هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۰
#80

بلاتریکس لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۹:۱۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 188
آفلاین
لرد با یک دست آگوستوس رو از روی زمین بلند میکنه و نگاه ترسناکی بش میندازه و با صدای زمزمه واری میگه :

" سعی کن تک تک سلولای قلبتو پاک کنی ! وگرنه با نجینی عزیز ارباب طرفی ! "

و پنجه های استخوانی و محکمشو از دور گلوی آگستوس باز میکنه و آگوستوس با مخ روی نجینی رها میشه " .




" دیگه چیکار نجینی من داری ؟! نمیتونی بی سر و صدا روی زمین پخش بشی ؟! فک میکنی اگه خراشی به نجینی وارد بشه واسم مهمه اعتراف کنی ؟! بی شک دراونصورت کاری میکنم که آرزو کنی زودتر پایان جهان سر برسه ! "

نجینی که از ناراحت بودن اربابش نسبت به مرگخوارش خوشال بود خزید و از دور بازوی لرد جای گرفت .

همونجور که آگوستوس خودشو جمع و جور کرد و درحالیکه با اندوه اجازه میداد لودو و مونتگومری دستاشو جادو کنن تا با طنابی بسته بشن و چوب جادوشو به سیبل تحویل میداد در اتاق باز شد و بلاتریکس با موهایی وزتر از همیشه وارد شد :

" سرورم ! اون دیوونه رو تحویل شفادهنده های سنت مانگو دادم تا توی اتاقی که همسرش بهمراه بقیه دوستاش تحت درمان واسه از بین رفتن توهمات خوبی و سفیدیشونن بستری بشه . گرچه کاری سختی بود و با لگدپراکنی و زور چندتا از مغازه های آیپدفروشی توی مسیرو آتیش زد اما نهایتا با طلسم فرمان از پسش براومدم و الان اینجام . میبینم که ( درحالیکه با دستش به سیبل اشاره میکرد ) این احمق هم اینجاس . سرورم میخواین اصاب خوردیاتونو با اجرای چندتا شکنجه روی این پیرزن ابله تسکین بدم ؟ "

( سیبل : )


" نه بلاتریکس . فعلا کارهای مهمتری داریم . بنطرم میتونی اعتراف کل اعضای گروهو بگیری تا عمیقا قلباشون پاک بشه و دنیا از وجود اینهمه پلیدی پاک بشه . چون همونجور که میدونی این مرگخواران من جزو پــ ــلـ ـــ ـ ... ـیــ ... "

- چی شده سرورم ؟ چــ ...

" آگوستوس ؟ زود دستای خودتو باز کن و بجاش به کمک لودو دستای بلاتریکسو ببندین . اگه من ارباب شمام میدونم کی رو پلیدتر از همتون تربیت کردم . بنظرم اگه قلب بلاتریکس پاک بشه نابودی جهان به تنهای یه چند قرنی عقب میفته و تا اونموقع وقت داریم راه حلای بهتریو بررسی کنیم . "

- سرورم !


?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۰
#79

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۷:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5914
آفلاین
سیبل وحشتزده سرش را در میان دستانش پنهان کرد.
-نه ارباب!باور کنین.کشتی های ماگلا هم از فلز ساخته شده.شما مطمئن باشین روی آب شناور میمونه.تازه من کی گفتم کشتی؟من گفتم یه وسیله!

لرد سیاه با عصبانیت به سیبل نزدیک شد.حالت تهدید آمیز نگاهش سیبل را به وحشت می انداخت.مشخص بود که حرفهای او را باور نکرده است.وقتی لرد چوب دستیش را بلند کرد سیبل برای چند ثانیه مرگ را در مقابل خودش دید.ولی بلافاصله فکری به ذهنش رسید.
-صبر کنین ارباب!دست نگه دارین!یه پیشگویی داره میاد.حس میکنم...صدام داره دو رگه میشه...اینم از گردنم که یه وری شد...از اونجایی که همگی متوجه شدیم که شما استعدادی در کشتی سازی یا وسیله سازی ندارین بهتره بیخیالش بشیم! باید بهتون بگم که دلیل نابودی دنیا پلیدی ما سیاههاست!بله...بدی همه دنیا رو فرا گرفته و ما باید پاکش کنیم!برای جلوگیری از نابود شدن دنیا باید از خودمون شروع کنیم.

