جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

2 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
2
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 15:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: محفل ققنوس برای تیغ زدن ملت، خونه‌ی گریمولد رو تبدیل به جاذبه‌ی توریستی کرده و اونا رو به بهونه‌های الکی توی خونه می‌چرخونه تا ازشون کسب درآمد کنه.


همین‌طور که کوین دور خودش می‌چرخید و داد می‌زد "توریشت جدید!"، بستنی‌ش در حال ریختن روی زمین بود. توریست موردنظر، در حالی که با نگاه قضاوت‌گرانه سر تا پای کوین و رد بستنی آب شده‌ی روی زمین رو بررسی می‌کرد، پا به خونه‌ی گریمولد گذاشت.
- تور لیدر این‌جا کجاست؟ چرا هیچ‌کس نمیاد بهم ولکام بگه؟

جماعت محفلی که از دیدن یک مرگخوار وسط خونه‌شون وحشت کرده بودن، سعی کردن به خودشون بیان. به هر حال از اسم این توریست برمیومد که پولدار باشه و اونا می‌تونستن پول بیشتری ازش دربیارن. چیزی که اونا نمی‌دونستن، این بود که این شخص به دستور مستقیم ارباب تاریکی اونجا بود تا سر و گوشی آب بده.

- ویولا ریچموند عزیز، به به بزرگ‌ترین جاذبه‌ی توریستی لندن خوش اومدی! ما اینجا ترکیبی از بهترین آثار هنری و فرهنگی رو داریم، از جمله تابلوی مادر سیریوس که بدون توقف فحش می‌ده! بسیاری از توریست‌ها گفتن این یکی از بهترین تجربه‌هاش بوده و فحش‌های جدید و خلاقانه‌ای یاد گرفتن. بانو سیریوس همیشه خودش رو در این زمینه به‌روز نگه می‌داره.
- شما واقعا فکر کردین می‌شه با فحش دادن فلکس کرد؟ خیلی وقته که همه قبول دارن آدمی که فحش می‌ده، کنسله.

ریموس که انتظار این جواب رو نداشت، کمی شوکه شد. اما سیریوس سعی کرد اوضاع رو به دست بگیره.
- خب... خب پس بیاید شجره‌نامه‌ی خانواده‌ی بلک رو ببینید! این شجره‌نامه یکی از زیباترین‌ها در دوران خودش بوده و بسیار وینتج هست. تازه، نکته‌ی بامزه‌ش اینه که مادر مرحومم یه روز انقدر از دستم عصبانی شد که اسمم رو توش خط زده و سوزونده.

ویولا اخم‌هاش رو در هم کشید.
- واقعا فکر می‌کنید مامی‌ایشوزهای پیچیده‌تون خنده داره؟ شما نیاز به تراپی دارید. اینا همش ریشه در کودکی داره!

اعضای جبهه‌ی سفید با درماندگی به هم نگاهی انداختن. به نظر میومد این توریست قراره از اون سخت‌گیرهاش باشه، اما اونا قراره نبود عقب بکشن. باید به‌سرعت یه چیزی پیدا می‌کردن که بتونن باهاش نظر ویولا رو جلب کنن.
ویرایش شده توسط دلفی در 1405/3/3 20:00:44
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 20:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ بله آبجی، این شکلات گل گاو زبون که می‌بینی، از کمیا‌ب‌ترین شکلات‌هاست. لااقل ریموس این جوری میگه.

آیلین صدای جوزفین را نشنید. در ذهنش قطعه‌های مختلف را نصفه و نیمه اجرا می‌کرد، می‌دید خوب نیستند، قطعه‌ای دیگر می‌زد و وضع همین گونه ادامه داشت.

ـ گوشت با منه؟

آیلین باز هم نشنید. این بار، داشت با سوال اگر آسمان سبز بود چه میشد می‌جنگید.

جوزفین خواست دوباره از آیلین بپرسد گوشش با اوست یا نه که والتر به خنجرش اشاره کرد.
ـ جرئت دارین آرامش بانو رو به هم بزنین!

علاوه بر جوزفین، به شکلات‌ها هم نگاهی تهدیدآمیز می‌کرد. به هر حال، ممکن بود بویشان بانو را بیازارد.

