هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰:۳۳ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
من و آملیا VS رابستن و گابریل

............

کریس روی صندلی اتاق وزارت نشسته بود،پایش را روی میز گذاشته بود و از غیبت بیست و پنج دقیقه ای گابریل لذت میبرد.
-نه بوی مواد شوینده، نه وایتکس و نه حتی تقارن میز و صندلی...

کریس بیست و پنج دقیقه بود که داشت بدون این چیزها لذت میبرد، اما این خوشحالی زیاد ادامه پیدا نکرد.

ناگهان در با لگد باز شد و فردی که خیلی شبیه به کریس بود وارد شد.
-ددداااددداااشش!

شبه کریس این حرف را زد و خودش را به سمت وزیر مملکت پرتاب کرد.

-آآخخ! پاشو!

کریس با لگدهای پیاپی سعی کرد مهمان ناخوانده اش را دور کند.
-کی هستی و چی میخوای؟ مگه اینجا نگهبان نداره...چرا انقدر شبیه منی؟
-چون داداشتم! اسمم کریستیانوعه!
-رونالدو؟

کریس در بغل برادرش فشرده شد.

-نه، شاید داداش اونم باشم... کلی گشتم که پیدات کردم! کلی پول اسنپ دادم...
-چی؟
-آژانس دیگه، وسیله ی حمل و نقل ما ماگلا!

فشار کریس افتاد، قلبش تند و تند زد و در نهایت با صورت به زمین خورد.

دقایقی بعد!

-کریس؟
-اه!

کریس که امیدوار بود همه ی این اتفاقات یک کابوس باشد با دیدن صورت برادرش در فاصله ی سه سانتی متری صورت خودش آهی غلیظ کشید. اما نباید ناامید میشد، شاید این فرد اصلا برادرش نبود، و شاید هم ماگل نبود...
-خب، تعریف کن ببینم کی هستی و چجوری اینجا رو پیدا کردی؟
-خب جونم برات بگه داداش که من برادر ناتنی تو هستم، داشتم تو تلویزیون هاچ زنبور عسلو میدیدم که یهو تصمیم گرفتم عین اون که دنبال مامانشه، منم بیام دنبال داداشم!

کریس دستی بر پیشانی اش کوبید، برادرش صد در صد ماگل بود.

-بابا بهم گفت داداشت جادو جنبل بلده و اینا، منم رفتم آدرس همه جاهای جادو جنبلی رو پیدا کردم و اومدم مرکز شهر. اولین جایی که رفتم کارگاه داستان نویسی بود، اونجا یه گرگ و یه حشره آبی بودن که منو با تو اشتباه گرفتن، گفتن کریس تو که خیلی وقت پیش اومدی اینجا، برو بیرون!
-منو باهات اشتباه گرفتن؟...چیکار میکنی؟!

کریستیانو چوبدستی کریس را در دستانش گرفته بود و کریس هم بلافاصله چوبش را پس گرفت.

-آره دیگه اشتباه گرفتن... یه کلاهم بود، گفتن که صاحابش فعلا رفته خونه ی ریدل به امید اینکه بره تو. همون موقع آدرس خونه ریدلم نوشتم، ولی قبلش باید جاهای دیگه میرفتم، به سمت هاگوارتز حرکت کردم، اونجا گفتن که خیلی وقته فارغ التحصیل شدی، هرچند که منو با تو اشتباه گرفتن، فکر کردن رفتی استاد بشی!

کریس آرام آرام روی میز میکوبید.
-بعد چی شد؟
-من استاد شدم! استاد چیز... دفاع چیز... سیاه در برابر جادوی دفاع؟! آره دیگه بعدشم بخاطر این که هشتصد و بیست و نه تا دانش آموز توی صندوق انتقادات و پیشنهادات بهم فحش دادن اخراجم کردن!
-در اصل به من فحش دادن!

برادر کریس دستش را تا چند میلی متری جام سه جادوگر که در دفتر کریس بود برد.

-اون رمزتازه! دست نزن بهش! بگو بقیش رو!
-بعدش رفتم محفل، درو که زدم بدون توجه به اون همه برچسب و پوستر عشقی که رو دیوار چسبیده بودن تا میخوردم کتکم زدن، تا اینکه بالاخره بهشون فهموندم من تو نیستم، وقتیم سراغتو گرفتم دوباره کتکم زدن، گفتن اسم اون خائن و جاسوس دوجانبه رو جلوی ما نیار!
-دلم خنک شد! دست به اون تاج ریونکلاو نزن! هورکراکسه!

برادر کریس دستش را عقب برد و صحبت را از سر گرفت.
-بعدشم که رفتم خونه ی ریدل ها... یه دختری دم در وایساده بود که بهش توجهی نکردم، یکی دیگه هم بود دم دکه که زیاد ازم استقبال نکرد، ولی بزور خودمو به اتاق اصلی رییسشون که بهش میگفتن لرد رسوندم...
-یا روونا!

فشار کریس دوباره افتاد و روی صندلی اش نشست، برادرش یک لیوان آب قند را درون حلقش ریخت.
-برعکس همه لرد فهمید من تو نیستم، گفت چقدر شبیه ریس هستی...
-چون فقط لرد خود واقعی منو میشناسن!
-آره، بعدشم گفت که ریس رفته وزارتخونه، منم اومدم اینجا!

اشک از چشمان کریس جاری شد.
-دلم براشون تنگ شد!
-چند وقته ندیدیشون؟
-بیست و پنج دقیقه!

برادر کریس پوکرفیس به افق خیره شد.
-یه سوال، برای چی آقاعه نه دماغ داشت نه...

کریس مشت محکمی بر دهان برادرش کوبید.
-یبار دیگه به ارباب توهین کنی میکشمت، ادامشو بگو.
-بعدش اومدم اینجا، معاونت که بیهوش شد، گفت همین الان تو دفتر بودی و الان اینجایی! بعدشم یکی اومد چندتا امضا ازم گرفت برای تاسیس موسسه کارآگاهان...
-چی؟کارآگاهان؟

و قبل از اینکه کریستیانو پاسخی بدهد کریس از اتاقش خارج شد و به طبقه ی اول رفت.
-کارآگاهانو ببندین!بازش نکنین!
-چرا؟
-خیلی خوبه که!

کریس یکی از کارکنان که در جریان همه چیز بود را به گوشه ای برد.
-کارآگاهان کیا رو میگیرن؟
-مرگخوارا رو؟
-من کیم؟
-مرگخوار!

دیگر نیازی به توضیح اضافی نبود، مرد رفت تا تاسیس کارآگاهان را کنسل کند. حالا فقط باید برادرش را از ساختمان بیرون میکرد و...

کریس متوجه ی لشکر مرگخواران شد که با لرد در راسشان به سمت کریس حرکت میکردند.
-سلام ریس!
-ارباب... اینجا چیکار...میکنید؟
-اومدیم از وزارتت بازدید کنیم ریس، مشکلی داری؟

کریس سری به نشانه ی خیر تکان داد.
-نه ارباب، فقط چند دقیقه صبر کنید، دفتر یکم نامرتبه!
-فقط چند دقیقه ریس!

کریس دوان دوان به سمت اتاقش رفت، لرد نباید میفهمید که کریس یک برادر ماگل دارد!
-برو تو کمد درم ببند!
-چی؟
-همین که گفتم، صداتم در نیاد!

در آخرین لحظه که برادر کریس در کمد قایم شد، لرد و مرگخواران وارد شدند.

-ارباب میشه منم بیام تو؟
-نمیشه، بیرون باش سول!

بعد از مدت ها لبخند کم رنگی بر لبان کریس نشست.

-خب ریس، دیروز برادرت رو دیدیم، اومده بود نزد ما، چرا نگفته بودی برادر داری؟!
-ارباب خودمم نمیدونستم...

ناگهان لرد با سرعت به سمت کریس آمد.
-اولا که بلند شو ما بشینیم بی تربیت، دوما که یعنی ممکنه برادرت ماگل باش...
-نه ارباب! محاله!

کریس در ضمن گفتن جمله از روی صندلی اش بلند شد تا لرد بنشیند.

-خب پس، ناگهان نگران شدیم ریس!

کریس لبخند مصنوعی زد.

-ارباب بوی سوسیس کالباس میاد!

این جمله ی همیشگی فنریر بود وقتی بوی ماگل ها را حس میکرد.

-فنر، اینجا ماگلی میبینی؟ نکنه به یاران ما شک داری...
-چرا خودشو جمع میبنده؟

نفس کریس در سینه اش حبس شد، برادر ماگلش مثلا زیرلبی حرف زده بود.

-تو اون کمد چیه ریس؟
-ارباب... هیچی ارباب...

لرد بلند شد و به سمت کمد رفت، دستش را روی دستگیره گذاشت.
-ریس، یکبار دیگه ازت میپرسیم... برادرت ماگله؟

چشمان کریس به زمین خیره شد، چیزی نگفت.

-که اینطور... یاران ما برویم! ما از وزارت ریس بازدید نمودیم!

بالاخره لبخند کامل و گل و گشادی بر صورت کریس شکل گرفت.
-ختم به خیر شد!
-ولی این چرا خودشو جمع میبست؟

کریس چوبدستی اش را برداشت و با عصبانیت به سمت مهمان ناخوانده اش رفت!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵:۵۵ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۲۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 119
آفلاین
رکسان خالی
Vs

رودولف لسترنج



دو زندانبان روی صندلیاشون لم داده بودن و از موسیقی ملایمی که رادیوی وزارت پخش میکرد، لذت میبردن. همه چیز خیلی آروم بود و دو طرف داشتن از این سکوتی که بعد از مدتها نصیبشون شده بود، نهایت استفاده رو میکردن و هیچ کاری نمیکردن، که صدای جیغ و داد از بیرون، اونا رو از حال خوبشون بیرون آورد.

- من برم ببینم کیه... دست به رادیو نمیزنی ها!

کریس اینو گفت و بعد از اینکه مطمئن شد آریانا به اندازه کافی دستشو عقب کشیده، به سمت در رفت. هنوز دستش به دستگیره در نرسیده بود که در با صدای بلندی باز شد و محکم به دیوار کوبیده شد. کمی بعد، لینی درحالیکه دست یه حشره رو گرفته بود، وارد شد.
- کریس کو؟
- من اینجام!

لینی روشو برگردوند و کریس رو دید که به در چسبیده و پرس شده. کریس بالاخره به کمال چسبندگی رسیده بود و اصلا از این بابت ناراحت نبود... اگه هم بود، از چهره له شده ش مشخص نبود.
آریانا فهمید وظیفه خودشه که به این یکی شکایت رسیدگی کنه.
- بله لینی. چی شـ...

آریانا با دیدن حشره مو قرمز، پی به واقعیت برد.
-
- من شکایت دارم آغا! من از ایشون شکایت دارم، من تنها حشره اربابم...
- شکایتت پذیرفته ست و رکسـ... حشره از همین الان بازداشته.
- نمیخوای دلیلشو کامل بدونی؟ ...
- نه دیگه، پذیرفته ست دیگه.

فلش بک - چند روز قبل، تمرینات کوییدیچ تیم سریع و خشن

- بیا پایین.
- نمیام!

آریانا که دید این روش فایده نداره، شروع کرد به کوبیدن ماهیتابه ش به پایه های دروازه، تا بلکه رکسان که حلقه های دروازه رو چسبیده بود و ول نمیکرد، بیفته پایین. ولی پایین نیفتاد و عوضش، ارنی، کاپیتان پیر تیم رو که داشت از چرت بعد از ظهرش لذت میبرد، از خواب پروند.

- هی گفتی بیام کوییدیچ، بیام کوییدیچ. اینم کوییدیچ! گفتیم پست جستجوگر خالیه، گفتی از پر اسنیچ میترسم! گفتیم مهاجم و دروازه بان هم خالین، میگه کوافل قرمزه، میترسم! ارنی، تو کاپیتانی، بگو چیکارش کنیم!

ارنی هنوز توی باغ نبود. کمی طول میکشید تا مغز پیرمرد لود بشه. آریانا این دفعه، شروع به کوبیدن سر خودش به پایه های دروازه کرد، تا هم اعتراض خودشو نسبت به اوضاع تیم نشون بده، و هم تلاشش برای پایین کشوندن رکسان متوقف نشه.

رکسان دیگه تحمل نداشت... هر لحظه ممکن بود پایین بیفته. تسلیم شد.
- باشه باشه، تو دروازه وای میسم! دروازه بان میشم! لا اقل کمتر با کوافل سر و کار دارم...
- این شد یه چیزی.

این چهره شاد آریانا زیاد دووم نیاورد، چون به محض اینکه تاتسویا، کوافلو به سمت دروازه پرتاب میکرد، رکسان از کوافل جا خالی میداد و توپ مستقیم وارد دروازه میشد.
صبر هم حدی داشت... و آریانا هم تا الانش بیش از حدش صبر کرده بود. دیگه نتونست تحمل کنه...
- اکسپلیارموس!

چند دقیقه طول کشید تا کل اعضای تیم از شوک خرابی که آریانا انجام داده بود در بیان؛ چسبیده به حلقه دروازه، جایی که قبلش رکسان قرار داشت، یه جن خونگی بود.

پایان فلش بک

آریانا ساکشو بست و به سمت در رفت که بره بیرون، و کریس، که تازه از چسبندگی در اومده بود، پشت در ایستاد و مانعش شد.
- کجا با این عـ؟

و قبل از اینکه حرفش تموم شه، در با صدای بلندتری نسبت به قبل باز شد و کریس، محکم تر از قبل به در چسبید.
قبل از اینکه جرج فرصت کنه چیزی بگه، آریانا دستشو به نشونه سکوت بالا برد.
- من دیگه اینجا کاره ای نیستم. شکایتی دارین میتونین...
- شکایت ندارم. دنبال دخترم میگردم. چند روزه گم شده.

آریانا دیگه اونجا موندنشو اصلا صلاح نمیدونست. سریعا فلنگو بست و در رفت.

فلش بک - همون چند روز قبل، چند ساعت بعد از تمرینات تیم سریع و خشن

- دیدی چی شد؟ بچم... بچه عین دسته گلم... از دست رفت!
- از دست رفت چیه عزیزم... فقط... ام، فقط... یه چند ساعته گم شده... همین...
- ای مرلین، آخه شوهره من دارم؟ بجای اینکه بره دنبال بچش بگرده، وایساده مسخره بازی در میاره! بچم...
- مسخره بازی؟

جرج که دیگه تحمل غرغرای این چند ساعته آنجلینا رو نداشت، بی معطلی شال و کلاه کرد که بره دنبال رکسان... بازم!

سوار ماشین پرنده شد و لیستشو از جیبش درآورد.
- خب... توی کوچه دیاگون نبود، توی دهکده هاگزمیدم نبود، زمین تمرین کوییدیچم نبود... همه این مغازه ها رو هم گشتم، به جز...

دور مغازه جن های خونگی خط کشید و به سمت مغازه پرواز کرد.

داخل مغازه

- من عجب تسترال هیپوگریفیم که گول اون دختره رو خوردم با اون ماهیتابه ش! هر چی ارزونه آدم باید بخره؟ ها؟ مگه با تو نیستم؟ با من؟ به من چه؟ خودت خریدی!

فروشنده خود درگیری داشت.

- خب الان این جنو کی ازم میخره؟ جن مو قرمز آخه؟ ترسو؟ بیست و دو ساعته هر کی میاد توی مغازمو فراری میده! ...

در همین لحظه، زنگ مغازه، که نشون دهنده ورود یه مشتری بود، به صدا در اومد. فروشنده بدون اینکه برگرده، گفت:
- مغازه تعطیله...

ولی انگار جرج حرفشو نشنیده بود. جلو رفت که از فروشنده سراغ دخترشو بگیره که از بین اون همه جن خونگی، نگاهش به جنی افتاد که موهای قرمز بلندی داشت و سعی کرده بود توی کشوی فروشنده قایم بشه، ولی سرش بیرون مونده بود.
جرج خیلی احساساتی شد؛ اون جن خیلی اونو یاد دخترش مینداخت. از طرفی، خیلی وقت بود کارای خونه افتاده بود گردن خودش و واقعا به یه همدست نیاز داشت.
- اون جن چنده آقا؟
- او... اون؟

مرد فروشنده خیلی وسوسه شد که جن رو به جرج بندازه، اما بعدش پشیمون شد و دید خیلی دلش میخواد این جن، روی دستش بمونه و هی اذیتش کنه. فروشنده، خود آزاری هم داشت.

- میشه دو هزار گالیون.
- دو هزار تا؟ خـ... خیلی خب... الان که دو هزارتا ندارم. میتونین عوضش به اندازه دو هزار گالیون از فروشگاه شوخی ما خرید کنین.

انتظار نداشت این حرفش به کرسی بشینه، اما نشست، بد جور هم نشست! فروشنده خیلی وسایل شوخی دوست داشت. میتونست با خودش شوخی کنه و کلی به خودش بخنده. خود آزاری فروشنده از حد فراتر رفته بود.
- قبوله!