لرد سیاه با تردید به سیبل خیره شده بود.
-تو الان به ارباب گفتی پلید؟

سیبل با ترس و لرز به مرگخواران اشاره کرد.
-نه ارباب.اینا پلیدن!نگاهشون کنین.کل وجودشونو سیاهی و بدی و حسادت و شرارت فرا گرفته.درون اینا باید تمیز بشه!

لرد سیاه چوب دستیش را بطرف یکی از مرگخواران تازه وارد تکان داد.چشمان مرگخوار برای لحظه ای گرد شد و بدون هیچ تقلایی روی زمین افتاد.بدنش به آرامی از وسط به دونیم شد.بقیه مرگخواران مات و مبهوت به این صحنه نگاه میکردند.لرد با خونسردی بالای سر مرگخوار رفت و پوستش را کنار زد.
-هوم...راس میگی.این توش خیلی کثیف بود!همه جاش خونیه.مطمئنم توی بقیه بدتر از اینه.مثلا آگوستوس!پلیدی از چشماش میباره.چطوره درون آگوستوس رو هم کنترل کنیم؟پلیدیش سرمونو به باد نده!

آگوستوس نگاه ملتمسانه ای به سیبل انداخت.سیبل جلو رفت.
-نه ارباب...درونشون یعنی قلبشون....صبر کنین.دارین چیکار میکنین.قلبشو چرا له کردین؟...منظورم توی قلبش نبود!روحشو میگم.روح اینا باید تمیز بشه.مثلا همین آگوستوس!به بدترین کاری که تا حالا انجام داده اعتراف کنه.از ته دل پشیمون بشه و بعد سعی کنین اگه ممکن باشه جبرانش کنین که وجود منحوسش پاک بشه!در مورد بقیه هم همین کارو بکنین.فکر میکنم این کار یه مدتی طول بکشه حداقل و جون من در امان باشه فعلا!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۸:۴۱ دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۰
#78

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
تجزیه تحلیل کردن لرد کمی طول کشید مرگخواران شروع به خمیازه کشیدن کردند.
بالاخره لامپ بالای سر لرد روشن شد.
لرد:موافقم.این ایده فوق العاده ایه.کشتی رو بسازین.من و نجینی میریم توش.
لودو بگمن با تعجب پرسید:ارباب؟پس ما چی؟
لرد با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:مگه نشنیدین سیبل چی گفت؟هرموجود بدرد بخوری رو باید ببرم تو کشتی.من اینجا بجز خودم و نجینی موجود بدرد بخوری نمیبینم.

ایوان دستش را روی قفسه سینه خالیش که توی آن هم دیده میشد گذاشت و با لحن سوزناکی گفت:آه ارباب شما قلب منو به درد آوردین.
لرد بدون توجه به قلب ایوان شروع به زدن قهقهه های شیطانی کرد تا این که صدای گوشخراش سیبل را از لابلای خنده هایش شنید.
سیبل:ارباب گفتم یک جفت.شما و نجینی به تنهایی که نمیتونین به زندگی ادامه بدین.
لرد ساکت شد.کمی فکر کرد و گفت:
ارباب هیج همتا و جفتی روی زمین نداره.نجینی؟تو داری؟
نجینی با خوشحالی سرش را به نشانه مثبت تکان داد.درحالیکه ایوان دنبال دارویی برای قلب دردش میگشت لرددر حالیکه چانه اش را میخاراند شروع به قدم زدن در اتاق کرد.
لرد:صبر کنین ببینم.این سیبل گفت کشتی رو باید از فلز بسازم؟اینا فکر کردن ارباب ابلهه؟فلز که روی آب نمیمونه.هی سیبل؟تو میخوای ارباب غرق بشه؟


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰
#77

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۷:۰۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
... این کله ی صاف و سفید چقدر آشنا بود، اونو کجا دیده بود؟ احساس میکرد در گذشته ای نه چندان دور به مقدار زیادی این سر را میدید...

- کروشیو! آی کیوت شبیه ماگلا شده!

