شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
با خوشحالی به سمت قلعه هاگوارتز حرکت میکرد... همهی جادوآموزان تازه از قطار پیاده شده بودند و اظطراب زیادی داشتند! میوکی با خوشحالی و ذوق زدگی به سرعت میدوید تا اینکه وارد قلعه هاگوارتز شد! سر راه جادوآموزان زیادی را دید که دست در دست همدیگر با خوشحالی به سمت سالن غذاخوری میرفتند. ناگهان دلش گرفت! او هنوز دوستی پیدا نکرده بود... بعد از چند دقیقه دوباره ذوق زدگی قبلش برگشت، به سالن غذا خوری رفت و روی یکی از صندلی های ردیف تازه واردان نشست. جادو آموز های زیادی در سالن غذا خوری بودند. برخی درمورد گروه های هاگوارتز حرف میزدند، برخی دیگر میخوردند و برخی در سکوت کتابشان را میخواندند. با این حال همگی اظطراب پنهانی داشتند. آیا در کدام گروه دسته بندی میشدند؟ چه سرنوشتی در انتظارشان بود؟ میوکی نیز همانند بقیه مظطرب بود! دوست داشت زودتر مشخص شود که به کدام گروه تعلق دارد. بعد از اینکه همهی جادو آموزان و پروفسوران به سالن غذاخوری آمدند، پروفسور دامبلدور شروع به سخنرانی کرد. با این حال عدهی کمی به سخنرانیش گوش میدادند زمان آنقدر زود میگذشت که هیچکدام از جادو آموز ها نفهمیدند برنامه های مختلف کی تمام شدند و حالا نوبت گروهبندی بود! پروفسور مک گوناگل کاغذ بزرگی را در دست گرفت و کلاه را روی میز گذاشت، به کاغذ نگاه کرد و یکی یکی اسم جادو آموزان را گفت، آن ها نیز وقتی اسمشان را میشنیدند به روی سکو میرفتند و کلاه گروهبندی را روی سرشان میگذاشتند. اظطراب و نگرانی ها زیاد شده بود اما میوکی اظطراب زیادی نداشت. او مطمئنن بود در کدام گروه دسته بندی خواهد شد! تنها گروهی که انگار برای او ساخته شده بود، ریونکلاو. هیچ گروه دیگری نمیتوانست به خوبی ریونکلاو برای او مناسب باشد! نمیدانست اگر در گروهی غیر از ریونکلاو بیوفتد، چه خواهد کرد؟ میوکی به صندلی جلوی میز ها نگاه کرد که کلاه گروهبندی روی آن بود، جادو آموزی که اسمش را صدا زده بودند به سمت صندلی چوبی قدیمی رفت و روی آن نشست. مک گوناگل کلاه را بر سر جادوآموز گذاشت دقایقی گذشت و ناگهان کلاه فریاد زد: «اسلایترین...» جادو آموز با خوشحالی کلاه را از روی سرش برداشت و به پروفسور داد، سپس به سمت میز اسلایترینی ها رفت.
_میوکی سوجی...
نفس در سینه میوکی حبس شد! نوبتش زودتر از چیزی که فکر میکرد رسیده بود. اظطراب ناگهانی به سمتش هجوم آورد. با ترس و هیجان از روی صندلی بلند شد و به جلو رفت، روی صندلی جلوی میز ها نشست و کلاه روی سرش قرار گرفت:
_تو از قبل انتخابت رو کردی نه؟ فقط منتظری من تاییدش کنم... هوش زیادت، تصمیم گیری های به جا، و علاقه شدید به ریونکلاو... مگه جای دیگه ای هم میشه تو رو گروهبندی کرد؟ ریونکلاو
مک گوناگل کلاه را برداشت، ریونکلاوی ها دست زدند و میوکی به سمت میز گروهش حرکت کرد.
