هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱:۰۹ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

ریچارد اسکای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۲۸:۴۳ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۸
از اون بالا بالا ها
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 60
آفلاین
_یخورده برو چپ هم رزم جان

جا بسیار تنگ بود ، گرما و بوی گند تاریکی و مواد چندش معده غول غیر قابل تحمل شده بود.آنها سعی داشتند با تکان خوردن تکانی به آن غول بی شاخ و دم دهند ولی حتی غول یک قدم هم حرکت نمیکرد.
در بیرون شکم اسب کوتوله سر سعی داشت تا آنها را نجات دهد.
_هییهییییی.

اسب کوتوله نیم ساعت بود که داشت شیعه میکشید و سنش را بر روی زمین میکشید، قطعا دیگه این سم اون نمیشود.
غول هم با همان چهره سرد و خشکک فقط اسب را تماشا میکرد؛ بالاخره اسم تصمیم به حمله کرد ولی باز هم غول خم به ابرو خود نیاورد. غول با یک ضربه با چماق خود اسب را متوقف و سپس و آن را به معده منتقل نمود.

_اون دیگه چیه داره میاد؟

حالا دیگر اسب هم در کنار آنها بود و فضا غیر قابل تحمل تر شده بود.همه به دیواره های معده چسبیده بودند و قادر به تکان خوردن نبودند.

_واووونووووج.

حرف زدن سر بسیار نامفهوم و نا واضع بود، او می خواست به اسید معده ای که در حال نزدیک شدنش بودند اشاره کند اما نمیتوانست.
ناگهان پری از طوطی کنده شد و همه در حال تماشا پر شدند که در اسید معده در حال حل شدن بود.
بعد از کمی مکث آنها بهم نگاهی کرده و سپس جیغی خفیف کشیدند.
سر لیز خورد و یک سانت با اسید معده فاصله داشت که دم طوطی را گرفت، ولی طوطی هم نتوانست دوام بیاورد و او هم لیز خورد و دم اسب را گرفت ، اسب هم نتوانست آن فشار ها را تحمل کند و نجینی را گاز گرفت ، نجینی هم با پرشی دور حنجره پیچید و نیش هایش را درون حنجره فرو کرد؛ غول نعره ای کشید و گلویش را گرفت، سر از این موقعیت استفاده کرده و به بیرون رفت و به ترتیب بقیه هم به بیرون آمدند.
سر با قیافه تف مالی شده مشت هایش را گره کرد.
_بیا تا مزه مشت سر را به تو بچشانیم.

در همان هنگام غول نعره ای ضد و چماقی را بالا برد. اسب سر را بغل کرده بود ، نجینی هم دور گردن سر محکم پیچیده شده بود و در حال خفه کردن سر بود و خطوطی نیز پشت سر سر قائم شده بود. غول تلو تلو خوران در حال نزدیک شدن بود که ، تالاپ! محکم به زمین خورد.
آنها در تعجب فرو رفتند ؛ آنها تازه فهمیدند که غول در اثر زهر نجینی مرده.

_تو زهر داشتی؟ خب چرا از همون اول زهرتو نریختی؟

ناگهان متوجه شدند کسی در حال ورود به اتاق است.





شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۳۹ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۳:۳۷
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 224
آفلاین
خلاصه: شمشیر سرکادوگان تبدیل به هورکراکس لرد لدمورت شده، حالا اون در میان تابلوهای خانه ریدل به دنبال تابلویی می‌گرده که شمشیرش در اون پنهان شده.


- ما چرا از توی این معلومیم همرزم؟

نه تنها سر، هیچ شخص دیگری انتظار نداشت که از توی شکم یک غول معلوم باشد، آن هم تا این حد. آن‌ها نمی‌دانستند غول مثل خودشان دوبعدی است.

- فس فس.
- چنبر چش شده همرزم؟

سر رو به طوطی کرد تا جوابی بگیرد، اما پرنده در جواب تنها شانه‌ای بالا انداخت.
آن ها نمی‌توانستند نجینی که به طور معمول عادت به خوردن دیگران داشت، تحمل خورده شدن دشوار بوده و باعث افسردگی وی شده بود را درک کنند.

- ما درکت می‌کنیم همرزم.
آن‌ها فعل خواستن را صرف کردند.

-فس؟!
- بله، واقعا.
- فسسیوس؟
- الان پنج شیش پسته وبال گردنمون شدی، ما توی دو تا پست زبون هر جونوری رو یاد می‌گیریم همرزم!
- شمشیرت اینجا نیست؟

طوطی به فضای گوشت آلو و اسیدی معده غول اشاره کرد که در حال انقباض و انبساط های متداوم بود.