جرج، مثل یه پدر مهربون، دست جن رو گرفت و اونو سوار ماشین پرنده کرد.
- بیا عزیزم... ای جانم، اینم مثل رکسان از آینه بغل ماشین میترسه. بیا قربونت برم، اینم واست کندم...

تق!

آینه بغل ماشین کنده شد. جن نفس راحتی کشید و سر جاش آروم گرفت. جرج هم سوار شد و ماشین رو روشن کرد. یهو بغضش ترکید و همچنان که ماشین اوج میگرفت، شروع کرد به درد دل کردن.
- میبینی تو رو خدا این زن چیکار میکنه؟ مردم بیست سال بیست سال بچشونو نمیبینن، ما یه روزه بچمون گم شده...
- بابا، من گم نشدم.
- ای جانم، ادای رکسانم در میاره. ... آره دیگه، الان مجبورم یه رکسان براش ببرم. تو هم که زیاد فرقی با رکسان نداری...

جن به دماغ و گوشای بزرگش دست کشید، نگاهی به قد و اندازش انداخت و در نهایت، دستای پوست و استخونیش رو بر انداز کرد، و اربابشو بابت اینکه همچین پدر مهربونی داره، شکر گفت.

- بابا، من خود رکسانم...
- ای جانم، ادای رکسانو در میاره. ... آره، یه لباس رکسانو میکنم تنت...

لباس؟ درست شنیده بود؟ تا جاییکه میدونست، اگه تا دوساعت دیگه یه لباس میگرفت، دوباره به حالت عادیش بر میگشت. خیلی خوشحال شد... اما این خوشحالیش، زیاد دووم نیاورد.
- نه، زرنگی؟ همین لباسی که تنته هم خوبه...

جن میخواست نا امید بشه، ولی هنوز خیلی زود بود. هنوز دو ساعت وقت داشت. پس سعی کرد خیلی خودشو مشتاق نشون نده.

- پس یعنی بهم لباس نمیدی؟
- نه.
- بهم بده!

خب... سعی کرد، ولی نتونست!
جرج دیگه نمیتونست کارای خونه رو خودش انجام بده. از طرفی، حاضر نبود جنی رو از دست بده که هم شبیه دختر از دست رفته ش بود، و هم بابتش، دو هزار گالیون ضرر کرده بود.
- نوچ.
- بابا، میگم من خود رکسانم...
- ای جانم...
- بابا، من خود رکسانم!

سکوتی توی ماشین حکمفرما شد؛ ولی صدای جرج باعث شد بفهمه اینجا، جای حکومتش نیست و رفت بساط حکومتشو یه جای دیگه پهن کنه.

- از کجا بفهمم رکسانی؟
- خب... اوم... هیچ فرقی با رکسان ندارم؟
- این دلیل نمیشه...
- خب پس... اسم دخترتو میدونستم؟
- اینم که خودم گفتم.

هیچ راهی نداشت جرج باور کنه جنی که پیشش نشسته و داره حواسشو از رانندگی پرت میکنه، همون دختر گم شده شه. باید یه چیزی پیدا میکرد که جرج وادار بشه لباس بهش بده.
- من به زنت همه چیو میگم.

رنگ از صورت جرج پرید.
- چی... چی میخوای بهش بگی؟
- همه حرفایی که تو ماشین زدی.
- چیز... خب... اصلا، چه دلیلی داره حرفتو باور کنه؟ اون حرفای شوهرشو باور میکنه، نه یه جن خونگی!

ظاهرش ریلکس نشون میداد، ولی درونش آشوب بود. نگاهی به ساعت مچی روی دستش انداخت... فقط 60 ثانیه فرصت داشت... 59... 58...

- خیلی خب، خیلی خب، قبوله! لباساش توی ساک توی عقب ماشینه. ولی باید قول بدی نقش رکسانو واسم بازی کنی تا رکسانمو پیدا کنم.

52... 51... 50...
جن سریع خودشو به عقب ماشین پرتاب کرد و دستشو سمت ساک برد. ساک توی دو سانتی دستش بود... که همون لحظه یه جارو پیچید جلوی ماشین.
جرج سریع ماشینو چرخوند، و سرشو بیرون برد و مهر و محبتی نثار جارو سوار کرد. اما توی همین حین که ماشین پیچید، ساک به جلوی ماشین پرتاب شد و جن، بعد از اینکه تعادلشو بدست آورد، خودشو به جلوی ماشین پرتاب کرد، طوری که دوباره کنترل ماشین از دست جرج در رفت و ساک، همچنان توی ماشین بالا و پایین میرفت.
20... 19... 18...

بالاخره، دست جن به ساک رسید. وقت برای خوشحالی نداشت. 14... 13... 12... جن در ساک رو باز کرد. 8... 7... 6...
در همین لحظه، جرج خونه شون رو دید و ماشین رو پایین برد، و همه لباسای توی ساک شناور شدن.
- نه!

جن سعی کرد یکیشونو بگیره... 2... 1... و...
موفق شد! یکی از محتویات ساک رو توی دستش لمس کرد.
آنجلینا، دم در خونه منتظر جرج و رکسان بود. جرج پیاده شد، و در ماشین رو باز گذاشت و در جواب نگاه نگران آنجلینا، گفت:
- بفرما، دخترمون، رکسان!

ولی کسی توی ماشین دیده نمیشد... فقط یه حشره از ماشین بیرون اومد، و خودشو به آنجلینا چسبوند. آنجلینا با عصبانیت، حشره رو کنار زد و به سمت جرج حمله ور شد.
- بچم کو پس؟
- جن لعنتی گولم زد رفت...
- چی؟
- هیچی عزیزم... چیز... بذار یه نگاهی این تو بندازم!

و جرج به بررسی لباسای رکسان پرداخت... ولی چیزی کم نشده بود، جز...
- عروسک رکسان!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۰:۴۳:۱۰ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۰:۴۴ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۱:۰۰ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 91
آفلاین
جودی جک نایف VS پاتریشیا وینتربورن
سوژه: خرید ناموفق!

زیــــــــــــــــنــــــــــــگ زیــــــــــــــــنــــــــــــگ!
این صدای زنگ ساعت جودی بود.

زیــــــــــــــــنــــــــــــگ زیــــــــــــــــنــــــــــــگ!
با عصبانیت، ساعت رو از پنجره اتاق، بیرون انداخت ولی هنوز صدای ساعت میومد.
-اَه اَه! این ساعتای مشنگی، روز آدمو پر از سفیدی میکنن! کی الان پا میشه آخه!؟

بعد روز تختش نشست گفت:
-هعی بابا! بابا ابلیس! کجایی که دخترت بین زمینیا و کاراشون گیر...

حرفش رو خورد. چون یادش اومد یه کار خیلی مهم داره... یه کاری که یادش نمیومد چی بود. دستی به موهاش کشید تا شاید کارش به موهاش ربطی داشته باشه... ولی اینطوریم نبود.
-چی کاری داشتم که اینقدر مهم بود؟! خیلی مهمه ولی یادم نمیادا! هوم!

جودی تو فکراش غرق شد. اونقدر تو فکراش غرق شد که غریق نجاتای ذهنش، دیگه اونو نمیدیدن! تنها نشونه از جودی، صداش از زیر آبه!
-قل قل قلو!
-قل قل! قل قلی! قل قل قلو!
-قل قل قل قل قل قل قل!

غریق های نجات متعجب به هیچی زل زدن! چون هیچی نبود که بهش زل بزنن، چند تا غریق نجات رفتن که وسیله زل زدنشون، یعنی جودی رو، از زیر آب بکشن بیرون. چندتاشونم روی سطح مغز موندن تا منتظر علامت بقیه باشن.
-این چرا یهو آهنگ میزنه... یهو همش قل قل میشه میره! این دختر نظم نداره!؟:oh2:

و اما جودی! خیلی ریلکس، تو قسمت عمیق ذهنش شنا میکرد. هر فکری که مربوط به صبح امروز نبود رو، به این ور و اون ور پرتاب میکرد.
-این واسه صبح دیروز بود! امروز تو تقویم، چهارشنبه است!
-اینم واسه شبه امروزه! اَه... واسه امروزها، ولی واسه صبش نیس!
-این که واسه آینده نه چندان دوره!

یه کم به حرفش فکر کرد و فکر آینده رو بغل کرد.
-واسه موقعیه که مُردمو رفتم جهنم چی بپوشمه!

چند دقیقه همین جوری تو بغلش بود. ولی یهو دید کلی فکرای توسی روشن دارن میریزن تو سرش... که فکره آینده رو ول کرد تا کله اش سفید نشه!
-دیدی داشت چی میشد جودی؟! خاک کل بهشت تو سرت!

همین موقع ها، یه فکر محکم خورد به صورتش. فکر سیاه و سنگین بود. به زور بلندش کرد و بهش نگاه کرد. از ترس داشت تو آب عرق میکرد! دهنش رو باز کرد ولی وقتی همه فکرا داشت میرفت تو حلقش، اونو بست. رو فکر نوشته شده بود:
تمام مرگخواران... حتی من!... باید برای ملاقات، پیش ارباب برن. زمان تک تکمون رو هم بلا داده!

داشت برای دوازدهمین بار فکرو میخوند که فهمید، زمان رفتن خودش یادش نمیاد!
-کی بود؟ آخه چرا من این جور چیزای مهم یادم نمیمونه!

کم کم داشت به اخراجش از مرگخواری اطمینان پیدا میکرد که سه اتفاق با هم افتاد!
اولی:پاق! از طرف یه فکر دیگه!
دومی:"-آها پیداش کردم!" از طرف غریق های نجاتا!
سومی:"-آیــــــــــــی!" خودش!

فکر شماره اول رو انداخت بعد فکر شماره دو رو گرفت. غریق نجاتا هم اونو به زور بردن رو ساحل مغزش تا نفس بالا بیاد.
نفسش که بالا اومد، همه غریقا رو به این ور و اون ور پرت کرد. بعد به فکر خیره شد. نفس بند اومد، چون روش نوشته شده بود:
روز من چهارشنبه، ---- آگوسته! بهتره که لباس قرمزه ات رو بپوشی تا خالکولبیای دوران اسارتت معلوم باشه! شاخت رو روغن تسترال بزن، ساپورت سیاهه و کفش جیگریتو بپوش!
جودی سردش شده بود. اونقدر میلرزید که خودش، خودشو درک نمی کرد! ولی یهو...
تق!
سر جودی محکم به در اتاقش خورد. به خودش بد بیراه میگفت و به سمت آیینه رو میز آرایش جادوییش ر فت تا مطمئن شه شاخش نشکسته باشه!
-آی آی آی! چرا تو اینقدر فکر میکنی آخه!؟ آخ... فکر نکنی سالم میمونی ساحره خان!

وقتی دید شاخاش سالمن، کشوی شلوارا رو باز کرد و دنبال شلوار دورنگش گشت. وقتی پیداش کرد سریع پوشیدش و به سمت کمد لباسا رفت. لباس قرمزش رو برداشت و پوشید. سرش رو برگردوند سمت میز آرایش جادوییش و وقتی دید جای روغن تسترالش خالیه، شروع کرد به داد و بیداد نسبت به امروز!
-وای ابلیس! چرا من هر چی میخوام امروز، پیداش نمیکنم!؟ اَه...جاشم خالیه!

بعد کفشای جیگری مورد علاقشو پوشید و از خونه بیرون رفت. بعد دوباره برای گرفتن کیفش برگشت. تو این رفت و آمد پاهاش رو میکوبید و باعث شد داد همسایه طبقه پایینیش در بیاد.
-چرا پاتو میکوبی ساحره عزیز!؟ آروم تر قدم بزن مام بخوابیم دیگه!
-تو چی میگی!

1 ساعت بعد-مغازه تسترال لند


نفسش بالا نمیومد. میتونست غیب و ظاهر بشه ولی، الان کو حال این جور کارا؟ یکم نفس تازه کرد و وارد مغازه شد.

دلنگ دیلینگ... دلنگ دیلینگ دلنگ...

صدای زنگهای تسترال شکل بالای در بود. جودی اول به زنگ بعد به فروشنده نگاه کرد. فروشنده چشماشو ریز کرده بود تا یه چیزی رو یادش بیاره. انگار میخواست جودی رو یاد خودش بیاره!
-من شما رو جایی دیدم؟!
-من هر هفته ازتون روغن تسترال داغ درجه یک میخرم!

مرد که تازه یادش اومد اون جودیه، محکم رو میز زد و شروع به توضیح دادن کرد:
-سلام! خوش اومدین خانم! از اینکه شما رو دوباره میبینم خوشحالم! اینجا از خون تسترال تا روغن تسترال به...
-اینا رو هربار داری بهم یگی! الان یه روغن مثل همیشه بهم بده، میخوام برم!

مرد دست تو کشوی پشت سرش کرد و یه قوطی طلایی رنگ که رویش با خط کج و بدی نوشته بود: روغن تسترال اعلا(درجه1)
یه پای تسترالم به عنوان اشانتیون سمت جودی گرفت و گفت:
-این روغن و پای تسترال برای اشانتیون!

جودی پای تسترال و روغن رو گرفت. پاسی تسترال رو به سمت مرد فروشنده پرت کرد و دست تو کیفش کرد تا شاید پول روغنو بده. ولی فقط دستش به هیچی میخورد. هیچی هیچ تو کیفش نبود! حواسش نبود که پولاشو از بانک گرينگوتز برداره!
به سمت فروشنده رفت و پای تسترال رو از تو لوزالمعده مرد در آوورد و شروع به خوندن شعر کرد:
-چه مرد نازی!/چه موهای درازی!/کارات مورد نیازه!/خودت بهتره نبازی!

باخودش گفت:
-چی داری میگی!؟ این اصلا شعر نیس!

مرد فروشنده خیلی تعجب کرده بود. از صورتش معلوم بود!
-چرا این قدر مهربون شدی یهو!؟
-مهربون بودمو هستم!

30 دقیقه بعد-همونجا!

-چرا خوابت نمیبره!اَه!
-الان ساعت یازدهه!
-خو باشه! من روغنو بدون پول استفاده میکنم!

بعد روغنی که رو میز بودو برداشت و رو شاخاش ریخت.

-نـــــــــــه خانم نایف! اون روغن پوست گاوه مشنگیه!
-ای بمیری به ابلیس!

تند تند از مغازه بیرون رفت تا شاخاشو بشوره!

1ساعت بعد-خونه


جودی سریع لباساشو برداشت و به سمت حموم دویید. باید زودتر بوی گاو مشنگی رو میبرد. اگه با این وضع میرفت پیش اربابش، حتما مسخره اش میکردن!

20 دقیقه بعد

-آخیش! دیگه بوی گاو نمیدم! ولی خیلی بد شد که!

رو مبل نشست و به تقویم نگاه کرد. شاید میتونست روزشو عقب بندازه! ولی وقتی روی تقویمو دید...
-نــــــــــــــــــــه! امروز پنجشنبه است که! روز خرید نا موفق تو جهنم! اباب چرا امروزو طلسم کردی که هیچکی نتونه هیچی بخره! حنپتی اگه بخره هم اشتباه از آب در میاد.

بد ترین چیزی که عذابش میداد یه چیز بود:"اون هفته بعد چهارشنبه، با لرد باید ملاقات کنه!" سرشو تو دستاش گرفت به فکر کردناش فکر کرد! بهتره یه فکری به حال فکرکردناش بکنه وگرنه یه کاری دست خودش میده!()


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳:۲۳ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۵:۰۳
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1112
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس رکسان ویزلی



_بیا اینور بازار...جن دارم در حد اعلا...جن‌های بزرگ و کوچیک...جن‌های زنونه و مردونه...جن دارم از همه رنگ و همه سایز...بدو بدو آخراشه!

مدت کوتاهی نگذشته بود که تجارت برده‌داری اجنه، دوباره از طرف وزارت مجاز اعلام شده بود...و بلافاصله بعد از این تصمیم وزارت جادو، جن فروشی رونق بسیاری پیدا کرده بود...ولی به مانند هرتجارت دیگری، سودجویانی جنس تقلبی تولید و روانه بازار کرده بودند...به حدی که وزارت جادوگری طی یک اطلاعیه اعلام کرده بود که خریداران مراقب باشند که سرشان کلاه نرود، چرا که بودند اشخاصی که با خدعه و نیرنگ، به وسیله طلسم هایی یا معجون هایی موجوداتی را شبیهبه جن‌های خانگی درست کرده بودند..و یا یک موجود و حتی یک انسان را با طلسم های جدید برای مدت زمان کمی به جن تبدیل کرده و پس از تمام شدن اثر طلسم و یا معجون، آن جن تقلبی به شکل خودش برمیگشت و یا تبدیل به یک موجود دیگر، مثلا حشره میشد!
پس از این اطلاعیه‌ی وزارت، مردم حواسشان را بیشتر جمع کرده و آمار فروش این نوع جن های تقلبی، ولی ارزان کمتر شده بود...اما امان از حرص و طمع!

_آقا..شما...بله...شما...معلومه خیلی به خرید علاقه دارین!

