جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
9
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1403 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
روندافلدبری $V زاخاریاس اسمیت



سوژه: با یکی از دوستای قدیمیت توی کافه قرار داری ولی اون یه دوست معمولی نیست. مدت ها پیش قلبش رو شکستی و اذیتش کردی(دختر پسر فرقی نداره). ممکنه حتی با طرف صمیمی هم نبوده باشی ولی به هر حال الان پشیمونی. اون طرف هم ممکنه به تو بدی کرده باشه و فلان و بهمان...
*****************************************************************

بد اقبال

تقدیم به همه ی جادوگران کشور


پرده اول مطب دکتر

دوربین روی روندا زوم می کند.
- آقای دکتر من خیلی وقته پیش دکترای دیگه رفتم اما هیچ کدوم نتونستن کمکم کنن. لطفا شما به دادم برسین! 
- خب عژیژم بگو مشکلت چیه؟ 
- والا مشکل که زیاده. شما کدومش رو می خواین؟ 
-  همونی که بخاطرش اینجایی. از اول شروع کن بگو.
- از اول اول؟ 
- بله! از اول اول!

صحنه سیاه شده و کلمه چند میلیارد سال قبل نمایش داده می شود.
"چند میلیارد سال قبل"

صحنه خاکستری می شود و چند دایناسور زمان عهد بوق نمایش داده می شوند.
-عجب غذایی کرداهه. 

دایناسور ها با لهجه هندی صحبتت می کنند.  آنها دور آتش می چرخند ، بالا و پایین می پرند و آهنگ های سرخپوستی می خوانند. 

تالپ تلووپ [افکت پرش] 

صحنه سیاه می شود و کلمه "حال" نمایش داده می شود و دوباره دوربین مطب دکتر را نشان می دهد. 

- خیلی رفتی عقب! یکم بیا جلوتر! 

روندا از جایش بر می خیزد؛ صندلی اش را بلند کرده و جلوتر می برد. انقدر جلو می رود که رخ در  رخ دکتر قرار می گیرد. دوربین حالا فقط تصویری از دماغ روندا را که کل صحنه را گرفته، نشان می دهد. 

-آقای دکتر خوبه؟ 

دکتر معذبانه خودش را عقب می کشد.
- منژورم تاریخ بود. تاریخو بیار جلوتر. 
- آهان! 

صحنه برای بار چندم سیاه می شود و روی پرده "زمان مادر پدر پدر پدر پدر مادر مادر پدر پدر مادر پدر پدر پدر... پدر بزرگ روندا" نوشته می شود. 

ناگهان جومونگ همراه لشکریان سرخپوستش نمایش داده می شوند. جومونگ شمشیرش را با اقتدار بالا میاورد و فریاد می کشد:
- ما کوفه را فتح می کنیم! 

لشکریان نیز با بالا بردن شمشیرهایشان، همراهیش می کنند. 
- هی! 
- مختار را نابود می کنیم!
-هی! 
- نسل علی را ادامه میدهیم! 
-هی! 
-ما فرزندان حسین هستیم! 
-هی! 

سپس آهنگ "سلام فرمانده!" پخش می شود.
 بلافاصله صفحه اول پدیدار می شود و به مطب دکتر باز می گردیم.

- این دیگه چی بود؟ 
- ببخشید کانالای مغزیم یهو قاطی کرد چون گفتین از قدیما حرف بزن.
- آقا نخواشتیم اژ قدیم حرف بژنی! فقط درمورد خاطرات  اون روژی بگو که بخاطرش اومدی پیش من. 

روندا آهانی می گوید و لبخندی کمرنگ می زند.
- راستش قضیه درمورد اون زمانیه که قرار بود با زاخاریاس بریم کافه. آخه خیلی وقت پیشا منو زاخاریاس با هم دعوامون شده بود. گفتیم بریم کافه با هم حرف بزنیم بلکه مشکلاتمون حل بشه.

روندا حرف زدن را متوقف می کند و به دکتر که مشتاق شده و حالا دارد داخل دفترچه یادداشتش چیزهایی می نویسد، نگاه می کند.

- ادامه بده لطفا. ولی قبلش بهم بگو سر چی دعواتون شده بود؟ 

روندا تره ای از موهایش را می گیرد و دور انگشتش می پیچاند و حین سخن گفتن با موهایش بازی بازی می کند. 
- اممم... یه بار به اصرار اون با هم رفته بودیم باغ وحش. من بهش گفتم که دوست ندارم بریم باغ وحش و بهتره بریم سینما. ولی قبول نکرد. گفت بودجه هافل دستشه و کلی بهمون تو باغ وحش خوش می گذره. منم باهاش رفتم و کمک کردم بهش خوش بگذره. 

اخم های دکتر در هم رفته و به بیمارش خیره می شود.
- خب کجای این بد بود؟ 
- مثل اینکه تو قفس شیر بهش خوش نگذشته بود.
- قفس شیر!؟ 

دکتر هنگام گفتن این حرف، از شدت هیجان روی میز می کوبد و روندا کمی دستپاچه می شود.

