هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۴۱:۱۲ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۳:۵۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1213
آفلاین
و اگلانتاین انتخاب کرد...دست ناقابل!
_فوت...فوت...فووووت!
_امممم..اگلانتاین؟ الان من متوجه نشدم...داری تام رو فوت میکنی که خاموش بشه یا فوت میکنی که بیشتر آتیش بگیره؟
_فوت...هیچ....فوت...کدوم...فوت...دارم...فوت...یه کاری...فوت...میکنم....فوت...که دست تام...فوت...قبل از اینکه...فوت...آتیش بگیره...فوت...ازش جدا...فوت...بشه...فوت!

و این اتفاق افتاد...بر اثر فوت‌های اگلانتاین، دست تام از او جدا شد و به زمین افتاد...سپس اگلانتاین طلا را درمشت دستِ جدا شده‌ی تام گذاشت، و خود او دستان تام را گرفت و بر روی آتش، که آن آتش هم تام در حال سوختن بود، قرار داد تا سنگ طلا ذوب شود!
بله...اگلانتاین دست ناقابل را انتخاب كرده بود... و خب چه دستي ناقابل تر از دست تام؟

سنگ طلا در حال ذوب شدن بود و طلاي مايع از مشت دست جدا شده‌ي تام بر روي آتش كه جسم تام بود، جاري شد...بعد از چند دقيقه طلا كاملا ذوب شده و آتش خاموش شده بود...
_آفرين اگلانتاین...واقعا فكر بكري بود...فقط يه مشكلي هست... همه‌ی طلاي آب شده روي تام ريخته و دیگه سفت و سخت شده...و همونطور که خودت هم میبینی تام كاملا با طلا پوشيده شده!
_فکر کنم باید یه چیزی، سطلی، قالبی زیر مشت تام میذاشتیم که طلا بریزه توی اون...آخه الان چطور طلا رو از تام جدا کنیم؟
_مشکلی نیست دوستان...خب همینجوری تام رو ببریم به عنوان طلا بفروشیم و با پولش غذا بگیریم، من واقعا گشنمه!
_فکر نکنم بشه...درسته تام رو با طلا پوشوندیم، لکن حتی اگه داخل تام هم طلا باشه، چیزی از تام بودنش کم نمیکنه...کی آخه یه تام رو میخره؟ باید یه پولی به خریدارم بدیم تام رو ورداره ببره!
_اینقدر بدبین نباشین بابا..شاید شد!
_به نظرم تام رو تیکه تیکه کنیم و طلا رو ازش جدا کنیم و بعد بفروشیم!
_ولی من فکر میکنم فایده نداره....سنگ طلا رو برای چی ذوب کردیم؟ چون ناخالصی داشت...الان هم تام ناخالصیه!
_یعنی منظورت این هست که تام طلایی رو بذاریم روی آتیش و ذوبش کنیم؟
_ببینید...هر ایده‌ای دارین، فقط در مقام عمل مواظب باشین به طلا آسیبی نرسه...و به تام برسه!

تام طلایی که دهانش بسته شده بود، نمی‌توانست اعتراضی بکند...او فقط این سوال را باخود تکرار می‌کرد که دقیقا چرا اینقدر بین مرگخواران محبوبیت داشت؟




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۵۱ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۲:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 389
آفلاین
خلاصه:

میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده. لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه که چیزی برای خوردن پیدا نکردن تصمیم می گیرن سنگ بیابون بخورن. هکتور یه سنگ طلا پیدا می کنه و هوریس پیشنهاد میده بجای خوردن طلا، بفروشنش و با پولش غذا بخرن و بخورن!
* * *

ایده هوریس بسیار مورد توجه مرگخواران به ویژه تام قرار گرفت.
-جوگل میگه که قبل از فروش سنگ طلا باید ناخالصی هاشو ازش جدا کنیم. برای اینکار باید این سنگ رو ذوب کنیم. کسی آتیش...

هنوز جمله تام تمام نشده بود که اگلانتاین فندکش را از جیبش در آورد و تام را آتش زد!
-اینم آتیش.
-ایده بی نقصی بود اگلا فقط حس می کنم کمی دارم آتیش می گیرم!
-اصلا مهم نیست.