مرد جن فروش، این را به شخصی گفت که کیسه ای پر از گالیون همراهش داشت...آن شخص اما پاسخ داد:
_من؟ اتفاقا برعکس...من به خرید هیچ علاقه ای ندارم...فروش چرا!

آن شخص به نظر میرسید که مرد بسیار خسیسی بود! اما مرد جن فروش هم فروشنده‌ای ماهر بود...
_حیفه ولی آقا...ارزونه!
_نمیخوام!
_خیلی ارزونه!
_هوم..نه..نمیخوام، آمادگی پول خرج کردن ندارم!
_اما خیییلی ارزونه...اصلا مفته!

مرد در مقابل این کلمه دوام نیاورد...انگار که با این کلمه جادو شده بود...به سوی بساط تاجر رفت و گفت:
_خب...چی داری مفته؟
_خیلی خوش اومدین آقا...این جن آبی رو میبینن؟ این اصل جنسه...جوونه، مطیعه، باهوشه، و حتی بال داره و پرواز میکنه...گونه‌ی نادری هست.چقدر فکر میکنید باشه؟ فقط پنجاه گالیون!
_پنجااااااااه گالیون؟ چه خبره اقا؟ نه نه..گرونه!
_خب ارزونترش هم هست...این جن رو میبینید؟ این خیلی خوبه....تازه یکی بخر، دوتا ببره، یه نیمچه جنی هم بهش وصله، مثل اینکه بچه‌اش باشه...تنها ایرادش اینه که...خب...جن‌ها کلا یه جوری صحبت میکنن، این ولی اصلا یه جور بدتر صحبت میکنه و آدم متوجه نمیشه چی میگه...وگرنه عالیه...چهل و پنج گالیون!
_باور کن زیاده!
_خب...وایسین...یه جن دیگه داریم...کو؟ ایناها...اون جن زشت رو میبینن؟ اونم خیلی خوبه...یکم زشته البته، بعضی وقتا هم گاز میگیره که خب...اگه گرسنه بمونه اینجوری میشه، وگرنه خیلی جن خوبیه...سی و پنج گالیون!
_بازم زیاده...ارزونتر!
_ارزونتر...هوم...آها..اون تیکه پارچه رو میبینن؟ اون جنه...البته خب...نامرئی هست و...هم خوبه و هم بد...واس همین یکم ارزونتره...بیست گالیون!
_بیست گالیون بدم پای چیزی که نمیبینم؟
_خب...اون مو قشنگه رو میبینن؟ جن خوبیه...یکم با خشونت رفتار میکنه، ولی خیلی وفاداره...یک خورده هم عصبی و قاتیه...خیلی نه ولی...فقط یکخورده...واس همین اونم داریم ده گالیون!
_نچ!
_ارزونتر؟ هوممم...دو گالیون خوبه؟ این جن رو داریم که بهترین آشپزی رو انجام میده براتون، خیلی مهربونه، مراقب همه هم هست، فقط یک خورده بچه زیاد داره...نه اینکه بچه‌ی خودش باشن، کلا به جمع کردن بچه‌ها علاقه داره!
_دو گالیون زیاده...گفتی مفت داری!
_هوف...از این مفت‌تر؟ یه دونه داریم یک گالیونه، با یک گالیون فحش هم بهت نمیدن...این هم خیلی تمیز میکنه و جن خوبی هست برای نظافت، یکخورده وسواس داره فقط که زیاد مهم نیست...میخوای؟
_نه آقا...ما معامله‌مون نمیشه...گفتی مفت....مفت یعنی مفت...مجانی...رایگان...یعنی پول خرج نکنم!

تاجر خسته شده بود...میخواست که خرخره آن شخص خسیس را بجوئد..ولی ناگهان چیزی یادش آمد...اون جنی داشت که حتی اگر برای فروشش، کل داری خود را هم از دست میداد، باز هم سود کرده بود...جن های باردار خریدار نداشتند و در همین کمتر از بیست ساعتی که آن جن را خریده بود، چهار جن در بین جن‌های او باردار شده بودند!
_خب...یه دونه داریم مفته واقعا...اون جن رو میبینی؟ وردار برو!
_خب..یه تخفیفی هم بده دیگه!
_

یک ساعت بعد، عمارت اربابی اختلاس‌زاده‌ها!

آن مرد که حالا با توجه به سردرخانه‌ی خود مشخص شده بود نام خانودگی‌اش به اختلاس‌زاده بود، با جن جدیدش وارد خانه شد...نگاهی به جن زشت و سیبلوی خود انداخت و گفت:
_خب...اسمت چیه؟
_رودولف!
_خب رودولف...تو جن خونگی من هستی و به صورت مفتی وظیفه داری کارای مفتی برام انجام بدی...الان مثلا خونه رو مفتی تمیز کن!
_چی؟ نشناختی؟ گفتم رودولف...چطور من رو نمیشناسی؟
_من اصولا تازه مهاجرت کردم اینجا،کسی رو نمیشناسم...البته خواستم برم کانادا، دیدم دیگه همه رفتن، گفتم تنوع بدم، اومدم اینجا!

رودولفِ جن ناامید شد...او باید حقیقت را به آن شخص میگفت...
_ببین جناب...من باید یه چیزی رو بگم...فقط قبلش...این خونه از دکه‌ی دربونی سوخته شده‌ی من کوچیکتره! چرا رو سردرش نوشتی عمارت اربابی؟ نکنه واقعا فقیر و نداری؟
_چی؟ من فقیرم؟ بچه جون، من به اندازه سه سال بودجه کشورم رو اختلاس کردم و فرار کردم اومدم اینجا...فقیر؟
_چجوری؟
_معلومه...با جادو! فکر کردی چطور میشه چنین مبلغی رو از کشور خارج کرد یکهو؟ من توی دنیایی ماگل‌ها رییس یه بانک، شعبه‌ی اصفهانش بودم...بعد نمیدونستن من جادوگرم که، توی یک چشم بهم زدن با کل صندوق ذخیره ارزی بانک آپارات کردم اینجا!
_خب اینهمه پول داری، چرا یه عمارت اربابی واقعی نمیخری؟
_چی؟ شوخی زشتی بود...خرج اضافه ادم چرا بکنه؟ نگه داری باید کرد برای روز مبادا!

رودولف از این میزان خساست شوک شده بود...اما حالا کار مهمتر و حرف مهمتری داشت که بزند!
_خب حالا...میخوام یه موضوع رو بهت بگم...ببین شانس اوردی با این اخلاقت که پولی خرج نکردی و میتونی راحت آزادم کنی!
_چی؟ ازادات کنم؟ کور خوندی!
_بابا...من جن تقلبی‌ام...واقعی نیستم که!
_واقعا میگی؟ مردک متقلب سرم کلاه گذاشته یعنی؟ اینهمه پول دادم، مادرنزاییده سر من رو شیره بماله!
_پولی که ندادی البته...ولی آره...من توسط یک طلسم، بیست و یک ساعت پیش به جن تبدیل شدم...ساحره‌ی نامرد من رو کشوند یه جا، بعد همدستاش ریختن سرم و طلسم رو بهم زدن، اینجوری شدم!
_یعنی جن نیستی؟
_جن که...نبودم...الان هم...اوم...میشه گفت هم هستم و هم نیستم!
_یعنی چی؟
_یعنی مثل جن ها نمیتونم از خواسته اربابم چشمپوشی کنم...نمیتونم از چوب جادو استفاده کنم...و از همه مهمتر، اگه یه تیکه لباس از صاحابم بگیرم، آزاد میشم...اینجوری طلسم هم شکسته میشه!
_و چرا جن نیستی؟
_چون بدون چوب جادو بازم نمیتونم جادو کنم...و البته...تا سه ساعت دیگه به یه حشره تبدیل میشم...این خاصیت اون طلسم لعنتی بود!

مرد خسیس کمی فکر کرد...
_خب...اینجوری یعنی نمتونی خونه رو تمیز کنی و کارای مفتی برام انجام بدی؟
_هوم..جادو ندارم، ولی بدون جادو؟ آره میشه..ولی...هی؟ منظورت چیه؟ بهم یه تیکه لباس بده!
_لباس ندارم که...تازه چرا اینکار رو کنم؟ الان واسم مفتکی کار انجام میدی!

رودولف نگاهی به آینه‌ای که آنجا بود کرد...خود را دید که چندان تغیری نکرده بود...شاید کمی کوتاه تر شده بود و گوشش دراز شده بودو..ولی همان سبیل، و همان خالکوبی ها رو هنوز داشت...البته نبود قمه روی دستانش کمی او را آزار میداد...و حالا او باید در حالی که کمتر از سه ساعت دیگر به حشره تبدیل میشد، بدون جادو کارهای یک شخص خسیس را انجام میداد...به نظر میرسید جدای از نفرینی که رو او اعمال شده بود، این سرنوشت جواب نفرین هایی بود که در تمام عمرش از ساحره‌های اطرافش شنیده بود!

سه ساعت بعد!

آن مرد خسیس نیم ساعتی بود که برای قسط بندی یک گالیونی که به عنوان قبض آب آماده بود و البته شکایت به سازمان برق بابت آن نیم گالیونی که پول برق آمده بود، از خانه خارج شده بود..آخرین دستور او به رودولف شکستن سنگ های کنار باغچه بود...اینکه آن کار چه سود و منفعتی داشت را کسی نمیدانست، ولی خب لذتی برای آن مرد خسیس داشت که به صورت رایگان کسی کاری برای او بکند!
رودولف هم چند دقیقه ای بود که از آن کار فارغ شده بود و روی موکت پاره‌ی خانه آن شخص دراز کشیده بود...او تقدیرش را پذیرفته بود، و آماده بود که به یک جشره تبدیل شود...او کاملا ناامید شده بود که از آن شخص لباس بگیرد و آزاد شود...چرا که تمام خانه را گشته و فهمیده بود غیر از آن یک دست کت شلوار مندرس که آن مرد پوشیده بود، آن مرد لباس دیگری اصلا نداشت!
در همین حین بود که مرد وارد خانه‌اش شد و رودولف را در آن حالت دید!
_ت...تو...تو چ...چرا لختی؟
_لختم؟ آها...بابا من اصولا پیرهن نمیپوشیدم، ولی خب....به من چه که کل پوشش جن ها یه پارچه قدیمی هست به عنوان پیرهن؟ من عادت ندارم پیرهن بپوشم،نمتونم اصلا!
_حالمون رو بهم زدی، اینو بگیر دور خودت ببند!

مرد این را گفت و دستمال یزدی‌ای که به نظر میرسید صد سال از آن استفاده شده بود را سمت رودولف پرت کرد! دستمال هم پس از برخورد به صورت رودولف، در دستان رودولف افتاد!
_چی شد؟ چرا اینجوری شد؟ چرا اینجوری داری میشی؟

رودولف نمیدانست که مرد چه میگفت و دقیقا چه شکلی داشت میشد...در آن لحظه صرفا رودولف حس کرد که به زودی تغییر خواهد کرد..ولی نمیدانست که دیگر دیر شده و وقتش تمام شده و قرار است حشره شود، یا آزاد شده و قرار است به صورت انسانی خودش برگردد!
چیزی که در آن لحظه ذهن رودولف را مشغول کرده بود، یک پرسش بود...
_همین پارچه‌ی فلان و قدیمی و اینا رو که به عنوان لباس جن ها ساتفاده میکنن، کی میده به جن ها؟اگه اربابشونه، خب همون لحظه آزاد میشن که دیگه...نه؟




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۹:۱۶:۴۶ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۵:۳۵
از خانه ی فلفل دلمه ای زرد هاگزمید!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 177
آفلاین
همه چیز از اخرین مسابقه ی کوییدیچ بین هافلپاف و اسلیترین شروع شد. تیم هافلپاف با اختلاف کمی پیروز شده بود. وین و دیگر هافلپافی ها داشتند تیم خودشان را تشویق می کردند که الا سر رسید. او که از شکست تیمش بسیار ناراحت بود، گفت:
_شما فکر کردید برنده شد با اختلاف بیست امتیاز هنر است؟ منتظر انتقام باشید!
_ما به این نمی بالیم! ما فقط خوشحال هستیم که تیم کوییدیچمان پیروز شده است!
_گوش من به این حرف ها بدهکار نیست!
_باور کنید قصد ما فخر فروشی نیست!

اما الا که از طرفداران پروپا قرص تیم کوییدیچ اسلیترین بود، خون جلوی چشم هایش را گرفته بود و از فردای آن روز، دست به کار عجیبی زد. او شروع کرد به ساختن یک گروه که مارهای سبز نام داشت. اعضای این گروه، به ازار و اذیت هافلپافی ها می پرداختند؛ البته هافلپافی ها هم ساکت نماندند و برای دفاع از خودشان، گروهی ساختند که گورکن های زرد نام داشت. روسای گروه های مارهای سبز و گورکن های زرد به ترتیب، الا و وین بودند. اعضای گروه مارهای سبز هر فرصتی را غنیمت می شمردند و حتی ایده ای برای کلاس معجون سازی هم داشتند؛ انها پشت سر هم به گابریل معجون می خوراندند و او را اذیت می کردند؛ تا اینکه اعضای گروه گورکن های زرد، نقشه ای کشیدند. انها نامه ای برای الا نوشتند و از او خواستند که فردا همراه با گروهش در سرسرای بزرگ به دوءل بیایند. الا هم چند دقیقه بعد با یک نامه عربده کش پاسخشان را داد! و روز نبرد فرا رسید...

_ارام ارام وارد سرسرا بشوید! ممکن است برایمان تله گذاشته باشند!
_بگیر!

یکی از هافلپافی ها یک کیک به طرف انها پرتاب کرد. سپس الا یک کلم از ظرف روی میز برداشت و به طرف انها پرتاب کرد و گفت:
_ کلم دوست دارید؟ بفرمایید!
_ با شیرموز چطور هستید؟
_هافل، ژله رو بیار!
_خوررر!
_گلدان گل سمی ات رو پرتاب بکن، الا!
_چی میگی، دراکو؟ این دوءل با غذاهاست و قوانینش هم نبرد با غذاست!
_ذرت دوست دارید؟
_نه! اما به نظرم تو بدت نمیاد ردایت پر از شکلات مایع بشود!

کثیفی وصف ناپذیری در سالن سرسرا بوجود امده بود؛ کم کم داشت زمان صبحانه فرا می رسید و هر لحظه ممکن بود جادو اموزان دیگر بیاییند و پنجره های شکسته سرسرا و دیوار های پر از شکلات را ببینند اما دوءل همچنان ادامه داشت...

_برتی بات های چسبنده را شدیدا به شما پیشنهاد می کنم!
_خوووور! خواار!
_هافل میگوید که ژله ی موز برای صورتتان زیبا است!
_اما ما زنبور های شکلاتی را به شما پیشنهاد می کنیم!
_اینجا چه خبر است؟

جادو اموزان مات و مبهوت به پروفسور مک گوناگال و سپس به وین و الا نگاه کردند. همه ی انها کثیف بودند و کسی وجود نداشت که ردی از شکلات روی ردایش وجود نداشته باشد. پروفسور مک گوناگال با ناراحتی گفت:
_همه ی شما باید به اتاق پرفسور دامبلدور بروید تا تکلیفتان روشن شود. خودم هم باید این ها را تمیز بکنم.

وین و الا مات و مبهوت به همگروهی هایشان نگاه کردند. یعنی چه مجازاتی در انتظارشان بود؟ مرلین می داند!


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۹:۲۶:۳۸
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۹:۳۱:۰۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۹:۳۱:۰۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۹:۳۲:۵۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۹:۳۵:۳۴

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

only Hufflepuff




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲:۴۱ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۵۵:۳۳
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 203
آفلاین
... و همچنان قرنطینه ادامه دارد. در پایان اخبار لازم به یادآوری مجدد هست که امروز اوتوبوس های امداد، افراد سالم را به بندر لیورپول منقل خواهند کرد. داوطلبان با در دست داشتن شناسنامه و گواهی سلامت می‌توانند از این طریق از شهر خارج شوند. همچنین...

الاف تلویزیون را خاموش کرد و در درون مبل راحتی فرو رفت. کنترل را رو میز شیشه ای روبه رویش پرتاب کرد. انعکاس صدای برخورد کنترل با شیشه در سرتاسر خانه نسبتاً خالی ریدل پیچید.

- نمیای الاف؟ اگه دیر کنی ممکنه جا نباشه ها!

الاف صدای لیسا را نادیده گرفت. در واقع ترجیح داده بود تا همه چیز را نادیده بگیرد. چند لحظه بعد، صدای برخاسته از درب این گواهی را می‌داد که حالا او در خانه سرد و تاریک تنها بود. تصمیم گرفت تا به اتاق لرد برود. هیچ مرگخواری اجازه نداشت تا بدون اذن اربابش وارد اتاق شود، ولی این دفعه اوضاع فرق می‌کرد. لرد دیگر آنجا نبود، حتی نجینی هم اتاق را خالی گذاشته بود.

