درود بر آدلاید مورتون!
طبق معمول، مواردی که در جایگاه منتقد پستهای شهر لندن ارائه میدهم، صرفاً نظرات شخصی خودم است و ممکن است دیگران نظر متفاوتی داشته باشند.
متن زیبای شما را خواندم. نقطهی قوتی که کاملاً به چشم میآید، توصیفنویسی زیبای شماست؛ از توصیف شهر لندن گرفته تا آدلاید که تفاوت بسیاری با مردمان شهر داشت و بهخوبی توانسته بودید درگیریهای درونی او را به نمایش بگذارید.
نقل قول:
لندن، با آن غبار همیشگی و صدای یکنواخت کالسکه ها بر روی سنگفرشهای خیس، امروز هم طبق معمول داشت سعی میکرد نظم خشک و خستهکنندهاش را به همهی رهگذران تحمیل میکرد.
فارغ از این خردهایرادهای مکانیکی، تصویر لندن را دوست داشتم. یکنواخت و منظم و صدالبته کمی افسردهکننده.
نقل قول:
مه غلیظی شهر را در بر گرفته بود و بوی نمناک خاک و دود زغال، در فضای خفقانآور خیابانها پیچیده بود. آدلاید، در میان این هیاهوی خاکستری، درست مثل تکهای از یک تابلوی نقاشی قدیمی به نظر میرسید که از جای خود خارج شده و به اشتباه در خیابان رها شده باشد.
نقل قول:
او با قدمهایی شمرده و دقیق پیش میرفت؛ طوری که انگار هر گامش، پیشنویسی برای یک مراسم رسمی است. شنلش با هر وزش باد، با وقاری خاص در هوا تکان میخورد و ردی از رنگ قرمز تیره را در فضای مهآلود شهر میکشید؛ رنگی که شاید تنها فریادِ خاموشِ او در برابر این دنیای بیرنگ بود.
نقل قول:
موهای خاکستریاش، که درست مثل رنگ آسمانِ لندن بود، در کنار چشمانی با آبیِ عمیق، تضادی غریب ایجاد میکرد. اما اگر کسی با دقت به نگاهش زل میزد، میتوانست ردههای قرمز رنگی را در عمق آن آبی ببیند؛ ردی که شبیه به یک زخم قدیمی بود یا شاید هم شعلهای کوچک از خشمی که آدلاید سالها بود یاد گرفته بود پشت لبخندی مودبانه و سرد پنهانش کند.
نقل قول:
او در حالی که دستانش را محکم دور خود پیچیده بود، به جمعیت نگاه کرد. همه در عجله بودند، اما او در سکونی مطلق غرق شده بود. در ذهن آدلاید، هر تیکتیک ساعت، صدای زنجیری بود که او را به انتظارات خانوادهی مورتون میبست. او میدانست که در این لحظه، هر کسی که به او نگاه میکند، تنها یک «دختر باوقار و بینقص» را میبیند، اما هیچکدام نمیدانستند که پشت این چهرهی مرمرمان، طوفانی در جریان است که هر لحظه ممکن است تمام این نظم ساختگی را با خود ببرد.
نقل قول:
او یک بار دیگر شنلش را روی شانههایش مرتب کرد، نگاهی گذرا به افق انداخت و با همان وقار همیشگی، در میان مه لندن غیب شد.
امیدوارم بیشتر بنویسید و هر بار بهتر از قبل.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@آدلاید مورتون
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


)
تا حالا فکر میکردم اینایی که در نزده میان توی دفترم خیلی آدمای بیخودین تا اینکه تورو ملاقات... چیز، من بعنوان یه روانکاو باید برخورد حرفه ای کنم... خودت خسارتشو میدی دیگه؟ 
من که میدونم این مشتریا از کجا خط میگیرن! یه مشت بنای تازه به دوران رسیده و حسود پشت این توطئه هان! اینا میان به مشتریام باج میدن تا اونا صداشونو مثل کسی کنن که از زیر آوار نجات یافته، بعدش بیان در اقدامی خائنانه برای منِ مهندس نامه عربده کش بفرستن تا روحیمو تخریب کنن! تازه، از اونورم میرن این شایعات رو بین مردم نشر میدن تا نون منو آجر کنن! میبینی چقدر بدخواه دارم؟ 

) برام بامزه و جذاب بود. گاهی کنایههایی که به این صورت در نوشته میگذارید، وقتی خواننده متن را سریع میخواند و میگذرد، درک نمیشود؛ اما حالا که دارم نقد میکنم، به نظرم جالب بود. دوست دارم از این نیش و کنایهها بیشتر ببینم.
!lost