هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۹:۳۸ دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶
#5

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۳۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5948
آفلاین
ايگور با ترس و لرز به دور و برش نگاه كرد.مطمئن بود كه قبلا هرگز وارد اين قسمت خانه نشده.بليز سرگرم بررسي نقشه اي بود كاملا مشخص بود طراح آن كسي جز خودش نيست.

-اصلا نگران نباش.از اونجايي كه من همه كاره اينجا هستم و اينجا رو من اداره ميكنم يك در صد هم امكان نداره گم بشيم.غير ممكنه.

ايگور با ترديد به نقشه خط خطي بليز كه بيشتر شبيه طراحي چهره سارا اوانز بود نگاه كرد.
-تو مطمئني گم نميشيم؟اون زندانيا رو خوب بستي؟اگه فرار كنن ارباب هر دوي ما رو به شكنجه گاه ميفرسته.هي مگه با تو نيستم؟بالاخره راه درستو پيدا كردي؟
بليز نقشه را تا كرد و در جيبش گذاشت.
-راه درستي وجود نداره.
-يعني چي وجود نداره؟اينجا ده تا راه هست.كدومش به دستشويي ميرسه؟
بليز با دقت همه راهها را بررسي كرد.
-خوب.با توجه به جهت وزش باد!زاويه تابش نور خورشيد و سرو صداي قاشق و چنگال آني موني كه از دور دستها مياد بايد بگم كه من فكر ميكنم ما...ما گم شديم.
----------------------------------------
نيم ساعت بعد:
-ارباب حتما ما رو ميكشه.اين تونل چرا تموم نميشه.واي به حالت اگه همونطور كه گفتي اين تونل راه ميان بر به دستشويي نباشه.اصلا نميدونم چرا از اين راه اومديم.حتي يه اتاق هم وجود نداره كه بتونيم توش استراحت كنيم.تو مطمئني اين راه به دستشويي ميرسه؟طراح اين خونه بايد عقلشو از دست داده باشه.آدم اگه بخواد از اين راهرو به دستشويي برسه كه حتما وسط راه....

بليز ناگهان متوقف شد.
-هيسسسس...اونجا رو ببين...تونل تموم شد.يه در.شايد اون در ما رو به يه جايي برسونه.برو بازش كن.اصلا نترس.من پشتتم.هواتو دارم.

ايگور به در نزديك شد.در سنگي و بسيار كهنه بود.گرد و خاك و تار عنكبوتهاي روي در نشان دهنده اين بود كه سالهاست از آن استفاده نشده.تصوير مار سبز وحشتناكي كه به طرز مخوفي از نيشهايش خون ميچكيد روي در خودنمايي ميكرد.نوشته سنگي گرد و خاك گرفته اي در گوشه در وجود داشت كه توجه ايگور را به خود جلب كرد.

-هي بليز.بيا ببين اينجا چي نوشته.من نميتونم بخونم.
بليزترس را كنار گذاشت و به در نزديك شد.با كمك ايگور گرود و خاك روي نوشته را با ردايش پاك كرد.نوشته بالاخره واضح شد.

دخمه اسرار گانت ها...آخرين ورود سي سال و نه ماه و سه هفته و دو روز و يك ساعت قبل...تام ريدل

بليز فورا از در فاصله گرفت.
-بيا بريم.ما داشتيم دنبال دستشويي ميگشتيم نه اسرار ارباب.مگه نميبيني اين در تاريخ ورود همه رو با اسمشون مينويسه.فكرشو بكن كه بعد از ورود ما مينويشه آخرين ورود سي ثانيه قبل ايگور و بليز...ارباب هردومونو ميكشه.

برقي در چشمان ايگور ديده ميشد.كاملا مشخص بود كه خيال ندارد از ورود به دخمه صرفنظر كند.
-اينقدر ترسو نباش.مگه نميبيني؟ارباب سي ساله كه وارد اونجا نشده.شايد اصلا فراموشش كرده باشه.شايدم گمش كرده و از اينكه ما دخمه اسرارشو براش پيدا كرديم خيلي هم خوشحال بشه.اصلا شايد اين دخمه به دستشويي راه داشته باشه.شايدم دو جفت اسكيت اينجا پيدا كنيم و اصلا لازم نشه دنبال دستشويي بگرديم.بيا بريم تو.