کنت، از روی مبل بلند شد و با قدم های کوتاه و سنگینش به سمت اتاق لرد ولدمورت رفت. در اتاق نیمه باز بود. قرار نبود در غژ غژ کند، هیچوقت نمی‌کرد. همیشه روغن کاری شده بود تا مبادا لرد از صدایش ناراحت شود. این بار هم صدا نکرد. در به آرامی و نرمی هر چه تمام تر باز شد و الاف پا به اتاق لرد گذاشت.

طول اتاق را طی کرد تا به لب پنجره برسد. هیچ مانعی وجود نداشت. نه میز و نه صندلی. اتاق چند روزی می‌شد که کاملاً تخلیه شده بود. الاف از پنجره حیاط را نگاه کرد. داشت برای آخرین بار تجمع مرگخواران را می‌دید که مشغول سوزاندن جنازه فنریر بودند. فنریر اولین نبود، یادش آمد که اولین بار چه حسی داشت.

اولین نفر رابستن بود، نتوانست خیلی دوام بیاورد و در اولین روز های مصیبت، مبتلا شده بود. لرد دستور داد تا جنازه رابستن را در حیاط پشتی روی تلی از هیزم قرار بدهند و بچه را هم هرچند زنده بود محکم به رابستن ببندند. درسته که بچه زنده بود ولی هیچکس امیدی به او نداشت و همه می‌دانستند که قرار است به سرنوشت دردناک پدرش مبتلا شود. بلاتریکس، قبلاً طلسم بیهوشی را روی او اجرا کرده بود تا کمتر درد بکشد.
الاف مسئول آتش زدن هیزم بود. تمام مرگخواران در حیاط جمع شده بودند، حتی لرد نیز از پشت پنجره اتاقش صحنه را تماشا می‌کرد. الاف چهار گوشه تل را آتش زد و منتظر شد تا آتش گُر بگیرد و جنازه رابستن و بچه را به خاکستر تبدیل کند.

اما اکنون، تعداد کمتری در حیاط بودند، اکثراً یا به بندر منتقل شده یا به سرنوشت رابستن دچار شده بودند. لیسا به عنوان آخرین نفر به جمع پیوست و آماده شد تا آخرین جنازه را بسوزاند. اما الاف نمیخواست نگاه کند، نه بعد از اینکه سوختن گابریل را از فاصله ای اندک دیده بود. اشتباه در محاسبات باعث شد تا قبل از اینکه الاف از هیزم ها فاصله بگیرد، جنازه شروع به سوختن کند. صحنه ای نبود که حتی یک مرگخوار بخواهد از نزدیک ببیند.

از پنجره فاصله گرفت، برای بار آخر نگاهی به اتاق لرد انداخت و بیرون رفت. تصمیم گرفت تا با همان کت و شلوار قدیمی و رنگ رو رفته اش از در پشتی ساختمان خارج شود. بدون هیچ چمدانی و یا وسیله ای اضافی. حتی آتش زنه هم او را تنها گذاشته بود.

قضاوت سختی بود، هوای خانه سنگین تر بود یا هوای خیابان؟ الاف شروع کرد به راه رفتن بدون هدف خاصی. می‌خواست فقط برود تا بلکه مبتلا شود و کمتر از هفته ای، جنازه او هم سوخته شود. همان مرگ مورد علاقه اش! مردم در خیابان ها اما نظر دیگری داشتند. خانواده ها به سرعت می‌دویدند تا به اتوبوس ها برسند. ماموران حفاظت در تلاشی بیهوده سعی در آرام کردن جو ملتهب خیابان ها داشتند. حواس کنت به گوشه ای جلب شد. صدا آنجا بالا رفته بود. ماموران محافظت از طاعون سعی داشتند تا مرد بی خانمانی که پوستش دلمه بسته بود را وارد ون کنند تا از مردم به دور باشد. اما مرد مقاومت می‌کرد و فریاد می‌زد:

- این فقط حساسیت پوستیه... من طاعون ندارم!

مشخصاً دروغ می‌گفت! هیچ حساسیتی وجود ندارد که بتواند پوست شما را به راحتی کندن پوست موز، از بدنتان جدا کند. الاف به این مطلب می‌اندیشید که حواسش پرت شد و با کسی برخورد کرد.

- عه! بستنیم.

الاف پایین را نگاه کرد، دخترکی با بغض به بستنی مخلوطش نگاه می‌کرد که حالا روی آسفالت خیابان پخش شده بود. دخترک در نگاه کنت به مانند یک فرشته می‌نمود. سنش به زحمت به شش سال می‌رسید. بالاتنه ای سفید به همراه دامن صورتی کمرنگی پوشیده بود. ترکیب رنگ های او در این خیابان های خاکستری، شبیه به حضور پروانه ای بود در جمعی از مگس ها؛ زیبا و جلوه گر! اگر وقت دیگری بود حتماً الاف لگدی هم به بستنی می‌زد و راهش را می‌کشید و می‌رفت. ولی الان هر وقتی نبود.

- ببخشید... گم شدی؟
- نه!

و به چند قدم دورتر اشاره کرد. جایی که زوجی میانسال رو به روی مغازه بستنی فروشی ایستاده بودند و مشغول انتخاب بستنی بودند. پشت شیشه مغازه، گواهی بزرگی با مضمون" مورد تایید وزارت بهداشت" به چشم می‌خورد.

- خب مطمئنم که پدر و مادرت می‌تونن یه بستنی دیگه برات بخرن. مگه نه؟
- نمیدونم، باید بهشون بگم؟

الاف دو زانو نشست تا صورتش مقابل دختر بچه قرار بگیرد.

- آقا شما باید مسواک بزنید!

بستنی خوردن و مسواک زدن! این دختر انگار از سیاره ای دیگر آمده بود. در حالی که پشت سرش، در آنطرف خیابان ماموران داشتند جنازه ها را یکی یکی درون وانت می‌انداختند، او داشت از چیز بی اهمیتی صحبت می‌کرد.

- میدونی، شاید لازم نباشه تا به پدر و مادرت بگی. شاید من بتونم بستنیت رو درست کنم.

دختر، به شدت سرش را تکان داد و به بستنی اشاره کرد.

- نمیشه! همش پخش زمین شده. چجوری می‌خوای درستش کنی؟
- با جادو!
- ولی جادو وجود نداره.

الاف دستش را به سمت جیبش برد تا چوبدستی اش را دربیاورد.

- کی گفته؟
- مامان و بابا. اونا میگن اگه جادو وجود داشت می‌تونستیم لارا رو برگردونیم و اونو خوب کنیم.
- لارا کیه؟

ابرو های الاف بالا رفته بود. لحظه ای دستش را در جیب نگه داشت تا ببیند دخترک چه می‌گوید.

- لارا دوستمه. توی مدرسه. چند وقت پیش مریض شد و دیگه خوب نشد. اگه جادو وجود داشت من حتماً ازش کمک میگرفتم که کل آدمای روی زمین رو خوب کنم! حتی چندبار هم به خدا گفتم که به من جادو بده. ولی اون نخواست.

شانه های الاف بیش از پیش افتادند. یاد تمام کسانی افتاد که از دست داده بود.

- میدونی، منم یه گربه داشتم. و چندتا دوست دیگه مثل لارا. اما همشون مریض شدن و رفتن. اگه جادو وجود داشت شاید میتونستم اونا رو برگردونم.
- نگران نباش!

دخترک دست کوچکش را روی صورت چروکیده الاف کشید. از صورت زبر و خشک او چندشش نشد و دستش را پس نکشید. آن یک نوازش کامل بود.

- بابام میگه، اگه جادو نیست هیچ اشکالی نداره. عوضش ما هممون تلاش می‌کنیم تا قوی باشیم و هیچوقت مریض نشیم. اینطوری اونایی هم که رفتن، همیشه توی قلبمون میمونن.

الاف به صورت دخترک خیره شده بود.

- درسته که بستنیم افتاد. منم نمیخوام یکی دیگه بخرم. چون اینطوری یادم میمونه امروز که دارم میرم سوار اتوبوس بشم آقای مهربونی مثل تورو دیدم!
- ولی... ولی من که مهربونی نکردم.
- تو گفتی میتونی با جادو بستنیم رودرست کنی. یعنی میخواستی مهربونی کنی. من ازت قبول میکنم. مامان میگه این خیلی مهمه.
- کارن؟ چیکار داری می‌کنی؟

زن به سمت دختر آمد و دست اورا گرفت.
- مگه نگفتم با غریبه ها حرف نزن؟

الاف با وزنی دوبرابر آنچه نشسته بود برخاست. سر زانوهایش را تکاند و رو به زن که معلوم بود مادر آن دختر است گفت:

- تقصیر من بود. من بهش خوردم و بست...
- مامان دیر نشه!

دختر که حالا کارن نام داشت چشمکی به الاف زد و دستش را به نشانه خداحافظی برایش تکان داد. اما الاف در سرش افکار جدیدی شکل گرفته بود. دستی به جیب کتش کشید و وقتی برآمدگی شناسنامه و گواهی سلامتش را احساس کرد، لبخندی زد. باید به دنبال نزدیک ترین اتوبوس انتقال میگشت تا از این شهر طاعون زده برود.

شاید در وقتی دیگر، به این شهر بازمی‌گشت، به خانه ریدل و به پیش لرد. وقتی که همه دوباره سرحال و سالم بودند و سایه سنگین طاعون از روی سرشان برداشته شده بود. شاید برمی‌گشت و...

... و از دختری به نام کارن در جلوی بستنی فروشی تشکر می‌کرد!







پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲:۳۳ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

ریچارد اسکای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲:۲۵ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۰۸:۴۹ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
از من بترس
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 42
آفلاین
ریچارد اسکای Vs تام جاگسن

آفتاب تابان بر زمین میتابید، شال اولی های هاگوارتز با شور و نشاطی بی پایان با چرخ دستی هایشان به سمت دیوار سکوی ¾9 حرکت میکردند و بعد خود را میان ساحره ها و جادوگران بسیار میدیدند.
ریچارد که به تازگی مسئول رساندن ترم اولیا به هاگوارتز شده بود دم در قطارسریع السیر هاگوارتز ایستاده بود و ترم اولی ها را راهنمایی میکرد.
_زودباشین بچه ها ، باید زود برسیم الان دیر میشه.

بعد از مدتی که تمام جادو آموزان سوار شدند قطار شروع به حرکت کردن، هر کس در هر کوپه از قطار سرگم کاری بود ریچارد نیز خود را با دفترچه هواشناسی،نقاشی و شمردن پول ها سرگرم کرده بود.
یک گاری پر از خوراکی های جادویی از کنار کوپه ها میگذشت.
_شکلات غورباقه ای...آبنبات های برتی باتز...خوراکی های خوشمزه.

ناگهان پسری با هیجان از کوچه به بیرون آمد و خواستار یکی از بستنی های جادویی شد؛ گالیونی داد و بستنی را گرفت و وارد کوپه شد ، بستنی تهت آفتاب و گرما تقریبا آب شده بود در همان حال تکه ای شده از بستنی بر روی شلوار او ریخت ، آن پسر سعی کرد طوری آن تکه آب شده را پاک کند اما بدتر شد ، دوان دوان به سمت دستشویی رفت تا با آب آن لکه بجا مانده را پاک کند ، با دستشویی رسید ، در را قفل کرد و شروع به پاک کردن با آب کرد اما بدتر شد چوبدستی را هم در کوپه اش جا گذاشته بود ، افرادی هم پشت در بودند اما توجهی نکرد تا بالاخره کل شلوار را به سختی شست و برای خشک شدند آن را از پنجره بیرون کرد تا خشک شوند اما سرعت قطار بسیار زیاد بود و شلوار از دستش افتاد.
قطار به مقصد رسیده بود ، جادو آموزان پیاده شده بودند ریچارد هم در حال گرفتن پولی از آنها بود همان موقع نیز قطار حرکت کرد و ریچارد شروع به شمردن کرد.
_۱۳...۱۴...اه چرا پس اینجوری شد؟بزار یبار دیگه بشمارم...۱۲...۱۳...۱۴... اه یکی کمه که.

ریچارد کمی ترسید چون میدانست حتما دامبلدور دلیل موجهی از او می خواست اما او جدا دلیلی نداشت.
او جغدی به رئیس قطار فرستاد و قطار چند ساعت بعد در موقعی که همه تهت گرمای آفتاب به نیمرو شده بودند رسید.
ریچارد به سرعت به داخل قطار رفت و با افراد خونه قطار که پشت در بودند مواجه شد.

_بیا بیرون بچه... همه مارو به دردسر انداختی.
_چیشده؟
_نمیاد بیرون.

ریچارد بعد گفتگویی با خبر شد که بچه شلوار ندارد دستی در کیفش کرد که همیشه چیزی درش بود ،؛ شلواری درآورد و به ترم اولی داد و بعد از درآمدن آن ترم اولی و گرفتن پول بیشتر از او به سمت هاگوارتز راهی شدند.


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴:۰۰ جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۰۳:۳۲ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 105
آفلاین
سوروس اسنیپvsسالازار اسلیترین


در هاگوارتز چیزهایی وجود دارره که هیچ کس نمیتونه همه ی اونها رو بشناسه...

شما امکان نداره توی زیر زمینی که در ورودیش توی راهرو منتهی به آشپز خونه هست زندگی کنید ولی مفهوم تحقیر رو نچشیده باشید!

پسرک دیگه قدرت تحمل این همه اهانت رو نداشت.
قلب مهربونش دیگه نمیتونست چشماشو روی دست هایی که اونو نشون میدادن ببنده... و این باعث شده بود خوی تلاشگرش بجای تقویت درس، به سمت چیز های دیگه بره...

-اره بچه برو ریتمیک دبه ترشی بکوب بعد برو رو تختت گریه کن!
-هی نیفتی تو دبه ترشیای دم تالار.
-چرا انقد بو سرکه میدید شما گورکن زاده ها؟

دیگه صبرش تموم شده بود و کاری رو کرد که تمام عمر جلوی خودشو میگرفت که مرتکب نشه!

-میدونی چوچانگ...من یه راز بزرگ دارم!
-این که شبا تو محوطه پرسه میزنی؟
-مربوط به اونه اما نه دقیقا!
-پس چیه؟
-میدونی که،ما دیگوری ها از خانواده های اصیل هاگوارتز و دنیای جادوگری هستیم.
-خب؟
و من وارث میراث جد بزرگ خاندان دیگوریم!
-میراث بزرگ؟

سدریک کمی روی دیواره ی نازک قسمت طاق مانندیه پل بزرگ هاگوارتز خودشو جابه جا کرد و خودشو به سمت چوچانگ کشید و آروم توی گوشش زمزمه کرد...

-ما یه تالار توی این مدرسه داریم...
-با من شوخی میکنی؟
-نه!
-میخوام. ببینمش!
-نمیشه!من نمیتونم به جدم خیانت کنم و یه غیر دیگوری که حتی هافلپافی نیست رو ببرم توی تالار.

بعد از اصرار های زیاد چو چانگ بالاخره سدریک قبول کرده بود.

-اما حق نداری دربارش با کسی صحبت کنی.
-قول میدم!
-باشه پس امشب میبرمت اونجا! بعد از نیمه شب بیا تو راهروی آشپز خونه!
-باشه!

{راهروی آشپز خونه}

-سدریک خودتی؟
-اره منم نترس اومدم!
-نترسیدم. فقط اینجا بودنم اگر کس دیگه ای از در تالار میومد بیرون...
-حالا که چیزی نشده!

اون دوتا تو سیاهیه شب به سمت درخت کتک زن رفتن.

-هی سدریک داری کجا میری؟ اون درخت...
-نترس فقط وقتی بهت گفتم بیا! الان همین جا وایسا!

سدریک آروم نزدیک درخت شد و اونو لمس کرد وزمزمه کنان جملاتی رو گفت!

-من از خاندان. دیگوری فرزند گورکن...
-سدریک من میترسم!
-هی سدریک.
-چرا حتی تکون نمیخوری؟ داری نگرانم میکنی!

-داشتم درخت رو رام میکردم.دستتو بده به من. و بیا.
-این دیگ چیه؟ یه راه زیر زمینی؟

سدریک که تند تند خاک های روی دریچه چوبی رو کنار میزد با لبخند رو به چوچانگ کرد.
-نه دالان ورود به یک گور بزرگ!

چشم های چوچانگ ترسشو فریاد میزد اما عشق قوی تر از ترس بود! مطمئن بود سدریک هواشو داره.

