هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۱۶:۵۹ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱

ریونکلاو

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۸:۱۶
از تو کتابا
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 98
آفلاین
چیزه.. یادم رفت بگم اینو
من تو محفل عضو بودم، دسترسی محفلو ندادین بهم
الان باید از اول عضو بشم دوباره؟


بله. برای عضویت تو محفل ققنوس باید به تاپیک در جستجوی راز ققنوس مراجعه کنی و مجددا درخواست ورود به این جبهه رو بدی و با تایید دامبلدور دسترسیش رو بگیری.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۱ ۱۷:۰۱:۴۷

حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۲:۰۴:۰۱ جمعه ۸ مهر ۱۴۰۱

ریونکلاو

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۰۸:۱۶
از تو کتابا
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 98
آفلاین
نام:میوکی سوجی

گروه: ریونکلاو

پاترونوس: اسب بالدار

نژاد:دورگه

چوبدستی:
طول چوب: 23 سانت و 12 میلی متر
مغز: یک پر ققنوس، مقداری پودر شاخ تک شاخ و موی تک شاخ، موی زبان اژدهای شاخدم مجارستانی و خون زبان آن
چوب:
چوب های بلوط، افرای آلمانی و گردوی فرانسوی
با انعطاف کم و بسیار سفت

ویژگی های ظاهری: موهای خاکستری و بلند
چشمایی تقریبا کوچک و بادامی به رنگ آبی و پوست جو گندمی و با قد بلند

ویژگی های اخلاقی:نسبتا آروم و کم حرف، دست و پاچلفتی و شوخ طبع، به یادگیری زبان های مختلف علاقه زیادی داره و سرگرمی های مورد علاقش اسب سواری و کتاب خوندنه.
با اینکه درونگرا و کم حرفه، دوست های زیادی داره و هرکسی رو که ببینه باهاش حرف میزنه. خیلی مهربونه از حیوانات بدش میاد. کرم کتابه و از هرچی که به کتاب مربوط بشه خیلی خوشش میاد

توضیحات:
تو کشور ژاپن به دنیا اومده ولی در لندن بزرگ شده مادرش جادوگر بود و پدرش ماگل، همچنین یه برادر کوچک تر از خودش داره.
از بچگی علاقه زیادی به کتاب داشت... باهوش بود و همیشه نمرات خیلی خوبی تو مدرسه ماگلی کسب می‌کرد.
وقتی که فهمید مادرش جادوگره به دنبال یادگیری جادو رفت تا چیز های بیشتری در مورد مادرش و خودش بفهمه
نام مادرش یوکو هاتاوی و نام پدرش هیرو سوجی، و برادرش هیدئو سوجی است.
بیشتر مواقع خیلی دست و پاچلفتی می‌شه و نصف وقت خودش رو در کتابخانه می‌گذراند از حیوانات، مخصوصا گربه متنفره و شاید تنها حیوانی که دوست دارد اسب است.
دوستانش لقب میکی رو بهش دادن
تقریبا از هیچ چیز به غیر حیوانات بدش نمیاد

----
سلام.. دسترسی های منو برگردونین لطفا


انجام شد!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۱ ۱۱:۵۹:۵۶

حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴:۴۶ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۴:۵۸ شنبه ۷ آبان ۱۴۰۱
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 134
آفلاین
سیلام بر برابچ گودرتمند !!!
این دسترسیای ما رو بدین بزنیم بریم !!!
آخه گناه دارم خب .


انجام شد.
خوش برگشتی!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۲۰:۱۱:۲۰

Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۹:۰۸:۲۵ دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱

هافلپاف

جیمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶:۵۹ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۵:۵۵:۴۲ شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
نام: جیمز.
لقب: اُزگَل.
گروه: هافلپاف.
جبهه: در خدمت لرد سیاه.