اما جوزفین هم بیدی نبود که با این بادها بلرزد؛ بلکه بید کتک زنی بود که باد را مسخر خویش می‌کرد.
ـ خب، فکر کنم تو هم به این شکلات نیاز داری. از خاصیتاش می‌تونم به آرامش اعصاب اشاره کنم.

آیلین همچنان به دلیل آبی بودن آسمان و سبز بودن برگ‌ها می‌اندیشید. والتر ابرو بالا انداخت.
ـ اعصاب من مشکلی داره به نظرتون؟

والتر با لحنی این را گفت که آتش زیر خاکستر را تداعی می‌کرد؛ آن هم نه آتش ماگلی، بلکه آتشی جادویی که اگر از زیر خاکستر آزاد می‌شد، همه چیز را می‌سوزاند.

جوزفین خواست چیزی بگوید که این آتش آزاد نشود که صدای جیغ کودکانه‌ی کوین آمد.
ـ توریشت جدید! توریشت جدید!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 23:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جوزفین دست آیلین رو گرفت و بی‌مقصد به دنبال خودش کشوند. از کنار دابی‌ای که سرش رو به یک میز می‌کوبند و صدای جیرینگ‌جیرینگ تکون‌خوردن اشیای فلزی روش رو درمی‌آورد گذشتن و جلوی آشپزخونه رسیدن. جوزفین نگاهی به درون آشپزخونه انداخت. گویا دعوا خوابیده بود و ریموس و دامبلدور داشتن در صلح و آرامش مثل زن و شوهر های تازه‌عقدکرده شکلات لیمویی و کاراملی دهن همدیگه می‌ذاشتن. هرکدوم یک دست‌شون رو روی میز و زیر چونه‌شون گذاشته بودن و با دست دیگه‌شون شکلات‌ها رو از جعبه‌ی قلبی‌شکلی که بین‌شون قرار داشت برمی‌داشتن. چشم‌هاشون برق می‌زد و غرق همدیگه بودن.

جوزفین با دیدن این صحنه رمانتیک فکری به سرش زد. جلوی آشپزخونه پیچید و همون‌طور که دست آیلین رو می‌کشید و والتر هم خنجربه‌دست پشت‌سرشون حرکت می‌کرد، رفت به سمت پله‌ها. پله‌ها رو دوتا یکی طی کرد و به بالا که رسید، پیچید و از کنار درهای اتاق‌ها یکی‌یکی رد شد. دست نحیف آیلین توی مشت جوزفین کشیده می‌شد و آیلین، بی‌رمق سعی می‌کرد تا سرعت خودش رو حفظ کنه. جوزفین از کنار درهایی با علامت‌های مختلف روشون گذشت و جلوی دری آجری‌رنگ توقف کرد.
- و اینم از...

با چرخوندن دستگیره و یک هل کوچیک، در با قیژی آروم روی پاشنه چرخید و باز شد. جوزفین دست برد داخل اتاق و روی دیوار کنار در، کلیدهای برق رو زد. اتاق روشن شد و قبل از این که نمایی از داخل اتاق معلوم بشه، چشم جوزفین به کلاغی افتاد که چند قدمی جلوتر از خودش روی زمین بود و یک بسته مستطیل‌شکل با روکش آلومینیومی صاف‌شده رو میون نوک‌هاش گرفته بود.

- ام... ویل، تو اینجا چیکار می‌کنی؟

کلاغ سعی کرد بسته رو لای پرهاش بگنجونه و در حالی که چشم تو چشم سه‌نفر جلوش دوخته بود و خودش رو به چارچوب پشت سرش تکیه داده بود، آروم‌آروم از جلوی نگاه‌شون رد شد و بعد پا به فرار گذاشت.

- ریموس هنوز برگشته این داداش‌مونم معتاد کرد از بس شکلات چپوند تو نوکش. خب، بعله عرض می‌کردم. اینم از... داروخونه!

آیلین جلوتر رفت تا این که توی چارچوب در قرار گرفت و درون اتاقی که به نظر بی‌انتها می‌رسید، به روش نمایان شد. دو طرف اتاق قفسه‌هایی به بلندای سقف کشیده شده بودند که توی هر طبقه‌شون، بسته‌های رنگارنگ و متنوعی به چشم می‌خورد. بسته‌های پلاستیکی و کاغذی با رنگ‌ها و طرح‌های مختلف. توی برخی قفسه‌ها حتی شیشه‌های معجونی به چشم می‌خورد که توشون مایع‌هایی به ظاهر غلیظ و با رنگ‌هایی خاکی و زمینی وجود داشتن.

