جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

95 کاربر(ها) آنلاین هستند (72 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
92 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1399 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آنها با احتیاط در راهرو حرکت می کردند تا منشا آن بو را پیدا کنند.

_ خسته شدم.بهتره هر چه سریع تر بفهمین این بو از کجا میاد واگرنه با همتون یه قهر حسابی می کنم.

_ به نظرم اگه همه ی این جاهایی که تا الان رفتیم رو با هم جمع کنیم به یک منشا بوی جامع می رسیم.یکی نیست رو این چیزا نظارت کنه که این اتفاقا نیفته.اگه نظارت اینجا دست من بود نمیذاشتم هیچ بوی بدی بلند بشه.

_ فکر کنم داریم به یه جاهایی می رسیم .بو داره بیشتر میشه .خیلی بیشتر.از سمت اون راهرو میاد.

آنها به سمت راهرو به راه افتادند اما در ورودی آن با دیدن سایه ای متوقف شدند.
_ دو نفر اونجان .اینجا هیچ نظارتی روش نیست .همه دارن ول می چرخن.

_ساکت ببینم کیه.

آنها با آرامش جلو تر رفتند که ناگهان زاخاریس فریاد زد.
_ من اونا رو می شناسم.

زاخاریس این جمله را با صدای بلند در گوش تام گفته بود و باعث شد تام پهن زمین شود و دستش دوباره از جایش در آمد اما از آنجایی که تازه چسبیده شده بود و چسب طبیعی خاصیتش بیشتر است دوباره سر جایش وصل شد.تام گفت:
_ می شناسی که می شناسی .برای چی داد می زنی ؟

آن دو شخص که در سایه بودند اما و فلور بودند و با شنیدن صدای آنها بیرون آمدند.
فلور گفت.:
_شما یه دفعه کجا غیبتون زد.
زاخاریس گفت:
_ از اونجایی که ما بسیجیان خودجوشی هستیم ، تصمیم گرفتیم خودمون دست به کار بشیم.
اما در حالی که بینی اش را گرفته بود گفت:
_ ما هم همینطور .و فکر کنم داریم به یه جاهایی می رسیم.

_ و اگه می خواین با ما بیاین باید بگم که ترجیح می دیم خودمون بریم.
_ ما هم نخواستیم دنبالتون بیایم .از اول داشتیم این راهو می رفتیم .پس اینطوری شما دارین دنبال ما میاین و اگه می خواین بیاین بهتره هر چه سریعتر حرکت کنیم چون پنج دقیقه و سی و پنج ثانیه است داریم این بو رو تحمل می کنیم.

با این پاسخ فلور تام برای لحظه ای حس کرد دستش دوباره در حال جدا شدن است ولی آن را سر جایش محکم کرد و بعد از اعلام قهر لیسا با هم در راهرو به راه افتادند و چند متر جلو تر روبه روی یک در لجن گرفته و زنگ زده متوقف شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: جمعه 17 مرداد 1399 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی!
- هوی!
- من نگو هوی میزنمتا!

این گفتگوی کوتاه بین شخص ناشناسی در سایه ها و زاخاریاس اسمیت بود.
ناشناس جلوتر آمد. بالاخره چهره ی لیسا پدیدار شد.
- چطور تونستید بدون من دنبال بو بگردید؟ واقعا انگار دلتون میخواد باهاتون حرف نزنم.

در واقع هر سه نفر دوست داشتند لیسا با آنها حرف نزند و بگذارد بروند به کارشان برسند. اما قطعا عواقب جبران ناپذیری داشت.

- نمیشه!

به نظر میرسید زاخاریاس به خوبی با عواقب قهر آشنا نبود.

- نمیشه؟ یعنی چی که نمیشه؟ اصلا خوبه برم فلیچو صدا کنم بیاد؟ الان میرم. دارم میرما!

- واقعا چرا اون حرفو زدی؟

آگلانتاین و تام که میتوانستند ادامه ماجرا را تصور کنند، سری به نشانه تاسف تکان دادند.