می‌دانید، بازیگری سخت است. شغل معدن هم سخت است، اما بازیگری سخت‌تر است. بازیگری مهارت می‌خواهد؛ قدرت، اعصاب و آرامش می‌خواهد. اما شغل معدن چطور؟ آن فقط یک دسته بیل می‌خواهد.
این بازیگری هنگامی سخت تر می‌شود که شما خنگ، بی‌اعصاب و بددهن باشید. و همچنین کانادایی بودن بی‌تاثیر نیست.
بگذارید همین جیمز را مورد بررسی قرار دهیم. جیمز کانادایی است، بی‌اعصاب است، مغرور، بی‌استعداد، خنگ و بددهن نیز است. البته او بازیگر نیز هست، اما سرانجام چنین ویژگی‌هایی هم باید بازی نقش‌های اُزگَل با حالاتی اُزگَل‌تر باشد. آری، جیمز درس عبرتی‌ست که هر اُزگَلی که می‌خواهد بازیگر شود، باید او را بررسی کند و اگر یک درصد هم یکی از ویژگی‌های او را داشت، از شعاع ده کیلومتری بازیگری هم رد نشود.

- اون دهن کثیفتو ببند اُزگَل!

آه، بله. جیمز نمونه‌ی کاملی از یک بازیگر شکست‌خورده، نابود، خنگ و ابله است.
جیمز در تاریخ ده ژوین سال ۱۹۷۶ به‌دنیا آمد. او از همان ابتدا مردم آزار نیز بود. جیمز در سال‌های اولیه زندگی‌اش بر روی مردم تف می‌انداخت. در سال‌هایی که وارد مدرسه‌ی مشنگی شد، تف‌اندازی به بددهنی تبدیل شد. پس از آن جیمز که در تحصیل شکست‌خورده بود، تصمیم گرفت تا در حرفه‌ی دیگری اشتغال کند. او تصمیم گرفت تا بازیگر شود. پس از آن‌که بازیگر شد، در فیلمی لوگان، او را کشت و او از آن پس کینه به دل گرفت.
پس از آن، جیمز اولین فیلم اختصاصی خودش را بازی کرد و موفق شد تا کم‌فروش‌ترین فیلم جهان شود. سری دوم فیلمش نیز، رکورد سری اول را شکست.
جیمز پس از آن که از سوی کارگردانش تحقیر شد، سر به جنگل گذاشت و توسط پیری به نام دامبلدور به مدرسه‌ی هاگوارتز رفت و در گروه هافلپاف جای برگزید.

- نویسنده‌ی ما رو باش. کتاب تاریخ می‌نوشتی بیشتر خواننده داشتی.

جیمز، لطفاً ساکت شو، کانادایی بی‌اعصابِ بددهن.

- حالیت باشه چی از اون دهن کثیفت درمیاد، عوضی!

آه، امان از این خیارشوریِ جیمز.
بله، جیمز در ذهنش آرزوهایی را می‌پرواند، یکی از آن‌ها این است که بتواند بر یک ملت خنگ‌تر از خودش حکمرانی کند، به احتمال زیاد هم کانادا باشد آن ملت.

- خفه بابا!

دیگر آرزویش این است که بتواند روزی نام مادر یکی از دشمنانش با نام مادر او یکی باشد، به احتمال زیاد هم نام مادرش مارتا است.

- مگه خودت ناموس نداری، بی‌نام و نشان؟

آه، خسته شدم جیمز.
و در آخر هم باید گفت... جیمز یک بددهن و بی‌اعصاب واقعی‌ست، پس از او دوری کنید.


تایید شد.
خوش اومدی!


ویرایش شده توسط Jameslogan در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۴ ۹:۵۰:۰۳
ویرایش شده توسط Jameslogan در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۵ ۷:۵۲:۰۶
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۵ ۱۲:۱۱:۴۰


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹:۳۲ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۷:۲۶ دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۱
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 68
آفلاین
نام:آگاتا تراسینگتون - دوستام آگی صدام میکنن-

گروه:از قیافه مهربونم مشخصه! هافلپاف.

پاترونوس:اسب.

