جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نیوت اسکمندر VS نیمفادورا تانکس

سوژه: ادامۀ متن دوریا بلک

نقل قول:
مرا یادت هست؟
درست زیر آخرین دانه‌های برف، پوشیده در لباس‌هایی سیاه و گیسوانی پریشان. دست‌ها در جیب، چشم‌ها گریان و باد... باد را به خاطر داری وقتی مرا از خودم ربود؟
بگو! بگو که مرا یادت هست! من... من می‌ترسم! من از گم شدن زیر آخرین برف، از ناپدید شدن زیر آخرین نگاه، از محو شدن در بین کلمات می‌ترسم... قلبم را بشکن، روحم را بخراش اما فراموشم نکن!
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده نیمی از چهره‌ام را. حتی شده در زیر نور ماهی که کامل نیست؛ اما به یادم بیاور.
من می‌ترسم از اینکه روزی دخترکی از کنار سنگ قبرم گذر کند و بپرسد او که بود و مادرش تنها بگوید:«یکی دیگر».
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده گیسوانم را وقتی که کوتاه بود؛ حتی شده یک تارش را.
من می‌ترسم از گرد و غبار گرفتن؛ من می‌ترسم از گم شدن استخوان‌هایم؛ از خاکستر شدن.
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده وقتی که در آتش می‌سوزم...
و تو، چه بی‌رحمانه آن کلمات را می‌گویی و برف روی زمین می‌ریزد، گویی هیچ‌کس آن‌جا نیست...
«یادم
تو را
فراموش»


می‌گویند که هر چه در برف پنهان شود، روزگاری در یخ نمایان خواهد شد. و نمایان شد در قلب یخ زده‌ام هر آنچه روزگاری زنده بود و تو آنها را به قتل رساندی. می‌گویند در یخ نمایان خواهد شد؛ چه از قلب یخ زده‌ام باقی ماند تا چیزی در آن بیابم؟ تکۀ گوشت گرمی که روزگاری می‌تپید، امروز منجمدی‌ست که راوی کولاک است. کولاک این حقیقت که تو همچنان در خاطراتم پرسه می‌زنی. پس یافتم هر آنچه که گم شده بود. با نبودنش. زندگانی و زنده بودگانی که نیست می‌شدند. آنهایی که تمام‌شان من بودم. باید هیچ را میافتم تا بدانم چه از من باقی مانده. هیچ مفلوک خجلت‌زدگان.
ذرّه ذرّه پیراهن روحم را، تار و پود و کلافش را، کوک وصله‌هایش را شکافتی تا پرده‌ای بر قامت وجدانت ببافی. پرده‌ای که پنهانش می‌کرد. تا به خاطرش نیاوری؛ همان‌طور که مرا به خاطر نسپردی. و من اگر پرده‌ای بر روی خاطراتت می‌انداختم، هربار با دیدن همان پرده، به یاد تو می‌افتادم.
به زمستان بازمی‌گردم. زمستانی که در بی‌تابی تابش تابستان بود. زمستانی که برفش را تو می‌باراندی سرمایش سِر می‌کرد ما را. ساعت یخ بسته بود و زمان خود را بر قندیل می‌کوفت. و من یخ زدم در هنگام نبودنت. و من جا ماندم در هنگام نبودنت. شده آنچنان از احساس عاری شوی که حتی زمان را حس نکنی؟ انگار که راکد نکبت‌بسته‌ایست؟ من سبابه می‌فشارم بر جایی، طرح دیواری، پُرز فرشینه‌ای یا برهنگی تیغی، تا به یاد بیاورم احساس کردن چگونه بوده. تا بدانم آیا همچنان چیزی را احساس می‌کنم یا نه؟
میان حرف‌های تازه‌ای که شنیده می‌شوند، سکوت چرک می‌کند در گوش من. میان آغوش‌هایی که لمس می‌شوند، ناخن زخم می‌فشارد بر پوست تنم. میان بوسه‌هایی که می‌چشیدند، تلخی دهانم تلخ‌تر از من غوغا می‌کند. میان عطرهایی آشنا که تپش می‌آفرینند، در مرداب وجوهم خفه شدم و میان پلک‌هایی منتظر برای دیداری دوباره، تماشا به نگاهم نمی‌رسد. من جا مانده‌ام در آن روز که فراموشم کرده‌ای. من جا مانده‌ام در آن روزی که دیگر برایت بی‌وجود بودم. تو گویی که طرحی بوده‌ام به دیوار، نادیدنی و به یاد نماندنی. نه طراحی که دیوار خاطرات را آذین می‌بست.
بیزار از کلیشه‌هایم. از این تکرارهای تکراری بی معنا. پس به گوشم نخوان که نیمۀ پر جام را ببینم و من پاسخت نخواهم داد که جامم از زهر آغشته است. می‌دانی که نمی‌شود گفت. تو که جامت قلب من بود و خونم از گلویت می‌چکید. و من که جامم ترک می‌خورد در ازدحام نبودنت. ترک‌هایی که خاطرات تو بود. خاطرات تو که خالی می‌کرد جام من را. تو نیمۀ سرشار جام خود را نوشیدی، تو فرونشاندی نیمۀ سرشار جام مرا. بگذار کلیشه از حضور ما بی‌نصیب بماند.
به زمستان باز می‌گردم که جایی برای بازگشت باقی نمانده. که خود را تنها در زمستان خواهم یافت. زمستانی که انتهایی در آن نمی‌بینم. زمستانی که ابتدایش را به‌خاطر نمی‌آورم. چون تو که به گوشم می‌خواندی: «یادم تو را فراموش.» من همان خاطره‌ات بودم که مرا به قتل رساندی. خیالی که فراموشش کرده‌ای به کجا می‌نشیند؟ فکر که از ذهن برود، کجا پناهش خواهد شد؟ نسیانی که سراسرش زمستان است کجاست؟ در برف پنهان است.
برف تو بودی. تو برف بودی که سرمایت چشمانم را به درد می‌آورد. که گریه می‌نشاند و سرخ می‌کرد. اشک‌هایم را می‌نوشیدی و می‌خندیدی و سیراب نمی‌شدی. ای برف تابستان؛ تو ای اشک‌آشام افسانه‌ای، فراموشم کرده‌ای تا بیش‌تر از اشک‌هایم بنوشی؟ امّا تو آن‌چنان برف شدی، آن‌چنان سرد بودی، آن‌چنان حسّ را از من ربودی که اشکی به خاطرم نماند. تو تشنه ماندی. تشنۀ آنچه که فراموشش کرده‌ای. ای برف تشنه، ای عطاش سرد. مرا آزردی و خودت آزرده ماندی.
ساعت یخ بسته بود. پیش‌تر گفته بودم امّا همچنان یخ بسته. و قندیل‌های زمان؟ تاب می‌خورند، تاب می‌خورند، تاب می‌خورند و تاب می‌خورند و سایه‌شان به من افتاده. قندیل‌های لقی هستند این شیاطین. می‌دانم که روزی می‌افتند. می‌دانم که روزی زمان قندیل‌هایش را بر گوشت و استخوانم خواهد دوخت. به خون می‌نشیند آن یخ‌ها. همان یخ‌ها که خواهی جستشان تا گم شده‌ات را در آنها بیابی. گم شده‌ای که به یاد نمی‌آوری چه بوده. به کنکاش زمان بنشین برف تابستانی من تا ببینی چه اشک‌هایی را که از خود دریغ نکرده‌ای! چه شهد شوری که فراموشش کرده‌ای. تو تشنۀ چیزی هستی که به یادش نمی‌آوری.
موریانه‌های خیال که سق می‌زنند هوش پینه بستۀ مرا، مرا به این محالات خو می‌دهند. تا باورم شود که تو هم رنجوری. تا امّیدی بر من طرح بندد که مرا به یاد خواهی آورد. برای لحظه‌ای از این افکار شاد شده بودم. فراموش کرده بودم که چیزی را احساس نمی‌کنم. ایراد از من بود؛ می‌توانی فراموشکار بمانی آسودۀ نسیان‌زای من.
سر در گریبان فرو بردن و پالتو بر پالتو پوشاندن، مرا از سرما نجات نمی‌داد. هیچ آتشی گرمم نمی‌کرد. دست‌هایم را می‌مالیدم و میان‌شان ها می‌کردم. نفس در میانه یخ می‌بست. فایده‌ای نداشت. سرد بود و سرما بود و هر آنچه که تو را به یادم می‌آویخت بود. نجات مهیا نمی‌شد. موهای بلندم به برف می‌نشست. برفی که تو نبودی امّا تو را به خاطرم می‌آورد. و من در این بی حسّی مزمن فرو رفته؛ که ای کاش لااقل غمناک می‌بودم نه این‌چنین جامانده. نه این چنین کسل و خیره بر انجماد زمان. گفتم انجماد! باز تو در خاطرم نشستی.
جهان ما رو به پایان می‌رفت. پس از غروب و طلوع، هرکس پاسخی از روزگارش را به قلبش می‌فشرد و حریص بیش‌تر نبود. ما امّا میان معمّا به انتظار معنا نشستیم، جهان می‌گذشت و ما نشسته بودیم. ماه به دیدار صبح می‌رسید و ما نشسته بودیم. بهار می‌خشکید و تابستان یخ می‌زد و ما نشسته بودیم. در این جهان که سراسرش فکاهه‌ست، به انتظار نشسته بودیم. به انتظار معنایی که شاید غم را علّتی شود. نبود. و اندوه من در این بی‌علّتی می‌نشست و می‌غلتید و می‌غلتید و می‌غلتید و چنان گلولۀ کوچک برفی، در نهایت بهمنی می‌شد که آوار شود بر من. آواری که احساسش نمی‌کردم امّا می‌دانستم استخوانم را در هم می‌شکند، پودر می‌کند، آسیاب می‌کند، استخوان خون آلودۀ مرا به هر سو می‌ترکاند و رها باقی می‌گذارد. استخوانی که در برف یخ می‌زد و می‌شکست. قلب داغ و سرخ و تپندۀ من، از برف تو یخ سرد و سفید و ساکنی شد. من در برف گم و در یخ هویدا بودم.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 21:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نیمفادورا تانکس vs نیوت اسکمندر


