جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 11:56
نمایش جزئیات
آنلاین
روزالین با عصبانیت و یه بغل دفترچه یادداشت و کاغذ، در اتاق مخفی رو با لگد باز کرد؛ اتاقی که یه منطقه‌ی بی‌طرف بین جهان جادو و دنیای ماگلی بود و جز خودش و نویسنده، عقل جن‌های خانگی هم بهش نمی‌رسید.
مرزی دقیق وسط اتاق کشیده شده بود؛ سمت روزالین یه صندلی چرمی براق داشت و روی میزش تمام کاغذها بر اساس تاریخ، موضوع و رنگ جوهر مرتب چیده شده بودن و حتی یه ذره خاک هم روشون نبود. اما سمت نویسنده شبیه انبار وزارت سحر و جادو بعد از حمله‌ی دمنتورها بود؛ کلی کاغذ دست‌نویس مچاله، خودکارهای نیمه‌خشک بدون در، و لیوان‌های خالی چایی که دیگه فراموش شده بودن.

رز با حرص اومد تو و دفترچه‌هایی که دستش بود رو کوبید روی میز شلوغ‌پلوغ نویسنده.
- کجایی؟ بیا ببین چه کار کردی! یه دفترچه کامل از سوژه‌هایی که باید می‌نوشتی و پشت گوش انداختی رو برات لیست کردم. این یعنی توهین به شخصیت وجودی و کمال‌گرای من!

در کوچیک سمت ماگلی اتاق باز شد. نویسنده با قیافه‌ی رنگ‌پریده، موهای شلخته و پف زیر چشم، در حالی که یه ماگ ماگلی چای دستش بود اومد تو و یه نگاه خسته به رز انداخت.
- رز... عزیزم، باز چیه؟ میشه سریع بگی؟ من همین الان وسط پروژه‌ی ماگلی‌ام و کلی کار ریخته سرم.

رز با حرص دستاشو زد به کمرش و گفت.
-به من چه؟ کار ماگلیت به من ربطی نداره! ببین چقدر سوژه‌ی ننوشته داری. من تو هاگوارتز آبرو دارم، جیمز هم دائم داره می‌ره رو اعصابم.

نویسنده ماگشو گذاشت روی کوه کاغذهای باطله و یه نفس عمیق کشید تا عصبانی نشه.
-می‌دونم، ببخشید. یکم درگیر بدبختی‌های ماگلی‌ام، ذهنم اصلاً درست کار نمی‌کنه.
- نه دیگه! ببین اشتباهت دقیقاً همین‌جاست! تو برنامه‌ریزی نداری. باید جدول زمان‌بندی درست کنی، سر ساعت بیدار شی و روزی سه هزار کلمه بنویسی!

پارمیدا یه نفس عمیق کشید و واسه بار هزارم خشمشو قورت داد و با لحنی که سعی می‌کرد آروم باشه گفت.
— ببین رز... من کلی کار دارم، درس و مسئولیت ماگلی ریخته سرم، واسه همین بهت کم‌توجه شدم. بهم وقت بده، باشه؟

رز یه قدم اومد جلوتر، چشماشو ریز کرد و با عصبانیت کمال‌گرایانه‌ش گفت.
-نخیر! نمیشه، وقت ندارم. تو رسما داری اهمال‌کاری می‌کنی و خودتو پشت کارای ماگلیت قایم می‌کنی!

پارمیدا که دیگه از بازجویی بی‌پایان کاراکتر خودش کلافه شده بود، نگاهی به رز انداخت که رداش حتی یه چروک هم نداشت و سر و وضعشو با خودش که اصلاً قابل مقایسه نبود مقایسه کرد.
- آها... پس فکر می‌کنی زندگی ماگلی خیلی راحته و من فقط دارم تنبلی می‌کنم؟ خیلی خب خانم عقل کل! حالا که این‌قدر ادعات میشه، چطوره جابه‌جا شیم؟ تو بیا تو این دنیای بدون جادو با کارای ماگلی سر و کله بزن، منم می‌رم رو مبل نرم گریفیندور لم می‌دم و با بابا مرلین چای هل و نبات می‌خورم!

روزالین با یه پوزخند آستیناشو بالا کشید.
- قبوله!
...


نور خورشید که از بین پرده های طوسی رنگ رد شده بود، همراه با یه صدای بوق ممتد و رو مخ که دست‌کمی از سوت قطار سریع‌السیر هاگوارتز نداشت، خواب روزالین رو پاره کرد. رز پتو رو کشید روی سرش و زیر لب غرید.
- بابا این چه صدای مزخرفیه! باید صدای آواز خوندن بابا مرلین رو براش بیارم.