چوبدستی:چوب آبنوس ،انعطلاف پذیر،14 اینچ،مغز ریسه ی قلب اژدها.

در یکی از روز های بارانی پاییز در ماه نوامبر وقتی خورشید داشت روز رو به ماه می سپرد قدم به این دنیا گذاشتم.
وقتی دو سالم بود با مامانم و بابام(رزتا و والتر جونز) سوار ماشین داشتیم می رفتیم مسافرت که تصادف سنگینی کردیم و مامانم عمرشو داد به شما.
دو سال بعد پدربزرگ مادربزرگم فوت کردن و ما هم از آمریکا به انگلستان مهاجرت کردیم.
سال های سختی بود...پدرم در نبود مادرم و پدر و والدینش که فوت شده بودن به شدت عصبی شده بود و اوضاع خونه اصلا خوب نبود.

ولی بالاخره وقتی که کلاس دوم بودم یعنی 4 سال بعد از مهاجرتمون پدرم دوباره ازدواج کرد.
ازدواج موفقی بود، اما من راضی نبودم.
می تونم از کارهای عجیبم مثال بزنم که،وقتی عصبانی می شم موهام قرمز می شه و یا می تونم با حیوانات صحبت کنم و این برای بابام عادی بود اما برای مادر خوانده ام نه!
یک روز وقتی که از دست مادرخوانده ام بسیار بسیار عصبانی بودم و از شدت خشم تمام اتاقم را بهم ریخته بودم نامه ای از هاگوارتز دریافت کردم،وقتی نامه به دستم رسید فکرکردم مثل بقیه نامه های بدردنخوریه که میاد،نامه رو گذاشتم روی میزم.پدرم وارد اتاق شد تا درباره ی کار اشتباهم با مادر خوانده ام با من صحبت کند که نامه رو دید،انگار روی ابرا بود.خودش جادوگر نبود،اما مادر واقعی خودم چرا.

وقتی قرار شد بیام هاگوارتز رفتیم کوچه دایاگون تا وسایل رو بگیریم،ردا در اندام بلند و کشیده من قشنگ ایستاده بود.موهامو که تازه آبی کرده بودم تا روی شونه م بود و پوستم سفید بود.یونیفرم های مدرسه خودمون اصلا قابل مقایسه نیست با این.

هنر و کتاب و شکلات و بستنی از عناصر جداناپذیر از من هستند.یعنی این 4 تا کنار هم به همراه جادو برای من دقیقا خود بهشت ه.


تایید شد.
خوش برگشتی آگاتا!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۴ ۰:۱۶:۳۷

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱:۲۷:۱۷ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

مادام هوچ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۸ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۷:۱۳ پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۱
از زمین کوییدیچ هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 110
آفلاین
به نام دامبلدور کبیر

-اِهم اِهم...
-عه خودتی مادام هوچ؟ واو آفتاب از کدوم ور درومده که هوچ بعد سالها برگشت!!!
-دلم یه ذره شده بود!!!
-آخی منم!!!
-نههه با عرض معذرت منظورم برای دفتر و زمین کوییدیچ هاگوارتز بود. لطفاً دفترم رو باز کنید!!! رمز تابلوی هافلپاف هم یادتون نره!🤗
-عه با عرض معذرت مادام جان همینجوری نمیشه که باید فرم معرفی شخصیت رو دوباره پر کنی!
-الان تلافی درآو.... باشه فرم رو بده.🙄