دفتر خاطرات مارکوس فنویک سال1896 مارکوس مثل همیشه با کتاب خاطرات و چوب دستی اش ور می رفت و منتظر بود تاا صدایش کنند و بیشتر دوست داشت عضو هافلپاف باشه اما وقی دید بهترین دوستش رابرت ریون کلاوی شده نا خود آگاه از ریون کلاو خوشش اومد اما خب دیگه تا اسمش رو صدا کردند دفتر خاطراتش از دستش افتاد و همه ی دانش آموزا بهش خندیدند خب شما هم اگه یهویی وسط خیال پر دازی تون یکی صداتون میکنه بد جور به هم میریزید. -مارکوس فنویک نوبت توئه -چشم الان میام -زود باش ما که وقت نداریم -چشم اومدم و رفت و نشست روی صندلی بنا فاصله کلاه گروه بندی رو تا رو سرش گذاشتند کلاه گفت ریونن کلاو گروه ریون کلاو به جای اینکه براش دست بزنن فقط بهش خوش آمد گفتند.
کتابی در مورد معجون ها را در دست گرفته بود و به ظاهر تمام حواسش به کتاب بود اما...گیج و منگ بود او نمیدانست که سرنوشت چگونه برایش رقم خورده و کدام یک از گروه ها برای او مناسب است!! شجاعت! هوش! اصالت! مهربانی! هر چهار گروه هاگوارتز خوب و مورد پسند بودند اما...! واقعا کدام یک از گروه ها برای او مناسب بود؟ _ای کاش توی ریونکلاو بیوفتم... در افکار خود غرق بود که صدای یک زن را شنید که گفت: _فیلیسیتی ایستچرچ آن زن او را صدا کرده بود نفسش در سینه حبس شد! با ترس و هیجان به جلو رفت به صندلی چوبی قدیمی نگاهی انداخت و روی صندلی نشست زنی که کنار فیلیسیتی ایستاده بود کلاه را بر سر او گذاشت... _خب خب... توی کدوم گروه بری بهتره؟؟ از همه گروه ها خوشت میاد ولی ظاهرا یکیش رو بیشتر از بقیه دوست داری و هوش زیادی داری!! تنها جایی که برای تو خوبه... ریونکلاو
فیلیسیتی نفسی از سر اسودگی کشید، او خوشحال بود که در گروه ریونکلاو است زنی که در نزدیکی فیلیسیتی ایستاده بود کلاه را از روی سر او برداشت فیلیسیتی با خوشحالی به سمت میز ریونکلاوی ها رفت و روی یکی از صندلی ها نشست...
سرسرا حسابی شلوغ بود.بچه های سال اولی همه با استرس و هیجان به در و دیوار سرسرا نگاه می کردند و درباره گروه ها صحبت می کردند. _من دوست دارم تو گریفیندور بیفتم.تو چی؟ _تو هر چی میفتم فقط توی اسلایترین نیفتم. _خیالت راحت نمی افتی اونجا جای کسانی مثل منه که اصیل زاده هستند. _پومانا،پومانا،سلام.
پومانا به سمت صدا بر می گردد؛باورش نمی شود.جلویش گابریل وایستاده و برای او دست تکان می دهد. _گابریل!گابریل خودتی؟وای خدای من باورم نمی شه اینجا چی کار میکنی؟ _خب میدونی گفتم بیام یک سری به اینجا بزنم ببینم چطوریه...اخه باهوش منم برام نامه فرستادن دیگه. _وای خیلی خوشحالم.تو....
_دانش اموزان لطفا توجه کنین.مراسم گروهبندی تا چند لحظه دیگر شروع می شود.
_پومانا تو دوست داری توی کدوم گروه بیفتی؟ _نمی دونم.من همه گروه ها رو دوست دارم.اخه هر کدوم خوبی ها و بدی های خودش رو داره. _حتی اسلایترین؟ _حتی اسلایترین.راستی تو چی؟ _من دوست دارم یا توی گریفیندور بیفتم یا توی هافلپاف البته ریونکلا رو هم به اسلایترین ترجیح می دم.نگاه کن شروع شد.
همه ساکت شدن تا کلاه شعرش را شروع کند.پس از اتمام شعر پرفسور مک گونگال لیست را جلوی صورتش گرفت و اسم ها رو صدا کرد.نام هر کس را می خواندند به سمت صندلی چوبی قدیمی می رفت و روی ان می نشست؛سپس پرفسور کلاه را بر روی سرش می گذاشت و او نام یکی از چهار گروه را می گفت. _اسپراوت،پومانا.