ظاهرا راه ديگري وجود نداشت.دو مرگخوار با ترس و لرزبه طرف در رفتند و به آرامي آنرا باز كردند.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶
#4

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
_ راه برو یارو
_ نه..چکار میکنی خره؟؟؟اگه راه بره که پاهاش خونه رو نجس میکنه.
_ اوا راست میگیا بلیز.پس چکار کنیم؟
بلیز یک نگاه بمعنای اینکه من دارم فکر میکنم به ایگور کرد و گفت:
پاهاشون نباید بزمین بخوره.برا همین اسکیت میزاریم زیر پاشون.

ایگور: آفرین خیلی باهوشی.
بلیز:ما اینیم دیگه
ایگور :ولی اسکیت از کجا بیاریم؟ما که اسکیت نداریم.

بلیز دوباره از همون نگاها کرد و گفت:
چرا داریم.ولی ماله ما نیست.

ایگور (شفاف سازی:این شکلک در اینجا یعنی من نفهمیدم)
بلیز:اسکیت داریم.ولی ماله ما نیست.یادته که ولدمورت دیروز چی بتو داد که بزاری تو ویترین دستشویی؟

_ آره.کهنشو
بلیز: اون کهنه سالازار بود.یک چیز دیگه هم داد.
ایگور:آهااا اسکیتهای سالازار.

بلیز:همینه.

ایگور:چی چی همینه؟

بلیز آستکبارانه نگاهی به ایگور میکنه و فریاد کشان میگه:
خره یعنی ما اسکیتهای سالازارو استفاده میکنیم تا اینو ببریم.

ایگور که تازه فهمیده بود گفت:
افتاد.وای اینا که دوتان.اون یکی چی میشه؟

بلیز دوباره از اون نگاه های دانشمندی کرد(اینم خز شد)
و گفت:
اون یکی رو میزاریم رو کول این یکی.

ایگور:اوکی حالا برو بیارش
_ من بیارمش؟؟؟؟ما هردو میریم میاریمش.من یک نقشه دارم.
------------
شب بود. تمامی چراغ های خانه خاموش بودند.جز خرخر لرد صدای دیگری شنیده نمیشد.با وجود اینکه ولدمورت خوابیده بود،هنوز هم دو نفر با ترس و وحشت در راه رو های خانه در حال پرسه زدن بودند.پرسه زدن در جستجوی شئی.

ایگور:هویی بلیز کجایی؟اینجا خیلی تاریکه.
دونگ(صدای برخورد چیزی به دیوار)
بلیز:تو نمیتونی مثل آدم راه بر.....دونگ(به خط بالا رجوع شود)
ایگور:خب خیلی تاریکه.دیدی خودت هم نتونستی درست راه بری؟

بلیز:خب ایگور حالا این دستشویی کدوم دره؟

ایگور:من چمیدونم.این نقشه تو بود نه من.
_ ولی تو اسکیت رو بردی تو دستشویی
_ولی من نمیدونم
_ حالا چکار کنیم؟؟
------___________________---
آیا در را پیدا میکنند؟آیا اسکیت را میگیرند؟آیا لرد میفهمه؟آیا...


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۳ ۱۷:۵۱:۳۲



Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴ جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶
#3

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
همه جا در سکوت ترسناکی فرو رفته بود.بادی نمیوزید و هیچ برگی تکان نمیخورد.هیچ پرنده ای در آسمان پرواز نمیکرد.همه چیز در سکوت به ابهت مرد تازه وارد نگاه میکرد و تنها صدایی که شنیده میشد صدای سخرانی بلیز برای مشنگ های نگون بخت بود.

...میدم پدرتون رو در بیارن.این قصر مال منه.کلی براش زحمت کشیدم تا شبیه قصر شد.چیه ایگور چرا داری اون طرف بال بال میزنی؟بشین سر جات!به هر حال داشتم میگفتم که من همه کاره...

صدای خش دار و بی روح فرد تازه وارد جمله بلیز را تمام کرد:...اینجا هستم؟

رنگ بلیز ابتدا به صورت سفید مایل به کفن! در آمد و بعد با قورت دادن مقداری از آب گلویش به سمت صدا برگشت.لرد ولدمورت درست پشت سرش با این حالت ایستاده بود و به او نگاه میکرد.