نام: رولاندا هوچ ملقب به مادام هوچ
جنسیت: مونث
گروه: هافلپاف
محل زندگي: هاگوارتز
موقعیت: مدرس درس پرواز و داور بازی کوییدیچ و مسئول تمام فعالیت های مرتبط به جارو
ظاهر: خوش قيافه، بوی استایل با موی خاکستری کوتاه و چشم های زرد مثل شاهین
اخلاق: سختگير و پايبند به مقررات اما مهربان و دلسوز و مراقب دانش آموزانش است و توسط دانش‌آموزانش به دلیل علاقه‌اش به بازی‌های جوانمردانه و پاک مورد احترام قرار می‌گیرد.
آنیماگوس و پاترونوس: هردو به شكل شاهین
چوبدستی: 28 سانتی متر درخت اِپدوئیم چوب بنفشه با موی تسترال انعطاف پذیر
چوب جارو: دارای کلکسیونی از چوب های جاروی تاریخی و مدرن
نِِژاد: بریتانیایی اصیل
زندگینامه :
رولاندا هوچ در سال 1901در یک خانواده ی جادوگر متولد شد.
علارغم مخالفت پدر و مادرش در کودکی جارو سواری را یاد بگیرد.
وقتی که برای اولین بار در دورهمی دوستان پدر و مادرش سوار جاروی پسر یکی از دوستان پدرش شد، همه از استعداد و مهارت پرواز او حیرت زده شده بودند و باورشان نمی‌شد که این اولین بار باشد که رولاندا سوار جارو می‌شود. از همان زمان عشق رولاندا به جارو و پرواز مشهود بود.

رولاندا قبل از دریافت آموزش جادویی، اولین چوبدستی خود را به طول 25 سانتی متر از چوب درخت بید و موی تک شاخ با انعطاف بالا در سن یازده سالگی از فروشگاه چوبدستی اولیوندر
خرید. او در مدرسه جادو و جادوگری هاگوارتز در اسکاتلند ثبت نام کرد، جایی که مدیر مدرسه فینیاس نیگلوس بلک بود. در اولین سال تحصیلی‌اش در کلاس‌های پرواز عالی بود و همین باعث شد در سال بعد به‌ عنوان جستجوگر تیم کوئیدیچ هافلپاف بازی کند!

بعد از فارغ التحصیلی هم علاقه ی رولاندا به پرواز متوقف نشد. هرچند به دلیل جنگ بزرگ همه فعالیت های کوییدیچ توسط وزارتخانه متوقف شده بود اما این نمی‌توانست جلوی پرواز او را بگیرد.

رولاندا قبل از پایان جنگ بزرگ فارغ‌التحصیل شده بود و یک جارو پیکان نقره‌ای خریده بود. یک شب، جاروی او توسط یک دستگاه ضدهوایی ماگل شناسایی شد که به نظر او شخصاً توهین آمیز بود. از نظر او تنها چیزی که تحقیرآمیزتر از آن واقعه بود، زمانی بود که یک دانش آموز چندین دهه بعد، در سال1991 با طلسمی شیطانی در مسابقات اختلال ایجاد کرد.

در مقطعی پس از فارغ‌التحصیلی، رولاندا به هاگوارتز بازگشت و پست‌های مربی سال اول پرواز، داور کوئیدیچ و مربی مسئول تمام فعالیت‌های مربوط به جارو را بر عهده گرفت. دفتری که به او داده شد در برجی از قلعه نزدیک زمین کوییدیچ قرار داشت، که جعبه ای که گلدن اسنیچ، کوافل و بلاجرز ها در آن نگهداری می‌شدند را زیر قفل و کلید آن اتاق نگه می‌داشت. کلاس‌های او که در سال‌ اول نحوه پرواز را آموزش می‌داد، در زمین‌های آموزشیِ پشت قلعه، نزدیک استادیوم کوئیدیچ و گلخانه‌های گیاه‌شناسی برگزار می‌شد.

مادام هوچ مثل همه پروفسوران دیگر در نبرد هاگوارتز مقابل ولدمورت شرکت کرد و پس از شکست ولدمورت و بازسازی دوباره هاگوارتز به موقعیت تدریس قبلی خود بازگشت.





تایید شد!
خوش برگشتین.