اگلانتاین بلاخره انتقامش را گرفته بود و خوشحال و راضی به تامی که در حال سوختن بود نگاه می کرد.
-حالا این سنگ رو باید بگیریم روی آتیش تام تا ذوب بشه؟
-درسته اگلا...و خودت هم باید با دست مبارکت این عمل ارباب پسندانه رو انجام بدی.
-ولی بلا، اگر اینکارو کنم که دست منم می سوزه!
-برای من ولی و اما آوردی؟

آه تام بسیار زود گریبان اگلانتاین را گرفته بود. لبخند بلاتریکس کاملا تهدید کننده به نظر می رسید. ظاهرا باید بین یک دست ناقابل و مرگش یکی را انتخاب می کرد!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۳۷:۱۱ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۸
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 475
آفلاین
مشغول خوردن نشد! یعنی شد... ولی نه تمام اعضای بدنش! رابستن دهانش را به سمت سنگ برد. اما دهانش به سمت سنگ نمی‌رفتم.
- خودت می‌فهمی داری چیکار میکنی؟

دندان آسیاب رابستن، که خود را نزدیک به شکسته شدن می‌دید، این را در سر رابستن داد زد.

- تام گفتن میشه کلی فواید داشتن شده سنگ! از تخم مرغ هم پرخواص تر بودن میشه.
- تام کدوم خریه؟! من قراره اینو گاز بزنم لعنتی!

مرگخواران به رابستن که دهانش را باز کرده بود و سنگ در دستش بود، و زیر لب کلماتی نامفهوم می‌گفت؛ خیره شده بودند.
- این چرا اینطوری شده؟
- فک کنم کلسیم سنگِ زیاد بود از راه دور تاثیرشو گذاشت.

مرگخواران به رابستن نزدیک تر شدند.
- این که سنگ طلائه!

تام با خوشحالی بالا و پایین می‌پرید و به سنگ در دستان رابستن اشاره می‌کرد.

- خب هست که هست.
- می‌تونیم آبش کنیم. بعد بریزیمش تو قالب... و آب شده ش رو بخوریم!

هوریس که تا اینجای پست در گوشه ای نشسته بود و تاسف می‌خورد، با شنیدن تعجب تام، انتظار داشت تا ایده ی فروش طلا را بدهد. اما تام غیرقابل پیش‌بینی بود! پس خودش جلوتر آمد.
- جسارتا... به من مربوط نیستا... ولی می‌تونید اونو بفروشین با پولش شصت تا بوقلمون کبابی بخرین.

مرگخواران به فکر فرو رفتند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۲ ۳:۳۶:۱۵

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴:۱۹ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۴۴:۰۱
از بارگاه ملکوتی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 109
آفلاین
- سنگ آخه؟

هوریس با اینکه عمیقاً خوشحال بود که دیگر خورده نمی‌شود ولی نگران حال مرگخواران هم بود. ایده ای نداشت که قرار است چطور بقیه این ماجرا را با مرگخواران مغز پرزی سپری کند.

- سنگش کم نمک باشه یا پر نمک؟
- کم نمک، من فشار خون دارم.
- ادویه چی؟
- سیر بزن.
- رنده کن که قشنگ مزه اش معلوم بشه.

مرگخواران در گوشه و کنار بیابان مشغول یافتن سنگ مناسب بودند. هرازگاهی هم با داد و فریاد نظر خود را به گوش بقیه می‌رساندند. اما هوریس تنها و با پاهای ظریف خفاشی اش ایستاده بود و به آنها نگاه می‌کرد.

- چرا آخه؟

بعد از چند دقیقه هکتور، که از همه فعالیت بیشتری داشت، با یک گونی سنگ نمایان شد و مرگخواران را جمع کرد.

- برایمان چه داری هکتور؟
- تحفه ای حقیر مرلین!

هکتور در گونی را باز کرد و از درون آن سنگی را درآورد. سنگ به رنگ طلایی میدرخشید.

- بنظر خوشمزه شدن میاد!

رابستن که دیگر تحمل نداشت سنگ را قاپ زد و مشغول خوردن آن شد.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴:۵۳ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۲:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 389
آفلاین
خیر، نوبت رای گیری نبود!

-ببینید...معلوم نیست که هر نصفه هوریس به نصفه دیگه ش بیماری رو منتقل نکرده باشه. بنابراین باید دنبال یه غذای بهتر برای خوردن بگردیم!

مرگخواران مغز هایشان را از جیب هایشان در آوردند و آن را با دستمال کاغذی پاک کردند و داخل جمجمه شان گذاشتند تا بتوانند بهتر به عمل تفکر بپردازند.