گری دل پومانا ریخت.استرس تمام وجودش را فرا گرفت.فکر نمی کرد به این زودی نوبتش شود. _موفق باشی.
گابریل این را گفت و پومانا به خود امد.لبخند ساختگی به او زد و به سمت چهار پایه حرکت کرد. _خب،خب،اینجا چی داریم؟یک دختر دورگه که...تو همه ی گروه ها رو دوست داری؟آه خدای من! باورم نمی شه این خیلی عجیبه!پس با این حساب جایی کسی که همه رو دوست داره و فرقی بین افراد نمی گذاره مطمئنا جاش توی...هافلپاف.
هافلپافی ها فریاد شادی را سر دادند و به پومانا خوش امد گفتند.زمانی که پومانا می نشست به بچه های باقی مونده نگاه می کرد که گابریل بین انها بود.توی دلش دعا می کرد گابریل هم با او بیفتد. _تیت،گابریل.
پومانا به تیت نگاه کرد که پس از مدتی کلاه فریاد زد: _هافلپاف.
پومانا حسابی او را تشویق کرد نمی دانست چی بین او و کلاه گذشته است فقط از اینکه باز هم در کنار هم بودند خوشحال بود.
همهمه بچه ها، یونیفرم های ریونکلاو، بچه های ریونکلاو، بوی ادکلن فرانسوی خودش، صدای کلاه که بچه ها را با صبر و آرامش به گروه ها هدیه میدهد و بچه ها با شادی فراوان به سمت گروهشان میدویدند؛ همه اینها تنها توصیفاتی بودند که او از آنجا داشت. او فقط این ها را میدید. هیچ چیز دیگری در آنجا او را به خود جلب نکرد. غیر از ورود به ریونکلاو، دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.
-غرور و اصالت! همان چیزی که سالازار اسلیترین میخواهد. اسلیترین! -شجاعت و قدرت! قدرتی که فقط اعضای گروه گودریک گریفندور دارند. گریفندور! -سختکوش و مهربان! واو، نوادگان هلگا، همیشه جایشان در گروه اوست. هافلپاف!
اسمش از زبان زنی بلند شد. تکانی به خودش خورد. نمیخواست قدمی بردارد. نمیخواست جلوتر برود. میترسید... غیر از ریونکلاو، او تحمل هیچ گروهی را نداشت. با صدایی که اسمش را گفت، قدمی لرزان برداشت. نه! چرا؟ چرا این قدم را برداشته بود؟ نباید این کار را میکرد. همه به او نگاه میکردند. او نباید پا پس میکشید. او همیشه باید به جلو حرکت کند. قدمی دیگر. همچنان لرزان. چرا این احساس سنگین بود و باعث میشد پاهایش بلرزد؟ حس سنگی بودن. حس میکرد بدنش مجسه روونا ریونکلاو است که در تالار ریونکلاو باید باشد... انگار مانند آن مجسمه خشک شده بود. روی صندلی نشست. کلاه روی سرش نشست. کلاه چیزی نمیگفت... تردید؟ تردید؟ این کلمه در ذهنش اکو میشد. تردید و تردید و تردید...
-هوش سرشار، فکر کردن بجا، تاریـ... -فقط ریونکلاو...
زمزمه او کلاه را به سکوت وا داشت. چه سکوت عذاب آوری! اما ناگهان، کلاه به حرف آمد... -نواده روونا! تو تنها از آن گروه هستی! ریونکلاو!
نفسش در سینه حبس شد. هر قدمی که به سمت میز بچه های ریونکلاو برمیداشت، شادی همچون خونی که در صورت میجوشد، در چهره اش نمایان تر میشد... آن روز از بهترین روزهایی شد که ربکا لاکوود میتوانست برای خودش بسازد.
مک گوناگال این رو گفت و در دلش فکر کرد که میدونه قراره نتیجه گفت و گوی رکسان و کلاه چی باشه. کاغذ پوستی رو جمع کرد و منتظر نتیجه موند.