کروشیو مانند شربت تقویتی که ماگل ها میخورن روی سیبل اثر به سزایی داشت، چشماش از حالت تاری در آود، جانی دوباره به بدنش برگشت و حالا که دقیق تر به فرشته ی نجات خود نگاه کرد بیشتر به بی شباهتی اش به فرشته ی نجات پی میبرد.

- ارباب؟ ... من اینجا چی کار میکنم؟ من داشتم یه ماگل احمقو احمقش میکردم که یه کار احمقانه ای بکنه ...

لرد که حوصله ی مزخرفات پیشگوی خرفتش رو نداشت اشاره ای به لودو کرد و لودو منظور لرد رو فهمید.

- آپارات کردنو یادت میاد؟ غیب شدن؟ جادو؟ جادوگری؟ دنیای جادویی؟ من؟ مونتی؟ ارباب؟ خب حالا خفه شو ببین ارباب چی میگه!

سیبل فهمیده یا نفهمیده سرش رو تکون داد و به سختی آب دهنش رو قورت داد و به زحمت سرش رو بالا برد و به لرد خشمگین نگاه کرد.

- میگم ارباب؟ حالا که دقت میکنم میبینم شما ابرو دارین!

لرد چوبدستیش رو در آورد و به سمت سیبل گرفت: مثل اینکه یه کروشیو دیگه نیاز داری! بلند شو و برو تو اتاق پیشگویی، باید یه کم با اون گوی های کوچولوت ور بری!

اتاق پیشگویی - همین بغل

سیبل به زحمت بدن نحیفش رو پشت میزی که زمانی پشت اون کار میکرد و برای اربابش پیشگویی میکرد نشست.

لرد روزنامه رو از داخل جیب رداشت در اورد و اونو جلو سیبل پرت کرد.

- این موضوع رو بخون و یادداشت هایی که ارباب با خط قشنگش زیرش نوشته! بعد جواب بده.

چند دقیقه بعد سیبل روزنامه رو کنار گذاشت.

لرد مشتاقانه پرسید: خب؟

- ارباب جسارتا شما بهتره از اتاق برید بیرون تا من بتونم تمرکز کنم!

لرد بعد از چند تا طلسم به سمت سیبل از اتاق بیرون رفت و لودو و مونگمری رو هم کشان کشان از اونجا بیرون برد.

سیبل بعد از رفتن اونا با نگرانی از جاش بلند شد و با خودش فکر کرد: حالا من چی به این ارباب بگم آخه؟ لعنتی! من چمیدونم چی کار کنم دنیا نابود نشه ... فکر کن سیبل! به مغزت فشار بیار ...

یهو یه فکری از نا کجا آباد به مغز سیبل برخورد کرد و باعث بشکن زدن اون شد. یاد فیلمی که همین ماه پیش تو سینمای ماگلا دیده بود افتاد، قطعا لرد و بقیه این فیلمو ندیده بودن.

پس سریع از اتاق بیرون اومد و مقابل لرد زانو زد.

- ارباب! یافتم! شما باید یه وسیله ای از جنس فلز و ضد گرما و سرما و با مقاومت زیاد بسازی، از هر حیوون جادویی یه جفت جمع کنی، مرگخواران رو جمع کنی و هر کسی که فکر میکنی به درد میخورن رو صدا بزنی و بعد همگی بریم تو اون وسیله! وقتی دنیا نابود بشه شما یه دنیای کوچیک دارید با یه عالمه برده!

لرد هنوز در حال تجزیه تحلیل این ایده بود ...


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ ۱۶:۲۷:۴۹



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷ شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰
#76

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۳ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
ریگولوس همچنان به تیکه های باقی مونده و اندک جرقه هایی که از سیم های له شده بیرون میزد نگاه میکرد و لبهایش آویزان بود و یادی از مادر مرحومش و آغوش گرم خانواده و حتی پدرش افتاد و دوران زورگویی های بچه قلدر های هاگوارتز چهل سال پیش در ذهنش تداعی شد ...

- ارباب؟ ارباب شما میدونین من با چه زحمتی اون صاحب مشنگی ِ مغازه ی کوچیک و مربعی شکل که یه در سفید داره و دور و برش رو پر از آویز های انگری بردز کرده برای جلب توجه احمقانه ... رشته ی حرفم پاره شد ارباب! خلاصه اینکه ارباب من خیلی برای خفت کردن صاحب مغازه تلاش کردم ارباب! ...

