هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: در مانگاه سوانح کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴ شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷
#12

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
من ادامه ی پست هدویگ رو می نویسم .
پرسی جان ، اگه دقت کنی رون عزیز از پست قبل درست ادامه نداده ، سوژه رو اون یارو مرگ مغزی می چرخید !

-----------------------------

- به لرد ، لرد ولدمورت .
سر هری گیج رفت ، دستانش را روی سرش گذاشت ، چهره ی بدون دماغ ولدمورت را به یاد آورد ، و همین طور لب های رنگ پریده اش را... با بدبختی به جینی نگاه کرد .
و بعد هر دو به سمت راهروی سمت چپ دویدند .
- آقا ! آقا ی سیبیلو !
مرد قوی هیکل برگشت و به هری خیره شد :
- بله ؟ نگران نباشید آقا جان ! قلب پسرم رو برای شما گذاشتم طبق گفته ی خودتون که حسن گلاب بود و اینا.... اعضای کله اش رو هم می دم به این آقا ... ( مرد به ولدمورت با صورت باندپیچی شده بر روی تختی افتاده بود اشاره کرد ) و پاچه اش رو هم این خانم می بره

هری به لرد نگاه کرد :
- مگه اینجا درمانگاه کوییدیچی ها نیس ! پس آخه این یارو اینجا چیکار می کنه ! من دماغ پسرتونو رو لازم ارم آقای سیبیلو ، خواهش می کنم ! بقیه مال اون ، فقط دماغو بدین به من !
مرد سیبیلو نگاهی به هری ، لرد ، زنش ، و کله پاچه ی پسرش انداخت ...
با دیدن پاش پاش شدن بدن پسرش نتوانست تحمل کند و عرعر کنان از اتاق بیرون رفت .
هری :
لرد :

هری با احتیاط به سمت لرد که حالا دماغ پسرک را در دست داشت و با خوشحالی می خندید رفت .
لرد با چشمان بی روحش به هری زل زد .
هری گفت :
- اممم... ببین رفیق ، من اون دماغو لازم دارم ...
لرد که با وجود آن همه باند بر روی صورتش ، قادر به صحبت کردن نبود تنها به هری چشم دوخته بود .
هری با سرعت شروع کرد :
- اممم... ببین رفیق ! پسر من دماغش داغون شده ! اون به یک دماغ احتیاج داره ، سایز این دماغی که دست توئه به پسربچه ها می خوره نه تو ! پسرم داره می می ره ولدم ! کمکم کن ! فقط دو هفته وقت دارم ! کمکم کن ولدم !!!
ولدمورت هنوز به چشمان هری خیره شده بود ، سعی کرد از شکافی که برای دهانش گذاشته بودند چیزی بگوید ، هری شکاف را باز تر کرد و ناگهان :

- می خوام بدونم چطور پسری که هیچی از سحر و جادو حالیش نبوده تونسته بزرگترین جادوگر قرن رو شکست بده !!

_____________________________


ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۱۰ ۱۶:۲۱:۵۴


Re: در مانگاه سوانح کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
#11

هدویگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷
از در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 245
آفلاین
چون رون ويزلي از پست قبلي ادامه نداده بود ، من پست رون رو در نظر نگرفتم و از پست گابريل دلاكور ادامه دادم.

هري به طرف آن شخص دويد: مي بخشيد. آقا؟..بچه ي شما مرگ مغزي شدن؟
طرف ، كه شخصي گردن كلفت و سيبيلو و هم هيكل رضازاده بود ، با ترديد جواب داد: آره.
هري: به به...به به... يعني ، آخي...طفل معصوم... اونوقت، شما قصد دادن اعضاي بدن ايشون رو به ....
_ چيــــــــــــــــــي؟ آي..نفسكش!
هري: نه نه...ببخشيد..منظورم اين بود كه شما فيلم حسن گلاب رو ديديد؟
_ آره.
هري: ديديد گلبهار و حسن چه قدر ...حالا اين بحث رو ول كنيد. من مي خواستم بدونم شما مثل حسن گلاب قصد دادن اعضاي بدنتون( .يعني بدن بچتونو ) رو به ديگران نداريد؟ ما واقعا نيازمنديم...ما محتاجيم..ما آواره ايم...تورو جان هركسي دوست داريد..بچم داره ميميره...
طرف: حالا ببينم چي ميشه.
_ دمتون گرم. ما منتظرتون هستيم. من توي همين راهرو منتظرتون هستم. راستي اسمم هريه.
_ باشه. فقط من بايد يه مشورتي باهاش بكنم.
هري: ببخشيد..مي خوايد با بيمار مرگ مغزي مشورت كنيد؟
_ نخير..با خانمم.
آن شخص به سرعت برگشت و رفت و در بين جمعيت نا پديد شد.
از طرفي جيني و ليلي هم به طرف هري دويدند: چي شد؟
_ مي خواد فكر كنه.
ليلي: آخ جون. من ديگه دماغم رو نميدم به آلبوس.
جيني و هري:

