هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶
#41

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
بسمه تعالی



ادامه:



پسرک متحیر بود و مک گونگال حیران، در حقیقت سردرگم به نظر می رسید. نگاهش میان کلاه فرسوده و کلاه بلند و براق مشکی در رفت و آمد بود. سپس در حالی که گویی تصمیم نهایی اش را گرفته نفسش را بیرون داد و به سمت سه پایه رفت و کلاه فرسوده را روی کلاه دیگر گذاشت.
- از خدا می خوام که توی گریفندور نیافتی.

سپس چند قدم عقب رفت.
کلاه که گویی جان گرفته بود، کش و قوسی به خودش داد.
- خب، خب، خب! بذار ببینم این تو چی داری؟

کلاه درز از هم باز شده که نقش دهانش را بازی می کرد، بست و لب هایش را بر یکدیگر فشرد، که نشان از اندیشه فراوانش بود...
و یا شاید نبود.

- هه، هه، هه، آخ! هر چی زور می زنم به ذهنش نمی رسم خیلی دوره.

سپس نگاه عذرخواهانه ای به پروفسور مک گونگال انداخت... البته که چشم نداشت! حالت نگاه عذرخواهانه را به خودش داد. پروفسور تا حدودی متوجه منظور کلاه شد، امّا تنها تا حدودی، پس سرش را به سمت پروفسور دامبلدور گرداند و نگاه پرسشگرش را به او دوخت.

- مینروای عزیزم، می تونی به کلاه کمک کنی؟

دامبلدور این را گفته و کلاه پشمی اش را پایین تر کشید. مک گونگال که حال می دانست باید چه کند، جلو رفته و کلاه را گرفته و پایین کشید.
- رسید؟
-اههه... نه!

پروفسور مک گونگال بار دیگری تلاش کرد:
- رسید؟
- نه...اممم خیلی مونده!

تلاشی دیگر...
- رسید؟
-نه... هنوز نه.

دستی گرم و مهربان بر شانه مک گونگال نشست. دستی گرم و مهربان و بزرگ، خیلی بزرگ!

- برو کنار مینروا، این کارا یکم مردونه است!

هاگرید پروفسور را کنار زد و از همانجا دستی برای دامبلدور تکان داد و در جواب نیز لبخندی حاکی از اطمینان دریافت کرد. سپس به سمت سه پایه رفته و آستین هایش را بالا زد، دو لبه کلاه را گرفت،
و پایین کشید!

غررررژ!

- عاااااااااااخ!

چهره دامبلدور برای لحظاتی همچنان پر از آرامش و متانت باقی ماند،
چند باری پلک زد و به صحنه پیش رو خیره ماند... به دهان نیمه باز هاگرید.
سپس فریاد کشید، از روی میز اساتید جستی زد و دوان دوان خود را به صحنه رساند.
در نزدیکی صندلی به زانو افتاد.
چشم هایش روی کلاه ثابت بودند.
- جرش داد.

کسی جرات حرف زدن نداشت، همه به آن صحنه خیره شده بودند.
شاید می شد گفت که در آن صحنه حال دامبلدور بسیار آشفته بود، امّا نه آشفته تر از کلاه بیچاره ای که تا دقایقی پیش، درزی کوچک و قنچه ای داشت و حال آن درز بسیار بزرگ و شتری گشته بود.
کلاه بودن به اندازه کافی بد بود، کلاه دهان گشاد بودن از آن هم بدتر بود.

- رسید!

دامبلدور روی زانو به سه پایه نزدیک تر شده و دو کلاه را در آغوش کشید. او در حال خودش نبود، اما اگر بود یقینا نمی گذاشت که دستانش مجاری تنفسی طفل را مسدود نمایند. او در همین حال حرکتی نوسانی به خودش داد که نشانه ای از سوگواری بود.
- می دونم رسید... می دونم.
- خب پس، بره به ریونکلاو.

داملبلدور همچنان به کلاه ها، چسبیده بود و هق هق می گریست، که طفل از جایش بر خواست و دوان دوان به سمت میز ریونکلاو رفت، در پشت سرش دامبلدور در هوا به اهتزاز در آمده بود،
هاگرید و مگ گونگال در سکوت با دهان هایی نیمه باز، شاهد این صحنه ها بودند...