رکسان پله ها رو بالا رفت و روی صندلی نشست تا کلاه رو روی سرش بذارن. وقتی کلاه کاملا روی سرش قرار گرفت، به طوریکه دیگه چشمش هیچ جایی رو نمیدید، شروع به صحبت کرد: - هوووم... یه ویزلی دیگه... شجاعتی در تو میبینم...
شجاعت؟ رکسان نمیدونست کلاه درمورد چی حرف میزنه. ترسو بودنش تا الان توی مدرسه سوژه بچه ها بود.
- اون آره، ولی فکر نمیکنم اونقدرام ترسو باشی. اگه فکر میکنی گریفندور مناسبت نیست... سخت کوش نیستی، که بندازمت هافلپاف، باهوش نیستی که بندازمت ریونکلاو، فقط می مونه اسلایترین... - نه!
یاد صحبتای جرج قبل از سوار شدنش به قطار افتاد. - اگه بیفتی اسلیترین از ارث محرومت میکنم!
اینو همه ویزلیا به بچه هاشون گفته بودن. رکسان ارث دوست داشت. ارث خیلی خوب بود. اگه چند سال قبل بود که آنجلینا مهریه شو گذاشته بود اجرا، حتما میگفت کدوم ارث؟ و میپرید توی اسلایترین. ولی مغازه شوخی رونق خوبی داشت. پس...
- که اینطور... من ذهنتو خوندم و... گریفندور!
رکسان خیلی خوشحال شد. ارث بهش میرسید! کلاه رو از روی سرش بلند کردن که بره روی میزش بشینه که... صدای جیغی کل سرسرا رو گرفت و رکسان بیهوش روی زمین افتاد.
چند ساعت بعد - بیمارستان
- م... من کجام؟ چی شد؟
خانم پامفری سرشو تکون داد. - کلاه گفت انگار درست ذهنتو نخونده بوده. گفت کسی که از کاغذ پوستی بلند میترسه جاش توی گریفندور نیست. یه دور دیگه قشنگ ذهنتو خوند و دید اولویت دومت هافلپافه، با تخفیف انداختت هافلپاف. کم پیش میاد کلاه نظرشو عوض کنه؛ تقریبا هر صد سال یه بار.
بوی دود و سوخت قطار داشت خفه م میکرد. آلوا مثل همیشه رو شونم نشسته بود و صدای قارقارش رو اعصاب بود. دلم نمیومد بندازمش تو قفس. کلاغ بیچاره حق داشت. اونم مثل من از بوی دود بیزار بود.
ردای مسخره ای که مامانم به زور تنم کرده، پوستمو به خارش انداخته بود. کاش میشد زودتر سوار قطار میشدم و خودمو از شر ش خلاص میکردم. سعی کردم قدمهام رو سریعتر بردارم ولی این حرکت از چشم مادرم دور نموند. تشری بهم زد و گفت: _پاتریشیا! توی یک ساعت گذشته، این دفعه پنجمه که دارم بهت تذکر میدم. تو یه دختر اشراف زاده ای. باید آروم و با متانت قدم برداری.
حرصم گرفته بود. دلم میخواست ردا رو همونجا دربیارم و بپرم روش و اونقد لگدش کنم تا با آسفالت یکی بشه، بعد با تمام سرعتم بدوم سمت قطار و همونجور که با کفش های پاشنه بلندش سعی میکنه آروم و بامتانت! خودشو بهم برسونه، از پشت پنجره ی قطار واسش زبون دراز کنم.
سوت گوشخراش قطار، اجازه ی خیالپردازی بیشتر رو بهم نداد و دوباره مادرم بود که تقریبا داشت منو به طرف درب قطار پرتاب میکرد و همزمان با صدای جیغ مانندی که از صدای قطار هم گوشخراش تر بود میگفت: _پاتریشیا! عجله کن. قطار داره راه میوفته. الان وقت خیالبافی نیست. حواستو جمع کن.
تو دلم گفتم: چشم قربان! امر، امر شماست. اختیار زندگیم که دست خودتون بوده.اصلا اختیار جونمم دست شما!