ویرایش شده توسط مادام هوچold در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۳۱ ۱:۴۱:۲۸
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۳۱ ۱۰:۴۵:۰۱
ویرایش شده توسط مادام هوچ در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۳۱ ۱۵:۲۸:۳۶
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۳۱ ۱۵:۵۹:۰۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲:۴۱ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

هلن مونرو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۳۴ شنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۹:۳۹:۲۹ یکشنبه ۶ آذر ۱۴۰۱
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
نام :
هلن مونرو
گروه:
هافلپاف!
پاترونوس :
گربه

ویژگی های ظاهری و اخلاقی:
موهای سبز رنگ که معمولا با گل های سفید بسته شده.
چشم های عسلی ، مژه های بلند ، صورت گرد و سفید و یک خال کوچیک کنار گونه.
اغلب لباس های بلند و گشاد میپوشه.
مهربون ، آروم و درونگرا
برای همین هم به گروه هافلپاف رفت!
سعی میکنه به دوست هاش کمک کنه و همه رو دوست داشته باشه.

حیوان خانگی:
همه چی ؛ درواقع خوابگاه دخترانه ی هاگوارتز پر شده از موجودات عجیب و غریب.
اون واقعا عاشق حیواناته!

خلاصه ی کوتاهی از زندگی:
در یک خانواده ی ماگل زاده متولد شد.خانواده ای گرم و صمیمی که همه ی همسایه ها از همنشینی با اونها لذت می‌بردند.
هلن دختر کوچک خانواده بود البته یک برادر بزرگتر هم داشت که باهاش مهربون بود.
از بدر تولد موهای سبز رنگ داشت.با تمام حیوانات دوست بود.از کودکی قدرت های کوچیک و خارق العاده ای داشت و... عاشق پروانه ها بود.
خانواده اش قدرت هایی که بعضی اوقات از هلن سر میزد رو نادیده می‌گرفتند و حتی سعی نمی‌کردند گرمی و صمیمیتی که در خانه بود رو با این موضوعات خراب کنند.مادر هلن یک خیاط عالی در شهر خودشون بود و پدرش استاد دانشگاه اونا هر هفته با هم فیلم میدیدند و انقدر صمیمی بودند که نمیزاشتند کسی توی خانه غمگین باشه.یک سال برای تعطیلات به طرف دریا رفتند ، اما ...
در بین راه تصادف سنگینی کردند که باعث شد بدجور آسیب ببینند.پدر و مادرش توی اون تصادف مردند ، هلن و برادرش زنده موندند ولی بخاطر اینکه سن هردو کم بود به پرورشگاهی توی جنوب لندن منتقل شدند.اون فضای ترسناک و غمگین پرورشگاه روحیشونو تیره و تار کرده بود.
برادر مهربونش دیگه باهاش حرف نمیزد.هلن کل روز توی اتاق گریه میکرد و با گنجشک ها حرف می‌زد ، هرچقدرم سعی میکرد خودش رو قوی نشون بده نمیتونست ، مرگ پدر مادرش لطمه ی بزرگی به زندگیشون زده بود.توی اون سن ، واقعا سخت بود.
زندگیشون همینطور می‌گذشت.
هرچه جلوتر می‌رفتند هلن بیشتر سعی‌میکرد رابطه اش را با برادرش بهتر کند اما ، انگار برادرش از او متنفر بود.در سن یازده سالگی جغد کوچکی برایش نامه ای از هاگوارتز آورد.
اوا فکر کرد این هم یک شوخی از طرف بچه های پرورشگاه است ولی وقتی جغد هایی که در حال جمع کردن وسایلش هستند رو دید ، باور کرد خواب نمی‌بیند.
به هاگوارتز رفت و بخاطر مهربونیش در گروه هافلپاف جای گرفت.دوست های زیادی پیدا کرد و توانست چیز های جدیدی ببیند‌.
و فعلا خوشبختانه یا‌ متاسفانه خوابگاه هافلپاف با هجوم جمعی از پروانه ها محاصره شده!
باید برم جمعشون کنم.