لرد به دودی که از سر چوبدستی اش می آمد فوتی کرد و آن را دوباره در ردایش گذاشت.

- من فقط سر جمع هشت بار کروشیو زدم! اینا رو به اون دو تا ابله بگو که آداب رفتار کردن با آی نمیدونم چی چی ندارن!

اما ریگولوس چند دقیقه ای میشد که از غصه نقش بر زمین شده بود!

مونتگمری بقایای آی پد را با پایش به گوشه ای هل داد و رو به اربابش گفت: دستور چیه ارباب؟

لرد از جای خود برخاست و بی توجه به بدن بی جان ریگولوس به سمت مونتگمری و لودو رفت.

- نقشه اینه! شما دو تا به اون دستشویی عمومی میرید، با آپارات کردن سریع خودتو برسونید به سیبل، باید همون حوالی باشه!

مونتگمری و لودو تا کمر خم شدند و پس از ادای احترام از اتاق خارج شدند. لرد به سمت دستگاهی روی میزش رفت و بعد از فشار دادن دکمه ای دستور داد: بلا! بیا این ریگولوس رو ازینجا جمع کن برسونش به دست همسرش!

مرکز شهر لندن

لودو و مونگمری با صدای پاقی وسط جمعیتی از مشنگها ظاهر شدند و بدون توجه به چشم های گرد آن ها و احتمالا خبر دست اول روزنامه ی فردا با تیتر بزرگ " دو آدم فضایی با ظاهری عجیب در وسط شهر لندن بدون بشقاب پرنده فرود آمدند" راه خود را میان جمعیت باز کردند و چشمانشان وحشیانه در جستجوی سیل بود.

و درست کنار یک دکه ی خرت و پرت فروشی سیبل را مشاهده میکردند که به دکه تکیه داده بود و مشغول صحبت با صاحب دکه بود.

- نظرت چیه؟ من یه سری نوشیدنی که شما مشنگا تا حالا نخوردین برات میارم و در عوض تو به من پول میدی! هوم؟!

فردای آن روز خود صاحب دکه با خبرنگاران مصاحبه کرده بود و به صراحت گفته بود " خودم دیدم که آدم فضایی ها مشتریه منو با یه دست بلند کردن و بعد با صدای پــاق مانندی از جلوی چشمم محو شدند!!"

در پیشگاه ارباب

- اربابا! اینم از سیبل، مرگخوار حقیر شما!

لرد با خوشحالی دستانش را به هم مالید و از جای خود بلند شد و به سمت سبیل آمد. سبیل که هنوز از وقایع به وقوع پیوسته به درستی آگاه نبود هیکل نامیزانی را میدید که همچون کرمی حلقوی مار پیچی شکل به سوی او می آمد، این توده ی سیاه رنگ چقدر کله ی صاف و صیقلی مانندی داشت ...


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ ۱۵:۵۸:۲۳

Only Raven !


تصویر کوچک شده


شهر لندن
پیام زده شده در: ۸:۵۷ شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰
#75

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۰ جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۰۱ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 304
آفلاین
هر آگهی کار را که می خواند با ناامیدی از آن می گذشت...توزیع و فروش در مترو...حمل و نقل...مراقبت از سالمند....! آه کشان به سمت پارکی میان دو ساختمان بلند رفت و با همان چهره ی پریشان و درمانده اش روی نیمکتی نشست و روزنامه را ورقی دیگر زد...

شانس خود را امتحان کنید ! پیش بینی مسابقات لیگ برتر فوتبال انگستان...

شعله ای دوازده رنگ در ذهن سیبل جرقه زد. به آرمان هایی والا (در حد آرمان با امام راحل) اندیشید، سریعا از روی نیمکت بلند شد و بدون توجه به تمسخر و نگاه های کج ماگل ها در پیاده روی مقابلش، به آدرس آگهی نگاهی انداخت و به راه افتاد...