5 ساعت بعد:

_ سلام دكتر جون. ببخشيد اون آقاي سيبيل كلفتي كه بچشون مرگ مغزي شده كجاست؟
_ من چه ميدونم آقا! مگه من فضولم؟
هري با عصبانيت گفت: ببخشيد شما اون چايي رو لازم داريد؟
_ نه!

چند دقيقه بعد:

_ مــــــــــــــامـــــاااااااااااان !
هري به سرعت به طرف دكتر برگشت و گفت: شما خجالت نميكشي؟ 5 ساعته منتظرشم..به چه اجازه اي اين حرفو زدي؟ بزنم شل و پلت كنم؟ بي عرضه ي ...
دكتر: نه..يعني..من ميدونم كجاست...توي راهروي اون طرفيه..سمت چپ..مي خواد اعضاي بدن بچش رو بده.
هري با عجله پرسيد: دماغ بچش رو ميخواد به كي بده؟
دكتر: به ...



رون ویزلی ، ادامه پست گابریل رو نوشته بود ، شما چطور نوشتی که رون ادامه نداده ؟ فرد بعدی این پست رو در نظر نگیره و از پست رون ویزلی ادامه بده !


ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۱۰ ۱۳:۲۶:۰۱

عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: در مانگاه سوانح کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
#10

امیر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۱ جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۰:۴۴ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۷
از بارو \\\"
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
جینی نگاهی به عله می کنه و با این حال میگه ( ) : ای...عله.... تو چه طوری نمی تونی یک دماغ برای بچه مون گیر بیاری ! اگه برای بچه ام دماغ گیر نیاری شیرم رو حلالت نمی کنم !
عله : (-:
عله یه چند دقیقه ای فکر میکنه ولی مثل همیشه چیزی به ذهنش نمی رسه بعد دوباره به مغزش فشار میاره .

این بار پس از آخرین باری که مغزش لود کرده بود وبه فکرش رسیده بود که توی کتاب چهار جه طوری از دست ولدی فرار کنه مغزش یک بار دیگر لود میکنه و چنین حرکاتی را از خودش در میاره

در خانه ی رون و هرمیون

رون و هرمیون بچه ها رو دست به سر کرده بودند و در حال :bigkiss: بودند که ناگهان متوجه ی
یک نامه ی اربده کش در کنارشان شدند (بیایید از شکلک های خاک خورده استفاده کنیم – هم اکنون نیازمند یاری سبز تان هستیم )
رون با آرامش تمام هرمیون را از روی پاهاش بر روی مبل گذاشت و با دست راستش نامه رو باز کرد .

محتویات نامه : من عله هستم .... فهمیدی .... من هر چی به مغزم فشار میارم مغزم لود نمی کنه .... شما فقط تا یک ساعت دیگه فرصت دارین راهی پیشنهاد کنین تا که پسرم دماغ دار شه و گر نه کل خانواده رو بلاک می کنم .

رون نگاهی این طوری به هرمیون کرد و گفت : همسر عزیزم ...این دیگه کار خودت هست ، چون اگه یادت باشه من و عله کلا در دوران تحصیل مغزمون لود نمی کرد و همیشه تو می لودیدی و ما رو نجات می دادی .

هرمیون چند ثانیه فکر کرد و بعد فریاد زد : لودیدم...لودیدم....

رون : یعنی ما نمی بلاکیم ... ؟

هرمیون با سرعت چوب دستی رون رو برداشت و یک سپر مدافع درست کرد و فرستاد برای عله ...
رون : عزیزم درسته که تو لودیدی و باعث شدی که کانون گرم خانواده مون نبلاکه اما چرا با چوب دستی من سپر مدافع درست می کنی ، سر ماه کی باید پول این سپر مدافع ها رو بده ؟!