(ادامه دارد)


নীরবতা


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
#40

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- بگو هافلپاف!
- هادلباو...

پسرک کوچکتر از میان دستان پسر بزرگتر خیره به او نگاه می کرد. خیره کنجکاو و ... پرت.
نگاهی که حتی رها شدن از فاصله چند سانتی متری زمین و پخش زمین شدن نیز نتوانست خدشه دارش کند. از جا برخواست، خاک ردایش را تکان داد و کلاهش را از زمین برداشت.

- بگو گریفندور!
-دریلیندول.

پسرک درشت اندام با موهای فر انبوه تیره، قهقه سر داد. دیگران مضطرب تر بودند که در آن شرایط بخندند...

- آقای پندینگتون؟

و عاقل تر از آن که این کار را در مقابل چشمان مک گونگال انجام دهند.
معاون مدرسه در حالی که یکی از ابروهایش را بالابرده و پایش ضرب گرفته بود، به پدینگتون نگاه می کرد. پسرک خنده اش را در تا حدی جمع کرد، و در صف قرار گرفت.

- و شما آقای جوان! دیگه اونجوری گریفندور رو تلفظ نکنید!
- از چه لوی می باید مدوییم دریلیندول؟

پروفسور مک گونگال لب هایش را بر هم فشرده و از روی شانه نگاه تند و تیزی به پسرک کوچک انداخت. سپس پیشاپیش دانش آموزان سال اولی وارد تالار اصلی شد. نگاه ها هزاران نفر به محل ورود جدید ترین دانش آموزان مدرسه دوخته شد.

برخی با نگاهی کاسب کارانه، با خودشان می اندیشیدند که کدام یک، می تواند ستاره کوییدیچ باشد و یا یک نابغه. عده ای دست مایه مرور خاطراتشان می دانستند و با نگاهی خیره به پسرک چاق مسروری که به سوسیس های عسلی خیره شده بود، به بغل دستی اش چیزهایی راجع به ترسش از سر نیمه بریده سر نیکلاس می گفت. برخی چشم روشن بینشان را به چالش کشیده و سعی در پیش بینـ... پیشگویی گروه هریک از آنان داشتند.

و عده ای نیز تفریحات مخصوص به خودشان را داشتند.

- هوهوههو! قلقلکم اومد کوچولو.

هیئت بی رنگ معلق در هوا به شکم گنده اش اشاره می کرد، جایی که گیس یک دختر بچه در آن معلق مانده بود و خود دخترک با چهره ای رنگ پریده و چشمانی وحشت زده، به موهایش نگاه می کرد.
راهب چاق چند قدمی عقب آمد و گیس دوباره سرجایش افتاد.

- نگران نباش چیز بدی نبود.

و سپس دوباره پرواز کنان به آسمان رفت و قهقه سر داد.

- اهههم!

و سرانجام توجه ها به سه پایه و کلاه فرسوده روی آن جمع شد. کلاه آوازش را آغاز کرد و به پایان برد امّا... امّا پسرک مدهوش هیچ توجهی به آن نکرد، نه تا زمانی که نامش را صدا زدند...

- زاموژسلی!... کلاه ات رو در بیار.

پسرک دستش را بالا برد، لبه کلاه را گرفت.
و آن را پایین تر کشید.
پروفسور مک گونگال آنچنان محکم لب هایش را بر هم فشرد که رنگ باختند.

- وینگاردیوم له ویوسا!

کلاه بالا پرید.
و پسرک را نیز بالا کشید.
قهقه ای یک دست و وحشیانه تالار را پر کرد. مک گونگال که رنگ به گونه هایش دویده بود، چوبدستی اش را به اطراف تکان داد.
کلاه تکان خورد و پسرک هم تکان خورد، اما کلاهش را رها نکرد.

- خیلی خب...

مک گونگال چوبدستیش را بالای سه پایه گرفت، طلسم را باطل کرد و پسرک با صدای خفه ای بر سه پایه افتاد...

(ادامه دارد...