سوژه: ادامه ی متن زیر
نقل قول:

مرا یادت هست؟
درست زیر آخرین دانه‌های برف، پوشیده در لباس‌هایی سیاه و گیسوانی پریشان. دست‌ها در جیب، چشم‌ها گریان و باد... باد را به خاطر داری وقتی مرا از خودم ربود؟
بگو! بگو که مرا یادت هست! من... من می‌ترسم! من از گم شدن زیر آخرین برف، از ناپدید شدن زیر آخرین نگاه، از محو شدن در بین کلمات می‌ترسم... قلبم را بشکن، روحم را بخراش اما فراموشم نکن!
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده نیمی از چهره‌ام را. حتی شده در زیر نور ماهی که کامل نیست؛ اما به یادم بیاور.
من می‌ترسم از اینکه روزی دخترکی از کنار سنگ قبرم گذر کند و بپرسد او که بود و مادرش تنها بگوید:«یکی دیگر».
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده گیسوانم را وقتی که کوتاه بود؛ حتی شده یک تارش را.
من می‌ترسم از گرد و غبار گرفتن؛ من می‌ترسم از گم شدن استخوان‌هایم؛ از خاکستر شدن.
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده وقتی که در آتش می‌سوزم...
و تو، چه بی‌رحمانه آن کلمات را می‌گویی و برف روی زمین می‌ریزد، گویی هیچ‌کس آن‌جا نیست...
«یادم
تو را
فراموش»

آن صبح فروردین را به یاد بیاور؛ روزی که هنوز از پنجره ی خانه ها بوی مواد شوینده به بیرون پخش می شد. یا کریم ها بق بقو می کردند.
ناظم پرچانگی اش گرفته بود و حوصله تنگ شده بود. با خودم شرط گذاشته بودم ببینم در طی یک سخنرانی درباره ی اخلاق و ادب می توانم کیف چند نفر از دوستانم را بزنم.
همانطور که دستم در کوله ی نفر جلوییم بود از در نیمه باز خیابان دخترکی مو قرمز حواسم را به خودش معطوف کرد. و بعد در کنارش تو بودی.
تویی که من را دیده بودی. تویی که نگاهت را از من نگرفتی؛ بی تفاوت خیره نماندی؛ تو به دیوانگی من لبخند زدی. تو فرق داشتی...