- نمی‌دونیم ... ولی فکر می‌کنیم این ور باشه همرزم.

سِر فکر نمی‌کرد. سِر خیال می‌کرد فکر می‌کند و به سمت لبه تابلو حرکت کرد.


Vita brevis


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۴۷:۳۲
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 221
آفلاین
تصویر کوچک شده

- فسوووووس!

نجینی به پشت سَر سِِر کادوگان خیره شد و این فریاد را کشید.

- تو را چه شده است ای چنبرک؟

نجینی دوباره فریاد کشید، اما سر کادوگان بازهم به ذهنش خطور نکرد که برگردد و پشت سرش رو نگاه کند. محفلی بود دیگر...

- فیسسسسس!

سر این دفعه فهمید که هر اتفاقی هست، داره پشت سرش می‌افته. پس سرش رو برگردوند.
- بیا به جن...

هاااااام

موجود غول پیکر سر کادوگان را غورت داد!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۱۹:۱۵:۴۵

لرد منی و جان منی، نکنه ازم دل بکنی
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۰:۵۸ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۳:۳۷
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 224
آفلاین
- کوفتت بشه همرزم!

سر از تابلویی که اکنون درونش بودند به تابلوی قبلی نگاه می‌کرد. جایی که غول بوگندو اکنون مشغول لیسیدن بشقاب شده بود.

- خب همرزمان ما الان درون...

سر کادوگان به اطرافش نگاه کرده و در فضای تماما سفید رنگ آن یک مشت خط قرمز و مشکی دید.

- الان درون یک چرکنویسیم!

- فس!
- می‌گه که اوّلا این چرک نویس نیست و اثر هنریه ...
- این؟! این چیش هنریه؟
- داشتم می‌گفتم نذاشتی حرفم تموم بشه. کراب یه دستمال کاغذی داشت که وقتی آرایشش خیلی غلیظ می‌شد می‌گرفت با اون پاکش می‌کرد تا هم بتونه نفس بکشه هم جا واسه آرایش‌های جدید باز بشه. و وقتی پر شد به عنوان اثر هنری توی اتاقش آویزونش کرد.

سر کادوگان کمی رنگ به رنگ شد.
- ما الان وسط پسماندهای آرایش کرابیم همرزم؟!
- آره و همینطور پرسید با اون شکلکه شبیه باباش شده یا نه؟
- نه، از این زاویه که نگاه می‌کنم اصلا هیچ شباهتی به پاپاش نداره، همرزم تو سرراهی هستی.

سر کادوگان نقاشی رک و صادقی بود.
نجینی شل شد. نجینی از گردن سر پایین افتاد. نجینی در تابلو غلتید. اما قبل از این که به خطوط رسیده و آرایشی شود خودش را جمع و جور کرده و دوباره دور گردن سر پیچید.

- ما فکر می‌کنیم اگر جای اسمشونبر بودیم جان پیچمون رو اینجا نمی‌ذاشتیم. همرزمان، بریم!

و سر، اسب پاکوتاه‌ش و طوطی در راستای جهتی که دم نجینی نشان می‌داد از دستمال کاغذی کراب خارج شدند.


Vita brevis


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۵۲:۴۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 141
آفلاین
سر در حالی که نجینی دور گردنش پیچیده بود و مثل شال گردن قطب نمایی عمل میکرد. سرشو به سمت چپ چرخوند و به سر علامت داد.
- فسس.
- ای چنبر پس باید به سمت چپ برویم؟
- فس فسس.
-کوتوله خان به چپ چپ.
اسب به سمت چپ چپ رفت و همه جا سیاه شد.
- چنبر ما رو به کدوم خرابه ای آورده ای؟ خیلی نمور و چندشه . بوی فاضلاب میده.
- فس فس.
- چی میگی هی فس فس میکنی؟
نجینی سری به نشانه خنگ خدا تکان داد و دمشو تو دهنش کرد و سوت زد. یک طوطی سخنگو نزدیک شد و شروع به حرف زدن کرد.

-فس فسس فس ف س.
-میگه من گفتم چپ نگفتم چپ چپ . مارو آوردی تو دهن غول پر شکسته. اینجا دو راهی تابلو های تالار ریونکلاو و تالار اسلیترینه.
- این همه حرفو از سه تا فس فهمیدی؟
- آره!
- خب از دهن غول پر شکسته میبریمتون بیرون این کار ماست.
- فسسس.
- مشکل اینه که دهن غول از الان تا دو هفته دیگه بسته میمونه.من میگم تو تالار اسلیترین رو بگردیم شاید هورکراکس رو اونجا برده باشه.
- الان اینو از یک فس فهمیدی؟
- آره.
- چه فکر خوبی به سرمان زد پیش به سوی تالار اسلیترین! کوتوله خان حرکت کن!
-
- راستی...
- چیه چنبر که فس فس نکرد که ترجمه میکنی.
- این دفعه حرف دارم. یکی یک کیک کشید که روش دو تا شاخ بود این تکه رو فرستادن گفتن بگم این برای تویه.
بعد یک بقچه که به پاش بسته شده بود رو جلوی سر گرفت.

- پس تولد ریمونده. برگشتنا از طرف ما بهش تبریک بگو سوتک چنبر.بده آن کیک را.
- منم ترجمه کردم باید به منم بدی حواست باشه.
- برای ما فرستادن برای چی به تو بدم!
-فسسسسس.
- چنبر چی میگه؟
- میگه باید به منم بدی وگر نه نیشت میزنم.
در حالی که بقچه بین دم نجینی و دست سر و پای طوطی در نوسان بود گره ی بقچه باز شد و کیک به زمین افتاد.
- نه فس.
این نه های سه تن بود که در هم تبدیل به کلمه نفس شده بود. صدایی از ته غار آمد و هر سه با بوی بدی به بیرون پرت شدن.
- آخیش خیلی وقت بود آرق نزده بودما خیلی خوش مزه بود بازم موخام.
این غول بود که بیدار شده بود و خودشو برای سر لوس کرده بود.


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۱ ۲۳:۳۰:۵۸

به ریونی و محفلی و اما دابز که از بهترین دوستامه و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۰:۱۷ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۳:۳۷
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 224
آفلاین

- ای زشت چندش آور سه بعدی! بدین سوی برگرد! گر جرات داری بیا توی نقاشی تا نشانت دهیم!

سر کادوگان که سختی های بسیاری از سر گذرانده و اکنون یوسف گمگشته‌اش را به چشم دیده بود، بی‌تاب و بی‌قرار در طول تابلو ماقبل آینه مشغول قدم زدن شد.

- فس.

سر از قدم زدن دست برداشته و به نجینی‌نقاشی نگاه کرد:
- چنبر، این تابلویی صغیر است، بدان جا رو فس نما.
- فسسس!

نجینی با دلخوری روی‌ش را برگدانده و به جای رفتن به تابلوی "دریای بی‌کران" که شوالیه به آن اشاره کرده بود، مسیرش را به سوی "پیتزای کوچک تنها" کج کرد.

- فس؟!

نجینی در آستانه تابلو متوقف شده بود.
سر انتهای دم‌ش را گرفته بود.

- تو می‌توانی ما را به سرایی که آن غولک رفت، ره نمایی ای چنبر دلاور.

- فس فس!... فسسسسس.

پیتون ابتدا کمی بابت "چنبر" خطاب شدن گلایه کرده و سپس سری به تایید تکان داده و در حالی که لبخند می‌زد، نگاهی خریدارانه به شوالیه انداخته و به تمام تابلوهای خانه ریدل که قرار بود سِر کادگان را از آن ها بگذراند اندیشید.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ۲۳:۰۱:۰۵

Vita brevis


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۰:۱۶ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، محفل ققنوس

الا ویلکینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۲ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۳:۳۸
از عمارت ویلکینس ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 61
آفلاین
سر کادوگان دنبال چاره بود. تا اینکه به ذهنش رسید که ققنوس ها می توانند انها را نجات دهند. پس شمشیر گریفندور را به طرف یکی از انها گرقت و ققنوس ها به راحتی 1009 نفر را بلند کردند و به قاب بعدی بردند. سر کادوگان گفت:
_درود بر شما لشکریان من، شما می دانیید خیار چمبر چیست؟
_مییییو؟
_دشمن! دشمن چو خیار چنبر سست است!

اما هنوز حرفش تمام نشده بود که چیزی مانند خیار چمبر از زیر زمین در امد و گفت:
_من نقاشی نجینی هستم! هیچ شباهتی هم به خیار چمبر ندارم! بیا جلو شوالیه ی کوچک!
_حمله!

غول خاکی بلافاضله نجینی را گرفت و از وسط به دو تکه تقسیم کرد. پس از مدت کوتاهی استراحت، سر کادوگان گفت:
_سربازان با وفای من، به پیش!

تابلوی بعدی، یک اینه بزرگ بود که در حال خندیدن بود...

_بزنید و این خرده شیشه شیشه را نابود کنید!

اما تا سر کادوگان دستور حمله را داد، اینه همه ی لشکر سر کادوگان را پدیدار اورد...

_مممممیییو!
_مممممیییو!
_ان متقلبان را نابود کنید!
_ان متقلبان را نابود کنید!

قدرت اینه بسار زیاد بود و سر کادوگان الان باید راهی برای مقابله با خودشان پیدا می کرد. او فکری کرد و گفت:
_شروع کنید به خودزني! به طوری که عقب عقب بروید!
_شروع کنید به خودزني! به طوری که عقب عقب بروید!

اما سر کادوگان برای لشکریان خود چشمکی زد و لشکریان دشمن شروع به خودزنی کردند و ان قدر خودشان را زدند که به طرف اینه عقب عقب رفتند و محکم به اینه خوردند. صدای شکستن اینه بسیار برای سر کادوگان دل انگیز بود، چرا که شمشیرش دقیقا پشت اینه بود؛ اما هیولایی از جنس شیشه پدید امد که 100 برابر غول خاکی بود. او با صدای رسا و مخوفی فریاد زد:
_تو نمی توانی هورکراکس ولدمورت را پس بگیری!
_شما بزدلان شمشیر من را به هور کراکس تبدیل کرده اید؟ به سزای کار خود می رسید!







ویرایش شده توسط الا ویلکینس در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۱۰:۲۱:۵۴

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۰:۴۹ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۴:۴۴
از کنار هافل
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 213
آفلاین
دامبلدور در یکی از قاب ها که اسمان را نشان می داد، پنج تا ققنوس بزرگ کشید. ریموند هم که شاخش را رنگی کرده بود تا به جای قلم مو با شاخش نقاشی بکشد، در یکی از قاب ها که جنگل را نشان می داد، دو گوزن کشید که می توانستند پرواز بکنند. وین هم در قاب جنگل، یک غول خاکی کشید. در اخر هم ماتیلدا، یک لشکر هزار تایی گربه زره پوش مجهز به چوبدستی کشید. سر کادوگان که احساس قدرت داشت، بلافاضله گفت:
_ممنونم دوستان! من فرمانده جنگل شدم!

کادوگان و لشکرش در قاب ها با ابهت حرکت میکردند. شمشیر گریفندور در دست سر کادوگان بود و سر کادوگان ان را به طرف اسمان گرفته بود و حرکت می کرد؛ تا اینکه به کوه های بزرگ و رعب انگیزی رسیدند که مشخص بود پشت این کوه ها، قاب های خانه ریدل ها است. سر کادوگان لحظه ای احساس شکست کرد اما ققنوس ها به راحتی ارتش و سر کادوگان را بلند کردند و به درون قاب اول خانه ریدل ها رفتند...

_شمشیر من را بدهید پست فطرت های حقیر!

دو ساحره ای که در همان قاب بودند، گفتند:
_اهای! امدی اینجا چه کار بکنی؟
_میووووووووووو!

گربه ها عصبانی شدند و با چوبدستی هایشان گوی های اتشین زیادی به ساحره ها پرتاب کردند. سر کادوگان که با ابهت به طرف قاب دوم حرکت می کرد، گفت:
_شمشیر ما را پس بدهید بزدل ها!

در قاب دوم هیچ چیز نبود. سر کادوگان که فکر می کرد بقیه ی قاب ها هم همینطور هستند، با اسودگی به طرف قاب دوم حرکت کرد؛ اما ناگهان دست هایی از زیر زمین پای ارتش گربه ها و سر کادوگان را گرفتند و به طرف زمین کشاندند...

_اینفری های بزدل!شما جرأت نبرد تن به تن را ندارید !

اما اینفری ها که زنده نبودند؛ پس نبرد تن به تن برای انها ارزشی نداشت...


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۱۰:۵۳:۱۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۱۱:۰۱:۵۸
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۱۱:۰۲:۰۰

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۰:۱۵
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 195
آفلاین
بعد از گذشتن از کنار دشت های سیاه و سوخته، دره های عمیق و بی انتها، جنگل های تاریک و راز آلود و کوهستان های صعب العبور و مرتفع، سرکادوگان کمکم به تابلو های خونه ی ریدل ها نزدیک میشد.
دنیای داخل تابلو اما چیز دیگه ای بود، هیچ کدوم از مسیر هایی که کادوگان از اونها رد شده بود ترسناک و دلهره آور نبود، چون هیچ خطری برای یک نقاشی روی تابلو خطر به حساب نمی اومد، اما ورودی تابلو های خانه ریدل... وحشتناک بود، دلهره آور و ترسناک و صد البته مرگبار!

