جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
8 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
4
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر

جینی ویزلی vs تلما هلمز
سوژه: قتل
آهی می کشد و به پنجره چشم می دوزد. کاش او می توانست جلوی به قتل رسیدن این همه افراد را بگیرد. کاش...
در همین فکر ها بود. که ناگهان ایده ای به ذهنش رسید، از جا برخاست و قلمی را برداشت و شروع به نوشتن ایده اش کرد:
من باید به جنگ بروم. تنها همین راه است که می تواند کمکم کند. پس باید آماده باشم، طلسم های زیادی باید یاد بگیرم، باید کمی هم معجون درست کنم. شاید اینطوری بتوانم از به قتل رساندن افراد زیادی جلوگیری کنم.
او این را نوشت و سپس کتاب معجون سازیش را در آورد، دنبال معجون شانس می گشت، بالاخره پس از جستجو های بسیار، توانست دستور معجون شانس یا فلیکس فلیسیس را پیدا کند.
وسایل معجون سازیش را در آورد و شروع به ساختن این معجون کرد. پس از کار و تلاش بسیار، توانست این معجون را درست کند.
معجون دیگری که نیاز داشت معجون شفابخش بود، دنبال دستور معجون شفا بخش گشت و آن را پیدا کرد.
پس از چند ساعت، توانست معجون شفابخش را درست کند.
او معجون هایش را داخل کیفش گذاشت، کتاب و وسایل معجون سازیش را هم داخل کیفش گذاشت، کتاب طلسم ها را هم داخل کیفش گذاشت.
جنگ هاگوارتز، خاتمه یافته بود. او با معجون ها و طلسم ها سعی می کرد زخمی شدگان را نجات دهد.
ناگهان بلاتریکس را دید، او چوبدستی اش در دستش بود و به سوی جینی می آمد.
مالی، مادرش قبل از این که طلسم بلاتریکس به جینی برخورد کند. ضد طلسمی را به سوی بلاتریکس فرستاد. بلاتریکس نقش بر زمین شده بود.
بلاتریکس که می خواست جینی را به قتل برساند، خود به قتل رسید.
جینی از این که طلسم بلاتریکس به او نخورده بود بسیار شادمان بود. او و مادرش به سوی قلعه برگشتند.
اما، جینی خبر نداشت که برادر نازنینش به قتل رسیده است. او وقتی به قلعه رسید با جسد فرد رو به رو شد.
اکنون، اشک از چشمان جینی جاری بود، او نتوانسته بود جلوی به قتل رسیدن برادرش را بگیرد، نتوانسته بود... .
سوژه: قتل
آهی می کشد و به پنجره چشم می دوزد. کاش او می توانست جلوی به قتل رسیدن این همه افراد را بگیرد. کاش...
در همین فکر ها بود. که ناگهان ایده ای به ذهنش رسید، از جا برخاست و قلمی را برداشت و شروع به نوشتن ایده اش کرد:
من باید به جنگ بروم. تنها همین راه است که می تواند کمکم کند. پس باید آماده باشم، طلسم های زیادی باید یاد بگیرم، باید کمی هم معجون درست کنم. شاید اینطوری بتوانم از به قتل رساندن افراد زیادی جلوگیری کنم.
او این را نوشت و سپس کتاب معجون سازیش را در آورد، دنبال معجون شانس می گشت، بالاخره پس از جستجو های بسیار، توانست دستور معجون شانس یا فلیکس فلیسیس را پیدا کند.
وسایل معجون سازیش را در آورد و شروع به ساختن این معجون کرد. پس از کار و تلاش بسیار، توانست این معجون را درست کند.
معجون دیگری که نیاز داشت معجون شفابخش بود، دنبال دستور معجون شفا بخش گشت و آن را پیدا کرد.
پس از چند ساعت، توانست معجون شفابخش را درست کند.
او معجون هایش را داخل کیفش گذاشت، کتاب و وسایل معجون سازیش را هم داخل کیفش گذاشت، کتاب طلسم ها را هم داخل کیفش گذاشت.
جنگ هاگوارتز، خاتمه یافته بود. او با معجون ها و طلسم ها سعی می کرد زخمی شدگان را نجات دهد.
ناگهان بلاتریکس را دید، او چوبدستی اش در دستش بود و به سوی جینی می آمد.
مالی، مادرش قبل از این که طلسم بلاتریکس به جینی برخورد کند. ضد طلسمی را به سوی بلاتریکس فرستاد. بلاتریکس نقش بر زمین شده بود.
بلاتریکس که می خواست جینی را به قتل برساند، خود به قتل رسید.
جینی از این که طلسم بلاتریکس به او نخورده بود بسیار شادمان بود. او و مادرش به سوی قلعه برگشتند.
اما، جینی خبر نداشت که برادر نازنینش به قتل رسیده است. او وقتی به قلعه رسید با جسد فرد رو به رو شد.
اکنون، اشک از چشمان جینی جاری بود، او نتوانسته بود جلوی به قتل رسیدن برادرش را بگیرد، نتوانسته بود... .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوری
!
!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: امروز ساعت 10:04
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260
شغل
خبرنگار پیام امروز

ایزابل مکدوگال
vs
گادفری میدهرست & هیزل استیکنی
vs
گادفری میدهرست & هیزل استیکنی
به هنگام هوای گرگ میش، جنگل مه گرفته رازهای زیادی را در خود پنهان کرده است. ناگفته های بی شماری که هرگز کشف نخواهند شد.
در این موقع، دختری که آبشار سیاه موهایش بر روی شانه هایش ریخته است، با پاهای برهنه و پیراهنی سفید رنگ، بی هدف در جنگل پرسه میزند.
پوست برفیاش از سرما یخ زده است، اما ایزابل مدتهاست که دیگر هیچ احساسی ندارد.
گویا شیئی مانند آهن ربا او را به سمت خود میکشد، چیزی که با رفتنش بخشی از وجودش را خالی کرده بود.
مه غلیظ، دریاچهی کوچک جنگل را پنهان کرده است.
پا هایش را داخل آب میگذارد و جلو میرود.آستین های توری و بلندش بر روی آب میکشند و شناور میشوند.
برایش مهم نبود که در اعماق این دریاچهی ناشناخته چه چیزی انتظارش میکشد.
نفسش را گرفت و سرش را زیر آب برد.
درون آب چشمانش را باز کرد. دریاچه عمیق نبود.
سنگ سیاهی کف دریاچه خودنمایی میکرد... سنگ زندگی مجدد!
دقایقی بعد
پسر جوانی با جسم بی رنگ که از آن سمتش دریاچهی مه گرفته مشخص بود، رو به روی ایزابل ایستادبود و بی روح نگاهش میکرد. انگار نه انگار که قبل از مرگش، برای آخرین بار عاشقانه سر تا پای دختر را نظاره کرده بود.
این دفعه نوبت ایزابل بود که معشوق از دست رفته اش را با حسرت نگاه کند.
با دقت به تمامی اعضای صورت پسر خیره شد.
پسر لب هایش را از هم گشود و گفت:
- دقیق تر نگاه کن عزیزم... خوب نگاه کن تا یادت بیاد چرا من اینجا ایستادم.
- یادت میاد بهت گفتم یا من یا هیچکس؟ توی اون دنیا منتظرم بمون. وقتی بهت ملحق بشم، دیگه هیچی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه... !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own path

جزئیات کاربر

هیزل استیکنی
vs
گادفری میدهرست & ایزابل مک دوگال
vs
گادفری میدهرست & ایزابل مک دوگال
سکوت...صدای دلنشین سکوت به گوشش می رسید.شاید سال ها بود که این صدا را نشنیده بود.دلشمب خواست می توانست زمان را متوقف کند و در همین لحظه پر از سکوت زندگی کند.موهایش به رنگ ابی دریا درامده بود.رنگ ارامش...اما متاسفانه این لحظه انچندان هم طولانی نبود.صدایی حاکی از خشم به گوش هیزل رسید
-هیزل!بهتره هر چه سریع تر بیرون بیای!وگرنه...
انتهای این جمله مشخص تر از ان بود که وصف شود.
10 سال قبل
ترسیده بود.نمی دانست چه کار کند.خدامی دانست اگر مادرش او را پیدا می کرد چه بلایی به سرش می اورد.ولی اگر هم برمی گشت...
ماه کامل بود.این هم می توانست به خطر ماندن اضافه کند.صدای مادرش به گوشش رسید
-هیزل!اگه همین الان نیای بیرون میندازمت توی زیرزمین!
زیرزمین! ولی... انجا حتی از این جنگل هم ترسناک تر بود!هیزل تصمیمش را گرفت و از پشت بوته ها بیرون امد.مادرش که تا او را دید با خشم به سمتش دوید.
-هیزل حرف گوش نکن!ند بار بهت بگم از خون بیرون نرو! مخصوصا امشب که ماه کامله...
مادرش درست می گفت.ولی هیزل گاز گرفته شدن توسط گرگینه را دیدن خواهر بیمارش ترجیح می دید.هیزل فقط پنج سال داشت ولی باید خواهر مورد علاقه اش را در ان وضع می دید.
-حق بچه های حرف گوش نکن رفتن به زیزمینه!
هیزل جیغ کشید.گریه کرد ولی نه،هیچ چیز جلوی مادرش را بگیرد.حتی پدرش.
-ولش کن اریانا!خودت میدونی اون چقدر لونا رو دوست داره.
-ولی نباید بیرون می رفت!حالا هر اتفاقی که افتاده باشه.
-ولی اون فقط پنج سالشه!
-همین که گفتم!
پدرش دیگر حرفی نزد.و اریانا نیز هیزل را تا زیرزمین همراهی کرد.سپس در زیرزمین را قفل کرد و رفت.هیزل چند بار به در کوبید پایش را به در زد ولی می دانست فایده ای ندارد.هرگز نمی تواند از زیر مجازات مادرش در برود.اخرین بار که کسی در زیر زمین زندانی شد پارسال بود که برادرش دیوید برای اینکه در هاگوارتز از تام بدگویی کرده بود به مدت 8 روز بدون اب و غذا در زیرزمین زندانی شد.وقتی که برگشت ان برادر شوخ و دوست داشتنی هیزل نبود.غم در چهره اش موج میزد.هرگز یادش نمی رفت که شب های بسیاری تا نیمه های شب صدای گریه هایی مانند بارانی که از چشم های زیبای او جاری می شدند را می شنید.خدا می دانست که او چه مدت در اینجا زندانی خواهد بود. تنها چیزی که می دانست این بود که خواهر خوب و مهربانش و وضعیت بحرانی قرار دارد و اونمی تواند کاری انجام دهد.
