هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آزکابان
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۲

الستور مودی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
الستور با صدایی آرام و باوقار، که البته از او بعید بنظر می رسید، آهسته وارد اتاق شد.

- شما چیکارش کردین؟

- هیچی!

مودی یک لحظه چنان به رون خیره شد که رون تصور کرد الان مودی او را میکشد... اما مودی دوباره با همان آرامش عجیبش گفت:

- خوبه! همش می ترسیدم یه کاریش کنین که به من نرسه. گریفی های گرامی، لصفا افراد زیر 17 سال فورا اینجارو ترک کنن، افراد بالای 17 سال هم مختارن که برن یا بمونن... البته اگه تحمل خونو دارن!

همزمان که مودی به سمت ویلبرت می رفت گریفیندوری های قدونیم قد به سمت در خروج شتافتند، بطوری که پس از چند ثانیه، هیچکس جز رون، مودی، ویلبرت، دالاهوف بیهوش و مورفین خواب در آن اتاق وسیع ولی کم نور نمانده بود.

- خوبه! میریم سراغ اصل مطلب!

مودی اینرا گفت و یک قدم دیگر بسمت ویلی رفت. ویلی با دیدن مودی قبلا خیال خام کردن بازجو و جیم شدن را از سر پرانده بود، اما اصلا فکر نمی کرد که آن چنان به رعشه بیفتد.

- خب... اول باید تا چندتا نکته رو برات یادآوری کنم...

نکته ی اول. تو واسمون شرط نمی ذاری!
بگو خب!

نکته ی دوم! حتی اگه قرار باشه که نیست برامون شرط بذاری، بدون که اون شرط، نمره دادن نیست... چون اون وظیفته.
بگو خب!

نکته ی سوم و آخرین نکته! من یک ساعت و نیم وقت دارم تا یه نفرو شکنجه کنم... و از این فرصت مضایقه نمی کنم... حتی اگه اون شخص تو اولین دقیقه همه چیو اعتراف کنه یا حاضر شه هرکاری میگم بکنه ...

مفهومه؟

-

ویلی که هنوز با خودش در تکاپو بود که جیغ بزند یا نه چیزی نگفت. حتی رون هم با وحشت به الستور نگاه می کرد. مودی که انگار از جو وحشت حاکم راضی بود، آستین هایش را بالا زد و...

- کروشیو ماکسیمــــــــــــــــــا!

ویلی بشدت میلرزید، بدنش آنقدر درد می کرد ولی فریادش در نمی آمد...

-می بینی؟ شکنجه های جادوئی قدرتمندند... ولی به اندازه ی کافی جو نمی دن! پس مجبوریم یکم دست به دامن مشنگا شیم.

مودی پس از ادا کردن این کلمات، چوبدستی اش را تکانی داد و بعد با صدای بنگی چند وسیله ی آشپزخانه، معلق در هوا، ظاهر شدند.

-پریفتیکوس توتالوس!

ویلی بی دفاع، روی صندلی خشکش زد. با اشاره ی چوبدستی مودی کفشهای ویلی از پایش خارج شدند. با اشاره ی دیگرش چند چوب کبریت به سمت پاهای ویلی به راه افتادند و لای انگشتانش جای گرفتند.

-حالا اگه اینارو آتیش بزنم چی می شه؟ یه دست گرمی حسابی! گرچه واسه تو میشه گفت یه پاگرمی حسابی!
-امممم اومـــــــــــم ممم ایم!

فیــــــــــــــــــــــــش!

چشمان ویلی بقدری گرد شد که بنظر می رسید الان از حدقه در می آید. صداهایی که از دهانش خارج می شد، احساس سوزش را به هرکسی منتقل می کرد. وقتی کبریت ها به آخر رسیدند ویلی هنوز می نالید و رون این مدلی شده بود اما مودی با قساوت قلب تمام گفت:

-خب... این از دست گرمی... اونو میبینی؟ بهش میگن رنده! واسه یه شکنجه ی دردناک به سبک مشنگی عالیه! فقط یه چیزی...این دفعه می خوام صدای جیغاتو بشنوم.