هنوز شکوفه های سفید و صورتی شاخه ها را ترک نگفته بودند که با دسته ای آفتابگردان در خیابان راه می رفتی. شلوار مام می پوشیدی و هر روز با جوراب های عجیب و غریب چشم ها را به خودت می کشاندی. یادت هست هوای خرید فرش لاکی رنگ کرده بودی؟

تعطیلات نوروز بود که برنامه ی سفر دسته جمعی به روستای اجدادیت را چیدیم. حتی تپه های بیابان هم سبز بود. از باغچه ی مادربزرگت تا توانستیم چاقاله بادام چیدیم. از کوه ریواس کندیم. و با همه ی اینها وقتی خاله ات برای هر کداممان یک کیسه گوجه سبز آورد نه نگفتیم و روی چشممان گذاشتیم.

عصرها به دشت می زدیم و تا وقتی آنقدر تاریک‌ شود که چشم چشم را نبیند هم به خانه بر نمی گشتیم. دشت وسیع بود و شانه ی باد لحظه ای زلف علفزار را رها نمی کرد. کنار سد نشستیم و گروه تصمیم گرفت یک نفر را بفرستیم ببیند آنجا ماهی پیدا می شود یا نه. من را فرستادی. بچه ها درگیر ورق بازی شدند و سرتان گرم شد و من نمی دانستم حاشیه سد لیز است. هیچ جای پایی نداشتم و آب من را به درون خودش کشید. فریاد زدم. انگار نشنیدی.
دقیقا لحظه ای که صدایم برید به سمتم برگشتی. نگاهت سرد بود. آب مرا فرو می برد و تو روی پاهایت نشسته بودی و به من نگاه می کردی. آب غالب شد و دیگر ندیدمت. لحظه ای بعد سنگی کنارم فرود آمد. سنگ به شال گردنت گره خورده بود و مرا بیرون کشیدی.

یکی از روز های کسل فروردین بود که توی سلف به غذایم سقلمه می زدم بلکه به خودش بیاید و طعم قرمه سبزی بدهد. اسمت روی گوشی ام افتاد و گرسنگی یادم رفت. جلوی دانشگاه منتظرم ایستاده بودی و چشمانت می درخشیدند.
اردیبهشت بود چون هنوز بوی بهار نارنج در هوا می رقصید. چون زمین از باران خیس بود. چون قطار از بین جنگل های سبز می خزید. و چون تولدت نزدیک بود. مسافر
ها چمدان کشان در میان یکدیگر گم می شدند. و من به کیک و شمع تو فکر می کردم که یادم آمد تاریخ تحویل پروژه ام هم همانروز بوده و اصلا یادم نیست که هیچ وقت انجامش دادم یا نه. فقط یادم هست که به من گفتی نوری در تاریکی ات هستم.

خرداد بود که من گفتی دلت هوایم را کرده. به من مجموعه کتاب شعر پل الوار را هدیه دادی. گذاشتی دست راستت را من لاک بزنم و گفتی این رنگ آبی در متون نقاشی به اسم آبی غم آلود شناخته می شود.

یادم هست درخت های توت سنگین بودند. توت ها روی زمین ریختند و تمام پیاده رو کثیف شد. گفتم حیف چنین گوهر های شیرین و خوشبویی نیست؟ جواب دادی فقط یک راه برای حفظ همه ی شان هست؛ که در تمام شهر از این درخت به آن درخت چادر وصل کنیم. سقفی از چادر های گلگلی بالای سر مردم بر افرازیم و هر روز مثل ماهیگیری که تورش را خالی می کند چادرها را بتکانیم.

تیر بود.
یادم هست چون خیابان پر بود از بچه هایی که کیکوگی هایشان را در نیاورده از باشگاه زده بودند بیرون. یادم هست آسفالت انقدر داغ بود که پیشنهاد دادی یک روز روی همین زمین نیمرو درست کنیم. می گفتی سگ در این هوا پر نمی زند. گفتم این همه آدم را اینور و آنور نمی بینی. پرسیدی آیا در هوا سگ می بینم؟

نصف شهر را پای پیاده گز می کردیم تا به کتابخانه یا بازار برسیم. می گفتی روحت مادیانی است که در جایش بند نمی شود. که گاه گاه آزادش می گذاری که برای خودش بگردد. تابستان بود و تو با وجود آنهمه پیاده روی کفش پاشنه بلند می پوشیدی. تابستان بود که پاهایت خونی شدند.

شب تا صبح بیدار می ماندیم و تو برایم حرف می زدی. سیر نمی شدم. صبح آفتاب چشم هایم را می زد، زیر چشمانم سیاه چاله شده بود اما مثل احمق ها همیشه لبخند می زدم. دقیقا مثل احمق ها!

شهریور بود که دیگر مرا ندیدی. اگر به تو ابراز علاقه می کردم به من می گفتی مهربان. و اگر کج خلقی می کردم سرت را به طرفی دیگر می چرخاندی.

از من پرسیدی آیا هیچ داستان غم انگیزی در زندگیم داشتم؟ گفتم نه.
پرسیدی در سد که تا مرز غرق شدن پیش رفتم چه احساسی داشت؟
شانه بالا انداختم. و تو حوصله ات سر رفت. تابستان بود که اولین بار تاریکی را در وجودت دیدم و چند قدم به عقب برداشتم.

مهر بود و بازی ای راه انداخته بودیم که حتی یک برگ روی زمین را لگد نکرده رها نکنیم. تازه شغل پیدا کرده بودم و فکر می کردم زندگی از این به بعد روی خوشش را نشان خواهد داد. هر چند وفق گرفتن با محیط جدید سخت بود اما شیرینی های خودش را هم داشت. روزی که با هم قرار بود تئاتر ببینیم سیستم مشکل پیدا کرد و مجبور شدم اضافه کاری بایستم. تا یک هفته ی بعد جوابم را ندادی.

بودی. گاهی بودی. و گاهی نبودی.

آبان بود که برای اولین بار آن قرص های موذی را خوردی. فکر کردی شیر انبه می تواند زهر را خوشمزه کند. مرگ تو را نپذیرفت و قبل از اینکه بتوانی به خانه برسی و در را پشت سرت قفل کنی تاکسی ات پنچر شد. آبان بود که فهمیدم اگر اتفاقی برایت بیفتد خودم‌ را نخواهم بخشید.