নীরবতা


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
#39

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۴:۵۵
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 421
آفلاین
مادرش همه چیز را درباره ی شیوه ی گروه بندی در هاگوارتز به او توضیح داده بود. اما هنوز وحشت داشت.
برادر و مادرش در گروه ریونکلاو بودند. اگر او در اسلیترین می افتاد چه میشد؟
نوبت به گروه بندی رسیده بود.
سوزان بونز، هرمیون گرنجر، جاستین فینچ فنچلی، هری پاتر و... همه گروهبندی شده بودند فقط 3 نفر مانده بود.
پس چرا او را صدا نمیزدند؟ امکان داشت که اشتباهی رخ داده باشد و ساحره نباشد؟
در این فکر بود که صدای پروفسور مک گونگال بلند شد.
-لیسا تورپین

با پا های لرزان به سمت کلاه رفت.
انقدر وحشت داشت که متوجه نشد کی کلاه بر روی سرش قرار گرفت.

- قطعا به درد گریفندور نمیخوری!
-میخوام برم ریونکلاو.
-ساکت بذار کارمو بکنم.
-چشم ببخشید.
-خواهش میکنم. اصیل زاده هم نیستی پس به درد اسلیترین هم نمیخوری.

خیالش راحت شد. فقط کلاه دو انتخاب داشت. هافلپاف و ریونکلاو.
-ولی به درد هافلپاف میخوری. سخت کوشی زیادی داری!
-ولی من ریونکلاو رو دوست دارم.
-مگه نگفتم حرف نزن؟ من کلاه پیر و فرتوتم تمرکزم به هم میخوره!
-ببخشید.
-ولی بیشتر از همه دانایی ریونکلاوی رو داری پس میفرستمت به ریونکلاو

صدای جیغ و همهمه ی دانش آموزان ریونکلاوی بلند شد.
از همه بیشتر برادر لیسا خوشحالی میکرد.
لیسا خیالش راحت بود که در گروه ریونکلاو افتاده است.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
#38

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۳:۰۱ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
نمیتوانست سرپا بایستد... خیلی منتظر این لحظه بود... اما حالا مطمئن نبود بخواهد کلاه را روی سر بگذارد... نمیدانست قرار بود چه پیش بیاید...
-هافلپاف!
اسمی که دلش میخواست از زبان کلاه بشنود...
حرف های درون قطار را به یاد آورد:
-بیخیالش... هافلپاف زاده ها لایقش نیستن!
-کی گفته ما لایق نیستیم؟ چرا...
-چون هافلپاف گندزاده ها و کسایی که هیچ ویژگی خاصی ندارن ،مثل تو،رو هم راه میده!!!!
حس میکرد علاقه اش را به هافلپاف، از یک ساعت پیش با الان بسیار متفاوت است... اما اگر نمیخواست یک هافلپافی باشد، دیگر کدام گروه را میتوانست تحمل کند؟! تا حالا به این فکر نکرده بود...
رشته افکارش با صدای پروفسور مک گوناگال پاره شد:
-آملیا فیتلوورت!
آملیا با ترس قدم بر میداشت. تا نزدیکی کلاه بالا رفت، اما ایستاد، به پشت سرش نگاهی انداخت... زمزمه بچه ها اورا وادار به جلورفتن کرد. رفت و روی صندلی نشست، پروفسور کلاه را روی سرش گذاشت.
چشم آملیا به میلیسنت بالسترود افتاد، دختری که با او در قطار دعوا کرده بود... با حالت مغرور روی میز اسلایترین نشسته بود و به او نگاه میکرد... کمی به خودش لرزید... برای اولین بار حس کرد اعتماد به نفسش پایین آمده.
-خب... میتونم حس کنم به اندازه کافی ترسیدی که منو وادار کنه از انداختن تو در گریفندور صرف نظر کنم...
آملیا چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید؛ کمی احساس خلاصی کرد... سعی میکرد به خودش تلقین کند که پشتکارش میتواند او را به هافلپاف نزدیک کند...
-هوشت هم خوبه، اما چیزی که تو لازم داری برای ریونکلاو شدن، هوش برتره و اون رو تو نداری!
قلب آملیا محکم میتپید؛ فقط یک قدم با آرزویش فاصله داشت...
- اما اصالت داری! و حس جنگجویی! و قدرت طلبی! اسلایترین مناسب توست...
آملیا چشمانش را باز کرد و با ترس کلمه: "لطفا اسلایترین نه!" را زمزمه کرد... میتوانست خشم و عصبانیت را در چهری اسلایترینی ها ببیند.
-اسلایترین نه؟! درسته... از کسی که پدرش گریفندوری و مادرش هافلپافی بوده، نمیشه انتظار داشت اسلایترین رو انتخاب کنه! پس فقط یه انتخاب دارم...
-هافلپاف!
با فریاد کلاه، صدای تشویق از سوی میز هافلپاف بلند شد. آملیا از خوشحالی فریادی زد و به سمت میز هافلپاف حرکت کرد...