وقتی مودی جادوی قبلی اش را خنثی کرد اصلا انتظار نداشت که از دهان ویلی چنان صدایی خارج شود. بعد از جیغ بنفش ویلی، مودی با بیخیالی و صد البته سنگدلی تمام با چوبدستی اش به رنده اشاره ای کرد و گفت:

-وینگاردیوم لویوسا!

با حرکت دست متناوب مودی رنده شروع کرد به ریز ریز کردن زانوی ویلی...

- جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!!!

رون:

تق!

رنده به کشکک زانو رسیده بود. مودی می خواست که سراغ زانوی دیگرش برود که صدایی از پشت در مانع او شد:

- مودی و ویزلی! نوبتتون تموم شده! الان یه عالم دانش آموز گونی بدست پشت در زنبیل گذاشتن!

- چقدر زود گذشت... تازه گرم شده بودم، هنوز چرخ گوشتو شوکر و اینا رو امتحان نکردم که... رون، تا من ویلی رو میبرم هاگوارتز واسه اصلاح نمرات تو هم برو گونیا رو بگرد یه وقت جیمز توشون نباشه... گرفتی؟ من رفتم.

یه کم طولانی شد ولی حالا برای خالی کردن دق دلیم جا بود! این خلاصش بود. در ضمن ویلی! بابت پات نگران نباش... خوب می شه. بقیشم همونی که رون گفت.


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱ ۱۹:۰۰:۴۳

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزکابان
پیام زده شده در: ۱۴:۲۰ سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۲

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۲۶ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
از اسمون داره میاد یه دسته حوری!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 305
آفلاین
ویــــــــــژ! پـــــــــــــــخ!
گونی سنگینی به دیوار خونیه مقابلش خورد. رون با عصبانیت در گونیو باز کرد و ویلبرت را از ان بیرون کشید.
- مرتیکه ی @#^#$&)) هنوز اون روی منو ندیدی.
بعد نعره زد: وینسنت!
- بله؟
- کتاباشو بیار!
- چشم.
- یه فندکم بیار
ویلبرت با ترس گفت: می خوای چی کار کنی؟
- الان میبینی.
وینسنت با یه گونی اومد تو وکتابارو ریخت وسط.
- فندکو بده.
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
و بعد اتش شعله ور شد و تمام کتاب های ویلبرت را سوزاند.
- این چه وضع نمره دادنه؟
- مگه...
- ساکت $^%%)&%@_+)
ویلبرت
بچه بیاین.
ناگهان یازده گریفندوری وارد اتاق شدند.
- دست و پاهاشو بکشین
از گفتن بقیه ی صحنات معذوریم!

بعد از چند دقیقه

- چارلی با شال گردنش خفش کن! ولی نکشش.
چارلی به سمت ویلبرت رفت و بعد
ویلبرت: خخقخقخقخقخقخخققق
- دیگه بریم بیرون. نوبت الستوره
و بعد بچه های گریف بیرون رفتند و مردی با پای لنگان در دهانه ی در ظاهر شد

اینا همش شوخیه! امیدوارم به دل نگرفته باشی! اشکال از تو نیست اشکال از نحوه ی امتیاز دهیه


شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!


پاسخ به: آزکابان
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۷:۱۱:۳۶ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
تغییر سوژه

پیتر و آلبرت که دیدند این روفوس آدم بشو نیست پریدند، گرفتنش و بردند آزکابان که بوس بشود، بلکم آدم شد.

صبح روز بعد - دوباره اتاق بازجویی آزکابان

در اتاق بازجویی با شدت باز شد و یک گونی سنگین پرت شد توی اتاق: اوخخخخخخخخ!

اتاق بازجویی خیلی بزرگ بود و هفتاد هشتاد تا میز و صندلی مخصوص بازجویی درش چیده شده و وسایل شکنجه به قدر کفایت در دسترس بازپرسان بود. بنابراین کل مسئولین هاگوارتز را می شد آورد اینجا و شکنجه کرد. ان قلت نیاورده، مضایقه هم نکنید!

