نیوت اسکمندر VS نیمفادورا تانکس
سوژه: ادامۀ متن دوریا بلک
نقل قول:
مرا یادت هست؟
درست زیر آخرین دانههای برف، پوشیده در لباسهایی سیاه و گیسوانی پریشان. دستها در جیب، چشمها گریان و باد... باد را به خاطر داری وقتی مرا از خودم ربود؟
بگو! بگو که مرا یادت هست! من... من میترسم! من از گم شدن زیر آخرین برف، از ناپدید شدن زیر آخرین نگاه، از محو شدن در بین کلمات میترسم... قلبم را بشکن، روحم را بخراش اما فراموشم نکن!
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده نیمی از چهرهام را. حتی شده در زیر نور ماهی که کامل نیست؛ اما به یادم بیاور.
من میترسم از اینکه روزی دخترکی از کنار سنگ قبرم گذر کند و بپرسد او که بود و مادرش تنها بگوید:«یکی دیگر».
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده گیسوانم را وقتی که کوتاه بود؛ حتی شده یک تارش را.
من میترسم از گرد و غبار گرفتن؛ من میترسم از گم شدن استخوانهایم؛ از خاکستر شدن.
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده وقتی که در آتش میسوزم...
و تو، چه بیرحمانه آن کلمات را میگویی و برف روی زمین میریزد، گویی هیچکس آنجا نیست...«یادم
تو را
فراموش»
میگویند که هر چه در برف پنهان شود، روزگاری در یخ نمایان خواهد شد. و نمایان شد در قلب یخ زدهام هر آنچه روزگاری زنده بود و تو آنها را به قتل رساندی. میگویند در یخ نمایان خواهد شد؛ چه از قلب یخ زدهام باقی ماند تا چیزی در آن بیابم؟ تکۀ گوشت گرمی که روزگاری میتپید، امروز منجمدیست که راوی کولاک است. کولاک این حقیقت که تو همچنان در خاطراتم پرسه میزنی. پس یافتم هر آنچه که گم شده بود. با نبودنش. زندگانی و زنده بودگانی که نیست میشدند. آنهایی که تمامشان من بودم. باید هیچ را میافتم تا بدانم چه از من باقی مانده. هیچ مفلوک خجلتزدگان.
ذرّه ذرّه پیراهن روحم را، تار و پود و کلافش را، کوک وصلههایش را شکافتی تا پردهای بر قامت وجدانت ببافی. پردهای که پنهانش میکرد. تا به خاطرش نیاوری؛ همانطور که مرا به خاطر نسپردی. و من اگر پردهای بر روی خاطراتت میانداختم، هربار با دیدن همان پرده، به یاد تو میافتادم.
به زمستان بازمیگردم. زمستانی که در بیتابی تابش تابستان بود. زمستانی که برفش را تو میباراندی سرمایش سِر میکرد ما را. ساعت یخ بسته بود و زمان خود را بر قندیل میکوفت. و من یخ زدم در هنگام نبودنت. و من جا ماندم در هنگام نبودنت. شده آنچنان از احساس عاری شوی که حتی زمان را حس نکنی؟ انگار که راکد نکبتبستهایست؟ من سبابه میفشارم بر جایی، طرح دیواری، پُرز فرشینهای یا برهنگی تیغی، تا به یاد بیاورم احساس کردن چگونه بوده. تا بدانم آیا همچنان چیزی را احساس میکنم یا نه؟
میان حرفهای تازهای که شنیده میشوند، سکوت چرک میکند در گوش من. میان آغوشهایی که لمس میشوند، ناخن زخم میفشارد بر پوست تنم. میان بوسههایی که میچشیدند، تلخی دهانم تلختر از من غوغا میکند. میان عطرهایی آشنا که تپش میآفرینند، در مرداب وجوهم خفه شدم و میان پلکهایی منتظر برای دیداری دوباره، تماشا به نگاهم نمیرسد. من جا ماندهام در آن روز که فراموشم کردهای. من جا ماندهام در آن روزی که دیگر برایت بیوجود بودم. تو گویی که طرحی بودهام به دیوار، نادیدنی و به یاد نماندنی. نه طراحی که دیوار خاطرات را آذین میبست.
بیزار از کلیشههایم. از این تکرارهای تکراری بی معنا. پس به گوشم نخوان که نیمۀ پر جام را ببینم و من پاسخت نخواهم داد که جامم از زهر آغشته است. میدانی که نمیشود گفت. تو که جامت قلب من بود و خونم از گلویت میچکید. و من که جامم ترک میخورد در ازدحام نبودنت. ترکهایی که خاطرات تو بود. خاطرات تو که خالی میکرد جام من را. تو نیمۀ سرشار جام خود را نوشیدی، تو فرونشاندی نیمۀ سرشار جام مرا. بگذار کلیشه از حضور ما بینصیب بماند.
