مرزی دقیق وسط اتاق کشیده شده بود؛ سمت روزالین یه صندلی چرمی براق داشت و روی میزش تمام کاغذها بر اساس تاریخ، موضوع و رنگ جوهر مرتب چیده شده بودن و حتی یه ذره خاک هم روشون نبود. اما سمت نویسنده شبیه انبار وزارت سحر و جادو بعد از حملهی دمنتورها بود؛ کلی کاغذ دستنویس مچاله، خودکارهای نیمهخشک بدون در، و لیوانهای خالی چایی که دیگه فراموش شده بودن.
رز با حرص اومد تو و دفترچههایی که دستش بود رو کوبید روی میز شلوغپلوغ نویسنده.
- کجایی؟ بیا ببین چه کار کردی! یه دفترچه کامل از سوژههایی که باید مینوشتی و پشت گوش انداختی رو برات لیست کردم. این یعنی توهین به شخصیت وجودی و کمالگرای من!
در کوچیک سمت ماگلی اتاق باز شد. نویسنده با قیافهی رنگپریده، موهای شلخته و پف زیر چشم، در حالی که یه ماگ ماگلی چای دستش بود اومد تو و یه نگاه خسته به رز انداخت.
- رز... عزیزم، باز چیه؟ میشه سریع بگی؟ من همین الان وسط پروژهی ماگلیام و کلی کار ریخته سرم.
رز با حرص دستاشو زد به کمرش و گفت.
-به من چه؟ کار ماگلیت به من ربطی نداره! ببین چقدر سوژهی ننوشته داری. من تو هاگوارتز آبرو دارم، جیمز هم دائم داره میره رو اعصابم.
نویسنده ماگشو گذاشت روی کوه کاغذهای باطله و یه نفس عمیق کشید تا عصبانی نشه.
-میدونم، ببخشید. یکم درگیر بدبختیهای ماگلیام، ذهنم اصلاً درست کار نمیکنه.
- نه دیگه! ببین اشتباهت دقیقاً همینجاست! تو برنامهریزی نداری. باید جدول زمانبندی درست کنی، سر ساعت بیدار شی و روزی سه هزار کلمه بنویسی!
پارمیدا یه نفس عمیق کشید و واسه بار هزارم خشمشو قورت داد و با لحنی که سعی میکرد آروم باشه گفت.
— ببین رز... من کلی کار دارم، درس و مسئولیت ماگلی ریخته سرم، واسه همین بهت کمتوجه شدم. بهم وقت بده، باشه؟
رز یه قدم اومد جلوتر، چشماشو ریز کرد و با عصبانیت کمالگرایانهش گفت.
-نخیر! نمیشه، وقت ندارم. تو رسما داری اهمالکاری میکنی و خودتو پشت کارای ماگلیت قایم میکنی!
پارمیدا که دیگه از بازجویی بیپایان کاراکتر خودش کلافه شده بود، نگاهی به رز انداخت که رداش حتی یه چروک هم نداشت و سر و وضعشو با خودش که اصلاً قابل مقایسه نبود مقایسه کرد.
- آها... پس فکر میکنی زندگی ماگلی خیلی راحته و من فقط دارم تنبلی میکنم؟ خیلی خب خانم عقل کل! حالا که اینقدر ادعات میشه، چطوره جابهجا شیم؟ تو بیا تو این دنیای بدون جادو با کارای ماگلی سر و کله بزن، منم میرم رو مبل نرم گریفیندور لم میدم و با بابا مرلین چای هل و نبات میخورم!
روزالین با یه پوزخند آستیناشو بالا کشید.
- قبوله!
...
نور خورشید که از بین پرده های طوسی رنگ رد شده بود، همراه با یه صدای بوق ممتد و رو مخ که دستکمی از سوت قطار سریعالسیر هاگوارتز نداشت، خواب روزالین رو پاره کرد. رز پتو رو کشید روی سرش و زیر لب غرید.