دستشو توی هوا تکون داد و بعد از کلی کلنجار رفتن، بالاخره اون مستطیل فلزی رو پیدا کرد و صداشو قطع کرد. با کلافگی از روی تخت بلند شد و نگاه ناباورانه‌شو به اتاق پارمیدا دوخت. اتاق از نظر رز فرقی با اتاق جیمز سریوس پاتر نداشت؛ یک شلختگی مدرن و ماگلی! رز دستشو گذاشت روی پیشونیش و نالید.
-عالیه! شدن دوتا... جیمز شماره‌ی دو!

طبق قانون نانوشته‌ی روزالین، همه‌چیز توی این دنیا باید به ترتیب رنگ، اندازه و کاربرد چیده می‌شد؛ کمال‌گرایی افراطیش بهش دیکته می‌کرد که حق نداره قبل از مرتب کردن این فاجعه، قدم از قدم برداره. پس اول از همه رفت سراغ میز تحریر سفیدرنگ بغل تخت. کتاب‌ها و جزوه‌های دست‌نویس مچاله روی هم تلنبار شده بودن و خودکارهای رنگارنگ، بدون درپوش و کاملاً بی‌نظم روی میز رها شده بودن؛ رز با وسواس تمام، دونه‌دونه‌ی کاغذها رو صاف کرد، کتاب‌ها رو از بزرگ به کوچیک چید و درپوش خودکارها رو بعد از کلی کلنجار پیدا کرد و روی سرشون گذاشت. درست وقتی داشت با رضایت به شاهکار متقارنش نگاه می‌کرد، چشمش به یه نوت چسبیده بالای میز افتاد که روش با خط کج‌وکوله‌ای نوشته شده بود.

“ساعت هشت امتحان.”


رز با بی‌خیالی نگاهی به ساعت انداخت. عقربه‌ها روی ساعت ۹:۱۰ دقیقه خشک شده بودن.قلب روزالین برای یه لحظه ایستاد؛ نفسش بند اومد. یک ساعت از تایم امتحان گذشته بود!
رز دلش می‌خواست همون‌جا بشینه و بلندبلند گریه کنه. برای ذهن کمالگرای رز، این فاجعه با سقوط هاگوارتز فرقی نداشت! در حالی که آرزو می‌کرد زمین دهن باز کنه و قورتش بده، دوباره با ناامیدی به نوت روی دیوار خیره شد. پایینش یه جمله‌ی دیگه هم نوشته شده بود.

“یه ساعت بعد امتحان کلاس داری (یادت نره تمرین کنی!)”


این نوشته مثل یه نمره‌ی غیرقابل‌قبول توی کارنامه‌ی هاگوارتز، سیلی محکمی به گوش روزالین زد. رز با گیجی به اطراف نگاه کرد.
-چیو باید تمرین می‌کردم؟ چه قطعه‌ای رو؟

خودشو به پشت ساز گوشه‌ی اتاق رسوند. با دستای لرزون کلاویه‌ها رو فشرد. هرجور که می‌شد، تا قبل از شروع کلاس تمرین کرد؛ توی دلش مدام به مرلین التماس می‌کرد.
-تو رو خدا... مرلین جان، کاری کن جیمز الان بره رو اعصاب پارمیدا. پارمیدا رو عصبانی کنه و بیاد و ما زودتر جاهامونو عوض کنیم!

ولی برای دست به پیژامه مرلین شدن خیلی دیر شده بود؛ تایم کلاس رسید و رز خودش رو مقابل استاد پیانو پیدا کرد؛ با دستایی که از استرس مثل بید کتک زن می‌لرزیدن و چشمایی که دو دو می‌زدن.
شروع کرد به نواختن قطعه. همه‌چیز تا اواسط کار بد نبود، اما درست توی صفحه‌ی اول، خط سوم، میزان دوم، انگشتش لغزید و یه آکورد اشتباه و گوش‌خراش گرفت؛ رز طبق عادت همیشگی‌ش که وقتی کاری خراب می‌شد همه‌چیز رو به هم می‌ریخت، دستشو بالا برد تا محکم بکوبه روی کلاویه‌ها و ساز رو ساکت کنه؛ اما نگاه متعجب و سرزنش‌گر استاد شرمنده‌ش کرد، ورق رو برگردوند عقب و دوباره قطعه رو از اول اول شروع کرد.
بار دوم، کمی بیشتر جلو رفت. به صفحه‌ی دوم رسید، اما اواسط خط اول باز هم یه نت رو اشتباه زد. رز بلافاصله نوازندگی رو قطع کرد و خواست دوباره برگه‌ها رو برگردونه به صفحه‌ی اول تا از اول شروع کنه که دستاس استاد مانعش شد، با خستگی عینکشو جابه‌جا کرد و گفت.
-هی! نیاز نیست هی از اول بزنی. فقط از همون‌جایی که اشتباه کردی ادامه‌اش رو بزن بره. فکر می‌کردم این قضیه رو با هم حل کرده بودیم، پارمیدا!