تصمیم گرفت که حالا که این فرصت پیش امده خودش را با وسایل زیرزمین سرگرم کند. اول جعبه بزرگ صورتی را بازکرد.درون ان یک ردای اسلایترین و کتاب های جادو بود که متعلق به خواهرش لونا بود.تعجب می کرد که خواهرش با وجود انکه اینقدر مهربان است در اسلایترین افتاده.به نظرش او باید در هافلپاف می افتاد.ناگهان چشم به جعبه ای با رنگ سیاه افتاد که نقش و نگار هایی به رنگ سفید داشت.آنقدر زیبا ود که دلش نمی امدان را همانجا رها کند. به سمت ان رفت و در جعبه را باز کرد.
درون جعبه یک شنل بنفش رنگ زیبا بود.اخر چه کسی دلش می امد همچین شنلی را درون زیرزمین بگذارد؟شنل را روی شانه اش انداخت و تصویر خودش را از درون اینه شکسته کنار دیوار دید.باور نمی کرد!بخش هایی از بدنش که زیر شنل بودند در تصویر درون اینه دیده نمی شدند!امکان ندارد...
بلی!این یک شنل نامرئی واقعی است! اما چگونه از انباری سردراورده؟حتما خیلی وقت است اینجا نگهداری می شود ولی چرا بی اثر یا پاره نشده؟نکن این همان شنل نامری معروف است؟ نه مگر می شود.قصه سه برادر تنها یک افسانه است مانند دیگر افسانه های بیدل نقال.لونا هر شب یکی از داستان های این کتاب را برای او می خواند.عجیب ترین داستان این کتاب همین داستان برادران پورل بود.اخر حتی باورش هم سخت بود.اما لحظه ای جمله پدرش را به خاطر اورد.:هیچ چیزی غیرممکن نیست!
حال
حتی فکر کردن به ان شب وحشتناک هم موهای تنش را سیخ می کرد اما نمی توانست انها را از یاد ببرد.تصاویر خاطرهها در ذهن اشفته اش یکی یکی رد می شدند.باید چه کار می کرد.چقدر امشب شبیه ان شب نحس است.ماه کامل،فرار از خانه،پیدا کردن یی از یادگاران مرگ!
فلش بک
نقشه ای بسیار هوشمندانه کشید.انقدر هوشمندانه بود که اگر این نقشه را می شنیدید باور نمی کردید که کار یک بچه 5 ساله است.سعی کرد با وسایلی مجسمه ای ماننده خودش بسازد و در پشت دیوار گذاشت و خودش شنل نامرئی را پوشید و منتظر امدن مادرش ماند.شاید بپرسید از کجا می دانست که مادرش حتما می اید؟ خوب این هم مربوط به حس ششمش و شنوایی خوبش بود که شنید که پدرش به مادرش اصرار کرد که حداقل اب و غذایی برای او ببر و مادرش قبول کرد.
پس از نیم ساعت مادرش قفل زیزمین را باز کرد و همراه با ظرفی از غذا وارد شد.
-ببخشید که زندانیت کردم ولی خوب تو هم باید به حرفم گوش میدادی.این هم کمی غذا برای معذرت خواهی.نگران خواهرتم نباش حالش خوبه.
هیزل که در حال بالا رفتن از پله ها بود با شنیدن جمله اخر مادرش بیشتر از قبل نگران خواهرش شد.زیرا که هر وقت او می گفت حال کسی خوب است هرگز حالش خوب نبود
سریع به طبقه بالا و اتاق خواهرش رفت.درست مطابق با پیش بینی خودش حال او اصلا خوب نبود.انگار که داشت به...به...
کلمه ای که می خواست بگوید در دهانش نمیچرخید.اخر چطوری می توانست زندگی بدون لونا راتحمل کند.او از اولین لحظه تولد تا حالا با او بود.هیزل،نامی بود که او برایش انتخاب کرده بود.بین تمام خواهران و برادرانش لونا را حتی از خواهر دوقلویش هم بیشتر دوست داشت. اما می دانست که دارد لحظات اخر عمر خواهر مورد علاقه اش را تماشا می کند.
لونا سرفه ای کرد و زبان به دهان باز کرد:
-بابا...
-بله عزیزم. چی شده؟
-می بگی به مامانم بیاد؟
او که معنی این جمله را درک کرد رفت تا همسرش اریانا را صدا بزند.
وقتی اریانا نیز امد لونا امده حرف زدن شد.
-مامان...
-بله دختر قشنگم...
-وقتی که مردم به هیزل بگو که
لونا سرفه ای کرد.
-بهش بگو که ناراحت نباشه چون خواهرت فقط رفته مسافرت و خیلی زود برمیگرده.
اشک در چشمانی هیزل جمع شده بود می خواست گریه کند.می خواست تمام غم هایش را خالی کند.اما جلوی خودش را گرفت
-لطفا باهاش مهربون باش و حتی اگه به حرفت گوش نداد کاری بهش نداشته باش.بهش بگو گریه ات باعث میشه لونا دو برابرگریه کنه. بهش بگو خودت میدونی که لونا خیلی دوستت دارهناراحتی تو مایه ناراحتی لونائه پس ناراحت نباش.
هیزل دگر نمی توانست گریه کند.پس شنل را انداخت،گریه کرد و در بغل خواهر محبوبش پرید.
مادرش می خواست با عصبانیت چیزی به او بگوید اما پدرش با زبان اشاره به او گفت
-حالا وقتش نیست.ولش کن.
لونا که اول تعجب کرده بود پس از ثانیه هایی هیزل را در اغوش گرفت.خودش می دانست که هیزل باهوش تر از ان است که این حرف ها را باورد کند پس در گوشی اخرین حرف زندگی اش را به هیزل زد
-خواهر باهوش خودمی!ولی خودتم می دونی که واقعا چقدر دوستت دارم پس گریه نکن.گریه نکن...
حال
گریه از چشمان هیزل سرازیر شد و اریانا هم از روی همین صدا فهمید که هیزل کجاست
-هیزل...
دست او را گرفت و بلندش کرد. شاید فکر کنید که همچین فردی باید چقدر نا امید باشد.درست است هیزل تا ان روز نا امید ترین دختری بود که در ان محله زندگی می کرد.اما دیگر نه.دیگر نا امید نبود.دست راستش را محکم مشت کرده بود.همه امید زندگی اش درون مشتش بود.سنگ رستاخیز...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1402/10/5 14:11:57
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 20:36
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
564

گادفری میدهرست
Vs
ایزابل مک دوگال & هیزل استیکنی
سوژه: یادگارهای مرگ
Vs
ایزابل مک دوگال & هیزل استیکنی
سوژه: یادگارهای مرگ
قطرات آب که از ترک های سقف دود گرفته پایین می چکیدند. چهره های بی روح داخل قاب عکس ها که به خون آشام ریشخند می زدند. سیاهی غلیظ شب که از پنجره ها به داخل تراوش می کرد و به او این نوید را می داد که هنوز زمان مرگش نرسیده است.
نمی دانست در این ساعت های آخر باید به چه فکر کند. آیا باید به تمام لحظاتی که در زندگی اش سپری کرده بود، می اندیشید؟ دوران طفولیت که در بی خبری و امنیت سپری شده بود، نه فقط امنیت جسمانی، بلکه امنیت ذهنی، امنیتی که هم چون سدی اطراف ذهنش را دربرگرفته بود و اجازه نمی داد امواج سیاه حقیقت به ذهنش نفوذ کند. دوران نوجوانی که در آن اولین ترکش های تردید به سد اطراف ذهنش برخورد کرده و ترک هایی در آن پدید آورده بودند و دوران جوانی، دورانی که بمب های ناباوری سد را به کل تخریب کرده و ذهنش را بی رحمانه در معرض امواج سیاه و ظالم حقیقت قرار داده بودند.
بعد از آن زندگی اش فقط صرف یک چیز شده بود، جست و جو برای یافتن راهی برای مقابله با هدیه ی شومی که حقیقت زندگی دیر یا زود آن را به او تقدیم می کرد، جست و جو برای یافتن راهی برای مقابله با مرگ.
خانه اش را ترک کرد، خانواده و دوستانش را فراموش کرد، در تاریک ترین مکان ها ساکن شد، خزش منزجرکننده ی کرم ها بر بدنش، بوی فساد اجساد در حال تجزیه و سرمای استخوان سوز را تحمل کرد، زندگی کردن را فراموش کرد و به زنده ماندن بسنده کرد تا بالاخره به مقصودش رسید.
بالاخره آن موجود سر راهش قرار گرفت و انسان سابق خودش را به دست او سپرد تا شاید بتواند تا ابد خودش را از مرگ دور نگه دارد. سر جانش قمار کرد تا شاید بتواند آن را تا ابد حفظ کند. موجود او را تا آستانه ی مرگ پیش برد، اما اعضای محفل ققنوس او را پیدا کردند، با خودشان به مقرشان بردند و نجاتش دادند.
انسان سابق که حالا تبدیل به خون آشام شده بود، تصمیم گرفت در آن جا بماند و عضو محفل شود، نه به خاطر این که موجود خیلی خوبی بود و می خواست با شرارت مقابله کند، بلکه چون می خواست هر چه مربوط به قبل بود را فراموش کند، لحظه های شاد کودکی اش در کنار خانواده اش، جرقه های آتشی که تابلوی سرسبز زندگی اش را کم کم نابود کردند و حسرت و دلتنگی ای که نسبت به دوران انسان بودنش داشت. حالا دیگر انسان نبود و انسان ها را هم دیگر به چشم قبل نمی دید، آن ها را مانند صندوق اسراری می دید که در انتظار باز شدن بودند و خون آشام با فرو بردن دندان های نیش تیزش در گوشت نرم و لطیف آن ها اسرارشان را بیرون می ریخت و جذب می کرد.
در با صدای قژقژ باز شد و خون آشام از جایش بالا پرید. راهبه ی جوانی با چشمان آبی روشن، پوست سفید و گونه ها و لب های سرخ دم در ایستاده بود و در حالی که چوبدستی اش را در دست می فشرد، با حالتی مردد به خون آشام نگاه کرد.
- می تونستم بگم مثل یه بارقه از نور خورشید تو دل تاریک ناامیدی. ولی این عبارت واسه موجودی مثل من صدق نمی کنه، چون تاریکی ایه که پناهگاهمه و نور خورشید منو می کشه. خواهر راهبه! یعنی ممکنه تو واسه نجات من اومده باشی؟
راهبه جلو آمد، مقابل خون آشام نشست، چند لحظه با ابروهای درهم کشیده به او خیره شد و بعد گفت:
- تو آدما رو می کشی!
- فقط آدمای شرورو. اونا بقیه رو شکنجه میدن و می کشن و مستحق مرگن. به عنوان یه عضو محفل وظیفه دارم جلوشونو بگیرم.
راهبه با لحنی خشمگین گفت:
- یه جوری حرف نزن که انگار قهرمانی. تو اونا رو به خاطر بقیه نمی کشی. می کشیشون، به خاطر تمایلات خودت، به خاطر عطشت به خون!