- بابا این چه صدای مزخرفیه! باید صدای آواز خوندن بابا مرلین رو براش بیارم.
دستشو توی هوا تکون داد و بعد از کلی کلنجار رفتن، بالاخره اون مستطیل فلزی رو پیدا کرد و صداشو قطع کرد. با کلافگی از روی تخت بلند شد و نگاه ناباورانهشو به اتاق پارمیدا دوخت. اتاق از نظر رز فرقی با اتاق جیمز سریوس پاتر نداشت؛ یک شلختگی مدرن و ماگلی! رز دستشو گذاشت روی پیشونیش و نالید.
-عالیه! شدن دوتا... جیمز شمارهی دو!
طبق قانون نانوشتهی روزالین، همهچیز توی این دنیا باید به ترتیب رنگ، اندازه و کاربرد چیده میشد؛ کمالگرایی افراطیش بهش دیکته میکرد که حق نداره قبل از مرتب کردن این فاجعه، قدم از قدم برداره. پس اول از همه رفت سراغ میز تحریر سفیدرنگ بغل تخت. کتابها و جزوههای دستنویس مچاله روی هم تلنبار شده بودن و خودکارهای رنگارنگ، بدون درپوش و کاملاً بینظم روی میز رها شده بودن؛ رز با وسواس تمام، دونهدونهی کاغذها رو صاف کرد، کتابها رو از بزرگ به کوچیک چید و درپوش خودکارها رو بعد از کلی کلنجار پیدا کرد و روی سرشون گذاشت. درست وقتی داشت با رضایت به شاهکار متقارنش نگاه میکرد، چشمش به یه نوت چسبیده بالای میز افتاد که روش با خط کجوکولهای نوشته شده بود.
“ساعت هشت امتحان.”
رز با بیخیالی نگاهی به ساعت انداخت. عقربهها روی ساعت ۹:۱۰ دقیقه خشک شده بودن.قلب روزالین برای یه لحظه ایستاد؛ نفسش بند اومد. یک ساعت از تایم امتحان گذشته بود!
رز دلش میخواست همونجا بشینه و بلندبلند گریه کنه. برای ذهن کمالگرای رز، این فاجعه با سقوط هاگوارتز فرقی نداشت! در حالی که آرزو میکرد زمین دهن باز کنه و قورتش بده، دوباره با ناامیدی به نوت روی دیوار خیره شد. پایینش یه جملهی دیگه هم نوشته شده بود.
“یه ساعت بعد امتحان کلاس داری (یادت نره تمرین کنی!)”
این نوشته مثل یه نمرهی غیرقابلقبول توی کارنامهی هاگوارتز، سیلی محکمی به گوش روزالین زد. رز با گیجی به اطراف نگاه کرد.
-چیو باید تمرین میکردم؟ چه قطعهای رو؟
خودشو به پشت ساز گوشهی اتاق رسوند. با دستای لرزون کلاویهها رو فشرد. هرجور که میشد، تا قبل از شروع کلاس تمرین کرد؛ توی دلش مدام به مرلین التماس میکرد.
-تو رو خدا... مرلین جان، کاری کن جیمز الان بره رو اعصاب پارمیدا. پارمیدا رو عصبانی کنه و بیاد و ما زودتر جاهامونو عوض کنیم!
ولی برای دست به پیژامه مرلین شدن خیلی دیر شده بود؛ تایم کلاس رسید و رز خودش رو مقابل استاد پیانو پیدا کرد؛ با دستایی که از استرس مثل بید کتک زن میلرزیدن و چشمایی که دو دو میزدن.
شروع کرد به نواختن قطعه. همهچیز تا اواسط کار بد نبود، اما درست توی صفحهی اول، خط سوم، میزان دوم، انگشتش لغزید و یه آکورد اشتباه و گوشخراش گرفت؛ رز طبق عادت همیشگیش که وقتی کاری خراب میشد همهچیز رو به هم میریخت، دستشو بالا برد تا محکم بکوبه روی کلاویهها و ساز رو ساکت کنه؛ اما نگاه متعجب و سرزنشگر استاد شرمندهش کرد، ورق رو برگردوند عقب و دوباره قطعه رو از اول اول شروع کرد.