تایید شد.
به ایفای نقش خوش اومدی!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۳۱ ۰:۰۹:۴۲
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱ ۲۲:۳۵:۱۶

𝘐𝘯 𝘮𝘺 𝘴𝘩𝘰𝘦𝘴, 𝘫𝘶𝘴𝘵 𝘵𝘰 𝘴𝘦𝘦, 𝘸𝘩𝘢𝘵 𝘪𝘵’𝘴 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘵𝘰 𝘣𝘦 𝘮𝘦, 𝘐’𝘭𝘭 𝘣𝘦 𝘺𝘰𝘶, 𝘭𝘦𝘵’𝘴 𝘵𝘳𝘢𝘥𝘦 𝘴𝘩𝘰𝘦𝘴


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۰۸ شنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین

بلو مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۰ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۱۶:۳۶ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱
از من به شما!
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 101
آفلاین
اهم‌ اهم...
از این ور بود دیگه درسته؟

بی زحمت رمز عبور جدید اسلیترین رو بدین!

این بیرون هوا گرمه.
و من هم هر دقیقه دارم پلاسیده تر میشم.

منو بفرستین داخل گروه عزیزم!


انجام شد.
خوش برگشتی!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲۹ ۲۳:۵۸:۲۱

دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵:۱۸ جمعه ۲۸ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۶:۳۴ دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۹:۰۰:۴۷
از جغد دانی هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 8
آفلاین
نام : آملیا فیتلوورت
متولد : 29 آگوست 1982
گروه : هافلپاف
ویژگی های ظاهری : صورت سفید، چشم های قهوه ای تیره، موهای قرمز کوتاه، قدی کوتاه تر از هم سن و سال های خودش
جارو : (همان بهتر که ندارد)
چوبدستی : (اطلاعات دقیقی از تعداد چوبدستی هایی که شکسته و الان آخرینش کدام است وجود ندارد)
معرفی کوتاه : آملیا کار های عجیب و غریب زیادی انجام می دهد، همانطور که از وقتی که نوزاد یک یا دو روزه بود انجام میداد. البته کسی پدر و مادر واقعیش را ندیده است (که بعدها آملیا روی دورگه یا اصیل بودن خونش به مشکلات زیادی بر میخورد)، اما روزی که آشپز میانسال پرورشگاه جوانه های فردا او را پیدا کرد، قطعا روز عادی نبود.
برخلاف نوزاد های زیبایی که خوابیده درون یک سبد پیدا میشوند، آملیا فقط درون یک پارچه ی سفید رنگ و با چشم های باز و کاملا هوشیار پیدا شد، اما وقتی که آشپز میخواست او را بلند کند، با حمله ی بی سابقه ی تعداد زیادی جغد مواجه شد و در حالی که آن مرد چاق در حال جیغ داد و درخواست کمک بود و تلاش میرد تا از ریش عزیزش در مقابل نوک های جغد ها محافظت کند، آملیا ی کوچک فقط میخندید و از حضور جغد های زیاد لذت میبرد. درباره ی اینکه آیا واقعا آملیای نوزاد آن ها را به آنجا آورده بود یا خیر نمیتوان نظری داد اما قطعا در عشق و علاقه او نسبت به جغد ها شکی نیست.
وقتی 5 سالش شد دو زوج جادوگر، با توجه به تعریف های کارکنان پرورشگاه درباره ی جا به جایی خوراکی ها به سمت اتاق آملیا در حالی که قسم میخوردند آن ها پرواز میکردند و حضور همیشگی تعداد زیادی جغد های رنگارنگ در اتاقش که باز هم قسم میخوردند که پنجره ی او را با انواع و اقسام مختلفی از قفل ها بسته بودند، سرپرستی او را بر عهده گرفتند.
وقتی که برای اولین بار سوار جاروی پرنده ی مخصوص خردسالان شد، همه متوجه شدند که او در کویدیچ افتضاح است. آملیا در تمام دوران کودکی خود انواع جغد های به قول خودش تنها و بی سرپرست را به خانه می آورد که نتیجه ای جز شکایت های دیگر همسایه های جادوگرشان نداشت و همینطور شکستن وسیله های بسیاری از خانه خود (از فنجان های قدیمی مادر بزرگ عمه ی جدیدش گرفته تا شکستن تمام پنجره های خانه فقط برای راه دادن یک جغد قهوه ای خال خالی خسته) ازدیگر دستاورد های او بود.
