاد زد:
_خفه شو دخترک گندزاده!

او از حرف خودش پشیمان شده بود اما کار از کار گذشته بود... "



نکته ی اول درمورد توصیف های پشت سر همه که باعث ناخوانایی پستت میشه. نکته ی دوم هم اینه بعد از دیالوگ باید یک اینتر بزنیم و از توصیف جداش کنیم تا فشرده به نظر نرسه و در آخر شکلک توی توصیف معمولا استفاده نمیشه چون توصیف باید بتونه خودش نقش یک شکلک و توصیف‌کننده رو ایفا کنه.

در آخر، تلاشت برای بهتر شدن مشهوده. اما ازت می‌خوام یک‌بار دیگه به حرفام گوش کنی. یکمی بیشتر از قوه ی تخیل خودت استفاده کنی و یک داستان دیگه برامون بفرستی.
تا اون روز...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط طاهرزاده در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۱ ۱۹:۳۸:۵۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۱ ۱۹:۵۳:۲۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹:۳۴ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۳:۳۳
از مشهد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 38
آفلاین
چند وقت هست که یک گربه می اید و توی پیاداروی کوچه ی ما راه میرود و به پنجره ی اتاق من نگاه می کند
چندروز بعد یه اتفاق خیلی عجیب افتاد
یک جغد امد لبه ی پنجره ی اتاق من کمی که دقت کردم دیدم یه نامه ی قدیمی به پاش وصل است نامه را باز کردم دهانم از تعجب بازماند یه نامه از هاگوارتز باورم نمی شود یکهو چشمم خورد به پایین دیدم اون گربه تبدیل شد به یک خانم با ردای سبز از پایین یه لبخند بهم زد و گفت که بهتره هر چه سریع تر راه بیفتیم...
دیگه نمی توانم تحمل کنم خیلی می ترسم نکنه توی گریفیندور نیفتم توی همین فکرها بودم که یه دختر بهم سلام کرد اینقدر هول شدم که اولش اشتباهی به فارسی سلام کردم وقتی که قیافه ی هاج و واجشو دیدم به انگلیسی گفتم : ببخشید سلام
گفت : اسم من مارتاست اسم تو چیه؟
گفتم : اسم من ستایشه
یه دختر دیگه که همون اطراف بود گفت : عجب لحجه مزخرفی داری! مال کدوم کشوری؟ چه نوع رگی داری؟
دلم می خواست فکشو بیارم پایین ولی مارتا بهم سقلمه ای زد برای همین بهش گفتم :اهل ایرانم و مشنگ زاده هستم
گفت : معلوم بود راستی اسم من هلن است بعدا می بینمت گندزاده خداحافظ
_ هلن مالفوی
_اسلایترین
مارتا گفت : ناراحت نشو خانواده مالفوی از این بهتر نمی شه
-مارتا ویزلی
_گریفیندور
-ستایش طاهرزاده
لحظه موعود فرا رسید این کلاه سرنوشت منو تعیین می کند ستایش ارامش خودتو حفظ کن
-خب خب اینجا چی داریم؟ یک دختر باهوش سخت کوش و عادل فک کنم هافلپاف خوب باشه
_نه نه هافلپاف نه
_پس با این حساب ریونکلای هم برات خوبه
_نه نه خواهش می کنم گریفیندور خواهش می کنم
_گریفیندور شجاعتت تعریفی نداره اما دختر مهربانی هستی حالا که خودت دوست داری باشه پس ...
گریفیندور
-ممنون قول میدم لیاقت این گروه رو داشته باشم
حالا با ارامش و خوشحالی وصف ناپذیری در کنار مارتا و بقیه گریفیندوری ها هستم
این بهترین شب عمرم است
گروهبندی


پاسخ:
سلام، خوش اومدی به کارگاه.
پست خوبی بود. روند جالبی داشت اما... به طور کامل کپی ای از پست کاربر لاوندر براون بود که پیش‌تر همین‌جا پست زده بودن و این باعث میشه که قسمت خلاقیت پست رو از دست بدی. قبل از ادامه چندتا نکته ی ظاهری با یه نقل قول از پستت بگم:


" توی همین فکرها بودم که یه دختر بهم سلام کرد.
این‌قدر هول شدم که اولش اشتباهی به فارسی سلام کردم. وقتی که قیافه ی هاج و واجشو دیدم به انگلیسی گفتم:
- ببخشید سلام!
-اسم من مارتاست. اسم تو چیه؟
-اسم من ستایشه.