آبان ازت خواستم با هم زندگی کنیم. یادم هست که قرار بود آتلیه ی عکاسیت را خودمان دکور کنیم و من در تمام راه تا آنجا حس بی مصرفی داشتم که هیچ کدام از شوخی هایم تو را نمی خندانند. اما تا ماسک جوشکاری را روی صورتم گذاشتم خندیدی. به من گفتی شبیه آدم فضایی ها شدم.
- به نظرت من مریخی ام؟

نه گفتی. قرار شد پلوتو مال من باشد و مریخ برای تو.

آبان بود که فهمیدم بود و نبودت به میزان تلاش من بر می گشت. اولین باری که برایت هدیه گرفتم من را در بغل گرفتی و برای اولین بار بوسیدی.
دومین بار دستی به شانه ام زدی.
سومین بار گفتی که هدیه ام برای تو گرما و امنیت یک آغوش را دارد.
چهارمین بار یک دفترچه برایت خریدم و حتی بازش هم نکردی.
پنجمین بار برایت کتاب گرفتم آن را هم باز نکردی.
ششمین بار با ذوق به سمت رنگ و قلموهایی که برایت خریده بودم خیز برداشتی. ولی وقتی یادداشتی که برایت نوشته بودم را خواندی کناری انداختیش و به من گفتی شبیه کسی هستم که قبلا می شناختی و حالا پیش خودت نداری.

آذر بود که همه چیز به هم ریخته شد.
فلش کاریم گم شد. کلید را توی خانه جا گذاشتم و نیم ساعت از آتلیه تا خانه کشاندمت تا در را برایم باز کنی. انگار کوله ی حاوی لپ تاب شرکت را بی حوصله روی صندلی گذاشته بودم چون با صدای بدی روی زمین افتاد و چیزی درونش شکست. بی خوابی کار دستم داد و سر کار اشتباهی کردم که در نتیجه اش نصف حقوق یک ماه را از جیبم بریدند. توی راه مهمانی دوست مشترکمان حواسم را جمع نکردم و احتمالا یک نفر در مترو گوشیم را دزدید.

نامه ای برایم گذاشتی که داری میری. صدای بسته شدن در بیدارم کرد. دنبالت گشتم. دو ایستگاه پشت اتوبوسی دویدم که تو تویش نبودی. افتادم. دستم چاک خورد. راننده ی اتوبوس دری وری بارم می کرد و مسافرها گنگ نگاهم می کردند.

به خانه برگشتم. و همانجا ماندم.
تو من را نمی فهمی! از کتری روی آتش درونم خبر نداری. نمی دانی میل به ریشه دواندن و هر بار ریشه کن شدن یعنی چه. هیچ وقت نفهمیدی.

سه روز بعد به خانه آمدی. از تو پرسیدم چرا برگشتی. گفتی نگذارم داغت را بر دلم بنشانی.


زمستان بود و هیچ برگی به شاخه نمانده بود. دی بود که فهمیدم آن کسی که زمانی پیشت داشتی و هدیه ام شبیهش بود برگشته. دی بود که رفتی. دی بود که فلش و گوشی و عینک آفتابی و پیراهنی که مدت ها ندیده بودم گوشه ی کمد اتاق خالیت به من دهن کجی کردند.

بهمن بود. برف همه جا را سیاه و سفید کرده بود. خورشید از همیشه بی رحم تر در چشمانم می تابید و شب از همیشه سردتر بود. من مجسمه ای بودم مقبول. می گفتم، می خندیدم...نفس می کشیدم و روز بعد دوباره همه چیز تکرار می شد. تا روزی که او را در مهمانی کنار کسی به جز تو دیدم. ولی تو خارج از مهمانی هم هیچ جا نبودی. نه آتلیه، نه کتابخانه، نه کافه ی مورد علاقت. هیچ جا!

بهمن است و این زمستان رو به پایان نمی رود. تو را لای ملافه های سفید بیمارستان پیدا کردم با دست هایی بخیه شده. صدایت خشک است و نگاهت سرد . از آب سد هم سردتر.
-تو کی هستی؟



شاد و آروم و امیدوار باش.

به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 30 آبان 1404 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
رینگ دوئل محفل


این تاپیک یکی از انواع مکان‌های قابل انتخاب برای دوئل فرا جبهه‌ای هست و کارکردش به این شکله که سوژه به شکل ارائه تکه‌ای از متن یا انتخاب پستی از یک سوژه به شما داده می‌شه.
در ادامه شما آزاد هستین که متن داده شده یا پست انتخابی رو در هر سبک و به هر شیوه‌ای که دوست دارین، با خلاقیت خودتون ادامه داده و به پایان برسونین. اگه تاکید بر نوع اول یا دوم دارین حتما تو پست درخواست مطرح کنین، وگرنه داوران به انتخاب خودشون یکی رو بعنوان سوژه به شما می‌دن.

فراموش نکنین حتما بالای رول خودتون ذکر کنین که حریف شما و سوژه‌ی مشخص‌شده چیه.

قوانین تکمیلی دوئل رو در این پست مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1402 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
داوری و اعلام امتیازات این دوئل در گذرگاه شهر زموت انجام خواهد شد.

با تشکر از دو شرکت کننده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اسفند 1402 19:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریموس لوپین
vs.
پاتریشیا وینتربورن



حتی از لابه‌لای برگ‌های کاج هم طیفی از خورشید معلوم نبود. سایه مطلق. فقط باد بود که زوزه می‌کشید و نفس‌نفس‌زدن‌هایی که تمومی نداشت. از روی یه شاخه شکسته پریدم و چوبدستی رو محکم‌تر گرفتم. فرصت موندن نداشتم. سه روز از دزدی می‌گذشت و جست‌وجو هنوز سرانجامی نداشت. آخرین روزی بود که می‌تونستم قبل از کامل‌شدن ماه و تبدیل، روی بوم خونه شماره دوازده گریمولد از آفتاب و آهسته نفس‌کشیدن لذت ببرم. ولی باید پیداش می‌کردم. قبل از این که ماه دربیاد و دنیا برام تار بشه.