یادآوری این موضوع به خون آشام قلبش را درهم فشرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد با لحنی آرام پاسخ راهبه را بدهد.
- خب شاید حق با تو باشه. شاید من تا حدی ریاکارم. همیشه راجع به نجات مردم از دست آدمای شرور حرف می زنم، این که باید شرورا رو نابود کرد تا بقیه از دستشون در امان باشن. اما ته قلبم به یه چیز دیگه فکر می کنم، به خون شیرین شرورا. می دونی خون شرور خوش طعم ترین خونه، از عسل شیرین تره. اما همه ی این چیزا اصل قضیه رو تغییر نمیده و اصل قضیه اینه که اگه اون موجودات خبیث زنده بمونن، آدمای بیشتری شکنجه میشن و می میرن.
- اما وقتی تو اونا رو می کشی، فرصت تغییرو ازشون می گیری. اگه زنده بمونن، شاید یه روز به سمت روشنایی برگردن. با کشتن اونا باعث میشی که روحشون واسه همیشه تو تاریکی بمونه.
- راهبه ی عزیزم، من به عنوان یه خون آشام قادرم به عمیق ترین لایه های روح آدما رسوخ کنم. اعماق روح اون موجودات خبیث طوری با چرک و کثافت و پلیدی آغشته شده که دیگه به هیچ وجه امکان نداره به روشنایی برگردن.
راهبه دوباره خشمگین شد.
- تو فکر می کنی کی هستی؟ فکر می کنی می تونی مثل خدا روح آدما رو قضاوت کنی؟
خون آشام به چهره ی خشمگین و درهم رفته ی راهبه نگاه کرد و با لحنی آرام گفت:
- گوش کن. اعمال شرورانه مثل نوشیدن خون می مونه، کاملا اعتیادآوره. وقتی یه بار مزه شو بچشی، محاله بذاریش کنار.
راهبه به خون آشام خیره شد و با حالتی مضطرب لب پایینی اش را گزید.
- من نمی خوام کسی بمیره. یه بار وقتی کوچیک بودم، صحنه ی اعدام یکیو دیدم و این تبدیل شد به کابوس زندگیم. دیگه نمی خوام مرگ کسیو جلوی چشمام ببینم.
راهبه این را گفت و بعد خودش را جلو کشید و به خون آشام نزدیک تر شد و در حالی که گونه هایش به خاطر ترکیبی از شرم و هیجان سرخ شده بود، زمزمه کرد:
- تو خیلی زیبایی!
خون آشام که عطر خوش خون راهبه تمام وجودش را پر و ضربان قلبش را تند کرده بود، دست های رنگ پریده و سردش را بالا آورد و گونه های ی گرم و سرخ راهبه را لمس کرد. افکار پلیدی به ذهنش هجوم آورده بود و درست در لحظه ای که می خواست پوشش سر راهبه را کنار بزند تا گردنش آشکار شود، راهبه با صدایی لرزان گفت:
- من... من یه چیزی واست اوردم.
و توده پارچه ای را از زیر لباسش بیرون کشید.
- با این می تونی از بین نگهبانا رد شی و فرار کنی.
خون آشام توده پارچه را از دست راهبه گرفت و با شگفتی زمزمه کرد:
- شنل نامرئی، یکی از یادگارای مرگ!
راهبه با لحنی مضطرب گفت:
- زودتر بپوشش و فورا از این جا برو.
- تو ام باید باهام بیای.
- نه.
- اگه این جا بمونی، می میری.
خون آشام شنل را روی خودش و راهبه انداخت، اما راهبه خودش را از زیر آن کنار کشید.
- نمی تونم از این جا برم. همه ی عمرم این جا بودم. اون بیرون جایی واسه آدمی مثل من نیست. حتما می تونم یه بهونه ای جور کنم و قانعشون کنم باهام کاری نداشته باشن.
چهره ی راهبه مصمم بود و خون آشام می دانست بحث کردن با او بی فایده است، پس با حرکتی ناگهانی جلو رفت، با ضربه ی دستش راهبه را بیهوش کرد، او را روی کولش گذاشت و شنل نامرئی را دور هر دویشان پیچید. بعد از دیوار بالا رفت و از پنجره ی باز خارج شد و در سمت دیگر روی زمین فرود آمد.
راهبان نگهبان دور تا دور معبد ایستاده بودند و چهره های بی روحشان زیر نور چراغ ها می درخشید. ضربان قلب خون آشام شدت یافته بود، طوری که صدای آن در مجرای گوش هایش منعکس می شد. نفسش بند آمده بود و بدنش می لرزید. در همین لحظه تصویری در ذهنش ایجاد شد. خودش را دید که در سلولش نشسته و با وحشت به اولین بارقه های نور خورشید که از پنجره به داخل می تابد، نگاه می کند. سرش را تکان داد. نباید به ذهنش اجازه می داد که بیشتر از این پیش برود. به خودش گفت:
- من فرار می کنم و اون تصویر واقعیت پیدا نمی کنه.
چند لحظه بی حرکت ایستاد تا ضربان قلبش آرام شود و بتواند راحت نفس بکشد. بعد قدم برداشت و وارد صفوف راهبان شد. سعی کرد به صورت هایشان نگاه نکند. چیزی در آن چهره های بی احساس بود که حتی در قلب خون آشامی هم چون او نیز لرزه می انداخت. ذهنش را تنها روی گام هایش و مخفی بودن خودش و راهبه زیر شنل نامرئی متمرکز کرد و بالاخره بعد از چند ثانیه که برایش به اندازه ی چند قرن گذشت، آخرین صف راهبان را هم پشت سر گذاشت و وارد جنگلی انبوه شد.
حالا خیالش تا حدی راحت شده بود، اما می دانست که هنوز برای گرفتن جشن آزادی زود است. باید تا جای ممکن از معبد فاصله می گرفتند و جنگل را ترک می کردند، ولی قبل از آن خون آشام باید شکار می کرد. ضعف بر جسم و ذهنش چیره شده بود و انگار چنگال هایی نامرئی داخل گلویش را می خراشیدند. می دانست که چهره اش مثل یک روح سفید و رنگ پریده شده است. کنار درختی ایستاد، شنل را کنار زد، راهبه را به آرامی پایین گذاشت، پشتش را به درخت تکیه داد و رویش را با شنل پوشاند. بعد به سمت اعماق جنگل رفت تا حیوان بخت برگشته ای را شکار کند و خونش را بنوشد.
***
راهبه بدون کفش و سرپوشش روی چمن های جنگل می دوید و می خندید. نمی دانست چرا و به چه دلیل به آن جا آمده، ولی مدت ها بود که تا این حد حس سرخوشی و نشاط را تجربه نکرده بود. همیشه دلش می خواست به آن جا بیاید، ولی جرات نکرده بود، نمی دانست به خاطر تهدیدهای ارشدهایش بود یا ترس خودش از محیط ناشناخته ی جنگل.
دوید و دوید و از حرکت موهای بلند و طلایی اش در باد و برخورد پاهای برهنه اش با چمن های مرطوب لذت برد. دستانش را روی تنه های زبر درختان کشید و از جویبار کوچکی آب خورد. بعد به آسمان نگاه کرد تا اولین بارقه های نور خورشید به هنگام طلوع را ببیند و در همین لحظه بود که ناگهان چیزی به یادش آمد و وحشت وجودش را گرفت.
- خون آشام تو سلولشه و الان نور خورشید می سوزونتش!
با عجله شروع کرد به دویدن سمت معبد، اما در همین لحظه کسی به شدت تکانش داد و از خواب پرید. خون آشام بالای سرش نشسته بود و هوا هنوز تاریک بود. راهبه که حالا ماجرای فرار را به یاد آورده بود، نفس راحتی کشید و شنل نامرئی را از روی خودش کنار زد.
- داشتی تو خواب نفس نفس می زدی. کابوس می دیدی؟
- بله.
- نمی خوای دعوام کنی که به زور اوردمت این جا؟
راهبه یاد حس خوبی افتاد که در ابتدای خوابش تجربه کرده بود، در آن هنگام که هنوز رویایش به کابوس تبدیل نشده بود.
- راستش حس بچه ایو دارم که مربیش به زور اونو اورده تو استخر تا شنا کنه. قبل از این که بیام تو استخر از آب وحشت داشتم، ولی حالا که داخلشم، حس خوبی دارم.
خون آشام گفت:
- خوشحالم که اینو میشنوم.
و لبخند زد و راهبه حس کرد قلبش در سینه اش شروع کرد به آب شدن. گونه ها و لب های خون آشام کاملا سرخ بود و راهبه با دیدن آن ها فهمید که او به تازگی شکار کرده.
- باید راه بیفتیم. حتما راهبا الان دارن دنبالمون می گردن. من چند تا نشون اشتباهی تو جنگل گذاشتم تا گمراه بشن، با این حال بهتره عجله کنیم و زودتر از این جا بریم.
راهبه سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و شنل نامرئی را برداشت. بعد خون آشام و راهبه هر دو ایستادند و شنل را دور خودشان پیچیدند و راه افتادند.
- اسم من رزالیه، اسم تو چیه؟
- گادفری.
راهبه لبخند زد.
- گادفری یعنی صلح پروردگار. چه قدر زیبا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/10/2 23:58:35
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/10/3 1:09:07
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/10/3 1:09:07
خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/11/24
تولد نقش: 1398/12/15
آخرین ورود: شنبه 30 فروردین 1404 23:31
از: من به تو نصیحت...
پستها:
323

آیلین پرینس vs دوریا بلک
دوید...
دوید...
دوید...
تا جایی که ذره ذره کوچه های روبه رویش تار شدند و آسمان، تاریک. دوید، تا زمانی که دیگر نایِ دویدن نداشت. همان جا ایستاد.
نمی توانست بماند...
میخواست از آن خانه دور شود. از زندگی اش، از وسایلش، از خاطراتش، از احساساتش... از همه فاصله بگیرد. تا وقتی که بدبختی های ناعادلانه ی زندگی اش را درک کند و با آن کنار بیاید.
چوبدستی نداشت. به سنی نرسیده بود که چوبدستی داشته باشد. در همین دنیای وحشتناک، بدون جادو یا چیزی که نجاتش دهد. خودش بود و هستی اش... و یک چتر آبی رنگ.
همان جا ایستاد.
نشست و به دیواری تکیه داد. پشت سرش، خانه ای بلند با شیروانی قرمز تیره و پوسیده بود، با دیوار های سنگی و نم خورده. پیش رویش، کوچه ای باریک و سرد و خانه هایی رنگ و رو رفته. چترش را به دیوار تکیه داد و دستانش به هم مالید که اندکی گرم تر شوند. بر اثر فوران احساساتی ناخوشایند که مسئول اینجا بودنش، بودند، فکر نکرده بود که لباس گرم یا غذایی با خودش بیاورد. و حالا اینجا بود. با پیراهنی نازک و دستانی کرخ شده از سرما.
