نیمهی تاریک ماه
بعضی آدمها سایهشون رو نمیبینن. بعضیها هم میبینن ولی اهمیت نمیدن. ولی لونا لاوگود همیشه سایهاش رو حس میکرد، حتی وقتی کسی نگاهش نمیکرد. سایهای که گاهی سنگینتر از خودش بود. سایهای که هیچوقت هیچکس ندیدش. تا اون شب.
لونا لاوگود همیشه میدونست که بعضی چیزها رو فقط خودش میبینه؛
نارگلها. ترسترالها. پچپچهای آرومی که از دیوارهای قلعه میاومد. ولی این شب، توی راهروی طبقهی سوم، چیزی دید که مطمئن بود واقعی نیست—و با این حال، واقعیتر از هر چیزی بود که تا حالا دیده بود.
آینه اریسد.
لونا میشناختش. هری یه بار براش تعریف کرده بود. آینهای که آرزو رو نشون میده. هیچوقت دنبالش نگشته بود. چون میترسید.
ولی حالا آینه صداش میزد.
لونا جلو رفت. تصویرش توی شیشه ظاهر شد. موهای بلوند. چشمهای آبی. گردنبند چوب گیلاس. خودش بود.
نه.
خودش نبود.
زیر پاهاش هیچ سایهای نبود.
لونا به پشت سرش نگاه کرد. سایهاش نبود. فقط سنگ سرد بود و نور مهتاب.
برگشت سمت آینه. تصویر لبخند میزد. ولی لبخندش عمیقتر از لبخند لونا بود.
لونا دستش رو برد جلو. انگشتهاش به شیشه رسید. سردتر از یخ.
و بعد چیزی از سینهاش کشیده شد. مثل نفسی که سالها حبس شده باشه. دهنش رو باز کرد که نفس بکشه، ولی صدا بیرون نیومد. یه جیغ خفه توی سرش پیچید. بعد سکوت.
آینه تاریک شد. لونا زانو زد.
بلند شد.
به پشت سرش نگاه کرد.
سایهاش آنجا بود. ولی دیگه به پاهاش وصل نبود.
یه موجود مستقل بود. لاغر. تیره. با لبههایی که مثل دود موج میخورد. چشمهاش آبی روشن بود. همون آبی. ولی توش سردی بود.
سایه به لونا نگاه کرد.
و لبخند زد.
«سلام.»
لونا پلک نزد. «سلام.»
سایه یه قدم جلو اومد. لونا تکون نخورد.
«میدونی من کیام؟»
لونا سرش رو کج کرد. آروم. «حدس میزنم.»
«بگو.»
«تو سایهی منی. نیمهای که جدا شده.»
سایه لبخند زد. گرمتر. «آفرین.»
لونا بهش نگاه کرد. آروم. بدون ترس.
«چرا؟»
«چون تو خواستی. تو از آینه رد شدی. به تصویری نگاه کردی که سایه نداشت. و یه لحظه آرزو کردی که کاش تو هم سایه نداشتی.»
لونا سکوت کرد. ولی توی سکوتش، چیزی بود شبیه پذیرش.
«من اومدم چون تو نیاز داشتی. چون از خودت خسته شدی. از تظاهر. از لبخند. از "مهم نیست".»
لونا به دست سایه نگاه کرد. سرد. تیره. ولی آشنا.
«باشه.»
«سایه یه قدم دیگه جلو اومد. «فقط همین؟ "باشه"؟»
لونا ترید داشت.
«چی میخوای بگم؟»
«نمیدونم. انتظار داشتم بترسی. یا عصبانی بشی.»
لونا سرش رو کج کرد. آروم. «ترسیدن چی رو عوض میکنه؟ تو اومدی. منم اینجام. همین کافیه.»»
سایه ساکت شد. یه لحظه لبههاش موج خورد.
«تو... عجیبی.»
«میدونم.»
سایه راه افتاد. لونا دنبالش رفت. از راهرو گذشت. از کنار پلههای متحرک که خواب بودن.
طبقهی هفتم. دیوار خالی. سایه سه بار از کنارش گذشت.
دیوار لرزید. دری ظاهر شد.
سیاه. با نقشهایی که مثل رگ روی چوب میدویدن. و نقشها تکون میخوردن. آروم. مثل نفس کشیدن.
سایه دستش رو گذاشت روی در. برگشت.
«میخوای بیای؟»
لونا چیزی نگفت اما دنبال سایه رفت.
در باز شد.
اتاق نیاز اشتباه بود. لونا قبلاً اینجا بوده. اتاقی که میداد. ولی این اتاق میگرفت.
راهروها باریک. دیوارها نمناک. هوا بوی خاک بارونخورده میداد، بوی کتابهای پوسیده. نور سبز کمرنگی از یه جای نامعلوم میاومد.
اتاقی که «چیزهای گمشده» رو نگه میداشت، حالا پر بود از وسایلی که میخواستن برگردن. کتابها پچپچ میکردن. جعبهها تیکتیک. یه گرامافون بدون صفحه، آهنگی زمزمه میکرد.