- اصلا چه دلیل داره باهامون بیاد؟ باز هم ریون سالاری؟ همه ی افتحارات فقط به اسم ریون ثبت میشه. من این ظلمو قبول ندارم.
- ریون سالاری؟ همه افتخارات حقمونه. تازه همین الانم شما خودتون دو تا هافلپافی هستین و یدونه ریونکلاوی. منم باید بیام تعداد مساوی بشه. قبول میکنین یا قهر کنم؟

حرف لیسا با وجود غیرمنطقی بودنش، قانع کننده بود.
لیسا هم با تام، زاخاریاس و اگلانتاین برای یافتن منشا بو همراه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که از آشپز خانه دور میشدند به دنبال راهی میگشتند تا دوباره به داخل برگردند و منبع بو را پیدا کنند.
آرام آرام و پنجره به پنجره از پنجره های بین تالار تا بیرون آن را سپری کردند تا مبادا به فلیچ که همچنان سمج وار منتظرشان بود بر نخورند.
بعد از مدتی به در پشتی ای که در هاگوارتز باستان بود رسیدند و از همانجا به داخل باز گشتند.

_برادر تام میگم به نظر شما الان که برگشتیم بو تشدید نشد.
_چرا اتفاقا منم داشتم به همین فکر میکردم به نظرم هم داره از طبقه های بالا میاد.
و بعد بر روی پله های متحرک رفتند و همینطور به بالا رفتن از پله ها ادامه دادند تا اینکه به طبقه پنجم رسیدند و صدای انفجار عجیبی توجه آنها را به خود جلب کرد.

_این دیگه صدای چی بود؟
_نمیدونم ولی هرچی که بود بوی باقالی میداد.
_آره. باید خودش باشه. آخه مگه بو از این بدتر داریم.

کمی جلوتر جلوی درب کلاس معجون سازی...


_آه... خب انتظار اینو دیگه نداشتم.


ظاهرا به دلیل نبود نظارت صحیح بر اصطبل دو تسترال کوچک وارد اتاق معجون سازی شده بودند و کل کلاس را بهم ریخته بودند و خب به دلیل عدم کنترل بر روی برخی کار کرد های فیزیولوژیک بدنشان کمی هم آثار ناخوشایند از خود در آنجا به جا گذاشته بودند. و آن طور که معلوم بود گویا حتی معلم دلیر کلاس هم از پشت سنگر میز خود حریفشان نبود.

_میگم بهتره مزاحمشون نشیم.
_آره اصلا چه کاریه؟...ما برای اهداف والاتری به این دوران اومدیم.
_دقیقا هیچی نمیتونه مارو از هدفمون دور کنه.

و همانطور که ترک کردن آن صحنه ناگوار را برای خود توجیه میکردند به مسیری که پیش از این میرفتند بازگشتند و از پله هایی که گره حقیقت را برایشان باز میکرد بالا رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا گرینفورت در 1399/5/14 22:57:52
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دود غلیظی و بدبویی از آشپزخونه‌ی تالار اسلی زده بود بیرون و سه تا بسیجی‌ای که هیچ ایده‌ای نداشتن که چجوری باید از پیشینه‌ی این بو آگاه بشن زل زدن به مروپ که سعی داشت با گفتن "گذاشتم غذام بسوزه چون این دود برای بدن مفیده. " خودش رو توجیه کنه.

- البته مرلین رو شکر این دود باعث می‌شه چشممون به نامحرم نیفته.
- اصلا دود همه جورش خوبه‌.
- برادرای مامان، اگه مسخره‌بازیاتون تموم شد بیاین اینجا کمکِ من!

اگلانتاین و زاخاریاس که هنوز تام تیکه پاره رو حمل می‌کردن نگاهی به هم انداختن و از اونجا که توی دوران باستان چسبی جز چسب‌های طبیعی یافت نمی‌شه، با مقدار خفیفی کثیف‌کاری بهم چسبوندنش و به داد و بیدادهاش که حاکی از نارضایتیِ زیادش بود هم توجهی نکردن.