جمله‌ی آخر استاد مثل یه چراغ نئونی قرمز و بزرگ توی مغز کمال‌گرای رز بوق می‌زد.
-فکر می‌کردم این قضیه رو حل کرده بودیم...

این یعنی رز کاری رو انجام داده بود که نباید انجام می‌داد؛ مغز به‌شدت حساس و کمال‌گرای روزالین در کسری از ثانیه تصمیم گرفت که کرکره‌ها رو بکشه پایین؛ دیگه هیچی نبینه، هیچی نشنوه و هیچی یاد نگیره.
به محض اینکه کلاس تموم شد، رز با سرعتی باورنکردنی که حتی از پرواز آذرخش هم سریع‌تر بود، خودشو رسوند به اتاق مخفی. در رو با تمام وجود باز کرد و از ته دل شروع کرد به داد و بیداد کردن.
— آهای! کجایی؟ بیا بسه... بیا دنیامو پس بده!

در سمت گریفیندور باز شد و پارمیدا، با یه ماگ چای داغ و قیافه‌ای استراحت‌کرده اومد تو. با دیدن قیافه‌ی رنگ‌پریده، موهای پریشان و چشمای عصبی رز، ابرویی بالا انداخت و گفت.
— چیشده رز عزیزم؟ خوش گذشت؟

روزالین مثل یه دمنتور تشنه‌ی روح که به سمت طعمه‌ش هجوم می‌بره، به سمت نویسنده شیرجه زد. بدون اینکه اجازه بده طرف مقابلش بفهمه چه اتفاقی داره می‌افته، با عجله‌ی تمام ردا رو از تن اون کشید بیرون، پوشید و نویسنده رو با همون لباس‌های ماگلی و با تمام قدرت به سمت در دنیای خودش هل داد.

پارمیدا که چایش داشت می‌ریخت، با تعجب دست‌وپا زد.
- رز! داری چیکار می‌کنی؟ آروم باش. چت شده؟

ولی رز گوشش بدهکار نبود. با بیشترین سرعتی که توی کل عمرش از خودش سراغ داشت، به سمت مرز جادویی فرار کرد، پرید اون‌ور مرز و در اتاق مخفی رو محکم پشت سرش کوبید.

هنوز سه ثانیه نگذشته بود که دوباره در رو یه ذره باز کرد، سرشو با حرص آورد بیرون و از بین در غرید.
- ببین! دنیای بی‌قانونت مال خودت! الانم برو... تا هر وقت که دلت می‌خواد برو و برنگرد!
- اِ؟ چیشد پس؟ تو که می‌گفتی با برنامه‌ریزی و جدول زمان‌بندی میشه روزی سه هزار کلمه نوشت و به همه‌چیز رسید خانم کمال‌گرا؟

دوباره با خشم تمام از بین در اومد بیرون و نویسنده رو به سمت دنیای خودش هل داد.
-برو! برو اصلا حرف نزن! کلی کار هست که باید انجام بدی. بدو برو به کارای ماگلیت برس.

و این‌بار در رو طوری کوبید که قاب‌عکس‌های قدیمی برج گریفیندور تکون خوردن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/26 13:06:01
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 04:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-آقای غول یه دقیقه صبر کنید فقط میخوام یه مصاحبه کوتاه ازتون بگیرم !
ریتا با قدم های کوتاه ولی تند، دنبال غولی که نعره میکشید و قدم هاش درخت های توی جنگل ممنوعه رو یکی یکی از جا میکند با بی احتیاطی تمام راه افتاده بود.
- آقای غول لطفا به من نگاه کنید!!
غول که حسابی اعصابش خورد شده بود به سمت ریتا برگشت و با پاهای بزرگش به ریتا لگدی زد و اون رو به ناکجا آباد پرتاب کرد...

~~~~~

-آوین... بلند شو!! کی بهت گفت بخوابی؟؟تو فردا نهایی نداری؟
ریتا با سرگیجه سرش رو از روی بالشت دایره‌ای صورتی بلند کرد و خودش رو توی یه اتاق که فقط فرش های قرمز پهن بود و یه پنکه روشن بود دید.
یه دختر گوشه اتاق نشسته بود و یه عالمه کتاب دور و برش روی زمین پخش بود و یه دختر دیگه هم بالای سرش داشت با اخم بهش نگاه میکرد.
-اوه خانم... اینجا کلبه شماست؟ من چه مدته که خوابم؟
-آوین زده به سرت؟ کلبه چه کوفتیه ؟ اینجا کمپ مدرسه هست، الانم پاشو برو درستو بخون دو ساعته که خوابی!
-آوین کیه؟کمپ چیه؟مگه من معتادم؟
دختری که گوشه اتاق بود سرش رو از توی کتاب بلند کرد و رو به دختر دیگه گفت:
-ساناز ولش کن بچه رو! بذار پنج دقیقه دیگه بخوابه خودم بیدارش میکنم.
- نخیر زهرا خانوم چی چی و پنج دقیقه؟ دو ساعته که خوابه هنوز زیستشو هم تموم نکرده! پاشو برو درستو بخون آوین!
-من متوجه نمیشم، من سالها پیش فارغ‌التحصیل شدم...
-باشه خودت خواستی! الان میرم به آنا میگم خودش بیاد ببینه مشکلت چیه!

دختری که الان ریتا فهمیده بود اسمش زهراست گفت:
-ولش کن ساناز، اصلا برو کتاباش رو بیار همینجا تو استراحتگاه درس بخونه نمی‌خواد بیاد پشت میز...
-عزیزان! من اصلا درسی ندارم که بخونم، چرا عجیب صحبت میکنین؟
ساناز کتاب کلفت زیستی که تو دستش بود رو محکم توی سر ریتا کوبید...