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
#37

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
اتفاقات سریعتر از چیزی که انتظار داشت اتفاق افتاد .
همین هفته ی پیش بود که نامه ای دریافت کرد و فهمید به هاگوارتز دعوت شده ، همین دو روز پیش بود که برای خرید چوبدستی به چوبدستی فروشی الیوندر رفته بود و حالا هم یک نفر دیگر مانده تا نوبت او شود و گروهش معلوم شود .
_اسلیترین

کلاه گروه بندی این را فریاد زد ، دانش آموزان گروه اسلیترین به عضو جدیدشان خوش امد گفتند و برای او دست زدند حالا نوبت جرالد بود ، به سمت کلاه گروه بندی رفت ، وسیله ای که خودش از اسرار هاگوارتز است و کسی طرز کارش را نمیداند ، کلاه را روی سرش گذاشت و ناگهان نه استرس داشت و نه ترس کلاه هم سرش و هم قلبش را گرم کرده بود .
_ بهم درباره ی خودت بگو .

کلاه با صدایی رسا این حرفا زد ولی انگار فقط خودش بود که شنید .
_ من اصالت کامل ندارم ولی از گروه اسلیترین خوشم میاد ، به درس علاقه دارم و تمرین میکنم و تقریبا سریع یاد میگیرم .
_ خودت نظرت چیه ؟
_ شاید اولین انتخابم نباشه ولی فکر میکنم در ریونکلاو بتونم بهتر پیشرفت کنم
_ درسته ، صبر کن فکر کنم

سکوت کوتاهی بر فضا حاکم شد که انگار چند ساعت طول کشید ناگهان کاه فریاد زد
_ ریونکلاو

کلاه را از روی سرش برداشتند و نام نفر بعدی صدا شد ، خودش به سمت هم گروهی هایش رفت و کسانی که قرار بود مدت زیادی دوستانش باشد .


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
#36

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
آماندا، آرام آرام به سمت کلاه گروهبندی رفت.

بیشترین ترسش این بود که نکند کلاه اورا توی گروهی قرار دهد که یه آنجا تعلق ندارد.

کلاه را روی سرش گذاشت؛ صدای کلاه را درون ذهنش میشنید:

- هووووم بذار ببینم، شجاع که هستی، اصیل هستی، باهوش هم هستی، پشتکار خوبی هم داری....خودت دلت میخواد تو چه گروهی باشی؟ گریفندور خوبه؟

- آره...ولی...

- اسلیترین چی؟

- ام بد نیست ولی....

- هافلپاف چی؟

- خوبه ولی من بیشتر دلم میخواد برم به ریونکلاو!

- تصمیم رو گرفتم!

چند ثانیه بعد صدای کلاه در تمام سرسرا شنیده میشد:

- ریونکلاو!

آماندا نفش راحتی کشید و کلاه را از روی سرش برداشت و با خوشحالی به سمت میز ریونکلاو رفت.