و یه آینه. شکسته. تصویرش تکهتکه. توی هیچکدومش سایه نبود.
سایه ایستاد. لونا هم.
سایه برگشت. شکل کامل لونا رو داشت. ولی رنگپریده. موهاش بلندتر. لباسهاش خاکستری.
«تو منو خواستی.»
«من هیچوقت از آینه چیزی نخواستم.»
«ناخودآگاه. تو خواستی از من فرار کنی. از دردم. از خشمم. از تنهاییم.»
لونا تکون نخورد.
«من اون قسمتی از توأم که نمیذاری حرف بزنه. اون شبهایی که زیر پتو گریه کردی و صبحش خندیدی. اون لحظههایی که مسخرهات کردن و تو گفتی "مهم نیست". اون روزی که مادرت مرد و تو به هیچکس نگفتی.»
لونا پلک نزد. سکوت کرد. ولی توی سکوتش، چیزی بود شبیه شناخت.
«من تو هستم، لونا. ولی بدون دروغ. بدون اون لبخند احمقانهای که همه فکر میکنن دیوانهای.»
سایه دستش رو دراز کرد. سرد. مثل شیشه.
«تو منو از آینه بیرون کشیدی. حالا اینجام. و این اتاق مال منه. من اینجا بزرگ شدم. توی تاریکی. توی سکوتی که هیچکس نمیشنید.»
لونا به اطراف نگاه کرد. دیوارها نزدیکتر شده بودن.
«تو نمیتونی اینجا بمونی.»
«چرا؟»
«چون اینجا خالیه. تو گفتی من از تنهایی فرار میکنم. ولی داری خودت رو توی تنهایی حبس میکنی. این اتاق زندونه، نه خونه.»
سایه سکوت کرد.
«من از درد فرار نکردم. یاد گرفتم باهاش زندگی کنم. تو نمیدونی چطور. تو فقط میدونی چطور انتقام بگیری.»
«من انتقام نمیخوام.»
«پس چی میخوای؟»
سایه به اطراف نگاه کرد. به دیوارهای نمناک. به کتابهای پچپچکن. به تاریکی.
«من... نمیدونم. من فقط میدونم که همیشه توی تاریکی بودم. همیشه پشت سرت. همیشه دیدهنشده. و تو... تو همیشه رفتی. همیشه خندیدی. همیشه گفتی "مهم نیست".»
لونا جلو رفت. دستش رو گذاشت روی سینهی سایه. سرد بود. ولی میتپید.
«من تو رو میبینم.»
سایه بهش نگاه کرد.
«همیشه دیدمت. ولی نمیتونستم بپذیرمت. چون اگه میپذیرفتم، باید قبول میکردم که ضعف هایی دارم. که شکسته ام.»
سایه لرزید.
«تو منی. و من تو هستم.»
«اگه برگردم... دردش برمیگرده.»
«میدونم.»
«میتونی تحملش کنی؟»
لونا لبخند زد. آروم. «همیشه تحمل کردم. فقط این بار، تنها تحمل نمیکنم.»
سایه یه قدم جلو اومد. توی آغوش لونا.
و ذوب شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لونا توی راهروی طبقهی هفتم به هوش اومد. روی زمین سرد. آینه نبود. اتاق نبود. فقط دیوار سنگی و نور صبح.
چو چانگ بالای سرش. نگران.
«لونا! نصف شب که از خوابگاه زدی بیرون، همهی راهروها رو گشتم!»
لونا بلند شد. آروم.
«چو، سایهام رو دیدی؟»
چو اخم کرد. «چی؟»
لونا به زمین نگاه کرد. سایهاش بود. چسبیده به پاهاش.
لبخند زد.
«هیچی. فقط یه چیز رو فهمیدم.»
«چی؟»
«اینکه آدم نمیتونه از خودش فرار کنه. ولی میتونه باهاش دوست بشه.»
چو گیج نگاهش کرد. «لونا، تو واقعاً عجیبی.»
لونا خندید. آروم. «میدونم. ولی تو هم یه سایه داری، چو. فقط هنوز پیداش نکردی.»
چو ساکت شد. یه لحظه چیزی توی چشمهاش لرزید. بعد گفت: «بیا بریم صبحانه.»
لونا دنبالش راه افتاد. از کنار پنجره که رد میشد، به انعکاس خودش نگاه کرد.
سایهاش بود. کنارش. نه پشت سرش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعضی شبها، وقتی توی خوابگاه دراز میکشید، سایهاش رو روی دیوار میدید. سایه تکون میخورد. ولی دیگه جدا نبود. همراهش بود.
و چو، که توی تخت روبهرویی دراز میکشید، بعضی شبها حس میکرد لونا داره با یه چیزی حرف میزنه. ولی هیچوقت نپرسید.
چون خودش هم یه سایه داشت. و میدونست بعضی سایهها رو نباید بیدار کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوژه بعدی: بوسهٔ دیوانه ساز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