- اینجا... داروخونه‌تونه؟
- والا داروخونه که... انبار شکلات‌های تولید انبوه و معدود ریموس بود که ما بعد غیب‌شدنش بابت خواص مختلف هرکدوم‌شون، اینجا رو داروخونه کردیم. حالا بفرمایین، شکلات گل‌گاوزبون بدم یا اسطوخودوس؟
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1405/1/3 23:40:21
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 20:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در این میان، آیلین داشت عطر در اطراف می‌پراکند. در عین حال، عقل و احساسش داشتند می‌زدند در سر و کله‌ی هم و افکار و عواطف مختلف هم در دفاع از رئیس‌هایشان با هم گلاویز بودند.

پس از جنگی خونین که برای آیلین سردرد شدیدی به ارمغان آورد؛ بالاخره عقل بر تخت پادشاهی تکیه زد و خواست که بر زبان آیلین آن‌چه را که می‌پسندید جاری کند که افکار دیگری به جانش افتادند.
- اگه بلایی سر این جن بیچاره بیاد چی؟
- اصلا اگه همش تله باشه چی؟
- اگه با ول شدنشون توسط من، بلایی سرشون بیاد چی؟
- چرا این مرده این‌قدر رنگ‌پریده‌ست؟

والتر که رنگ‌پریدگی بانویش را تاب نمی‌آورد؛ بلافاصله خنجر درآورد، یادش آمد به آیلین قول داده آن را فقط برای احساس امنیت و فقط در اماکن جادویی حمل کند و برای احدی تیزش ننماید، خنجر را کنار گذاشت و افسوس خورد که چرا نمی‌تواند حداقل دل خودش را خنک کند. حتی به دنیای اطراف هم نمی‌توانست فحش بدهد؛ چون این هم از مفاد قراردادش با آیلین بود.

آیلین دست لاغرش را روی پیشانی‌اش گذاشت. انگار هزاران نفر از شخصیت‌های کتاب‌هایش به سرش می‌کوبیدند. به خودش لعنت فرستاد که چرا دیشب تا هفت صبح پای مقاله‌هایش نشسته و هر چه والتر التماس کرده که بانوی من، بروید و بخوابید، گفته پسرم تو برو بخواب و من هم بعد می‌خوابم و این بعد هم تا همین لحظه سر نرسیده بود.

در چشمان جوزفین دو عدد خورشید ظهر تابستان روشن شدند. که به که بود، از این سردرد هم پولی کاسب میشد.
- ما یه داروخونه داریما؛ می‌خوای ببینی؟

آیلین فقط پلک زد و تبسم کرد.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 12:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نانو خلاصه: محفل برای کسب درآمد، دنبال کشوندن ملت در قالب توریست به خانه‌ی گریمولد و پول کندن از اون‌ها به بهانه‌های واهیه. آیلین پرنس در حال حاضر سوژه‌ی تیغ‌زنی واقع شده.

جوزفین به این جایش فکر نکرده بود. پس با توکل بر مرلین، آیلین را عجالتا به بیرون از آشپزخانه هدایت کرد بلکه چیزی به ذهنش برسد. بیرون آشپزخانه اما کم سروصداتر از داخلش نبود...

دَلَنگ... دالانگ... دیلینیگ... دولونگ

آیلین در جست‌وجوی منبع صدا، خم شد و زیر یک میز آن را یافت.

- دابی نباید با دزدی و خرابکاری به دشمنای محفل ضربه می‌زد! دابی نباید بیگودی‌های بلاتریکس بانو و روغن موی اسنیپ قربان رو کش می‌رفت! دابی دستکج! دابی نباید توی شیشه‌ی عطرهای جادوگر جذب کن دلفی بانو شماره‌ی یک می‌کرد! دابی کثیف! دابی نباید وقتی از وسایل گلرت قربان سر در نیاورد، بادکنک‌ها رو سوراخ می‌کرد و به خیارها معجون فلفلی می‌مالید! دابی نشتی‌ساز! دابی سوزاننده! دابی بد!

ویل سریعا وارد عمل شد و یک جفت جوراب که دابی هنوز اعتراف نکرده بود از چه کسی دزدیده را از مشت او قاپید و در حلقش فرو کرد تا نتواند بیشتر از این علیه خود افشاگری کند. دابی در حالت سایلنت به کوبیدن سرش ادامه داد.