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۸:۲۷ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
#35

دومینیک ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۰ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۵
از خوابگاه گریفیندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
دومینیک با صدایی که خودش هم به سختی می شنید به رز ویزلی گفت:
"میدونی چیه؟من باید هرطور که شده برم گریفیندور وگرنه بابا و ویکتوآر کله ام رو میکنن!"
رز با خونسردی بینی اش را بالا کشید و گفت:
"این حرفها چیه؟عمو بیل خیلی هم مهربونه.تازه به ویکتوآر چه مربوط؟اون خودش هم به زور گریفیندوری شد.مامان گفت که از یکی از بچه ها شنیده که کلاه اصرار داشته که اون بره هافل پاف ولی اون اونقدر اصرار کرده که کلاه بدبخت بالاخره کوتاه اومده."
دومینیک نگاهی به دستانش انداخت که به شدت می لرزیدند و جواب داد:
"اما اگر نرم گریفیندور کجا برم؟"
قبل از اینکه رز جواب قانع کننده ی دیگری تحویلش دهد،در باز شد و پروفسور مک گونگال با سرعت وارد شد.دومینیک سعی کرد چهره ی اولین پروفسوری را که دیده بود به ذهنش بسپارد تا بعدا بتواند آن را برای لوئیس توصیف کند.
او آنقدر غرق در افکار خودش بود که اصلا توضیحات پروفسور را نشنید.وقتی وارد سرسرا می شدند،زیرلب پرسید:
"اون چی می گفت؟رز؟"
رز با بی حوصلگی گفت:
"فکر کنم خلاصه ی حرفاش این بود که قراره گروهبندی بشیم!"
حالا دومینیک و رز توی صف دراز و طولانی بچه های سال اولی ایستاده بودند.با خودش فکر کرد که اگر گریفیندور او را نپذیرد چه میشود...شاید او به اندازه ی کافی شجاع نبود...
یاد روزی افتاد که وقتی برای خرید با مادر و برادرهایش بیرون رفته بود و با یک ترول روبه رو شده بودند.با اینکه لوئیس از او کوچکتر بود،شجاعانه از خودش دفاع کرده بود تا بالاخره ماموران وزارتخانه که دنبال ترول می گشتند،به آنجا رسیده بودند ولی او فقط وحشت زده دویده بود تا با تلفن عمومی مشنگی به پدربزرگ آرتور خبر دهد...
پروفسور مک گونگال لیلی پاتر را صدا زد.
دومینیک به روزهایی فکر کرد که تازه داستان روزهای قدرت ارباب تاریکی را شنیده بود و مرتب کابوس می دید...آیا او یک ترسوی تمام عیار بود؟!!
حالا دیگر تعداد کمی از سال اولی ها در صف باقی مانده بودند.
استاد تغییر شکل اعلام کرد:
"دومینیک ویزلی!"
دومینیک تقریبا خودش را به سمت چهارپایه ی کهنه کشید و قبل از اینکه با دستان لرزان کلاه را روی سرش بگذارد،چند نفر از بچه ها را دید که تند تند او را به هم اشاره میکنند و چیزی شبیه پریزاد را زمزمه می کنند.
دومینیک از اینکه کسی پریزاد بودنش را به یادش بیاورد متنفر بود.
-"اوممم...یک ویزلی دیگه...میدونی اینقدر تعداد ویزلی هایی که منو رو سرشون گذاشتن زیاد شده که دیگه از دستم در رفته!"
دومینیک با خودش فکر کرد کاش این کلاه عجیب و غریب زودتر تکلیفش را معین می کرد.
-"خب تو اصیل زاده و باهوشی!پشتکار بالایی هم داری.
ولی یه چیزی هست که باید بدونی یادمه یه بار یه نفر بهم گفت:(شجاعت این نیست که نترسی،شجاعت اینه که حتی وقتی هم که مطمئنی ترسیدی بازهم قدم برداری!)"
دومینیک دستان لرزانش را به هم قلاب کرد.می دانست این حرف فقط یک معنی دارد.
کلاه داد کشید:
گریفیندور!!!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱ جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
#34

چارلی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۳۳ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 83
آفلاین
در مقابل در چوبی غول پیکری ایستاده بودم و حس عجیبی داشتم. می دانستم که تنها من نیستم که احساس ترس می کنم. به چهره تک تک کسانی که همراه من بودم نگاهی انداختم؛ ترس در چهره تک تک آنها موج میزد، گویی قرار بود با باز شدن در، همه را به روش مشنگی تیر باران کنند!