دوربین همین طور با سپر مدافع میره تا میرسه به عله !

سپر مدافع :

- عله عزیز من یک فکری به ذهنم رسید و اون این بود که تو توی سایت به همه پی ام بدی که همه باید تا آخر هفته دماغاشون رو بیارن چک کنن تا هر کدوم خورد رو برای آلبوس انتخاب کنی و گرنه این مجازات ها رو به دنبال داره – بلاک شدن – حذف شناسه – جلو گیری از عضویت دوباره – انتقال به جزیره ی بلاکی ها !


من همون روبیوس هاگریدم !!!
عضو اوباش هاگزمید


Re: در مانگاه سوانح کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
#9

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
صدای هق هق گریه ی لیلی به گوش میرسید. عله سر لیلی رو محکم گرفته بود و در حالی که میگفت : " دک لعنتی یکم بیا این ور تر ! " سر لیلی را به سوی صورت آلبوس میبرد . آن دو را به زور کنار هم نگه داشت .

عله : ای خدا ! آخه نگاه کن ، عین هم دیگه ان !
جینی : خوبه ! پاشید بریم سنت مانگو !
لیلی : نــــــــــــه !

اما همگی بلند شدند و لیلی نتوانست در مقابل پدر و مادرش کاری بکند و در نتیجه ده دقیقه ی بعد آنها در مقابل سنت مانگو ایستاده بودند . وقتی وارد بیمارستان شدند و از راهرویی با کاشی های سفید میگذشتند ، عله غرولند میکرد :
- اینجا مثه حموم عمومیه ! آخه این بیمارستانه ؟
جینی : اینقد غر نزن !

بیست دقیقه بعد
دکتر از اتاقش بیرون آمد . به محض بیرون آمدن دکتر از اتاقش ، عله موجی دریافت کرد و زخمش سوخت . دستش را روی زخم ساعقه مانند روی پیشانی کشید و صحنه ی مقابلش عوض شد . آن دکتر بود و یک مریض ؛ دکتر چوبدستی از زیر لباسش بیرون کشید و گفت :
- من مرگخوارم ! موهاهاهاها!
بیمار: من رو نکـــــــــــــــــــــــــش!
مرگخوار: بیشین بینیم باو!

و دوباره به صحنه ی حاضر آمد . مرگخوار یا دکتر جندقی.. یعنی چیز ، دکتر ! با لبخند مانند خود عله و جینی را به دفتر کارش دعوت کرد و به سمت لیلی برگشت . لیلی در جا خشکش زده بود ، دکتر بازویش را گرفت و او را داخل اتاقش برد .

اتاق دکتر
اتاق بسیار تاریکی بود . یک چراغ از سقف آویزان بود که روی میز دکتر می افتاد.

دکی!: خب ، مشکلتون چیه؟
عله: آقا بچه ام داره میمیره!
دکی: اینکه از من سالم تره!
عله: خب این نه! اون یکی بچه ام. آلبوس رو میگم!
دکی:آلبوس؟

و به سرعت از روی صندلی ِ پشت میزش بلند شد. عله که غیرتی شده بود نیز بلند شد:
- من اجازه نمیدم که تو پسرم رو از بین ببری! جینی ، بریم!

و اونها بیرون اومدند. گوشی موبایل عله ، هر نیم مین به نیم مین زنگ میزد و بیچاره عله ، با آدم هایی بسیار خر (!) مواجه میشد.

مرد: آقا سلام!
عله: بفرمایید.
مرد: من راجع به دماغ زنگ زدم!
عله: بفرمایید.
مرد: میخواستم بگم دماغ ندارم!
عله:بله!
مرد:خدافظ!
عله: بای! خفه شن ایشالا این مردم ، یارو زنگ زده میگه میخواستم بگم دماغ من به دماغ بچه اتون نمیخوره! خب مرض داره زنگ میزنه؟

جینی نفس عمیقی کشید و دست لیلی را محکم تر گرفت. لیلی با گریه گفت:
-دماغ من رو که بهشون نمیدین؟
جینی: اگه دماغ پیدا نکنیم مجبوریم این کارو کنیم!