بلیز:نه ارباب،خواهش میکنم منو ببخشین.من فقط داشتم برای این چندتا مشنگ که دستگیر کردیم سخنرانی میکردم که تا وقتی شما میاین بترسونمشون.باور....آییییی....اووووووییی...آخخخخخخخخ!

هنگامی که لرد به طور مبسوط بلیز را با کرشیو شکنجه داد به سمت سه مشنگ زندانی رفت.رنگ صورت آنها هم چیزی در مایه های همان کفن بود.یکی که بیشتر از بقیه جرات داشت با صدای لرزان گفت:اگه شما ما رو ول نکرد،ما به اداره کار گزارش داد که شما با کارگرهاتون بد رفتاری کرد!

اول از همه صدای خنده لرد برای چند دقیقه به گوش رسید.و وقتی که خنده لرد تمام شد از مشنگی که این حرف را زده بود چیزی جز چند تکه استخوان خرد شده باقی نمانده بود!

ملت مرگخوار:

لرد به طور مخوفی به دو زندانی باقی مانده نگاه کرد و گفت:این دوتا ابله رو بیارین حیاط پشتی.میخوام یه کم تفریح کنیم.فقط وای به حالتون اگه یکیشون خانه اصیل گونت ها رو حتی لمس کنه.نمیخوام خانه اصیل اجدادم نجس بشه.اگه کوتاهی کنین بلایی به سرتون میارم که آرزوی اواداکداورا کنین!

بلیز و ایگور که مانند باقی مرگخواران حساب کار دستشان امده بود (مخصوصاً بلیز!) با طلسم دو مشنگ را که هم اکنون در حال غش و ضعف به سر میبردند به حیاط پشتی بردند تا بعد از مدتی تفریح به زندگی مفلوکشان پایان دهند!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۳ ۱۱:۲۶:۰۹

تصویر کوچک شده


Re: خانه اصیل و باستانی گونت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶
#2

سدی جیگر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۱ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۳۹ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
از دنياي زندگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 185
آفلاین
شب سرد و بی روح با بیرون آمدن خورشید و تابیدن نورش به جنگل جانی دوباره و به درختان و موجودات داخل آن طراوت خاصی داده بود حتی صدای پرندگان کم کم داشت در جنگل طنین انداز میشد و هوا هم با نسیم آرامی داشت زیبایی جنگل را دوچندان میکرد در همین موقع صدای پچ پچ چند نفر که در جنگل در حال حرکت بودند شنیده شد...

- میگم این طرف باید رفت!!
- نه بابا خره این طرف هست
- مشنگا این طرفی باید رفت تا به اونجا که میخواهیم برسیم

در همین بحث پیدا کردن راه درست بودند که نا گهان سه چهار تا نور رنگا رنگ به طرفشان آمد و هر سه نقش بر زمین شدن

گرومپ ... شترق ...
ای ننه ... آخ ...

آن سه نفر با برخورد نورها به زمین افتادند و بعد از مدت کوتاهی چند نفر با در دست داشتن چوبهای جادوی خود نزدیک آنها که در حال ناله کردن بودند شدن و شروع به خندیدن کردن

- هاهاها... فکر کردین میتونین قصر ارباب ما رو پیدا کردین ... مشنگا زده ها ... بدبخت شدین

نیم ساعت بعد

همان سه نفر طلسم شده حالا با دست و پای بسته روی زانو تقریباً روبه روی قصری بسیار بزرگ و زیبایی که از بسیار جهات خوفناک بود و دهان هر تازه واردی را باز میکرد نشسته بودند و در این فکر که این قصر به ین بزرگی چطور در دل جنگل سربرآورده است
چند نفر در حال تعمیرات ظاهری قصر بودندتا زیبای آن را دوچندان و البته محکمتر کنند و همچنین تعدادی در حال تمیز کردن دیوارهای قصر بودند ...

- اااا اینه اون قصر ... چقدر خوشگل هست ها...
- راست میگه ها ...آخ ...اوخ...