صدای تق تق عجیبی توجهم را جلب کرد. کمی طول کشید تا فهمید که صدای پای شخصی بود که از پشت سر به سوی ما می آمد. نگاهی به او انداختم: قد بلندی داشت و ردای سبز رنگی به تن داشت که بلندی آن، تا زیر قوزک پایش می رسید، کلاه بلند و نوک تیزی به رنگ مشکی نیز بر سر داشت. عینک ته استکانی به چشم داشت و بر چند قسمت از صورتش، خطوط چین و چروک به چشم میخورد.

لحظه ای طول کشید تا او را شناختم؛ مینروا مک گونگال، استاد درس تغییر شکل، معاون دامبلدور و رئیس برج گریفندور.
بیل همیشه از او برایم گفته بود و او را "گربه ای خشک و جدی" توصیف می کرد. من اغلب بیل را سرزنش می کردم که نباید برای هیچ کس لقب بگذارد اما اکنون متوجه شدم که آن صورت لاغر و استخوانی، عینک اش و دسته آن، او را کاملا به گربه شبیه می کند! چهره اش به شدت خشک و جدی بود گویی هرگز نمی خندید!

مک گونگال گفت:
-سال اولی ها! ورود همتون رو خوش آمد میگم. تا چند لحظه دیگه جشن در سرسرای بزرگ آغاز میشه اما قبل اش باید گروهبندی بشین. گروه شما، حکم خونه شما رو داره. شما با اعضای گروهتون توی یک سالن میخوابید، اوقات فراغتتون رو میگذرونید و به کلاس درس میرین! سوالی هست؟

سوالش را طوری پرسید که اگر کسی هم سوالی داشت، جرئت نداشت آن را بر زبان بیاورد! کم مانده بود که یک شلاق بر دارد و همه ما را کتک بزند!
لحن خشک مک گونگال، استرس ام را چندین برابر بیشتر کرد. اضطراب، درون ام را همچون عنکبوتی که می خواهد با پاهایش طعمه اش را خفه کند؛ می فشرد.

در چوبی غول پیکر باز شد و مک گونگال وارد سرسرای پشت در شد.
زمانی که وارد سالن شدم، کاملا محو آنجا شده بودم. سرسرا بزرگترین و با شکوه ترین مکانی بود که تا به حال دیده بودم. سقف آن، به قدری بلند بود که دقیقا نمی توان راجع به اندازه آن عددی را تخمین زد. هزاران شمع روشن معلق بین زمین و سقف قرار داشت که سرسرا را روشن می کرد.
چهار میز طویل با فاصله از هم در سرسرا وجود داشت که هریک متعلق به یکی از گروه های چهارگانه بود.
بر روی دیوار های دو طرف سرسرا، فرشینه های رنگارنگ چهار گروه آویزان بود:
شیر طلایی گریفندور بر روی زمینه قرمزش، گورکن سیاه هافلپاف بر روی زمینه زرد اش، مار نقره ای اسلایترین بر روی زمینه سبز اش و عقاب سفید ریونکلا بر روی زمینه آبی اش.

آنقدر محو زیبایی و عظمت آن تالار شده بودم که برای چند دقیقه فراموش کردم برای چه آنجا هستم، عنکبوت درون ام هم دست از فشردن ام برداشت؛ گویی او نیز محو آن هم زیبایی و شکوه شده بود.

به انتهای سالن رسیدیم؛ درست در مقابل میز اساتید. مک گونگال چوبدستی بلندش را از زیر ردایش بیرون آورد و آن را به صورت موجی در هوا تکان داد، بلافاصله یک چهارپایه کوچک ظاهر شد که بر روی آن کلاه زشت و رنگ و رو رفته ای وجود داشت.
مک گونگال لیست کوچکی را از زیر ردایش بیرون آورد و از روی آن شروع به خواندن کرد:
-هوپر، جفری.

پسری عینکی با موهای مشکی به سمت چهار پایه رفت و روی آن نشست. مک گونگال کلاه را روی سر پسرک گذاشت.

کلاه فریاد زد:
-گریفندور!


صدای تشویق اعضای گریفندور را از پشت سرم شنیدم.