پاهایش را بغل کرد. معمولا هوای سرد را دوست داشت. اما الان موقعیتی بود که نیاز به اندکی حس گرما داشت و سرمای اطراف داشت آزارش می داد. به هر حال، هر چقدر هم که از گرما بدتان بیاید، در یک روز زمستانی به آن نیاز پیدا خواهید کرد...
خسته بود. اما نمی توانست بخوابد. افکار به هم ریخته، هوا و سنگ سفتی که به آن تکیه داده بود نمی خواستند به او اجازه بدهند که از سختی این وضعیت فرار کند. چشمانش را بست و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند. اما با بادی که ناگهان وزید، دوباره چشمانش را باز کرد.
وقتی چشمانش را باز کرد، با سوسک سیاه کوچکی رو به رو شد که روی زمین ایستاده بود. آیلین به سوسک خیره شد و احساس کرد که سوسک هم به او خیره شد است. چشمان تیز بینی داشت و می توانست شاخک های کوچک سوسک و چشم های سیاهش را ببیند.
او این واقعیت که در آن وضعیت به همدمی نیاز داشت را تکذیب نمی کرد. دستش را جلو آورد و منتظر ماند. سوسک چند ثانیه ایستاد و بعد جلو خزید. روی کف دستان آیلین...
-می دونم تو فقط یه سوسکی. احتمالا از زندگی خودت هم درکی نداری. اما ازت میخوام گوش کنی.
سوسک واکنشی نشان نداد. آیلین به حرفش ادامه داد.
-نمی تونم به آدما اعتماد کنم. آدما هیچ وقت اون چیزی که به نظر می رسه نیستن. فکر کنم تو یکی اینو خوب می دونی... ولی به هر حال، فکر کنم بتونم به تو اعتماد کنم.
شاخک سوسک تکانی خورد.
-قبل از هر چیزی می خواستم بهت بگم که دلیل اینکه الان اینجام اینه که مادرم رفته و چندین روزه که پدرم رو هم ندیدم. فکر می کنم تو اتاقشه. البته گاهی اوقات شبا میاد بیرون و آب و یه مقدار غذا می خوره. به هر حال، دیگه نتونستم اونجا بمونم و فرار کردم. خواهر یا برادری نداشتم که جلومو بگیره. فقط این چترو برداشتم و اومدم بیرون.
آیلین نفس عمیقی کشید و بخار نفسش را در هوا دید. لحظه ای مکث کرد و دوباره به حرف زدن پرداخت.
-تا جایی که میدونم، مادرم رفت پیش کسی به اسم لرد سیاه. سر راهم از چند نفر پرسیدم که لرد سیاه کیه. بیشترشون که نفهمیدن چی دارم میگم و به راهشون ادامه دادن. فقط یه نفر وقتی این رو شنید بهم چپ چپ نگاه کرد و بعد سریع تر از قبل راه رفت.
به آسمان خیره شد. متوجه نشده بود که کِی هوا تاریک شده است. ماه نصفه را دید که در آسمان می درخشید. لحظه ای حرفش را فراموش کرد و بعد دوباره به سوسک نگاه کرد.
-اینجا هوا خیلی سرده. ولی اشکالی نداره. در هر حال، دیگه نمی تونستم تحمل کنم. احساسی که دارم رو نمی فهمم. عصبانیت نیست. ناراحتی هم نیست. پس چیه؟
همزمان با اشکی که از چشمانش جاری شد، قطره ای آب از آسمان روی صورتش چکید. به بالا نگاه کرد و سپس قطره ای دیگر بر موهایش چکید. باران شروع شده بود. سوسک را به دست چپش داد و چترش را برداشت و باز کرد. وقتی چتر را بالای سرش گرفت، صدای قطره هایی را که به سطح چتر برخورد می کردند را شنید. دوباره به سوسک خیره شد و برق کوچکی را در چشمانش دید.
-ممنون که به حرفام گوش دادی. الان یکم گرم تره.
به آرامی دستانش را پایین آورد. سوسک شروع به راه رفتن کرد و از دستان آیلین که فاصله ی کمی با زمین داشتند، پایین پرید. آیلین چتر را با دو دست گرفت و به کوچه ی تنگ و تاریک رو به رویش و سوسک، که در حال دویدن روی زمین خیس و نم خورده بود، خیره شد.
صدای پایی را شنید. صدایی که عجیب می نمود، زیرا این کوچه ی فرعی و دور افتاده، از زمانی که آیلین وارد آن شده بود، مهمان دیگری نداشت. صدای پا نزدیک تر شد. فرد سیاه پوشی را دید که نزدیک تر می شد و لحظه ای بعد...
ترق!
در حال که مرد سیاه پوش، به آرامی به راهش ادامه می داد، آیلین به صحنه ی رو به رویش خیره شد و سوسکی را که زیر پایش را له کرد را دید و صدایش را حس کرد...
به خوبی احساسی که اکنون داشت را می شناخت. خشم را ملاقات کرده بود. چتر را به کناری پرت کرد و بلند شد. قطره های درشت باران دانه دانه فرو ریختند و آب از سر و رویش جاری شد. سرما به طور ترسناکی افزایش یافت. حسی که اکنون داشت، از دستانش جاری می شد و سراسر بدنش را فرا می گرفت. مرد را تماشا کرد...
او چوبدستی نداشت. اما این احساس تنها و تنها از جادو بود. جادو را حس می کرد. احساس قدرت افزاینده ای که در دستانش پیچیده بود را.
...
تنها صدای روی زمین افتادن مرد بود، که جای صدای قدم هایش را گرفت. آیلین بالای سرش ایستاد و چشمان مرد را دید. لباس سیاه، و دستی که روی صورت کبودش کشیده شد. حالا می توانست خشمی متقابل را در چشمان او نیز ببیند.
مرد نمی دانست که چرا این دختربچه ی کوچک دست به همچین کاری زده است. یا چگونه چنین قدرتی دارد. اما اهمیتی نداشت. او می توانست پاسخ دهد. پس این کار را کرد، و چاقویی را با دستی که در جیب داشت بیرون کشید...
آیلین عقب رفت، اما کمی دیر...
درد در سراسر وجودش پیچید. لبش را محکم گزید. خون از زخم عمیق روی ساعد دست راستش جاری شد. آیلین فریاد نزد... ناله نکرد. تمام صدا هایی را که درون گوشش می پیچیدند را نادیده گرفت و فقط، به قدرت وحشتناکی فکر کرد که اکنون در دستانش وجود داشت. دست سالمش را عقب برد و با تمام توانش مشتی به مرد زد.
زیر نور مهتاب و صدای باران و بوی خاک نم خورده، بال هایش را باز کرد و ایستاد. قطره ای خون از دستش فرو ریخت.
وقتی مرد سیاه پوش، حیران و با صورتی که منعکس کننده ی درد بود به آیلین نگاه می کرد، آیلین به آرامی چاقو را برداشت. فکر می کر... نه! فکر نکرد! فقط... لبخند زد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1402/9/9 23:56:13
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1402/9/10 0:07:07
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1402/9/10 0:19:11
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1402/9/10 0:07:07
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1402/9/10 0:19:11
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

دوریا بلک در مقابل آیلین پرینس
آن روز کسی گفت جورج ویزلی تمام آینههای خانهاش را شکسته است و کسی نميداند چرا؛ اما من میدانستم... .
یک صبح پاییزی، موهایم را با همان گیرهی همیشگی بستم، همان کت و دامن تکراری را پوشیدم و پس از پیمودن مسیری که هر روز از آن گذر میکردم، به وزارتخانه رسیدم. وقتی که وارد وزارتخانه شدم، گروههایی از افراد دور هم جمع شده بودند و پچ پچ میکردند؛ اما من بیتوجه به آنها به سمت دفترم رفتم. پس از مدتی همکارم با دو لیوان چای وارد اتاقم شد و یکی از آنها را در حالیکه با هیجان سخن میگفت روبروی من گذاشت.
-شنیدی چی شده؟
او منتظر پاسخ نماند.
-دیروز وقتی یکی از همکارهای آرتور ویزلی به خونش رفته تا بستهای رو تحویلش بده، دیده که تمام آینهها و حتی پنجرههای خونه شکستن و جورج، پسر ویزلی، درحالیکه سرش رو توی دستهای زخمیش گرفته، یه گوشه نشسته. طرف کنجکاو شده که قضیه چیه، پس رفته داخل و چیزی که متوجه شده این بوده که خود جورج همهی آینهها و پنجرهها رو شکسته... کسی نمیدونه چرا!
در حالیکه به استکان چایم خیره شده بودم، آن را بالا آوردم و جرعهای نوشیدم... .
فلش بک
-مرگخوارها دارن دیوار دفاعی رو مورد حمله قرار میدن! باید چیکار کنیم؟
صدای فریادها قطع نمیشد، همه به دنبال راه فراری بودند تا به این وضعیت اسفناک پایان دهند؛ اما گویی، این داستان قرار نبود مثل تمام قصههای خوب به پایان رسد. هر لحظه احساس میکردی ممکن است چیزی بشکند؛ چیزی ورای سرنوشت یک فرد، چیزی بیشتر از آرزوهای دختربچهای که عروسکش را محکم در آغوش کشیده است، چیزی فرای انسانیت... .
در آن لحظات حساس، من، خسته و ناامید، به گوشهای پناه برده بودم که نباید و گفتگویی را شنیدم که هیچگاه نباید اتفاق میافتاد.
-آمادهای فِرِد؟
درست لحظات قبل از شکسته شدن طلسم محافظ هاگوارتز و یورش بردن مرگخواران به داخل مدرسه، دوقلوهای ویزلی، بیآنکه بخواهند به این فکر کنند که شاید این آخرین مکالمهی آنهاست، با یکدیگر صحبت میکردند. جورج که تمام جرئت خود را جمع کرده بود، به برادرش نگاه کرد و لبخند زد؛ اما سایهای که روی صورت فِرِد افتاده بود، لبخند او را خشکانید.
-فِرد... اگر میترسی...
لحن پرشتاب فِرد، کلمات جورج را ناتمام گذاشت.
-نه! یعنی... نمیدونم! فقط... الان چیزی برای از دست دادن دارم... .
صدای فِرد با گفتن آخرین کلمات محو شد. سرش را پایین انداخت و قطرهی اشکی از سرچشمهی چشمانش به پایین افتاد. من که پشت دیواری خارج از دید آنها بودم، نمیتوانستم انقباض شانهها و لرزش بیوقفهی دستانم را کنترل کنم.