دیگه رسیده بودم. کلبه‌ی چوبی با تک‌پنجره‌ی شکسته. همونطور که سنگ برام ازش گفته بود. فقط مونده بود که خلع سلاحش کنم و بعد ببرمش به شهر. جنگل انگار نفرین‌شده بود. هیچکس نمی‌تونست آپارات کنه اما، با پای پیاده، یک ساعتی تا زموت راه بود. به جز محفل، باید حواسم به این شهر و ساکنینش هم می‌بود و هنوز روی تخت لیبرال ننشسته، خبر دزدی غلات رو بهم رسوندن. انگاری که برای در انبار، تنها از چندتا طلسم ساده استفاده کرده بودن. طلسم‌هایی که توسط جادوی سیاه به راحتی شکسته می‌شن. و حالا این بود وضع شهری که هنوز نوپاست.

حتی از این که خورشید الان کجای آسمونه خبری نداشتم. آهسته جلو رفتم. پشت تک‌درخت سدر مخفی شدم. خبری نبود. صدایی شنیده نمی‌شد و داخل کلبه خالی به نظر می‌رسید. شاید از افسون‌های مخفی‌سازی استفاده کرده بود. ردپایی از خودش به جا نگذاشته بود و فقط سنگ زموت بود که می‌تونست حقایق و نادیده‌ها رو دم گوشم زمزمه می‌کرد. چوبدستیم رو مستقیم به سمت در گرفتم و قدم برداشتم.

زیر لب آلوهومورا گفتم. در ناله‌ای کرد و آهسته باز شد. نمی‌دونستم قدم بعدیم چیه. باید می‌موندم یا می‌رفتم. اما پاهام زودتر از من تصمیم‌شون رو گرفته بودن. مثل دوتا کوه استوار ایستاده بودن. یه حس آشنا برام زنده شد. می‌تونستم فریادهای ماه کامل رو بشنوم. باید می‌رفتم. وارد کلبه شدم. یه خونه جنگلی معمولی. شومینه خاموش بود و دوتا قابلمه روی گاز رها شده بودن.

آهسته جلو رفتم. چوبدستیم رو به جلو نشونه‌گیری شده بود و هر لحظه آماده مقابله بودم. نفس‌هام کم‌کم داشتن تنگ می‌شدن. پشت در اتاق اول بودم. می‌تونستم در رو بشکونم اما اگه اونجا نمی‌بود، متوجه حضورم می‌شد. اون‌طوری زحماتم به هدر می‌رفتن.

چوبدستی توی دست‌های خیسم می‌لرزید. حتی نسیم هم باهام قهر بود. از لای در سر می‌خورد و می‌پیچید توی وجود ناآرومم. به طبقه بالا رسیده بودم. دوتا اتاق هم اونجا بودن. نباید بهش فرصت فرار می‌دادم. اگه توی اتاق‌های طبقه پایین مخفی شده بود و منتظر فرصت برای فرار بود چی؟ مهلتی نداشتم. جلوتر رفتم. بالای سرم رو نگاه کردم. وسط سقف، یه مربع بود. یه راهرو. شاید ورودی مخفی. زیر لب ورد رو گفتم. دریچه آهسته باز شد. نردبون از توش افتاد و محکم کوبیده شد به زمین.

نفسم حبس شده بود. می‌تونستم خارش روی پوست گردنم رو احساس کنم. به سرعت از نردبون بالا رفتم. دیدمش! انگشت‌هاش رو دیدم! از لبه پنجره آویزون بود. ارتفاع پنجره اتاق زیرشیروونی اونقدری هم کم نیست. پرید. به سرعت دویدم سمتش. فریاد زدم استوپفای! نور سرخ‌رنگ از نوک چوبدستیم جدا شد و با گوشه پنجره برخورد کرد.

پاهام می‌لرزیدن. دویدم به سمت پنجره. کمی جلوتر از کلبه داشت لنگ‌لنگان دور می‌شد. آره، خودش بود! موهای بلوندش نمی‌تونست ازم مخفیش کنه. پسر جوونی که کیسه غلات رو انداخته بود روی دوشش و هر لحظه دورتر می‌شد.

لب پنجره رفتم. افسونی به سمت زمین فرستادم و پریدم. زیرم یه توده هوا تشکیل شد و جلوی ضربه رو گرفت. لحظه‌های آخرم بود... ماه داشت طلوع می‌کرد و این رو آبی نفتیِ آسمون بهم می‌گفت. هوا تاریک بود و مردمک چشمم هم بازیش گرفته بود. لوموس گفتم و مسیر روشن شد. ولی چشمام هنوز سیاهی می‌رفتن. لابه‌لای درخت‌ها دیدمش که پای راست لنگش رو می‌کشوند.

دویدم. حتی نمی‌تونستم فریاد بکشم. مهتاب داشت قلقلکم می‌داد و ستاره‌ها هم چیزی رو تسکین نمی‌دادن. صدای نفس‌نفس‌هام هم داشتن می‌بریدن. دیگه چیزی نمونه بود. پتریفیکوس توتالوس! خورد به درخت. کیسه رو انداخت. برگشت به سمتم و چوبدستش رو به سمتم نشونه رفت. نور سبز رو می‌دیدم که به سمتم می‌اومد. اکسپلیارموس! خلع سلاح شد. چشم‌های مشکیش عاری از احساس بود. سرد و بی‌روح. فقط یک کار مونده بود. بستن دست‌هاش و بردنش به شهر.

جلو رفتم. نشان تاریکی روی ساعدش خودنمایی می‌کرد. دندون‌های لرزونش رو به هم فشار می‌داد و نفس‌نفس می‌زد. با یه دست پاش رو گرفته بود و دست دیگه‌ش رو هم مشت کرده بود. هر لحظه ممکن بود حیله‌ای که توی آستینش پنهون کرده رو رو کنه. ممکن بود از جادوی سیاهی استفاده کنه که حتی اسمش هم به گوشم نخورده؛ اما... اونجا بود که حسش کردم.