~~~~

ریتا عطسه‌ای کرد و قلم پر که داشت با پرش دماغ ریتا رو قلقلک میداد به عقب پرتاب شد.
-اوه قلم‌پر عزیزم ندیدی چه خواب وحشتناکی دیدم
حالا اون غوله کجا رفت؟
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/4/26 4:31:50
میبینم که اینجا یه خبراییه
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه ی دیاگون بسیار شلوغ بود و در آن شلوغی مقصد لیلی، مغازه ی فرد و جرج بود زیرا هری با هدویگ نامه ای فرستاده بود و درخواست محصول جدیدی از فرد و جرج را کرده بود. لیلی مینی اسکارف توری مشکی رنگی داشت که فقط نیمی از سرش را پوشانده بود و موهای قرمز رنگش همچنان به زیبا ترین شکل ممکن نمایان بودند.

لیلی وارد مغازه ی فرد و جرج شد و در همان لحظه چیز عجیبی که لیلی نمیدانست چیست، از بالای سرش گذشت و لیلی سرش را دزدید. نامه ای که در دستش بود را باز کرد تا دوباره به مشخصات وسیله ای که هری سفارش کرده بود نگاهی بی اندازد:

نقل قول:
سلام مامان، فرد و جرج یه محصول جدید اوردن که فعلا توی مرحله ی آزمایشیه...

رون میگه با اینکه هنوز کامل نشده ولی خیلی خوب کار میکنه. فرد و جرج هنوز اسمی براش نزاشتن ولی اگه بهشون بگی اونو بهت میدن.
اگه تونستی برام بفرستیش خیلی ممنونت میشم. راستی قبل از اینکه هدویگ رو بفرستی حتما نازش کن و بهش غذا بده.

دوستت دارم، هری.


لیلی آهی کشید و به طرف فرد و جرج که در مغازه پرسه میزدند و به اینو آن محصولاتشان را معرفی میکردند رفت.

- اوه بهبه خانوم پاتر
- سلام فرد... خب هری یه چیزی میخواد... یه چیزی که گفت هنوز توی مرحله ی آزمایشیه یه چیز عجیب...
- فهمیدم!

فرد چند لحظه لیلی را تنها گذاشت و با بسته ای برگشت که به نظر لیلی ترسناک و خطرناک می آمد.
- این... خطر که نداره؟ خب نمیخوام هری خودشو ناقص کنه...
- معلومه که نه بازش کنید خودتون نگاه کنین

لیلی با تردید بسته را باز کرد و همینکه انگشتش را به آن زد، بوم!!!


لیلی دچار سرگیجه ای طولانی شد و دنیا دور سرش آنقدر چرخید و چرخید که نتوانست بفهمد چرا رنگ ها کم کم تغییر میکند و چرا صداهای اطرافش کم کم زیاد تر میشوند. وقتی چشم هایش را باز کرد، وسط حیاط بزرگی افتاده بود و چند نفری هم دوره اش کرده بودند و اسمی عجیب را صدا میزدند.
- آه... چت شد یهو؟ زیر چشماتم که پف کرده پس فکر کنم دیشب زیادی سر کارات بیدار موندی.

دختری که لباس های سرمه ای رنگ زشتی پوشیده بود و یک چیز مشکی رنگ هم دور گردنش بود، دست او را گرفت و اورا از زمین بلند کرد. لیلی چند بار پلک زد و خواست چیزی بگوید اما حتی نمیدانست اینجا کجاست و او وسط این همه آدم که گونی سیب زمینی سرمه ای رنگ پوشیده اند، چه کار میکند! اما تازه فهمیده بود چیزی روی دوشش سنگینی میکند که دختر مقابل، آن را از او گرفت و بارش را سبک تر کرد. سنگینی چیز دیگری راهم در دست هایش حس کرد. به دست هایش نگاه کرد که پر بود از برگه هایی که در هر کدام نقاشی های عجیبی کشیده شده بود و یکی دوتا بوم نقاشی کوچک و بزرگ.