میتوانستم به خوبی در چهرهی جورج ببینم که نمیفهمید برادرش از چه چیزی سخن میگوید. میتوانستم افکارش را از گوی درخشان چشمانش بخوانم؛ باور نداشت این مسئله چیزی باشد که از آن بیخبر است، اما همچنان، چشمانش پرسشگرانه به او خیره شده بود تا توضیح دهد «الان چیزی برای از دست دادن دارم...» به چه معناست. من میدانستم آن دو برادر، همیشه مامن یکدیگر بودند؛ اما این را هم میدانستم کلماتی که به زودی از دهان فِرد خارج خواهد شد، چیزی فرای تصور برادر دوقلویش است.
صدای نعرهای به پا خواست؛ دیوار دفاعی شکسته بود. در حالیکه لرزش بدنم بیشتر شده بود و احساس میکردم هر آن ممکن است قلبم از قفسهی سینهام بگریزد، دیدم که جورج به سرعت شروع به دویدن کرد تا خود را به محلی برساند که مرگخواری به تازگی در آن ظاهر شده بود. فِرد از پشت سر او را صدا زد؛ ولی او نایستاد.
-اکسپلیارموس!
جورج چوبدستی خود را به سمت مرگخوار گرفته بود. مرگخوار طلسم او را دفع کرد. دو برادر با همدیگر به او حمله کردند.
-استوپیفای!
یکی از پرتوهای سرخ به گونهی چپ مرگخوار خورد و با چنان شدتی او را به دیوار پشت سرش کوبانید که صدای خرد شدن استخوانهایش درون سرم طنین انداخت. نفسم در سینه حبس شده بود. ترسیده بودم.
فرد ویزلی با سرعت به سمت جورج برگشت و محکم بازوهای او را گرفت.
-فرصتی نمونده! شاید این آخرین بار باشه که...
-این وسط چی داری میگی!
جورج نعره زد. فِرد در مقابل، صدایش را بالا برد.
-خفه شو و گوش کن چی میگم!
وقتی جورج از شدت تعجب به او خیره شد، برادرش دوباره شروع به سخن گفتن کرد.
-من متاسفم! من واقعا متاسفم...
-تو... چی...
-میدونم ممکنه هیچ وقت من رو نبخشی! اما باید این رو بهت بگم چون هیچ کدوم نمیدونیم عاقبت این جنگ چی میشه! خواهش میکنم به حرفام گوش کن.
فِرد با نگاهی التماس آمیز به چشمان نزدیکترین فرد زندگیش خیره شد. صدای هیاهو و فریادها شنیده میشد. هر لحظه ممکن بود دوباره مرگخواری جلوی آنها ظاهر شود؛ اما فِرد همچنان بازوی جورج را که گیج و منگ به او خیره شده بود، چسبیده بود. من و جورج برادرش را خوب میشناختیم؛ هیچ گاه لحنش ملتمسانه نبود، هیچ گاه در میدان خطر شوخیهای مسخره نمیکرد، حرفهایش حتما مهم بودند که این طور با استیصال به او خیره شده بود. پس سرش را به نشانهی موافقت تکان داد و فِرد به سخن آمد. آرزو میکردم هیچ گاه آن حرفها را نزند. آرزو میکردم خاموش بماند،. میخواستم جلویش را بگیرم. ترسیده بودم، خیلی زیاد ترسیده بودم، اما بخشی از وجودم میدانست که این حرفها مهم هستند و یک روز بالاخره باید زده شوند.
- میدونم که همیشه دوستش داشتی... اما... اما من هم داشتم... با اینکه هیچی نگفتم!
جورج احساس کرد قلبش در حال سقوط است. برادرش از چه حرف میزد؟
-اولش با یه شوخی مسخره شروع شد... یک بار تصمیم گرفتم به جای تو باهاش برم بیرون تا بتونم هر دوتون رو سر کار بذارم... ولی...
-از چی حرف میزنی؟
-ولی بهش نگفتم که منم... نتونستم بگم... چندبار دیگه هم این اتفاق افتاد...
جورج ناباورانه سرش را تکان داد.
-اون فهمیده بود که منم... از اولش میدونست که منم! و وقتی که بهم گفت از اولش من رو میخواسته...
به اینجا که رسید، جورج تحملش را از دست داد. برادرش را محکم به عقب هل داد؛ کاری که در آن لحظه نمیدانست قرار است تا آخر عمر گریبان گیرش شود، عملی ساده و از روی خشم که تمام سرنوشتش را عوض کرد... نه! کاری که سرنوشت هر سهمان را عوض کرد.
فِرد به دیوار برخورد کرد و به زمین افتاد. در همان لحظه مرگخواری ظاهر شد. جورج که از شدت خشم نمیدانست باید چه کند، فقط به مرگخوار نگاه کرد. مرگخوار خندید، چوبدستیش را به سمت فِرد گرفت که با چشمانی گرد شده از ترس، به او نگاه میکرد. نوری سبز از انتهای چوبدستی به سینهی فِرد خورد و قلب من از حرکت ایستاد. در آخرین لحظات، چشمان ناامید فِرد به سمت برادرش که فقط آنجا ایستاده بود، چرخید و سپس نگاهش به من افتاد. قطرهی اشکی از گوشهی چشمانش به روی خاک بارید و سپس بدنش، گویی که هیچ گاه روحی در آن نبوده است، شل شد.
وقتی مرگخوار چوبدستیش را به سمت جورج نشانه رفت، او هم ناخودآگاه با او مقابله کرد. لحظاتی بعد، مرگخوار کمی آنطرفتر از فِرد به زمین افتاد. پس از آن جورج همانجا که بود ایستاد، بیآنکه درکی از صحنه داشته باشد.
این لحظه، اولین باری بود که توانستم تکان بخورم. آرام و بیصدا به سمت بدن بیجان فِرد رفتم و کنارش به زانو افتادم. دستش را که سریعتر از آنچه فکر میکردم، سرد شده بود در دست گرفتم و نامش را صدا زدم. میدیدم که چشمانش تهی از هر گونه ضربانی است اما نمیتوانستم باور کنم. سعی کردم بلندتر صدایش بزنم، تکانش دادم و حتی به او ناسزا گفتم؛ اما او، آنجا افتاده بود، بدون هیچ حرکتی.
وقتی دوباره یادم آمد جورج آنجاست که دستم را محکم کشید و من مقابلش قرار گرفتم. سپس شانههایم را به طرز دردآوری در دستانش گرفت و شروع به فریاد کشیدن کرد.
-این حقیقت داره؟
قطرهی اشکی که مدتها بود در پشت سد چشمانم گیر افتاده بود، رها شد.
جورج مرا با شدت تکان داد.
-چطور تونستی با من این کار رو بکنی؟
دیگر تحملش را نداشتم، فِرد مرده بود! فِرد... مرده بود؟
-تو به من خیانت کردی؟ تو من رو رها کردی و رفتی سراغ برادرم؟
فِرد مرده بود. فِرد مرده بود. فِرد مرده بود.
-تو چطور...
محکم جورج را به عقب هل دادم و شروع به فریاد کشیدن کردم. دیگر دلیلی برای ترسیدن نداشتم، تمام آنچه که میترسیدم اتفاق بیافتد، اتفاق افتاده بود.
-فِرد مرده! فِرد مرده! تو کشتیش! تو!
به سمت جورج رفتم و یقهاش را گرفتم. با تمام وجود تکانش دادم. به چه امید؟ نمیدانم.
-اون مرده! اون مرده! میفهمی؟
نه، نمیفهمید. ناباورانه به من خیره شده بود.
-چطور میتونی الان سر من داد بزنی؟ اون مرده! تو کشتیش!
به پشت سرم نگاه کرد و انگار بدن بیجان برادرش را برای اولین بار دید.
-تو کشتیش! تو! از این به بعد چطور میخوای به آینه نگاه کنی وقتی هر روز قراره صورت اون رو ببینی؟ چطور میتونی وقتی تصویرت توی هر پنجره میافته، به خودت یادآوری نکنی که یه قاتلی؟
در آن لحظات، جیغ میکشیدم و این کلمات را بر زبان میآوردم.
من، خائنی بودم که زندگی کسی را از او گرفته بودم و هیچ گاه پس از آن نتوانستم بفهمم که چطور آنقدر گستاخانه، مردی را به قتلی متهم کردم که خودم مسبب آن بودم.
بله، جورج ویزلی تمام آینههای خانهاش را شکسته است و کسی نميداند چرا؛ اما من میدانم... .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1402/9/10 21:37:37
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر

تلما هلمز vs جینی ویزلی
سوژه: مفقود
آلیشیا، چند روزی بود که گم شده بود. ولی انگار نه انگار بقیه هیچ اهمیتی نمی دادند. تصمیم گرفته بودم پیداش کنم ولی سرنخی که بتونم با اون بفهمم چه بلایی سر آلیشیا اومده نبود. چند روزی که از گم شدن آلیشیا گذشته بود، وقتی داشتم از تمرین کوئیدیچ برمیگشتم، به سمت سالن عمومی گریفیندور رفتم و با گفتن رمز وارد شدم و به خوابگاه رفتم؛ توی خوابگاه چیز عجیبی دیدم، یه کاغذ که روش نوشته شده بود:
کمک! کمک! من توی یه اتاق گیر افتادم. برای رسیدن به اتاق باید از هفت مرحله بگذری. اونم به تنهایی. اول به درخت بید کتک زن برو و بعد صد قدم به طرف راست برو. اونجا دنبال یک علامت مخفی بگرد و اون رو فشار بده. بیشتر از این نمیتونم سرنخ بدم.
توی ذهنم گفتم:
این دست خط آلیشیاست. یه سرنخه. باید دنبال سرنخ هاش برم.
باید وسایل سفر رو آماده میکردم. تعطیلات بود و درسی نداشتم. خانواده ام هم به سفر به رومانی برای دیدن برادرم چارلی رفته بودند. پس کمی مواد غذایی و چوب دستیم رو برداشتم و به سوی درخت بید کتک زن حرکت کردم.
بعد صد قدم به طرف راست رفتم. یک دکمه با چمن پوشیده شده بود، اون رو فشار دادم. زمین لرزید و ناگهان یک دریچه ظاهر شد.
وارد اون دریچه شدم که در از اون طرف بسته شد. دیگه راه برگشتی نداشتم. به راهم ادامه دادم. یه در بود. نوشته بود:
کسی می تواند از این دریچه بگذرد، که هم از هوش بالایی بهره داشته باشد و هم صبور، هم چابک باشد و هم از آنچه که قرار است ببیند نهراسد.
.موسسان هاگوارتز. روونا ریونکلاو، هلگا هافلپاف، سالازار اسلیترین، گودریک گرینفیندور.
خب جالب شد.
معمایی زیر نوشته بود:
وقتی............... ، ..................،..................و................ کنار هم باشند................... ساخته می شود.
کمی فکر کردم، سخت بود ولی بی جواب نه.