بعضی وقت‌ها کائنات، درست همون چیزی رو برات می‌فرسته که نیاز داری. بعضی وقت‌ها هم، خب... گرگ درونت رو مي‌فرسته. پاهام شل شدن. ناخون‌های جویده‌شده جای خودشون رو به پنجه دادن. مردمک‌هام گشاد شدن و فقط مهتاب بود که غوغا می‌کرد. سکوت فریاد می‌کشید و چاله‌ای که داخلش سقوط می‌کردم، انتهایی نداشت. دست‌های بی‌جونم رو آهسته توی هوا تکون دادم، ولی ته راه بود. مرگ موقت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1402/12/22 19:38:35
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1402/12/22 21:34:25
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1402/12/22 23:56:28
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: دوشنبه 21 اسفند 1402 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: دزدی

مدتی بود که پاتریشیا در شهر زموت اقامت می کرد. خانه ای قدیمی را اجاره کرده بود. پیت و سوزان قرار بود با بیلی کوچولو در خانه ی قرمز اقامت کنند و مراقب آنجا باشند. پاتریشیا خیلی خوشحال بود، مخصوصا که کاری هم نمی کرد و راحت و آسوده هرکاری که دوست داشت انجام می داد.
یک روز، پاتریشیا یک روزنامه برداشت، روی صندلی راحتی اتاق نشیمن نشست و شروع به خواندن کرد. اولین عنوان صفحه ی اول روزنامه توجه او را جلب کرد:"دزدی از انبار غلات!"
پاتریشیا محکم زد توی سرش. با خودش گفت:"بازم پرونده؟! وای خدا، یعنی من نمی تونم یه بارم که شده از دزدی و قتل و کار خلاف دور باشم؟!" ولی بعد شروع به خواندن خبر کرد، چون به نظر خبر جالبی می آمد:
"دزدی از انبار غلات!
مقدار زیادی از محصولات کشاورزان شهر زموت از انبار غلات به سرقت رفته است. تنها گندم دزدیده شده است، اما ده کیلوگرم گندم مقدار خیلی زیادی از گندم های انبار غلات است و نیمی از گندم های انبار غلات دزدیده شده اند.
بعضی از شهروندان می گویند که معاون ارباب زموت را دیده اند که درشکه هایی پر از جعبه های گندم را مخفیانه به زیرزمین خانه اش می برد. از تمامی همسایه های معاون ارباب زموت که پرسیدند نیز همین را گفتند. جای شک نیست که معاون ارباب زموت، دزد است. اما کسی باید داوطلب شود تا برود و او را دستگیر کند. داوطلبین می توانند خود برای دستگیری به خانه ی معاون ارباب زموت بروند، اما داشتن مدرک کارآگاهی الزامیست."
پاتریشیا خبر را خواند و به فکر فرو رفت. او مدرک کارآگاهی داشت، پرونده هم به نظر ساده می آمد. طولی نکشید که تصمیم گرفت برای دستگیری معاون ارباب زموت به خانه اش برود.
***
معاون ارباب زموت در خانه ی بزرگ ویلایی ای در یک محله ی ثروتمند زندگی می کرد. وقتی پاتریشیا به آنجا رسید و وارد باغ شد، ساحره ی قدبلندی در ردای ابریشمی به طرف او آمد و با لهجه ی خوش آهنگ و ملایمی گفت:"با معاون ارباب زموت کار داری؟"
پاتریشیا گفت:"بله... شما کی هستین؟"
ساحره گفت:"من همسرشونم، الیزا."
پاتریشیا و الیزا باهم دست دادند. بعد الیزا پاتریشیا را به داخل خانه راهنمایی کرد و به اتاق بزرگی برد. مردی در آن اتاق نشسته بود که ردای مخملی قرمزی پوشیده بود. پاتریشیا حدس زد که او معاون ارباب زموت است.
الیزا گفت:"عزیزم، مهمون داری!" مرد برگشت و گفت:"تو دیگه کی هستی؟" پاتریشیا مدرک کارآگاهی اش را بالا برد و گفت:"‌من یه کارآگاهم، و برای دستگیری شما اومدم."
چشم های معاون ارباب زموت گرد شد و به الیزا گفت:"عزیزم، برو بیرون.‌ من زود می آم."
وقتی الیزا بیرون رفت، معاون ارباب زموت با خشم گفت:"چطور جرئت کردی منو متهم کنی؟"
پاتریشیا گفت:"ما کلی شاهد داریم که شما گندم های دزدیده شده از انبار غلات رو به زیرزمین تون بردین. از هرکسی بپرسین همینو بهتون می گه."
صورت معاون ارباب زموت از خشم قرمز شده بود. پاتریشیا که احساس خطر کرده بود، چوبدستی اش را بیرون کشید و به طرف معاون ارباب زموت گرفت. معاون ارباب زموت خشمگین تر شد و به طرف پاتریشیا دوید. پاتریشیا از فرصت استفاده کرد و فریاد زد:"بارکیوباندیو!"
طناب هایی دور بدن معاون ارباب زموت پیچید و او درجا ایستاد. پاتریشیا گفت:"حالا من می رم تا زیرزمین رو بررسی کنم."
***
پاتریشیا به زیرزمین خانه رفت و دید بشکه های بزرگی آنجاست. در یکی از بشکه ها را باز کرد و دید تویش پر از گندم است. بقیه ی بشکه ها را هم که نگاه کرد همین طور بودند. به سرعت رفت و ارباب زموت را خبر کرد. ارباب زموت سوار بر یک کالسکه ی باشکوه به آنجا آمد. وقتی وارد شد، الیزا به او تعظیم کرد و گفت:"ارباب زموت!"
ارباب زموت دستور داد:"من رو به زیرزمین ببر!"
الیزا ارباب زموت را به زیرزمین هدایت کرد. پاتریشیا آنجا بود و وقتی آنها آمدند گفت:"ارباب زموت! این هم از گندم های مسروقه! دزد معاون شما بود. او را با طناب بستم و در اتاق نشیمن رهایش کردم."
ارباب زموت گفت:"آفرین! مرحبا! منم شنیده بودم که یه سری می ‌گن معاونم گندم ها را دزدیده، اما مطمئن نبودم. حالا مطمئنم."
ارباب زموت، الیزا و پاتریشیا به اتاق نشیمن رفتند. معاون ارباب زموت هنوز آنجا بود. ارباب زموت به همراهانش دستور داد او را به سیاه‌چال ببرند و زندانی اش کنند.
همراهان ارباب زموت، معاون او را که داد و بیداد می کرد بردند و سوار کالسکه کردند. ارباب زموت از پاتریشیا تشکر و قدردانی کرد و دستور داد گندم ها را به انبار غلات برگردانند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1402/12/21 15:34:45
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: یکشنبه 20 اسفند 1402 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب ما اومدیم با... ایهیم، ایهیم، ایهیم!

