روندافلدبری $V زاخاریاس اسمیت
سوژه: با یکی از دوستای قدیمیت توی کافه قرار داری ولی اون یه دوست معمولی نیست. مدت ها پیش قلبش رو شکستی و اذیتش کردی(دختر پسر فرقی نداره). ممکنه حتی با طرف صمیمی هم نبوده باشی ولی به هر حال الان پشیمونی. اون طرف هم ممکنه به تو بدی کرده باشه و فلان و بهمان...
*****************************************************************
بد اقبال
تقدیم به همه ی جادوگران کشور
پرده اول مطب دکتر
دوربین روی روندا زوم می کند.
- آقای دکتر من خیلی وقته پیش دکترای دیگه رفتم اما هیچ کدوم نتونستن کمکم کنن. لطفا شما به دادم برسین!
- خب عژیژم بگو مشکلت چیه؟
- والا مشکل که زیاده. شما کدومش رو می خواین؟
- همونی که بخاطرش اینجایی. از اول شروع کن بگو.
- از اول اول؟
- بله! از اول اول!
صحنه سیاه شده و کلمه چند میلیارد سال قبل نمایش داده می شود.
"چند میلیارد سال قبل"
صحنه خاکستری می شود و چند دایناسور زمان عهد بوق نمایش داده می شوند.
-عجب غذایی کرداهه.
دایناسور ها با لهجه هندی صحبتت می کنند. آنها دور آتش می چرخند ، بالا و پایین می پرند و آهنگ های سرخپوستی می خوانند.
تالپ تلووپ [افکت پرش]
صحنه سیاه می شود و کلمه "حال" نمایش داده می شود و دوباره دوربین مطب دکتر را نشان می دهد.
- خیلی رفتی عقب! یکم بیا جلوتر!
روندا از جایش بر می خیزد؛ صندلی اش را بلند کرده و جلوتر می برد. انقدر جلو می رود که رخ در رخ دکتر قرار می گیرد. دوربین حالا فقط تصویری از دماغ روندا را که کل صحنه را گرفته، نشان می دهد.
-آقای دکتر خوبه؟
دکتر معذبانه خودش را عقب می کشد.
- منژورم تاریخ بود. تاریخو بیار جلوتر.
- آهان!
صحنه برای بار چندم سیاه می شود و روی پرده "زمان مادر پدر پدر پدر پدر مادر مادر پدر پدر مادر پدر پدر پدر... پدر بزرگ روندا" نوشته می شود.
ناگهان جومونگ همراه لشکریان سرخپوستش نمایش داده می شوند. جومونگ شمشیرش را با اقتدار بالا میاورد و فریاد می کشد:
- ما کوفه را فتح می کنیم!
لشکریان نیز با بالا بردن شمشیرهایشان، همراهیش می کنند.
- هی!
- مختار را نابود می کنیم!
-هی!
- نسل علی را ادامه میدهیم!
-هی!
-ما فرزندان حسین هستیم!
-هی!
سپس آهنگ "سلام فرمانده!" پخش می شود.
بلافاصله صفحه اول پدیدار می شود و به مطب دکتر باز می گردیم.
- این دیگه چی بود؟
- ببخشید کانالای مغزیم یهو قاطی کرد چون گفتین از قدیما حرف بزن.
- آقا نخواشتیم اژ قدیم حرف بژنی! فقط درمورد خاطرات اون روژی بگو که بخاطرش اومدی پیش من.
روندا آهانی می گوید و لبخندی کمرنگ می زند.
- راستش قضیه درمورد اون زمانیه که قرار بود با زاخاریاس بریم کافه. آخه خیلی وقت پیشا منو زاخاریاس با هم دعوامون شده بود. گفتیم بریم کافه با هم حرف بزنیم بلکه مشکلاتمون حل بشه.
روندا حرف زدن را متوقف می کند و به دکتر که مشتاق شده و حالا دارد داخل دفترچه یادداشتش چیزهایی می نویسد، نگاه می کند.
- ادامه بده لطفا. ولی قبلش بهم بگو سر چی دعواتون شده بود؟
روندا تره ای از موهایش را می گیرد و دور انگشتش می پیچاند و حین سخن گفتن با موهایش بازی بازی می کند.
- اممم... یه بار به اصرار اون با هم رفته بودیم باغ وحش. من بهش گفتم که دوست ندارم بریم باغ وحش و بهتره بریم سینما. ولی قبول نکرد. گفت بودجه هافل دستشه و کلی بهمون تو باغ وحش خوش می گذره. منم باهاش رفتم و کمک کردم بهش خوش بگذره.
اخم های دکتر در هم رفته و به بیمارش خیره می شود.
- خب کجای این بد بود؟
- مثل اینکه تو قفس شیر بهش خوش نگذشته بود.
- قفس شیر!؟
دکتر هنگام گفتن این حرف، از شدت هیجان روی میز می کوبد و روندا کمی دستپاچه می شود.
- آره خب... فکر کردم خوشحال میشه بره پیش حیوون گودریگ گریفیندور. ولی مثل اینکه زیادم خوشحال نشد. حاضر شد کل بودجه هافلو بهم بده تا هرجور بخوام خرجش کنم. ولی در عوض نجاتش بدم.
- نجاتش دادی حالا؟
- آره. بعد شمردن اون همه پول رفتم نجاتش دادم! فقط مجبور شد یه چند ماهی رو مثل مومیایی ها زندگی کنه. نیاز به باند پیچی داشت.
دکتر آرام با کف دستش به پیشانی خود می کوبد.
- خیلی خب حالا قرار کافه تون چطور پیش رفت؟
روندا به فکر فرو می رود. صحنه عوض شده و "آن روز در کافه" را نشان می دهد.
-