بار دوم، کمی بیشتر جلو رفت. به صفحهی دوم رسید، اما اواسط خط اول باز هم یه نت رو اشتباه زد. رز بلافاصله نوازندگی رو قطع کرد و خواست دوباره برگهها رو برگردونه به صفحهی اول تا از اول شروع کنه که دستاس استاد مانعش شد، با خستگی عینکشو جابهجا کرد و گفت.
-هی! نیاز نیست هی از اول بزنی. فقط از همونجایی که اشتباه کردی ادامهاش رو بزن بره. فکر میکردم این قضیه رو با هم حل کرده بودیم، پارمیدا!
جملهی آخر استاد مثل یه چراغ نئونی قرمز و بزرگ توی مغز کمالگرای رز بوق میزد.
-فکر میکردم این قضیه رو حل کرده بودیم...
این یعنی رز کاری رو انجام داده بود که نباید انجام میداد؛ مغز بهشدت حساس و کمالگرای روزالین در کسری از ثانیه تصمیم گرفت که کرکرهها رو بکشه پایین؛ دیگه هیچی نبینه، هیچی نشنوه و هیچی یاد نگیره.
به محض اینکه کلاس تموم شد، رز با سرعتی باورنکردنی که حتی از پرواز آذرخش هم سریعتر بود، خودشو رسوند به اتاق مخفی. در رو با تمام وجود باز کرد و از ته دل شروع کرد به داد و بیداد کردن.
— آهای! کجایی؟ بیا بسه... بیا دنیامو پس بده!
در سمت گریفیندور باز شد و پارمیدا، با یه ماگ چای داغ و قیافهای استراحتکرده اومد تو. با دیدن قیافهی رنگپریده، موهای پریشان و چشمای عصبی رز، ابرویی بالا انداخت و گفت.
— چیشده رز عزیزم؟ خوش گذشت؟
روزالین مثل یه دمنتور تشنهی روح که به سمت طعمهش هجوم میبره، به سمت نویسنده شیرجه زد. بدون اینکه اجازه بده طرف مقابلش بفهمه چه اتفاقی داره میافته، با عجلهی تمام ردا رو از تن اون کشید بیرون، پوشید و نویسنده رو با همون لباسهای ماگلی و با تمام قدرت به سمت در دنیای خودش هل داد.
پارمیدا که چایش داشت میریخت، با تعجب دستوپا زد.
- رز! داری چیکار میکنی؟ آروم باش. چت شده؟
ولی رز گوشش بدهکار نبود. با بیشترین سرعتی که توی کل عمرش از خودش سراغ داشت، به سمت مرز جادویی فرار کرد، پرید اونور مرز و در اتاق مخفی رو محکم پشت سرش کوبید.
هنوز سه ثانیه نگذشته بود که دوباره در رو یه ذره باز کرد، سرشو با حرص آورد بیرون و از بین در غرید.
- ببین! دنیای بیقانونت مال خودت! الانم برو... تا هر وقت که دلت میخواد برو و برنگرد!
- اِ؟ چیشد پس؟ تو که میگفتی با برنامهریزی و جدول زمانبندی میشه روزی سه هزار کلمه نوشت و به همهچیز رسید خانم کمالگرا؟
دوباره با خشم تمام از بین در اومد بیرون و نویسنده رو به سمت دنیای خودش هل داد.
-برو! برو اصلا حرف نزن! کلی کار هست که باید انجام بدی. بدو برو به کارای ماگلیت برس.
و اینبار در رو طوری کوبید که قابعکسهای قدیمی برج گریفیندور تکون خوردن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
















شهر هرتـ...

←
.