-استون، الیزابت!
-ریونکلا!
-اسمیت،برادلی!
-هافلپاف!
-تانکس، نیمفادورا!
-هافلپاف!
-ویزلی، چارلز!

اسم مرا صدا زد. عنکبوت درون ام با بی رحمی هرچه بیشتر درون ام را فشرد. با قدم هایی لرزان به سمت چهارپایه رفتم، چنان بودم که گویی می خواستم به پای چوبه دار بروم.
روی چهارپایه نشستم. مک گونگال کلاه را روی سرم گذاشت. هنگامی که کلاه بر روی سرم قرار گرفت. احساس کردم صورتم مور مور می شود.

صدای کلاه در مغزم پیچید:
-هوم...بذار ببینم، اوه!...خدای من! تو یه ویزلی هستی! میدونم کجا برات مناسبه!...گریفندور!

از روی چهار پایه بلند شدم و به سمت میز گریفندوری ها رفتم. قدم هایم بیشتر به جست و خیز شباهت داشت. دست خودم نبود؛ نمی توانستم جلوی لبخندی را بگیرم که بی اراده بر روی صورتم نقش بسته بود. هنگامی که به میز گریفندور رسیدم، پسر سال هفتمی که بر روی سینه اش یک مدال ارشدی خودنمایی می کرد، به آرامی به پشتم ضربه زد و گفت:
-خوش اومدی ویزلی! به خونه ی دومت خوش اومدی!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۵
#33

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
لوییس ویزلی خود را در قطار سریع السیر هاگوارتز ولو کرده بود و به کفش هایش خیره شده بود.آلبوس پاتر از او پرسید:
-چی شده لوییس؟
لوییس چشم هایش را مالید و جواب داد:
- همه خانواده ویزلی توی گریفندور افتادن ولی من هنوزم مطمعن نیستم میخوام کجا برم
آلبوس ابرهایش را بالا انداخت سپس به لوییس نگاه کردوادامه داد:
- خودت چه انتظاری داری؟
- این مدت داشتم فکر میکردم چطوریم... باهوش... شجاع... ولی آدم وقتی می خواد خودش خودشو ارزیابی کنه خیلی سخته
.....
پس از ایستادن قطار بچه هااز قطار خارج شدند و کلاس اولی ها با رهنمایی هاگرید به داخل سرسرا رفتند. سرسرا دقیقا همانطور بود که لوییس انتظار داشت: شمع هایی که در هوا معلق بودند و سو سو میکردند سخف بلندی که با انواع و اقسام تزیینات تزیین شده بود و میز بلند اساتید که در انتهای سرسرا قرار داشت.کلاس اولی ها از جمله لوییس در جای خود نشستند و طومار تازه کاران هاگوارتز خوانده شد.پس از چند دقیقه صدای بمی به گوش رسید که میگفت:
- لوییس ویزلی!
این حرف مانند سیلی به صورت لوییس خورد او را به خود آورد.لوییس باخود گفت:بزن بریم.لوییس از چند پله بالا رفت نفس عمیقی کشید و کلاه بزرگ مخلوطی شکلی را که به نظر میرسید هزاران سال قدمت داشته باشد را روی سر گذاشت. کلاه گروهبندی پس از وقفه کوتاهی شروع به حرف زدن کرد:
- یه ویزلی... هوم... زیرکی ولی شجاعتت خیلی بیشتره همچنین جسارتت... پس میری به گریفندور!
بالاخره! اوهم یک گریفندوری دیگر شده بود... از نوادگان گودریک گریفندور





پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۴
#32

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۴۴:۲۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
- خب؟ كجا مي خواي بري؟

آريانا كه مخاطب جمله بود، با تعجب كلاه را از روي سرش برداشت. ناگهان هياهوى دانش آموزان از بين رفت و همه بهت زده، زل زدند به آريانا و کلاه گروهبندى توى دستش.

