خیر.
وقایع و اتفاقات به این نحو نمیافتادن و همیشه قرار نبود روز همه به خوبی و خوشی پیش بره و همه خوشحال و شاد باشن و لب دریا قلعه شنی درست کنن و آببازی کنن. در اون لحظه هم روز اون شخصیت رندوم کاملا خراب شده بود. چون در لحظهای که رو برگردوند تا نشیمنگاهش رو روی مبل قرار بده، با صدای خشخش و استاتیک رادیو، از جاش پریده بود و وقتی برگشتهبود؛ چشماش مستقیم به چشمان شیطان رادیویی خیرهبودن و حس کرد همزمان که کل محیط چند درجه کاهش دما داشته، خودش از درون تب کرده. اوضاع نامطلوب واقعا.
ولی برای الستور، اون روز مخصوصاً و به طرز عجیبی روز خوبی بود. شاید اصلا برای همین تصمیم گرفتهبود در انظار عمومی ظاهر بشه. و ظهورش به جز صداهای رادیویی و پر خش خشش، علامت دیگهای نداشت و تالار انقدر پر سر و صدا بود که کسی توجهی نکنه. تا اینکه ملانی سرشو چرخوند به سمت مبل راحتی و چشماش چهارتا شد. در واقع مجبور شد حداقل شش جفت چشم دیگه هم قرض کنه تا اونچه میبینه رو باور کنه.
باور هم کرد. چرا نکنه؟ هیچکدومشون روانگردان مصرف نکردهبودن. بنابراین، به مبل راحتی و الستوری که پاهاشو روی هم انداختهبود و داشت با سایهش صحبت میکرد، نزدیک شدن.
- خوشبرگشتی؟

- نمیدونم، برگشتم؟

- نمیدونم، برگشتی؟

- بیشتر با بخش "خوش" مشکل دارم البته. ولی بله.

- حالا کجا بودی طی این مدت...؟
- پیش یکی از دوستانم بودم، مشغول پرستاری از بچههای کوچیکش بودم.

- ولی تو که... دوستی نداری؟

- پرستاری از بچههای کوچیک؟! مگه تو از بچههای خیلی کوچیک بدت نمیاد؟

- البته... ولی زمان خوبی رو گذروندم.

و گریفیها، آب دهانشون رو به سختی قورت دادن.
- چی باعث شد که... زمان خوبی رو بگذرونی؟

سوال رو پرسیدن، حتی با اینکه میدونستن احتمالا از پاسخش قراره پشیمون بشن.
- میدونید... کلی باهاشون بازی کردم. و یه قرار کوچولو باهاشون گذاشتم...
- من اصلا از نحوی که این رو گفتی خوشم نمیاد...

- چ... چه نوع قراری با بچهها گذاشتی آخه؟

- اونا بهم یه پیشنهادی دادن... بهم گفتن اگر بتونن ثابت کنن که در هر سال، 2 ثانیه وجود داره، من باید براشون ساندویچ و پیتزا بخرم. ولی مشکل اینجاست که در هر سال، خیلی بیشتر از دو ثانیه وجود داره. خیلی خیلی بیشتر.
- همممم...

- من هم باهاشون بازی کردم و راه اومدم. توجیهشون این بود که: دوم ژانویه... دوم فوریه... دوم مارس... و الی آخر.
- بچهها بعضی وقتا چیزای... بامزهای رو میگن. مگه نه؟

الستور طوری ادامه داد که انگار هیچکس وسط صحبتش نپریده.
- که البته خیلی توجیه احمقانهایه. به راحتی میتونستم با صحبت در مورد بیستها نقضشون کنم و بحث رو تموم کنم.
- آخه کی به بیستها اهمیت میده حالا...
- ولی متوجه شدم که خیلی جالبتر میشه اگر به این جانوران پر سر و صدا یه درس زندگی کامل بدم. بنابراین... من یه کاری کردم.

- یا مرلین... چیکار کردی؟

- من دستشون رو گرفتم، از خونه رفتیم بیرون، و مستقیما به سمت بهترین رستوران شهر حرکت کردیم.
- مرلین رو شکر... فکر کردم میخوای بلایی سرشون بیاری... یا تو زیر زمین حبسشون کنی.

- شادی توی چشم اون بچهها... اون نور...
- واو... واقعا خیلی ناجور و کریپی داشتی میگفتی. ما همهمون جدا غافلگیر شدیم و فقط میتونم بگم که ممنو...
- من خیلی دوست دارم خاموش شدنشو ببینم.
- وات د...؟!

- چون وقتی رفتیم توی رستوران، من فقط یک فنجان قهوه داغ تلخ سفارش دادم. حالا... هیچ بچهای از همچین نوشیدنی داغ و تلخی مخصوصا توی یک روز گرم تابستونی لذت نمیبره. ولی من بخش مربوط به خودم توی قرار رو به جا آوردم.
- واسه اون بچهها یه غذای کوفتی... یه شیرینی... آبنبات اصلا میگرفتی خب.

- نه نه. اونا باید یاد میگرفتن.
- چیو آخه؟!

- که زندگی سخت و ناعادلانهست و از هر فرصتی برای ضربه زدن بهت استفاده میکنه.

الستور به چشمای ناباور گریفیندوریها نگاه کرد و بعد هم یک بشقاب پر از شکلات رو از روی میز قاپید.
- تو واقعا یه هیولایی.

الستور بدون اینکه حرفی بزنه، درحالی که با چشمای سرخ و پلیدش بهشون خیره شدهبود، شکلاتها رو روی زمین خالی کرد.
- چرا الان شکلاتارو ریختی زمین آخه؟!

و باز هم گریفیندوریها جوابی از شیطان رادیویی نشنیدن. حرکت الستور که بشقاب رو بالا آورد و گاز محکمی از گوشه بشقاب زد؛ تیکه بشقاب شیشهای رو وارد دهانش کرد و همونطور که بدون پلک زدن به گریفیندوریها نگاه میکرد، با آرامش بشقاب رو جوید و قورت داد براشون به اندازه کافی جواب بود.
بعدش گریفیندوریها چیکار کردن؟ معلومه که قبل از اینکه شاخهای الستور رشد کنن یا سایهش به نحو دیگهای بهشون جواب بده، از صحنه دور شدن. البته که نترسیدن، گریفیندوری هستن بههرحال... صرفا عقبنشینی استراتژیک... شاید هم نرمش قهرمانانه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج














شهر هرتـ...

←
.