ناگهان، صدای بلند زنی که انگار چوب دستی اش را جلوی دهانش گرفته بود و حرف میزد یا شاید آب نبات صدا بلند کن خورده بود، او را از جا پراند.
- هنرجو های عزیز، هرچه سریع تر وارد کلاس هاتون بشید. ژوژمان رنگ شناسی هنرجوهای گرافیک به زودی آغاز میشه.

دختر دست لیلی را گرفت و به طرف در ساختمان بزرگی دوید. لیلی را با خودش به طبقه ی پایین تری کشید و به داخل اتاقی پر از میز های شیشه ای برد.
- برو بشین الان قاسم میاد.

قاسم؟ قاسم که بود؟ در هرحال لیلی با تردید به سمت صندلی ای رفت و روی آن نشست‌. همچنان سرگیجه داشت و همه چیز برایش گنگ بود. چند دقیقه ی بعد، زن قد بلندی که دیگران اورا قاسم صدا میزدند، وارد اتاق شد و به همه ی آن ها سلام داد. او همچنین، سریعا چند برگه را بین همه ی آن ها پخش کرد و به درخواست دیگران که کتابی به دست داشتند و یک سره میگفتند: « خانوم فقط پنج دقیقه وقت بدید تورو خدا! » توجهی نکرد.

لیلی به سوال های درون برگه نگاه کرد. ظاهرا جلسه ی امتحان بود. همه ی کسانی که حضور داشتند، سکوت کردند. لیلی با مردمک چشم های لرزانش، سعی داشت سوال ها را بفهمد.
« پست امپرسیونیسم ها چه کسانی بودند و چرا به آنها پست امپرسیونیسم میگویند؟ »

با خواندن اولین سوال لیلی حس کرد سرگیجه اش باز هم برگشته است. نگاهش را به سوال بعدی داد.
سوال بعد هم راجب آثار هنریِ افرادی به نام ایرانیان باستان بود که سرگیجه ی لیلی را چهار برابر کرد. او دوباره حس کرد دنیا دارد دور سرش میچرخد. اینبار رنگ ها گرم تر، قرمز تر و درخشان تر میشدند و لیلی کم کم حس کرد درون آغوش گرم و آشنایی قرار دارد.

- لیلی؟... عزیزم؟...
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین جرقه از نوک چوبدستی اش به جای اینکه در فضای غبارآلود کتابخانه هاگوارتز محو شود، مثل توده ای به صورتش کوبیده شد و سیاهی مطلق را به ارمغان آورد.


صدای تیک تاک بی روح ساعت دیواری در اتاق طنین‌انداز شد.
گرمای استخوان سوز از سوی پنجره حس میشد، گرمایی که هیچ شباهتی به هوای سرد و مه آلود اسکاتلند نداشت.
چشمان ربکا کم‌کم باز شد ، بدون هیچ درنگی بلند شد و روی تخت نشست؛ اتاق برایش غریبه و ناآشنا بود.
_ اینجا کجاست؟

با شنیدن صدای عجیب و غریبی جا خورد، چشم در اتاق گرداند و آینه ای را دید ، مستقیم به سمت آینه هجوم برد .

با دیدن چهره ای که در آینه انعکاس پیدا کرده بود دهانش باز ماند.
این شخص هم او بود ، هم نبود.
قدش انگار نصف شده بود، قیافه اش خواب آلود بود .
حواسش که سر جایش آمد فهمید دیدش تار است.
_ یا ریش مرلین این دیگه کیه ؟
با بدبختی دنبال عینکی گشت و بعد از چند دقیقه عینک را روی صورتش نشاند.

به سمت در رفت و آن را باز کرد.
_ عینکم کجاست؟ کیفم کو؟
_ گوشیم و بدید.

همینطور از تعجب خشکَش زده بود دختری جوان که کمی شبیه دخترِ در آینه بود به سمتش آمد.
_ چه کار خوبی انجام دادیم که شما این وقت صبح از خواب بیدار شدید؟

زنی که سنَش نسبت به آن دختر بیشتر بود چهره اش را سمت او گرفت.
_ تو که دیشب میگفتی من میخوام بخوابم ، کسی حق نداره منو بیدار کنه. چی شد این وقت صبح خودت بیدار شدی؟

ربکا که یک کلمه از حرف های آنها را نمی‌فهمید فقط به چهر هایشان زل میزد.
_ ما رفتیم، خداحافظ خوابآلو خانم.

خداحافظ!!؟ مگر نباید میگفتند مرلین حافظ یا همچین چیزی؟ این ها که بودند که مرلین را زیر سوال میبردند؟
_ خوبی ؟؟ چرا انقدر ساکتی ؟چیزی شده؟

به ثانیه ای ربکا به خود آمد.
_ آااا، آره خوبم.
_ باشه پس من میرم بانک ، صبحونه تو آشپزخونه حاضره.

و بعد زن در را محکم کوبید و از خانه بیرون رفت.