بله... در وا شد و یه گونی پرید و اومد تو اتاق بازجویی و خورد به دیفال و گفت : اوخخخخخخخخخ!

پشت سرش جناب محترم وزارت سحر و جادو؛ پرید تو و بند کیسه را باز کرد و دالاهوف طناب پیچ شده را درآورد و روی یک صندلی نشاند و برگه ی تکالیف ماگل شناسی اش را جلوی صورت دالاهوف گرفت.

ولی بعد دید انگاری یک چیزی کم است. دورخیز کرد و بعد با سرعت جفت پا پرید توی صورت دالاهوف که دالاهوف و همه میز صندلی ها چپه شدند و دوباره مورفین راستشان کرد و دوباره برگه ی تکالیف ماگل شناسی اش را جلوی صورت خونین و درب و داغون دالاهوف گرفت. ها! این بهتر شد فضاسازیش. بازجوییانه تره!

مورفین پک عمیقی به سیگارش زد و بعد سیگارش را تف کرد و گفت: آخه چاخان! تو خجالت نمی کشی؟ تو حیا نمی کنی؟ مشاوریت اعظم هیچی! حقوق و چیزایی که بهت میدم هیچی! شغلی که جد بزرگوارم تو هاگوارتز بهت داد هیچی! مقامی که در دستگاه باشکوه خواهرزاده ی قدرقدرتم داری هیچی! اون شبم نون نداشتی اومدی در خونه ی گانت ها، دوتا نون بهت دادم، اونم هیچی! بابا لامروت! اسلیترینی که هستی! این چه وعضیه درست کردی باسه ما؟ گریفو اول می کنی تو کلاست؟ به وزیر 20 میدی؟ خجالت نمی کشی؟

دالاهوف در حالیکه سعی می کرد با بیهوش شدن مبارزه کند گفت: نه! من یه استاد عادلم! همه باید طبق پاسخنامه جواب بدن تا نمره کامل بگیرن. من هرگز پارتی بازی نمی کنم.

مورفین خم شد و ته سیگاری را که تازه تف کرده و هنوز روشن بود برداشت و کرد توی چشم دالاهوف.

- آییییییییییییییی!
- یه چشمت که آسیب دید. اون یکی رو خوب باز کن این برگه رو ببین. سوال اولشو بخون:

نقل قول:
1) بنظر شما چرا در بازی های کامپیوتری مشنگی شخصیت های اول همیشه تحت شرایط سخت هستند؟ این روند چه پیامی را به ما میدهد؟ ( 10 نمره)


دالاهوف به سختی سرش را ثابت نگه داشت تا سوال را خواند و مورفین پرسید:

- به نظرت جواب واقعی واقعی واقعیش چیه؟
- همون که توی پاسخنامه گفتم: اگر ما خودمان را جای مشنگ ها بگذاریم و...

مورفین نزدیک ترین صندلی را برداشت و کوبید پس کله ی دالاهوف که باعث شد مقادیر معتنابهی خون و مغز از گوش و حلق و بینی دالاهوف بپاشد بیرون عین کمبات!

دالاهوف از هوش رفت. مورفین سیگار دیگری روشن کرد و بشکنی زد و دو دیوانه ساز با سطل های پر از آب یخ وارد شدند و یکی، یک سطل را خالی کردند روی دالاهوف. دالاهوف به هوش آمد.

مورفین گفت: جواب درست همونی بود که من دادم. بعد تو از 10 نمره چند دادی؟ 5! آخه تو بازی بلدی؟ نه! تو بازی بلدی؟ یادت رفته تو ماموریت مشترکی که ارباب داد و رفتیم خانواده ی اون یارو مشنگه رو قتل عام کردیم ؛بعد نشستیم با پلی استیشن بچه هاش بازی کردیم، همش با دروازه بان می رفتی تو گل خودت، خیال می کردی داری به من گل می زنی؟

- نه! دروغه! اصن من از مشاورت استعفا میدم. گلابی!
- سوال دومو بخون:

نقل قول:
۲) بازی های کامپیوتری یکی از ............ مشنگ ها است. (۵)