جواب معما میشد: هافلپاف، ریونکلاو، اسلیترین و گرینفیندور. هاگوارتز.
اما هنوز یک معما مانده بود. جواب رو چگونه قرار بود بنویسم؟
کمی که به اطراف دقت کردم، قلم پری و کمی مرکب رو دیدم که روی تخته سنگی بود.
قلم پر و برداشتم و جواب رو نوشتم. ناگهان دیواری که آنجا بود باز شد... .
راهرویی طولانی بود که صدای جیغ های بلندی از آن می آمد.
ولی حسی به من میگفت که باید شجاع باشم و نترسم.
از راهرو رد شدم. دری آنجا قرار داشت که با معمایی دیگر باز میشد... .
معما این بود:
معجونی که باعث خوشبختی میشودــــــــــــــــــــــ.
این معجون را از بین معجون ها انتخاب کنید. ده دقیقه فرصت دارید.
معلومه معجون شانس. خوب ایناهاش.
معجون رو برداشتم و روی سنگ گذاشتم. این در هم باز شد. اما در بعدی چه بود... .
وقتی در باز شد، در بعدی وجود نداشت. آلیشیا آنجا بود اما دست هایش بسته شده بود. به آلیشیا گفتم:
اینجا چه کار میکنی؟
آلیشیا گفت:
یک روز که داشتم از اینجا رد می شدم، خیلی اتفاقی داخل این تونل شدم و دیگه نتونستم ازش بیرون بیام.
بعد گفتم: بیا به قلعه بریم.
آلیشیا قبول کرد و باهم به سمت قلعه رفتیم.
سوژه: مفقود
آلیشیا، چند روزی بود که گم شده بود. ولی انگار نه انگار بقیه هیچ اهمیتی نمی دادند. تصمیم گرفته بودم پیداش کنم ولی سرنخی که بتونم با اون بفهمم چه بلایی سر آلیشیا اومده نبود. چند روزی که از گم شدن آلیشیا گذشته بود، وقتی داشتم از تمرین کوئیدیچ برمیگشتم، به سمت سالن عمومی گریفیندور رفتم و با گفتن رمز وارد شدم و به خوابگاه رفتم؛ توی خوابگاه چیز عجیبی دیدم، یه کاغذ که روش نوشته شده بود:
کمک! کمک! من توی یه اتاق گیر افتادم. برای رسیدن به اتاق باید از هفت مرحله بگذری. اونم به تنهایی. اول به درخت بید کتک زن برو و بعد صد قدم به طرف راست برو. اونجا دنبال یک علامت مخفی بگرد و اون رو فشار بده. بیشتر از این نمیتونم سرنخ بدم.
توی ذهنم گفتم:
این دست خط آلیشیاست. یه سرنخه. باید دنبال سرنخ هاش برم.
باید وسایل سفر رو آماده میکردم. تعطیلات بود و درسی نداشتم. خانواده ام هم به سفر به رومانی برای دیدن برادرم چارلی رفته بودند. پس کمی مواد غذایی و چوب دستیم رو برداشتم و به سوی درخت بید کتک زن حرکت کردم.
بعد صد قدم به طرف راست رفتم. یک دکمه با چمن پوشیده شده بود، اون رو فشار دادم. زمین لرزید و ناگهان یک دریچه ظاهر شد.
وارد اون دریچه شدم که در از اون طرف بسته شد. دیگه راه برگشتی نداشتم. به راهم ادامه دادم. یه در بود. نوشته بود:
کسی می تواند از این دریچه بگذرد، که هم از هوش بالایی بهره داشته باشد و هم صبور، هم چابک باشد و هم از آنچه که قرار است ببیند نهراسد.
.موسسان هاگوارتز. روونا ریونکلاو، هلگا هافلپاف، سالازار اسلیترین، گودریک گرینفیندور.
خب جالب شد.
معمایی زیر نوشته بود:
وقتی............... ، ..................،..................و................ کنار هم باشند................... ساخته می شود.
کمی فکر کردم، سخت بود ولی بی جواب نه.
جواب معما میشد: هافلپاف، ریونکلاو، اسلیترین و گرینفیندور. هاگوارتز.
اما هنوز یک معما مانده بود. جواب رو چگونه قرار بود بنویسم؟
کمی که به اطراف دقت کردم، قلم پری و کمی مرکب رو دیدم که روی تخته سنگی بود.
قلم پر و برداشتم و جواب رو نوشتم. ناگهان دیواری که آنجا بود باز شد... .
راهرویی طولانی بود که صدای جیغ های بلندی از آن می آمد.
ولی حسی به من میگفت که باید شجاع باشم و نترسم.
از راهرو رد شدم. دری آنجا قرار داشت که با معمایی دیگر باز میشد... .
معما این بود:
معجونی که باعث خوشبختی میشودــــــــــــــــــــــ.
این معجون را از بین معجون ها انتخاب کنید. ده دقیقه فرصت دارید.
معلومه معجون شانس. خوب ایناهاش.
معجون رو برداشتم و روی سنگ گذاشتم. این در هم باز شد. اما در بعدی چه بود... .
وقتی در باز شد، در بعدی وجود نداشت. آلیشیا آنجا بود اما دست هایش بسته شده بود. به آلیشیا گفتم:
اینجا چه کار میکنی؟
آلیشیا گفت:
یک روز که داشتم از اینجا رد می شدم، خیلی اتفاقی داخل این تونل شدم و دیگه نتونستم ازش بیرون بیام.
بعد گفتم: بیا به قلعه بریم.
آلیشیا قبول کرد و باهم به سمت قلعه رفتیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوری
!
!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: امروز ساعت 10:04
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260
شغل
خبرنگار پیام امروز

ایزابل مکدوگال VS گادفری میدهرست
کینه
کینه
در آینه به خود خیره شد. درون دریای چشمانش، موجهای عشق و احساس را دید که بیرحمانه، خود را به صخرههای ذهن آشفتهاش میکوبیدند. او فراموش کرده بود که مانند تمام انسانها، وقتی احساساتش را مخفی میکند، چشمهایش حرف میزنند... !
از لحظهای که بوی آشنای عطر تلخ مردانهای را درون عمارت حس کرده بود، چیزی در وجودش خود را دیوانهوار به دیوارههای قلب سنگیاش میکوبید و عاجزانه درخواست آزادیاش را فریاد میزد.
رازی نه چندان کهنه، که به غیر از مادرش، شخص دیگری از آن خبر نداشت. گرچه پدر و مادرش نیز سه سال قبل، در یک تصادف رانندگی از دست رفته بودند.
یک ساعت دیگر، مهمانی بالماسکه با شکوهی، به مناسبت تولد خواهر کوچکش آغاز میشد.
نقاب سیاه رنگی را بر روی صورت گذاشت، بلکه حالت چهرهاش، رسوایی به بار نیاورد.
تمام آشفتگی ایزابل، تنها به بوی آن عطر مربوط نمیشد.
شب قبل، خوابی با صحنههای نامفهومی را دید که ذهنش را درگیر کرده بود.
صحنههایی که بیشتر اذیتش کرده بودند را مرور کرد. چهرهی وحشت زدهی موراگ و خنجری خونی، مزین شده با یاقوت آبی، در دستان فردی نامعلوم. خنجری که به عنوان هدیه برای تولد خواهرش تهیه کرده بود!
لحظهای که از خواب پرید، دوباره اتفاقی که در شش سالگی برایش افتاده بود، تکرار شد.
گوش چپش سوت کشید و صدایی ناآشنا، با آهنگ و لحنی عجیب، شعری را در گوشش زمزمه کرد:
Let the sky fall, when it crumbles
بگذار آسمان سقوط کند، هنگامی که فرو می ریزد
We will stand tall
ما با هم میایستیم
Face it all together
با تمام اینها رو به رو میشویم
At skyfall
زمان سقوط آسمان
Skyfall is where we start
آسمان جایی که ما شروع کردیم سقوط خواهد کرد
A thousand miles and poles apart
و هزاران مایل تکه پاره میشود
When worlds collide, and days are dark
هنگامی که دنیا از هم میپاشد و روز ها تاریک میشوند
با صدای باز شدن درب اتاق، رشتهی افکارش از هم گسست. با دیدن موراگ، لبخند محوی زد و سعی کرد خودش را جمع جور کند و فضا را عادی جلوه دهد.
- ایزابل... آمادهای؟
- تقریبا... تو چی؟
موراگ لبخند دندان نمایی زد و با نهایت شور و اشتیاق گفت:
- امشب یه سوپرایز توی راهه، خیلی هیجان دارم... به نظرت هجده ساله شدن چه حسی داره؟
- حس خوبی داره... سعی کن به بهترین نحو ازش استفاده کنی.
- مطمعنم امشب همهی نگاها روی منه... لباسمو خیلی دوست دارم.
ایزابل چند قدم جلوتر رفت و در حالی که گوشهای از لباس موراگ را مرتب میکرد، با صدای نسبتا آرامی گفت:
-هیچکس بهت اهمیت نمیده مگه اینکه زیبا یا درحال مرگ باشی!
او انتظار پاسخ جالبتری از سمت ایزابل داشت. وقتی دستان سرد و کشیده ایزابل به تنش برخورد کرد و لحن بیروحش را شنید، برای لحظهای وجودش یخ بست. درست است که او فشفشه بود و جادویی نداشت، اما بدون جادو هم میتوانست لحن هشدار دهندهی ایزابل را به خوبی تشخیص دهد.
پس از چند ثانیه سکوت، موراگ تصمیم گرفت فضا را عوض کند:
- چقدر زود بزرگ شدیم... یادت میاد مامان همیشه برامون یه شعر میخوند؟
Where you go I go
هر جا بری منم میرم
What you see I see
هر چی رو ببینی منم میبینم
I know I’ll never be me, without the security
میدونم ک هیچوقت بدون امنیت ، خودم نمیشم
Of your loving arms
اگه دست های مهربونت
Keeping me from harm
منو از بدی ها دور نگه میداره . . .
Put your hand in my hand
دستت رو بذار توی دستام
And we’ll stand
تا با هم بایستیم
ایزابل با مرور دوبارهی خاطرات کودکی و نوجوانیاش، لبخند غمناکی زد. بزرگ شدن، آرزویی بود که به امتحانش نمیارزید... .
یک ساعت بعد _ داخل جشن
ایزابل هنوز هم بوی آن عطر تلخ که ترکیبی از بوی قهوه و شکلات بود را حس میکرد. عطری که در زمان نسبتا دوری، بخش بزرگ و با ارزشی از زندگیاش را تشکیل میداد. عطری که وقتی در نزدیکی خود حس میکرد، مست آن میشد و هر چیزی به غیر از شخص مد نظرش را از یاد میبرد.