خانه ریدل

لودو، لونا، ایوان و مونتگومری در حالی که ترس در قیافه هایشان پیدا بود، پشت درب بسته اتاق لرد سیاه منتظر ایستاده بودند. صدای جابجایی وسایل و چمدان هایی از درون اتاق به گوش می رسید. چهار مرگخوار هر کدام در ذهن خود بهانه هایی شکل می دادند و انتظار لرد را می کشیدند که درب اتاقش را باز کند...

«بی تابی نکن نجینی ! من و تو تا ابد زنده می مونیم ! تا ابد ! آه...پس بگو...مهمون داریم ! »

درب اتاق با صدای قیژ مانندی گشوده شد و قیافه ی معصومانه چهار مرگخوار جوان در مقابل لرد سیاه که مسواکی در دهانش بود و کف های فراوان لبش را سفید کرده بود، نمایان شد. لرد سیاه با قیافه ای خشنش بر خلاف انتظار آنها چیزی نگفت و اشاره ای به مفهوم ورود کرد. لونا جلوتر آمد و گفت:

«ارررباااب ! امیدوارم جسارت منو ببخشید ارباب ! من میخواستم که از ماموریتی که بهم دادین...منو...ده...منو معاف کنید... میخوام زندگی کنم این دم آخری...از پسش بر نمیام... میخوام برم از فروشگاه خرس مستربین رو بخرم و باهاش بازی کنم ! »

ارباب سری به نشانه تاسف برای این مرگخوار خردسالش تکان داد و گفت: «مرخصی ! از جلوی چشام دور شو ! »

نجینی: «»

لونا با شادی تمام که زور میزد در قیافه اش تابلو نشه، سریعا چرخید و از اتاق لرد بیرون رفت. لرد با همان قیافه ی خشن به سه مرگخوار دیگه نگاه کرد و گفت:

«خب ! شما چتونه ؟ نمی تونید مثه مرد در راه من تلاش کنید ؟! بعدشم بمیرید با افتخار ؟! »

مونتگومری: «ارباب ! جسارتا بین حرفتون فقط خواستم یادآوری کنم که زمین های حیاط و این حوالی پر از جنازه ست. خودم گورشونو کندم. ظرفیت نداریم دیگه ! »

لرد: «اهمیت نداره مونتی ! وقتی مُردین می سوزونمتون ! حالا زود باشید ! بگین چی میخواین ؟! »

ایوان: «سرورم ! من پوکی استخوان دارم...»

در این حین دست در شنلش کرد و عکس های سی تی اسکن و ام آر آی را مقابل لرد گرفت و با صدایی نحیف و مظلوم گفت:

«اینه که به لندن نرسیده من میشکنم و در راه یافتن سیبل نمیتونم کمک کنم و ماموریت فلج میشه و از این حرفا دیگه !»

لرد: «وای وای وای ! دلم سوخت ! ایوان، تو رو باید ماندگار کنم، بذارمت توی الکل که دیگه بیشتر از این خرد نشی ! تو هم معافی ! دور شو !»

ایوان نیز سریعا از اتاق لرد خارج شد اما در حین خروج تنه ای از جانب ریگولوس دریافت کرد که با جارو و خاک انداز به سمت اتاق لرد می آمد، لذا ایوان نقش بر زمین شد و صدای ترق تروق استخوان هایش در کل لیتل هنگتون طنین انداخت، اما ملت فکر کردن قولنج کسی شاید شکسته، واسه همین توجه نکردن !

لرد: «ریگولوس ! اینجا چکار می کنی پسر ؟! برو بیرون از دفترم ! من سالی دوبار فقط می بینمت ! یه بار وقت عید که واسه عیدیت میای که چیزی البته جز کروشیوی پاپیون دار نصیبت نمیشه ، یه بار هم همین موقع ها که مثلا با نظافت میخوای وفاداری نشون بدی ! برو بیرون خائن ! »

ریگولوس که هندزفری را از گوشش در می آورد، گفت:

«عیال واریم دیگه ارباب ! سخت نگیر ! »

و در حین گردگیری میز خاک گرفته لرد، مشغول چت کردن با آی پدش شد.