مورفین: جواب درستش چیه؟
دالاهوف: جذاب ترین، بهترین و غیر قابل توصیف ترین اختراعات
- من چی جواب دادم؟
- ابزارهای کنترل و اغفال چاخانوف ها توسط
- این دوتا با هم اختلافی دارن که تو 1 نمره ازم کم کردی؟ هان؟ در واقع تو توسط این بازی ها اغفال شدی که برات جذابه دیگه! پس جواب منم درسته. سوال سوم:

نقل قول:
۳) بازی های کامپیوتری مشنگی چه تاثیری را ممکن است در زندگی مشنگ ها بگذارد؟ (۱۰)


مورفین: پس که گفتی این بازی ها باعث میشه بچه ها به سمت مورفین نرن. ها؟ مخالفت با دولت آزادی و پرواز؟ براندازی از درون نظام؟ توقع داری من چرندیاتی مثل دوری از چیز و مورفین رو به عنوان جواب صحیح بنویسم تو برگه؟ زندانبان!

وینسنت کراب با عجله وارد اتاق شد: بله جناب وزیر!
- اون دیوانه ساز جیبی رو بده من!

کراب یک دیوانه ساز کوچولو از جیبش درآورد و داد به مورفین.

مورفین: اینا جوجه دیوانه سازن. بزرگ که بشن میشن عین همینایی که سطل دستشونه. ولی الان ضعیفترن. بوسه هاشون قبض روح نمی کنه ولی تا مرز قبض روح می بره.

مورفین دیوانه ساز را چسباند به صورت دالاهوف. دالاهوف انگار که در حال غرق شدن باشد، هی دست و پا می زد و نفسش بالا نمی آمد. بالاخره بعد ار نیم ساعت مورفین دیوانه ساز را برداشت و گذاشت توی جیبش: بریم سر وقت سوال چهارم:

نقل قول:
۴) چرا دالاهوف در ابتدای اولین جلسه کلاس با لگد اومد تو در؟ (5)


مورفین: حالا مثلا چه فرقی می کنه تو تحت تاثیر مرحله اول به قول خودت مورتال کامبت باشی یا قارچخور. بالاخره 176 بار گیم اور شدی دیگه! به خاطر اسم بازی باید 2 نمره کم کنی؟ بیا این جیبی کوچولو رو ماچ کن تا سوال پنجمو بخونم برات:

نقل قول:
5) آیا بازی های کامپیوتری مشنگی انجام میدهید؟ به چه سبکی علاقه دارید؟ نام ببرید و اگر توضیحی دارید میتوانید بدهید. ( سوال اختیاری - نمره اضافی)


مورفین: خب ای خائن! اینجا که دستت باز بود تو نمره اضافی! 10-20 نمره می دادی دیگه! ورداشته 3 داده. اصلا جیبی رو میذارم تا فردا صبح همین موقع ماچت کنه. زندانبان! کار من با دالاهوف فعلا تمومه. بگو بقیه بچه ها گونی هاشونو بیارن.

توجه توجه:
دوستان معترض به هاگوارتز!
توجه داشته باشید که این تسویه حساب ها جنبه ی جدی نداشته و در قالب تفریح و رول و احیانا گلایه های دوستانه است. پس لطفا شکنجه گران از توهین مستقیم به شخصیت اعضا خودداری کرده و شکنجه شوندگان نیز جنبه داشته باشند و خودشان هم بیایند رول بزنند و خودشان را نجات بدهند و شکنجه گرشان را شکنجه کنند تا همه با هم بخندیم. هدف استفاده از سوژه ی کلاس های هاگوارتز برای رول زدن است و بس!

یک استاد هاگوارتز بنا به صلاحدید و سلایق و شاخص های خودش نمره می دهد که برای کسب نمره ی کامل آن درس باید به آن موارد توجه نمود. البته اگر واقعا اعتراض جدی دارید توصیه می شود در همان تاپیک دفتر اساتید مطرح کنید و حساب های شخصی را اینجا تسویه نفرمایید.