در همون لحظه شخصی محکم به عله برخورد میکنه . شخص در حال گریه کردن بود و بچه ی کوچکی را روی دستانش گرفته بود.
- آیییییی مردم ، یکی کمک کنه! بچه ام مرگ مغزی شده!

عله و جینی :
عله و جینی بعد از فهمیدن موضوع :


[b]دیگه ب


Re: در مانگاه سوانح کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۷
#8

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
- سلام پسرم !
هری با افسردگی به روبرویش خیره ماند .
- سلام پسرم !
هری آهی کشید :
- کار نداری پدرجان؟
- سلام پسرم !
هری گوشی را پایین آورد و در حال قطع ارتباط بود که شخص پشت خط فریاد زد :
- سلام پسرم ! برای دماغ...
بیق . بیق . بیق . بیق ...

جینی از آشپزخانه بیرون آمد ( یه نکته ای که اینجا توجه منو جلب کرده اینه که چرا جینی همیشه تو آشپزخونه اس؟؟؟ ) و به سمت هری رفت :
- چی شد ؟
هری با بغض پاسخ داد :
- سایزش نمی خورد !
جینی با بغض به هری و هری با بغض به جینی خیره شد و لحظه ای بعد ... عرررر !

لیلی کوچولو که با داد و فریاد پدر و مادرش از خواب پریده بود از اتاقش بیرون دوید و وقتی پدر و مادرش را بر بالین آلبوس سورس دید فریاد زد :
-عررر ! انگارنه انگار که بچه های دیگه ای هم تو این خونه هستن !

انگارنه انگار که بچه های دیگه ای هم تو این خونه هستن !
انگارنه انگار که بچه های دیگه ای هم تو این خونه هستن !
انگارنه انگار که بچه های دیگه ای هم تو این خونه هستن !
انگارنه انگار که بچه های دیگه ای هم تو این خونه هستن !
تو این خونه بچه های دیگه ای هم هستن !
بچه های دیگه !!


( این جملات در ذهن هری و جینی پیچید )
جینی و هری به هم خیره شدند
سپس به دماغ داغون آلبوس
و سپس دوباره به هم
و بعد به دماغ لیلی مظلوم
و بعد دوباره به هم
لیلی :

______________


هرمیون در حالیکه از آشپزخانه به اتاق نشیمن سرک می کشید زمزمه کنان به رون گفت :
- پس چرا نیومدن رون؟
رون خمیازه ای کشید و گفت : نمی دونم ، هرمیون یه سوال؟ چرا جینی وقتی به من زنگ زد گفت سپر مدافع بفرست و نگفت خودت بیا ؟ اونوقت به سپر مدافع گفت که بیاد به من برسونه که خودت بیا؟ تو هیچ می دونی 23 گالیون مفتکی رو دست من خرج گذاشت ؟

هرمیون که کوچکترین توجهی به رون نمی کرد در حالیکه هنوز به اتاق نشیمن گردن می کشید گفت :
- میگما رون ، یه سپر مدافع بفرست بچه ها پاشن بیان اینجا ، من ناهار درست نکردم ، یه تعارفی می کنن می مونیم دیگه !
رون به هرمیون خیره شد :
- یادت رفته آخرین بار که به امید تعارفش موندیم من 3 روز بلاک شدم یا نه؟
هرمیون : سپر مدافع بفرست .



Re: در مانگاه سوانح کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷
#7

هدویگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷
از در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 245
آفلاین
چند ساعت گذشته بود. عله ، رون ، هرميون و جيني پشت ميز شام نشسته بودند. جيني مرتب اشك ميريخت و اشك هايش دونه دونه داخل بشقابش مي چكيد!
عله با عصبانيت: بابا زن! تو بشقابت سيل راه انداختي؟گريه نكن رفتي رو اعصابمون!
جيني هق هق كنان گفت: آخه...هق!...من...هق!...نگرانشم...هق!
عله: فردا صبح ميرم تو پيام امروز آگهي ميدم ديگه.
جيني: آخه..هق!..سايز دماغ پسرم...هق! به بقيه..هق!..نمي خوره..هق!
ناگهان رون غش غش خنديد و گفت: معلومه. سايز دماغ پسر شما اصلا تكه.
جيني با عصبانيت: مسخره ميكني؟

_تـــــــــــــــــق!!!! ( صداي ماهيتابه كه بر سر رون خورد شد )

روز بعد ، ظهر هنگام:

_ اينم از روزنامه ي پيام امروز:

دماغ بده تا شونصد هزار گاليون بگيري. دماغي زيبا و متناسب. ما به بيني شما نيازمنديم. مطمئن باشيد ضرر نمي كنيد. با شونصد هزار گاليون مي توانيد هر كاري دوست داريد انجام بديد. ما با شما هستيم. فقط كافيست به شماره ي زير تلفن بزنيد. شونصد هزار گاليون در انتظار شماست.
دماغ بده ، تا پول بديم.