- آره خب... فکر کردم خوشحال میشه بره پیش حیوون گودریگ گریفیندور. ولی مثل اینکه زیادم خوشحال نشد. حاضر شد کل بودجه هافلو بهم بده تا هرجور بخوام خرجش کنم. ولی در عوض نجاتش بدم.
- نجاتش دادی حالا؟ 
- آره. بعد شمردن اون همه پول رفتم نجاتش دادم! فقط مجبور شد یه چند ماهی رو مثل مومیایی ها زندگی کنه. نیاز به باند پیچی داشت. 

دکتر آرام با کف دستش به پیشانی خود می کوبد. 
- خیلی خب حالا قرار کافه تون چطور پیش رفت؟ 

روندا به فکر فرو می رود. صحنه عوض شده و "آن روز در کافه" را نشان می دهد.
-
-
-
-

کلمه ی یک ساعت بعد نمایش داده میشود.

- خب.
- می گما زاخار! مثل اینکه زخمایی که مامان شیره با دندوناش روت حک کرده بود دارن خوب میشن.
-
- چرا اونجوری نگاه می کنی؟
-
- ولی مرلینی اون زخما حسابی بهت میومدن.

صحنه ی اول پدیدار میشود.

- آقای دکتر چیکار دارید می کنید؟

- چیژ تو هم پفیلا می خوری؟ داره حشاش میشه تعریف کن.

دوربین به صحنه ی قبل باز می گردد.

- آقا لطفا واسه منو زاخار دوتا قهوه بیارید.
- با کمال میل.
- خب.
- خب به جمالت. نمی خوای معذرت خواهی کنی؟
- ببین چیزه ها نیدونی چیه. من خیلی معذرت نمی..که یعنی می خو..یعنی چیز بیا اول قهوه هامون رو بخوریم بعد من برات توضیح بدم. اوا جغدم اومده!

صحنه ی اول:

- آقای دکتر چشمتون روز بد نبینه. خواستم بلندشم نامه ی جغد رو ببینم که پام خورد به میزو قهوش ریخت رو خودش.
- بعدش چی شد؟
- بعدش...

صحنه عوض میشود و زاخاریاسی را که قهوه ازش می چکد نشان مس دهد.

-
-
- سوختم!
- اشکال نداره! پیش میاد.
- دارم می سوزم! آی سوختم.
- الان آب میارم!

روندا تنگ مار ماهی ها را از روی میز بر می دارد و بر روی زاخاریاس خالی می کند. حال زاخاریاس را برق می گیرد.

زمان حال:

- همش همین بود؟
- اصلا به بعضیا خوبی نیومده.
- یعنی تو واشه همین یدونه مشکل اینجایی؟
- آره! البته فقط این نیست مردم می ترسن یه بلایی سر اونا بیارم.
- خب اگه روژی یدونه آبنبات بخوری حله!

پایان.

کاری از همسایه پایینی خونه ی ما


بازیگران


روندا فلدبری   روندا
کوین کارتر      دکتر
زاخاریاس        زاخار
شیر                 شیر
با حضور:
جمونگ و لشکریان سرخپوستش، دایناسور های زمان عهدبوق

میکس موزیک یوان آبرکرومبی

ساخته شده در استودیو هنری هافل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/6/4 13:38:51
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/6/4 13:40:11
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/6/4 13:41:02
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/6/4 13:45:53
پاسخ به: کافه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1403 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: با یکی از دوستای قدیمیت توی کافه قرار داری ولی اون یه دوست معمولی نیست. مدت ها پیش قلبش رو شکستی و اذیتش کردی(دختر پسر فرقی نداره). ممکنه حتی با طرف صمیمی هم نبوده باشی ولی به هر حال الان پشیمونی. اون طرف هم ممکنه به تو بدی کرده باشه و فلان و بهمان...



تق... تق... تق... تق...
انگشتش رو روی میز می‌کوبید. زاخاریاس پشت میز دو نفره‌ی بار نشسته بودو با بی حوصلگی به بشقاب سرد غذاش خیره شده بود. یک ربع از زمان مقرر گذشته بود و اون ده دقیقه جلوتر توی بار بود.
کل دکوراسیون بار چوبی بود و به وسیله‌ی راه پله به اتاق های طبقه‌ی بالا منتهی میشد. وسط طبقه بالا خالی بود و در کنار نرده هایی که دور تا دور اون رو گرفته بودن راهروی چهارگوشی رو تشکیل داده بود. لیوان آبجوی غول پیکری که سفارش داد تموم شده بود ولی حتی یه بارم سمت غذا نرفت. منتظر کسی بود. به گارسون اشاره کرد تا لیوانش رو پر کنه. گارسون نزدیک شد و بدون اینکه حرفی بزنه جاقوش رو زیر گردن زاخاریاس گذاشت.
- تو مردی؛ زاخار اسهال.
- از کجا انقدر مطمعنی؟
- قابل پیشبینی با کلک های مبتدی.