در فکر و خیال بود که ناگهان کل سالن ساکت شد. موراگ بالای پلهها، در کنار نرده ایستاده بود. با صدای بلندی که به گوش تمام حضار برسد، گفت:
- ممنون از همگی که به جشن تولد من اومدید... امشب یه سوپرایز براتون در نظر گرفتم. میخوام شما رو با نامزدم آشنا کنم... کارلوس.
لحظهای که پسر، با قدمهایی بلند و استوار از درب بزرگ وارد شد، ایزابل یخ کرد. سرش روی گردنش سنگینی میکرد. نفسهایش به شماره افتاد و لبهایش خشک شد. صداهای اطرافش نامفهوم بود. پلکهایش را روی هم گذاشت و در تمام خاطراتشان غرق شد.
" - قول بده همیشه با هم دیگه بمونیم ایزابل... .
- قول میدم کارلوس. توام قول بده اگه اتفاقی افتاد، هرگز منو فراموش نکنی.
- قبوله... . "
- قول میدم کارلوس. توام قول بده اگه اتفاقی افتاد، هرگز منو فراموش نکنی.
- قبوله... . "
وقتی آن دو را دست در دست یکدیگر دید، هر لحظهای که میگذشت بیشتر احساس تنفر میکرد. انگار که هردویشان بخش با ارزشی از وجود ایزابل را دزدیده بودند. بخشی که دیگر قابل ترمیم نبود... .
کینه جلوی چشمانش را فرا گرفت و به او حکم کرد که به همه چیز پایان بدهد... !
تعادلش را از دست داده بود. اما عقب عقب حرکت کرد و به سمت اتاقش دوید.
درب اتاق را با محکم بست. نفس کشیدن برایش سخت شده بود... نقاب را از روی صورتش برداشت و در آینه به خودش خیره شد. از آن حال متنفر بود.
مشتش را در آینه کوبید و همزمان با بغضش، آینه هم شکست. از ته دل فریاد زد:
- لعنت بهت... لعنت بهت که از زندگیم بیرون نمیری... !
اشکهایش گونه هایش را سیاه کردند.
ناخودآگاه توجهش به سمت صندوقچهی روی میز جلب شد. در میان گریه، لبخند دندان نمایی زد... !
شاید فقط انتقام حالش را بهتر میکرد!
خودش را جمع و جور کرد. صورتش تمیز کرد. صندوقچه را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
مهمان ها یکی یکی به موراگ و کارلوس تبریک میگفتند. ایزابل کمی صبر کرد و در انتها، آرام آرام به سمتشان قدم برداشت. کارلوس که تا آن لحظه متوجه حضور ایزابل نشده بود، خیره به ایزابل نگاه میکرد. رنگ از چهرهاش پرید و حالت صورتش تغییر کرد. شاید دوباره در حال غرق شدن در دریای بی انتهای چشمانش بود. ایزابل با دست خونیاش صندوقچه را بالا گرفت و رو به جمع، با صدای بلند گفت:
- دوست دارم به شیوهی خودم، نامزد کردن خواهرم رو تبریک بگم. هدیه با ارزشی در نظر گرفتم که میخوام شخصا به خود کارلوس تقدیم کنم... .
قطرات خون، از دست ایزابل میچکید و قسمتی از لباسش را آلوده کرد.
موراگ مضطرب و آشفته به نظر میرسید.
- ایزابل دستت ...
کارلوس بی ارده به سمت ایزابل قدم برداشت. مشتاق بود ببیند پس از این همه سال دوری، چه هدیهای برایش در نظر گرفته است.
وقتی تقریبا رو به روی هم قرار گرفتند، ایزابل درب صندوقچه را باز کرد و خنجر را در دست گرفت. آرام حرکت کرد و پشت سرش ایستاد.
وقتی که نفس های داغش به گردن کارلوس خورد، میتوانست به راحتی ترس را در وجود او احساس کند. سرش را نزدیک برد و در گوشش زمزمه کرد:
- یا من یا هیچکس...!
شاهرگش را زد... !
قطرات خون در صورتش پاشید و با خندهای دیوانهوار به چهرهی وحشت زدهی موراگ خیره شده و با صدای بلندی به او گفت:
- برو ... وقتی که آسمون از هم بپاشه، وقتی که روزها تاریک بشن، اجازه داری دوباره برگردی اینجا... فرار کن!
تمامی مهمانان با وحشت عمارت را ترک کردند، اما هرگز هیچکس نفهمید موراگ کجا رفت و یا چه بلایی بر سرش آمد.
آن شب ایزابل در عمارت قدم میزد و در اوج جنون، از انتقامش لذت میبرد.
کینه، از او یک قاتل ساخت... !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مکدوگال در 1402/8/22 11:34:07
ویرایش شده توسط ایزابل مکدوگال در 1402/8/22 21:34:55
ویرایش شده توسط ایزابل مکدوگال در 1402/8/22 21:41:30
ویرایش شده توسط ایزابل مکدوگال در 1402/8/22 21:34:55
ویرایش شده توسط ایزابل مکدوگال در 1402/8/22 21:41:30
I burned my soul to light my own path

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/06/27
تولد نقش: 1402/07/03
آخرین ورود: یکشنبه 16 دی 1403 15:05
از: جایی که هیچکس نمیتونه تصورش کنه:)
پستها:
91

الیشیا اسپینت
VS
تلما هلمز
سوژه : تصمیم
الیشیا با تیم کوییدیچ مشغول تمرین بازی فردا بود. تلما در جایگاه تماشاچیان نشسته بود و برای امتحان تغییر شکل میخواند.
بچه ها مشغول بازی بودند که ... شترق...
جینی تعادلش را از دست داد و از روی جارو پرت شد. تلما با صدای افتادن جینی سرش را بلند کرد و بدو بدو کنان به زمین بازی امد.
همه دور جینی جمع شده بودند و با کمک هم اورا به درمانگاه بردند. چند دقیقه بعد مادام پامفری ظاهر شد.
- چه خبره اینجا ... بیرون... بیرررون
همه بجز الیشیا و تلما از درمانگاه بیرون رفتند.
- مادام پامفری زخم جینی تا فردا خوب میشه؟
-تلاش خودم رو میکنم ولی بعید بدونم تا فردا خوب بشه.
- اما فردا مسابقست.
- میدونم خانم اسپینت ولی باید در نظر داشته باشی که زخم نیاز به ترمیم داره و طول میکشه.
مادام پامفری از درمانگاه خارج شد.
الیشیا رو به تلما کرد و گفت :
- تلما باید یکاری کنیم ... ببینم وردی چیزی بلد نیستی که جینی رو خوب کنه؟
- نه متاسفانه بلد نیستم.
- مطمئنی ؟ باید وردی باشه ها؟
- نه خیر بلد نیستم . نشنیدی مادام پامفری چی گفت؟ زخم نیاز به خوب شدن داره.
- اما من نمیخوام مسابقه رو ببازم .
- دوشیزه اسپینت ، بازی برد و باخت داره از تو بعید بود با این که بازیکن کوییدیچ هستی جنبه باخت و نداشته باشی ، حالا فردا هم بازی و باختی ایا چیزی از تو کم میشه؟
تلما پس از این حرف با شتاب درمانگاه رو ترک و الیشیا و جینی را به حال خود تنها گذاشت.
- که این طور تلما خانم ... بزار ببینم تو جنبه نمره ی پایین امتحان و داری یا نه؟ الیشیا با لبخندی به خوابگاه بازگشت.
همه در تالار گریفیندور مشغول خواندن برای امتحان فردا بودند و الیشیا نیز مشغول خواندن بود . الیشیا وردی بلد بود که میتوانست تمام نوشته های روی صفحه رو پاک کند.
نیم نگاهی به تلما انداخت . او مشغول حرف زدن با بچه ها بود . کتاب تلما روی تخت کناری الیشیا بود و الیشیا مخفی کتاب را برداشته بود. بعد از خواندن ورد الیشیا کتابی همچون دفتر نقاشی به تلما پس داد .
روز امتحان فرا رسیده بود. ما قبل از هر ازمون 10 دقیقه وقت داشتیم تا مرور کلی رو انجام بدیم . همگی مشغول خواندن بودن به جز تلما.
الیشیا به چهره درهم ریخته تلما نگاهی کرد و زیر زیرکی خندید.
بعد از 5 دقیقه برگه امتحانی ها رو پخش کردند . الیشیا به راحتی همه رو جواب و اولین نفر برگه رو تحویل داد و از محیط خارج شد و به درمانگاه رفت. مادام پامفری مشغول درمان جینی بود .
- اوه خانم اسپینت . شانس اوردید که جینی سیستم ایمنی خوبی داشته و زخمش خوب شده .
- راست میگین ؟ یعنی میتونه بازی کنه ؟
- بله .
الیشیا جینی را بغل کرد و از مادام پامفری تشکر کرد.
- جینی زود باش نیم ساعت دیگه بازی شروع میشه باید تمرین کنیم. تیم کوییدیچ به خوبی بازی میکرد . 10 دقیقه مونده اخر به بازی تمرین را متوقف کردند و به رختکن رفتند. در رختکن مقداری اب نوشیدند و برای بازی اصلی اماده شدند.
سوت شروع بازی خورد . کاپیتان گریفیندور در مقابل اسلیترین دست داد و بازی شروع شد.
و اما قصه اخر :
تیم گریفیندور با امتیاز 356 در مقابل امتیاز 219 برنده شده بود . در تالار گریفیندور جشن به پا بود و همه خوشحال بودند به جز تلما.
جینی به سمت تلما رفت و گفت :
- چی شده تلما ؟ ناراحتی؟
- امتحان .. امتحان رو گند زدم
- چرا تو که خوب خونده بودی ؟
- خوشبحالت که تو فردا امتحان میدی بخاطر اینکه تو درمانگاه بستری بودی .
- میگی چی شده یا نه؟
- کتابم ... تلما کتاب را نشان جینی داد .
- یا مرلین ... چرا دفتر نقاشی شده؟
- نمیدونم . طلسم روش اجرا کردند .
- کی ؟
- بازم نمیدونم.
فردا سر کلاس تغییر شکل پروفسور نمره ها را خواند. الیشیا با اشتیاق برگه اش را از پروفسور تحویل گرفته و به A+ خیره شده بود. ولی تلما با گریه از پروفسور خواهش میکرد و اما تاثیری نداشت.
الیشیا رو به تلما کرد و گفت:
- جینی زخمی بود گفتی باید جنبه باخت داشته باشی خانم اسپینت الان کتاب تو هم هیچ نوشته ای روش نیست و باید جنبه خراب کردن امتحان رو داشته باشی دوشیزه هلمز.
و الیشیا با لبخندی کلاس را ترک کرد ...
VS
تلما هلمز
سوژه : تصمیم
الیشیا با تیم کوییدیچ مشغول تمرین بازی فردا بود. تلما در جایگاه تماشاچیان نشسته بود و برای امتحان تغییر شکل میخواند.