ربکا ترجیح میداد دنبال راهی باشد که دوباره به هاگوارتز برگردد ولی انگار شکم این دخترک اینطور فکر نمیکرد و داشت ربکا را هم تحت فشار قرار میداد.
ربکا به ناچار به سمت آشپزخانه پا تند کرد.

بوی نان تازه مسخ کننده بود . به طرف پنجره ی کوچکی که در آنجا بود رفت ، بیرون مثل این خانه عجیب بود؛ ارابه هایی که با سرعت رد میشدند بعضی کوچک ، بعضی بزرک و با رنگ های متفاوت بودند اما بیشترین رنگ هایی که به چشم میخورد رنگ سفید، مشکی و طوسی بود .

صدای پسر بچه ی کوچکی که داشت از جلوی در خانه با مادرش رد میشد توجه ربکا را جلب کرد، پسرک توپی در دست داشت و آن را به بالا پرتاب می‌کرد، هر بار بالاتر از دفعه قبل ؛ مادرش هر چقدر به او هشدار میداد گوش پسرک بدهکار نبود.

ربکا برای آخرین بار به آسمان آلود از غبار و دود نگاه کرد، همین که خواست برگردد توپ پسرک مستقیم به صورت او خورد و پخش زمینش کرد.
و دوباره سیاهی مطلق.




چشمانش را که باز کرد در کتابخانه هاگوارتز روی زمین ولو شده بود و موریگان بالای سرش بود. کلاغ خواست چیزی بگوید که ربکا پیش دستی کرد.
_ هیس، هیچی نگو.
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1405 17:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
‌همه‌ چیز مثل یه ماموریت دیگه برای نورا بود. یه ماموریت کاراگاهی، از اون دستی که نورا خیلی دوست داشت. مثل اینکه یه شیء ماگلی پیدا شده بود که توانایی متصل کردن ماگل‌ها رو به دنیای جادوگری داشت. نورا و همکاراش توی خونه‌ای بودن که آخرین بار رد اون وسیله رو زدن و مشغول پیدا کردن اون شیء بودن. در حالی که هیچ پیش‌زمینه‌ای از اون شیء نداشتن! حتی نمی‌دونستن شیء جامده یا نوعی معجونه...

- اون اتاق رو گشتین؟
- کدوم؟! ها اون... نه هنوز. تو برو یه سر اونجا رو ببین شاید همونجا بود.

نورا خودش رو به اون سمت مایل کرد و خودکار وارد اتاق شد. دستش رو لبه دیوار گرفت تا بتونه بیاد روی سطح زمین و بعد کشوهای میز تحریری که تو اتاق بود رو دونه دونه باز کرد. لباس، لوازم آرایشی و... یه چیز مستطیلی عجیب. نورا شیء مستطیلی رو بیرون کشید و بررسیش کرد. مثل کتاب از وسط باز می‌شد، ولی توش نوشته‌ای نبود. صفحه روبه‌روش شیشه‌ای و تیره رنگ بود و صفحه پایینیش پر دکمه بود. روی دکمه‌ها حروف الفبا، علائم نگارشی و یه سری کلمات عجیب غریب بود که نورا ازشون سر در نمی‌آورد. کلماتی مثل ctrl یا alt و یه اِی انگلیسی که دورش مارپیچ کشیده بودن.

‌نورا به در نگاه کرد تا مطمئن شه کسی وارد اتاق نشده. بعد چند بار یه صفحه تیره شیء مستطیلی ضربه زد تا انگاری با جادو روش یه نقش پدید اومد! از نورا خواسته بود IPش رو وارد کنه... و نورا نمی‌دونست اصلا این کلمه یعنی چی! برای همین با ورد اولوهومورا تلاش کرد که به صفحه بعدی برسه. خوشبختانه شیء جادویی قبول کرد و نقش جدیدی رو به نورا نشون داد. رو صفحه نوشته شده بود: جادوگران؛ نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر.