بنده برایم مهم است که نمره ی کامل بگیرم اما مهم تر از آن لذتی است که از نوشتن پستم می برم. بنابراین همینجا اعلام می کنم که در درجه ی اول آنطور که دلم بخواهد در کلاس ها به سوالات جواب می دهم و ممکن است شاخص های مورد نظر اساتید را رعایت نکنم. بنابراین اساتید محترم هم آزادند هر نمره ای که می خواهند به بنده بدهند، فقط اگر واقعا می خواهند کم بدهند و صفر بدهند، اگر باعث می شود نمره ی کل اسلیترین پایین بیاید لطف کنند و کلا نمره ندهند و پست مرا نادید بگیرند تا احیانا زحمات سایر بچه های اسلیترین هدر نرود.
ضمنا در این مکان پذیرای اساتید مذکور می باشم.
با تشکر


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۳۱ ۲۱:۵۸:۴۷


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: آزکابان
پیام زده شده در: ۱۰:۴۱ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۱

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
روفوس درحالیکه دستش را در جیبش گذاشته بود و سوت میزد از زندان خارج شد.آلبرت و پیتر در حالیکه پشت دو بوته مخفی شده بودند شروع به تعقیب روفوس کردند.

آلبرت:پیتر،سه قدم به راست.مواظب باش توی اون چاله نیفتی.بوته رو هم بگیر بالاتر.گوشای دراز مسخرت دیده میشن.:vay:

روفوس وارد کافه ای شد.یکی دو ساعت در کافه نشست.

پیتر:هی آلبرت بیدار شو.اومد بیرون.فکر میکنم داره میره طرف گریمولد.

میدان گریمولد:

روفوس در تاریکی شب بی سرو صدا بطرف جادوگری که منتظرش بود رفت.کیسه کوچکی از زیر ردایش خارج کرد.جادوگر سرگرم بررسی محتویات کیسه شد.

جادوگر:جنسای امشبت زیاد قابل توجه نیستن.این فنجون به چه دردی میخوره مثلا؟

روفوس:تو دردسر افتاده بودم.همین چند ساعت پیش از آزکابان آزاد شدم.اینا رو رفتم از انبار مخفی توی کافه آوردم.اون فنجون باید مال لوسیوس باشه و از اونجایی که لوسیوس چیز بدرد نخوری نداره قیمتش پنجاه گالیونه.چونه هم نزن.من کلی ریسک میکنم که میتونم اینا رو کش برم و براتون بیارم.




ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزکابان
پیام زده شده در: ۲:۰۹ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۸:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6592
آفلاین
روفوس با ناامیدی برای باز کردن دستانش تلاش کرد.ولی موفق نشد.
-خب...باشه...من رفته بودم برای ارباب سبزیجات تازه بخرم!

آلبرت پشت چراغی که بالای سر روفوس تاب میخورد ایستاد.وقتی مطمئن شد که چهره اش کاملا مخوف به نظر میرسد, شروع به صحبت کرد.
-دروغگو!اولا جاسوسای ما میگن تو ساعت ده صبح رفتی اونجا.توضیح بده ببینم ده صبح سبزی به چه دردی میخوره؟دوما ما در محوطه سرسبز خانه ریدل بهترین سبزیجاتو به عمل میاریم.چه دلیلی داره که بخوای بری از اون محله پست و کثیف سبزی بخری؟سوما جاسوسای ما تو رو دیدن که ملاقاتی با سیریوس بلک داشتی.اونم در حالتی که تبدیل به سگ شده بود.از کی تا حالا سیریوس سبزی فروش شده؟چهارما...چهارما چی بود پیتر؟

پیتر:ممنون که در ده دقیقه اول بازجویی هویتمو فاش کردی!چهارما, سبزیا الان کجا هستن؟

روفوس از وقفه ای که بین حرفهای آلبرت پیش آمده بود استفاده کرد.
-سبزیا؟دادم به آنی مونی برای ارباب آش درست کنه.سیریوس کیه بابا؟اون سگ واقعی بود.من دو تا نون خریده بودم.حیوون بیچاره چیزی برای خوردن نداشت یه تیکه نون بهش دادم.