-طبق آخرین پژوهش های جوگل، سنگ بیابون دارای کلسیم و منیزیم فراوانی هست. می تونیم سنگ بیابون بخوریم!

از آنجایی که دستمال کاغذی مذکور پرزدار بود و همگی به پرز مغزی مبتلا شده بودند به حرف های اندیشمندانه تام جاگسن گوش جان سپردند. دقایقی بعد مرگخواران به دنبال مناسب ترین سنگ بیابان برای خوردن می گشتند!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۸

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۸ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۰۸:۱۸ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از این گور به اون گور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
حالا هوریس صد در صد حامل ویروس کرونا بود، بنابراین آهی از سر راحتی کشید و مطمئن بود که دیگر خورده نمیشود.
برخلاف او مرگخواران هنوز مطمئن نبودند که هوریس خورده نمیشود، بنابراین به دستور بلاتریکس جلسه مدیریت بحران برگزار شد.

جلسه مدیریت بحران

-نصفه ی بالاشو بخوریم؟
-نه بابا، نصفه ی پایینشو بخوریم!
-شاید بپزیمش میکروباش کشته شه!

مرگخواران نمیتوانستند ریسک کنند، از طرفی هم بسیار گشنه بودند.

-فهمیدم!

گویا بلاتریکس به نکته ی مهمی پی برده بود.
-رای گیری میکنیم و دو نفر انتخاب میشن، اولی یه تیکه ی خفاشی هوریس و دومی یه تیکه ی ماری هوریس رو میخوره، هرکدومشون کرونا گرفت، اون بخشی از هوریس که خورده رو ما نمیخوریم!
-یعنی یه کشته بدیم؟
-یک کشته در راه پایداری گروه که چیزی نیست!

حالا نوبت رای گیری بود!



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷:۴۸ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۲:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 389
آفلاین
هرچه باشد هوریس اخبار روز را دنبال می کرد پس بلاخره بعد هزار سال تصمیمش را گرفت.

پااااق

-کسی از جاش تکون نخوره و یک قدم هم به من نزدیک نشه!
-نه هوریس، کور خوندی. فکر نکن چون مار کبری چینی شدی ما نمی خوریمت! آدم گرسنه به سنگ بیابونم رضایت میده چه برسه به مار که غذای محبوب چینی هاست. مگه مرگخوارا چی از چینی جماعت کم دارن که نتونن مار بخورن؟

ندای تایید حرف بلاتریکس و غر غر شکم از طرف صف مرگخواران به گوش رسید.

-خود دانید ولی من الان منشا اصلی ویروس کرونام. ویروس کرونا اصلا در گوشت و پوست و نیش های من سکنی گزیده حتی!

ملت مرگخوار یک قدم از هوریس فاصله گرفتند. اما طولی نکشید که خبر مذکور تکذیب شد.
-نخیر آقا...من شنیدم این ویروس از خفاش ها منتقل میشه.
-جیــــغ!
-نکشیدن شو خواهر من...کر کردن شدی! به نکته مثبتش فکر کردن شو ربکا. حالا دیگه احتمال اینکه خورده شدن بشی نزدیک صفر درصده!

هوریس که همین را می خواست فورا به خفاش تغییر شکل داد.

پااااق

-ولی من شنیدم همون مار کبری عاملشه ها.
-به نظرم کشیدن شو ربکا چون الان احتمال اینکه خورده شدن بشی صد درصده!
-جیــــغ!

پااااق

-نه بابا خفاشه.

پااااق

-ولی...
-من الان چیکار کنم رابستن؟
-خودمم دونستن نمیشم ربکا. حالا فعلا نیمه جیغ کشیدن شو تا دیدن کنیم مرلین چی خواستن میشه!

پااااااااق

-آقاااا...میشه بی زحمت تکلیف مارو روشن کنید؟

ملت نگاهی به هوریس انداختند. سیستم تغییر شکلش اتصالی کرده بود و دود می کرد. در نهایت به شکل انسانی با سر مار و بدن خفاش در آمده بود.




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۵۲ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۹:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6091
آفلاین
خلاصه:

میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده. لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه به دستور بلا قراره هوریس رو بپزن و بخورن. هوریس تمایلی به خورده شدن نداره و می خواد تبدیل به چیزی غیر قابل خوردن بشه.

.................