بچه ها مشغول بازی بودند که ... شترق...
جینی تعادلش را از دست داد و از روی جارو پرت شد. تلما با صدای افتادن جینی سرش را بلند کرد و بدو بدو کنان به زمین بازی امد.
همه دور جینی جمع شده بودند و با کمک هم اورا به درمانگاه بردند. چند دقیقه بعد مادام پامفری ظاهر شد.
- چه خبره اینجا ... بیرون... بیرررون
همه بجز الیشیا و تلما از درمانگاه بیرون رفتند.
- مادام پامفری زخم جینی تا فردا خوب میشه؟
-تلاش خودم رو میکنم ولی بعید بدونم تا فردا خوب بشه.
- اما فردا مسابقست.
- میدونم خانم اسپینت ولی باید در نظر داشته باشی که زخم نیاز به ترمیم داره و طول میکشه.
مادام پامفری از درمانگاه خارج شد.
الیشیا رو به تلما کرد و گفت :
- تلما باید یکاری کنیم ... ببینم وردی چیزی بلد نیستی که جینی رو خوب کنه؟
- نه متاسفانه بلد نیستم.
- مطمئنی ؟ باید وردی باشه ها؟
- نه خیر بلد نیستم . نشنیدی مادام پامفری چی گفت؟ زخم نیاز به خوب شدن داره.
- اما من نمیخوام مسابقه رو ببازم .
- دوشیزه اسپینت ، بازی برد و باخت داره از تو بعید بود با این که بازیکن کوییدیچ هستی جنبه باخت و نداشته باشی ، حالا فردا هم بازی و باختی ایا چیزی از تو کم میشه؟
تلما پس از این حرف با شتاب درمانگاه رو ترک و الیشیا و جینی را به حال خود تنها گذاشت.
- که این طور تلما خانم ... بزار ببینم تو جنبه نمره ی پایین امتحان و داری یا نه؟ الیشیا با لبخندی به خوابگاه بازگشت.
همه در تالار گریفیندور مشغول خواندن برای امتحان فردا بودند و الیشیا نیز مشغول خواندن بود . الیشیا وردی بلد بود که میتوانست تمام نوشته های روی صفحه رو پاک کند.
نیم نگاهی به تلما انداخت . او مشغول حرف زدن با بچه ها بود . کتاب تلما روی تخت کناری الیشیا بود و الیشیا مخفی کتاب را برداشته بود. بعد از خواندن ورد الیشیا کتابی همچون دفتر نقاشی به تلما پس داد .
روز امتحان فرا رسیده بود. ما قبل از هر ازمون 10 دقیقه وقت داشتیم تا مرور کلی رو انجام بدیم . همگی مشغول خواندن بودن به جز تلما.
الیشیا به چهره درهم ریخته تلما نگاهی کرد و زیر زیرکی خندید.
بعد از 5 دقیقه برگه امتحانی ها رو پخش کردند . الیشیا به راحتی همه رو جواب و اولین نفر برگه رو تحویل داد و از محیط خارج شد و به درمانگاه رفت. مادام پامفری مشغول درمان جینی بود .
- اوه خانم اسپینت . شانس اوردید که جینی سیستم ایمنی خوبی داشته و زخمش خوب شده .
- راست میگین ؟ یعنی میتونه بازی کنه ؟
- بله .
الیشیا جینی را بغل کرد و از مادام پامفری تشکر کرد.
- جینی زود باش نیم ساعت دیگه بازی شروع میشه باید تمرین کنیم. تیم کوییدیچ به خوبی بازی میکرد . 10 دقیقه مونده اخر به بازی تمرین را متوقف کردند و به رختکن رفتند. در رختکن مقداری اب نوشیدند و برای بازی اصلی اماده شدند.
سوت شروع بازی خورد . کاپیتان گریفیندور در مقابل اسلیترین دست داد و بازی شروع شد.
و اما قصه اخر :
تیم گریفیندور با امتیاز 356 در مقابل امتیاز 219 برنده شده بود . در تالار گریفیندور جشن به پا بود و همه خوشحال بودند به جز تلما.
جینی به سمت تلما رفت و گفت :
- چی شده تلما ؟ ناراحتی؟
- امتحان .. امتحان رو گند زدم
- چرا تو که خوب خونده بودی ؟
- خوشبحالت که تو فردا امتحان میدی بخاطر اینکه تو درمانگاه بستری بودی .
- میگی چی شده یا نه؟
- کتابم ... تلما کتاب را نشان جینی داد .
- یا مرلین ... چرا دفتر نقاشی شده؟
- نمیدونم . طلسم روش اجرا کردند .
- کی ؟
- بازم نمیدونم.
فردا سر کلاس تغییر شکل پروفسور نمره ها را خواند. الیشیا با اشتیاق برگه اش را از پروفسور تحویل گرفته و به A+ خیره شده بود. ولی تلما با گریه از پروفسور خواهش میکرد و اما تاثیری نداشت.
الیشیا رو به تلما کرد و گفت:
- جینی زخمی بود گفتی باید جنبه باخت داشته باشی خانم اسپینت الان کتاب تو هم هیچ نوشته ای روش نیست و باید جنبه خراب کردن امتحان رو داشته باشی دوشیزه هلمز.
و الیشیا با لبخندی کلاس را ترک کرد ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 20:25
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
386
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، سردبیر پیام امروز

تلما هلمز
Vs
آلیشیا اسپینت
سوژه: تصمیم!
تلما چوبدستی به دست روبهروی کتاب معجون سازی اش ایستاده بود و ورد هایی زیر لب زمزمه میکرد. در همان حال به فکر ۱۵ دقیقه پیش بود.
"فلش بک؛ ۱۵ دقیقه پیش"
جینی و آلیشیا به درختی تکیه داده بودند و کتاب معجون سازی شان را میخواندند.
آلیشیا بی حوصله کتاب را به سمتی پرتاب کرد.
_این دیگه چه مزخرفیه؟ هیچی نمیفهمم!
جینی کتاب آلیشیا را از روی زمین برداشت و به همراه کتاب خودش کنار درختی گذاشت.
_این حرف تو قبول دارم، ولی قطعا نمیخوای از پروفسور نمره کمی توی کلاس بگیری، نه؟
_معلومه که نمیخوام ولی هیچ چیزی از کتاب نمیفهمم! من حتی نکته هایی که پروفسور موقع کلاس گفته رو نشنیدم، چه برسه به اینکه یادداشت برداری کنم!
_خب راستش منم چیز درست و حسابی ننوشتم. همونایی هم که الان نوشته شده از تلما گرفتم!
با اعتراف جینی، لبخند کمرنگی به صورت آلیشیا نشست.
_حداقل فهمیدم یکی هم مثل من هست. راستی، تلما کجاست؟
_به نظرت کجاست؟ مثل همیشه توی سرسرای گریف نشسته کتاب معجون سازیش رو میخونه!
آلیشیا با حسرت به کتاب تلما فکر میکرد که پر از سوال ها و نکته هایی بود که پروفسور اسنیپ هنگام درس دادن آنها را گفته بود و تلما مانند دیگر کلاس ها، موبه موی آنها را یادداشت کرده بود.
_جینی نظرت چیه از تلما کمک بخوایم؟
جینی که با شنیدن کلمه "کمک" و اسم تلما باهم در یک جمله، گوش هایش تیز شده بود با تعجب به آلیشیا زل زد.
_چه کمکی؟ نکنه... آلی اون هیچوقت تقلب نمی رسونه!
آلیشیا بیخیال شانه هایش را بالا انداخت.
_کی تقلب میخواد؟ من ازش میخوام نکته هایی رو که نوشته بده بهم!
اگر کسی با دقت به جینی نگاه میکرد، متوجه بزرگ شدن ناگهانی چشم هایش از تعجب میشد!
_الان اون به هیچ عنوان کتابش رو بهت نمیده!
_خب قرار نیست ازش بخوایم که! برش میداریم!
جینی و آلیشیا، بی خبر از وجود تلما در پشت سرشان، نقشه دزدیدن کتاب تلما را در سر می ریختند. تلما که با شنیدن حرف هایشان رفته رفته اخم هایش بیشتر میشد، روبه قلعه حرکت کرد...
_یه معجونی براتون بپزم که یه وجب روغن روش باشه... میبینید حالا...
"زمان حال"
حرف های جینی و آلیشیا در ذهنش می پیچید و اورا مصمم تر به انجام کارش میکرد. تصمیم عجیب ولی جالبی گرفته بود. اگر کمی سوالات و جواب ها را دستکاری میکرد، نمره امتحان آلیشیا و جینی چقدر میشد؟ مشتاق نتیجه بود!
بالاخره کتاب آماده و حاضر برای تحویل به جینی و آلیشیا بود. کتاب را برداشت و به سمت خوابگاه دختران حرکت کرد. وقتی وارد اتاق خودش شد، کتاب را روی میز گذاشت و روی تختش دراز کشید و خود را به خواب زد.
چند دقیقه بعد، آلیشیا وارد اتاق شد و آرام کتاب را برداشت و رفت. بعد از خروج آلیشیا، تلما از روی تخت بلند شد و با لبخندی خبیثانه به سمت آینه رفت و نگاهی به خود انداخت. خیلی مشتاق امتحان فردا بود...
" فردای آن روز؛ بعد از امتحان، اعلام نتایج"
جینی و آلیشیا که به خیال خود خیلی چیز ها بلد بودند، امتحان را به سرعت تمام کرده بودند و منتظر اعلام نتایج بودند. تلما که به خاطر نداشتن کتاب، خیلی درس نخوانده بود، کمی در ساخت معجون به مشکل برخورده بود ولی درنهایت معجون را درست ساخته بود.
استاد معجون سازی نمرات را با چوبدستی روی تخته کلاس نوشت و بیرون رفت. آلیشیا با ذوق جلو رفت تا بفهمد چند گرفته است.
_این نیست، این نیست، اینم که نیست! پس کجاست؟
تلما با نیشخند جلو امد و با انگشت، به جایی اشاره کرد.
_آلیشیا اسپینت، ۲ نمره و جینی ویزلی، ۳ نمره و در نهایت تلما هلمز، ۱۶ نمره.
آلیشیا و جینی با چشمانی که به اندازه بشقاب شده بود به همدیگر نگاهی کردند.
_تصمیمی که گرفتم باعث شد نمره ام به طور وحشتناکی افت کنه، ولی به تنبیه شدن شما می ارزید! اگه عین دوتا ساحره خوب میومدین ازم کتاب میخواستین بهتون میدادم تا اینطوری نمره تون کم نشه! فعلا...
و تلما بدون نگاه به دوستانش رفت...
***
ببخشید اگه بد بود به هرحال من تازه کارم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Certainty is a delightful illusion
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج