هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۱ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴
#10

برایان دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
ابرفورت و نیمفادورا وسط دفتر کار اٌب، که در طبقه ی بالا هاگزهد بود ظاهر شدند.
ابرفورت، روی صندلی اش که پشت میز کارش بود نشست.
نیمفادورا در حالی که لبانش می لرزید، بریده بریده گفت:
-بلاتریکس...اون...پدرم... کشته شد... .

تانکس دیگر نتوانست تحمل کند و اشک از چشمانش سرازیر شد.
ابرفورت با اشاره دست، او را دعوت به نشستن کرد و تانکس روی صندلی که روبروی ابرفورت بود نشست.
ابرفورت گفت:
-تد یکی از بهترین افرادمون بود...از دست دادنش ضرر بزرگی به همه ما زد.

تانکس در حالی که گریه می کرد، گفت:
-قسم می خورم که اون زن رو بکشم...این کار رو انجامش می دم...مهم نیست که چه بلایی سرم میاد!
ابرفورت با لحنی گرم و صمیمی گفت:
-نیمفادورا، میشه برام توضیح بدی چرا پدرت کشته شد؟

-بخاطر طلسم اون زن... .
ابر فورت، حرف تانکس را قطع کرد و گفت:
-نه...این طور نیست.هدف بلاتریکس تو بودی، اون می خواست تو رو بکشه نه پدرت رو.با این حال تد خودش رو بین طلسم و تو قرار داد تا از تو محافظت کنه...حالا تو می خوای بدون این که به سرنوشتت فکر کنی، از اون انتقام بگیری؟فکر نمی کنی این طوری روح پدرت در عذاب باشه؟

تانکس کمی به جلو خم شد و با دستانش صورت خود را پوشاند و گفت:
-ولی من نمی تونم ساکت بشینم...باید انتقام بگیرم.

ابرفورت گفت:
-مطمئن باش که یک روز خود تو بلاتریکس لسترنج رو نابود می کنی. حتی اگر کسی نتونه این کار رو انجام بده؛ تو می تونی.

-من؟!آخه این چطور ممکنه؟

نیمفادورا سرش را بالا آورد تا با دقت به حرف های ابرفورت گوش کند:
-پدرت با فداکاری برای تو؛ یک جادوی باستانی رو فعال کرد که این جادو باعث میشه که بلاتریکس نتونه به تو آسیبی بزنه.اون حتی الان دیگه نمی تونه بدن تو رو لمس کنه.

تانکس با تعجب پرسید:
-ولی مگه بلاتریکس خاله من نیست؟! پس خونی که توی بدن اونه، توی بدن منم هست.پس یعنی این جادو دیگه کار نمی کنه؟

ابرفورت پاسخ داد:
-نه...اون موضوع فرق داره درسته که خون تو و خاله ات یکیه ولی خون اون محافظت شده نیست.شبی که لرد سیاه دوباره ظهور کرد؛ خون محافظت شده هری پاتر رو وارد وجود خودش کرد بنابراین تونست اون رو بکشه.

تانکس از جای خود برخاست و به سمت تنها پنجره اتاق رفت و به بیرون خیره شد.
آفتاب در حال طلوع کردن بود و پرتو های نور خورشید ؛ دهکده را روشن می کرد.
تانکس احساس عجیبی داشت. وقتی به پدرش فکر می کرد؛ احساس می کرد که چیزی در درونش سقوط می کند، از او جدا می شود و به اعماق زمین می رود.

باز هم اشک در چشمانش حلقه زده بود اما ناگهان غم، جای خود را به خشم داد.
بلاتریکس...بلاتریکس...بلاتریکس...تکرار این نام در ذهنش، باعث بیشتر شدن خشم و نفرتش نسبت به این زن می شد.

ناگهان اتفاق عجیبی افتاد:
تانکس شروع به تغییر کرد، ابتدا قدش بلند شد سپس رنگ پوستش کاملا سفید شد.مو های کوتاهش بلند تر شد و تا کمرش رسید و از بنفش به سیاه تغییر کرد. رنگ چشمانش قرمز شده بود و مانند چشمان یک خون آشام به نظر می رسید.

ابرفورت شاهد این اتفاق بود و بدون این که آثاری از حیرت در چهره اش باشد، گفت:
-تانکس...پدرت قرار بود با یک تیم پنج نفره که خودش به اونا آموزش داده بود، سه روز دیگه وارد عمارت ریدل ها بشه و آماندا رو از اونجا بیرون بیاره...تو حاضری به جای اون توی این ماموریت شرکت کنی؟

تانکس به سمت ابرفورت برگشت. چهره اش هم زیبا به نظر می رسید و هم ترسناک.

-باشه... قبول می کنم.

خوبه...حالا بهتره بری و برای ماموریت آماده بشی.

تانکس از اتاق خارج شد و ابرفورت را تنها گذاشت.


آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۴
#9

برایان دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
از دره گودریک
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
فلش بک

سایمن در دفتر ابرفورت که بالای کافه هاگزهد قرار داشت، ایستاده بود.تقریبا یک ربع آنجا منتظر بود وکم کم داشت عصبی می شد.
سایمن نگاهی به اتاق انداخت: اتاق بزرگ و مستطیل شکلی بود که به جز میز کار ابرفورت، چیز دیگری در آن دیده نمی شد.
در اتاق باز شد و ابرفورت وارد شد.
سایمن گفت:
-دیر کردی اب.

ابرفورت در حالی که روی صندلی اش می نشست، پاسخ داد:
-ببخشید، یک سری مشکلات همیشگی.

ابرفورت در کشویی را که کنار میزش بود باز کرد و کیسه ای را درآورد و آن را جلوی سایمن انداخت.
سایمن با شنیدن صدای جرینگ جرینگ های گالیون ها، لبخندی زد و کیسه را در جیب ردایش جا داد و گفت:
-چقدره؟
-همون طور که توافق کردیم؛ 500 گالیون.
-عالیه!

سایمن از جای خود برخاست تا به سمت در برود.
-سایمن، می دونی که باید چی کار کنی؟

سایمن به سمت او برگشت و پاسخ داد:
-بله؛ از کشور خارج میشم.بعدش تو می دونی باید چی کار کنی؟!
ابرفورت سری تکان داد و گفت:
-همین که به یک جای امن رسیدی، 500 گالیون دیگه به دستت می رسه.

سایمن لبخندی زد و از در خارج شد.
ابر فورت کشوی دیگری را باز کرد تا سنگ زندگی مجدد را بردارد که ناگهان در دفترش باز شد و تد تانکس با وحشت وارد شد.
تد در حالی که نفس نفس می زد، بریده بریده گفت:
-مشکلی...پیش اومده...دخترم...نیمفادورا...جای علامت روی دستم... .

ابرفورت سراسیمه از جای خود بلند شد و گفت:
-ساعد دست چپتو نشونم بده!

تد آستینش را بالا زد: علامت مثلثی شکل یادگاران مرگ، از رنگ سیاه به قرمز درآمده بود.
ابرفورت چوبدستی اش را درآورد و آن را روی علامت روی دست تد گذاشت و چشمانش را بست و زیر لب چیز هایی را زمزمه کرد.
پس از مدتی ابر فورت چشمانش را باز کرد و گفت:
-اون توی عمارت لسترنج هاست.

ابر فورت به سرعت ابرچوبدستی را برداشت، شنل نامریی کننده را زیر ردایش جا داد و ماسکی به چهره اش زد.
تد پرسید:
-ولی از کجا فهمیدی؟
-طلسمی روی علامت ها کار گذاشتم تا به کمک اون بتونیم همدیگه رو پیدا کنیم.

قبل از این که تد بخواهد حرف دیگری بزند، ابرفورت محکم بازوی او را گرفت تا به عمارت لسترنج ها آپارات کند.

پایان فلش بک

ابر فورت و تد هردو روبروی عمارت لسترنج ظاهر شدند.ابرفورت سریع شنل نامریی را درآورد و آن را روی خودش و تد انداخت و گفت:
-باید خم بشیم و راه بریم تا پاهامون از زیر شنل دیده نشه.
تد سری تکان داد و هردو به راه افتادند.
از دروازه با شکوه عمارت لسترنج عبور کردند و به حیاط با شکوهی رسیدند که گیاهان آن به شدت رشد کرده بودند.
یک حوض و فواره ای که روی آن را خزه و جلبک پوشانده بود، وسط حیاط قرار داشت ، به نظر می رسید روزی حوض باشکوه و زیبایی بوده است.

ساختمان عمارت، باشکوه بود و در پنج طبقه ساخته شده بود و در تاریکی شب، شبیه به خانه های جن زده بود.
خانه کاملا تاریک بود و متروکه به نظر می رسید. فقط از یکی از پنجره های عمارت، نوری دیده می شد.
ابرفورت و تد زیر شنل نامریی، به سمت در ورودی رفتند.بالای در عبارت اصالت جاودان به چشم می خورد.

تد دستش را از زیر شنل بیرون آورد و دستگیره در چرخاند و هر دو وارد ساختمان شدند.
عمارت دارای سالن بسیار با شکوه و بزرگی بود:چلچراغ زیبایی از سقف آویزان بود که روی آن را گرد و خاک پوشانده بود. سایر وسایل عمارت هم به قدری کهنه و کثیف بودند که شناسایی وسایل تقریبا غیر ممکن به نظر می رسید اما کاملا واضح بود که آن عمارت؛ روزی بسیار با شکوه و زیبا بوده است.

ابرفورت چوبدستی اش را بیرون آورد و زیر لب گفت:
-هومنوم ریولیو!

هیچ اتفاقی نیفتاد.تد گفت:
-ظاهرا کسی اینجا نیست. می تونیم از زیر شنل بیایم بیرون؟

ابرفورت شنل را برداشت و هردو به راه افتادند، از پلکان مارپیچی بالا رفتند و به اتاقی رسیدند که بلاتریکس مشغول شکنجه نیمفادورا بود.
صدای بریده بریده نیمفادورا به گوش هر دویشان رسید:

-خاله بلا!...کمکم کن!...من نمی تونم!...شنا کنم."
و بعد؛ سکوتی وحشتناک.

قبل از این که ابرفورت بتواند حرفی بزند، تد چوبدستی اش را درآورد و وارد اتاق شد.
بلاتریکس که انتظار این را نداشت به شدت جا خورد و قبل از این که بتواند کاری بکند، تد او را بیهوش کرده بود.

ابرفورت وارد اتاق شد و نگاهی به آن انداخت:اتاق کاملا خالی بود و بجز نیمفادورا و جسم بیهوش بلاتریکس، چیز دیگری در اتاق نبود.
تد به سرعت به طرف دخترش رفت و با یک حرکت چوبدستی، او را آزاد کرد.
تد شروع به معاینه دخترش کرد سپس در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود با لکنت زبان گفت:
-ا..او...اون...ممم...مرده.

ابر فورت به سمت نیمفادورا آمد و پس از معاینه او گفت:
-نه...نمرده...فقط یک فشار عصبی بدی بهش وارد شده.می تونی بهش تنفس مصنوعی بدی؟

تد در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود سرش را به نشانه تاکیید تکان داد.
-پس شروع کن!

تد دهانش را روی دهان دخترش گذاشت و تنفس مصنوعی را آغاز کرد.دستان ابرفورت روی قلب نیمفادورا بود و سعی داشت به آن شوک وارد کند.
پس از چند دقیفه، نیمفادورا با صدای ضعیفی گفت:
-خاله بلا... .

تد دخترش را در آغوش کشید و گفت:
-چیزی نیست...من اینجام...دیگه تموم شد.

ابرفورت از جایش برخاست و با دست عرق پیشانیش را پاک کرد سپس خطاب به تد و نیمفادورا گفت:
-بعدا برای ابراز احساسات وقت دارین.!..حال زود باشین !باید از اینجا بریم بیرون.

نیمفادورا به سختی از جایش بلند شد و دست ابرفورت را گرفت. دست دیگر ابرفورت نیز در دست تد بود.

بلتریکس به هوش آمده بود، بلافاصله چوبدستی اش را به سمت نیمفادورا گرفت و فریاد زد:
-آوداکداورا!

پرتوی سبز رنگی به سمت نیمفادورا آمد.
همه چیز در عرض یک لحظه اتاق افتاد:تد دست ابرفورت را رها کرد و با دو گام سریع خود را بین نیمفادورا و طلسم بلاتریکس قرار داد.
پرتو سبز رنگ به تد برخورد کرد، نیمفادورا جیغ کشید. اما قبل از آن که بتواند کاری بکند، ابرفورت آپارات کرده بود و نیمفادورا هم ، به همراه او وسط هاگزهد ظاهر شد.

بلاتریکس، با حالت پیروزمندانه ای بالای سر جسد تد ایستاده بود.او بالاخره موفق شده بود تا گندزاده ای که باعث جدایی او از خواهرش شده بود را بکشد. گرچه هدف اصلی او نیمفادورا بود، اما تد تانکس هم به همان خون لجنی بود.



ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۲ ۲۲:۵۴:۰۷
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۳ ۱:۱۶:۴۹
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲۳ ۱۱:۴۵:۱۵

آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر کوچک شده

کاراگاه برایان دامبلدور


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۴
#8

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۴۵:۲۶ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
-کروشیو!
بلا تمام شب را مشغول شکنجه کردن و باز جویی از زندانی اش بود.خواهرزاده خون لجنی اش از چیزی که فکر می کرد،مقاوم تر بود.این بازی کم کم داشت حوصله ی بلا را سر می برد.دیگر حتی فریادهای کوتاه و دردآلود تانکس هم او را سرگرم نمی کرد.زن جوان تا آن لحظه یک کلمه حرف مفید هم نزده بود.مرگخوار او را از پاهایش به جایی آویزان کرده و بی وقفه طلسم شکنجه را رویش اجرا می نمود.بدن تانکس طوری شده بود که انگار دیگر متعلق به خودش نیست.با تعجب متوجه شد که دیگر درد ناشی از طلسم ها را حس نمی کند.جمجمه اش سنگین شده بود و نمی توانست وزن ناشی از مغزش را تحمل کند.تنفس برایش سخت شده بود.احساس می کرد داخل بینی و دهانش پر از آب شده است و پرده ای جلو دیدش را گرفته بود.به تدریج از زمان و مکان حال فاصله گرفت و به گذشته سفر کرد.
دختربچه ای کوچک بود و داشت در استخر بزرگ و پر آب عمارت بلک دست و پا می زد.آب بی رحمانه وارد شش هایش می شد.سرش مرتب زیر آب فرو می رفت و بالا می آمد.دست ها و پاهای کوچکش کم کم از تقلا خسته می شد.ساحره ای جوان و قدبلند کنار استخر ایستاده بود و به او نیشخند می زد.او موهایی مشکی و انبوه داشت و چهره اش بسیار شبیه مادرش بود.دورای کوچک ملتمسانه فریاد میزد:"خاله بلا!...کمکم کن!...من نمیتونم...شنا کنم!"
تانکس در حالی که میان زمین و هوا و همین طور بین حال و گذشته معلق بود زیر لب زمزمه کرد:"خاله بلا!"
مرگخوار به سمت او برگشت و با پوزخند گفت:"چی گفتی کوچولوی خون لجنی؟"
-خاله بلا!
لسترنج با پشت دست به دهان او کوبید.
-منو با دهن کثیفت خاله صدا نکن!
تانکس که انگار چیزی نشنیده بود ،ادامه داد:"خاله بلا!...کمکم کن!...من نمی تونم!...شنا کنم."
این آخرین جمله ای بود که نیمفادورا به زبان آورد.بعد در حالی که نگاهش به یک نقطه ثابت خیره مانده بود،مرد.
-.-.-
لرد سیاه پشت پنجره ای در عمارت ریدل ایستاده بود و به آوازی که مرگخواران تسخیر شده اش می خواندند،گوش می کرد.آن ترانه در واقع شعری ساده و کودکانه بود که به لالایی شباهت داشت.با خودش گفت:"مث اینکه اگه بخوام کاری درست انجام بشه،باید خودم وارد عمل شم!"داشت به این فکر می کرد که آن به اصطلاح ارباب مرگ با رفتار دلقک وارش خون اصیل او را به جوش آورده است که ناگهان قسمتی از آواز توجهش را به خود جلب کرد.قصه ای در مورد یک چوبدستی استثنایی،سنگی مرموز و یک شنل نامرئی کننده.داستان ارباب مرگ!با هیجان به سمت مرگخواران برگشت و همان طور که به چهره مات و بی حالتشان خیره شده بود ،فکر کرد:"یه نفر داره پته ی اونو میریزه رو آب.کی میخواسته این اطلاعات به دست لرد سیاه برسه؟"
و بعد ولدمورت به یاد شخصی افتاد که از مدت ها پیش می شناخت.خاطرات طوری مقابل چشمانش به رقص درآمدند که گویا همان لحظه داشتند اتفاق می افتادند.
سال اول تحصیلش در هاگوارتز بود.از همان روزهای نخست علاقه شدیدی به آن قلعه ی اسرارآمیز پیدا کرده و دوست داشت همه ی اسرار آن را کشف کند.در همین تصورات به سر می برد که صدای گریه ای از سمت دستشویی پسران نظرش را جلب کرد.به آنجا رفت و با یکی از همکلاسی هایش به نام سایمن مواجه شد.بچه ها اغلب او را به خاطر مادر پریزادش مسخره می کردند.چرا که او زن درستکاری نبود و بعد از به دنیا آمدن پسرش،خانواده را ترک کرده و به کارهای پست روی آورده بود.سوژه دیگر آن ها برای دست انداختن پسرک،پدر خون آشامش بود که کنترل خود را از دست داده و به دلیل کشتن جادوگران و ساحره ها و مکیدن خونشان،در آزکابان به سر می برد.تام به سمت پسرک رفت،روی زمین خیس آنجا زانو زد و رو به روی سایمن نشست.گریه او قطع شده و در حالی که لب هایش هنوز می لرزید،به ریدل خیره شده بود.تام دستش را جلو برد و موهای طلایی رنگ و آشفته ی پسرک را از روی چشم راستش کنار زد.سایمن همان طور که سعی داشت جلوی او را بگیرد گفت:"این کارو نکن!اون چشم قرمز و زشت نباید معلوم شه!"
تام چانه ی پسرک را بالا گرفت و در حالی که به او خیره شده بود گفت:"سایمن!...نباید پنهانش کنی!اون واقعا زیباست!"
ولدمورت سعی کرد از هجوم وقایع گذشته به ذهنش جلوگیری کند.او باید هر طور شده آن پریزاد دورگه را پیدا میکرد.بازی های بچه گانه و دیوانه وار او،این بار می توانست ارباب تاریکی را با مشکل مواجه کند.در واقع عملی که ولدمورت در ایام نوجوانیش مرتکب شده بود،بیش از کارهای جنون آمیز آن موجود او را به تعجب وامیداشت.او نمی دانست چرا سال ها پیش سایمن را تبدیل به یکی از جاودانه سازهایش کرده بود.