-شلغم پخته؟...نه...اینم حتما پالی دوست داره. حشره؟...این گرسنگانی که من می بینم، اونم می خورن...ته دیگ ماکارونی؟...این دیگه چه فکر بی جایی بود به ذهنم رسید؟ کاش ارباب این جا بود. به سادگی تصمیم می گرفتم!

چشم های هوریس پر از اشک شد.
و در همین لحظه بود که پس گردنی محکمی از مرگخواری ناآشنا که حتی یک پست ایفای نقش هم نداشت خورد!
-هی...مگه بهت نگفتم فشار خونم بالاست. اشک جمع می کنی؟ نمک اضافه؟

هوریس مورد ظلم واقع شده بود. رو به بلاتریکس کرد.
-این یارو حتی عضو ایفای نقش هم نیست. چطوریه که مرگخواره؟

بلاتریکس با سه کلمه، به سادگی جواب هوریس را داد.
-به تو چه!

هوریس درک می کرد که بلاتریکس عادت ندارد برای "غذاها" توضیحی بدهد...ولی درک نمی کرد که چرا در این همه پست، هنوز نتوانسته تصمیم بگیرد که تبدیل به چه چیز غیر قابل خوردنی بشود.
چیزهای غیر قابل خوردن، یکی پس از دیگری در ذهنش چرخ می زدند. فنریر بدبو؟...پرنسس نجینی؟...دامبلدور با ریش زیاد؟ یا چیزی اشتها کور کن تر؟!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳:۰۷ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸

یولا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۸:۴۴ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۳ شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸
از تو جیب مردم..
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
ثانیه ای نگذشته بود که بلاتریکس با چوب به جان رودولفِ نمود کمالات خور افتاده بود.

-پس نمود کمالات هان؟
-ن..نهه..آخ ...نزن...نمی...آخ ..خورم!
-تف کن ببینم..تف کن!
-من..ک..که..نخور..آخ..دم..چیو ..تف..
-رو حرف من حرف نزن ،تف کن!

در همان حین که رودولف در حال تف کردن آنچه نخورده بود شده‌ بود ، هوریس فکری به سرش زد ، او میخواست به چیزی تبدیل بشود ، که تا به حال ندیده بود مرگخواران حتی به آن نگاه کنند!
چیزی که مرگخوار ناپسند بود!
چیزی که نخوردنی ترین چیزی بود که به مغز فرار کرده از از کله ی هوریس میرسید...او یک چیز بود!
اما آن چیز چه بود؟


عاشق جیباتم!
دیوونه ی رداتم!

« یه ارباب دارم شاه نداره...

»شناسه قبلی:دیانا کارتر


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۴۲:۲۴ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۳:۵۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1213
آفلاین
هوریس فکر کرد که شاید سوالش را به صورت اشتباهی بیان کرده...او باید می‌دانست که مرگخوارن چه چیزی دوست داشتند بخورند، تا به شکلی غیر از آن اغذیه‌ی دوست‌داشتنی برای مرگخوارن، درمی‌آمد...و اگر سوالش جنبه‌ی اغوا کننده داشت، مطمئنا مرگخوارن به او پاسخ دقیق‌تری میدادند...
_خب..گوش کنید...گوش کنید...میخوایین من رو بخورید؟
_بله!
_من رو؟ مطمئن هستین..با این تیپ؟ قیافه؟ هیکل؟ هیبت؟
_
_آها...می‌بینم رفتین تو فکر...خب...اشکال نداره..من رو بخورید...ولی بذارین ابتدا من تغییر شکل بدم...ولی به چی؟ خب..حدس بزنید..بیست سوالی هست!
_تو جیب جا میشی؟
_میتونم بشم!
_نوشیدنی کره‌ای؟
_چی؟ نه بابا!
_خوشمزه‌ای؟
_آره!
_اشتهاآوری؟
_شک نکن!
_نمود کمالات!

مرگخواران که با سروصدای بسیار در حال گفتن گفتن فرضیه‌های خود بودند، بعد از جمله‌ی رودولف، ساکت شدند...
_چی شده؟
_نمود کمالات میخوای بخوری رودولف؟
_عه؟ آخه گفت خوشمزه و اشتهاآور و اینا...خب...چیزه...نه...نه بلا...حتی اگه نمود کمالات بشه، بازم هوریسه...نمیخورم!

هوریس اما به دعوای قریب الوقوع و صدمه‌ای که قرار بود از طرف بلاتریکس به رودولف وارد شود، کاری نداشت...او هنوز باید چاره‌ای می‌اندیشد که خورده نشود!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.