یه دختر دیگه که همون اطراف بود گفت:
- عجب لهجه مزخرفی داری! مال کدوم کشوری؟ چه نوع رگی داری؟
"


همونطور که احتمالا خودت هم متوجه شدی، الان پستت برای خوندن راحت تر و روون تر شد و این سه تا دلیل داره:
یک اینکه املای صحیح کلمات روی روونی متن تاثیر می‌ذاره، مثلا "لهجه" درسته نه "لحجه".
نکته ی بعدی علامت های نگارشیه که نکته ی خیلی مهمی توی پسته و برای خوندن و روونی الزامیه.
نکته ی سوم هم اینه که ما اینجا دیالوگ ها رو به این شیوه ای که بالاتر دیدی، یعنی یه توصیف از گوینده، اینتر و - می‌نویسیم که هم ظاهر تمیز تری داره هم راحت تره خوندنش.
برای آوردن توصیف بعد از دیالوگ هم از دو اینتر استفاده میشه که مرتب تر باشه.
همچنین نیاز نیست هی "فلانی گفت" رو بیاری. وقتی توصیف خاصی قرار نیست داشته باشی و مکالمه بین دونفره، با همون یه اینتر و - گوینده مشخص میشه.

در نهایت با نکاتی که گفته شد، ازت می‌خوام با توجه به نکاتی که گفتم یه داستان دیگه، خلاق تر، و مرتب تر برامون بنویسی و همینجا ارسال کنی.
تا اونموقع...

تائید نشد.


ویرایش شده توسط طاهرزاده در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۹ ۱۳:۴۲:۵۷
ویرایش شده توسط طاهرزاده در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۹ ۱۳:۴۵:۲۴
ویرایش شده توسط طاهرزاده در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۹ ۱۳:۵۱:۴۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۹ ۱۴:۳۱:۰۶
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۹ ۱۴:۴۱:۰۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹:۴۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹

دلفینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۷:۳۷ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۱۱:۴۷ جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ی ۱٠

موضوع: یکی از خاطرات هری


هری: هاگرید اینجا دیگه کجاست؟
هاگرید: میلیون ها بار بهت گفتم به من بگو عمو!
هری: خب، عمو اینجا کجاست؟
_ اها حالا شد.اینجا کوچه ی دیاگونه.
-چرا اومدیم اینجا؟
- خیال داری میزاشتم تو اون دنیای عجیب و غریب بمونی
-اینجا عجیب تر از اونجاست. خیلی عجیب تر
-اما به نظر من اونجا عجیب تره. اونا ظرف هاشون رو با دست میشورن یا میندازن تو یه ماشین به اسم ماشین ظرفشویی در صورتی که میتونن با یه ورد ظرف هاشون رو بشورن واقعا که احمقانه ست.
-اما به نظر من خیلی هم عادیه.
-بخاطر اینکه اونجا بزرگ شدی از موقعی که بچه بودی من مخالف بزرگ شدنت تو دنیای مشنگی بودم بنظر من یه جادوگر که پدر و مادرش هم جادوگر بودن باید تو دنیای جادو بزرگ شه.
-چرا؟
- این نظر منه شاید بقیه نظرات دیگه ای داشته باشن هری.
- اما به هر حال ممنونم که از دست دروسلی ها نجاتم دادی واقعا اذیتم میکردن.
- خیلی خب رسیدیم. اینم از فروشگاه لوازم جادوگری.
- هاگرید، ببخشید عمو اینا دیگه چی ان؟
- اینا ردا های هاگوارتزه یه ساده رو بردار.
- چرا؟ من از اون هایی که رنگ قرمز داره دوست دارم.
- نه هری! باید ساده برداری تا وقتی که کلاه گروهبندی گروه تو رو مشخص کنه.
- کلاه گروهبندی؟
- اره مشخص میکنه که بری گریفندور، اسلیترین، ریونکلاو یا هافلپاف
- اینا دیگه چی ان؟
- اینا چهار گروه هاگوارتز هستن که کلاه گروهبندی مشخص میکنه که باید بری تو کدوم از این گروه ها.
- اها بعدش باید از اینا بخرم؟
- الان ساده میخری بعد از اینکه گروهبندی مشخص شد خود مدرسه بهت لباس میده.
- فهمیدم
- بیا یدونه از این چوب ها برای خودت انتخاب کن.
- وای اینا چوب های جادوگری ان؟
- اره هری این چوب بیشتر برای تو مناسبه.
- پس همین رو برمیدارم.
- خوبه! اینم از چوب دستی اون کتاب ها رو هم بردار که دیگه کارمون تموم شه.
هرماینی و پدر و مادرش وارد فروشگاه میشوند. ناگهان هرماینی فریاد میزند: وای بابا! این هری پاتر معروفه.
سپس با عجله به سمت او میدود و میگوید: وای خدای من تو هری پاتری؟ من هرماینی گرنجر ام خیلی خوشحالم که تو رو میبینم. فقط چند تا سوال ازت دارم. سوال اول: وقتی زخم رو روی پیشونیت گذاشت درد داشت؟ سوال دوم: چه کسی تو رو از اونجا نجات داد؟ سوال سوم: چرا تا الان تو دنیای جادوگری زندگی نکردی؟ سوال چهار....
هری حرفش را قطع میکند: ببخشید هرماینی از اشناییت خوشحالم اما اینایی که میگی رو من اصلا یادم نمیاد چون خیلی بچه بودم.
هرماینی: ببخشید انقدر هیجان زده بودم که به این چیزا اصلا فکر نکردم.
در همان هنگام خوانواده ی ویزلی نیز وارد فروشگاه میشوند.
اقای ویزلی: وای خدای من تو هری پاتری؟
هری: بله اقا.
ران درحالی که دست هری را سفت گرفته بود و محکم تکان میداد گفت: اوه سلام هری. من ران ویزلی هستم و از اینکه دیدمت واقعا خوشحالم.
هری: منم از اشناییت خوشحالم ران.
ران به طرف هرماینی میرود و میگوید: و شما؟
هرماینی: اوه سلام من هرماینی ام، هرماینی گرنجر من تازه با هری دوست شدم.
هری: پس فکر کنم باید دوستی مون سه نفره باشه مگه نه؟
ران: دقیقا یه دوستی بی نقص.
هاگرید: هری میبینم که دوست پیدا کردی پس به رسم مهمان نوازی همه ی شما امشب شام میاید خونه ی من.