(برای مخفی ماندن دریچه ورودیه تالار ، مسیر ورودی و دیگر ریز نکات حذف شده است)
{داخل تالار دیگوری ها}

-الان چقدر از سطح زمین و درخت دور شدیم؟
-ما الان دقیقا زیر برج اقامت شماییم.
-جداً؟
-آره!
-اینجا خیلی خوبه سدریک. با اینکه یجور فضای بدون پنجره و دلگیر داره اما حالت لونه وار و کنده کاری های روی دیواره ها! و این همه وسیله.اینجا بیشتر شبیه یه قصر زیر زمینیه تا یه ... منظورم اینه که.
-تا یه گور گورکن؟
-خب. نه با این ادبیات ولی اره...
-اره حق داری! خیلی خوبه.
-چی خیلی خوبه؟
-اینکه تونستی وارد بشی!آخه اینجا فقط یه آدمای خاصی رو راه میده...میدونی چی میگم؟
-نه!
-از نوع نگاهت معلوم بود....ببخشید نتونسم جلو خندمو بگیرم. اینجا دوتا مرز ورود داره.
اولیش درخت کتک زنه!
-و دومی؟
-مرز عشق! هافلپافی ها به قلب پاک مهربونشون شناخته میشن! و این ...لونه! فقط قلب های پاک رو راه میده. یجورای زنده و دارای شعوره! اگر بفهمه که کسی که میاد ناخالصی داره و یجوراییه دشمنه.
اونوقت شروع میکنه به مبارزه. گورکن ها از سراسر جهان از این دهن های گور کن های حکاکی شده روی دیوار ها سرازیر میشن به اینجا و اونا... اونا مبارز های قوی هستن و بغییر از اون خود لونه یکارایی میکنه که علاقه ای ندارم بگم!
چوچانگ با ترس به دیوار ها و اجزای لونه نگاه میکرد...


چوچانگ:
تا حالا بخاطر عشقی که به سدریک داشتم نمیخواستم رازشو لو بدم اما... هنوزم مطمئن نیستم اون لونه یه روز خطر ناک نشه! ولی بازم ترجیح میدم این راز رو نگه دارم ....
سدریک نیست اما عشقش که توی دلم هست...

و دفتر خاطراتشو میبنده و اونو دوباره پنهان میکنه!


Se.Sn _ Sli


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۳۶:۲۰ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۲۲:۳۲
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 173
آفلاین
سر کادوگان ورسز رودی لسترنج


خیلی وقت بود که دلم میخواست یه تریلر ترسناک بنویسم. یکم ریسکیه ، ولی خب، باداباد. این پست جدیه و راجب شخصیت ایفای خودم نوشته نشده.

هالووین منحوس



۱
سی‌ و یکم اکتبر سال ۱۹۹۸ بود، درست روز آن هالووین منحوس، آغاز همه‌ی آن مرگ‌های مشکوک، یک روز قبل از مرگم.
قلبم از شدت اضطراب و هیجان تند تند می‌زد، طوری که احساس می‌کردم می‌توانم صدایش را بشنوم. گرچه می‌توانست صدای قلب تک تک حضار در دادگاه باشد، چرا که همه با صورت‌های رنگ پریده و نگاه‌های هیجان زده، تک تک مکالمات را دنبال می‌کردند. قاضی میلت، تنها قاضی وزارت خانه که پذیرفته بود به پرونده‌ی جنجالی و حساس فساد و تخلفات چند تن از قضات معروف و چند تن دیگر از کارمندان وزارتخانه رسیدگی کند، با جدیت و مهارتی ستودنی دادگاه را اداره می‌کرد. در جلوی قاضی، درست در وسط صحن دادگاه، کتی در ردای رسمی وکالتش در جایگاه مدعی‌العموم ایستاده بود و اعم از شاهد و مدرک، هر چیز که در چنته داشت، رو می‌کرد. وقتی آخرین شاهدش را پس از بیان اظهارات رسوا کننده علیه یکی از قضات عالی مرخص کرد، همه‌ی ما بانفس‌های در سینه حبس، به او و قاضی میلت می‌نگریستیم. قاضی میلت پرسید:
-دوشیزه بل، این درسته که امروز صبح قبل از اومدن به دادگاه به شما سوقصد شده؟

کتی که دست باند پیچی شده اش را اندکی بالاتر می‌گرفت تا برای همه قابل رویت باشد گفت:
-بله جناب قاضی. گویا بعد از همه‌ی نامه‌های تهدید آمیزی که برای دست کشیدن از این پرونده دریافت کردم و اعتنا نکردم، یکی از اشخاص مربوطه تصمیم گرفته شخصاً دست به کار بشه. امروز صبح با صدای در زدن از خواب بیدار شدم. به طبقه‌ی پایین اومدم تا در رو باز کنم که متوجه شدم در قفله و چوبدستی‌ام رو هم طبقه‌ی بالا کنار تخت جا گذاشتم. همون لحظه که برگشتم تا چوبدستی ام رو بردارم، بسته‌ای بیرون در منفجر شد و در خونه رو از پاشنه درآورد و انداخت روی من! واقعاً باید بگم شانس آوردم که در قفل بود آقای قاضی وگرنه ممکن بود من الان پیش شما نبودم.

قاضی میلت با لحنی حاکی از توجه و همدردی به کتی گفت:
-دوشیزه بل، من به شما توصیه می‌کنم تا فردا که مهلت اعلام نتیجه نهایی دادگاهه، مثل سایر اعضای هیئت منصفه و شاهدین توسط یک مامور انتظامات وزارتخونه همراهی بشید.

در اینجا من ناخودآگاه از صندلی خودم در ردیف اول حاضرین بلند شدم و گفتم:
-جناب قاضی! من تقاضا دارم خودم شخصاً مسئولیت مراقبت از دوشیزه بل رو به عهده بگیرم.

ماموران و وابسته‌های باند فاسد و رشوه خوار قضات در تمام زیر لایه‌های وزارتخانه نفوذ کرده بودند. دیگر نمی‌شد به هیچ کس اعتماد کرد. نمی‌توانستم جان یکی از مهم‌ترین دادستان‌های وزارتخانه و عزیزترین دوستم را در دستان یک کارمند ناشناس بگذارم.
-دوشیزه جانسون شما کارآگاهید و نه مامور انتظامات. بهتر نیست این مأموریت رو به عهده‌ی یک مامور انتظامات بگذارید؟
- جناب قاضی، من در جریان روزمره‌ی حرفه‌ام با انواع و اقسام افراد بزهکار و موجودات خطرناک روبرو می‌شم، باور بفرمایید توانایی و مهارت لازم برای دفاع از خودم و دوشیزه بل رو دارم. ضمناً همونجور که فرمودید من کارآگاهم و می‌تونم خطر و سوءقصدهای احتمالی رو تشخیص بدم و خنثی کنم، بعید میدونم این کار به خوبی از عهده یک مامور انتظامات بر بیاد.
-جناب قاضی، من به آنجلینا اعتماد دارم.
-بسیار خب خانوم بل، باید اعتراف کنم با توجه به وضع کنونی به افراد معمتد بیشتر نیاز داریم. ولی خانم جانسون خوب گوش کن دخترم، مسئولیت خطیری رو داری می‌پذیری. ازت انتظار دارم که حتی یک لحظه هم از دوشیزه بل دور نشی، تمام مدل حداکثر توی فاصله‌ی یک متری‌اش باش. به علاوه همونطور که خودت پیشنهاد دادی، خوب چشم‌ها و گوش‌هات رو باز کن و از هر کس و هر چیز مشکوکی یادداشت بردار. خیلی مشتاقم که فردا در همین دادگاه عامل این سوءقصد رو هم شناسایی کرده باشیم.

در حالی که سعی می‌کردم لرزشم که ناشی از هیجان شدید بود را مخفی نگاه دارم، با مصمم ترین چهره‌ای که به صورت رنگ پریده ام می‌نشست از جایگاه حاضرین خارج شدم و کنار کتی ایستادم.
-به شما تضمین می‌دم که هرچه که در توانم هست انجام بدم.
-نتیجه دادگاه به فردا موکول و ختم دادگاه اعلام می‌شه.


۲
با کتی از راهروهای وزارتخونه به سمت توالتی که وزارتخانه را به مرکز لندن وصل می‌کرد در راه بودیم. در یکی از راهروها به سمت دفتر انتقالات پیچیدم.
-کجا میری؟ خروج که از این وره؟
- میریم یه ماشین از وزارتخونه به امانت بگیریم. این بی‌شرف‌هایی که داری می‌کشونیشون به دادگاه خیلی نفوذ دارن، ممکنه شبکه‌ی پرواز رو تحت نظر داشته باشن، نمیشه آپارات کرد.
- بیخیال آنجلا چقدر شلوغش می‌کنی! نکنه جدی جدی می‌خوای کل روز رو دنبال من بیای؟

از این حرف کتی حسابی عصبانی شدم.
-شنیدی که قاضی میلت چی گفت؟ تا فردا ظهر همه جا باهات میام. مثل اینکه تو هنوز خیلی جدی نگرفتی!
-من اونجا قبول کردم چون فکر می‌کردم تو رفیقمی و قرار نیست مثل یه محافظ وزارتخونه سایه به سایه دنبالم راه بیفتی، هیچ میدونی اینجوری به آدم حس تحت بازجویی قرار گرفتن و عدم اعتماد دست میده؟

گرمای سرخ شدن صورتم از شدت عصبانیت را حس می‌کردم.
-منظورت از بازجویی چیه؟ یه جور حرف می‌زنی انگار من جاسوس وزارتخونه‌ام! من هر کاری لازم باشه برای حفاظت تو تا فردا می‌کنم حالا چه خوشت بیاد و چه نیاد، و وقتی الان میگم که باید بریم و ماشین بگیریم تو چاره‌ای جز این نداری!

گونه‌های کتی گل انداخت و جویده جویده گفت:
-آخه من به دنیل لویز گفتم که امروز نهار رو با هم می‌خوریم. راستش خیلی راحت نیستم که بگم دوستم هم باهام میاد، آخه می‌دونی، یه جورایی مثل قرار ملاقات اوله...
- جدی جدی به خاطر همچین چیزی می‌خواستی جونت رو به خطر بندازی دختر؟ باهاش تماس بگیر و بگو که یه روز دیگه میری. اصلاً از کجا معلوم خود همین دنیل دستش با اونایی که میخوان سر به نیستت کنن تو یه کاسه نباشه؟
- لابد شوخی می‌کنی.هیچ کدوم از کارآگاه‌هایی که تو این پرونده به من کمک کردن به اندازه‌ی دنیل بر علیه قضات مدرک جمع نکردن و جون خودشون رو به خطر ننداختن، حتی خود تو آنجلا.

تصویر قیافه‌ی مصمم دنیل که چند ساعت قبل در جایگاه شهود از اطلاعاتی که به دست آورده بود صحبت می‌کرد در ذهنم نقش بست. با وجود احساس حسودی‌ که در دلم چنگ می‌انداخت باید اقرار می‌کردم که به نظر نمی‌آمد دنیل به هیچ وجه ارتباطی با مافیای وزارتخانه داشته باشد.
-خواهش می‌کنم آنجلا لوس نشو! من واقعاً از دنیل خوشم میاد و نمی‌خوام نهار امروز رو از دست بدم!
-خیله خوب باشه، ولی منم باهات میام. مزاحم ناهار رمانتیکتون هم نمی‌شم، ولی روی میز پشتی‌تون می‌شینم و تمام مدت ازت دور نمی‌شم. اگه لویز واقعاً یک کارآگاه نمونه‌ی وزارتخونه‌است، باید از وظیفه شناسی من ممنون هم باشه!


۳

پشت میز مجلل رستورانی که دنیل لویز انتخاب کرده بود نشسته بودم و دنبال ارزان ترین گزینه‌ها در منو می‌گشتم. کتی که در آخر ناگزیر شده بود من را با خودش بیاورد، به شدت معذب به نظر می‌آمد و گونه‌هایش از همیشه سرخ‌تر بودند. بلاخره سالادی را انتخاب کردم اما وقتی پیش‌خدمت با یک لیوان نوشیدنی عسلی به همراه سالاد برگشت تعجب کردم.
-خانوم و آقای میز روبروی شما این لیوان نوشیدنی رو برای شما سفارش دادن. گفتن به آرامش اعصابتون کمک می‌کنه.

چشمم به صورت ملتمسانه‌ی کتی افتاد. دوست نداشتم چیزی را از دنیل لویدز قبول کنم، اما شاید کتی حق داشت، خیلی مضطرب و نگران بودم و نوشیدنی عسلی می‌توانست مثمر ثمر باشد. به هر حال خودم هم می‌دانستم خیلی بیشتر از یک نوشیدنی عسلی لازم دارم تا اختیار خودم را کامل از دست بدهم. این بود که قبول کردم و به آرامی مشغول به نوشیدن جرعه‌های کوچک از لیوانم شدم. خیلی زود گرم در افکار خودم شدم. تصاویر دادگاه امروز از جلوی چشمم رژه می‌رفت. گرمای نوشیدنی در وجودم پخش می‌شد و خاطرات آنروزم را رنگ می‌زد. از پشت تصاویر سرگردان در ذهنم، دنیل را دیدم که میز را ترک می‌کرد. لابد به دستشویی می‌رفت. چند دقیقه‌ی بعد کتی هم از روی میز بلند شد. من هنوز در افکارم غوطه می‌زدم. با خودم فکر کردم که نوشیدنی عسلی از چیزی که انتظارش را داشتم قوی تر بود. احساس گیجی می‌کردم. جوری که تقریباً از ماموریتم غافل شده بودم...

ناگهان متوجه شدم. من گیج شده بودم و اجازه داده بودم تا کتی از جلوی چشمانم دور شود! عرق سردی بر بدنم نشست. این بی حواسی بر اثر فقط یک لیوان نوشیدنی نبود، به من معجون خورانده بودند! دستم را در جیب ردایم کردم و شیشه‌ی معجون بیزواری که همیشه بعنوان پادزهر برای روز مبادا همراه داشتم را بیرون کشیدم. در حالی که به شدت تلاش می‌کردم تا در اثر گیجی حتی یک قطره از معجون روی زمین نریزد، تمام شیشه را سر کشیدم. کامل به خودم آمدم. سراسیمه از سر میز بلند شدم و به سمت دستشویی‌ها دویدم. هرکس که معجون گیجی را به خورد من داده بود، می‌خواست توجه من از کتی پرت شود. در دل به دنیل لویز لعنت می‌فرستادم. حس بدی به اینکه میز را تقریباً همزمان با کتی ترک کرده بود داشتم. از تصور اینکه چوبدستی‌اش را به سمت کتی گرفته بود وحشت کردم و به سرعتم افزودم. دستشویی‌ها در راهروی طبقه‌ی پایین بودند. سمت چپ دستشویی‌های مردانه بود و سمت راست زنانه. به سمت راست پیچیدم، در این لحظه دنیل برایم ذره‌ای اهمیت نداشت. همه‌ی چراغ‌های طبقه پایین خاموش بودند. آب زیادی همه‌جا ریخته بود و زمین لیز بود. چوبدستی‌ام را که به حالت آماده باش بالا نگه داشته بودم تکان دادم:
-لوموس!
در زیر نور چوبدستی‌ام، بدترین کابوسم به حقیقت تبدیل شد. آب زیادی که در نگاه اول همه جا ریخته بود، در حقیقت خون بود و پیکر کتی با چشم‌های بسته در گوشه دیوار نشسته بود. به سمتش دویدم و شانه‌های لاغرش را در دستانم گرفتم:
-کتی! عزیز دل من!

در کمال تعجبم چشم‌هایش را به آرامی باز کرد.
-چی شده آنجلا؟ من اینجا چی‌کار می‌کنم؟

همانطور متعجب رد خون روی زمین را دنبال کردم. چیزی که لحظه‌ی بعد دیدم تمام وجودم را لرزاند و منجمد کرد. آنطرف تر دیوار، پیکر دنیل که به طرز وحشیانه‌ای دریده شده بود روی زمین افتاده بود. همه‌ی آن خون‌ها از زخم‌های عمیقی که به نظر می‌آمد نتیجه‌ی چندین طلسم سکتوم سمپرا باشند سرازیر شده بود. کتی رد نگاه من را دنبال کرد و با دیدن دنیل به طرز غیر ارادی شروع به فریاد کشیدن کرد.

-هیس کتی محض رضای مرلین آروم باش! نباید کسی خبر بشه. ما هنوز نمی‌دونیم کسی که این کار رو کرده کجاست.

تمام حواس پنج‌گانه ام به لطف پادزهر بیزوار بیدار شده و به شدت هشیار شده بودم. چیز خطرناکی آن بیرون وجود داشت و من ماموریت داشتم از کتی در مقابلش محافظت کنم.
-می‌تونی روی پاهات واستی؟ ما باید همین الآن قبل از رسیدن مامورین وزارتخونه از اینجا بزنیم بیرون. هر کس که این کار رو کرده ممکنه در لباس مامور وزارتخونه برگرده.
-یعنی می‌گی تنهاش بذاریم؟

نگاه غریبی به جنازه‌ی شرحه شرحه شده‌ی لویز انداختم.
کاری از دست ما براش بر نمیاد کتی، همین الآن پاشو!

دست کتی را گرفتم و دختر شوک زده را با خودم از رستوران بیرون کشیدم. متوجه نگاه‌های بهت زده به چهر‌های خیس و رداهای در خون خیسیده‌مان بودم. نشان وزارتخانه‌ام را به مدیر رستوران نشان دادم و از او خواستم تا سریعا با اداره کارآگاهان تماس بگیرد. سپس قبل از آنکه کسی بخواهد مانع ما شود، کتی را به داخل ماشینی که از وزارتخانه به امانت گرفته بودم هل دادم و سریعاً از محل دور شدیم.