لرد: «وجود تو منو خیلی نا امید میکنه ریگولوس ! خیلی تاسف میخورم که تو در میان یاران وفادار من هستی ! اصلا این دم و دستگاه های مشنگی تو حالمو بهم میزنه ! اصلا مفهوم جادوگر و اصالت رو نمیدونی ! حیف خانواده اصیلت ! حتی بلد نیستی از چوبدستیت استفاده کنی ! تاسف باره ! »

ریگولوس بدون توجه به حرف لرد صفحه آن دستگاه ملعون مشنگی رو سمت لرد گرفت و گفت:

«ارباب ! سیبل تریلانی روی استاتوس فیس بوکش در موقعیت یک توالت عمومی در مرکز لندن سلام ویژه ای رو خدمت شما و سایر مرگخواران رسونده و میگه داره میره شانسشو برای پولدار شدن امتحان کنه ! بذار یه لایک بزنم برای این بنده خدا ! کسی رو نداره ! »

لرد، لودو و مونتگومری هم زمان به سمت ریگولوس و دستگاه مشنگی اش حمله ور شدن و آن را از دست ریگول قاپیدن و هی روی صفحه آن فشار دادن و مشت و لگد زدند تا پیام سیبل را بتوانند ببینند. حتی لرد چند باری با چوبدستی اش دستگاه را کروشیو کرد تا پیام سیبل تریلانی را نشان دهد... اما ریگول مات و مبهوت بدون اینکه از ماجرا باخبر باشد، به تکه تکه شدن آی پدش در میان دستان آن سه نگاه می کرد...


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ ۹:۵۴:۵۹
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ ۹:۵۷:۵۱


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۰
#74

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
رزرو
- من آینده سیوووووهیی برات میبینوم! تو بزودی خ...
-خانم محترم ما اینجا به منشی نیاز داریم. منشی باید خوشرو و مثبت برخورد کنه با مشتری.اینا چیه شما میگن؟ بفرمایید مرلینا جای دیگه کار بگیرین.
- ولی من بجوون حضرت لرد میتونم این کارو انجام بدم.یک فرصت دیگه به من بدینن. من...
-خانم محترم من نه حضرت لرد رو میشناسم نه علاقه ای به شناختن این آقا دارم.بفرمایید بیرون وگرنه سکیوریتی(!!) رو خبر میکنم.

سیبل دستمال کثیف خود را از جیبش دراورد و داخل آن فین کرد. وی همان طور که فس فس به سوی درب خروجی میرفت، زیر لب گفت: پس من هم بهت نمیگم که تا چند دقیقه دیگه آب جوش چاییت میریزه رو پات و میسوزی.


خانه ریدل
عرق سردی بر پیشانی لرد نشسته بود. لرد همان طور که بر صندلی اربابی خویش نسسته بود، نگاهی به مرگخواران نمود و با صدای سرد و همیشگی اش گفت: اگر پیداش نکنین چی؟ اگر سبیل رفته باشه لندن و برای کار گرفتن قیافش رو عوض کرده باشه چی؟ اگر اون یارو درست گفته باشه چی؟

لرد آشفته بلند شد و شروع به راه رفتن در طول اتاق نمود.
-ایوان، لونا، لودو! پاشین... همن الان میرین لندن سبیل رو پیدا کنین.مونتگورمی! برو وسایلت رو جمع کن، تو هم باهاشون میری.
آگوستوس! تو هم بهترین سیاره جهان رو پیدا کن. من هم میرم وسایلم رو جمع کنم.اگر اینا نتونستن پیداش کنن و جهان نابود شد، من باید بتونم زنده بمونم.

لندن

صدای جیغ بلندی از اتاق رئیس شرکت شنیده شد. سبیل که تازه از شرکت خارج شده بود، لبخند کوتاهی زد و گفت:امیدوارم زخم سوختگیت خوب نشه.
وی روزنامه ای را از کیف خود دراورد و به یک آگهی کار دیگر خیره شد.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۱۳ ۲۰:۵۹:۳۸

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۷:۴۲ چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰
#73

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۷:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5914
آفلاین
سوژه جدید:

-رز اون روزنامه ماگلی رو که از خونه پدر بزرگت آوردی بیار کمی بخندیم!
-چشم ارباب!

رز ویزلی لبخندی زد و روزنامه ای را از روی میز برداشت و به لرد سیاه داد.لرد روزنامه را بطرف روفوس پرتاب کرد.روفوس روزنامه را روی هوا گرفت و برای بار ششم شروع به خواندن گزارش مورد علاقه لرد کرد.