‌نورا نتونست بیشتر از این بخونه، چون شیء یهویی نور از خودش ساطع کرد دیگه نفهمید چی شده.

~~~~~

وضعیت وحشتناکی بود. نورا روی یه تخت دراز کشیده بود و موقعیت اعضای بدنش بی‌نهایت به جسد سوسک مرده شباهت داشت. دست راستش چرخیده شده بود زیر شکمش و دست چپش هم از تخت بیرون بود. گردنش هم زاویه غیر معمولی داشت، انگار شکسته. ولی کاملا سالم بود. نورا از روی تخت پاشد و با سرعت ایستاد. لحظه‌ای ایستاد بود و لحظه‌ای بعد با صورت روی زمین افتاده بود. کم‌خونی. ولی نورا که کم خونی نداشت. اون فقط سوءتغذیه داشت!

تلاش کرد از روی زمین بند بشه تا دوباره وایسته، که دست راستش خالی شد و دوباره با صورت روی زمین افتاد. روی زمین چرخید و دستش رو روبه‌روش گرفت تا ببینه چرا یهو وا داده. اصلا دستش رو احساس نمی‌کرد، دریغ از رسیدن یه قطره خون به دست! اینقدر دستش رو تو هوا تکون داد که بالاخره قلبش تونست مقدار خون لازم رو به دست برسونه و بعد دوباره پاشد. این دفعه آروم‌تر.

‌دنیا پیش چشمش تار بود ولی می‌تونست تشخیص بده توی عمرش این اتاق رو ندیده. یه دور کل اتاق رو نگاه کرد تا اینکه چشمش به یه آینه خورد. خواست سمت آینه حرکت کنه که پاش به پاتختی گیر کرد و روی پاتختی بخش شد. با افتادن نورا چیزی از روی پاتختی به اون‌ور پرت شده بود که بعد نورا فهمید عینک بوده و برای همین دنیا رو تار می‌دیده. ولی نورا توی زندگی خودش عینکی نبوده! سریعا عینک رو به چشم زد و سمت آینه رفت.
- این دیگه چه شوخی‌ایه؟

‌قیافه‌ای رو که توی آینه می‌دید نمی‌شناخت. یه قدم عقب رفت. بعنی چطور ممکن بود؟ آخرین چیزی که به یاد می‌آورد یه شیء مستطیلی بود. یعنی اون شیء اون رو به این حال رو روز انداخته بود؟ نورا همینجور عقب عقب راه می‌رفت و به دختر ناشناس روی آینه زل زده بود. انگار هر لحظه ممکنه بیاد و به نورا حمله کنه. وقتی مطمئن شد شخص روی آینه نمی‌خواد بکشتش پشتش رو به آینه کرد و دوباره به اطرافش نگاه کرد تا راه فراری پیدا کنه. در اتاق رو که دید با امید فراوون بازش کرد و از اتاق بیرون رفت.

- یا حضرت ابالفضل!

‌نورا فرصت نکرد بپرسه "حضرت ابالفضل" کیه، چون خانمی که این رو گفته بود بدون وقفه به حرفش ادامه داد.
- چی شده امروز زود بیدار شدی!؟

بار دیگه خانم نذاشت نورا کلمه‌ای رو ادا کنه. خانم در حینی که داشت مقنعه‌ش رو مرتب می‌کرد، گفت:
- حالا بد هم نشد. من دارم میرم سرکار، من اومدم ظرف‌ها شسته باشه‌ها!

خانم کیف اداری‌ش رو برداشت، خداحافظ کرد و از در خارج شد. نورا از شدت تعجب فقط به رفتن خانم نگاه کرد و بعد رفتنش تلاش کرد از مسیری که رفته فرار کنه، اما با باز کردن در موج هوای گرم پشیمونش کرد و برگشت به اتاق.

موقعی که وارد اتاق شد چشمش به میز تحریری افتاد که اول ندیده بودش‌. روی میز، یه شیء مستطیلی قرار داشت. دقیقا مثل اون شیء که قبل اینکه بیاد اینجا دیده بود. نورا شیء رو از روی میز برداشت و باز کرد. تا بازش کرد صفحه روبه‌روش همون تصویر قبلی رو نشون داد. اینبار نورا فرصت بیشتری برای خوندن جزییات صفحه پیدا کرد. یه گوشه از صفحه نوشته شده بود: خوش‌آمدید؛ نورا پردفوت. نورا دهنش باز مونده بود. شیء جادویی اسمش رو از کجا می‌دونست؟ باید این وسیله رو از سرتاسر دنیا جمع می‌کردن! نورا با انگشت به گوشه دیگه صفحه ضربه زد، گوشه‌ای که روش نوشته شده بود تازه‌ها. اونجا اسم افرادی رو خوند که یا می‌شناختشون، یا اسمشون رو شنیده بود! می‌خواست روی اسم یکی افراد بزنه که دوباره صفحه نورانی شد...

~~~~~

- باید این شیء رو از کل جامعه بگیریم!
- چرا؟ کاش لااقل می‌گفتی چی دی‍...
- همین که من گفتم! هرچه سریع‌تر بهتر!

و نورا از اون خونه خارج شد و سمت دفترش پرواز کرد.
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1405 11:50
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- جیمز سیریوس!

اکثر مردم عادت ندارن که صبح‌ها با همچین جیغ بلند و کر کننده‌ای بلند بشن و این روتین صبحگاهی‌شون باشه. اما گریفیندوری‌ها با وجود بی‌میل بودن به این صدای آلارم، بهش عادت کرده بودن!

روزالین یکی از مرتب‌ترین و قانون‌مندترین اعضای گریفیندور به حساب می‌اومد؛ اما درست برخلاف شخصیت اون، جیمز سیریوس قرار داشت. پس وقتی دو فرد کاملاً مخالف هم مجبور باشن با همدیگه زندگی کنن، اتفاقات بدی پیش میاد که نتیجه‌اش میشه جیغ‌های صبحگاهی روزالین!