-

-

-

کلمه ی یک ساعت بعد نمایش داده میشود.
- خب.

- می گما زاخار! مثل اینکه زخمایی که مامان شیره با دندوناش روت حک کرده بود دارن خوب میشن.
-

- چرا اونجوری نگاه می کنی؟

-

- ولی مرلینی اون زخما حسابی بهت میومدن.

صحنه ی اول پدیدار میشود.
- آقای دکتر چیکار دارید می کنید؟

- چیژ تو هم پفیلا می خوری؟ داره حشاش میشه تعریف کن.
دوربین به صحنه ی قبل باز می گردد.
- آقا لطفا واسه منو زاخار دوتا قهوه بیارید.
- با کمال میل.
- خب.
- خب به جمالت. نمی خوای معذرت خواهی کنی؟

- ببین چیزه ها نیدونی چیه. من خیلی معذرت نمی..که یعنی می خو..یعنی چیز بیا اول قهوه هامون رو بخوریم بعد من برات توضیح بدم. اوا جغدم اومده!
صحنه ی اول:
- آقای دکتر چشمتون روز بد نبینه. خواستم بلندشم نامه ی جغد رو ببینم که پام خورد به میزو قهوش ریخت رو خودش.

- بعدش چی شد؟

- بعدش...
صحنه عوض میشود و زاخاریاسی را که قهوه ازش می چکد نشان مس دهد.
-
-

- سوختم!
- اشکال نداره! پیش میاد.
- دارم می سوزم! آی سوختم.
- الان آب میارم!
روندا تنگ مار ماهی ها را از روی میز بر می دارد و بر روی زاخاریاس خالی می کند. حال زاخاریاس را برق می گیرد.
زمان حال:
- همش همین بود؟
- اصلا به بعضیا خوبی نیومده.

- یعنی تو واشه همین یدونه مشکل اینجایی؟
- آره! البته فقط این نیست مردم می ترسن یه بلایی سر اونا بیارم.
- خب اگه روژی یدونه آبنبات بخوری حله!
پایان.
کاری از همسایه پایینی خونه ی ما
بازیگران
روندا فلدبری روندا
کوین کارتر دکتر
زاخاریاس زاخار
شیر شیر
با حضور:
جمونگ و لشکریان سرخپوستش، دایناسور های زمان عهدبوق
میکس موزیک یوان آبرکرومبی
ساخته شده در استودیو هنری هافل
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



چندین مورفین از تانک
و پرید پشت تانک ضد طلسمش.



قصد دارید ما تبدیل به خون آشام بشیم؟
سیبل تریلانی چطوره؟







اگرچه در ظاهر اینگونه به نظر نمیرسید اما خالی بندی های لودو را قبول داشت!




