_ خسته شدم.بهتره هر چه سریع تر بفهمین این بو از کجا میاد واگرنه با همتون یه قهر حسابی می کنم.
_ به نظرم اگه همه ی این جاهایی که تا الان رفتیم رو با هم جمع کنیم به یک منشا بوی جامع می رسیم.یکی نیست رو این چیزا نظارت کنه که این اتفاقا نیفته.اگه نظارت اینجا دست من بود نمیذاشتم هیچ بوی بدی بلند بشه.
_ فکر کنم داریم به یه جاهایی می رسیم .بو داره بیشتر میشه .خیلی بیشتر.از سمت اون راهرو میاد.
آنها به سمت راهرو به راه افتادند اما در ورودی آن با دیدن سایه ای متوقف شدند.
_ دو نفر اونجان .اینجا هیچ نظارتی روش نیست .همه دارن ول می چرخن.
_ساکت ببینم کیه.
آنها با آرامش جلو تر رفتند که ناگهان زاخاریس فریاد زد.
_ من اونا رو می شناسم.
زاخاریس این جمله را با صدای بلند در گوش تام گفته بود و باعث شد تام پهن زمین شود و دستش دوباره از جایش در آمد اما از آنجایی که تازه چسبیده شده بود و چسب طبیعی خاصیتش بیشتر است دوباره سر جایش وصل شد.تام گفت:
_ می شناسی که می شناسی .برای چی داد می زنی ؟
آن دو شخص که در سایه بودند اما و فلور بودند و با شنیدن صدای آنها بیرون آمدند.
فلور گفت.:
_شما یه دفعه کجا غیبتون زد.
زاخاریس گفت:
_ از اونجایی که ما بسیجیان خودجوشی هستیم ، تصمیم گرفتیم خودمون دست به کار بشیم.
اما در حالی که بینی اش را گرفته بود گفت:
_ ما هم همینطور .و فکر کنم داریم به یه جاهایی می رسیم.
_ و اگه می خواین با ما بیاین باید بگم که ترجیح می دیم خودمون بریم.
_ ما هم نخواستیم دنبالتون بیایم .از اول داشتیم این راهو می رفتیم .پس اینطوری شما دارین دنبال ما میاین و اگه می خواین بیاین بهتره هر چه سریعتر حرکت کنیم چون پنج دقیقه و سی و پنج ثانیه است داریم این بو رو تحمل می کنیم.
با این پاسخ فلور تام برای لحظه ای حس کرد دستش دوباره در حال جدا شدن است ولی آن را سر جایش محکم کرد و بعد از اعلام قهر لیسا با هم در راهرو به راه افتادند و چند متر جلو تر روبه روی یک در لجن گرفته و زنگ زده متوقف شدند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




کدوم بو...اوا مرلین مرگم بده...غذام سوخت!