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۹۴
#7

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۴۵:۲۶ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
بلاتریکس در انتهای کوچه ناکترن،روی پله های خانه ای مخروبه ایستاده بود.با خودش فکر کرد:"کوچولوی زرنگ!فک کردی اگه بیای اینجا پیدات نمی کنم؟"لرد تاریکی فهرستی از افراد مشکوک را به بلا داده بود.اشخاصی که لسترنج بایست پیدایشان می کرد و پرسش هایی ازآن ها می نمود تا بلکه بتواند سر نخی از ارباب مرگ بیابد.هیچ چیر نمی توانست به این اندازه بلا را سر شوق بیاورد،چرا که او سوال کردن را دوست داشت!مرگخوار در حالی که لبخندی رضایتمندانه بر لب داشت از پله ها بالا رفت،درب ورودی را گشود و وارد سالنی نیمه تاریک و پر از گرد و غبار شد.تکانی به چوبدستی اش داد و ذرات معلق در هوا ناپدید شدند.لسترنج چند لحظه بی حرکت سر جایش ایستاد.جز صدای پیچیدن باد بین درزهای آن خانه مخروبه،آوای دیگری به گوش نمی رسید.بلا با حالتی تمسخر آمیز گفت:"یوهووووو!...می خوای قایم موشک بازی کنی عزیزم؟"دری که انتهای سالن در مقابل بلا قرار داشت ،قژقژکنان باز شد و هیکلی در چارچوب آن پدیدار گشت.شخص مزبور با قدم هایی آهسته به سمت مرگخوار پیش آمد و بلا بالاخره توانست صورت آن را ببیند.یا به عبارتی بهتر است بگوییم صورت خودش را ببیند.چرا که آن پیکر یک نمونه ی شبیه سازی شده از لسترنج بود.
-ههه!واقعا جالبه!...کوچولوی خون لجنی خودم!اصن فک نمی کردم بتونی ازین کارام بکنی!...
بلا می دانست که شروع کننده خودش است و تا زمانی که حرکتی نکند،مدل بازسازی شده هم حمله نخواهد کرد.لبخندی زد ،چوبدستی اش را بالا آورد و اولین طلسم را رها کرد.او واقعا این بازی را دوست داشت.مدل دقیقا حرکات مرگخوار را تقلید می کرد.وردهای او را اجرا می کرد و تمام واکنش های جسمش هم مانند عکس العمل های بلا بود.لسترنج مدتی به این سرگرمی ادامه داد تا اینکه بالاخره چوبدستی اش را پایین آورد،چشمانش را بست و بی حرکت سر جایش باقی ماند.رقیبش که در فضای تاریک اتاق آن سوی سالن ایستاده بود،با هیجان نفسش را در سینه حبس کرد.او تصور می کرد که مرگخوار از این مبارزه بیهوده خسته گشته و بالاخره تسلیم شده است.اما در کمال تعجب مشاهده کرد که طلسم مدل از بدن لسترنج عبور نمود.بلا لبخندی زد و با آرامش چشمانش را گشود.ذرات بدنش را برای لحظه ای تبدیل به غبار کرده بود.به همین دلیل جادو از جسمش رد شد،بدون اینکه آسیبی ببیند.رقیب مرگخوار که شوکه شده بود،طلسمی را از تاریکی به سمتش روانه کرد.لسترنج به راحتی آن را دفع نمود و گفت:"اوه عزیزم!بیا بیرون ببینمت!"
نیمفادورا در حالی که سعی داشت جلو لرزش ناخودآگاه بدنش را بگیرد،وارد سالن شد.
-خواهر زاده فسقلی خون لجنیم چه طوره؟
تانکس پاسخی نداد و چوبدستی اش را بالاتر گرفت.پشت سر هم چند ورد اجرا کرد و بلا همه آن ها را دفع نمود.سپس خندید و در حالی که تصمیم داشت بازی را پایان دهد،طلسم نهایی را روی دورا اجرا کرد.ناگهان بدن تانکس خشک شد و دیگر نتوانست هیچ حرکتی کند.مرگخوار ذرات جسمش را به پلاستیک تبدیل کرده بود.دختر مو بنفش مثل یک تکه اسباب بازی روی زمین افتاد.بلا بالای سرش ایستاد،پایش را روی صورت زن جوان گذاشت و فشار داد.دردی جانکاه تانکس بیچاره را فراگرفت و عباراتی نامفهوم از دهانش خارج شد.لسترنج خندید و گفت:"چه سرگرمی کوچولوی بامزه کثیفی!...بیا بقیه ش رو یه جای بهتر تموم کنیم!"
بعد چوبدستی اش را به سمت دورا گرفت و طلسمی اجرا کرد.این بار ذرات بدن تانکس تبدیل به مایع شدند و بلا آن را در شیشه ای کوچک جمع آوری کرد و درش را بست.سپس غیب شد تا به مکانی مناسب برود و از زندانی جدیدش بازجویی کند.
-.-.-
پریزاد دو رگه همان طور با اشتیاق به خواندن آواز محبوبش ادامه داد.سفیدی چشمان سلسی و بارتی کاملا سیاه گشته و رگ هایی تیره و ظریف سر تا سر بدنشان را فرا گرفته بود.دهانشان ناخودآگاه باز شد و چیزی سفید و نورانی از آن خارج گردید و به سمت مرد موطلایی رفت.کره های درخشان که در حقیقت قوه اراده و آگاهی مرگخوارها بودند،به هنجره رقیبشان جذب شدند.مرد لبخندی زد و خواندن را متوقف کرد.صدای موسیقی هم قطع شد.در همین لحظه،تد تانکس در ورودی شبکه فاضلاب پدیدار گشت و به سمت ساحل دریاچه آمد.
پریزاد دو رگه گفت:"تو اینجا چه کار میکنی تانکس؟"
-فقط می خواستم مطمئن شم همه چی درست پیش می ره،سایمن!
سایمن اخم کرد.
-یعنی فک کردی از پس جوجه مرگخوارها برنمیام؟
تد در حالی که سعی داشت لبخندی دوستانه بزند گفت:"نه به هیچ وجه!می دونی که...اسمشو نبر حقه باز و زیرکه.نمیشه کاراشو پیش بینی کرد."
در واقع تانکس به سایمن اعتماد نداشت و به همین دلیل خودش را به آنجا رسانده بود.البته او کاملا هم حق داشت.پریزاد/خون آشام طرفدار جبهه سپیدی و یا پیرو لرد تاریکی نبود.او فقط نقشه هایی برای رسیدن به منافع خودش در سر داشت و می خواست از نزاع بین دو طرف بهترین استفاده را ببرد.سایمن پیامی را که باید به لرد سیاه می رساندند،به صورت آوایی در اذهان تسخیر شده ی مرگخوارها جای داد و سپس آن ها را به سمت اربابشان روانه کرد...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۳ ۱۵:۲۸:۳۶