وقتی آملیا نامه ی هاگوارتز اش را دریافت کرد معتقد بود که ویژه ترین جغد را برای او فرستاده اند، هرچند که نه تنها پدر و مادرش بلکه حتی خود آن جغد هم حرفش را باور نکردند.
وقتی که وارد هاگوارتز و در گروه هافلپاف گروهبندی شد، نکته ی دیگری را فهمید که او را تا مرض سکته پیش راند: جغد دانی هاگوارتز، بهشت آملیا. البته نکته های دیگری برایش همیشه به صورت علامت سوال باقی ماندند : اینکه تعداد شیشه ها و وسایلاتی که در کلاس معجون سازی نابود میکند (و خواهد کرد) بیشتر است یا تمام چشم غره های پروفسور اسنیپ و تنبیهاتی که شده است (و قرار است بشود)، یا اینکه افتضاح بودنش در کلاس پرواز و تعداد دفعاتی که جارویش را به سمت دیگر بچه ها کوبیده است بیشتر است یا تعداد دفعاتی که پروفسور مک گونگال در کلاس تغییرشکل از او نا امید (تر) شده است... اما قطعا استعدادش در ورد های جادویی و کلاس مورد علاقه اش گیاه شناسی نکته های مثبتی درباره ی او هستند.
آملیا دختر مهربان و خوش صحبتی است، اما گفت و گو با جغد ها را بیشتر از هر چیز دیگری ترجیح میدهد، مخصوصا جغد سفید و زیبایی که همان اول که او را دید به شدت عاشقش شد و همان طور که وقتی فهمید آن جغد سفید متعلق به همان هری پاتر معروف است بیشتر هم عاشق شد... البته منظورمان جغد هری پاتر است، هرچند که آملیا فقط خودش از دلش خبر دارد.
آملیا خیلی زود با هاگرید دوست صمیمی (او خودش میگوید حتی از هری پاتر و دوست هایش صمیمی تر) شد و البته همیشه از او حمایت میکرد.
با توجه به افتضاح بودنش در درس تغییر شکل، خرابکاری هایش در کلاس معجون سازی حتی با اینکه عاشق این درس بود اما هیچ وقت نمره ی قابل قبولی نمیگرفت، نمره ها و استعداد بینظیرش در درس وردهای جادویی، توانایی اش در گیاه شناسی اگر دستور عملی را فراموش نکند (یک بار کامل کلاس گیاه شناسی را نابود کرد) و عملکرد متوسطش در درس دفاع در برابر جادوی سیاه؛ در سال پنجم (و درخشیدن ناگهانی اش در کلاس پروفسور اسلاگهورن) تصمیم گرفت که یک شفادهنده بشود (قبلا میخواست اولین پرورشگاه جغد ها را تاسیس کند). البته که پروفسور اسپراوت کاملا رک به او گفته بود که نمره هایش نمیتوانند خیلی قابل قبول بشوند، اما آملیا تصمیمش را گرفته بود و کاملا خودش را در جغد دانی حبس کرده و فقط درس میخواند و اصلا هم حواسش با جغد ها پرت نمیشد.
به هر حال آملیا امتحان س.م.ج اش را با موفقیت ( و تعجب افتخار تمامی پروفسور ها به ویژه پروفسور مک گونگال) گذراند.
در زمانی که ولدمورت به قدرت رسیده بود و فقط اصیل زادگان حق ورود به هاگوارتز را داشتند، آملیا به مشکلات زیادی برخورد ولی در اخر با صداقتی که در هنگام کار با سشوار (و سوزاندن صورت های دو مرگ خوار) داشت و گفتن جمله ی " ماگل ها عجیب غریبند و من قطعا هیچ نسبتی با آن ها ندارم" مجوز ورودش را گرفت.
هیچ کس حمایت های او را (از جمله فرستادن تعداد زیادی جغد های وحشی برای مرگ خواران) از هری پاتر و عشقش نسبت به جغد سفیدش (یا خود هری پاتر ؟) نفهمید اما او با تمام توانش جنگید و جغد های زیادی را در آن راه فدا کرد. (البته جغد ها خود را برای او فدا کردند)
آملیا هم اکنون در بخش مسمومیت های گیاهی بیمارستان سنت مانگو مشغول به کار است... یا حتی ممکن است هنوز در هاگوارتز باشد!