۴
حق حق های کتی تا چند دقیقه ادامه داشت. وقتی کمی آرام تر شد به من گفت که هیچ چیز از لحظه‌ی ترک میز به بعد به یاد ندارد. گویا کسی طلسم فراموشی روی او اجرا کرده باشد.

-لعنت به من کتی! حتماً وقتی خیلی حواسم به شما بوده کسی توی لیوان نوشیدنیم معجون گیجی ریخته. خیلی راحت میشه یه بطری کوچیک معجون رو توی هوا به پرواز درآورد و توی نوشیدنی کسی ریخت. حتمالاً بعداً همون فرد تو رو تا دست‌شویی ها دنبال کرده، ولی قبل از اینکه بخواد بهت حمله کنه توسط دنیل غافلگیر می‌شه و عوضش به اون حمله می‌کنه. ولی با اینکه من فوق‌العاده از این بابت خوشحالم، باید اقرار کنم که عجیبه که بعدش به جای حمله به تو، حافظه ‌ات رو پاک کرده...
-من فکر کنم که می‌دونم چرا آنجلا. هر کی که پشت این قضیه است به دنبال کشتن من نیست، به دنبال ترسوندن من و انتقام از منه. ماجرای حمله‌ی امروز صبح رو یادته؟ وقتی توی دادگاه گفتم که در قفل شده جونم رو نجات داد.
- آره واقعاً شانس آوردی که در رو قفل کردی!
نکته همینجاست آنجلا، من یادم نمیاد در خونه رو قفل کرده باشم! کس دیگه‌ای این کار رو کرد!

برای چند دقیقه ساکت شدم و حسابی به فکر فرو رفتم. چیز پیچیده‌ای در این پرونده بود که هرگز با مشابهش در طول زندگی حرفه‌ایم به عنوان کارآگاه مواجه نشده بودم. از پنجره‌ی ماشین ازدحام جمعیت ملبس به لباس‌های ترسناک برای جشن شب هالووین به چشم می‌خورد. دختر‌هایی در لباس گربه و پسرهایی با نقاب‌های ترسناک، کودکانی سطل به دست و کدوهای تو خالی شده در همه‌جا به چشم می‌خورد. کتی سکوت را شکست:
- کجا می‌ریم آنجلا؟
- پناهگاه. مالی از هفته‌ی پیش من رو برای مهمونی هالووین دعوت کرده بود. مطمئنم که خوشحال میشه که تو رو هم ببینه. غریزه‌ام بهم میگه که اگه توی جمع باشیم و تنها نمونیم بهتره.


۵
ماشین را بیرون از محوطه‌ی پناهگاه پارک کردیم و از میان بوته‌های بلندی که مالی به مناسبت هالویین به شکل هزارتو درآورده بود و با خفاش‌های زنده تزیین کرده بود گذشتیم تا به در پناهگاه رسیدیم. همانطور که انتظار داشتم مالی به گرمی از ما استقبال کرد، هرچند که اندک نشانه‌های دلخوری از اینکه لباس مخصوص شب هالووین بر تن نداریم در چهره‌اش مشهود بود.

خود مالی و آرتور لباس سرخپوستان آمریکا را به تن داشتند. بیل ویزلی لباسی شبیه یک اژدها به تن داشت. نویل لانگ باتم لباس اجنه‌ی شورشی و لی جردن لباس یک زندانی آزکابان را به تن داشت. جرج زره آهنی یک شوالیه را پوشیده بود. با دیدن من گل از گلش شکفت و از پشت میز آشپزخانه دستی تکان داد. تنها غریبه‌ی جمع مرد کوتاه قدی با کت فراک و ماسک نیم چهره بود که مالی او را مارک، از دوستان آرتور معرفی کرد. من هرگز او را در وزارتخانه ندیده بودم، ناخودآگاه کنجکاو شدم که آرتور مارک را از کجا می‌شناسد؟ تمام شب را به بازی کردن و خوردن غذاهای خوشمزه‌ای که مالی تدارک دیده بود صرف کردیم. بلاخره هنگامی که ساعت از نیمه شب گذشت، مالی با صدای بلند اعلام کرد:
-خوب دیگه وقت خوابه. بیل عزیزم، برو توی اتاق خودت. مارک تو میتونی با جرج توی اتاقش بخوابی، تخت فرد خیلی راحته. نویل اگه سختت نمیشه برو زیر شیرونی توی اتاق رون، لی، تو می‌تونی بری توی اتاق پرسی که از همه بزرگتره. آنجلینا بره توی اتاق بیل و کتی عزیزم تو هم میتونی توی اتاق جینی بخوابی.

طوری که هیچ شک و شبهه‌ای را بر انگیزانم، به مالی نزدیک شدم و به آرامی به او توضیح دادم که ترجیح می‌دهم امشب با کتی در یک اتاق بخوابم. به او توضیح دادم که دستور دارم از یک متری کتی دور تر نشوم. همانطور که انتظار داشتم کاملاً متوجه اهمیت موضوع شد و بدون پرسیدن سوال بیشتر، گفت:
-خوب تنها اتاق دونفره‌ای که به جز اتاق من و آرتور داریم، اتاق فرد و جرجه. ولی ناراحت نباش عزیز دلم، مطمئنم که جرج ناراحت نمیشه امشب رو توی اتاق بیل بخوابه. شما برید توی اتاق دوقلوها و من ترتیب همه چیز رو میدم.

حس غریبی بود. در تختی خوابیده بودم که شاید متعلق به فرد بود. با خجالت متوجه شدم که نمی‌دانستم کدام تخت مال فرد و کدام مال جرج است. کتی که هنوز تا حد زیادی شوک زده بود، با کمک معجون آرام بخش خانگی مالی به خواب عمیقی فرو رفته بود. من اما غرق در اندک خاطراتی بودم که از فرد داشتم. چه غریب بود این فکر که چقدر امشب متفاوت می‌شد اگر فرد هنوز زنده بود. نگاهم خیره به ماه کامل بود که از پنجره خودنمایی می‌کرد. ناگهان شمایل یک شوالیه زره پوش معلق در هوا در چهارچوب پنجره پیدا شد. تقریباً جیغ بی‌صدایی کشیدم قیل از اینکه به خاطر بیاورم این جرج در لباس مبدل هالویین است. به طرف پنجره رفتم و آنرا باز کردم. در حالی که نگران بیدار شدن کتی بودم پچ پچ کنان گفتم:
- چی‌کار داری می‌کنی؟ چطوری بدون جارو پرواز می‌کنی؟

دستش رو جلویم گرفت و مشتش را باز کرد. چند تکه پاستیل رنگی در کف دستش داشت.
-یکی بردار!

با توجه به تجربیاتی که از شیرینی‌های دوقلوهای ویزلی داشتم، با تردید یکی از پاستیل‌ها را برداشتم و با بدگمانی اندکی جویدم. ناگهان احساس کردم کف پاهایم از کف پوش اتاق جدا می‌شود. از شدت هیجان پاستیل را قورت دادم. جرج دستانم را گرفت و من را از پنجره بیرون کشید.
- میخواستیم اسمش رو بذاریم پاستیل پرواز برادران ویزلی. نظرت چیه؟

به حیاط پناهگاه در زیر پایم نگاه انداختم. پرواز همیشه حس معرکه‌ای به من می‌داد، ولی این... از معرکه هم بهتر بود!
-خودم صد بسته‌اش رو ازت می‌خرم!
-می‌دونستم خوشت میاد. بیا یکی دیگه بجو تا اثرش تموم نشده و نیافتادی روی زمین. بیا بشینیم روی پشت بوم و چند دقیقه اختلاط کنیم.

با نگرانی نگاهی به کتی که در خواب بود انداختم. نباید تنهایش می‌گذاشتم، ولی آنقدر همه جا ساکت بود که صدای هر حرکتی را می‌شد از لای پنجره‌ی باز شنید. به علاوه پشت بام خیلی هم از اتاق فرد و جرج فاصله نداشت. با اکراه قبول کردم و جرج شمشیرش را برایم تکان داد.

- انصافاً این لباس مسخره از کجا به ذهنت رسید؟
-دوسش نداری؟ لباس مبدل اون یارو تابلو دیوانهه توی هاگوارتزه، کادوگان. یادته سال پنجم سیریوس رو راه داد به تالار خصوصی؟ خودت این روزا چیکار می‌کنی آنجلینا؟

گویا بار سنگین همه‌ی وقایع آن روز ناگهان روی سینه‌ام سنگینی شدیدی کرد. بی‌اختیار همه‌چیز را برایش تعریف کردم. وقتی صحبت‌هایم تمام شد، به شدت به فکر فرو رفته بود.
-خیلی عجیبه آنجلینا. من کمکت می‌کنم تا با هم عامل این حمله‌ها رو پیدا کنیم. فردا میرم کتابخونه هاگزمید.

نخواستم به او یادآوری کنم که من یک کارآگاه رده یک وزارتخانه هستم و او یک فروشنده‌ی مغازه‌‌ی شوخی. چیزی در حمایتش، در یک تیم خواندن ما، در نگرانی‌اش وجود داشت که دوست داشتم. با عذاب وجدان به خاطر آوردم که دوست داشتم چون اگر فرد اینجا بود همین را می‌گفت. نگاهم در چشمان مصممش خیره شد و ناگهان چیزی در دلم جوشید. با ترس متوجه شدم که شاید متوجه نگاهم شده زیرا که با نگاه مشابهی جوابم را می‌داد. با دستپاچگی گفتم:
-من دیگه باید بخوابم جرج. نمی‌تونم کتی رو بیشتر از این تنها بذارم.

این را گفتم و با نگرانی به اتاق برگشتم. با دیدن کتی که صحیح و سالم در خواب بود و قفسه سینه اش با هر نفس تکان می‌خورد نفس راحتی کشیدم. با خود فکر کردم که همه چیز به خیر گذشت و تصمیم درستی بود که آن شب را در پناهگاه به سر ببریم. اشتباه می‌کردم. در همان دقایق، مارک، دوست آرتور، با آواداکدورایی به آرامی کشته شد. جسدش را صبح در اتاق جینی پیدا کردیم.


۶
من باز هم قبل از سر رسیدن ماموران وزارتخانه کتی را با خودم سوار ماشین کردم و این بار به مقصد خانه خودم تخت گاز راندم. کتی به طرز وحشتناکی شوک زده بود و گریه‌اش یک لحظه بند نمی‌آمد. مداوم زیر لب می‌گفت که دنیل و این مرد بی‌نوا به خاطر او به قتل رسیده‌اند. برای آرام کردنش گفتم:
-بی‌خیال کتی‌. شاید مرگ این. یارو هیچ ربطی به پرونده‌ی تو نداشته باشه. ما که نمی‌شناختیمش. شاید خودش توی ماجرای خطرناکی بوده و برای اون به قتل رسیده.
-چطور متوجه نشدی آنجلا! طرف توی اتاق جینی خوابیده بود. قبل از اینکه تو بری به مالی بگی که ما پیش هم بخوابیم، مالی بلند بلند به همه گفت که من توی اتاق جینی می‌خوابم!

موهای دستم راست شد. راست می‌گفت!


۷
وقتی به خانه من رسیدیم، کتی به اتاق مطالعه رفت و در را بست.
-خواهش می‌کنم آنجلا. لازم دارم که تنها باشم. همینجا توی اتاق بغلی بمون. فاصله‌مون از بین دیوار از یک متر بیشتر نیست.

غرولندی کردم و روی کاناپه‌ی اتاق کناری ولو شدم. شاید من را مقصر می‌دانست که جلوی این قتل‌ها را نگرفتم! فقط چند ساعت تا دادگاه باقی مانده بود. فقط چند ساعت دیگر از این بیست و چهار ساعت نکبتی. خستگی این مدت داشت به من مستولی می‌شد. همانطور که در کاناپه فرو می‌رفتم، پلکانم را روی هم آمد. قبل از کامل بسته شدن چشمانم، رسیدن جغدی را از پنجره دیدم. اما خسته تر از آن بودم که تکانی بخورم. با خودم گفتم فقط چند دقیقه چرت می‌زنم. صدای هق هق کتی هنوز از اتاق مجاور می‌آمد...

بعد از مدت زمانی که نمی‌دانم چند دقیقه بود یا چند ساعت، پریدم. به سمت میز رفتم و نامه‌ای که جغد آورده بود را باز کردم. برگ کاغذی بود که با شلختگی از یک دفتر کنده شده بود. دستخط جرج را تشخیص دادم:
نقل قول:
-فکر کنم جواب سوالاتت رو پیدا کردم. متاسفم آنجلینا، خبر خوبی نیست. احتمالاً خیلی با چیزی که فکر می‌کنی تفاوت داره. سریعاً به کتابخونه هاگزمید بیا! قسمت موجودات نفرین شده.


کتی را صدا زدم و به او گفتم که باید سریعاً قبل از دادگاه به هاگزمید برویم.


۸
تمام مدت راه به شدت عصبی و نگران بودم و چندبار نزدیک بود مردم را اشتباهی زیر بگیرم. اگر کتی در مورد قتل آن روز صبح درست می‌گفت، یکی از افراد حاضر در پناهگاه که حرف مالی را شنیده بودند قاتل بودند. اما تصورش هم وحشتناک بود. به جز خود مقتول بی‌نوا، سایر افراد محفلی‌های معتمد من بودند. از بین آنها فقط مالی می‌دانست که کتی در اتاق جینی نیست. اما نه، خود جرج هم می‌دانست اما این الزاماً او را مبرا نمی‌کرد. آیا امکان داشت جرج به نحوی پشت ماجرا باشد و الآن در حال کشیدن ما به دامی از پیش طراحی شده باشد؟ تصورش هم خون را در رگانم بند می‌آورد، ولی این ماجرا مرا به نزدیکترین دوستانم هم بد گمان کرده بود.

در کتابخانه هاگزمید مجبور به نشان دادن نشان وزارتخانه ‌ام شدم تا اجازه ورود به بخش موجودات نفرین شده را به دست بیاورم. وقتی به کتابدار آنجا گفتم که دوستم در آن بخش منتظر ماست، با تعجب به من نگاه کرد و گفت که لابد اشتباه می‌کنم چرا که امروز کسی را به بخش موجودات نفرین شده‌ی کتابخانه راه نداده است. زیاد مایه‌ی تعجبم نبود که جرج خودش را با دوز و کلکی قایمکی به آن قسمت کتابخانه رسانده باشد، این بود که حس نگرانی‌ام بیدار نشد. نمی‌دانستم صحنه‌ای که قرار است ببینم تا پایان عمرم من را تسخیر خواهد کرد، هرچند که چیز زیادی هم از عمرم باقی نمانده بود. کتابدار ما را تا جلوی در قسمت موجودات نفرین شده مشایعت کرد و بعد به میز کارش در جلوی کتابخانه برگشت. من غافل از همه جا جلوی کتی راه افتادم و از قفسه‌های کتاب گذشتم. کمی آنطرف‌تر جلوی رویم بزرگترین وحشت زندگی‌ام، که از دست دادن یکی دیگر از دوستانم بود، جامه‌ی حقیقت پوشیده بود...

روی میز مطالعه‌ی وسط اتاق، درمیان دریایی از خون، جسد بی سر پسر جوانی خم شده روی یک کتاب نیمه‌ باز افتاده بود. آنطرف‌تر روی زمین کله‌ی جدا شده‌ای غرق در خون و موهای ژولیده‌ی قرمز به چشم میخورد. می‌خواستم جیغ بزنم، می‌خواستم هوار بکشم و مویه و زاری کنم، اما انگار نیرویی ماورای طبیعی بدن خسته‌ام را به زور روی دو پا محکم نگه می‌داشت و تکه‌های از هم گسسته‌ی جانم را به هم میفشرد تا هشیار بمانم و عقلم را از دست ندهم.
-کتی جلو نیا!
-چی‌ شده آنجلا؟
-بهت میگم جلو نیا! همین الآن برگرد و به کتابدار بگو سریعاً با وزارتخونه تماس بگیره و درخواست اعزام کارآگاه درجه یک کنه!