بعد از اینکه تا داخل کوپه باهام اومد و مطمئن شد که چیزی اونجا نیست تا گازم بگیره، بالاخره راضی شد که بره. قطار به راه افتاد و من مثل زندانی ای که چشم زندانبان رو دور دیده باشه، ردا رو از تنم کندم و روی تخت ولو شدم.
سرسرای هاگوارتز باشکوه بود. یک آن، فراموش کردم که به عنوان دانش آموز وارد این مدرسه شدم. حس کودکی رو داشتم که بعد از سالها دوری از خانه، بالاخره برگشته بود. صدای سالخورده و اطمینان بخشی رشته ی افکارم رو پاره کرد: _و حالا مراسم گروهبندی دانش آموزان جدید رو شروع میکنیم.
وای، نه! چرا فکر میکردم هیچوقت قرار نیست به این مرحله برسم و قرار نیست واسه من اتفاق بیوفته؟! علاقه ای به همگروه شدن با هیچکدوم از این دانش آموزا رو نداشتم. زیادی خوش و خرم بودن!
_نفر بعدی، پاتریشیا وینتربورن!
پاهام داشتن منو به سمت قتلگاه میبردن. روی صندلی کهنه نشستم و آروم از صندلی بابت اینکه مجبوره وزنمو تحمل کنه عذرخواهی کردم. کلاه گروهبندی که بوی کهنگی میداد تلپی روی سرم افتاد و تا روی چشمام پایین اومد. چند لحظه گذشت و میتونستم حس کنم کلاه داره اون تو دنبال چیزی میگرده که منو به یکی از گروه ها ربط بده. کارش رو زیادی طول داد. سکوت جمعیت کرکننده بود. با حالتی عصبی، زیرلب گفتم: اسلیترین!
کلاه هم انگار منتظر پیشنهاد من بود تا از عذاب گروهبندی من خلاص بشه؛ بلافاصله فریاد زد: اسلیترین!
موقع پایین آمدن از پله ها، حس رضایت عجیبی داشتم که هیچ ربطی به تشویق و خوش آمدگویی همگروه هایم نداشت. شاید حس غرور بود، غرور همگروه شدن با لرد سیاه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1398/5/19 0:34:53 ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1398/5/19 0:35:45
چند هفته گذشته بود.از زمانی که کریس چمبرز در میان حیرت خانواده ماگل خود،نامه ای از مدرسه دریافت کرده بود. یک مدرسه غیر عادی،هاگوارتز. حالا بعد از این که در مغازه فلوریش و بلاتز کتاب ها را درو میکرد و در چوبدستی فروشی اقای الیوندر با خوشحالی چوب شاه بلوطش که طبق گفته اقای الیوندر او را انتخاب کرده بود در دست گرفته بود،کنار چهار میز ایستاده بود.نگران و پریشان. در کدام گروه میافتاد؟هیچ شناختی از انها نداشت اما طبق شعری که کلاهی عجیب و غریب خوانده بود.گریفیندوری ها شجاع اسلیترینی ها مغرور و اصیل زاده ولی دوستای خوب برای همدیگه،ریونکلاوی ها باهوش با فکر باز و هافلپافیا مهربون و صادق بودن. حروف الفبا را میشمرد و سعی میکرد بفهمد با حرف c فامیلی اش کی نوبت به او میرسد. _چمبرز.کریس! تصمیم گرفت آرام باشد.پس مصمم به سمت کلاه قدیمی راه افتاد.زنی با قیافه بسیار جدی اما مهربان کلاه را بر سرش گذاشت. _اوممم.تیزهوش،تخیل و فکر باز،تشنه حل مسایل دشوار...اگه تو ریونکلاو نندازمت،پس هیچ گروه دیگه ای هم نمیتونم بندازمت! و بلند تر فریاد زد: _رییونکلاااو!! کلاه را از روی سرش برداشت و به زن داد میدانست کلاه درست انتخاب میکند به سمت میز گروه ریونکلاو دوید و به نوجوانانی که سر میز ریونکلاو برای او دست میزدند لبخند گل و گشادی زد. انگار از همان لحظه به شکل عجیبی به ریونکلاو تعلق یافته بود...