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۴
#6

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۴۵:۲۶ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
بقیه خاطرات آماندا در هاله ای از ابهام قرار داشت.او نمی توانست چهره مهاجم و جزییات فرارش را به خاطر بیاورد.ولدمورت در حالی که به دخترک خیره شده بود گفت:"حتما یه دلیلی داره که اجازه داده تو از چنگش فرار کنی.شاید این به اصطلاح ارباب مرگ میخواد بازی کنه...
لرد چوبدستی اش را به سمت دخترک تکان داد . جسمی گرد و تیره رنگ از جیب آماندا بیرون پرید و در دستان ولدمورت قرار گرفت.او زیر لب وردی خواند و خطوطی درخشان و برجسته روی گوی ظاهر شدند.بلا به خودش جرات داد و چند قدم به لرد نزدیک شد و با تردید پرسید:"سرورم!اون یه نقشه اس؟"
-درسته!
ولدمورت گوی را رها کرد و آن معلق در هوا باقی ماند.انواری از خطوط نقشه ساطع شدند و نقشه در ابعادی بزرگتر اطراف گوی به نمایش درآمد.مرگخواران با حیرت به آن چشم دوخته بودند.ولدمورت طوری که انگار داشت با خودش حرف میزد گفت:"مث اینکه اون موجود شوخ طبعی ام هس.خب این فقط انزجار منو بیشتر میکنه..."
لرد به خطوط درخشان و آبی خیره شد و به بررسی آن پرداخت.حالا همه مرگخوارها هم دور گوی جمع شده بودند و سعی داشتند نکته ای از این قضیه کشف کنند.نقشه راهی از فاضلاب و شبکه زیرزمینی مشنگ ها به دریاچه عشق را نشان میداد.فقط اسم دریاچه برای اینکه لرد را عصبی کند کافی بود.احساس می کرد کل این ماجرا او را به یاد شخصی می اندازد.سعی کرد به خودش یادآوری کند که دامبلدور مرده است و دیگر هرگز مشکلی برایش درست نخواهد کرد اما نتوانست احساس آزردگی را از خود دور کند.در انتهای نقشه علامتی به چشم می خورد که از اسم آن دریاچه ملعون مضحک تر و تحقیر کننده تر بود.یک قلب بزرگ که علامت شوم درون آن قرار داشت.کنارش هم نوشته ای بود با این مضمون:"پله ای برای ملاقات با ارباب مرگ."
بلاتریکس مثل همیشه پیشدستی کرد و با شور و التهاب گفت :"سرورم!اجازه بدین من برم و حق این دلقکو که اسم خودشو گذاشته ارباب مرگ بذارم کف دستش..."
ولدمورت سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت:"نه بلا!تو باید همین جا بمونی و به کار دیگه ای مشغول شی...بارتیموس و سلستینا میرن به دریاچه ی...
دندان قروچه ای کرد و ادامه داد:"عشق!"
در این لحظه همه برگشتند و به بارتی خیره شدند که یقه ی آماندا را پاره کرده بود و به کتف برهنه ی او خیره شده بود.بلا داد زد:"بارتی!تو این وسط داری چه غلطی..."
بارتی حرفش را قطع کرد و گفت:"سرورم!یه خالکوبی رو بدنش هس.درست مث همون علامت رو نقشه..."
ولدمورت جلو رفت و نشان قلب و علامت شوم را روی کتف آماندا دید.قلب با حالتی برجسته طراحی شده بود و درست مثل این بود که علامت شوم را در خود بلعیده باشد.لرد گفت:"زودتر ماموریتتونو شروع کنین و این بچه رم با خودتون ببرین..."
---
سلستینا و بارتی در فاضلاب مشنگ ها پیش می رفتند و برای مقابله با بوی ناخوشایند آن محل حبابی را اطراف سرشان ایجاد کرده بودند.سلسی دخترک وحشت زده را جلوتر از خودشان به پیش می راند.
سلسی:چرا فقط اونجا ظاهر نشدیم؟
بارتی:این تنها راه رسیدن به اونجاس...نمیشه به اونجا آپارت کرد.
بعد از یک پیاده روی طولانی بالاخره به خروجی رسیدند.سلسی بار دیگر نقشه را چک کرد تا مطمئن شود راه را درست آمده اند.سپس از شبکه فاضلاب خارج شدند و دریاچه عشق را مقابل خود دیدند که بر خلاف اسمش به یک مرداب بزرگ و دلگیر شباهت داشت.با این که اواسط روز بود آسمان بالای دریاچه حالتی گرگ و میش داشت و سکوتی غیرعادی بر فضا حکم فرما بود.بارتی و سلسی به سطح آب خیره شدند .کاملا صاف بود و هیچ حرکتی درآن به چشم نمی خورد.
سلسی:باید اون علامت لعنتی رو پیدا...
قبل از اینکه حرفش را تمام کند بارتی بازویش را گرفت و به نقطه ای در سطح آب اشاره کرد.جایی که چند حباب کوچک در حال شکل گرفتن بود.دو مرگخوار در حالی که سلسی شانه دخترک را در دست گرفته بود با احتیاط از دریاچه فاصله گرفتند.لحظاتی بعد صدایی همچون انفجار سکوت را شکست و جسمی عظیم و غول آسا از میان آب های تیره دریاچه پدیدار شد.
بارتی:اون دیگه چیه؟
سلسی با صدایی که نشان میداد تحت تاثیر شکوه و زیبایی آن شی قرار گرفته است گفت:"اون یه پیانوئه..."
وقتی که آلت موسیقی مثل یک کشتی بر روی آب شناور ماند هیکلی به صورت مبهم از پشت آن پدیدار شد.شبح مرموز قدم زنان روی سطح دریاچه پیش آمد تا اینکه بالاخره توانستند چهره اش را تشخیص دهند.یک مرد بلند قد و جوان با موهای طلایی بلند و چشمان تا به تای قرمز و آبی.او با حالتی محبت آمیز لبخند زد و گفت:"خانوم ها!...آقا!...ورودتون رو به کنسرت بزرگ جدا خیر مقدم میگم!بهتره هر چی زودتر شروع کنم و وقت مهمونای عزیزم رو تلف نکنم...
بارتی نگاهی به سلستینا انداخت.برعکس لبخند مهمان نوازانه مرد غریبه حس ششم مرگخواریش به او می گفت در شرایط خوبی قرار نگرفته اند.اما نمی فهمید چرا سلسی با حالتی افسون شده لبخند می زند.زن جوان با صدایی ظریف و متفاوت با همیشه گفت:"اما شما هنوز خودتونو معرفی نکردین!"
مرد لبخندی زد و پاسخ داد:"بانوی من!لازم نیس اسم منو بدونین.هر چند شاید یادآوریش تو جهنم بتونه تسلی خاطرتون باشه."
با وجود حرف های غریبه سلسی هم چنان خونسرد بود و لبخند می زد.انگار واقعا قرار بود شاهد یک کنسرت دوست داشتنی باشند.بارتی سعی کردهمراه مرگخوارش را به خود بیاورد اما سلسی او را با آزردگی از خود دور کرد.کراوچ نگاهی به آماندا انداخت و متوجه شد وحشت چهره دخترک هم جای خودش را به آرامشی نامعمول داده است.
مرد جوان ادامه داد:"فقط همین قد میگم که من حاصل ازدواج بیمارگونه یه پریزاد و خون آشامم..."
او این را گفت و با چوبدستی اش به پیانو اشاره کرد.دکمه های پیانو به حرکت درآمدند و نت های موسیقی فضا را تحت سلطه قرار دادند.در وضعیت عادی بارتی میتوانست به کمک سلسی که آوای مرگ بود امیدوار باشد.اما همکارش به هیچ وجه در شرایط معمول نبود.به تدریج کراوچ هم منطق و شعور خود را از دست می داد .سعی کرد با این حس مقابله کند و به خلسه فرو نرود اما پریزاد دو رگه شروع به خواندن کرد و بارتی با رضایتی تحمیل شده هویت خود را از دست داد...




پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
#5

تد تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۰ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵
از میدان گریمولد خونه شماره 12
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 48
آفلاین
هاگزمید،کافه هاگزهد


تد تانکس،به سرعت از خیابانهای هاگزمید عبور کرد.به کوچه تنگ و باریکی رسید.وارد کوچه شد سپس در کافه ای را باز کرد که بالای در آن تابلوی سر گرازی به چشم می خورد.

تد به سرعت وارد کافه شد،او اکنون عضو یک گروه کوچک از مخالفان لرد سیاه بود که بیشتر آنها مشنگ زاده بودند و درست مانند مرگخواران ،هریک از آنها بر روی ساعد چپش علامت مثلثی شکل یادگاران مرگ حک شده بود. و فرماندهی آنها را مردی بر عهده داشت که خود را ارباب مرگ می نامید زیرا که او توانسته بود صاحب هر سه یادگار مرگ شود. این مرد کسی نبود جز: ابرفورت دامبلدور

تد از پله ها بالا رفت او حمله دروغینی را با موفقیت فرماندهی کرده بود و اکنون باید گزارش آن را می داد.به اتاق ابر فورت رسید ودر زد.

-بیا تو.
تد وارد شد ودر را پشت سرش بست.ابرفورت به صندلی اش تکیه داده بود و درست مانند برادرش نوک انگشتان کشیده اش را به هم چسبانده بود.

-قربان،من به همراه پنج نفر از بهترین افرادم،با رمزتازی که شما آماده کرده بودید وارد خونه کارکاروف ها شدیم.همشونو با رمزتاز به اینجا منتقل کردیم بعد هم با چند تا افسون پیچیده تغییر شکل،جسد چند تا حیوونو رو به شکل اونا در آوردیم.
در ضمن فرضیه شما درست بود.
من اون افسونو با ابر چوبدستی شما انجام دادم .امکان نداره مرگخوارا یا حتی خود ولدومورت متوجه تغییر شکل اجساد بشن.همونطور که میدونین هیچ چوبدستی نمی تونه افسون ابر چوبدستی رو خنثی کنه.

تد دستش را در جیببش برد وابر چوبدستی دامبلدور را به ابرفورت بازگرداند.

-ممنونم.آماندا چی شد؟

-حافظه اون رو هم با ابرچوبدستی اصلاح کردم کاری کردم که به شدت از شما، یا همون ارباب مرگ بترسه.حالا دیگه حتی ولدومورت هم نمی تونه قفل حافظه اش رو بشکنه.

-کارت خوب بود تد. میتونی بری استراحت کنی.

تد از اتاق بیرون رفت و ابرفورت را تنها گذاشت.ابرفورت از کشوی میز تحریرش سنگ زندگی مجدد که روی آن ترکی به چشم می خورد برداشت و آن را سه بار در دستش چرخاند و چند لحظه بعد برادرش آلبوس ظاهر شد.

-قسمت اول نقشه ات درست پیش رفت آلبوس
.
آلبوس لبخندی زد و گفت:
-عالیه،حالا وقتشه که قسمت دوم رو اجرا کنی.

ابرفورت سری تکان داد.آلبوس نیز به او لبخند زد و غیب شد.


ویرایش شده توسط تد تانکس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۱ ۲۳:۱۰:۱۱
ویرایش شده توسط تد تانکس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۱ ۲۳:۱۳:۳۶
ویرایش شده توسط تد تانکس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۱ ۲۳:۱۵:۰۵

ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
#4

اوتو بگمن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
دختر بچه بلند شد. هنوز چهره اش از ترسی که تجربه کرده بود، کاملا سفید به نظر می رسید. لرد که چهره اش دیگر داشت به حدی می رسید که می شد در آن خطر را به خوبی حس کرد، با همان صدای سرد و بی روحش، رو به دخترک کرد و پرسید:
- خوب، اسمت چیه؟
- آماندام.
- آماندا، برام تعریف کن چی شد که ارباب مرگ اومد؟

آماندا با شنیدن اسم ارباب مرگ بر خود لرزید ولی خیلی زود خود را جمع کرد و گفت:
- چشم، حتما. فقط ازتون خواهش می کنم دیگه اسمشو...