نیوت که با هیجان بسیار، گام های سریع و بلندی برمی داشت. خاک زیادی با اولین قدم خودش بلند کرد و در توده ای خاکستری رنگ از گرد و غبار محو شد. اگر بگوییم پس از گذشت ده سال و اندی، چند متر خاک روی هر وسیله اتاق رینگ دوئل نشسته بود، اغراق نکردیم! نیوت که به اندازه بیل یک بیل مکانیکی خاک نوش جان کرده بود، دقایقی طویل با سرفه زدن داشت جان میداد. به یاد سالهای پرشور و پر تف و خون رینگ محفل افتاد. که دونفر عمودی می آمدند، اما یکنفر افقی خارج میشد. نه اینکه نفر دوم هم عمودی مانده باشد، ولی عمودش به زور کمک چندین همراه و آمبولانس و تخت و سرم و قرص و آمپول و قص علی هذا... راست می شد.

دو دستش را به کمر زد و تک تک وسایل را از نظر گذراند. با خود گفت:
- یا تار بیست و سوم از ردیف چهل و هفتم ریش مرلین! فک کنم مرد شنی از دست مرد عنکبوتی فرار کرده و یه چند سالی اینجا اطراق کرده.

با پایش شوتی زیر دستکش بوکسی کشید. صورتش را از شدت غبار بلند شده به کناری برد و بعد از چند سرفه رو به افق، جایی نامعلوم کرد. لبانش را به صورت نیمه غنچه جمع کرد و سرش را به نشانه عزم جزم شده، بالا پایینی داد و گفت:
- میتکونیم! درسته زیاده! ولی میتکونیم!

ازونجا که ما برای دوئل تاپیکمون گذرگاه شهر زموت نیاز به مکان دیگری برای دوئل داشتیم و چه جایی بهتر از اینجا؟ گفتیم هم یه خاک حسابی ازینجا بتکونیم، هم کار خودمون راه بیفته! به هرحال که باید باز می شد! پس با هماهنگی با ناظر وقت، اومدیم با یک دوئل حساس و حیاتی...

دوئل بین ارباب زموت، ریموس جان لوپین!
و خواهان مقام زموت، پاتریشیا وینتربورن!

سوژه: دزدی!
از انبار غلات شهر زموت دزدی شده و به عنوان یه فرد مسئول(کاراگاه، ارباب زموت، پلیس و... که خودتون تعیین می کنید.)، مردم ازتون میخوان که دزد رو دستگیر کنید. همه میدونن دزد کیه ولی دزد بدلیل مقام بالایی که داره دستگیریش سخته. درمورد اینکه چطور دزد رو دستگیر و در آخر مجازاتش می کنید بنویسید.

مهلت: 3 روز، از 20 اسفند تا ساعت 23:59:59 شب 23 اسفند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/20 19:28:54
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/20 19:38:25
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/20 19:56:48
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/20 19:59:09
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/20 20:00:27
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/20 20:05:18
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/20 20:38:51
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/21 9:33:43
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/12/21 10:09:17
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 بهمن 1392 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
به جهت تاخیر آلبوس سوروس پاتر؛ مهلت دوئل تا زمان نامعلومی تمدید می شود!‌ -ـــــــــ-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1392 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوئل اینجانب با اونجانب!

انتقام


خورشید طلوع کرده بود. همه ی دهکده روشن شده بود و ساکنین یکی پس از دیگری از خانه هایشان بیرون می آمدند و به سمت محل کارشان می رفتند. دهکده روز عادی دیگری را شروع کرده بود، روزی که شاید اگر پیرمرد سیاه پوش واردش نمی شد، تا انتهای شب نیز عادی باقی می ماند. پیردمردی که هیچ کس انتظار دیدنش را نداشت.

در حالیکه به عصایش تکیه داده بود، به منظره ی دهکده نگاه کرد، خاطراتش را مرور می کرد تا بتواند به یاد بیاورد برای چه آنجا بود. چند صد سال عمر این عیب را داشت، که گاهی فراموشی می گرفت و نمیدانست باید چه کار کند. با دیدن اولین ساکن دهکده، یادش آمد، تصاویر نامفهوم ذهنش منظم شدند و تصویر واحدی را به وی نشان دادند. کمک!

پیرمرد لبخندی زد و به سمت دهکده راه افتاد، می دانست چه چیزی انتظارش را می کشد و برای مواجهه با آن کاملا آماده بود، یا حداقل فکر می کرد که آماده است، باید صبر می کرد و می دید.

آسمان دهکده به روشنی می گرایید، خورشید کاملا بیرون آمده بود و به وضوح میشد تک تک عابران را مشاهده کرد، در شلوغی اول صبح، هیچ کس به پیرمردی که به آرامی وارد دهکده شده بود و به آهستگی راه می رفت، توجهی نداشت. پیرمرد از این بابت خوشحال بود ولی هنوز نمیدانست که کجا باید برود. بار دیگر نگاهی به اطرافش انداخت، سعی داشت ارتباطی بین اینجا و زادگاه خودش پیدا کند.

درختان سپیدار در دو طرف خیابان قدم علم کرده بودند، نمای خانه ها رو به خیابان بی ماشین دهکده بود، پیرمرد خوب میدانست که هیچ جادوگری در چنین جایی نیاز به ماشین ندارد، در حالیکه به خانه های سمت خودش نگاه می کرد، راه افتاد. شبیه بقیه ی خانه های دهکده های جادوگری ای بود که میشناخت، با همان سبک ساخت و آن هم به یک دلیل! دلیلی که خودش قانونش را نوشته بود؛ تمام جادوگران، هر جایی باشند باید حس کنند که در خانه و وطن خودشان هستند!

صدای هق هقی توجهش را جلب کرد، اطرافش را نگاه کرد ولی چیزی را ندید، اطراف را برای پیدا کردن منبع صدا جستجو کرد، هیچ اثری از کسی که گریه کند نبود. برای آخرین شانسش نگاهی به بالا کرد و او را دید.