پیتر جلو رفت.کمی بطرف روفوس خم شد.
-ببین روفوس.اولا حرفای اینو درباره اسم من فراموش کن.دوما مگه نگفتی رفتی سبزی بخری؟برای چی طفره میری؟تو که میدونی آخرش چه بلایی سرت میاد؟زود اعتراف کن!تو گریمولد چیکار میکردی؟اگه اعتراف نکنی شریک جرمتو میاریم و ازش بازجویی میکنیم.ما باید بفهمیم موضوع چی بوده!همینو میخوای؟سیریوسو برای بازجویی بیاریم؟

روفوس از شدت عصبانیت سرش را به میزی که در مقابلش قرار داشت کوبید!
-بابا اعتراف کردم.قبول نمیکنین که.من بی گناهم!:vay:

آلبرت چوب دستیش را بطرف روفوس گرفت.در یک لحظه روفوس فکر کرد زندگیش به پایان رسیده.ولی اشعه ضعیفی که از چوب دستی آلبرت خارج شد دستهای روفوس را باز کرد.
-باشه.باور کردیم.میتونی بری.

روفوس با حالتی مردد و متعجب از جا بلند شد.
-واقعا؟

با اشاره آلبرت دیوانه سازان در را باز کردند و روفوس از زندان خارج شد.پیتر روی صندلی روفوس نشست.
-میتونم بپرسم اگه قرار بود به همین سادگی حرفاشو باور کنیم چرا اون سوالا رو پرسیدیم؟من دیشب چند تا فیلم جنایی دیدم.کلی برای این صحنه تمرین کرده بودم.

آلبرت لبخندی زد.
-باور نکردیم...ارباب دستور داد آزادش کنیم.باید بفهمیم واقعا چه ارتباطی با محفلیا داره.تعقیبش میکنیم.





پاسخ به: آزکابان
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
سوژه جدید:


اتاق بازجویی آزکابان:

بازجوی شماره 1:اعتراف کن اسکریم جیور.تو جاسوس محفلی.
بازجوی شماره2-:این سوال من بود.چرا تو پرسیدی؟
بازجوی شماره1:جالبترین سوالای بازجویی همیشه به تو میرسه.حالا طفره نرو اسکریم جیور.اعتراف کن.

روفوس اسکریم جیورکه با موهای آشفته روی صندلی نشسته بود با صدای بلند فریاد زد:چند بار باید بهتون بگم؟من به اونا کلک زدم.من بهشون گفتم برای جاسوسی میام.درحالیکه قلبم با ارباب بود.سفیدا ساده بودن.باور کردن که من برای جاسوسی اومدم.جریان اسنیپ یادتون میاد؟این دقیقا برعکسشه.ضمنا ماسکاتونو کج زدین.هر دوتونو شناختم.تو پیتری تو هم آلبرت.
بازجوی شماره یک که ظاهرا پیتر بود با چوب دستیش طلسمی را بطرف روفوس فرستاد.روفوس برای مدت کوتاهی جیغ و داد کرد و بعد ساکت شد.
پیتر:حالا که اینطور شد و ما رو شناختی شکنجه رو گسترش میدیم.اسمتم خیلی طولانیه.به جای اسکریم جیور اسکریم صدات میکنیم.یا فقط جیور.نظرت چیه؟
روفوس :چقدر فجیع!ارباب باید بهتون افتخار کنه. من نمیفهمم.اینجا که تحت نظر وزارته.شماها از کجا پیداتون شد؟ضمنا شماها دیگه کی هستین؟من مرگخوارایی به نام پیتر و آلبرت نمیشناسم.این اسما رو همینجوری از خودم گفتم!
آلبرت:حرف نباشه.فعلا تو این سوژه قدرت دست ماست و باید از تو اعتراف بگیریم.حالا حرف بزن ببینم.سه روز پیش برای چی به گریمولد رفته بودی؟


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


Re: آزکابان
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۸۹

اسکورپیوس مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۴ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
از بی شخصیت ها متنفرم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 157
آفلاین
بلا در حالی که گیج و منگ بود، گفت: ارباب من که منظور شما رو نفهمیدم می تونین شفاف سازی کنین؟

لرد سیاه با لبخندی شیطانی پاسخ داد: سبک مغز! کلا چیزی به عنوان طوفان وجود نداشت! خبر ساختگی بود.