ناگهان محتویات یک لیوان آبجو از طبقه‌ی بالا روی سر گارسون ریخت ولی از توی بدنش رد شد و روی زمین پخش شد. زاخاریاس در حالی که جسمش مثل توهم غبار مانندی محو میشد به گارسون نگاه کرد.
- پیشرفت کردی.

توهم جسم زاخاریاس کاملا محو شد و همین اتفاق هم برای بدن گارسون افتاد. هردو توهمی بیش نبودن. در همین لحظه گارسون پشت پیرمردی که آبجو رو از طبقه‌ی بالا ریخته بود ظاهر شد و با گرفتن فکش اونو چرخوند و به چشماش نگاه کرد. نورسفیدی از چشمای پیرمرد بیرون میزد و صورتش خیس عرق شده بود.

- هی هی... یکم یواش تر. این پیر مرد حداقل دو برابر تو سن داره.
- توهم پیشرفت کردی.
- شاید.
- بذار از دستشویی بیام بیرون بعدش بهم توضیح بده که چرا یه غافلگیری ساده انقدر طول کشید.

رگه هایی از صدای زاخاریاس از هنجره‌ پیر مرد بیرون میومد. انگار کسی از درون ریه هاش بجای اون حرف میزد. نور سفیدی که تمام کره‌ی دو چشم مرد رو فرا گرفته بود از بین رفت و به حالت عادی برگشت. خسته و بی حال بازوی گارسون رو گرفت.
- من، من... من اینجا چیکار میکنم؟ میتونی منو به اتاق هشت ببری؟

***********************************************************************************************

زاخاریاس درحالی که دستمال پارچه‌ای سفیدش رو توی جیبش میذاشت از دستشویی خارج شد. شخصی که قرار بود بیست دقیقه پیش ملاقاتش کنه روی صندلی نشسته و دستش رو در حالی که موجی از گرما ساطع میکرد روی بشقاب زاخاریاس نگه داشته بود. زاخار صندلی رو عقب کشید و نشست.
- از خواهرت چه خبر بن؟

بن بشقاب رو به سمت زاخاریاس هل داد.
- هنوز خواب اون شبو میبینم.
- ببین...
- تو خواهر منو ولکردی تا با یه دیوانه ساز سر و کله بزنه دقیقا وقتی که اسمشو نبر توی اوج خودش بود!
- ببین من نمیتونستم با خواهرت باشم خب!
- به نظرت اینی که میگی به هیچ جام هست؟!
- اون به یه مرد معمولی نیاز داشت؛ برای داشتن یه زندگی معمولی! به نظرت بهتر بود با کسی باشه که نصف سال میره شکار و معلوم نیست توی نصف دیگش زنده باشه یا نه، میتونست خوشبختش کنه یا یه کارمند شریف که توی یه دفتر تمیز کار میکنه و برای بیرون انداختن ملت به هراست خبر میده؟ شاید یه فروشنده، شایدم حتی یه ماگل!
- به نظرت الان با یه روح نصفه و نیمه خوشبخته؟! آخه آشغال اون به جز وعده‌های غذایی و دستشویی، بقیه عمرشو توی اتاق یا توی حیاط، در حالی که به در و دیوار خیره شده میگذرونه. گاهی اوقات اونقدر پلک نمیزنه که اشک تو چشماش جمع میشه.
- من که نمیدونستم یه دیوانه ساز قراره از تو جنگل ممنوعه بپره بیرون و به خواهرت حمله کنه!
- میشه فقط بگی چرا اینجاییم ؟!
- ببین من متاسفم خب؟
- اگه میذاشتی مثل آدم بکشمت بهم ثابت میشد که متاسفی!
- فقط خفه شو باشه! منم به اندازه‌ی تو از این ماجرا ناراحتم ولی بجای ولگردی دنبال یه راه حل میگشتم.
- من کل این کشور رو برای یه دکتر درست سرمون که بتونه مشکلش رو حل کنه زیر و رو کردم!
- دقیقا همون کاریو کردی که نباید! من روز به زوز این سه سال رو دنبال یه راه حل بودم. قبوله؟ الانم با یکیش اینجام.
- امکان نداره...
- به طور خلاصه ما باید وارد لیمبو بشیم. یه جایی شبیه به برزخ. یه جهان تقریبا خالی بین دو دنیا. میریم اونجا و تیکه‌ی دوم روح امیلیا رو برمیگردونیم.
- چطوری دقیقا؟ نمیخوای بگی که درِ برزخ توی زیرزمین همینجاست و قراره روح امیلیا رو توی شیشه‌ی مربا بریزیم و برش گردونیم خونه؟
- من یه سنگ روح پیدا کردم. فقط کافیه روح امیلیا رو واردش کنیم و سنگ رو به جسمش برسونیم.
- پس چرا الان اینجایی؟ گمشو برو دیگه.
- ببین... ماجرا یکم پیچیدست. اگزیدیس رو یادته؟ همون جادوگری که دیوانه سازها رو ساخت. به نظرم از سیاهی درون همین لیمبو استفاده کرده و خب توی آزکابان این کارو کرده. من فکر میکنم اونجا باید نازک ترین حاله‌ی قابل دسترس رو داشته باشه.
- و؟
- خب کسی حاظر نیست برای پول همچین کاری بکنه. عموی خودمم یازده هزار کیلومتر از اینجا فاصله داره پس به کمکت نیاز دارم.
- چرا خودت نمیری؟
- چون اونقدرا هم احمق نیستم.

هردو ساکت شدن... بعد از سه بار تلاشِ بن برای کشتن زاخاریاس و سه سال دوری، این اولین باری بود که فاصله‌ی بینشون تا این اندازه پر شده بود. شاید واقعا راهی برای برگردوندن روح امیلیا وجود داشت. شاید زاخاریاس میتونست این عذاب وجدان همیشگی رو از روی دوشش برداره. شاید بن تا آخر عمرش به زاخاریاس مدیون میموند و هزاران شاید دیگه.



پ.ن: این میتونه یکی از اعضای سری داستان های زاخاریاس بشه ولی در حال حاظر یه تک پستیه. علت باز بودن پایانش هم همینه. امیدوارم زیاد سخت نگیرید.


با تشکر، زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1403 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه دوئل هاگزمید


این تاپیک یکی از انواع مکان‌های قابل انتخاب برای دوئل فرا جبهه‌ای هست و کارکردش به این شکله که سوژه‌ای در قالب یک سناریو شامل شروع، بخشی از مسیر داستان و پایان اون به شما داده می‌شه و در ادامه شما نمایش‌نامه‌ یا فیلم‌نامه‌ای با این سوژه می‌نویسین. طنز یا جدی بودنش فرقی نداره و هیچ اجباری در اینکه اسمی از حریف تو رولتون بیارین وجود نداره. فقط کافیه رولتون به صورت یک نمایش‌نامه یا فیلم‌نامه نوشته شده باشه.

فراموش نکنین حتما بالای رول خودتون ذکر کنین که حریف شما و سوژه مشخص شده چیه.

برای مشاهده نمونه‌هایی از نمایش‌نامه و فیلم‌نامه‌‌نویسی به هالی‌ویزارد مراجعه کنین.

قوانین تکمیلی رو در این پست مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: یکشنبه 11 اسفند 1392 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
امتيازات دوئل

مروپى گانتvs لو دو بگمن

داور : لينى وارنر

مروپی گانت: 100
لودو بگمن: 99

برنده:

مروپى گانت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

به ياد قديما
پاسخ به: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: جمعه 9 اسفند 1392 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ظهر بی نهایت گرمی بود و خورشید درست وسط آسمان جا خوش کرده بود و با شدّت و حدّت و در کمال بی رحمی تمام انرژی اش را نثار زمین میکرد و به طور کاملا عمودی میتابید.

کمتر کسی در آن هوا که سیریوس را با چوب میزدی از لانه خارج نمیشد، سر کار رفته بود اما وزیر وظیفه شناس سحر و جادو مطابق معمول پشت میز کارش نشسته بود. او حتا شب ها نیز در کنار منشی های از خودگذشته و وفادارش تا صبح در دفتر وزارت بیدار میماند و روی کار بود!

وزیر پشت میزش، زیر نسیم خنکی که از پنجره جادویی دفترش در اعماق زیرزمین های لندن میوزید نشسته بود و لیوان شیرموزش را سر میکشید و از امنیتی که بر مقامش جامعه جادویی حکمفرما بود و پایه های مستحکم قدرتش اقتصاد مملکت لذت میبرد ...

- آااااااه چه هوای خوبی ... بــه بــــه ... بله ... اومـــــــ ...

زارت!

کورممدی جفت پا پرید توی در و وارد شد و به دنبال این ورود ناگهانی و غافلگیر کننده منشی وظیفه شناسی از زیر میز بیرون جهید و از دفتر خارج شد! کورممد متناوباً بالا و پایین میپرید و جیغ میکشید ...

- جـِـ جــنـا .. بِ جناب وزیــــــر

- جناب وزیر و زهر مار پدرسوخته ... این چه وضع ورود به دفتر ماست؟ بدم گوشت و پوست و خون از بدنت جدا کنن پیوند بزنن به ایوان؟ بدم یک هفته بندازنت تو سلول آزکابان گلرت با هم تنها باشین؟ بدم ...

دوشومب!

گلوله های تانک یکی پس از دیگری به ساختمان وزارت برخورد میکردند و آن را به لرزه در می آورد. تمام کمد ها واژگون شده بود و منشی های تاریخ مصرف گذشته، کلاه گیس، کلاه ریش و کلاه ریخته بودند کف زمین.

لودو وحشت زده از جایش برخواست اما بلافاصله با ضربه بعدی نقش زمین شد و میز کارش نیز واژگون شد و چند بسته بادکنک از کشوی میز ریخت روی صورتش!

در مقابل دیوار تخریب شده ی ساختمان وزارت تانک عظیمی متوقف شده بود ... بگذریم که در اعماق زمین تانک چگونه مقابل ساختمان قرار گرفته بود چندین مورفین از تانک سر برآوردند و با دیدن حقارت لودو قهقهه شیطانی سردادند

مورفینی که حاصل توهم مورفین نبود و واقعی بود از تانک پیاده شد و مقابل لودوی زیر آوار مانده ایستاد ... چوبدستی کشید و آن را رو به دشمن دیرینه اش گرفت ...

- وینگاردیوم له وی اوسا!

میز و کمد و سقف و دیوار از روی لودو برداشته شد و او بدن نیمه جانش را به زحمت از زمین کند و تلو تلو خوران مقابل مورفین ایستاد. پیش از این که بتواند دستش را در جیب ردایش فرو کند مورفین دوباره چوبدستیش را رو به او گرفت و طلسمش را ادا کرد ...

- ریپارو!

لودو در کسری از ثانیه ترمیم شد و چوبدستی کشید ...

- نمیدونستم بویی از جوانمردی بردی موفین ... دوئل تن به تن؟ متاسفم اما حالا هیچ شانسی برای پیروزی نداری

لودو درگیر کار نکردن شکلک اویلش بود و در حالی که سعی میکرد ویرایش کرده و یک فاصله به انتهایش اضافه کند مورفین گزینه ی روی میزش را برداشت و به لودو نشان داد و پرید پشت تانک ضد طلسمش.

- نمیدونستم بویی از جوانمردی بردی موفین ... دوئل تن به تن؟ متاسفم اما حالا هیچ شانسی برای پیروزی نداری

لودو دیالوگ ویرایش شده اش را پست کرد اما کار از کار گذشته بود و به جای مورفین یک فقره تانک در مقابلش بود و هر لحظه به او نزدیک تر میشد ...

فـــورت!

لحظه ای بعد به جای لودو بگمن، کتلت بگمن پشت تانک مورفین افتاده بود!

______________________


- بلاتریکس

- ما لخت میپسندیم

- لینی

- با حشرات رابطه خوبی نداریم هیچم خوش نداریم همسرمون آپشن هایی بیشتر از ما داشته باشه! بدون بال پیشنهاد بدین.

- فلور

- ما بسیار نژاد پرستیم همسر لهجه دار نمیخوایم! خوش نداریم "لُغد" یا "اَغباب" خونده بشیم.

- آماندا

- خون آشام مادر؟ قصد دارید ما تبدیل به خون آشام بشیم؟

- یک گزینه ی جدید داریم سیبل تریلانی چطوره؟

- هوم ... این یکی بد نیست اما خوب ما با ازدواج فامیلی مخالفیم، روی ژنتیک فرزندانمون تاثیر منفی میذاره! فرزندان ارباب باید از لحاظ ژنتیکی هم برتر از همه باشن

- این بود رضایتت به ازدواج پچ پچ مامان؟ رو همه ی ساحره ها یک عیبی بزاری و ردشون کنی؟

- به هر حال ما اربابیم مادر ... باید یک ساحره ی قابل برامون پیدا کنید

- فعلا باید بریم اما دفعه ی بعد تا تاریخ عقد انتخاب نشه ما بیخیال بشو نیستیم کافی میکس مادر

مروپ این را گفت و از اتاق فرزند برومندش خارج شد تا به قرارش برسد و از پشت در یکراست آپارات کرد به پارک جادوگران.

جادوگر شیاد و خوشتیپ و خوش هیکلی با شنل مشکی براق و کلاه شاپو انتظار مروپ را میکشید و به محض این که صدای "پاقّ" ظاهر شدن او را شنید سیگار برگش را به خارج از کادر پرتاب کرد و پس از استفاده از طلسم خوشبوکننده-بوبری، دسته گلی بنفش از کلاهش خارج کرد و از پشت به طعمه حمله ور شد!

- این دوشیزه ی جوان دنبال کسی میگردن؟

- وااای لودو ... ترسیدم شما همیشه مارو غافلگیر میکنید عسیسم

- نظرت چیه بریم کنار حوض بشینیم مروپم؟

- ما همیشه با شما موافقیم لودو

لودو دست مروپ را گرفت و قدم زنان رفتند و کنار حوض نشستند و حرف های عشقولانه ی بسیاری بینشان رد و بدل شد که به دلیل احتمال بروز مشکلات معده در خوانندگان از نقل کردن آن ها معذوریم، حتا شنیده شده کارشان به صمیمی شدن هم رسید که این یکی را بابت بدآموزی برای اعضای -18 مطرح نمیکنیم ... به هر حال از هر سن و سالی خواننده وجود دارد و ما بابت تربیت بچه های مردم مسئولیم! خلاصه در این میان پس از این که مخ مروپ حسابی زده شد و کم کم حرف های عشقولانه کم آمد کار به سوال کار راه انداز "چه خبر؟" رسید و باب دردِ دل مروپ باز شد!

- آه ... قند عسلم بالاخره به ازدواج رضایت داد اما هر کِیسی که میزارم جلوش یه ایرادی روش میزاره ... واقعا بهونه گیر شده! من آرزو دارم پسرم رو تو لباس دامادی ببینم اما میترسم آخر این آرزو رو به گور ببرم

- بغض نکن مروپم طاقت دیدن بغضت رو ندارم ... تو که هنوز سن و سالی نداری مطمئن باش حتا اگر ارباب هم ازدواج نکنه دامادی پسر خودمونو میبینی! اما هیشکی مثل من به ارباب نزدیک نیست و ارباب رو نمیشناسه، بهونه گیری های ارباب به خاطر توئه! باور کن، به حرف من شک نکن، ارباب حس میکنه الان مرد خونه اس و اگه ازدواج کنه تو تنها میشی، به هر حال حق هم داره نگران مادرش باشه ... ارباب اصلا بروز نمیده اما من که حکم دست راستش رو دارم میدونم که چقدر ته دلش به خانواده و مادرش اهمیت میده! تو روانشناسی من شک نکن مروپم

- من که چشمم آب نمیخوره با ازدواج من قند عسلم دست از لجبازی برداره ... تازه من الان اصلا آمادگی و شرایطشو ندارم

مروپ بلا نسبت مثل سیریوس دروغ میگفت اگرچه در ظاهر اینگونه به نظر نمیرسید اما خالی بندی های لودو را قبول داشت!

______________________


خانه ریدل شبیه هیچ شب دیگری نبود. مقر جبهه ی سیاه آنقدر نورانی بود که هر آن این خطر حس میشد که مشنگ ها در تصاویر ماهواره ایشان آنجا را کشف کنند و در کنار دیوار چین دومین محل زمین شود که از ماه بدون چشم مسلح قابل تشخیص است!

سرتاسر خانه آذین بندی شده بود و چراغ ها و رقص نور های جادویی خبر از برگزاری جشن بزرگی میدادند. گروه خواهران عجیب روی استیج بودند و شادترین آهنگ هایشان را اجرا میکردند. مرگخوارها بهترین لباس هایشان را پوشیده بودند و بدون نقاب های همیشگیشان در مجلس حضور یافته بودند ...

لرد با کت و شلوار آرمانی مشکی رنگ و پاپیون سبز و گل سینه طلایی با طرح علامت شوم روی یقه اش صدر مجلس نشسته بود ضمن لبخند زدن دندان هایش را نیز به هم میسابید! اگر تمامی جادوگران سفید دنیا جمع میشدند بعید بود موفق شوند لرد را اینچنین خشمگین کرده و علاوه بر آن علی رغم میل باطنیش مجبور به پذیرفتن خواسته شان کنند اما مادر است دیگر! میگوید مستقل است و خودش برای آینده اش تصمیم میگیرد ... از طرفی فرزندش نیز نباید مخالفتش را ابراز کرده و در مراسم کذایی شان شرکت نکند!

بالاخره لحظه موعود فرا رسید و عروس و داماد؛ لودو و مروپ وارد شدند ... لباس عروس عجیب و زیبای مروپ چشم همه ی حضار را خیره کرده بود، لباسی ... اوه اوه

- استوپفای! موهاهاهاهاهاهاها ... بالاخره از سوراخ موشت خارج شدی ... گیرت آوردم مورفین

لودو که از لحظه ورود به سالن در میان حضار چشم میگرداند فرصت دو خط توصیف را هم نداد حتا و به محض یافتن مورفین به روی او چوبدستی کشید ...

- اوه لودو چی کار داری میکنی عزیزم؟

- آه! اعتراف میکنم که همه ی این ها یک نقشه بود ... من به تو نزدیک شدم تا تو روز عروسیمون که مورفین توی جشن ازدواج خواهرش شرکت میکنه بیرون از مخفیگاهش گیرش بیارم و انتقام گذشته رو بگیرم

- آه تو با احساسات ما بازی کردی لودو

- آه مروپ من مجبور بودم ... میفهمی؟! مجبور!

- لودو هر چه سریعتر این مسخره بازی رو جمع میکنی ... چطور جرات کردی از مادر ما سوء استفاده کنی؟

- شرمنده ایم ارباب اما ما مدت ها برای این روز برنامه ریزی کرده بودیم و انتظار کشیده بودیم؛ این فرصت رو به هیچ وجه از دست نمیدیم.

حضار با چشم هایی به قطر توپ تنیس به فیلم هندی که مقابلشان در حال اجرا بود خیره شده بودند! لودو دست در جیب گسترش یافته ی ردایش کرد و تانکی که از مدت ها قبل برای این روز تدارک دیده بود را بیرون کشید و سوارش شد و از روی مورفین بیهوش شده عبور کرد ... مروپ گوشه ای نشسته بود و اشک میریخت و لرد نیز چوبدستی کشیده بود و طلسمی جز طلسم مرگ شلیک نمیکرد! لودو پس از انتقام گرفتن دید شرایط برای ماندن خیلی مناسب نیست پس سوار بر همان تانک ضد طلسمش به دور دست ها رفت و دیگر هیچوقت هیچکس او را ندید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1392/12/10 0:48:05
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 3 اسفند 1392 02:57
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای آزاردهنده‌ی جیرجیر، نشان از باز شدن ِ دری بعد از سالیان ِ طولانی داشت. زنی، ملبّس به ردای مخمل سبز تیره که دوردوزی‌هایی از جنس طلا، خبر از گران‌قیمت بودنش می‌داد، با قدم‌هایی آرام و بی‌صدا وارد ِ کلبه شد.

با هر قدم ِ او، ابری از گرد و غبار برمی‌خاست. زن با خود اندیشید: «هیچ‌کس هیچ‌وقت دنبال این خونه نگشت.» و به تلخی اضافه کرد:
- برای هیچ‌کس مهم نبود.

با چرخش ملایم چوبدستی‌ش، شمعدانی‌های برنجی ِ زنگ‌زده، روشن شدند و فضای دلگیر و غمناک ِ کلبه آشکار شد. ملحفه‌های پوسیده، تختی چوبی و زوار در رفته را در گوشه‌ی کلبه پوشانده بودند. روی میز چوبی وسط کلبه، حداقل دو سانتی‌متر گرد و خاک نشسته بود و آینه‌ی نیمه‌شکسته‌ی نصب‌شده روی دیوار، سال‌ها بود که تصویری را نشان نمی‌داد.

زن به سمت آینه رفت و با حرکتی دیگر، دوباره چهره‌ش را شفاف ساخت:
- چه چیزایی که ندیدی عسلم.
و پوزخند تلخی زد.

من موهامو جلوی این آینه می‌بافتم. تو میومدی و آروم چتری‌هامو از توی صورتم کنار می‌زدی...
بعد از تو از چتری متنفر بودم... بعد از تو دیگه هیچ‌وقت موهامو نبافتم!


جلوی قالیچه یا بهتر بود گفته شود تصویر محوی از قالیچه‌ی جلوی شومینه ایستاد. شومینه‌ای که برای سال‌ها روشن نشده بود. قالیچه‌ای که دست زمان، بی‌رحمانه، تار به تار، بند بند ِ وجودش را گسسته بود.

من اینجا می‌شستم و زانوهامو بغل می‌کردم. وقتی کنارم می‌شستی، سرمو میاوردم بالا و بهت لبخند می‌زدم. هیچ‌وقت کلمه‌ی قشنگی بهت نمی‌گفتم... هیچ‌وقت بلد نبودم... یادته؟ من خیلی خجالتی بودم عشق من... ولی بهت لبخند می‌زدم...
تو می‌گفتی مهم نیست چی بگم، چون برق چشم‌های سیاهم با تو حرف می‌زنن.
بعد از تو، چشم‌های سیاه من سکوت کردن... تا ابد!


همین لحظه، درب ِ کلبه گشوده شد و مردی قدم به داخل آن گذاشت. با موهای مواج ِ طلایی رنگ و چشمان ِ درشت آبی، شبیه به نیمه‌خدایان یونانی، پرستیدنی بود.

زن به سمتش بازگشت و به نرمی گفت:
- عزیزم. بالاخره اومدی!

مرد کمی گیج به نظر می‌رسید:
- گفتی بیا و اومدم. موضوع چیه مروپم؟ اینجا کجاست؟

بانوی مشکین‌مو، یک لنگه از ابروهای کشیده‌ش را با ژستی تحسین‌برانگیز بالا انداخت:
- اینجا، یه جای خلوت و مناسب برای یه دیدار عاشقانه‌س. موافق نیستی؟

او که خندید، مثل این که یک نفر مشتی حواله‌ی شکم ِ زن کرد. نفسش بند آمد و یک قدم عقب رفت.

من که حرف خنده‌داری می‌زدم، تو سرتو می‌بردی عقب و مثل یه بچه می‌خندیدی. اون موهای سیاه فوق‌العاده و خوش‌حالتت از روی پیشونی‌ت کنار می‌رفتن و هیچ‌کس نمی‌تونست وقتی می‌خندی، عاشقت نباشه.
بعد از تو، من از همه‌ی خنده‌ها بیزار شدم!


مرد قدمی برداشت که صدای مچاله شدن کاغذ پوستی، زیر پایش، توجهش را جلب کرد. خم شد. دست‌خط مورب و ضخیم ِ روی کاغذ پوستی را شناخت و شدت ِ ضربه، او را در جا خشکاند:

" نازنین ِ من. قسمتی از سیاست هست که توی اون، ما ناچاریم به کارهای مشمئزکننده و کثیف تن بدیم. کسی هست که دشمن‌ترین دشمن ِ منه و باید بهش دست پیدا کنم. این بی‌وفایی ِ ظاهری ِ من به عشق ِ ابدیم رو ببخش. اون زن، تنها کلید ِ پیدا کردن ِ اون مار ِ هفت‌خطه... "

هر دو به یکدیگر خیره شدند. یک جفت چشم سیاه، تلخ و بی‌اعتماد و عمیق. یک جفت چشم آبی، سرخوش و موذی و زیرک.

هردو، طرف مقابلشان را تحسین می‌کردند. مرد، ظرافت ِ زن را در فهماندن قضیه به او، خونسردی و آرامشش در نشانه رفتن ِ چوبدستی به سمت کسی که شاید دوستش داشت و... به مرلین که این زن از فولاد ِ سرد ساخته شده بود!
زن، سریع‌الانتقالی مرد را که وقتی برای توضیح و توجیه تلف نکرد و همان لحظه چوبدستی‌ش را کشید. بی‌خیالی‌ش نسبت به این که تا لحظه‌ای دیگر کشته می‌شود و... به مرلین که این مرد همچون خدایان ِ یونان، خوش‌گذران و دغل‌باز و فریبکار بود!

مرد، گوشه و کنار کلبه‌ی نیمه‌ویرانه را کاوید:
- تعجب نمی‌کنم که برادر عزیزت کنارت نیست. یا حتی زنگوله‌ی نقره‌ای‌ت تنهات گذاشته. ولی نباید آیلین رو با خودت میاوردی؟ یا پسرت اجازه داد مادرش تنهایی وارد مبارزه شه؟!

می‌دانست چرا این سؤال را می‌پرسد. می‌خواست بداند آیا او به کسی از این نامه، چیزی گفته است یا نه. پاسخ داد:
- جدا از این حقیقت انکارناپذیر که تو علی‌رغم نفرتت از خاندان ِ گانت، به پسرم وفاداری؛ مشکلاتی هست که من باید بهشون رسیدگی کنم.

به نرمی خندید:
- همه‌ی مردان ِ زندگی ِ من!
و به یاد مردی افتاد که حالا کنارش نبود.

تو حتی صبر نکردی بچه‌مون رو ببینی... تو فقط رفتی و منو تنها گذاشتی تا زیر بارون راه برم، براش حرف بزنم، بهش بگم همه‌چی رو به راه می‌شه. بهش اطمینان بدم من همیشه کنارش می‌مونم. بهش بگم من هیچ‌وقت ترکش نمی‌کنم. بهش بگم من عاشقشم، هرچیزی که باشه! اولین و آخرین نوازش مادرانه‌مو، لحظه‌ی مرگم بهش هدیه کردم و اون بزرگ شد، بدون این که بدونه آدمایی وجود دارن که عاشقشن. حتی اگر بزرگترین جادوگر قرن نباشه! بدون این که کسی بدونه چه غذایی دوست داره یا نگران سرما خوردنش باشه!
هیچ‌وقت کسی ازش نپرسید تو آینه‌ی نفاق‌انگیز چی می‌بینه لعنتی!


کینه و نفرت، برای یک لحظه، نقاب ملایمت و آرامش وجودش را کنار زد...

بعد از تو، من با کُشتن ِ هر مرد، انتقام ِ کشته شدن ِ روح ِ خودمو می‌گرفتم!

- آواداکداورا !

به دنبال فریاد هردوی ِ آنها، صدای خفه‌ی افتادن جسدی بر روی زمین، نقطه‌ی پایان ِ یک زندگی بود. کسی، به آرامی در را کلبه را گشود و...

فقط آینه، شاهد ِ آخرین ماجرای کلبه‌ی خوشبختی ِ یک زن بود...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپی گانت در 1392/12/3 11:46:16
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: جمعه 2 اسفند 1392 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
با اجازه ناظر ...

فرمودند جایگزین داور قبلی شدم. بنابراین Subject های دوئل لودو بگمن Vs مروپی گانت:


انتقام!


خیلی پرباره ... آدم متفکر میخواد فقط.

در ابتدا 3 سوژه بود، بعد خواستم 2تاش کنم گیر دادن که بی جا کردی، یکی بده. قرعه کشیدیم این افتاد.

سبک نوشتن مهم نی، از هر دری میخواین بنوازین.

زمان هم میخواد؟ تا جمعه هفته دیگه خب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1392/12/2 22:01:33
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1392/12/2 22:06:17
پاسخ به: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1392 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا مجبورى آدم رو ضايع كنى؟

ببخشيد حواسم نبود.

فقط لطفا آقاى روزيه امتياز ها رو براى من بفرسته بعد من مى زنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

به ياد قديما
پاسخ به: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1392 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین

پادمای عزیزم.

جسارتاً، ما با مرلین قرار نیست دوئل کنیم گُلم. حریف دوئل ِ ما، لودو بگمنه.

در ادامه، طبق صحبت‌های انجام شده، ایوان روزیه قبول کردند داور مسابقه‌ی ما باشند. سبک قراره به انتخاب خودمون باشه و سوژه و زمان رو جناب روزیه اعلام خواهند کرد.

با سپاس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1392 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپى گانت و لودو بگمن

لطفا پس مذكرات درباره ى زمان و سبك و داور با پيام شخصى يا در همين جا به اطلاع من برسانيد.

تعداد پست ها هم يكى است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پادما پاتیل در 1392/11/9 17:18:15

به ياد قديما