دختر لبه ی سقف یکی از خانه ها نشسته بود، زانو هایش را بغل کرده بود و گریه می کرد. چشمانش را بست و تمرکز کرد، میدانست که چه اتفاقی خواهد افتاد، لحظه ای بعد در کنار دخترک ایستاده بود، رویش را به سمت او برگرداند و گفت:
- اتفاقی افتاده دخترم؟

دختر سرش را بالا گرفت و به چشمان آبی پیرمرد نگاه کرد، هق هقی کرد و در حالیکه سعی داشت گریه اش را برای چند لحظه متوقف کند، اشاره ای به آن سوی خیابان کرد:
- همسرم، آلبوس سورس، رفته عضو یه گروه خلافکار شده، بهشون میگن گروه هزار چشم! هر کار خلافی که فکرشو بکنی ازشون بر میاد؛ منم دیگه نمیتونم تحمل کنم که اون از این کارا بکنه. میخوام خودمو بکشم.

- با این کارت چه اتفاقی می افته جز اینکه خودت رو به کشتن میدی؟

- تو نمی دونی، اون مرد خیلی خوبی بود، دوستم داشت و همیشه به همه کمک می کرد، با این کار من اون می فهمه که واقعا کی هست و دیگه از این کارا نمی کنه.

پیرمرد لبخندی زد، این حرف ها برایش آشنا بودند نمی دانست کجا شنیده است ولی آوای آشنایی را برایش تکرار می کرد. کنار دختر نشست و دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت:
- ولی هر کسی باید تاوان اشتباهات خودشو بده، وقتی اون اشتباه کرده، باید خودش هم کشته بشه، با مرگ تو چیزی عوض نمیشه. میتونی این کار رو بسپاری به من.

دخترک به پیرمرد نگاه کرد، دهانش را باز کرد که با حرف وی مخالفت کند ولی بی اختیار بعد از دیدن نگاهش، سرش را پایین انداخت و موافقت کرد.

جادوگر پیر به نشانه ی تحسین لبخندی به دخترک زد و از جایش بلند شد، می دانست که کجا می تواند آلبوس سورس را پیدا کند، تنها مسئله زمان بود که آن هم برای وی اهمیتی نداشت و برایش مانعی به حساب نمی آمد.

ولی سرنوشت با وی یار بود، هنگامی که در پایین ساختمان ظاهر شد، مردی رو به رویش ایستاده بود، بلند قد با هیکلی همانند بدن آکروبات باز ها که به او امکان هر گونه حرکتی را میداد. موهای سیاه و چهره ی کشیده و استخوانی اش را از نظر گذارند، میدانست که هیچ کس نمیتوانست با او مقابله کند. تنها یک اشاره ی چوبدستی کافی بود تا جوانی که رو به رویش ایستاده بود با تمام خاطرات و کارهایی که کرده بود، به یک باره از جهان محو شود!
- خب، آلبوس سورس پاتر، فرزند هری جیمز پاتر! میتونم دلیل اینکه اینکار ها رو انجام میدی رو بپرسم؟

آلبوس سورس خنده ای کرد و به نشان روی بازویش اشاره کرد و گفت:
- خوب چشماتو باز کن پیرمرد، اینی که می بینی نشان گروه ماست و اگه بخوای به من کوچکترین صدمه ای بزنی، اونم البته اگه بتونی، هر جایی که بری دوستام دنبالت میان و دخلتو میارن! فهمیدی؟

- من برای آخرین بار بهت اخطار میکنم مرد جوان، اون نشان رو در بیار و از این بانو معذرت بخواه تا بذارم زنده بمونی وگرنه چوبدستیت رو بیرون بیار و مهارتت رو نشونم بده.

- من هیچوقت از هیچ کسی معذرت نمی خوام! برای مردن آماده شو پیرمرد.

پیرمرد جادوگر نگاهی به اطرافش انداخت، میتوانست حدس بزند که نیمی از افراد دهکده در اطراف آنها جمع شده اند و شاهد حرف هایشان هستند، لبخندی بر لبانش نشست. هر قدر افراد بیشتری حضور داشتند، بهتر بود؛ باید یک بازگشت پر قدرت تر را به جهانیان نشان میداد. چوبدستی اش را کشید و تعظیم کرد و آماده ی مبارزه شد.
- نشونم بده بجز شکستن دل این دختر و دزدی از مردم، چی بلدی!

- سرپنسورتیا!

ماری که از چوبدستی آلبوس سورس خارج شده بود، در هوا ناپدید شد و لبخند پیرمرد بدرقه ی راه وی بود.
- همینقدر بلدی؟

آلبوس با عصبانیت فریاد زد:
- سکتوم سمپرا!

- پروتگو!

پیرمرد زمزمه کنان ورد دیگری را بر روی او اجرا کرد و دست ها و پاهای آلبوس طناب پیچ شدند. جادوگر در حالی که چوبدستی اش را به او نشانه گرفته بود، به سمتش حرکت کرد.
- تو میدونی با کی طرف هستی؟ میدونی من کیم؟ لنگلاک! تو هیچوقت نفهمیدی که اطرافیانت چقدر دوستت دارند، اما بعد از مرگ خواهی فهمید؛ خواهی دید! کروشیو! هیچ کسی نمی تونه منو شکست بده؛ میدونی چرا؟ ایمپریو!

همزمان با طلسم فرمان، طناب های دور بدن آلبوس ناپدید شدند و با اشاره ی چوبدستی پیرمرد، دومین فرزندِ پسری که زنده ماند، چوبدستی اش را به سمت سر خود گرفت و با درخشش نوری سبزرنگ، بر زمین افتاد.

همزمان با مرگ آلبوس سورس پاتر، جادوگر پیر به سمت دختر جوان برگشت و گفت:
- انتقامت گرفته شد فرزند، مواظب خودت باش.

پیرمرد دستانش را به سمت کلاهی ردایش که بر سرش کشیده بود برد و آنرا پایین کشید، تمام افراد حاضر در صحنه از بهت و تعجب به او خیره شده بودند و تنها جمله ای که بدرقه ی راه پیرمرد شد، نجواهایی آرام ساکنین دهکده بود.
- مرلین برگشته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: شنبه 21 دی 1392 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
بانو فلور وقت کم دادین . ما امتحان مشنگیمون خیلی زیاد شده اگه کم بگیریم پدرمون پسر کله زخمی ما را به چوبه ی دار محکوم خواهد کرد .
خواهان وقت بیشتر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر تغییر اندازه داده شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...