سرکادوگان شجاع با دیدن نگهبان های تابلو های خانه ریدل که مسلح به انواع و اقسام سلاح های مرگبار بودن رنگ باخته بود.
-کوتوله خان! تا به حال اینقدر پاک کن و لاک غلط گیر رو یه جا ندیده بودیم!

کادوگان و کوتوله با نگاهی خشمگین و آکنده از نفرت به تابلوهای خانه ریدل تصمیم گرفتند که به محفل برگردند تا با تجدید قوا و نیروی کمکی بیشتر برگردن، پس دوباره از تمام اون دره ها و کوه ها و دریا ها گذشتند تا به محفل برسند.

-کادوگان بابا چیزی جا گذاشتی؟

محفلیون که هنوز مات و مبهوت به تابلوی کادوگان نگاه میکردند که رفته بود تا خون ها بریزه شاهد برگشتش بودن.
انگار که همین چند لحظه پیش بوده، گویا زمان مفهومی برای دنیای نقاشی نداشت!

-دوستان برخیزید و آماده شوید که راه سختی در پیش داریم!
- راه سخت؟ منظورت چیه کادوگان؟
-دوست قدیمی من دامبلدور! من و کوتوله یارای مقاومت جلوی نگهبانان را نداشتیم، ما به نیرو های جنگوجو و شریف نیاز داریم. شماااا!

محفلیون که اصلا علاقه ای به یک جنگ سراپا خون بار رو، بین محفلیون و مرگخوار ها نداشتند تصمیم گرفتند که با اشاره کردن به کار های عقب افتاده شون خودشون رو از دور جنگ خارج کنن.

-صبر کنین! من، سر کادوگان بزرگ، به کمک شما نیاز...

محفلیون دیگه رفته بودن و فقط کادوگان و دامبلدور مونده بودن تا با نگاهی به وفاداری محفل به حال و احوال هم زار بزنن.

اما در های تالار اصلی محفل هنوز بسته نشده بود که دوباره باز شد و همه ی اعضای محفل با بوم های سفید و بزرگ، رنگ ها و قلمو ها و کلاه گیس های دات ماسی وارد شدن.
-کادوگان ما برای جنگ اماده ایم.

نیم ساعتی بعد از ابراز احساسات کادوگان

حالا هر محفلی گوشه ای از تالار مشغول کشیدن خودش روی بوم های نقاشی بود تا ارتشی محفلی و بزرگ ولی اینبار داخل دنیای نقاشی ها بسازن، ارتشی که به فرماندهی کادوگان وارد تابلوهای خانه ریدل ها شه و دزد شمیشر و پیدا کنه. یک عملیات شناسایی بزرگ!


M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۴:۴۴
از کنار هافل
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 213
آفلاین
دامبلدور گفت:
_مگه ممکنه! خب فیلمو بزار ببینیم!
_اخه نمیشه پروف! به بقیه هم بگویید نیم ساعت بعد داخل سالن سینمایی محفل باشن!
_امان از دست تو، سوج!

پس دامبلدور تعدای از جغدها را راهی کرد تا بروند و نامه ها را به بقیه ی محفلی ها بدهند. پس از نیم ساعت همه محفلی ها به سالن سینمایی محفل امده بودند. دامبلدور رو به سوجی کرد و گفت:
_خب، لطفا فیلم رو پخش کن.
_اطاعت میشه، پروف!

فیلم دو نفر را نشان می داد که به قاب سر کادوگان خیره شده اند و چوبدستی خود را در می اورند و شمشیر سر کادوگان را بیرون میکشند؛ اما در این زمان سر کادوگان خوابیده بود و اطلاعی از کار ان ها نداشت. یکی از ان دو قهقهه ای زشت زد و شمشیر را در کیفی جا داد و سپس با هم از انجا خارج شدند...

_شما هم دیدین؟
_چی رو؟
_نماد مرگخواران رو!
_نکنه بخوان تبدیل به هورکراکسش بکنن!
_امکان نداره! شمشیر من اونا رو تیکه تیکه میکنه!

در اخر سرکادوگان شمشیر گریفندور را از دامبلدور گرفت و با اسبش راهی خانه ریدل ها شد تا شمشیرش را پس بگیرد...


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۲۰:۰۹:۰۶

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.