جيني همچنان به صفحه ي روزنامه زل زده بود.
عله با خوشحالي دست هايش را به هم زد و گفت: خوشت اومد؟
جيني: خوبه.
در همين هنگام صداي تلفن به گوش رسيد. عله با شتاب به طرف تلفن شتافت.
_ بله؟
_ مرد حسابي! خجالت نميكشي؟ يعني چي كه...
عله به سرعت گوشي را سرجايش گذاشت. جيني از آن طرف سالن فرياد زد: كي يود؟
عله به سرعت جواب داد: سايز دماغش به مال آلبوس نمي خورد.
جيني با ناراحتي سري تكان داد و گفت: اين روزا دماغ قلمي گير نمياد.
عله سري تكان داد. دوباره زنگ تلفن به گوش رسيد.
_ زييييييييييييينگ!
_ گوشي رو بردار.
عله به طرف گوشي شتافت.
_ بله؟
_ سلام پسرم.
عله با كنجكاوي گفت: سلام پدر جان. كاري داشتيد؟
_ سلام پسرم.
_ سلام كردم پدر جان. امري داشتيد؟
_ سلام پسرم!
عله:
جيني از آشپزخانه فرياد زد: كيه اين دفعه؟ بازم مشتريه؟ اگه مشتريه بگو اول يه عكس از دماغش برامون بفرسته. تا من مطمئن نشم دماغش قلمي نيست...
عله با عجله گفت: نمي دونم مشتريه يا نه. صبر كن بپرسم.
_ شما مشتري هستيد؟
_ سلام پسرم.
عله:


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۷ ۲۱:۱۸:۲۱

عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: در مانگاه سوانح کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷
#6

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
( صدای اشک ریختن ) ---- صدای تلفن ---- ( صدای نکره ! )

رون : الووووو؟
جینی : الووووو؟
رون : منو میخوری یا پلوووو؟ ( )
جینی : مردیکه یه سپر مدافع بفرست کارت دارم!
رون : زرنگی؟ هر سپر مدافع از 14 تومن شده بیست و سه تومن، پاشم واسه تو سپر مدافع بفرستم که کارم داری؟
جینی :علــــــــــــــــه!
رون : آهان! خب نمیخواد اونو صدا کنی ، خودم میفرستم!

مدتی بعد جینی در حالی که مانند پاندول ساعت روی تخت عجب و جلومیرود سپر مدافعی رو مشاهده میکند که نفس نفس زنان از پنجره وارد اتاق میشود. جینی با نگرانی به سپر مدافع که یک گاو بوده است نگاه میکند، سپر مدافع از پنجره وارد اتاق میشود.

جینی : اوهـــــــو! اوهـــــــو!
سپر : خب حالا گریه نکن (!) . چی کارم داری؟
جینی : اوهـــــــو! پاشو با هرمیون اینا بیا خونه ما! آلبوس دماغ میخواد.
سپر : دماغ میخواد؟ خب دستتو بکن تو دماغت بده بهش!
جینی : نه باو! اون دماغ نه، خود دماغ رو میخواد!
سپر : خب خود ِ دماغتو بده بهش!
جینی : اه باو رون نمیخواد که بخوره ، اگه تا بیست مین دیگه اینجا نباشید میدم عله حذف شناستون کنه!

جینی بعد از گفتن این جملات از اتاق خارج شد و سپر مدافع مدتی به تقلید از مهران مدیری در دوربین خیره ماند وسپس ، پشتش را به دوربین کرد و ..!! ( از پشت اشاره میکنن فیلم بردار : فنریر گری بک !! )

مکان : طبقه ی پایین- حال خوری () عله و جینی اینا!
زمان : سه چهارم ِ یک صدم ثانیه بعد از ارتباط سپر مدافع با جینی!


جینی و هرمیون در آغوش هم به گریه کردن مشغول بودند. آلبوس سوروس روی زمین زیر پتو خوابیده بود . رون و عله هردو با نگاه های غمگین خود به آلبوس نگاه کردند .چهره ی مظلوم آلبوس با دماغی شکسته ، دل هردویشان را لرزاند. دماغ آلبوس انگار که به جای پیاز زیر دست کسی له شده بود. صدای هق هق جینی به گوش میرسید.

-هرمیون جوون، یعنی جدا هیچ کدوم از بچه هات دماغاشونو نمیدن؟
هرمیون : اممم ، خب خیلی دلشون میخواد ولی نمیشه!
جینی: عــــــــــررررر!


عله از جایش بلند میشه. دستانش مشت شده اند.
- من دماغ آل رو هر طور هست درست میکنم!


جینی : تو اول دماغ خودتو درست کن ، بعد دماغ آل رو!
عله : جینی بچه ام واجب تره! اگه کسی دل رحمی نمیکنه من میتونم با خشونت دماغ بچه ام رو بگیرم!
جینی : یعنی چی؟
عله : منو مدیریت!
- !!

رون : به نظرم بیا اول با لطافت رفتار کن اگه به جایی نرسید از منو استفاده کن! بیا یه تاپیک نظر سنجی بزنیم ...
عله :
رون : خب نه چه کاریه! آها ، بیا تو روزنامه تبلیغ بدیم هرکی دماغشو بده بهش شونصد هزار گالیون میدیم!
عله : مگه من پولمو از سر راه آورده ام؟
جینی : مگه من بچه امو از سر راه آوردم؟
عله : خب باشه! باشه باشه! همین الان زنگ بزنید پیام امروزی ، جایی ، چه میدونم!! من پدر کوییدیچ بازا رو در میارم! حتی اگه دامبل باشه ..

----
!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۷ ۲۱:۵۵:۰۳

[b]دیگه ب


Re: در مانگاه سوانح کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷
#5

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
- اوه پسرم ! آل ! آلبوس بابا ! اهو اهو اهو !
هری پاتر بر بالای بستر گل پسرش زار می زد.
در همین لحظه ناگهان صحنه تاریک شد و تنها چهره ی هری دیده می شد ، دوربین بر روی زخم صاعقه مانند هری زوم کرد.
- زارت !
دست کلفت هری محکم بر روی زخمش می کوبد و فریاد می زند :
- آی ! زخمم ! زخمم درد گرفت! ولدم برگشته ! جیــــــــــغ !
و با گفتن این جمله از اتاق بیرون می رود.
شفاگر ابتدا با این حالت به هری و سپس با این حالت به پسرش نگاه می کند و سپس با این حالت از اتاق بیرون می رود و آلبوس ناقص الخلقه را تنها می گذارد.

__________________

آخه کدوم آدم عاقلی حاضر میشه دماغشو بده به آل؟ هان؟ کدوم آدم عاقلی؟
حالا مرده بود یه چیزی ! زنده از کجا می خوای بیاری؟
سایزشم باید بخوره بهش ! آخه دماغ به سایز این پسر از کجا گیر بیارم؟


اینها جملاتی بود که هرازچندگاهی در ذهن هری اکو می شد .
قبل از اینکه به خودش بیاید ضربه ی شدیدی باعث شد تا به خودش بیاید .

بنگ !

هری در حالیکه سرش را می مالید از در فاصله گرفت و ناله ای کرد.
در باز شد و جینی ( دختری با موهای قرمز ) در آستانه ی در پدیدار شد.
- اوه هری ، آلبوس؟ آلبوس من کجاس ؟؟ آل !!

هری بی توجه به او از کنارش رد شد و وارد خانه شد ، در همین حال توضیح داد :
- دماغش خرد و خمیر شده ، باید یه دماغ براش گیر بیاریم ، من این دابی رو می کشم ، اون از محافظتش توی سال دوم از من که تمام استخونای دستمو خرد کرد ، اینم از این که پسرمو تو تیمش آش و لاش می کنه ، یه الف جن خونگی شورشی ببین چه کارا که نمی کنه ! برای همین نتونست در مقابل ریش سفیدان بازی کنه.