صبح روز گذشته جسد تکه تکه شده زنی در خانه اش پیدا شد.به گفته شاهدان, شوهر این زن با چاقوی آشپزخانه همسرش را...

صدای قهقهه لرد و مرگخواران فضای خانه ریدل را پر کرد.

-چاقوی آشپزخانه!...مگه پرتقاله؟
-اه اه...چه کثیف...خونش پاشیده رو در و دیوار.ارباب این ماگلا بی نهایت بد سلیقه هستن!
-باید بیان قتل به تمیزترین روش ممکنو یادشون بدیم!بدون هیچ تماسی!

روفوس روزنامه را ورق زد و مقاله دیگری را انتخاب کرد.
-ارباب این یکی درباره سال دوهزارو دوازدهه...بخونمش؟

لرد با بی حوصلگی سری تکان داد.
-نه...اونو خودم خوندم. میگه تو سال دوهزارو دوازده دنیا نابود میشه و از این حرفا.مسخره اس!ماگلا باید خیلی ابله باشن که این حرفا رو باور میکنن.

ایوان روزیه که سرگرم خوردن مکملهای کلسیم برای استحکام استخوانهایش-که تمام بدنش را تشکیل میدادند- بود سرش را کمی به لرد نزدیک کرد.
-بله ارباب...واقعا از میشل بعید بود که همچین پیشگویی مسخره ای بکنه.

لرد :میشل؟اون دیگه کیه؟

ایوان با همان لحن مرموز ادامه داد:
-همین کسی که این پیشگویی رو کرده.میشل دی نوستردام..یا همون نوستراداموس...جادوگر و پیشگوی قدیمی که ماگلا هم میشناسنش و حتی فکر میکنن از خودشونه!

لبخند لرد سیاه به سرعت محو شد.چشمانش حالت ترسناکی پیدا کرد.
-اون؟...ولی...پیشگوییای اون همه درست از آب در اومدن.تا حالا هیچ اشتباهی نکرده.یعنی حقیقت داره؟دنیا امسال نابود میشه؟هان ایوان؟

ایوان وحشتزده خودش را عقب کشید.
-من نمیدونم ارباب!من بی تقصیرم!

لرد با عصبانیت از جا بلند شد.تن صدایش به وضوح بالا رفته بود.
-بیخود نمیدونی...من نمیخوام نابود بشه.روفوس!نذار نابود بشه.

روفوس:چشم ارباب!

لرد به فکر فرو رفت...بعد از چند ثانیه چهره اش بازتر شد.
-اصلا نابود بشه...به من چه.من هورکراکس دارم.

روفوس که تبحر خاصی در ترکاندن حباب آرزوهای ارباب داشت به نکته مهمی اشاره کرد.
-ببخشید ارباب!وقتی دنیا نابود بشه شما قصد دارین کجا به زندگی هورکراکسیتون ادامه بدین؟

لرد:اومم...نمیدونم...هنوز فکر اینجاشو نکردم!لودو, زود باش فکر اینجاشو بکن....ولی نه...صبر کن!اصلا مگه سیاره دیگه ای نیست که ارباب بره توش زندگی کنه؟این(اشاره به آگوستوس پای)میگفت هست!

آگوستوس عینکش را جابجا کرد.نگاه دانشمندانه ای به ارباب انداخت.
-بله ارباب...سیاره که زیاده.ولی مشکل اینجاست که نمیشه روشون زندگی کرد.یکیشون داغه، یکیشون سرده، یکیشون از گاز تشکیل شده!البته اگه یکی از اینا بپوشین شاید بشه!گرچه فکر نمیکنم بهتون بیاد.

لرد نیم نگاهی به عکس فضانورد روی جلد مجله آگوستوس انداخت .
-و میشه اینم اضافه کنی که من چطوری باید از اون تو جادو کنم؟اصلا چیو جادو کنم وقتی همه چیز نابود شده؟کیو بکشم؟کیو شکنجه کنم؟نه...از این پروژه خوشم نیومد.برمیگردیم سر نقشه اولمون.دستور میدم نذارین دنیا نابود بشه!چطوریشم به من ربطی نداره.حتما یه راهی وجود داره.برین از سیبل بپرسین.ناسلامتی اونم از دار و دسته همین میشل داموساس!