لرد برگشت و سیلی محکمی به صورت دخترک زد.
- خفه شو! اگه دفعه بعد از ابهت اسم من بکاهی، قول میدم من به جای اون ارباب مرگت بشم. دخترک احمق!

آماندا به سختی از روی زمین بلند شد. گونه اش کاملا سرخ شده بود و به شدت می سوخت اما به هر شکلی بود، ایستاد و شروع به پاسخ داد:
- روز شنبه بود و من داشتم از مدرسه بر می گشتم. تقریبا همه چیز خوب پیش می رفت... از مدرسه اومدم بیرون و رفتم به سمت خونه....
- من وقت ندارم این مزخرفاتو بشنوم... کرشیو!

دخترک بیچاره به زمین افتاد و شروع به فریاد زدن کرد. همه مرگخواران کمی عقب رفتند. اتاق در سکوتی محض فرو رفته بود که فقط ناله های سوزناک آماندا آن را می شکست و دیگر کاملا می شد عصبانیت را که در چشم های لرد تاریکی موج می زد، دید.
مدتی گذشت که از نظر مرگخواران ده ها سال بود. بلاخره لرد چشمانش را بست و ناله های دخترک جای خود را به هق هق های گریه داد.
- فک کنم الان بدونی از کجا باید شروع کنی؟

آماندا سرفه ای کرد، بلند شد و اشک هایش را پاک کرد:
- خونه به هم ریخته بود... همه چیز شکسته شده بود و تقریبا نصف دیوارا سوراخ سوراخ شده بودن... بعد من رفتم داخل... پدر و مادر و همه خواهر برادرام مرده بودن... عهه عهه عهه... همین که رفتم ببینم تا هنوز زندن یا نه... یکی از پشت سرم... نه، چن نفر بودن ولی یکیشون اسمم رو صدا زد و همین که برگشتم...

اما دیگر نتوانست ادامه دهد چون ارباب تاریکی او را به سکوت دعوت کرد!


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲:۰۲ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
#3

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۰:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
لرد سیاه به فکر فرو رفت...
هرگز نمی شد از چهره اش احساسش را تشخیص داد. لوسیوس برای چند دقیقه سکوت را تحمل کرد. ولی سرانجام حس کنجکاوی اش بر ترسش غلبه کرد.
-شما...می شناسیدش؟

جواب لرد سیاه فقط یک کلمه بود: نه!

لوسیوس بعد از دریافت فرمان " به محض این که دختره به هوش اومد بیارینش پیش ما" از اتاق خارج شد.
با خروج لوسیوس چهره لرد سیاه در هم رفت. ارباب مرگ را نمی شناخت...ولی لقب "ارباب" و ترسی که به دیگران القا کرده بود برای این که لرد سیاه حس ناخوشایندی پیدا کند کافی بود.

انتظارش زیاد طول نکشید. چند ضربه به در اتاقش خورد و رودولف لسترنج اعلام کرد که دخترک به هوش آمده است.

-بیارینش اینجا. می خوام شخصا باهاش حرف بزنم.

چند ثانیه بعد دخترک وحشت زده در اتاق او بود.
با نگرانی به گوشه و کنار اتاق نگاه می کرد. گویی هر آن در انتظار حمله ای بود. لرد سیاه وحشتش را درک می کرد. او ارباب تاریکی بود. هر موجود زنده ای از او می ترسید. حتی از بردن نامش وحشت داشتند...و همیشه از این موضوع لذت می برد.

به دختر نزدیک شد.
-نترس! نمی تونم بگم کاملا در امان هستی...ولی حداقل فعلا ارباب تاریکی کاری باهات...

باشیندن لقب "ارباب تاریکی" چهره دختر از هم باز شد. از جا بلند شد و ردای لرد سیاه را گرفت.
-اوه...من...فکر می کردم گیر افتادم. فکر می کردم منو می برن پیش ارباب مرگ. چقدر خوشحالم که اومدم اینجا. ازتون خواهش می کنم...نذارین دستش به من برسه!

لرد سیاه با نفرت ردایش را از دست دختر جوان کشید...شخصی که خود را ارباب مرگ نامیده بود آنچنان وحشتی در دل این دختر ایجاد کرده بود که از حضور نزد لرد سیاه ابراز خشنودی می کرد. این برای لرد سیاه غیر قابل تحمل بود.


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴
#2

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۲ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۵:۴۰ پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 76
آفلاین
- یه داستان قدیمی هست در مورد یه مرد و پسر یک چشمش. مرد پسرش رو توی زیرزمین حبس می کرد...تمام روز. پسر از پدرش متنفر بود.

لرد ولدمورت نگاهش را از منظره ی چمن زار تاریک برداشت و به انعکاس تصویرش در پنجره ی اتاق چشم دوخت، تصویری که مدت ها بود دیگر حسی در او القا نمی کرد. بهایی که برای جاودانگی پرداخته بود. در حالی که همچنان خود را برانداز می کرد ادامه داد:

- یه روز یادش میره در رو قفل کنه... و پسر هیچ فرصتی رو از دست نمیده. بالاخره آزاده.دیگه هیچی نمی تونه جلوشو بگیره. پسر وسط بازی های بچگانش زمین می خوره و اون یکی چشمش هم کور میشه. جامعه ی ما اون پسره که دلیل کارای پدرش رو نمی دونه... گزارشت رو بده لوسیوس.

لوسیوس که تا آن لحظه با بی قراری دسته ی استخوانی چوب دستی اش را می مالید، از اینکه ناگهانی مورد خطاب قرار گرفته بود جا خورد.پس از سال ها، هنوز هم از تنها بودن با لرد سیاه، احساس خوبی نداشت.با بیشترین دقتی که در خود سراغ داشت کلمات را کنار هم قرار داد و گفت: سرورم، تمام ماگل زاده هایی که به آزکابان فرستاده بودید، دیروز بوسه ی دیوانه ساز رو دریافت کردن، اون تعدادی که هنوز فراری هستن هم بالاخره پیدا میشن...

- اون "تعدادی" که در موردشون حرف می زنی... حدودا چند تان؟

- سرورم نمیشه زیاد با قاطعیت حرف زد، مشخص نیست دقیقا چند تاشون زنده موندن و اونایی که موندن هم توی پاک کردن ردشون خیلی ماهرن. اسناد وزارتخونه و هاگوارتز هم کمک چندانی...

لرد سیاه با اشاره دستش به لوسیوس فهماند که ساکت شود.لوسیوس در حالی که گلویش از نگرانی به طرز آزاردهنده ای خشک شده بود، سکوت کرد و به زمین خیره ماند. تنها صدای قدم های لردولدمورت در فضای اتاق طنین انداز بود. هنگامی که
سکوت اتاق را فراگرفت، لوسیوس لرد سیاه را در چند قدمی خود دید.

ولدمورت برای مدتی با نگاهی که انگار مخفی ترین افکار مالفوی را می کاوید، به او چشم دوخت، سپس بدون اینکه تغییری در چهره اش ایجاد شود روی صندلی اشرافی چرمینی که درست در وسط اتاق قرار داشت، نشست. خیلی ها انتظار داشتند که ولدمورت ، وزارتخانه را به عنوان مقر اصلی خود انتخاب کند ولی او عمارت اشرافی مالفوی ها را ترجیح می داد. از طرفی،عدم حضور مستقیمش در رأس قدرت،حسی از امنیت کاذب را به جامعه القا می کرد، به همین دلیل هم بود که لوسیوس را به عنوان وزیر سحر و جادو انتخاب کرده بود.

- لوسیوس، واقعا نمی دونم زمان غیبتم چه اتفاقی برات افتاد که از اون لوسیوس مالفوی برجسته،کسی که همه، حتی من تحسینش می کردن، تبدیل شدی به چیزی که الان هستی... کم کم دارم از بی لیاقتی هات خسته میشم. "تقریبا" و "احتمالا" برای من قابل قبول نیستن، می خوام تک تکشون رو پیدا کنی و قبل از اینکه بیشتر از این خاندان های جادوگری رو مریض کنن، از بین ببریشون. می تونی این کار رو تموم کنی یا نه؟

لوسیوس لب هایش را که از خشکی به هم چسبیده بودند، خیس کرد و گفت: سرورم بابت کوتاهی هام من رو ببخشید.. مطمئن باشید ناامیدتون نمی کنم.

لرد سیاه چشمانش را باریک کرد و با تحکم پرسید: چیز دیگه ای هست که بخوای اضافه کنی؟

- سرورم... بله، مسئله ای پیش اومده.هنوز قطعی نیست ولی... دیروز به خونه ی کارکاروف ها توی مسکو حمله شده.

- دلیلی داره که سلامت نسل اون بزدل برام اهمیتی داشته باشه؟

- ارباب، ظاهرا تصورشون این بوده که شما هنوز با کارکاروف ها در ارتباطید... بازم میگم قطعی نیست اما احتمالا فکر می کردن که... که با این کارشون به شما ضربه می زنن.

لوسیوس در حالی جمله اش را پایان داد که از گوشه ی چشم، چهره ی ولدمورت را که به تدریج در هم می رفت زیر نظر داشت.ولدمورت در حالی که چوبدستی الدرواند را میان انگشتان استخوانی اش می فشرد، به آرامی روی صندلی جابجا شد. خشم درونش غلیان می کرد.احساسی که به سختی می توانست مهار کند. از مدت ها قبل، انتظار چنین چیزی را داشت.طبیعی بود که پس از پیروزی در مقابل وزارتخانه، جوامع جادویی سایر کشورها احساس خطر کنند، اما دورمشترانگ همیشه در خالص نگه داشتن خون جادویی وسواس داشت ; ولدمورت هیچ گاه فکر نمی کرد اولین اقدام از سوی آنها باشد.

- پس باید خودمون رو واسه یه جنگ جادویی با وزارت روسیه آماده کنیم... کسی از کارکاروف ها زنده مونده؟

لوسیوس که با شنیدن این حرف به طور واضحی متعجب شده بود، با صدایی منقطع جواب داد: بله ارباب، یه دختر. زخمی شده ولی توی آخرین لحظه تونسته آپارات کنه به عمارت لسترنج، ظاهرا بچگیش یک بار اونجا اومده بوده...

- بیارش اینجا...

- سرورم الان بیهوشه ولی اینجوری نمی مونه، در اسرع وقت فرمانتون اجرا میشه. مسئله ای که هست..

لوسیوس از اضطراب لبش را گزید و شمرده شمرده ادامه داد: مسئله ای که هست... اینه که قبل از بیهوش شدن، یه مقدار حرف زده. برخلاف انتظارمون، چیزی از وزارتخونه ی روسیه نگفته. چیزی که مدام در موردش حرف زده، یه اسمه یا شایدم لقب.ظاهرا یه جادوگر. البته زبون ما رو درست بلد نیست اما یه چیز واضح بوده... اون دختر با تمام وجود از اون جادوگر می ترسه.

- چه اسمی؟

لوسیوس با کمی مکث جواب داد: ارباب مرگ


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۴ ۲۰:۴۱:۵۹
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۴ ۲۰:۴۲:۲۸
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۴ ۲۰:۴۵:۱۱

وقتی توی خونه ات موش رخنه میکنه، خونه رو دور نمی ریزی! موش رو بیرون میکنی!


حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴
#1

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۲ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۵:۴۰ پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 76
آفلاین
باسمه تعالی


این تاپیک به داستان هایی اختصاص داره که در دنیایی نسبتا متفاوت با کتاب، اتفاق می افتن. دنیایی که درش لرد ولدمورت در جنگ هاگوارتز پیروز شده، تونسته بالاخره هری رو بکشه و دیگه مانعی بین خودش و قدرت مطلق نمی بینه.

در واقع این تاپیکی هست برای داستان هایی که پس از پیروزی ولدمورت اتفاق می افتن. چی میشد اگه ولدمورت برنده میشد؟ چه مسیری رو پیش می گرفت؟ حالا با این همه قدرتش چه کاری می کنه؟ و آیا مخالفین و دشمن های قدیمی و جدیدش می تونن جلوش رو بگیرن؟



وقتی توی خونه ات موش رخنه میکنه، خونه رو دور نمی ریزی! موش رو بیرون میکنی!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.