- اممم... خوب جاذبه‌ی بعدیمون این جن خونگی مظلومه. اگر میخوای سرش رو به پایه‌ی میز نکوبه لایک کن.

- اهم... چی کار کنم؟!

- یعنی یه انگشت شصت حواله کن بهش.

حس ترحم آیلین بسیار تحریک شده بود.

- من با تمام وجود می‌خوام که این کار رو نکنه. اما بهتره واقعا دردی ازش دوا کنیم و زخمی که روحش رو خراشیده و باعث شده این‌طور خودتخریبی کنه مرهم بذاریم... تا با صرف توجه نشون دادن، بیشتر به ادامه‌ی این رفتار دعوتش کنیم.

- آهان... درسته. منم می‌خواستم همینو بگم. یعنی مرحله اول لایک بود. بعد باید یک گالیون هم براش کامنت کنی تا دلش شاد شه و دیگه خودزنی نکنه.

- اما فکر نمی‌کنم یک یا حتا هزاران سکه زر و سیم، حتا بتونه یکی از زخم‌های حقیقی و عمیق قلب ما رو التیام ببخشه...

- ای بابا تو چقدر سفتی.

آیلین که در تماشای دابی ماتش برده بود، متوجه حرف جوزفین نشد.

- بله؟

- هیچی می‌گم مثل این که نفست از جای گرم درمیاد! اگر جای سفت شماره یک کرده بودی، می‌فهمیدی اتفاقا نبود پول چقدر زخم می‌زنه و بودنش چقدر درد دوا می‌کنه.

- نه ابدا... من می‌فهمم که ما چقدر زندگیمون رو به مفهومی برساخته‌ای به اسم پول گره زدیم...

آیلین تنها گالیونی که به همراه داشت و نه بابت کتاب‌هایی که کسی نمی‌خرید، بلکه بابت قهوه از یک مشتری دریافت کرده بود، به دابی داد. مشتری که قهوه می‌نوشید اما در واقع برای سیراب کردن شهوت فرهیخته به نظر رسیدنش به کتاب فروشی می‌آمد.

دابی آرام نشد. سعی داشت بگوید که «دابی این کارها رو برای پول نکرد. دابی فقط خواست به محفل خدمت کرد و حال دشمنان رو گرفت!» اما تنها صدای جیغ جیغ گنگی از زیر جوراب به گوش می‌رسید.

جوزفین نمی‌دانست از این بازدید کننده چیز بیشتری هم می‌توانست بکّند یا قرار نبود آورده بیشتری داشته باشد.
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1404 21:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در این میان، آیلین نشسته بود برای خودش از منظره‌ی آشپزخانه نقاشی می‌کشید. در همین حین، گلدوزی هم می‌کرد. کتابی هم جلوی رویش بود که داشت آن را می‌خواند. والتر مارتین، شخصیت زنده شده داستانش نیز، با خنجر کشیک می‌داد که مبادا کسی به بانویش از گل نازک‌تر بگوید.

بحث ریموس و دامبلدور اما همچنان ادامه داشت:
- باباجان، میگم اشتباه به عرضت رسوندن! من سرپرست این‌جام‌.

ریموس حق داشت نپذیرد؛ به هر حال، مدت زیادی از خانه دور بود.
- پروفسور، جسارت منو ببخشین؛ اما منم! رزالین هم شاهده!

با این حرف، به آیلین که داشت در هوا عطر گل یاس می‌پراکند اشاره کرد. والتر خنجر درآورد که:
- رزالین کیه، جناب؟

آیلین دستش را روی خنجر والتر گذاشت و نگاهی به او انداخت که داد می‌زد اگر آن را دربیاوری، همان را در حلقت فرو می‌کنم.
- جناب لوپین، من رزالین دیگوری نیستم. آیلین پرینسم.

ابرو بالا انداخت.
- آقای لوپین، شکلاتا یه‌کم نامرتب نیستن؟

و با چوبدستی‌اش، به جان شکلات‌ها افتاد؛ چنان که اگر زبان داشتند، اعتراض می‌کردند که:
- به مرلین، به چهار بنیانگذار هاگوارتز، مرتب شدیم! این‌قدر جا به جا نکن ما بدبختای فلک زده رو!

از سوی دامبلدور ندا آمد که:
- باباجان، درکت می‌کنم که این همه مدت از خونه دور بودی؛ اما راستش رو بخوای‌..‌.

جوزفین برای این که مشتری با دعوای ریموس و دامبلدور نپرد، به سرعت درآمد که:
- آبجی، ما آپشنای دیگه هم داریما...می‌خوای ببینی؟

آیلین لبخندی زد و دستش را روی خنجر نیمه از نیام درآمده والتر گذاشت.
- می‌تونم بدونم چه آپشنایی؟
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اسفند 1404 18:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از آنجا که سوروس همیشه فرزندی سربه‌زیر بوده و مشغولیاتش نیز، محبوس در معجون‌پزی واقع در اتاقش و به دور از آشپزخانه مادر واقع شده بود، آیلین تمایل چندانی نشان نداد و در حالی که لبخندی زورکی تحویل جوزفین می‌داد، قدمی به سمت آشپزخانه برداشت. اما جوزفین که از طرحواره‌های کمبود توجه و چنین مواردی که روانشناسان بلغور می‌کنند برخوردار بود، میلی به کوتاه آمدن نداشت.
- البته... کاربردهای دیگه‌ای هم دارنا... مثل... چیز...

آیلین از کنار جوزفینی که همچنان به او چشم دوخته و دندان‌هایش را با لبخندی زورکی به نمایش گذاشته بود گذشت و به سمت آشپرخانه رفت. دیگران نیز به سان جوجه‌اردک‌هایی در پی مادر در صفی منظم به دنبال وی. آیلین در آستانه‌ی چهارچوب آشپزخانه قرار گرفت و نفسی عمیق کشید. بوی آشنای هل و دارچین، در کنار عطر پن‌کیک تازه پخته‌شده در هوا جریان داشت و می‌رقصید. بی‌شک بوی دستپخت یک مادر بود.
وارد آشپزخانه شد و روی میز را نظاره کرد. آشپز، در حالی که پشتش به او، سوروس و دیگر محفلیون بود، با کفگیر پن‌کیک را به هوا انداخت و پن‌کیک پس از چندبار چرخیدن، روی دیگر پن‌کیک‌های درون بشقاب گل‌دار روی میز قرار گرفت. آشپز چرخید و با گامی بلند پشت بشقاب روی میز ایستاد و لبخندی نثار جمعیت بهت‌زده کرد.
- کسی پن‌کیک شکلاتی میل داره؟

پیشبندی به تن داشت و روی تکه مقوای آویزان به گردنش، نوشته شده بود:
پن‌کیک شکلاتی با طعم هل و دارچین، ۱۰ گالیون

اما واکنشی که مدنظر داشت را دریافت نکرد. جماعت که با دهان‌هایی باز و نیمه‌باز به وی خیره شده بودند، جیغی بنفش کشیده و مهمانان را به هوا پراندند.

- ریموس بابا جان، تو اینجا چیکار می‌کنی؟

گویی چپاندن شخصیت خود در داستان توسط راوی، چندان هم کار پذیرفته‌شده‌ای نبود. ریموس که پس از یک سال و اندی غیبت و مفقودشدگی، ناگهان سر از آشپزخانه درآورده بود، به نظر نمی‌رسید چندان هم از خانه دور شده باشد. نه خبر از چمدانی بود و نه نامه‌ای.
دامبلدور با نگاهی سرشار از «وات د خاک» پاسخ پرسشش را از ریموس طلب می‌کرد. ولی ریموس، همچنان لبخندبه‌لب به مشتری‌های نازنینش زل زده بود و بشقاب حاوی پن‌کیک را جلوی‌شان گرفته بود.

- ولی ما که رمز ورودی و قفل در و اینا همه رو عوض کرده بودیم.

ریموس که همچنان از نگاه‌های جدی پروفسور سیلی می‌خورد، نگاهش را از آیلین و سوروس دزدید و رو به پروفسور کرد.
- همین حیاط پشتی بودم دیگه. الانم دارم کسب درآمد می‌کنم.
- صبر کنین ببینم، مگه راوی بالاتر نگفته بود دستپخت یک مادر؟

ریموس که لبخند از لبش پریده بود، به محفلی رندومی که میان جمعیت این را پرسیده بود زل زد.
- ببخشید؟ مگه آقایون نمی‌تونن مادری کنن؟

آلنیس نیز از ناکجا وارد سوژه شد تا در دفاع از حقوق پس‌ازبارانیان به وی بپیوندد.

- بعدم، بنده سرپرست و ناظر اینجام دیگه.
- ریموس، باباجان، فکر کنم اشتباه به عرضت رسوندن. بنده ناظر اینجام.
- نه، منم.
- نه، منم.
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 27 بهمن 1404 21:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خانم بلک با دیدن این مادر اصیل‌زاده، بسیار در فلان‌جایش عروسی برپا شده بود. چارقدی گل‌گلی از ناکجا آورد و سرش کرد و درحالی که قر ریزی می‌داد گفت:
- گندزاده و فشفشه، الهی که نصف بشه!

سپس غمزه‌ و کرشمه‌ی چروکیده‌ای برای آیلین آمد و بلافاصله چشم‌غرنه‌ای به اسنیپ رفت و ادامه داد:
- سوروسِ نیمه‌اصیل، فدای آیلین بشه!

چهره‌ی اسنیپ حتی بیشتر در هم رفت و مانند بادمجان تنوری چاک‌خورده شد. دامبلدور با لبخندی پت و پهن و ابروهای بالارفته با چابکی‌ای که فقط از یک جادوگر فسیل‌شده برمی‌آمد پرده را روی تابلوی خانم بلک کشید و مزاحم عروس پیدا کردنش برای ریگولوس شد.

آیلین اما که گونه‌هایش به طرز نامحسوسی گل انداخته بودند خیلی وقت بود که در راهروهای کم‌نور خانه ناپدید شده بود و با قیافه‌ای مبهوت به کله‌های خشکیده‌ی اجنه‌ی روی دیوار خیره شده بود. بعضی از آنها با قیافه‌ای خنده‌دار مرده بودند و برخی دیگر با قیافه‌ای ترحم‌انگیز.

سایه‌ای از ناکجا پدید آمد و به محض افتادن نورافکن صحنه روی سرش، بلندگویش را زیر گوش آیلین روشن کرد:
- این کله‌هایی که می‌بینید در بهترین کارخونه‌های خانواده‌ی بلک و تحت لیسانس کشور قانقاریا تولید شده‌ن و کاربردشونم... و کاربردشونم...

اینجا جورفین به مِن و مِن افتاد اما خودش را نباخت و فورا قضیه را جمع و جور کرد:
- و کاربردشونم اینه که شووَر و بچه‌هاتون رو از آشپزخونه دور نیگه دارن، چون هرکی یه نیگا به ریخت اینا بندازه اشتهاش تا ناموس کور میشه!

سپس سایه‌‌ای خاکستری روی چهره‌اش افتاد که کت پولکی نارنجی‌ و عصای کله‌لامپی‌اش هم آن را خنثی نمی‌کردند. خم شد و دستش را جلوی دهانش آورد و در گوشی گفت:
- البت رو بچه ویزلیا جواب نیمیده.

آیلین صرفا پلک زد.

- قیمت واس شوما چون خیلی آبجی گلی هسّی، آب میخوره 100 گالیون.
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 28 آذر 1404 19:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عجب شانسی! چه ‌کسی فکر می‌کرد شکار بعدی،مادر شکار قبلی باشد؟

موهای مهمان نیم سیاه و نیم قهوه‌ای بودند. نمی‌دانست از این که فرزندش را یافته خوشحال باشد یا از این که این‌گونه دمغ است غمگین. نتیجه هم این شده بود که موهایش تکلیف خودشان را نمی‌دانستند و به هم گفته بودند:
- بیاین سیاه شیم قهوه‌ای بودنمون رو هم کنارش ادامه بدیم.

دامبلدور در حالی که ريشش در باد وزنده از ناکجا آباد تاب می‌خورد؛ به مهمان نزدیک شد.
- آیلین باباجان، می‌خوای از موزه‌ی گریمولد یه بازدیدی داشته باشی؟

اسنیپ سرفه‌ای نمایشی کرد تا توجه مادرش را جلب کند.
- مادر، باید بهتون بگم که اگر نمی‌خواین وقتتون رو بریزین تو جوب...

اما آیلین نمی‌شنید. او برخلاف پسرش، آن‌چنان بی‌میل نبود. در چشمانش دو ستاره درخشان خودنمایی می‌کردند. موزه‌ برای آیلین، برابر بود با نقاشی،مجسمه و هزار نوع اثر هنری دیگر.

- بهتون پیشنهاد میدم...

آیلین برای نخستین بار از زمان مرلین ‌کبیر، حرف فرزندش را قطع کرد.
- چه‌قدر بدم؟

دامبلدور کمی اندیشید و در نهایت به این نتیجه رسید که منصف باشد و کاری کند که مرلین را خوش بیاید. به هر حال، آیلین خودش با پای خودش آمده بود و اصلا ناراضی به نظر نمی‌رسید؛ او هم نباید ناراضی‌اش می‌کرد.
- صد گالیون.

آیلین دست در جیبش کرد و با قیافه کودکی که به او وعده‌ی پارک داده باشند؛ صد گالیون را درآورد.
- خب، از کجا شروع کنیم؟
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

پروفسور دامبلدور به هر طریقی که بود اعضای محفل رو ترغیب میکنه که گریمولد رو تبدیل به موزه و محل گردشگری کنن تا از این صنعت در آمد زایی کنن. هرچند اونا با روش خاص خودشون میخوان توریست جذب کنن و به عنوان اولین شکار به سراغ سوروس اسنیپ که از جلوی درب اونجا رد میشد، میرن. در ابتدا سوروس علاقه ای نداره ولی با آوردن اسم لیلی، کاری میکنن با پای خودش وارد خونه گریمولد بشه. در اونجا نه تنها دامبلدور صد گالیون ناقابل از اسنیپ می‌گیره، بلکه تازه اسنیپ میفهمه این لیلی اون لیلی نیست! سوروس که در حال ترک گریمولد بود، کوین جلوش رو برای گرفتن عکس یادگاری میگیره و دامبلدور از همون فرصت برای گیر انداختن اون استفاده میکنه. اسنیپ که میبینه دیگه گالیون هاش رو پس نمیدن تصمیم میگیره حداقل یه دوری توی گریمولد بزنه و از اونجا اطلاعات بدست بیاره تا بلکه گالیون هایی که داده هدر نره. ولی خب اونطور که انتظار داشت تور هیجان انگیزی هم نبود. لیلی لونا پاتر که انتظار داشت خود لیلی خالی باشه نبود، یه اتاق کاملا خالی، جوزفین که تنها شباهتش به لیلی چشمای سبزش بود و حالا هم تابلوی مادر سیریوس که ازش خوشش اومده بود‌. و در آخر هم ریگولوس که با عطرش سعی کرد حواس اسنیپ رو پرت کنه و با اون شدت عطر خفه اش کنه.


اسنیپ که دیگر با آن سوال آخر دامبلدور صبرش به آخر رسید، با تکانی به ردای سیاه دنباله دارش، به سمت در رفت. اما چیزی که نمیدانست این بود که شاید توانسته باشد با پای خودش وارد شود اما خروجش قرار نبود با پای خودش باشد. دستی از پشت روی شانه اش قرار گرفت که بیشتر شبیه گرفتن یقه اش بود.
-بابا جان کجا با این عجله؟ چجوری این گالیون هارو حلال خرجش کنیم اگه با این نارضایتی بری تهشم به تور گردشگریمون ۲ ستاره بدی؟ بیا بریم بقیه آثار تماشایی رو نشونت بدم.

سپس منتظر جواب نماند، دست اسنیپ را گرفت و به سمت مقصد بعدی برد که باز ریگولوس غش کرد.
- خب بابا جان میشه از همینجا هم شروع کنیم. اینی که میبینی دیگه تبدیل به یکی از سرگرمیای اینجا شده. شب تا صبح درحال غش کردنه البته آپشنای دیگه ای هم داره که اگر بخوای میتونی با خودت یادگاری ببریش.

اسنیپ با نگاهی خیره به دامبلدور کاملا فهماند که تنها چیزی که میتوانست برایش آنقدر جالب باشد که با خود ببرد چیزی نیست جز خود لیلی. دامبلدور نمیتوانست بگذارد نقشه اش با شکست مواجه شود پس خواست جای دیگری را به اسنیپ نشان دهد که ناگهان مهمان ناخوانده ای وارد شد. قطعا او شکار بعدی برای بازدید از تور گریمولد بود.
S.O.S