در همین موقع چند کارگر ( منظور همون مرگخوار میباشد که در حال تمیز کردن داخل قصر هستند ) با چند کیسه پر از آشغال که چیزهایی آبی رنگی ازش میزد بیرون آوردند و گذاشتند بیرون ... ویژژژژژژژژژژژ


- مردتیکه کچل فکر کرده کی هست ، به من چه که اینجا چندین سال هست که بوی گند میده
- بیا بابا الان میشنوند اون وقت باز میبرند پیش اون ... اون ....اون


اون کارگر در حال همین صحبت بود که در میانه راه صدایی شنید که درجا خشکش زد!!

- اون چی ها؟

آن صدا ماله بلیز بود که به این شکل داشت میپرسید؟

- ها هیچی ارباب ... هیچی به جون ننه بزرگم هیچی ...

بعد چند دقیقه شکنجه کردن کارگران بلیز حالا داشت به طرف سه نفر دستگیر شده میرفت ...

- یو هاهاها... پدرتون رو درمیارم ... میخواستین بیایین به قصر من ... کله پاتون میکنم... نه سیخ سیختون میکنم...

یکی از مرگخوارها گفت :

این بلیز چی میگه !!!؟

دیگری که موهای بلند سیاه رنگی داشت گفت :
- هیچی بابا باز جوگیر شده که ارباب نیست ...

- فکر میکردین میتونید اینجا رو پیدا کنید ...حالا اول پدرتون در میارم بعد کله پاتون میکنم... این ولدی هیچی نمیدونه من خودم اینجا رو اداره میکنم ، اصلاًصاحب این قصر منم ...

بلیز همچنان در حال سخنرانی بود و هی از خود تمجید میکرد که از عقب یک نفر با ردای سیاه رنگی بهش نزدیک میشد...

بقیه مرگخواها موقع دیدن آن فرد با ترس و لرز و البته با اشاره به بلیز میگفتن که بیخیال بشه اما نه همچنان ادامه داشت...

آن شخص با ردایی که به زمین با حالت ترسناکی کشیده میشد داشت به آنها کم کم نزدیک میشد حتی با نزدیک شدن او صداهایی که از جنگل برمیامد خاموش شد و باد سردی شروع به وزیدن کرد...



اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما


خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶
#1

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۵۸:۴۵ جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
لرد ولدمورت بار دیگر به خانه آب و اجدادیش بازگشته و به آن رونق بخشیده.

خانه گونت ها تبدیل به قصری شکوهمند و اشرافی در دل جنگل شده است و در حال حاضر مرگخواران زیادی در این محل در رفت و آمد هستند. لرد ولدمورت تصمیم گرفته این خانه را پر از غنایم و وسایلی با تاریخچه جادویی قدیمی و قدرتمند کند.

مگه نشنیدید؟ اون لنگ کفش سالازار رو باید بدزدید و اینجا بیارید .. اون لنگ کفش مربوط به بخش وسایل شخصیه سالازاره و بیش از دو هزار سال قدمت داره!

تقریبا تمام وسایل اصیل و باستانی در این خانه یافت میشوند چرا که ولدمورت معتقد است تاریخچه جادویی و کهن اصیل زادگان باید همواره زنده باشد تا این بی خبران گذشته شکوهمندشان را به یاد بیاورند تا بلکه در اصلاح جامعه جادوگری و پاکسازی دو رگه ها بکوشند.

ولدمورت به شدت از خانه گونت ها محافظت میکند و از مرگخوارانش میخواهد که دائم به وضع خانه برسند و مرتب نگهبانی بدهند تا مبادا از سوی مهاجمین حمله ای صورت بگیرد یا دستبردی انجام شود.

- بلیز میخوام وقتی برگشتم همه جا رو برق انداخته باشی ضمنا امشب تعداد نگهبابانان باید دو برابر شه ...
- چشم ارباب!


لرد ولدمورت هیچ اشتباهیو نمیپذیرد!

کی دست مجسمه سالازار رو شکوند؟ کروشیو!

هم اکنون خانه گونت ها با سیاست لردولدمورت اداره میشود و همه روزه با انواع نیرنگ ها و مبارزات غنایم بیشتری بدست آمده و به وسایل داخل قصر افزوده میشود. خانه گونت ها تحت محافظت شدید میباشد چرا که خانه گونت ها مورد توجه بسیاری از جادوگران واقع شده است و همه روزه بر تعداد این افراد علاقمند به دانستن واقعیت افزوده میشود اما کسانی هستند که از این وضع ناراضی اند!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۷ ۲۰:۲۹:۵۵








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.