هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۲

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
در مقر مرگخواران

لرد ولدمورت با خشم مرتب اتاق تاریک را دور می زد و هر از گاهی لگدی نثار یکی از وسایل درون اتاق میکرد. در آنسوی اتاق ایوان که به دلیل حمل جوجه اردک زشت دامبلدور درون حفره بینی اش ناچار به تحمل همجواری اجباری با لرد شده بود با ناراحتی درجایش جا به جا میشد. آخرین مرتبه ای که ایوان درجایش تکان خورد لرد با خشم به جانب او برگشت:
- چه مرگته ایوان؟لازمه حتما کروشیوت کنم تا سرجات ساکن بشی؟یا به بلا بگم بیاد به زمین میخت کنه تا تکون نخوری؟
ایوان با ناراحتی زیر لب گفت:
- آخه سرورم این جوجه ققنوس هی تو دماغم وول میخوره و قلقلکم میده. عطسه کردن هم که تو محضر شما ممنوعه.
لرد با خشم گفت:
- پس یعنی داری میگی از تحمل رنج و عذابی به این سادگی در راه اربابت ناخوشنودی؟
ایوان وحشت زده سری به علامت نفی تکان داد:
- نه به هیچ عنوان سرورم!عفو کنید.
- ارباب الان حوصله بخشش و شنیدن این اراجیف محفلی پسندو نداره.برو گوشه دیوار بایست و یه پاتو بگیر بالا.
ایوان:
ارباب نعره زد:
- مثل اینکه هوس کروشیو کردی؟
ایوان از ترس کروشیو شدن از جا برخاست و به سرعت خود را به کنار دیوار رساند و یک پایش را بالا گرفت.لرد نگاهی به وضعیت ایوان انداخت.
- خوبه حالا هر دو تا دستاتم بگیر بالا!
ایوان:ارباب؟
- این کارا فایده نداره ایوان. یا همین الان دوتا دستاتو میگیری بالا یا امشب باید خودتو به خندان معرفی کنی. اتفاقا عاشق جویدن استخونه!
ایوان که از شنیدن این جمله تمام بدنش به لرزه افتاده و صدای به هم خوردن استخوان هایش شنیده میشد با بی میلی دست هایش را بالا گرفت. لرد لبخند شومی زد. در همان لحظه در با شدت گشوده شد و لرد با همان شدت از جا جست. ایوان به اجزای سازنده اش تبدیل شد و جمجمه اش به همراه فاکس روی زمین افتاد و قل خورد.
- ارباب. منو احضار کره بودین؟ :pretty:

در محفل ققنوس

دامبلدور کماکان در همان جایی که نامه را دریافت کرده بود بدون حرکت ایستاده و نگاهش را به نقطه نامعلومی دوخته بود.دستش را نیز بی حرکت روی ریشش نگه داشته بود. ظاهرا عمیقا در فکر فرو رفته بود. کم کم بی حوصلگی و نارضایتی بر ملت محفلی چیره میشد.
- ای بابا این چرا هیچی نمیگه؟
- یه ساعته همینجوری سرجاش خشکش زده...
مالی جیغ کوتاهی کشید.
- نکنه مرده و ما نفهمیدیم؟ :worry:
رون که حالا مشغول گاز زدن تکه نانی بود با بی خیالی جواب داد:
- نگران نباش مامان. این پیرمرد اگه قصد مردن داشت تا حالا مرده بود.
ملت محفلی:
مالی برای جمع کردن دست گل رون با ملاقه محکم توی سر او کوبید:
- خجالتم خوب چیزیه. بچه هم بچه های قدیم. ما کی جرئت می کردیم در مورد بزرگترامون حتی اینجوری فکر کنیم؟ حالا که اینطوره خودت میری ببینی چی شده... زود!
رنگ از صورت رون پرید. او از عواقب نزدیک شدن به دامبلدور به خوبی آگاه بود. نگاه ملتمسانه ای به سایرین انداخت که بی هیچ ترحمی به او می نگریستند. رون آب دهانش را قورت داد و آهسته به دامبل نزدیک شد.سپس درحالیکه می کوشید از فاصله یک متری بیشتر به او نزدیک نشود دستش را دراز کرد و روی شانه او گذاشت.دامبلدور هیچ حرکتی نکرد. رون آب دهانش را بار دیگر قورت داد.ظاهرا عمق تفکر پیرمرد بیشتر از آن بود که فکر می کرد.درحالیکه در دل خود را به مرلین می سپرد او را تکان داد و مصرانه گفت:
- پروفسور؟
دامبلدور تکانی خورد و رون وحشت زده عقب پرید:
- بله؟چی شد؟ من کجام؟...اوه رون توئی؟ ببخشید انگار یه لحظه خوابم رفته بود!
ملت محفلی:



پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۳:۴۰ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲

سلسیتنا واربکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۲:۴۳:۰۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
از جهنم افعی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 41
آفلاین
از جذاب ترین، سیاه ترین و قدرتمند ترین جادوگر تاریخ ( کپی رایت بای : بلا )
به بدبخترین، ضعیف ترین و پشمک ترین مشنگ زاده ی صد سال اخیر :
میبینم که به تکاپو افتادی. این دومین باره که اینطوری هستی! بار اول رو یادته؟ وقتی که در دستان قدرتمند ارباب کشته شدی و ریش هایت زیر پای بلا کشیده میشد و جنازت تکون تکون میخورد. اوه عجب روزای خاطره انگیزی.خب جوجه فکلیت دست ماست.یعنی بود. الان احتمالا چیزی ازش نمونده. با طناب بسیتمش کردیمش تو دماغ ایوان. لابد الان به علت چسبیدن یه سری مواد چسبناک سبز به پر هاش، صد بار خودکشی کرده. به هر صورت البوس، ما میخواستیم یک بار در تمام زندگیت بهت رحم کنیم و یه جوجه خروس به جاش برات بفرستیم. ولی به خاطر این ادبیات شرورانه که ربطی به گروهت نداره تنبیه میشی! محفلی هارو چه به کشتن یک موجود زیبا؟ تو به چه حقی از کلمات و رفتار هایی استفاده میکنی که متعلق به گروه سیاهاست؟ تقلید کار ِ بی خلاقیت. کروشیو.


رون که در حال گاز زدن سیب سرخی بود، ناگهان به شدت به صندلی گوشه ی سالن برخورد کرد. دامبلدور بلافاصله نامه را زمین گذاشت و با نگرانی به رون نزدیک شد. دستش را گرفت و سعی کرد بلندش کند.
- اوه فرزندم. . . منو ببخش. فراموش کرده بودم که نامه های تام پر از اینجور طلسم هاست. باید رو به دیوار میخوندمش. حالت خوبه ؟

رون به سختی لبخندی زد و سعی کرد خودش را از تیررس نگاه وی که دوباره نامه را برداشته بود دور کند. دامبلدور که خیالش راحت شده بود، ادامه ی نامه را خواند:

ریش دراز. ارباب با هوش فوق العادش حدس میزنه که الان نامه ی مارو قطع کردی و داری دست یکی از یارانت رو میگیری که از روی زمین بلندش کنی . لابد دوباره نامه های مارو به جای این که رو به دیوار بخونی رو به اونا خوندی و مورد اصابت طلسم ما قرار گرفتن . ما امیدواریم که با این مغز فراموش کار فندقی فسیل شدت، یادت باشه که تو قسمت قبلی ناممون چی گفتیم...اگه نبود هم به ما مربوط نمیشه. مشکل خودته . . داشتیم میگفتیم که اصلا باور نمیکنیم که بخوای به نجینی ما اسیب بزنی. چون اصلا در حیطه ی توانایی هات در موقع خلق، تعریف نشده. نارسیسا میگه که این جشن احتمالا تولد اون جغجغه جیمز باشه. خواستیم بگیم که حضور پیدا میکنیم تا ببینیم که نجینی مارو تو قفس طلایی بالای مجلس گذاشتین.ما میدونیم که همه ی اینا برای جذب مهمونه. تا روزی که بیایم و حسابتو بابت این تقلید های رفتاری برسیم، مواظب نجینی ما باش. کاری نکن که کاری کنم که جای پشمک رو صورتت فلس در بیاد.

پ.ن : نجینی شب ها جاشو خیس میکنه. مواظب مار زیبای ارباب باشید .


دامبلدور متعجب نامه را روی میز گذاشت و عینکش را روی صورتش جا به جا کرد. سالن در بهت عجیبی فرو رفته بود. همه در فکر بودند که طبق معمول صدای جیغ جیمز ، بند فکریشان را پاره کرد.
- جیــــــــــــــــــــــغ . . . پرفسور پرفسور پرفسور ...پرفسور پرفسور پرفسور . . .
- چیه جیمز؟
- میخواین برام جشن بگیرین پرفسور؟ اخ جون تولد..خب من چه چیزایی لازم دارم؟! هوم بذارین ببینم...جیـــــــــغ..یه یویوی نو، یه کلاه گیس شبیه مال ولدک ، یه سیستم تهویه هوا برای اتاقم برای جلوگیری از اسیب هایی که نویل بهم میزنه . . .یه دفتر نقاشی ِ ستاره ای با عکس ِ ادم فضایی . . . نه نه این اخری رو عمو مورفین گفته برام میخره..اگه اطلاعات محفلو بدم که تو وزارت خونش ثبت کنـه. . .

ملت محفلی:

مالی ملاقه اش را بر فرق سر جیمز کوبید.
- ساکت شو بچه. کدوم تولد؟ چه تولدی؟ پرفسور منظور از این نامه چیه؟ ما که حرفی از جشن نزده بودیم . .

- حتما دوباره مورفین از موادش تو غذاشون ریخته. دسته جمعی توهم زدن.

دامبلدور بی توجه به هری که از ان دنیا اظهار فضل میکرد، دستی به ریش هایش کشید وبه فکر(!) فرو رفت .


همان لحظه، خانه ی ریدل:


فلور برای دوازده هزارمین بار در ایینه به خود نگاه کرد. رژ لب سرخش را پررنگ کرد و دستی به موهای لختش کشید. در همین لحظه رز وارد شد .
- فلور، ارباب احضارت کرده. فکر کنم میخواد بفرستت مهمونی.

فلور لبخندی زد. میتوانست به یک جشن با شکوه برود، لباس های با شکوه بپوشد، زیبایی با شکوهش را به نمایش بگذارد و در نهایت یک قتل با شکوه راه بیندازد و برگردد. برای بار اخر ایینه را نگاه کرد و سپس از اتاق خارج شد.




Welcome to where time stands still .No one leaves and no one will .Moon is full, never seems to change


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۲

لی جردن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۳ پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۷:۰۸ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶
از سوسک سیاه به خاله خرسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 416
آفلاین

سپس بلا که می ترسید بدنش با کروشیو های ارباب نوازش شود، نامه ی اصلی را پیدا کرد و شروع به خواندن کرد:
-ع.م لرد ولدمورت؛ سلام علیکم
احتراما به استحظار می رسانم که گور بابای اوباما فاوکس. اورانیوم سر نجینی، پنجشنبه، مصادف با سی مرداد، به مناسبت روز جهانی مساجد پریزاد ها، در محل نیروگاه هسته ای نطنز استخر موج های جادویی، غنی بریده خواهد شد.
و من الله توفیق
ح. فری دامبلدور


لرد با خشم گفت:
-این مرتیکه زورش به فلوبر خاکی نمیرسه، اونوقت چجوری دلش میاد مار عزیز منو سر ببره؟

بلا سر خود را بالا گرفت. رو به لرد کرد و با صدایی لرزان گفت:
-ارباب! این که کلی خط خوردگی داره.به نظرتون یه جای قضیه بو دار نیست؟

لرد دماغ نداشته خود را بالا کشید و گفت:
- ارباب فکر می کنه که این قضیه بودارـه. اما جون نجینی عزیز من از همه چیز مهم تره. همه میریم جشن پریزاد ها

آنتونین که نیشش تا بناگوش باز شده بود، گفت:
-ارباب! استخر پارتیه! تازه سانس بانوان هم هست. فقط پریزاد ها رو هم راه میدن! نه که ما زیادی خوشگل هستیم، بعید بدونم راه بدن ما رو. حسودن خیلی

لرد، نیمچه تبسمی بر گوشه ی لبان مبارکش نشاند و گفت:
- فلور رو بیارید .

لرد مرگخواران را به دنبال فلور فرستاد و فرصتی برای رز باقی نگذاشت که به لرد کارت عروسی فلور و بیل را نشان دهد. (حالا فوقش فرصت هم باقی میگذاشت. رز فقط یه گلابی بود)

در همان هنگام، محفل ققنوس
-از اون بالا داره میاد یه دسته حوری، همشون سیفیت میفیت گوگولی مگولی

با رفتن رون، اعضای محفل که دیگر مجبور نبودند از ققنوس نگهداری کنند، بلوایی به پا کرده بودند. پرسی همزمان هم شعر می خواند، هم توجیه می کرد. هری از پشت سروری که در آن قایم شده بود در آمده بود. جیمز با یویو هایی که از پدرش به عنوان حق سکوت گرفته بود، بازی می کرد. خلاصه، همه شاد و خرم بودند.
ناگهان صدایی آمد. جغدی سیاه مث تسترال کوهی از میان حاظرین رد شد. با سرعت به سمت اتاق دامبلدور حرکت کرد. اعضای محفل دست از شادی و پایکوبی برداشته بودند و جغد را نظاره می کردند. جغد به پرسی خیره شد. پرسی به جغد خیره شد. چقدر سیفیت بود. چقدر میفیت بود. جغد و پرسی داشتند با هم نگاهای عاشقانه رد و بدل می کردند که ناگهان جغد محکم به در اتاق دامبلدور خورد و دل بقیه اعضای محفل (غیر از پرسی) را خنک کرد.
دامبلدور در را باز کرد و از اتاق خود خارج شد. در هین خارج شدن پایش را بر روی جغد گذاشت و ابتدا چشم، و سپس دل و روده ی آن جغد خدابیامرز پخش زمین شد. دامبلدور از بین محتویات روده (که در آن چند ملخ و سوسک یافت میشد) و کیسه ی مثانه که اکنون ترکیده بود و باعث کاهش غلظت محتویات روده شده بود، نامه ای را پیدا کرد. شیره گوارشی را از روی آن پاک کرد و شروع به خواندن کرد.


Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر کوچک شده



پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۸ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۵
از شبنم عشق خاک آدم گِل شد...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
محفلیا:

رون در نهایت سکوت را شکست و رو به دامبلدور کرد و گفت: چی شد پس؟
دامبلدور جواب داد:نمی دونم، ولی الآناست که جواب برسه.
رون که از منتظر ماندن خسته شده بود گفت: خب...لااقل یه کاری کنید حوصله مون سر نره خو...نویل، پاشو یه کم اوشکول بازی در بیارم بخندیم شاد شیم.
نویل:

-سیسیسسسسیسسسـ...
-این دیگه چی بود؟
دامبلدور با نگاهی سفیه اندر عاقل به اطراف نگاهی انداخت و چشمان بادامی اش روی نجینی ثابت ماند.
-سسسسـ(=ای بابا)، سیسـ(=میگم) سسیسیییسسسیسسیسیسسـ...(=؟)

دامبلدور رو به رون کرد و گفت: پاشو برو هری رو بیار ببینم چی میگه این زبون بسته.
رون پاسخ داد: ای بابا...الآن چند وقته آن نشده، منِ تازه وارد از کجا پیداش کنم؟
مجدداً نجینی نوا در داد: سیسیـ(=اوشکول جان)، سیسـ(=میگم) سسیسیسییسسسیسیسیـ...(=؟)
دامبلدور(+بقیه):

سپس رون به امید این که تحت تأثیر نوشته های رولینگ به او که تازه واردی بیش نبود اهمیت بدهد، تازه در صورتی که هری را پیدا می کرد، از جا برخاست و رفت تا پیدایش کند.

شیون آوارگان(چند لحظه قبل تر)

بلا یکی از جغد ها را برداشت، نامه ی همراهش را باز کرد و شروع به خواندن کرد.

از طرف دست های پشت پرده(زیر شاخه ی ساقی ها) به مورفین گانت، وزیر سحر و جادو

خواستم یادآوری کنم جنسی که هفته ی قبل واست فرستادم هنوز پولش به دستم نرسیده. اگه پولو نفرستی میرم همه جا جار میزنم وزیر مملکت چه جنس ارزونی میکشه آبروت بره ها. از ما گفتن...

فرت


ارباب با عصبانیت گفت: من موندم کدوم ...ی این جغدو فرستاده این جا. اگه بگیرمش حتماً میندازمش تو اتاق تسترالا.
بلا گفت: ارباب یادآوری کنم تو تایپیک اتاق تسترال ها همه تسترالا کشته شدن.
ارباب: :vay:

سپس بلا که می ترسید بدنش با کروشیو های ارباب نوازش شود، نامه ی اصلی را پیدا کرد و شروع به خواندن کرد.


ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۳ ۲۳:۲۴:۲۷
ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۳ ۲۳:۲۸:۴۰

ما سزاواران قدرتیم نه شیفتگان خدمت


ملقب به مرگخوار الشعرا ، از جانب جناب لرد




تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۰:۲۸ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1472
آفلاین
لرد با عصبانیت به رز نگاه کرد.

- یعنی میگی چیکارکنم؟ ملایم بنویسم؟ قربون صدقه ش برم؟بگم شاه طاووسشون اینجاس؟

رز به تته پته افتاد.

- نه... میگم که...لااقل تحقیرش نکنین خب.

لرد همون طور که دندوناشو روی هم فشار میداد چوبدستی شو از وسط نوک فوکس برداشت.

- حیوون نفهم. چوبدستیمو خش انداخته. رز می بینم که تو هم دیگه زیادی ایده پروری میکنی!

بلا که ناگهان معلوم نبود از کجا ظاهر شده بود با چهره ی برافروخته و حق به جانب گفت:

-رز؟ چشمم روشن! با چه رویی با ارباب مخالفت میکنی؟

لینی محض خودشیرینی هم شده گفت:

-ما بچه بودیم پامونو دراز نمیکردیم جلو ارباب! نگامونو از چونه شون بالا تر نمی آوردیم چه برسه الان مثل تو زل بزنیم به سر مبارک!

بلا چوبدستی شو تکون داد و رز تبدیل به یه گلابی شد که چشم و ابرو و دست و پا داشت. با یه حرکت ظریف دیگه لباش هم ناپدید شد و چشماش هم به نوک چوب گلابی منتقل شد. صدای جیغ خفه ی رز توی محیط گلابی پیچید و به صورت حباب روی پوست گلابی ظاهر شد که با ترکیدن حباب ها با انرژی بسیار کمتر وارد فضا شد. لرد که از این کار بلا تعجب کرده بود گفت:

- بلا؟ میوه درست میکنی واسه من؟ خجالت نمیکشی؟ تو مگه نمیدونی ارباب از میوه متنفره؟حیف که باعث شد صدای این جیرجیرک قطع بشه. وگرنه... بفرست اون نامه رو!


در همون لحظه ای که حرف زدن لرد تموم شد و بلا نامه رو با جغد رها کرد و همین که جغد از راه شومینه بیرون رفت، یه دفعه توده ی خاکستری رنگ عظیمی از شومینه بیرون زد و 23 سانتیمتر پایین تر از سقف آروم گرفت.

ناگهان صدایی از سمت گلابی به گوش رسید که:

- اوه! این ابر استراتوسه!مامانم بچه که بودم برام راجع بهشون توضیح داده بود! الان رعد و برق میزنه و همه مون می میریم

به محض اینکه ترکیدن حباب ها روی سطح گلابی تموم شد، رز شروع به قل خوردن کرد و چون جلوشو نمیدید یه راست به پای لرد برخورد کرد و متوقف شد. لرد با انزجار گلابی رو به چشم میوه ( و نه رز) نگاه کرد و با پا به سمت دیوار هلش داد.

- بلا، یکی از این جغد ها رو بیار پایین ببینیم چیه.

محفل ققنوس

محفلی ها و دامبلدور با فیگور افراد فلک زده روی زمین چهار زانو نشسته بودند و منتظر جواب نامه بودند.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۴ سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4763
آفلاین
محفل ققنوس:

دامبلدور با بغضی تو گلو میپرسه: پس چی شد این کاغذ پوستی و قلم پر؟

محفلیا که دور تا دور دامبلدور حلقه زدن، با شنیدن این حرف نگاهی گذرا به هم میندازن و میپرسن: باید بیاریم؟

دامبلدور با تاسف میگه: فرزندان روشنایی من روز به روز از دقت و هوششون کاسته میشه. برین بیارین دیگه!

تمام محفلیا در یک چشم به هم زدن ناپدید میشن و دقایقی بعد هرکدوم با یه کاغذ پوستی و قلم پر جلوی دامبلدور ظاهر میشن.

دامبلدور آهی میکشه و میگه: چرا همه تون آوردین؟ یکیتون کافی بود که. نمیدونین بودجه کم داریم؟

چهره ی تمام محفلیا به تغییر میکنه و دامبلدور برای اینکه دل اونارو نشکونه میگه: خیله خب حالا! ناراحت نشین. بنویسین!

از طرف آلبوس دامبلدور
به تام ریدل از نوع پسر

تام؟ گویا در حین جنگ اشتباهی صورت گرفته، درست نمیگم؟ اون مار غول پیکر تو با ققنوس عزیز من جا به جا شده. احتمالا تا الان باید ققنوسم از نو به دنیا اومده باشه و تو شاهد تولد شیرین و جذابش بوده باشی. خوشت اومد تام؟ چه حسی داشتی وقتی تولد یکی از پاک ترین موجودات جادویی رو دیدی؟ تام، از نو متولد نشدی؟

تام، لطف کن ققنوس مارو تحویل بده و مارتو پس بگیر. فرزندان روشنایی من بیشتر از این نمیتونن دوری فوکسو تحمل کنن. تام، یاد زمانی بیفت که اومدم و تورو از اون یتیم خونه نجات دادم. تام من تورو جادوگر کردم و البته همیشه به خاطر این موضوع خودمو سرزش کردم. تام؟ تا بیشتر از این گذشته تو به رخت نکشیدم بده فوکسو! تام؟


با سکوت دامبلدور، صدای کشیده شدن قلم پرها به پایان رسید و تمام محفلیا نامه رو تا کردن و تو پاکت نامه گذاشتن و به دامبلدور زل زدن.

دامبلدور عینکشو صاف میکنه و میگه: نامه رو بفرستین بره.

صدای پر و بال زدن کلی جغد به گوش میرسه و یه عالمه نامه به مقصد شیون آوارگان به پرواز در میاد.

شیون آوارگان:

رز همچنان منتظر وایساده تا ببینه لرد چه جوابی بهش میده.




پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
لرد با اکراه قفس را از روی کله ایوان بلند کرد و نگاهی به داخلش انداخت. جوجه ققنوس ژولیده و کرک و پر ریخته ای در میان خاکسترهای باقی مانده نشسته بود و با بی اعتمادی به او نگاه میکرد.
لرد که احساس میکرد کله ایوان محل خوبی برای نگهداری از قفس است دوباره آن را روی سر ایوان کوبید و بعد گفت:رز ویزلی، سریعا کاغذ و قلم بیار.

رز به وسیله جادو یک قلم پر طاووس، چند لوله کاغذ پوستی، یک صندلی و یک میز تحریر متعلق به دوره ملکه ویکتوریا ظاهر کرد و در حالی که لبخند میزد گفت:بفرمایید ارباب همه چیز حاضره! :pretty:
لرد: جمع کن اون چشماتو! اگه این همه خلاقیت رو موقع جنگ به کار برده بودین اینقدر کشته نمیدادیم بی خاصیت ها! کروشیو!

پس از اینکه لرد دست از شکنجه کشید رز به سختی خودش را سر پا کرد و قلم را در داخل جوهر فرو برد و منتظر شد تا لرد متن پیغام را برایش بخواند. لرد صدایش را صاف کرد و گفت: خب میتونی شروع کنی. اهم اهم،

از بزرگ ترین، با شکوه ترین، و قدرتمند ترین جادوگر سیاه تمام دوران ها، ارباب لرد ولدمورت کبیر
به بی مقدار ترین، ضایع ترین و ضعیف ترین فشفشه برفک زده، دامبلدور مفلوک!

همون طور که احتمالا تا الان متوجه شدی، جوجه کباب بدون استخونت پیش ماست. و البته، نجینی عزیزم هم در دستان کثیف توست. برای همین با زبون خوش یا نجینی محبوب من رو پس میدی و جوجه خروست رو با خودت میبری، یا مجبورم میکنه از راه های دیگه ای وارد بشم!

پ.ن:وای به حالت اگه حتی یه فلس از نجینی کم بشه.اون وقت کاری میکنم که اول خودت و تمام افرادت فلس در بیارین، بعد میدم دونه دونه فلس هاتون رو بکنن. به اضافه اجزای بدنتون!


رز نوشتن را به پایان برد، نگاهی به متن پیغام کرد و بعد در حالی که نامه را به دست لرد میداد گفت:ارباب جسارت نباشه ها، نه که فکر کنین دور از جونتون دارم از فن نامه نویسیتون ایراد میگیرم. فقط میگم که به نظرتون نامه مشکلی نداره؟ یعنی اینطوری که شما اون مردک رو له کردین تو نامه، که البته حقش هم هست، ممکنه قبول کنه این کار رو بکنه؟ :worry:


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۳ ۱۲:۲۷:۳۲
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۲۳ ۱۲:۳۳:۵۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۵:۴۵ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۶:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5590
آفلاین
سوژه جدید:


ساختمان شیون آوارگان!

ـ مرگخوار ویزلی؟شما زنده هستین؟

رز خسته و خاک آلود وارد اتاق شد و تعظیمی کرد.
ـ بله ارباب.با اجازه شما زنده هستیم.اومدم گزارش پایان جنگ رو خدمتتون عرض کنم.فعلا آتش بس اعلام شده.محفل ارتشش رو جمع کرد و برگشتن به مقرشون.ما هم بهتره برگردیم.میزان تلفات محفل نوزده عدد محفلی و یک عدد جن خانگیه.تعداد کشته شدگان ما هفده و نیمه.نیمش مال آمانداس که یه دست و یه کلیه و یه پاشو در راه شما از دست داده.

چهره لرد در هم رفت.
ـ آه...هفده نفر از یارانمون مردن؟چه تاسف برانگیز.بگو اجسادشونو بیارن اینجا.

رز نگاهی به لیستی که در دست داشت انداخت.
ـ بله ارباب.بسیار متاثر شدیم.مرگخواران فداکاری که جونشون رو فدای هدفشون کردن شایسته مراسم خاکسپاری و ادای احترام هستن.

لرد سیاه با عصبانیت لیست رز را گرفت و پاره کرد.
ـ چی چیو ادای احترام.به چه جراتی بدون اجازه ما مردن؟بگو بیارنشون ارباب میخواد شکنجه شون کنه که درس عبرتی بشن برای بقیه!...چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنی؟خرد بی پایان ارباب چشماتو خیره کرده؟

مسلما چیزی که چشمان رز را خیره کرده بود خرد بی پایان ارباب نبود.رز قصد خروج از اتاق را داشت که با صدای لرد متوقف شد.
ـ صبر کن.قبل از رفتن یه نگاه دقیق به من بنداز.به نظرت چیزی کم ندارم؟

نگاه رز ناخودآگاه روی صورت لرد ثابت ماند.
ـ خب...ارباب جسارته ها.ولی یه چیزی که نه...شما خیلی چیزا کم دارین!

لرد دستش را جلوی چشمان رز تکان داد.طوری که انگار میخواست حواس او را از موضوع خاصی پرت کند.
ـ نه نه..منظورم اون نیست.به گردنم نگاه کن!چیزی کم نیست؟مثلا...یه جونور دراز و مخوف و سبز رنگ و لزج!

رز تازه متوجه غیبت نجینی شد!



محفل ققنوس:


ـ یعنی چی فاوکس مریضه؟ققنوس که مریض نمیشه.

رون ویزلی که مقابل دامبلدور ایستاده بود با حالتی گیج و منگ سرش را خاراند.
ـ نمیدونم پروفسور.احساس میکنم شکلش عوض شده.تازه 5 دقیقه پیش باید خاکستر میشد.ولی ما هر چی صبر کردیم نشد.حتی سعی کردیم خودمون با فندک مشنگی بابام خاکسترش کنیم.ولی بشدت مقاومت کرد.اصلا یه جوری شده.دراز شده.سبز شده.پراش ریخته.اگه ببینین دلتون براش کباب میشه.

چند دقیقه بعد دامبلدورکنار قفس فاوکس ایستاده بود.
ـ آه...این که ققنوس نیست!من الان موندم از این تعجب کنم که این فاوکس نیست، یا از اینکه تو فرق بین مار و پرنده رو نمیدونی!این...نجینیه!پناه بر ابروهای مرلین.چه اشتباهی.پس فاوکس هم باید پیش تام باشه...اوه...فاوکس عزیزم.تام که بلد نیست از یه ققنوس چطوری نگهداری کنه.سریع باید باهاشون تماس بگیریم.باید این جونور دراز بی قواره رو بدیم بهشون و فاوکس عزیزمونو پس بگیریم.


شیون آوارگان:


ـ ارباب دستور عقب نشینی صادر نمیکنین؟بچه ها خسته هستن.

لرد سیاه قفس نجینی را بطرف ایوان روزیه پرتاب کرد.قفس درست روی سر ایوان فرود آمد و سرو صورت ایوان غرق در خاکستر شد.
ـ عقب نشینی کدومه نادان!این فقط یه آتش بس موقتیه.

درست در همین لحظه چهره استخوانی و خاکستر پوش ایوان داخل قفس، آتش گرفت وجوجه ققنوسی طلایی رنگ، داخل حفره بینی ایوان متولد شد.
لرد سیاه با دیدن جوجه ققنوس لبخندی زد.
ـ فکر میکنم فهمیدم نجینی کجاست!با اون شکست خورده ها تماس بگیرین.بگین خروسشون پیش ماست.وای به حالشون اگه یه فلس از نجینی کم بشه.




زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶ یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۱

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۰:۱۶ یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۱
از سر خط...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 311
آفلاین
هوا تاریک تاریک شده بود . سه ساحره که علامت شوم روی بازوهای سیفید میفیدشان خود نمایی می کرد مثل اشباحی جلوی دو محفلی تقلبی ظاهر شدند :
بلا ، لینی ، رز :
الفیاس (بابا پرسی) ، جینی (چو) :

بلا : حالا دیگه مارو میفرستین دنبال نخود سیا ه ، آره ؟؟؟
رز :
لینی که مضطرب به نظر می رسید چوبشو درآورد و با یه اشاره مشعلهای سرسرا را روشن کرد ، با وجود روشن شدن ولی همچنان ترس و رخوت و سیاهی بر فضا حاکم بود .
سپس رو به بلا و رز کرد و گفت : زود باشین د..... ارباب منتظره ها ... یادتون که نرفته ارباب چی بهتون گفت ؟؟؟ هااا ؟؟؟

الفیاس و جینی هنوز در شوک دیدن سه ساحره بودند .جینی خم شد و در گوش الفیاس چیزهایی زمزمه کرد . که ناگهان بلا با یه کروشیو انها را نقش زمین کرد و الفیاس شروع به آه و ناله کرد.
بلا : حالا دیگه در گوشی با هم پچ پچ می کنین؟؟؟ حیف که ارباب واست یه ماموریت دیگه در نظر گرفته و الا....

رز که با نفرت داشت به الفیاس نگاه می کرد روبه لینی: آخه این پیر پاتال که نمیتونه یه چوب دستش بگیره چطوری می تونه اون کارو انجام بده ؟؟ بهتره اینو بفرستیم خانه سالمندان ! اینجوری هم خیالمون راحت می شه هم ماموریت سریع انجام میشه !
رز :
لینی : :devil:
الفیاس (بابا پرسی) : هااا ؟؟؟ :hey2:
جینی (چو) :
ملت: جیییییغغغغ

ادامه در خانه سالمندان



ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۱/۱/۶ ۲۱:۵۱:۴۲

در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۱

الفیاس.دوج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۰:۴۴ پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۲
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1207 | خلاصه ها: 1
آفلاین
بچه ها مثل اینکه پستی که من زدم خیلی ناجور شده و نمیشه متوجهش شد ‏،‏ چون وقت ویرایش تموم شده واسه همین ادامه پستم رو اینطوری خلاصه میکنم ‏:
جینی و الفیاس اصلی بر می گردن مقر فرماندهی و همه چیزو توضیح می دن و چو و بابا پرسی که حالا به شکل جینی و الفیاس هستند در شیون آوارگان منتظرن ‏،‏ و از همه جا بی خبر که یهو بلا و رز و لینی ظاهر میشن و از اونجا که جینی اصلی اونارو دست انداخته بود با قیافه عصبانی در برابر شون می ایستند و ‏....


و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.