به زمستان باز میگردم که جایی برای بازگشت باقی نمانده. که خود را تنها در زمستان خواهم یافت. زمستانی که انتهایی در آن نمیبینم. زمستانی که ابتدایش را بهخاطر نمیآورم. چون تو که به گوشم میخواندی: «یادم تو را فراموش.» من همان خاطرهات بودم که مرا به قتل رساندی. خیالی که فراموشش کردهای به کجا مینشیند؟ فکر که از ذهن برود، کجا پناهش خواهد شد؟ نسیانی که سراسرش زمستان است کجاست؟ در برف پنهان است.
برف تو بودی. تو برف بودی که سرمایت چشمانم را به درد میآورد. که گریه مینشاند و سرخ میکرد. اشکهایم را مینوشیدی و میخندیدی و سیراب نمیشدی. ای برف تابستان؛ تو ای اشکآشام افسانهای، فراموشم کردهای تا بیشتر از اشکهایم بنوشی؟ امّا تو آنچنان برف شدی، آنچنان سرد بودی، آنچنان حسّ را از من ربودی که اشکی به خاطرم نماند. تو تشنه ماندی. تشنۀ آنچه که فراموشش کردهای. ای برف تشنه، ای عطاش سرد. مرا آزردی و خودت آزرده ماندی.
ساعت یخ بسته بود. پیشتر گفته بودم امّا همچنان یخ بسته. و قندیلهای زمان؟ تاب میخورند، تاب میخورند، تاب میخورند و تاب میخورند و سایهشان به من افتاده. قندیلهای لقی هستند این شیاطین. میدانم که روزی میافتند. میدانم که روزی زمان قندیلهایش را بر گوشت و استخوانم خواهد دوخت. به خون مینشیند آن یخها. همان یخها که خواهی جستشان تا گم شدهات را در آنها بیابی. گم شدهای که به یاد نمیآوری چه بوده. به کنکاش زمان بنشین برف تابستانی من تا ببینی چه اشکهایی را که از خود دریغ نکردهای! چه شهد شوری که فراموشش کردهای. تو تشنۀ چیزی هستی که به یادش نمیآوری.
موریانههای خیال که سق میزنند هوش پینه بستۀ مرا، مرا به این محالات خو میدهند. تا باورم شود که تو هم رنجوری. تا امّیدی بر من طرح بندد که مرا به یاد خواهی آورد. برای لحظهای از این افکار شاد شده بودم. فراموش کرده بودم که چیزی را احساس نمیکنم. ایراد از من بود؛ میتوانی فراموشکار بمانی آسودۀ نسیانزای من.
سر در گریبان فرو بردن و پالتو بر پالتو پوشاندن، مرا از سرما نجات نمیداد. هیچ آتشی گرمم نمیکرد. دستهایم را میمالیدم و میانشان ها میکردم. نفس در میانه یخ میبست. فایدهای نداشت. سرد بود و سرما بود و هر آنچه که تو را به یادم میآویخت بود. نجات مهیا نمیشد. موهای بلندم به برف مینشست. برفی که تو نبودی امّا تو را به خاطرم میآورد. و من در این بی حسّی مزمن فرو رفته؛ که ای کاش لااقل غمناک میبودم نه اینچنین جامانده. نه این چنین کسل و خیره بر انجماد زمان. گفتم انجماد! باز تو در خاطرم نشستی.
جهان ما رو به پایان میرفت. پس از غروب و طلوع، هرکس پاسخی از روزگارش را به قلبش میفشرد و حریص بیشتر نبود. ما امّا میان معمّا به انتظار معنا نشستیم، جهان میگذشت و ما نشسته بودیم. ماه به دیدار صبح میرسید و ما نشسته بودیم. بهار میخشکید و تابستان یخ میزد و ما نشسته بودیم. در این جهان که سراسرش فکاههست، به انتظار نشسته بودیم. به انتظار معنایی که شاید غم را علّتی شود. نبود. و اندوه من در این بیعلّتی مینشست و میغلتید و میغلتید و میغلتید و چنان گلولۀ کوچک برفی، در نهایت بهمنی میشد که آوار شود بر من. آواری که احساسش نمیکردم امّا میدانستم استخوانم را در هم میشکند، پودر میکند، آسیاب میکند، استخوان خون آلودۀ مرا به هر سو میترکاند و رها باقی میگذارد. استخوانی که در برف یخ میزد و میشکست. قلب داغ و سرخ و تپندۀ من، از برف تو یخ سرد و سفید و ساکنی شد. من در برف گم و در یخ هویدا بودم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






پس با هماهنگی با ناظر وقت، اومدیم با یک دوئل حساس و حیاتی...