بلا در حالی که در چشم هایش برق شادی هویدا شد گفت: عزیزم، من همیشه این هوش تو رو تحسین می کردم! بیا بغلم!

لرد سیاه:

در وزارت خانه

همهمه ای عظیم در وزارت خانه به راه افتاده بود. بعد از خود کشی وزیر اوضاع خیلی بهم ریخته بود. سیل از یک طرف و نداشتن وزیر از طرف دیگر بیش از پیش همه را نگران کرده بود. بالاخره بعد از چند دقیقه یکی از افراد حاضر در جلسه سعی کرد به این شلوغی و همهمه پایان ببخشد، پس با صدایی رسا گفت: ملت، ما اینجا جمع شده ایم که یک چاره ای برای این مشکل پیدا کنیم! بعد از خود کشی وزیر قبلی اوضاع بدتر از آن چیزی شده که فکر می کردیم! الان زندانیان و دیوانه ساز ها مجال خوبی دارند تا از زندان بیرون بیایند! این مسئله برای ما خیلی خطر آفرین می تونه باشه! حالا نظر شما چیه؟ چه راه حلی مد نظر دارین؟

-قتل عام! باید همه ی زندانیان را از دم تیغ بگذارینم و دیوانه ساز ها را نابود کنیم!

-نه اینکار غیر انسانیه! خلاف قانونه!

بعد از چند دقیقه دوباره شلوغی فضا را پر کرد. بالاخره ملت به یک نتیجه ی واحد رسیدن انتخاب وزیر جدید! وزیر جدید بود که تصمیم می گرفت چه کار کنند!

رای گیری آغاز شد.افراد حاضر در جلسه برگه های خود را در صندوق رای انداختند و بعد از ساعاتی فردی به عنوان نماینده رفت تا اسم وزیر جدید را برای همگان بخواند.

-وزیر سحر و جادو کسی نیست جز سیریوس بلک!

نقل قول:
انتخاب وزیر جدید!

دیروز در وزارت خانه جلسه ای بر پا شد و در پی آن وزیری جدید برای وزارت خانه انتخاب شد. این شخص کسی نبود جز سیریوس بلک او خاطر نشان کرد که به تمام مشکلات رسیدگی خواهد کرد و تمامی مشکلات به زودی حل خواهند شد. اما آیا این فقط دلخوشی برای جامعه ی جادوگری است یا وعده های راستین؟


ارباب در حالی که با خشم به پیام امروز خیره شده بود زیر لب زمزمه کرد: نه این خوب نیست! اصلا خوب نیست!


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۸۹/۱۲/۲۷ ۲۰:۴۳:۵۳

هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[


Re: آزکابان
پیام زده شده در: ۰:۳۳ دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۹

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۵:۱۸ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
نقل قول:
یک خبر غیر منتظره! زندانی ها به نورمنگام منتقل میشوند!از یک نخست وزیر شکایت شد! اعتراضات دسته جمعی مردمی در پی جا به جایی زندانی های آزکابان!دیوانه سازها در نزدیکی مردم...رعب و وحشت سایه انداز میشود....

وزیر پیام امروزش را کنار گذاشت و آهی کشید. وزیر صدای مردم خشمگین را در بیرون محل کارش میشنید.سرش را میان دستانش گرفت و چوبدستی اش را به شقیقه اش چسباند.تحمل این حقارت را نداشت.فقط اگر دامبلدور به او کمک کرده بود....
- آواداکداورا!
وزیر بی حال روی میز افتاد.


فردا صبح در خانه ی ریدل ها


نقل قول:
یک رویداد غیر منتظره!وزیر سست عنصر خودکشی کرد!نیمی از دیوانه ساز ها از مقر زندانی ها جدا شدند!زندانی ها بدون قید و بند مناسب!سیل و طوفان امنیت در این اوضاع نا مناسب!خراب شدن آزکابان و نزدیک شدن طوفان به نورمنگام و حومه!آگاه باشید! از منزل بیرون نروید!