روبه روى کلاه گروهبندى ايستاده بودم و به بچه هايى که دونه دونه گروهبندى مى شدند نگاه مى کردم: - هافلپاف - اسلايترين! - ريونکلا! - گريفيندور!
اصلا نمى دونستم ،چيز هايى که ان کلاه عجوزه مى گويد چيست. احساس مى کردم در يکى ديگر از رويا هاى عجيب شبانه ام هستم! اما هرچه خودم را مى زدم بيدار نمى شدم ؛ همين خود زنى ها باعث پچ پچ هاى زير لبى شده بود: - اين دختره چشه خله؟ - نمى دونم ولى اوضاش خرابه!
- چرا خودشو مى زنه ؟ - من چه مى دونم؟
داشتم به همين حرفا گوش مى دادم.که دستى به شونه ام خورد؛ و من هم به سرعت به سمت عقب برگشتم ، پشت سرم را نگاه کردم پسرى تقريبا قد بلند پشت سرم بود. - معلومه خيلى ترسيدى! حالا چرا خودتو مى زنى؟ - چى؟ من... يعنى شما ؟ - ببخشيد خودمو معرفى نکردم من البوسم.البوس پاتر. اين قلعه و اون کلاه و من و اين چيزا که دارى مى بينى رويا نيست.
من فقط مثل ابله ها نگاهش مى کردم: - احساس مى کنم اليس در سرزمين عجايبم! - کى کى در سرزمين عجايب؟ - هيچى بابا بى خيالش.
همينطور داشتم به بچه هايى که گروهبندى مى شدند نگاه مى کردم که اسم خودم را شنيدم: - اشلى ساندرز.
لرزان لرزان به سمت صندلى رفتم؛ صندلى چوبى و ناراحت بود. اما ماندگار نبود.
-خب ، خب انتخاب زياد سخت نيست شجاع، کله شق، باهوش. بچه جون اين چيزا که مى بينى خواب نيست! گريفيندور!
زنى که نمى شناختم کلاه را از سرم برداشت؛ بلند شدم و مانند احمق ها به اطراف نگاه کرد.البوس با دست به يکى از ميز ها اشاره کرد و من هم ناچار به سمت ان رفتم.
با زانوانی سست... پاهایی لرزان... صدای گرومپ و گرومپ قلبم... آب دهانی قورت داده شده و ذکر مرلینا برس به دادم، روی چهار پایه ای که پروفسور مک گونگال کنارش همراه با کلاهی درب و داغون ایستاده بود، نشستم. از ترس چشمانم گشاد، دهانم خشک و دندان هایم به هم می خوردند. کلاه که روی سرم جا گرفت کمی از موهای سرم کشیده شد و همین تلنگری بود برای من، که اگر گریفیندور را می خواهم باید شجاع باشم. گریفیندور خانه اول و آخر من خواهد بود. از وقتی که پدرم درباره ی هاگوارتز و این گروه تعریف و تمجید هایی کرد، در این فکر بودم که اگر به این گروه فرستاده نشوم، دست به ریش های دامبلدور بشوم و تا نظر کلاه را عوض نکرده است، از ریش های بلند او جدا نشوم. کلاه که مرا ساکت و در فکر دید، با صدای کلفتش گفت:- اوم... بزار ببینم... یه بچه ی نق نقو داریم... شیطون و لجباز که کم از ویزلی ها نداره... اوم... علاقه ی زیادی به گریفیندور داری... هوشت هم قابل تحسینه... بخاطر علاقت و حفظ ریش های دامبلدور و ریشه ات گریفیندور تو رو صدا میزنه، پس باید بگم که... گریفیندور!
با نیشی باز و خوشحال و شاد خندان به طرف میز گروه گریفیندوری ها که همه با قیافه هایی ناز و آغوش باز، منتظر آخرین نفر از لیست که به آنها تعلق می گیره ، بودن رفتم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Courage doesn’t mean .you don’t get afraid Courage means you don’t .let fear stop you