کتی که گویا متوجه شدت ماجرا شده بود، بی هیچ کلام دیگری برگشت و صدای قدم‌های سراسیمه‌اش در راهرو طنین انداز شد. با همه‌ی حمله‌های عصبی و گریه‌هایی که از دیروز داشت، نمی‌خواستم به هیچ وجه جسد جرج را ببیند. می‌دانستم تا آمدن مامورین وزارتخانه فقط چند دقیقه مهلت دارم. درحالی که از درون مثل بیدی در طوفان می‌لرزیدم، به طرف میز جلو رفتم. روی کتابی که جنازه‌ی جرج روی آن افتاده بود خم شدم. کتاب "موجودات و شیاطین اساطیری" نام داشت و درست در جایی که نیمه باز افتاده بود یک صفحه کم داشت. صفحه‌ای که جرج مشغول مطالعه بود با عجله و بی‌دقتی بریده شده بود و رد کاغذ خرده‌هایش هنوز در عطف کتاب به چشم می‌خورد. درحالی که جلوی لرزش بی‌وقفه‌ی دستانم را می‌گرفتم، جیب‌هایش را گشتم، اما تنها چیزی که پیدا کردم یک بسته از پاستیل‌های پرواز (لابد به کمک همین‌ها خودش را به این بخش کتابخانه رسانده بود) و یک قطعه عکس بود. با دیدن عکس دلم هری ریخت! عکس خودم در لباس کاپیتانی کوییدیچ گریفندور بود که از بلاجری جاخالی می‌دادم. بلاخره اشک بی صدایی بغضم را شکست و زیر لب با صدایی لرزان گفتم:
-تا آخر همین امروز انتقامت رو می‌گیرم!

تلاش کردم تا هر چه زودتر به خودم مسلط شوم. اشکهایم را پاک کردم و سراسیمه به دنبال کتی رفتم تا قبل از رسیدن مامورین وزارتخانه آنجا را ترک کنیم. بعد از همه‌ی این قتل‌ها امکان نداشت که بگذارم کتی آخرین جلسه‌ی محاکمه را از دست بدهد. باید به سزای اعمالشان می‌رسیدند!


۹
پشت در دستشویی وزارتخانه منتظر کتی ایستاده بودم و به صورت رنگ پریده‌ی خودم در آینه نگاه می‌کردم. یک ساعتی زودتر رسیده بودیم و باید منتظر شروع دادگاه می‌ماندیم. اول به دفتر کتی رفته بودیم تا لباس مخصوص دادستانی‌اش را بپوشد و کلاه‌گیس سفید پیچ دارش را بگذارد، بعد در کافه تریا قهوه‌ای خورده بودیم و حالا دیگر تقریباً وقت دادگاه رسیده بود.

-آنجلا نمی‌تونی یک متر اونور تر از جلوی در واستی؟ آدم معذب میشه!
-کتی من دیگه تو رو تا وقتی که دادگاه شروع بشه یک لحظه هم تنها نمیذارم! فکر کن من اینجا نیستم.

به واقع هم انقدر ذهنم درگیر بود که چیزی از دنیای اطرافم نمی‌فهمیدم. مغزم مثل یک ساعت به سرعت کار می‌کرد و سعی داشت با کنار هم چیدن قطعات پازل، شخص مشکوک ماجرا را پیدا کند. باید یک جایی یک سر نخی می‌بود، یک رد پایی، یک اشتباه از کسی... اما تنها سرنخی که به ذهنم می‌آمد در یک نسخه‌ی دیگر کتاب "موجودات و شیاطین اساطیری" بود که به محض ورود به وزارتخانه، درخواست ارسالش را از قسمت ممنوعه‌ی کتابخانه‌ی هاگوارتز فرستاده بودم.

شاید آن صفحه‌ی کنده شده از کتاب، کمکی به حل معما می‌کرد، اما باید اقرار می‌کردم که یک جای کار می‌لنگید. به دست آوردن صفحه‌ی مفقوده از کتاب کار خیلی سختی به نظر نمی‌آمد. حتی اگر نسخه‌ی هاگوارتز هم مخدوش می‌شد، ده‌ها نسخه‌ی دیگر از این کتاب وجود داشت و من بلاخره یکی را به دست می‌آوردم. چرا قاتل باید آن صفحه از کتاب را پاره می‌کرد؟ آیا با این کار بیشتر توجه را به مطلب آن صفحه بر نمی‌انگیخت؟ چرا به جای آن خیلی ساده کتاب را نبست و آنرا ما بین صدها کتاب دیگر در قفسه نگذاشت؟ اینگونه من هرگز نمی‌فهمیدم که جرج چه کتابی می‌خواندهو به چه رازی پی برده است. چه معنایی پشت کاغذ پاره شده از کتاب وجود داشت که من نمیفهمیدم؟ پاره کردن کتاب چه معنی داشت؟

ناگهان عرق سردی بر پشتم نشست. ولی اگر این قاتل نبود که صفحه‌ی مورد نظر جرج را پاره کرده بود چه؟ یعنی ممکن بود خود جرج آن کاغذ را بریده باشد تا مطمئن شود اگر اتفاقی برایش افتاد، آن کاغذ سالم به دست من می‌رسد؟ با عجله جیب‌هایم را گشتم. نامه‌ای که صبح از جرج گرفته بودم هنوز در جیبم بود. نگاهی به گوشه‌ی با عجله بریده شده‌اش انداختم، کاغذ را بالا گرفتم و با چوبدستی‌ام به آن ضربه زدم:
-ریویلیو!

دستخط جرج اندک اندک محو شد و به جای آن، کلماتی از کتاب نقش بست:
نقل قول:

فانتوم
فانتوم یک شیطان اساطیری است که از خود جسم مستقل ندارد. این موجود به روح قربانی خود می‌چسبد و او را وادار به انجام اعمال پلید و شیطانی می‌کند. در موارد متعددی گزارش شده که جادوگر و یا ساحره‌ی قربانی، آگاهی و خاطره‌ای از انجام اعمال شوم ندارد و در لحظاتی که در تسخیر فانتوم نیست، کاملاً عادی رفتار می‌کند.
در حال حاضر هنوز درمانی برای رهایی روح به تسخیر فانتوم درآمده وجود ندارد و پروتکل فعلی وزارتخانه، بوسه‌ی دیوانه ساز را تنها راهکرد مقابل فرد تحت کنترل فانتوم می‌داند...

حالم بعد از خواندن آن برگ کتاب خارج از توصیف است. تکه گم شده‌ی پازل را پیدا کرده بودم و کلاف سر در گم این قتل‌ها داشت برایم باز می‌شد. همه‌اش تقصیر من بود، اگر من به وظیفه‌ای که قاضی میلت به من محول کرده بود درست عمل کرده بودم و کتی را یک لحظه تنها نمی‌گذاشتم، شاید هیچ کدام از این‌ها اتفاق نمی‌افتاد. هر بار که حمله‌ای رخ داد، کتی تنها بود! صبح دیروز که به خودش سوءقصد شد، هیچ کس دیگر به جز خودش آن حوالی نبود تا بگوید که دقیقاً چه اتفاقی افتاد، می‌توانست یک انفجار خود ترتیب داده باشد! وقتی دنیل لوییز به قتل رسید، کتی و دنیل با هم در زیزمین تنها بودند! او بعداً به من گفت که چیزی را به خاطر نمی‌آورد، گفت که فکر می‌کند تحت طلسم فراموشی قرار گرفته است! آن شب در پناهگاه من باید تمام مدت پیشش می‌ماندم، اما در چند دقیقه‌ای که با جرج روی پشت بوم بودم، فرصت کافی برای رفتن به اتاق جینی و برگشتن به رختخواب بود. من فکر می‌کردم که از آن فاصله همه‌ی صداها را می‌شنوم، اما آیا به راستی می‌شنیدم؟ آن هم وقتی گرم صحبت با جرج بودم؟ امروز صبح من و کتی در دو اتاق مختلف بودیم. صدایش را از اتاق مجاور می‌شنیدم، اما برای چند دقیقه خوابم برد! در همین چند دقیقه نامه‌ی جرج روی میز بود، چند دقیقه کافی بود تا کسی نامه را بخواند، به کتابخانه آپارات کند، جرج را بکشد و برگردد...

-چرا شبیه جن زده‌ها شدی آنجلا؟

کتی از دستشویی بیرون آمده بود و با تعجب به من نگاه می‌کرد. باید قیافه‌ام خیلی متعجب و بهت زده می‌بود چون قیافه‌ی کتی خیلی نگران به نظر می‌رسید.
-کتی، برو به دادگاه. من باید چیزی رو بردارم...
-فکر کردم میخواستی تا شروع دادگاه من رو تنها نذاری!
-دیگه مهم نیست. حالا دیگه میدونم قاتلی که دنبالشیم ربطی به پرونده‌ی فساد وزارتخونه نداره. تو برو دادگاه من بعد از دادگاه میبینمت! یه کار خیلی خیلی مهم دارم.
-مطمئنی حالت خوبه؟ رنگت خیلی پریده، چیزی فهمیدی؟
-دنبال من نیا کتی، بعد از دادگاه با هم صحبت می‌کنیم، حالا برو که به دادگاه برسی!

این را گفتم، سراسیمه از دستشویی خارج شدم و به سمت دفتر هری پاتر به راه افتادم. همانطور که حدس می‌زدم بخت با من یار بود و دفتر هری خالی بود. هری هم به عنوان رئیس دایره کارآگاهان، مانند بقیه کارآگاهان برای شنیدن نتیجه‌ی دادگاه به دخمه‌ها رفته بود. به سمت گاوصندوق مخفی پشت میزش رفتم. به عنوان یکی از کارآگاهان نخبه‌ی وزارت، من از معدود کسانی بودم که رمز گاوصندوق را در اختیار داشت. در گاوصندوق را باز کردم و آخرین زمان برگردانی که سالم مانده بود را برداشتم. می‌دانستم برای این کارم اخراج می‌شوم اما باکم نبود، کاری که قرار بود بعد از این انجام بدهم یحتمل برایم چند سال آزکابان می‌خرید! اخراج پیشکشم. زمان برگردان را به اندازه‌ای که برای صبح دیروز کافی بود چرخاندم و به سمت خانه‌ی کتی آپارات کردم.


۱۰
بی سر و صدا روی نوک پا به در خانه نزدیک شدم. اگر کتی در اظهاراتش حقیقت را می‌گفت، اکنون می‌بایست خواب می‌بود. قبل از اینکه الوهومورایی روانه‌‌ی در کنم، اول دستگیره را چرخاندم. در کمال تعجبم باز شد! در قفل نبود! به آرامی به داخل اتاق نشیمن خزیدم و پشت کاناپه‌ی بزرگی قایم شدم. از پشت مخفیگاهم دید نسبتاً خوبی به در ورودی داشتم. حالا باید فقط صبر می‌کردم تا شاهد وقایع بعدی باشم. تا به چشم خودم نمی‌دیدم، نمی‌توانستم عزیزترین دوستم را با دست‌های خودم بکشم. آخر این نقشه‌ام بود، این که کتی را با دستان خودم به قتل برسانم! احساس می‌کردم که این را به کتی مدیونم، نمی‌توانستم بگذارم همه از اعمال وحشتناکش با خبر شوند و سرنوشتش بوسه‌ی دیوانه ساز شود...

حدود ساعتی که طبق اظهارات کتی سوءقصد رخ داده بود، ازپنجره‌ی کنار در به صورت نصفه و نیمه هییکل شنل پوشی را دیدم که به در نزدیک شد، خم شد و انگار بسته ای را جلوی در گذاشت. در زد و بعد به آرامی دور شد...

پس تا اینجای کار را کتی راست می‌گفت. واقعاً کسی مواد منفجره را به در خانه‌اش آورده بود. اما باز هم ممکن بود که بسته از طرف خودش فرستاده شده باشد. شاید آن شخص شنل پوش فقط پستچی بود که مرسوله‌ای را طبق قرار می‌رساند و از محتویاتش خبر نداشت. منتظر ایستادم. صدای پای کتی از طبقه‌ی بالا به گوش رسید. صدای پا روی پله‌ها نزدیک و نزدیک تر شد. از پله ها پایین آمد و قبل از رفتن به طرف در، به سمت رخت‌آویز کنار اتاق رفت تا ژاکتی روی پیرهن خوابش بپوشد. باز هم کتی راست گفته بود، چوبدستی‌اش همراهش نبود و در هم همچنان قفل نبود! اگر همه‌چیز طبق گفته‌ی کتی درست بود، کسی باید همین الآن در را قفل می‌کرد! با خودم گفتم هر کسی که هستی عجله کن! کتی ژاکتش را پوشیده بود و داشت به سمت در بر‌میگشت که ناگهان دوگالیونی‌ام افتاد! کسی که در را قفل کرده بود، مسافری از آینده، خود من بودم! معطل نکردم و چوبدستی‌ام را به سمت در گرفته و زیر لب گفتم:
-کولوپورتوس!

کتی سعی کرد تا در را باز کند اما با در قفل شده مواجه شد. در حالی که آثار تعجب در چهره‌اش پیدا بود به سمت اتاق برگشت و در همان لحظه بمب منفجر شد! در خانه از جا کنده شد و روی کتی افتاد. من که پشت کاناپه سنگر گرفته بودم آسیبی ندیدم. از مخفیگاهم بیرون آمدم و به سمت در رفتم. شکم اشتباه بود، کتی قربانی یک حمله‌ی خطرناک بود و من، آنجلینا جانسون کارآگاه نخبه وزارتخانه، گذاشته بودم عاملش به آسانی از چنگم در برود. کتی انگار از حال رفته بود. وقتم را برای چک کردنش هدر ندادم، میدانستم به جز یک شکستگی دست، آسیب جدی دیگری ندیده است. جانش را با قفل کردن در نجات داده بودم و حالا در خیابان دنبال شخص شنل پوشی که بسته را آورده بود می‌گشتم تا قاتل حقیقی را پیدا کنم!


۱۱
با چشمانی از همیشه بازتر با عجله در امتداد خیابان به سمتی که شخص شنل پوش ناپدید شده بود دویدم. کتی در یک محله‌ی مشنگی زندگی می‌کرد و به احتمال زیاد آن شخص، هر که که بود، قبل از رسیدن به یک گوشه‌ی خلوت خیابان، جلوی چشم مشنگ‌ها آپارات نمی‌کرد، چون هیچ گزارشی از شکستن قانون رازداری در آن روز به دستم نرسیده بود. اگر کمی خوش شانس بودم می‌توانستم پیدایش کنم، شنل بلندش او را از بین جمعیت مشخص می‌کرد. از عصبانیت، خستگی، دلهره و خشم می‌لرزیدم. در آن لحظه تمام دوره‌هایی که برای کارآگاهی دیده بودم برایم بی ارزش شده بود. دیگر مهم نبود که" وقتی در زمان سفر می‌کنید، نباید تغییری ایجاد کنید"، به محض اینکه پیدایش می‌کردم، می‌کشتمش! می‌کشتمش و جان همه را نجات می‌دادم. اگر کمی هم خوش شانس بودم، می‌توانستم جسدش را با موفقیت از بین ببرم و بی سر و صدا به زمان خودم برگردم. جایی که کتی دادگاه را علیه فاسدین وزارت می‌برد و جرج بعد از دادگاه منتظرم بود...

بلاخره چشمم بهش افتاد که در پانصد متری من به آرامی راه می‌رفت. کلاه شنلش را روی سرش کشیده بود و آستین‌های بلندش، کل دستانش را پوشانده بود. با اینکه چیزی از این غریبه نمی‌دیدم، اما چیزی در نحوه‌ی راه رفتنش به شدت آشنا بود. انگار همیشه راه رفتنش را دیده بودم و در عین حال، هیچوقت راه رفتنش را از این زاویه ندیده بودم. نمی‌توانست غریبه باشد. به آرامی می‌خرامید. قطعاً یک زن بود. فقط یک نفر بود هیچوقت راه رفتنش را از پشت ندیده بودم اما تک تک قدم‌هایش را می‌شناختم. یعنی ممکن بود؟

و آنگاه تمام قطعات پازلی که به خیال خودم کنار هم چیده بودم از هم پاشیده شد و با آرایشی دیگر کنار هم قرار گرفت. بدون آنکه آگاه باشم قطرات اشک روی گونه‌‌هایم شروع به غلتیدن کردند. معما حل شده بود. امروز صبح که به کتی حمله شد، من خواب بودم، یعنی فکر می‌کردم که خوابم! وقتی به دنیل لویز حمله شد، من به خیال خودم تحت تاثیر معجون گیجی بودم و چیز زیادی به خاطر نداشتم! اما آیا واقعاً مسموم شده بودم؟ آیا به دنیل حسودی نمی‌کردم؟ زمان حمله به مارک دوست آرتور هیچ‌وقت دقیق مشخص نشد، فقط می‌دانستیم در زمانی ما بین رفتن به رختخواب و شش صبح که مالی جسدش را پیدا کرد به قتل رسیده‌ است. ساعت قتلش می‌توانست بعد از خداحافظی با جرج و رفتن من به رخت خواب باشد! وقتی نامه‌ی جرج رسید، من به خیال خودم داشتم چرت می‌زدم! یک بار دیگر هم با خودم حساب کرده بودم که مدت زمان چرت زدن من می‌توانست برای خواندن یک نامه، آپارات کردن و کشتن جرج کافی باشد. آنقدر در این دو روز متعجب و وحشت زده شده بودم که دیگر هیچ چیز نمی‌توانست حالم را از آن بدتر کند. احساس لمس بودن می‌کردم. فقط می‌دانستم که چه کاری باید انجام شود! قدم‌هایم را تند تر کردم و فریاد زدم:
-آنجلینا!