هری با بی حوصلگی بر روی کاناپه نشست و ادامه داد :

- الان تو درمونگاهه ، ولی ما باید براش یه دماغ گیر بیاریم ، فقط یه هفته وقت داریم . باید از فک و فامیلای شجاعمون کمک بگیریم !
جینی با چهره ای نگران به هری زل زد .
هری : چیه؟
جینی آب دهانش را قورت داد :
- خواستم بگم من گروه خونیم به گروه خون آلبوس نمیخوره ، دماغمو هم دوست دارم.
هری نگاهی به جینی انداخت ، فقط نگاه... نگاهی غمزده و ناامیدانه... و آنگاه فریاد زد :

- زنگ بزن اون داداشت اینا بیان ببینیم سایز دماغ کدومشون می خوره ! من شده دماغ دختر و پسر خودمم می کنم می چسبونم رو صورت آلبوس ! باید یه جلسه خانوادگی داشته باشیم ! جون آلبوس در خطره !
دِ بجنب دیگه !


ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۷ ۱۲:۴۷:۴۲


Re: در مانگاه سوانح کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷
#4

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۴۸ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
سوژه جدید

دوربین بر روی عله پاتر در حالی که با یک دست آلبوس سوروس رو رو که بر روی شونه هاش انداخته نگه میداره و با دست دیگش از منو مواظبت میکنه و به سرعت در راهرو بیمارستان در حرکته زوم میشه و موزیک غم انگیزی به گوش میرسه و پس از چند لحظه پرسی ویزلی در مقابل دوربین مشاهده میشه.

پرسی:بله بینندگان عزیز , همانطور که در تصاویر مشاهده میکنید آلبوس سوروس پسر عله کبیر امروز در اثر بر خورد پشت سر هم 5 بازدارنده به صورت وی بدین وضع که مشاهده میکنید در اومده و از هوش رفت به هرحال این اتفاق بازتاب های زیادی داشته و تا این لحظه که عله وارد بیمارستان شده بیش از نیمی از کارکنان بیمارستان رو به دیدار جزایر بلاک مشرف کرده.

باز دوربین بر روی عله که در مقابل پذیرش بیمارستان ایستاده زوم میشه.

عله:پسرم داره میمیره یه کاری بکنید.
ساحره مسئول:اسم پسرتون
عله:آلبوس...
ساحره:متاسفم ما اینجا ها رو راه نمیدیم
عله در حالی که بدین وضع در اوومده از بخش اول اسم پسرش صرف نظر میکنه و میگه :ببخشید یعنی , سوروس...
ساحره:متاسفم ما اینجا جاسوس دو جانبه ها رو راه نمیدم
عله پس از این که بدین وضع در میاد ساحره مربوطه رو هم به جزایر نامبرده میفرسته و در حالی که پسرشو بر روی دوش داشته وارد نزدیک ترین اتاق میشه.

درون اتاق:

عله به تخت های پر یک نگاه سطحی میندازه و تختی رو که پیرمردی روش هست که دستاش دور گردنش پیچ خورده و انگشت سوم از پای چپش تا دو بند حدود سه سانت در درون دماغ راستش رفته نظرشو جلب میکنه و به طرفش میره و کلا به وسیله منوی خود حذف شناسش میکنه و پسرش رو که تخم چش راستش از دهنش در اومده بوده و تخم چش چپ تو یکی از گوشهاش بوده و کلا دماغ نداشته رو روی تخت میخوابونه و شروع به داد و بیداد و ارزشی بازی میکنه.

در این لحظه تعدادی دکتر و تعدادی پرستار وارد اتاق شده و به طرف تخت آلبوس...پاتر میرن و بدنبال اوون گروه فیلم برداری و پرسی نیز وراد میشن.

دکتر در حالی که مضطرب به نظر میرسیده چوبدستیشو به طرف آلبوس.. پاتر میگیره و میگه: 100000 واتیوس

دززززززت(صدای تولید شده در اثر برخورد ورد به آلبوس)
متاسفانه اتفاقی نمیفته
دکتر:10000000000000000000 واتیوس
دزززززززززززززززت
متاسفانه باز هم اتفاقی نمیفته
دکتر عرق پیشونی خود رو پاک ممیکنه و میگه:100000000000000000000000000000 واتیوس
دزززززززززززززززززززززززززت

برای بار سوم هم اتفاقی نمیفته اما در این میان پرسی اصرار زیادی داشته که با آلبوس.. پاتر مصاحبه کنه

پرسی:چه توصیه ای برای جوون های هم سن و سال خودت داری؟

پرسی منتظر جواب بوده که عله از پشت وی رو مورد هدف قرار میده و راهی جزایر بلاک میکنه.