- تو کلاه واقعى اى يا تقلبى اى؟ مثل اينکه يادت رفته تو بايد بگى من کجا بايد برم! تو با اين کله پوکى کلاه شدى؟

صداى خنده ى تعدادى از دانش آموزان به گوش رسيد. تعدادى در گوشى پچ پچ کردند و خود کلاه فقط توانست سرفه کند از اعتبارش که در چند ثانيه زير سوال رفت. صداى سومى به جر و بحث خاتمه داد.
- مشكلي پيش اومده دوشيزه دامبلدور؟

آريانا موهايش را از جلوى صورتش کنار زد. برادرش آلبوس با ابهت مقابلش ايستاده بود. آريانا مى دانست که نبايد او را داداش صدا کند. حتى اجازه نداشت خان داداش صدا کند. نبايد گريه مى کرد و خودش را خواهر کوچولوى آلبوس مى ناميد. آريانا مى دانست... نبايد... مى گفت... داداش!
- دااااداااش...

صداي خنده ي دانش آموزان سالن اجتماعات را پر کرد. آريانا شروع کرد به گريه کردن. دامبلدور با نگرانى نگاهى به اطراف انداخت، عينکش را صاف کرد و با مهربانى به سمت آريانا خم شد.
- دوشيزه دامبلدور، شما مى دونيد که من اينجا داداشتون نيستم و بايد منو پرفسور دامبلدور صدا کنيد. اگر کلاه سوالى پرسيده، قصدش فقط دونستن نظر شما و انتخاب بهتر گروه بوده.

سپس دستمالى از جيبش درآورد و به دست آريانا داد؛ کلاه را از دست خواهرش گرفت و دوباره روى سر دخترک گذاشت.
- به کلاه اعتماد کن! اون گروه درست رو برات انتخاب مى کنه.

و بعد لبخندى زد و چوبدستى اش را روى هوا تکان داد. جرقه هاى رنگارنگى از چوبدستى بيرون جست و روى هوا جمله اى ظاهر شد:

شجاعت گريفيندورى، اصالت اسليترينى، دانايى راونکلاويى و پشتکار هافلپافى است که جادو را واقعى مى سازد!

بلافاصله دانش آموزان دست زدند و هياهو دوباره شروع شد. کلاه اين بار با احتياط تر جمله اش را تکرار کرد.
- مى خوام فقط نظرت رو بدونم، دوست دارى توى کدوم گروه قرار بگيرى؟ کمى از توانايي هات بگو!

آريانا دماغش را بالا کشيد.
- خب... من کمى دير اومدم هاگوارتز چون يه فشفشه ام. به همين علت نمى دونستم تو چجورى کار مى کنى و کلا اميدى براى ورود به هاگوارتز نداشتم...
- خب چطور اومدى پس؟

آريانا لبخند زد.
- زحمت کشيدم خب. من هر روز تلاش مى کردم. با چوبدستى تمرين مى کردم. سعى مى کردم با جارو پرواز کنم... سخت بود. اثراتش تقريبا ناچيز بود... ولى بى فايد نبود.

سرش را بلند کرد و برادرش را ديد که با چشمان آبى زيبايش با نگرانى به او زل زده بود.
- برادر... يعنى... پرفسور دامبلدور هم وقتى تلاشم رو ديد اجازه داد. اون گفت سختى هايى که کشيدم در برابر مشکلاتى که قراره باهاشون تو هاگوارتز رو به رو بشم هيچه! پس هرگز نبايد نااميد بشم!

حالا دانش آموزان بى صبرانه منتظر بودند. به جز سر و صداى روح ها صدايى شنيده نمى شد.

- منم بهش قول دادم که تمام تلاشم رو بکنم... ولى فکر کنم گند زدم. نبايد گريه مى کردم و بهش مى گفتم داداش.

كلاه سرفه ي ديگرى کرد.
- خب تو تازه واردى... تازه واردا هميشه گند مى زنن و بقيه بهشون مى خندن...
- چى؟
- ساكت شو دختر! بذار حرفمو بزنم. :vay:
-
- تلاش تو قابل ستايشه ولى بهتر از اون اعتماد برادرت بود. مى فرستمت پيش افرادى که تلاش جزوى از خون اونا هستش. برادر و افراد گروهت رو نااميد نکن... برو به...

هافلپاف!


ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۱۱/۲۴ ۱۹:۰۰:۰۳

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.