لرد در حالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت گفت:
- اینم از این!دیگه نیازی به اون افرادی که گفتم نداریم بلا. مردم از خونه هاشون بیرون نمیان و دیوانه ساز ها هم متفرق شدن. بقیشونم با وعده میخرم.یه نقشه ی بی کم و کاست!

بلابا حالتی سر در گم سرش را زیر انداخت و گفت:
-ارباب اما...

-اما چی بلا؟مشکلی وجود نداره..

- اگر سیل و طوفان داره به سمت نورمنگام میره خب اینطوری مرگخوارها در معرض طوفان قرار میگیرن. مگه اینکه قبل از طوفان فرار کنن.

چهره ی لرد سیاه عوض شد.حالتی بسی بسیار بی رحمانه. به بلا گفت:
-نگران نباش. ارباب خیلی رازها رو پیش خودش نگه میداره! فکر میکنی طوفان کار کی بوده؟ تو هم زیاد باهوش نیستی ها!



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: آزکابان
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ پنجشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۹

آستوریا گرینگرس old1


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
خانه ی ریدل

-ولی سرورم...نمیشه.
-بلا باز تو بدون کفش پریدی تو پاتیل و تو کار ارباب دخالت کردی؟
-ولی سرورم اگه ما اگه تا شعاع صد کیلومتری اونجا دیده بشیم،میگیرنمون.
-نه...پس تو هم هر ده قرن یه بار،یه چیز درست حسابی میگی.

همون لحظه لرد موضوعی رو یادش اومد.
-بلا تا جایی که من یادمه...من مرگخوارایی هم دارم که تو مقرر نیستن و مواقع اضطراری احظار میشن.
-بله دار-سرورم یعنی شما میخواین از اونا استفاده کنین؟
-دقیقاً؛هیچکی نمیدونه اونا مرگخوارن.احظارشون کن...همین امروز.

هاگوارتز

-آلبوس خواهش میکنم.
-وای...پناه بر پیژامه ی مرلین!خب من چه میدونم چجوری به دیوانه سازا حرف بفهمونی.اون موقعی که من دیوانه ساز بودم،سیل نمیومد.
-آلبوس-
-ببین من هنوز به خاطر اینکه وقتی داشتم ردای خوابم رو میپوشیدم،پریدی اومدی تو، ناراحتم.پس تا یه طلسم ممنوعه نکردم تو حلقت،برو.
-ولی آلبوس-

دامبی با حرکتی آکروباتیک،وزیر رو از اتاقش پرت کرد بیرون.
وزیر چوبدستی از آستین بلند تر( )به وزارت خونه برگشت و در راه تصمیم گرفت رندانی ها رو به نورمنگام منتقل کند.




Re: آزکابان
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین
لرد: منظورت چیه؟

بلاتریکس: قربان به زودی سیلی عظیم در ازکابان رخ خواهد داد و ازکابان خسارت زیادی خواهد دید و...............

لرد اجازه صحبت به بلاتریکس را نداد و خودش ادامه داد: و افراد زندانی ما می تونن دسته جمعی فرار کنن.

-بله قربان فقط....

-فقط چی؟

-وزارت هم از این اتفاق خبردار هست و ممکنه مشکل ایجاد کنه.

-آره درست می گی.......باید افرادی به اونجا بفرستیم. تو و آنتونین، ایوان و لوسیوس برید اونجا.

-قربان تمام افرادی که گفتید بجز بنده تو ازکابان هستن.

لرد تعجب کرد و تازه متوجه شده بود که بجز بلاتریکس مرگخوار دیگری ندارد.......کمی فکر کرد........و گفت: خودمون می ریم.

وزارت

وزیر در اندیشه بود و به مرد رو به رویش زل زده بود.

- باید با آلبوس صحبت کنم. مطمئنم اون در مورد دیوانه ساز ها خیلی چیز ها می دونه.

-قربان فرصت کمی داریم.

-خیلی زود برمی گردم.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.