دکتر در حالی که عینکش رو بر میداشته میگه: متاسفانه پسرتون مرد.

عله:

عشک در چشمان عله جمع میشه و پس از بلاک کردن دکتر شروع به انجام کارهای ارزشی میکنه و در این میان احساس میکنه همه چیز تقصیر نویسنده هست و وی رو هم بلاک میکنه.

=================
خارج از متن از درون جزایر بلاک:

بلیت نویسنده رول:من غلط کردم.منو از اینجا بیارید بیرون تا داستان رو ویرایش کنم و پسرتون رو زنده نگه دارم

جواب بلیط:شما بخشیده شدید.طی 10 دقیقه آینده بچه من برنگرده حذف شناسه میشید.

بلیت دوم نویسنده رول: ممنون.میشه من آیدی یاهوی شما رو داشته باشم

جواب بلیط: نه

نویسنده در اثر ضایعگی بیش از حد:

====================
ویرایش داستان( از اوونجا که دکتر عینکشو بر میداره) :

دکتر:خوشبختانه به خیر گذشت و پسرتون زنده میمونه اما صورتش ما میتونیم چشماش رو به وسیله ورد ها پیشرفته به حالت اولیه برگردونیم ولی دماغش رو نمیتونیم کاری بکنیم شما باید هرجور شده تا یک هفته آینده یک فرد داوطلب که زنده باشه و سایز دماغش به پسرتون بخوره پیدا کنید تا عملش بکنیم. فقط توجه داشته باشید تا یک هفته دیگه امکان پیوند هست


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۳ ۲۰:۲۵:۱۴
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۳ ۲۰:۲۶:۴۹
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۴ ۸:۲۶:۰۴
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۴ ۸:۲۶:۰۷
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۴ ۸:۳۰:۵۱

تصویر کوچک شده


Re: در مانگاه سوانح کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷
#3

روبیوس هاگریدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۸ دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۰:۱۹ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
از هاگوارتز ، کلبه ی خودم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 157
آفلاین
بیمار فریاد می زنه : پرسی ... پرسی .... به دادم برس من آمپول نمی خوام .
محمد دست می کنه تو شلوارش و یک آمپول از تو شلوارش در میاره و بعد ....
محمد :
بیمار : :no:

محمد با یک حرکت انتحاری آمپول رو در اون جای بیمار فرو می کنه . ... آخ.....آخ....
محمد گوشیش رو در میاره و .... دینگ....دینگ....دینگ....دینگ.... زنگ میزنه به امدادگر .
-الو ، کجایی ، مریض مرد ، داروی ترمیم استخوان پا پیدا کردی ؟
- نه پیدا نکردم ....

چند دقیقه بعد ....

محمد : خب بیمار عزیز ، مثل این که امداد گر داروی ترمیم استخوان پا پیدا نکرده ، ما کاری جز جراحی نمی تونیم انجام بدیم . پس پاشو برو بشین رو تخت میخوایم جراحیت کنیم !
بیمار :

چند دقیقه بعد زیر تیغ جراحی :

محمد : آمپول بی هوشی لطفا ؟
امداد گر : بفرما ...
محمد نگاهی به بیمار می کنه و :live:
شترق ...

خب بیمار الان بی هوشه ، میریم سراغ جراحی استخوان پا . تیغ لطفا ...



روبیوس عزیز ،

میدونی که اینجا ایفای نقش هست ، پس باید همه اسمها و کارها جادویی باشه ، پیتر اشتباه کرد و من توی انجمن نقد گفتم بهش ! بهتر بود سوژه رو درست میکردی.

دوست عزیزی که پست بعدی رو میزنه دقت کنه به این مورد و در صورت امکان سوژه جدیدی بده .


ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۳ ۱۲:۲۴:۲۵

[size=medium][color=CC0000]اگر گروه های هاگوارتز به جز گریفیندور رو نشانه ی موس فرض کنیم و گریفیندور رو شکلک یاهو نتیجه می







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.