- فقط بخاطر هدف والامون دوتاتونو توی چسب طبیعی‌ غرق نمی‌کنم برادرا.
- اینو ول کن، بو چی شد؟

توجه دو برادر دیگه به آگلانتاین که با بغض این رو گفته بود جلب شد و به دنبالش، به قابلمه‌ای که آب توش می‌ریخت و تنها سرنخشون رو هم از بین می‌برد.

- برادرا، اینجا موندن دیگه جایز نیست. باید بریم دنبال بوهای بیشتر... ما می‌توانیم!

و این شد که اگلانتاین، تام و زاخاریاس، شامه‌ی قوی‌شون رو دوباره به کار انداختن و همگام با جاخالی دادن از جاروهایی که مروپ به سمتشون پرت می‌کرد، از پنجره‌ی آشپزخونه پریدن بیرون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-آهای...سرتونو انداختین دارین میاین توی تالار جد مامان چیکار؟!

اگلانتاین، زاخاریاس و تام خیلی خوب می دانستند که تا رفتن فیلچ از پشت در تالار اسلیترین باید وقت تلف کنند.
-مادرم اول حجابت را...

مروپ چادر سفید گلداری را سر کرد.

-دوم اینکه شما چسب نواری ندارین این برادر جاگسن رو بچسبونیم؟ اصلا الان چسب نواری اختراع شده؟ فقط با تکون دادن سر جواب بدین چون ممکنه اصوات نامحرم در گوش ما طنین انداز بشه و ما رو از راه و منش برادر آلستور منحرف کنه.

مروپ که حواسش به حجابش بود با گیجی سرش را به نشانه نفی تکان داد.

-چسبم که ندارین...راستی این بوی چیه؟ اه اه چه بوی بدی!
-بو فرزندان مامان؟ کدوم بو...اوا مرلین مرگم بده...غذام سوخت!

مروپ به سرعت نور به سمت آشپزخانه به راه افتاد. اگلانتاین، زاخاریاس و تام با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.

نکند این همان بوی تعفن بود؟

-چرا اونجا وایسادین فرزندان مامان؟ بیاین کمک کنید قابلمه مامانو بشورید. این برادر آلستور که میگین، کمک به همنوع رو بهتون یاد نداده؟

این بهترین راه بود. اینگونه، هم می توانستند وقت تلف کنند تا فیلچ از پشت در تالار اسلیترین برود و هم می توانستند با ورود به آشپزخانه و شستن قابلمه سوخته مروپ مطمئن شوند که سر منشا بو آن قابلمه بوده یا باید همچنان به دنبال دلیل بوی تعفن هاگوارتز جستجو کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:دانش آموزان بسیجی با زمان برگردانی به عقب برگردونده شدن تا دنبال منشا بویی تو هاگوارتز بگردن. 3 نفر دانش آموز در دستشویی میرتل گریان با فیلچ برخورد میکنن و در میرن که البته پای چپ تام در موقع فرار در میره و دوستاش مجبورن حملش کنن.

دو دوست تام در واقع خیلی هم دوستان تام نبودند. زاخاریاس با اکراه پای تام را حمل میکرد و اگلانتاین هم بدن سنگین تام را روی دوشش انداخته بود و با تمام سرعتش میدوید و صد البته پیپ هم میکشید. هر دو با سرعت به سمت دخمه ها در حرکت بودند تا در انجا بتوانند فیلچ را قال بگذارند.
-مثل اینکه هاگوارتز باستان یه طور نظارتی میخواد.اگه من ناظر هاگوارتز بودم فیلچی تو هاگوارتز وجود نداشت.
-در این مورد باهات موافقم زاخاریاس. به نظرت اگه دست تامو بندازم فیلچو گمراه میکنه؟

تام با نگاه «آخه این درسته؟» گونه، نگاهی به اگلانتاین انداخت و گفت:
-حق بسیجی به مرلین خوردن نداره برادرا. پس شعار «المومنونه اخوه» ما کجا رفته؟

تا حالا سه نفر، شش طبقه پایین رفته بودند و تقریبا به زیر زمین رسیده بودند اما فیلچ هنوز از تعقیب آن سه دست نکشیده بود.

جایی نامعلوم در دخمه ها

-مادر، ما میخواهیم در تالار خصوصی ما همین الان باز شود.
-غصه نخور هلو انجیری مامان. فرزند با ابهت مامان به تالار خصوصی اسلایترین نیاز نداره.خودم براش تالار درست میکنم.

لرد ولدمورت از همان یازده سالگی هم با ابهت بود و روی دیگران تاثیر میگذاشت. اما اکنون نمیتوانست با ابهت در تالار خصوصی اسلایترین را باز کند.
-ما چه نیازی به آب پرتقال داریم مادر. در را برایمان باز کنید.
-زرد آلو مامان غصه نخوره. خودم این تالار بی تربیتو جوری تربیت میکنم که برای عزیز مامان اتوماتیک باز بشه.

بلافاصله دیوار از هم باز شد و تالار اسلایترین نمایان شد. رمز تالار تربیت بود. مروپ رفت برای فرزندش تخت روانی بیاورد تا روی آن فرزندش را حمل کند که ناگهان دو نفر که فرد دیگری را حمل میکردند به درون تالار اسلایترین پریدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش‌آموز در راه پیوستن به دوستان دیگر‌ش لحظه ای به فکر فرو رفت...

به راستی دور شدن از مقر او را به چه چیزی تبدیل کرده بود؟ آیا هنوز یک بسیجی بود؟ آیا یک بسیجی با خط فکری بریتانیایی-آسلامی این‌طور عمل می‌کرد؟ مگر همیشه فریاد به عقب برنمی‌گردیم سر نمی‌دادند؟ با یک تهدید و صورتک شیطانی تمام آن شعارها و باورها از بین رفته بودند؟
برایش غیر قابل پذیرش بود!

پس سرعتش را کم کرد. نفسش را در سینه حبس کرد. آبی که در گلو داشت را مانند سنگی که به میان دریا میفتد، فرو داد. انگشتانش را درهم گره کرد و با سرعت در جهت برگشت رو به فیلچ، پیچشی به کمرش داد.
- آخخخخخ!

می‌دانید... گاهی اوقات همه‌چیز آن‌طور که می‌خواهید پیش نمی‌رود.
گاهی اوقات درست در آن لحظه‌ای که از روی صندلی‌تان نیم‌خیز شده اید تا بازیکن کوییدیچ مورد علاقه‌تان با پرتابی نرم کوافل را از میان حلقه رد کند و مشتتان به آسمان برود و فریاد پیروزی سر دهید، بلاجر به میان ابروهایش برخورد می‌کند و صحنه ی دراماتیک و هیجانی را خراب می‌کند.

اکنون هم اتفاقی مشابه افتاده بود.

آن دانش‌آموز که تام‌جاگسن بود؛ آماده بود تا با چرخش پرغرورش فیلچ را تحت تاثیر قرار دهد، ورق را به نفع خودش برگرداند و به اهداف جهادی‌اش برسد.
اما درست همان لحظه‌ای که این اتفاق درحال افتادن بود، پای چپش که در سفر میان تاریخ دچار پیچش شده بود و با دویدن پیچِشَش تشدید شده بود، دیگر توان مقابله با فشار چرخش را نداشت و لحظاتی بعد از تصمیم چرخش به سمت فیلچ، تام تعادلش از دست داده بود و با صدای نه چندان خوش‌آیندی پایش از تنش جدا افتاده بود.

بعد از فریاد حاکی از دردش، برادرانِ هم‌جبهه‌ای اش به سمتش آمادند و اکنون نه‌تنها کمکی بهشان نشده بود، بلکه با وزن اضافیِ پای تام در دست یکی و بدنش در دست دیگری در حال دویدن بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/14 16:00:32
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/14 16:25:26
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان بسیجیِ که حس کردن پیشرفتی حاصل شده و دارن به منبع بو نزدیک میشن، همراه با آقای بو به سمت دفترش حرکت کردن.
راهروهای هاگوارتز-باستان با هاگوارتز زمان حال فرق داشت. تابلوهای کمتری روی دیوار بود، و البته ابزارهای شکنجه دانش آموزا هم روی در و دیوار آویزون بود و حتی چندتا دانش آموز توی قفس ها نشسته بودن و عر میزدن تا بهشون غذا داده بشه.
پله های متحرک تنها چیزی بودن که در طی زمان هیچ تغییری نکرده بودن. و دانش آموزا در اون لحظه همراه با آقای بو روی پله متحرک طبقه دوم بودن تا به سمت طبقه سوم برن و کم کم برسن به طبقه هفتم و دفتر مدیریت هاگوارتز.

و اما در طرف دیگه ای، سه تا دانش آموزی که افکار مدرنیته بهشون حاکم شده بود و از بقیه جدا شده بودن تا به تنهایی منشا بو رو پیدا کنن، اول از همه رفتن به سمت طبقه دوم و دستشویی میرتل گریان.
اون سه دانش آموز، با نگاه های مراقبی اطراف رو زیر نظر داشتن. نمیخواستن کسی ببینتشون که دارن وارد دستشویی دخترونه میشن به هرحال. قباحت داشته و ناپسندیده بوده!

اونا بعد از اینکه خیالشون از خالی بودن راهرو راحت شد، خیلی آروم در رو باز کردن و وارد دستشویی شدن.
- خواهر گریان؟
- بانو میرتل؟
- خواهر میرتل حجابت، برادرا نگاهتون!

البته، هیچ گونه میرتلی از دستشویی خارج نشد. به جاش، توی تاریکی یکی از دستشویی های خرد شده، اونا دوتا چشم درخشان رو دیدن...
دو چشم درخشان مثل چشمای یه گربه... و چند ثانیه بعد، دوتا چشم دیگه زیرِ اون دوتا چشم گربه...

البته، دانش آموزای بسیجی انقدر خفن و زرنگ بودن که حتی با وجود غلبه مدرنیته بهشون، آتش به اختیارشون رو فراموش نکردن و سریعا با لوموس، دستشویی رو پر از نور کردن...
و اونجا بود که بزرگترین کابوسشون به حقیقت پیوست...

- دانش آموزای بد که شب رو توی رخت خوابشون نموندن... چه تنبیهی بکنم شماهارو...
- فیلچ و خانم نوریس تو زمان هاگوارتز باستان هم بودن یعنی؟

جواب دانش آموز بسیجی، با عقب نشینی استراتژیکِ دو رفیقش داده شد که البته خودش هم به سرعت دنبالشون دوید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1399 16:52
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
البته لاوندر فکر می کرد که همه دارن شعار میدن. در اصل فقط سه نفر داشتن این کارو می کردن. شخص متعصب و دوتا از دوستای متعصبش.

این اشخاص متعصب وقتی بحث، این چیزاست، قدرت صداشون به شکل عجیبی چند برابر می شه. فقط کافیه صدای الله اکبر رو بشنون تا جوری داد بزنن که دیوار صوتی از جا کنده بشه و بره توی اتاقش به کارای بدش فکر کنه. اینا معتقدن که هرچی بیشتر صداتو بالا ببری، تاثیرش بیشتره. البته این پایان قضیه نیست. وقتی که می‌خوان شعار بدن، دستاشونو مشت می کنن و به سمت هوا پرتاب می کنن. انقدر اینکارو با قدرت انجام می دن که طبق آمار، هشتاد درصدشون دچار دررفتگی کتف می شن. ولی جدای از این آمارها، این کارشونو با جون و دل انجام میدن و این قابل تحسینه.

بقیه آدمایی که اونجا بودن با دهن باز به این سه نفر نگاه می کردن که چجوری خودشون رو شرحه شرحه می کردن.
چند دقیقه ای صبر کردن تا داد و فریادشون تموم شه و بعد ساحره ی پیر گفت:
-با این داد و فریادا می خواستین چیزی رو بهمون بگین؟

یه نکته ی جالب دیگه در مورد این آدما وجود داره اونم اینه که، خیلیاشون حتی نمی دونن دارن چی می گن یا برای چی می گن. از شانس افراد حاضر، این سه نفر هم همینجوری بودن. در نتیجه، سه نفر با گفتن یک سری حرفا مثل "شما چی می دونین؟" یا "همین مغزای پوسیده‌س که مانع کار ما می‌شه." از جمع خارج شدن و رفتن تا "بوی توطئه" رو به تنهایی پیدا کنن.
با رفتن اون سه نفر، جو یکم آروم تر شد. طوری که می شد صدای قدم های یه نفر رو که داشت نزدیک در اتاق می شد، شنید.

-این بچه ها اینجا چیکار می کنن؟
-اوه! سلام آقای مدیر! اینا...چیز...واقعیتش خودمون هم نمی دونیم اینا برای چی اینجان. یهو از ناکجا آباد ظاهر شدن و گفتن دنبال سر منشا "بو" می گردن. فکر کنم دنبال شجره نامه ی شما هستن آقای بو!

اونجا اونقدری ساکت بود که بشه صدای قورت دادن آب دهن آقای بو رو شنید.

-آم! خب پس بیاین بریم سمت اتاق من. اونجا در موردش حرف می زنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: یکشنبه 12 مرداد 1399 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
جادوگر های مردِ مرد و ساحره های زنِ زن به دوران باستان اعزام شدند. همگی نعره می زدند و کش می آمدند تا اینکه خود را در هاگوارتز باستان یافتند. در اتاقی که می بایست پایگاه بسیج می بود اما در آن لحظه، دفتر اصلی اساتید هاگوارتز به شمار میرفت.یک گروه ده نفری دختر و پسر وسط اتاقی ایستاده بودند و دور تا دورآنها پروفسور هایی با لباسهای عهد طنابی جاخوش کرده بودند و با تعجب به تازه واردان می نگریستند.

-شما کی هستین؟

این صدای ساحره ی پیری بود که گوشه ی اتاق نشسته بود و لرزش دستش، فنجان و نعلبکی اش را می لرزاند.
-ما از پایگاه بسیج هاگوارتز که نامش جاویدان باد....
-پایگاه بسیج هاگوارتز؟

گروه تازه وارد با شنیدن نام متبارک پایگاه بسیج صلواتی ختم نمودند.
-اللهم صل علی الستر و ال الستر و عجل ناماز در کاخ زوپس!
-چی؟
-ما از پایگاه بسیج هاگوارتز اعزام شده ایم تا بفهمیم منشا این بو کجاست؟
-پایگاه بسیج چیه دیگه؟
-این ماموریت سری و فوری بوده و..
-گفتم این پایگاه بسیج چیه؟

لاوندر خودش را جلو انداخت:
-در آینده تاسیس میشه.ما از آینده اومدیم.

و زیر لب رو به آن بسیجی متعصب که نطقش را ول نمیکرد گفت:
-می مردی از اول همینا رو بگی چاقال؟
-برای چی از آینده اومدین؟
-برای این که بفهمیم منشا این بوی تعفن کجاست؟
-کدوم بو؟

پسر متعصب جلو پرید:
-بوی توطئه! بوی عقاید متعفن فمینیستی! بوی ننگی که دامن هاگوارتز رو گرفته!

لاوندر سرش را به تاسف تکان داد و زیر لب گفت:
-اونا که نمیدونن فمینیسم چیه!
-این بو هاگوارتز رو برداشته!

ساحره ی پیر گفت:
-اگه منظورتون بوی تاپاله ی تستراله، نه اونا تو جنگلن.
-نه، بویی که اطراف دستشویی میرتل گریان میاد..
-میرتل گریان کیه؟

پسر متعصب نعره زد:
-بوی توطئه! بوی عقاید فمینیستی! بوی ننگی که دامن هاگوارتز رو گرفته!

و بقیه دانش آموزان به جز لاوندر شعار دادند:
-الله اکبر! مرگ بر توطئه کنندگان! مرگ بر فمینیستان! مرگ بر بوی ننگی که دامن هاگوارتز رو گرفته!

لاوندر سرش را به علامت تاسف تکان داد.با این دیوانه بازی ها، قطعا از آزکابان باستان سردر می آوردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.