پاسخ:
سلام، خوش اومدی به کارگاه.
داستانت به مقداری که لازمه خلاقیت داشت، یعنی اتفاقات اتفاقات کتاب نبود و این چیز مثبتیه. قبل از رسیدن به باقی بخش ها، یسری نکته درمورد ظاهر پستت رو با یه مثال برات توضیح بدم:

"سپس با عجله به سمت او میدود و میگوید:
- وای خدای من تو هری پاتری؟ من هرماینی گرنجرم. خیلی خوشحالم که تو رو میبینم. فقط چند تا سوال ازت دارم. سوال اول، وقتی زخم رو روی پیشونیت گذاشت درد داشت؟ سوال دوم، چه کسی تو رو از اونجا نجات داد؟ سوال سوم، چرا تا الان تو دنیای جادوگری زندگی نکردی؟ سوال چهار....

هری حرفش را قطع کرد.
- ببخشید هرماینی. از اشناییت خوشحالم، اما اینایی که میگی رو من اصلا یادم نمیاد چون خیلی بچه بودم. "


نکته ی اول اینکه اینجا برای نوشتن دیالوگ ها، یه اینتر بعد توصیف می‌زنیم و با - دیالوگ رو شروع می‌کنیم، علامت های نگارشی هم اینجا خیلی مهمن و باید رعایت بشن.
نکته ی دوم هم اگر قراره بعد از دیالوگ دوباره توصیف بیاریم این‌بار "دوتا" اینتر می‌زنیم تا ظاهر پست مرتب تر و خوانا تر باشه.
نکته ی آخر هم اینکه همیشه قبل از دیالوگ نیاز نیست بگیم "فلانی گفت" "فلانی پرسید" یا فعل هایی از این قبیل، بلکه می‌تونیم با آوردن یه توصیف ساده قبل دیالوگ گوینده‌ش رو مشخص کنیم.
در نهایت، پست قشنگی بود. اینکه اتفاقات جدید بود رو دوست داشتم، جا داشت بیشتر روی توصیف فضا و احساسات کار کنی، یعنی صرفا دیالوگ نباشه و با توصیف نشون بدیم حس کاراکتر هارو. اما این‌ها نکاتی‌ان که با وارد شدن به ایفای نقش حل میشن.
پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط دلفینی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۹ ۱۱:۵۰:۳۶
ویرایش شده توسط دلفینی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۹ ۱۱:۵۱:۵۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۹ ۱۲:۱۰:۱۷
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۹ ۱۲:۱۲:۳۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷:۵۱ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹

گریفیندور

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۹:۴۰
از یک جای قشنگ
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 55
آفلاین
تصویر شماره پنج کارگاه داستان نویسی
من و کلاه گروهبندی
به سبک خاطره نویسی

نمیدانم؛شاید امروز عجیب ترین و خارق العاده ترین روز زندگی یازده ساله ی من باشد.تا یک هفته پیش، فکر میکردم یک دختر دیوانه و غیرعادی و بدجنسی هستم و بی آنکه واقعا بخواهم(البته دیگران فکر میکردند از عمد این کار را کرده ام)دماغ دخترخاله ی وراجم را به گلابی تبدیل کرده ام.هیچ کس نمیتوانست درک کند که چطور اینکار را کرده ام.خودم هم نمیتوانستم. از من خواستند دماغ او را دوباره به حالت اولش دربیاورم اما نمیدانستم چطور آن کار را کرده ام.چه برسد به آن که برعکسش را انجام بدهم.اما خوب،وقتی عصبانیتم فروکش کرد دماغ اوهم به دماغ معمولی تبدیل شد.(هرچند به نظر من دماغ عادی اش هم فرقی با گلابی نداشت)
چه می گفتم؟آها! یک هفته پیش نامه ای برایم رسید که با هر نامه ی دیگری فرق داشت.کاغذش پوستی بود و برای من آمده بود.حامل آن هم یک جغد خاکستری رنگ بود.قبلا هری پاتر خوانده بودم و حدس زدم که چیست.اما باورم نمی شد که واقعا یک مشنگ زاده باشم.مامان گفت:
-این هم لابد یک شوخی احمقانه ی دیگر از طرف دوستانت است!
اما باور نکردم.یعنی،راستش،باور کردم،اما تردیدم با دیدن زن قدبلندی که به دنبال من آمده بود تا مرا به کوچه ی دیاگون ببرد از بین رفت.اولش مادرم باور نمیکرد.همینطور پدرم و هینطور خواهر مشنگم.و تقریبا هم خودم.اما آن خانم باحوصله شروع به توضیح دادن کرد.اینکه من به دلیل ایرانی بودن باید به مدرسه ی دورمشترانگ در روسیه می رفتم که به ما نزدیک تر بود،اما چون از زبان های دیگر فقط انگلیسی می دانستم مرا به هاگوارتز می برند.همه چیز برایم روشن شد.
یک هفته از آن روزگذشت و من در صف کلاه گروهبندی ایستاده بودم.دختر یازده ساله ی پشت سرم روی شانه ام زد و به انگلیسی پرسید:
-اسمت چیه؟
خدارا شکر کردم که انگلیسی بلدم و اسمم اسمی است که تلفظش برای اهالی لندن سخت نیست.گفتم:
-هلنا.تو چی؟
گفت:
-تئودورا.از کجا میای؟
-از ایران.
دختر زد زیر خنده و گفت:
-نمیدونستم ایران هم جادوگر داره!
ناراحت شدم.گفتم:
-میبینی که داره.تو اهل کجایی؟
-لندن.
سری از روی خشنودی تکان دادم اما در ذهنم فهمیدم که اگر قرار باشد در هاگوارتز دوستی پیدا کنم، بهتر است کسی باشد که به ملیتم اهمیت ندهد.اماتئودورا دست بردار نبود:
-تو تنها جادوگر ایران هستی؟
-نه.جادوگرای ایرانی روسی بلدن و به دورمشترانگ میرن.
-تو چرا نرفتی دورمشترانگ؟
-چون روسی بلد نیستم.
-اصیل زاده ای؟
-نه...هیچ کدوم از بستگان من جادوگر نیستن.
-پس گندزاده ای!
شاید اگر پروفسور مک گونگال اسمش را صدا نزده بود همانجا به رسم مشنگ ها با مشت به دماغ قلمی اش کوبیده بودم. اما طنین صدای پروفسور مک گونگال در سرسرا پیچید:
-تئودورا تورنس!
او به سوی کلاه رفت و روی صندلی نشست.کلاه روی موهای بورش قرار گرفت.شکافی مثل دهان در لبه ی کلاه باز شد و فریاد کشید:
-اسلیترین!
دانش آموزان اسلیترین دست زدند و تئودورا با نگاهی سرشار از غرور به سوی میز اسلیترین رفت. شروع کردم زیر لب به او فحش دادن.به فارسی فحش دادم تا کسی نفهمد چه میگویم.صدای پروفسورمک گونگال دوباره به گوش رسید:
-هلنا صوابیان!
لهجه اش در خواندن اسمم افتضاح بود.گونه هایم سرخ شد و به سمت صندلی رفتم.نمیدانستم آن نگاه های حیرتزده و آن پچ پچ ها جذب کدام خصلت من شده اند.اسمم؟ملیتم؟یا ردای سیاه رنگم که به اندام لاغرم زار میزد؟
روی صندلی نشستم.طره ای از موهای خرمایی رنگم را از صورتم کنار زدم و چشمانم را بستم.کلاه به نرمی روی سرم قرار گرفت.صدایی شبیه به زمزمه در سرم پیچید:
-اوه!تو اهل اینجا نیستی! بگذار ببینم....ولی فقط به درد هاگوارتز میخوری نه جای دیگه....امممممم....نمیدونم....تو خیلی شجاعی....و خیلی حساس...این رو میشه از تفکرت نسبت به تئودورا تورنس فهمید....و خیلی باهوش....و بی نهایت هم درسخون...وای! تا به حال دختری ندیده بودم که به اندازه ی تو عاشق خودنمایی باشه...
شاید باید در ذهنم جوابش را میدادم اما هر آنچه می گفت حقیقت محض بود و برای پاسخ دادن به آن ناتوان بودم.
-مهم نیست از کجا اومدی...تو برای همه ی گروه ها یه نعمتی....خودت دوست داری کجا باشی؟نه بگذار حدس بزنم!میدونم که این گروه رو دوست داری!
و فریاد زد:
-گریفندور!
سر از پا نمی شناختم.در پناه تشویق ها،به سمت میز رفتم و روی لبه ی صندلی نشستم.پسری با موهای سیاه و ژولیده که مقابل من نشسته بود،جام آب کدوحلوایی اش را رو به من بالا برد و لبخند زد.
امشب شگفت انگیز ترین شب عمر من بود.همه چیز عالی بود.

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی خیلی خیلی خوش اومدی.
خلاقیت توی داستانت خیلی به چشم می‌اومد و این نکته ی حائز اهمیت و مثبتیه. داستان جالبی بود. سیر شخصیتی و برخورد اون دختر با هلنا هم قشنگ بود. فقط یسری نکات ظاهری اول از همه تو چشم بود که نیازه درموردش بگم:

"شاید اگر پروفسور مک گونگال اسمش را صدا نزده بود، همانجا به رسم مشنگ ها با مشت به دماغ قلمی اش کوبیده بودم.
اما طنین صدای پروفسور مک گونگال در سرسرا پیچید:
-تئودورا تورنس!

او به سوی کلاه رفت و روی صندلی نشست. کلاه روی موهای بورش قرار گرفت. شکافی مثل دهان در لبه ی کلاه باز شد.
-اسلیترین!"

اولین نکته اینکه وقتی بعد از دیالوگ توصیف میاریم اول باید دوتا اینتر بزنیم که قاطی نشن و خوندنش راحت باشه. نکته ی دوم اینکه توی پست هایی که بلندن (مثل پست تو) نیازه با اینتر توصیف ها رو از هم جدا کرد که سخت نشه خوندنشون. و نکته ی آخر اینکه همیشه لازم نیست قبل از دیالوگ بگیم "فلانی گفت" "فلانی پرسید" یا از این قبیل. می‌تونیم صرفا یه توصیف ازش بیاریم که نشون بدیم دیالوگ از کی بوده و بعد دیالوگو بنویسیم.
در آخر، داستان خیلی جالبی بود..تقریبا همه چیش به اندازه ی کافی بود، البته میشد یه سری جاهاش رو فاکتور گرفت و ننوشت، یا کامل تر نوشت. اما برای کارگاه کافی بود.
پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!

پیوست:



jpg  32692_5200f8553adcf.jpg (27.61 KB)
43693_5f05d6ee0ddbc.jpg 300X353 px


ویرایش شده توسط girl در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۸ ۱۸:۴۹:۴۰
ویرایش شده توسط girl در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۸ ۱۸:۵۱:۴۵
ویرایش شده توسط girl در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۸ ۱۸:۵۳:۵۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۸ ۱۸:۵۷:۳۷

آدم خوبی باش ولی وقتتو برای ثابت کردنش هدر نده.

خیلی وقتا یه نفر می میره، بدون اینکه دیگران به یاد بیارن آدم خوبی بوده. مثل من.
دختری که تشنه محبت بود؛ ولی مرد و هیچ کس هم نفهمید.


لاوندر براون







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.