روفوس با احتیاط سوال آخر را پرسید.
-ببخشید ارباب...شما نمیدونین سیبل کجاس؟مدتیه ندیدمش.

لردنگاهی به نقشه روی میز(که ظاهرا مکان مرگخواران را نشان میداد) انداخت.
-آخرین بار همین دو روز پیش دیدمش.میگفت با حقوق هاگوارتز و مرگخواری نمیتونه زندگیشو بچرخونه...رفت دنبال کار بگرده!احتمالا تو لندن!بین ماگلا!گرچه نمیدونم با اون قیافش چه کاری بهش میدن!برین دنبالش.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۰
#72

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۷:۰۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
خلاصه سوژه:

یکی از روزها آنتونین همراه مشنگی (رئیس پلیس شهر لندن) پیش لرد میاد. مشنگ میگه اگه کاری که من میخوام رو انجام بدین، منم دامبلدور و محفلیارو بی خانمان میکنم. لرد شرط رو میپرسه و مشنگ میگه باید تمام مجرمینی که توی اون شهر هستن (که البته تعدادیشون هم مرگخواران) دستگیر کنه و تحویل اون بده تا مشنگ ترفیع مقام بگیره. در این صورت آلبوس رو با دلایل مختلف (مثل اینکه خونه شون وسط بزرگراهه یا هر دلیل دیگه ای) با سند جعلی از خونه شون میندازه بیرون. لرد شرط مشنگ رو قبول میکنه اما در کنارش از اون میخواد تا یه معاون توی محل کارش داشته باشه و اون شخص کسی نیست جز ویکتور کرام. فعلا کسی جز لرد نمیدونه که علت داشتن معاون چیه ...




Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱ شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۰
#71

ویکتور کرام old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
از من بدبخت تر تو دنیا،تویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 374
آفلاین
آنتونین مرد مشنگ را از خانه بیرون برد و سریعا به سمت اتاق لرد آمد.

-ارباب،اما کی ؟!
-ارباب اصلا خوشش نمیاد که دویاره بهت یاد آوری کنه که حرفاتو واضح تر بگی.دفعه بعد هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!
-منظورم اینکه کی میخواد معاون اون مشنگ بشه ؟
-الان مشخص میشه!

لرد سیاه مرگخواران را دور خودش جمع کرد و زیر چشمی به تک تکشان نگاهی انداخت.
مرگخواران:

لرد در دامور* ایستاد و شروع به سخن گفتن کرد() :
-شاید یکمی گیج شده باشین که چرا یکدفعه ای شمارو اینجا جمع کردم،من یک نفر رو میخوام تا معاون یک رییس پلیس مشنگ بشه و نقشه های شوم مارو اجرا کنه

بعد از اتمام این حرف لرد هیچکس حرفی نزد و همه همانطور سرجایشان ایستادند.

لرد سیاه در حالی که چهره اش به ویــــکتـور خیره شده بود،گفت :
-از زمانی که مرگخوار شدی فایده ای هم داشتی؟! هیچ کاری نکردی جز اینکه اینجا خوردی و خوابیدی! حالا نوبتشه خودتو به ارباب نشون بدی

ویــــکتـور: ارباب بهتون قول میدم ماموریتم رو خوب انجام بدم!

تنها مشکل در اینجا این بود که ویکتور خبر نداشت برای چه باید معاون اون رییس پلیس مشنگ بشه...در واقع هیچ کسی خبر نداشت.تنها یک نفر از این نقشه شوم با خبر بود و اون کسی جز لرد سیاه نبود!
______________________________________
*دامور : وسط و مرکز دایره مرگخواران!


ویرایش شده توسط ویـــکتـور کـــرام در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۷ ۱۹:۳۴:۰۹
ویرایش شده توسط ویـــکتـور کـــرام در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۷ ۱۹:۳۷:۳۸
ویرایش شده توسط ویـــکتـور کـــرام در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۷ ۱۹:۴۷:۰۳

»»» ارزشـی گولاخ «««







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.