پیکره‌ی سیاه‌پوش به آرامی برگشت، یا شاید باید بگویم برگشتم؟ صورت خندانم با برقی که در چشمان کودکان بازیگوش بعد از انجام خرابکاری می‌نشیند به سمت صدایم برگشت. قبل از آنکه مهلت حرکت دیگری به پیکره‌ی مقابلم بدهم، چوبدستی‌ام را بالا آوردم و قبل از آنکه تردید به من مستولی شود، فریاد کشیدم:
-آوراکداورا!

جسم شنل پوش مثل یک تنه‌ی خشک شده‌ی درخت روی زمین افتاد. احتمالاً در کثری از ثانیه بود، اما برای من مثل یک دقیقه‌ی کامل طول کشید. تازه متوجه اشک‌هایم شدم که صورتم را کامل خیس کرده بودند. مشنگ‌های دور و برم با تعجب به ما زل زده بودند. نگاهم به دستانم افتاد که اندک اندک کمرنگ می‌شدند و مثل خاطره‌ی جان باخته‌ای، در پس زمینه خیابان محو می‌شدند. من یک روز قبل از وجود آن لحظه‌ام مرده بودم و حالا بسان تصویری از دنیای مردگان بودم که باید پاک می‌شد. حس تلخی به من می‌گفت که باید بروم. می‌توانستم یک روح سرگردان شوم و برای همیشه با بار غم جنایاتم زندگی کنم، اما می‌دانستم که از توانم خارج است. می‌دانستم که فقط چند ثانیه دارم.

به کارآگاهان بخش رازداری فکر کردم و تلاشی که برای تمیز کردن این صحنه و خاطره‌ی همه‌ی این ماگل‌ها باید انجام بدهند. به کتی فکر کردم که هرگز نمی‌دانست چه کسی صمیمی‌ترین دوستش را به قتل رسانده است. به دنیل لویز و مارک که حالا تا سال‌ها زندگی می‌کردند. شاید دنیل به کتی پیشنهاد ازدواج می‌داد، شاید بچه دار می‌شدند و برایش از خاله آنجلینایی می‌گفتند که هرگز ندید و به جرج فکر کردم. به لبخندش، به نگاهش که به نگاهم دوخته شده بود...

و در همین فکر بودم که کامل ناپدید شدم.


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۰ ۱:۳۹:۲۱

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶:۱۸ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۰:۳۷
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- حتی روز رای گیری هم ولمون نمیکنی؟
- فقط یکی دیگه...
- نه، ما روز رای گیری، درخواست دوئل نمیپذیریم.
- یکی...
- نه!

نه آخر، چنان قاطع بود که آملیا خودش با زبون خوش از باشگاه دوئل اومد بیرون. آه عمیقی کشید، همونجا، دم در باشگاه دوئل نشست و تلسکوپش رو زد زیر چونه ش.
- خب چیکار کنم آخه؟ امروز بیکارم. هر روزی که بیکارم، اینا لج میکنن درخواست دوئل نمیپذیرن!...

برای یه لحظه، صدای لرد توی سرش پیچید...
نقل قول:
- حتی روز رای گیری هم ولمون نمیکنی؟


روز رای گیری بود... و اون هم یکی از کاندیدا ها!

- خب بازم بیکارم دیگه. مناظره نداریم، مصاحبه نداریم، جر و بحث هم نداریم حتی... چی؟ صدات نمیاد آلفا، وایسا... اینجا خوبه؟... چـــــی؟ ســـــرک بکشـــم؟ کجـــا ســـرک بـــکشم؟ صــــدات نمـــیاد!
- آهای، از روی پشت بوم باشگاه دوئل بیا پایین! اینقدم داد و بیداد نکن، ارباب نیاز به استراحت دارن.
- ای بابا... باشه. وایسا قنطورس، الان میام ببینم چی میگی!

خیلی از دور شدن آملیا نگذشته بود که در باشگاه دوئل، به آرومی باز شد و کله های سه نفر، ازش اومدن بیرون.

- رفت. بیاین بریم تا بر نگشته!

=====

- بنویس دیگه... بنویس... بنویس!
- دهه، برو عقب!

زن این رو گفت و تلسکوپی رو که از روی شونه ش، ورقه توی دستشو هدف گرفته بود، به عقب هل داد. با این کارش، دختری که پشت تلسکوپ ایستاده بود، درحالیکه روی چشمش راستش، اثر چشمی تلسکوپ دیده میشد، عقب رفت و دست به کمر ایستاد.

- خب چیه؟ مگه سرک کشیدن هم ممنوعه؟
- سرک کشیدن؟ توی چی؟... حالا توی هرچی، اصلا کی هستی تو که به خودت اجازه میدی توی کار مردم سرک بکشی؟ هان؟
- سرک کشـ... چیز... من؟ آملیا فیتلوورت!

به محض اینکه حرفش تموم شد، چشمای زن که از شدت عصبانیت، در حال خروج از حدقه بودن، به اندازه ای ریز شدن که فقط با تلسـ... میکروسکوپ دیده میشدن!
- آملیا فیتلوورت؟ هووووم... این اسمو کجا شنیدم؟

آملیا خواست چیزی بگه، اما به محض اینکه دهنش باز شد، زن دستشو به نشونه سکوت بالا آورد.
- نه وایسا... خودم میگم... صبر کن... نگو نگو... تو رو مرلین... ام... ام... ام... سال اول هاگوارتز همکلاس بودیم؟ نه بابا، کوچیکتر از این حرفایی...
-
- نه نه، صبر کن... یه ثانیه فقط... ام... نگو! خب... همکار بودیم؟ نه بابا، کوچیکتر از این حرفایی... یه ثانـ...
-
- خیلی خب بابا، بگو. کی هستی تو؟

آملیا، در حالیکه سعی میکرد خودش رو سر پا نگه داره، با دست به بیلبوردی اشاره کرد که اسامی کاندیدا های تایید صلاحیت شده، روش به چشم میخورد.
- عه؟ تو آلکتو... نه، همین الان گفتی آملیایی...
- خب آخه، اسمم به گوشت نرسیده... حتی قیافمم نشناختی؟ توی مناظره ها...
- من مناظره ها رو دنبال نمیکردم. فقط یه ساعت اولشونو.

با یادآوری این نکته که همیشه مناظره ها رو یک و نیم ساعت بعد میرسیده، به خودش قول داد توی انتخابات بعدی، تلاش بیشتری بکنه. در حالیکه سعی میکرد ورم سرش رو که ناشی از کوبیده شدن سرش به دیوار بود رو از بین ببره، سعی کرد نشونه ای هم از شناخته شدنش توسط مخاطب، پیدا کنه.
- خب... بیلبورد دیاگون؟ پیام امروز؟ جادوگر تی وی؟...
- چرا، اتفاقا اینا رو دنبال میکنم. ولی توی هیچکدوم ندیدمت. خبر نگاری چیزی هسـ... نه، همین الان گفتی کاندیدایی.

و باز هم به خودش قول داد حتما انتخابات بعدی، تبلیغات رو دست کم نگیره.
- خب... ستاد انتخاباتی م؟
- اتفاقا درمورد همین توی پیام امروز خوندم! تنها کاندیدایی که ستاد نداشتی!
- ستاد داشـ...

بازم به خودش قول داد که دفعه بعد، حتما ستادش رو شلوغ کنه، و علاوه بر ناهار و شام، چیپس و پفک هم بده!
- خب، تلسکوپ، مثل اینکه سرک کشی کافیه... با این اوضاع، کسی اصلا بهمون رای نمیده...

برای زن دستی تکون داد و خواست دور بشه، متوجه شد دوباره زن سرش رو توی کاغذش فرو برده. پس دوباره با تلسکوپ، به سمت ورقه زن یورش برد و...
- آ... آلکتو؟ به آلکتو رای میدین؟ چرا؟
- خب... چون ساحره ست.
- یعنی من جادوگرم؟
- نه، آخه توی ستادش نوشابه میداد.

به خودش قول داد که وقتی به خونه برگشت، قول های دیگه شو لیست کنه، و قول نوشابه دادن رو هم اضافه کنه. و دور شد تا به بقیه سرک کشی هاش برسه.

=====

خانه گریمولد

- بابا جان، چرا این تلسکوپ رو چپوندی تو کاغذ من؟
- ها؟ چیزه... پروف، دارم سرک میکشم.
- سرک کشیدن که اینجوری نیست باباجان. کسی نباید بفهمه داری رایش رو میبینی که. بعدشم، این کار بدیه. تو که کار بد نمیکنی؟
- نه پروف. فقط حوصلم سر رفته، امروز کار دیگه ای ندارم بکنم...
- خب زودتر بگو دخترم. یه ماموریت بهت میدم. برو و توی خانه ریدل ببین چه خبره، مرگخوارا به کی رای میدن... فقط مواظب باش، کسی نفهمه...
- این... کار بدی نیست، پروف؟
- کار بد، اگه علیه بدان استفاده بشه هم خوبه. برو بابا جان، برو.

آملیا آهی کشید. باز هم یکی از حرفای فلسفی که متوجهشون نمیشد. با این فکر که چجوری میتونه به سراغ مرگخوارا بره، به سمت در رفت ، و توی راه، ورقه چندتا از محفلیا رو هم دید زد.

- سوجی؟ به رابستن؟ واقعا که، ازت انتظار نداشتم. رون، هرمیون؟ آلکتو؟ باید میدونستم... هاگرید؟ ریموند؟ کریس؟...

خانه ریدل ها

- ارباب، رحم کنید!
- ولمون کنید! نمی... ما می تونیم راه بریم، فقط میخوایم یارامون روی زمین کشیده نشن! اربابی هستیم دلسوز. گفتیم پامون رو ول کنید، میخوایم بریم رای بدیم!

مرگخوارا وقتی این رو شنیدن، پای اربابشون رو محکمتر چسبیدن.
- نه ارباب، چرا میخواین بهش رای بدین ارباب؟ لطفا بهش رای ندین ارباب!
- میخوایم بهش رای بدیم، بلکه سرش شلوغ بشه، دیگه نتونه بیاد دوئل...
- خب چرا به یکی از یاران خودتون رای نمیدین ارباب؟
- مگه از جونمون سیر شدیم بیایم به یارانمون رای بدیم؟ میشناسیمتون که بهتون رای نمیدیم. فردا باید به جامعه جادویی هم پاسخگو باشیم. شرم نمیکنن. دخترمون رد صلاحیت شده، میخوان بهشون رای هم بدیم. دستور دادیم ولمون کنید!

مرگخوارا دودل بودن؛ ولی دستور، دستور بود. پس پای اربابشون رو ول کردن...
- تو چرا هنوز به ما چسبیدی، ریس؟
- من همیشه بهتون چسبیدم ارباب... میگم ارباب... میدونین اگه یاران خودتون انتخاب بشن، چقد به نفعتون میشه؟ یارانتون که اینهمه تبلیغ کردن، اینهمه ستادشونو فعال کردن، اینهمه بنر ساختن، لوگو ساختن، مهر...
- خیلی خب بسه دیگه. هووم... ریسمون خوب تونست ذهنمونو بخونه. به ریسمون رای میدیم. ریسمون رو حمایت میکنیم...
- پس صندلی بغل دستتونم بذارین برای من ارباب!

تالار هافلپاف
- زود جمع و جور کنید اینجا رو. حوزه رای گیریه ناسلامتی.

ماتیلدا، درحالیکه یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون، از دور پیدا شد.
- ارنی، تو گربه منو ندیدی؟ چند دقیقه ای هست غیبش زده.
- نه دخترم ندیدم... این کاغذا رو چرا اینقد نامنظم گذاشتین؟ اگه واسه نظارت بیان چی؟
- ممنون... آملیا، تو چـ... چی توی اون جعبه ست؟
- ا... این؟ تلسکوپ توشه دیگه.
- اینهمه تلسکوپ؟ واسه چیه؟
- خب... میخوام ببینم به کی رای میدین.

ماتیلدا که مشخص بود هنوز شکش برطرف نشده، گریه ش رو از سر گرفت.
- خب... خب میپرسیدی، بهت میگفتیم. ما به تو رای میدیم دیگه، همگروهی عزیز.
- عه؟ به من؟ خب... چیز... معلومه به من میدین دیگه. اصلا به من ندین به کی بدین؟ من... باید برم دیگه...

وقتی آملیا به اندازه ای دور شد که دیگه صداشونو نشنوه، ارنی سرش رو به طرف ماتیلدا خم کرد.
- واقعا میخوای به این رای بدی؟
- نه بابا، میخواستم دلش خوش بشه. بیچاره گربم.

چند ساعت بعد - پایان روز رای گیری
- کریس چمبرز! یه رای دیگه واسه کریس چمبرز! یکی دیگه هم برای چمبرز... و آملیا! یکی دیگه هم برای آملیا. یکی برای رابستن، یکی دیگه برای آملیا!

همه جادوگرا و ساحره ها، با تعجب به بیلبورد آرا نگاه میکردن، که هر لحظه، بیشتر به نفع آملیا پیش میرفت. خیلیا اصلا نمیدونستن آملیا کی هست، خیلیای دیگه هم به این شک داشتن که آملیایی که تا الان، به جز توی مناظره ها، حضور فعالی توی انتخابات داشته باشه، چجوری تونسته اینهمه رای بیاره.

- یکی دیگه هم برای چمبرز... برای آلکتو... چمبرز... چمبرز...

طرفدارای کریس، هر لحظه خوشحال تر میشدن. همه خوشحال بودن، به جز چند نفر، که آملیا هم جزو اونا بود.
- هووم... چطوری ممکنه؟

فلش بک
- ای بابا، عجب گیری کردیما! خب چرا اومدی سراغ من؟ من دو هزار گالیونم بدی، راضی نمیشم به اربابم خیانت کنم.
- خب... سه هزار تا چی؟
- نه.
- بیشتر از این ندارم آخه... مگه قراره چیکار کنی؟ فقط میخوام بدونم قراره به کی رای بدن، همین!

درست همون لحظه، گربه ای از کنارشون رد شد. با دیدن گربه، آب از دهن فنریر سرازیر شد، ولی زود خودشو جمع کرد. اما، همون چند لحظه کافی بود، تا آملیا دوای درد فنریر رو پیدا کنه.
پایان فلش بک

فنریر، چند رای پایانی رو خیلی آروم خوند، طوری که فقط خودش میشنید. و بالاخره...
- وزیر ما کسی نیست جز... کریس!

و لابلای جمعیت، چشمش به آملیا افتاد که اشاره ای بهش کرد و دور شد. فنریر با دستپاچگی، پایان رای گیری رو اعلام کرد و از کریس خواست تا برای سخنرانیش روی صحنه بیاد، و بعد دنبال آملیا رفت.

- بهت یه غذای خوشمزه دادم، خوردی. چرا منو وزیر اعلام نکردی؟
- هیس، صداتو بیار پایین. به فکرت نرسید شاید یکی دیگه، دوتا غذای خوشمزه بهم بده؟
- خب... پس بهم بگو در ازای اون غذای خوشمزه برام چیکار کردی.
- خب، یکی از معجونای هکتورو برات آوردم، خوردی، شونصد تا شدی، شونصد تا رای دادی به خودت. بعدشم فهمیدی مرگخوارا به کی رای دادن. خوبه؟
- ام... فنر؟ میدونی من تلسکوپمو ارتقاع دادم؟
- مبارکت باشه.
- و میدونی این ارتقاع، شامل آپشن فیلمبرداری هم میشه؟ و اینو هم میدونی که لرد الان اون بیرونه... و اگه محتوای توی این تلسکوپو ببینه، چه بلایی سرت میاره؟
- خـ... خیلی خب. چی میخوای از من؟
- نظارت هافل.
- چیز کمی نیستا. در ضمن ارنی هم اجازه نداده.
- ارنی نمیفهمه، نترس. حواسم به همه چی هست.

و تلسکوپش رو توی بغلش محکمتر فشرد. فنریر کمی فکر کرد.
- اه، بیخیال بابا. باشه، تو از امشب ناظر هافلی.
-

و فنریر قبل از اینکه بره، رو به آملیا کرد.
- چرا میخواستی بدونی مرگخوارا به کی رای میدن؟ مگه فرقیم میکنه؟
- خب... فکر میکنی الان کریس کجاست؟

تازه الان بود که فنریر، متوجه همهمه حضار شد. صحنه خالی بود. روشو برگردوند سمت جایی که قرار بود آملیا ایستاده باشه... ولی نبود.

یه مکان نامعلوم
- پسرم، تو کی هستی؟ چرا دستای ما رو بستی؟
- پدر جان، دستای منم بسته ن.
- میدونم پسرم، منظور منم از ما، خودم و خودتیم. کی هستی؟ چرا اینجایی؟
- من؟ کریس چمبرز. وزیر مملکت. وزیر... ما چرا اینجا بسته شدیم پدرجان؟
- پدرجان پدرته، بیتربیت. من ارنستم. ارنست پرنگ.

قدرت چه کارهایی که با آدم نمیکنه!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۷ ۲۲:۱۴:۴۵

این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.