تایید شد!
خیلی خوش اومدی به ایفای نقش.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲۸ ۲۱:۴۹:۵۸





پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲:۲۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور

ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳:۳۴ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۲:۴۷:۳۹ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱
از Number 4- Privat Drive
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
نام : ریموس لوپین
گروه : گریفندور
نام مستعار : مهتابی (Moony )
وضعیت خونی : دورگه
پاترونوس : گرگ
عضو محفل ققنوس
همسر نیمفادورا تانکس
پدر ادوارد ریموس تد لوپین

ریموس لوپین در 5 سالگی توسط فنریر گری بک گرگینه گاز گرفته و تبدیل به گرگینه شد . پس از رفتن به هاگواتز سعی کرد این موضوع رو از همه مخفی کنه چون می ترسید بهترین دوستاش دیگه پیشش نباشن . اما اونا همیشه می پرسیدن که چرا ماهی یک روز غیبش میزنه و اون هم به دوستاش دروغ میگفت اما سال دوم دوستاش متوجه این قضیه شدن و نه تنها اونو ترک نکردن بلکه خودشون رو جانور نما کردن تا بهش روحیه بدن . به همراه بهترین دوستانش جیمز پاتر (Prongs) و سیریوس بلک ( Pad foot ) و پیتر پتی گرو ( Vorm Tail ) در زمان بدر کامل ماه که ریموس لوپین به گرگینه تبدیل میشد از طریق بید کتک زن به کلبه شیون آوارگان می رفتند و او را همراهی می کردند و سر انجام از هاگوارتز فارق التحصیل شد .
در زمان سومین سال تحصیل هری پاتر در هاگوارتز تدریس درس جادوی سیاه ( Dark Arts) را بر عهده گرفت .
در آن زمان سوروس اسنیپ برای او معجون ضد گرگینه درست می کرد تا او را از درد و رنج تبدیل شدن به گرگینه آسوده سازد
پس از فاش شدن گرگینه بودن او در مدرسه از شغلش استعفا داد و ماموریت های محفل ققنوس را انجام میداد .
چهار سال بعد عاشق نیمفادورا تانکس شد و با او ازدواج کرد و چند ماه بعد از ازدواج صاحب فرزندی شدند و لوپین برای این اتفاق ناراحت بود چون نمی خواست تا یک گرگینه دیگر متولد شود و به هری پاتر که سعی داشت جان پیج های ولدمورت را نابود کند پیشنهاد کمک داد اما هری پاتر او را به طور نمادین تحقیر کرد تا از آنجا برود و با خانواده اش باشد . لوپین هم بسیار خشمگین شد و از انجا رفت . پس از بدنیا آمدن ادوراد ریموس تد لوپین ، هری پاتر را پدر خوانده او کرد .
چند ماه بعد که هری پاتر و محفل و..... در هاگوارتز مشغول نبرد با ولدمورت و مرگخوارانش و شکست دادن او بودند همراه با همسرش توسط آنتونی دالاهوف مرگخوار کشته شد.


تایید شد.
خوش اومدی!


ویرایش شده توسط Harry_Potter1 در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲۲ ۱۳:۱۴:۴۰
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲۲ ۱۳:۳۱:۰۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.