اون روز هم مثل همیشه، روزالین که زودتر از خواب بیدار شده بود تا خودش رو برای کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه آماده کنه، با تالار نامرتب و به هم ریخته‌ای مواجه می‌شه. همه چیز جوری به نظر می‌اومد که انگار جیمز سیریوس قسم خورده بود که هیچ چیز سر جای درست خودش نباشه! پس جوراب‌های راه‌راهش روی لوستر و داخل شومینه، ردای چروکیده‌اش روی زمین و تنها کراواتش روی مبل جا خوش کرده بودن!

- جیمز سیریوس پاتر! دوباره بند و بساطت رو ریختی تو تالار؟ الان من چطوری تمرکز کنم و درس بخونم؟

درحالی‌که روزالین به غر زدن‌های خودش ادامه می‌داد، بقیه‌ی گریفیندوری‌ها با چشم‌های پف کرده و لباس خواب به تالار میان. با وجود اینکه همه‌ی اونا بدخواب شده بودن، مقصر اصلی ماجرا حاضر نبود و به نظر می‌رسید داره خواب های خوش می‌بینه!

- ملانی می‌بینی چه وضعیه! اون‌قدر به هم ریخته‌ست که نمی‌تونم قبل کلاس امروز آماده بشم.
- از وقتی مامانش گم‌شده تربیت این بچه مشکل پیدا کرد! هیچ‌کدوم‌مون نمی‌تونیم جلوش رو بگیریم‌.

ملانی آه‌کشان این رو میگه. بعد به تلما نگاه می‌کنه تا نظر اون رو در رابطه با این بلبشو بشنوه. اما تلما به فکر فرو رفته بود...
- الان خیلی وقته از جینی خبری نیست، لورا گاهاً غیب میشه و به آلستور هم دسترسی نداریم... این اتفاق‌ها خیلی مشکوکه!

تلما بعد مرور دوباره‌ی اتفاقات چند وقت اخیر، مطمئن شده بود که حتماً یک پاتیل زیر نیم‌پاتیل هست و ناپدید شدن ناگهانی گریفی‌ها طبیعی نیست. پس تخته‌ای رو درست وسط تالار می‌گذاره و با چسبوندن عکس لورا، جینی و آلستور، پرونده‌ی گریفی‌های گمشده رو باز می‌کنه.
- خیلی خب... یعنی چه اتفاقی براشون افتاده؟

تلما انباری متروکه‌ی تالار رو تبدیل به اتاق بازجویی تاریک و نمور می‌کنه و به ترتیب ملت رو داخلش می‌کشه.
- ایوا! نکنه تو ملت رو خورده باشی؟ راستش رو بگو! هضم‌شون هم کردی یا هنوز میشه از توی روده‌ات نجات‌شون داد؟
- من هیچکس رو نخوردم!

ایوا خارج میشه و نفر بعدی میاد.

- بابا مرلین! آیا ممکنه تو ملت رو انداخته باشی ریشت؟
- برای چی این کار رو بکنم باباجان؟
- نمی‌دونم... شاید برای اینکه قدرت استجاب کردن دعاهای ملت ریشت، بیشتر بشه...
- نه باباجان. به‌غیر از چندتا شکلات و آبنبات هیچی تو ریش ما نیست.

و نفر بعدی...

- روزالین! نکنه تو با کمال‌گراییت ملت رو دق دادی و بعدم مخفی‌شون کردی؟
- نه! من داشتم تکلیف دفاع در برابر جادوی سیاهم رو تکمیل می‌کردم!

و بعدی...

- فلور آیا مطمئن باشم که تو ملت رو به‌عنوان مدل میکاپت ندزدیدی؟

بعد از اینکه همه از این بازجویی‌ها گذشتن و چیزی دستگیر تلما نشد، اون دوباره در انباری رو قفل کرد؛ روی مبل نشست و پرونده رو جلوی خودش گذاشت.
- هیچ سرنخی ازشون نیست... یعنی اینا کجا رفتن؟

تلما که از شدت فشار دیگه سردرد گرفته بود، روی مبل دراز می‌کشه و چشم‌هاش رو می‌بنده.
- کاش یکی دیگه بودم. زندگیم خیلی سخته.

...


تلما نمی‌فهمه که کی خوابش برده. فقط بعد از مدت نامعلومی، چشم‌هاش رو باز می‌کنه و به جای دیدن سقف و دیوارهای قرمز رنگ تالار گریف، با اتاق آبی رنگی مواجه میشه. می‌خواد تکون بخوره که درد بدی توی بدنش می‌پیچه.

- عزیزم! بیدار شدی؟ خانوم دکتر بفرمایین این‌جا؛ بیمار بیدار شده!

تلما کلمه‌ی دکتر و بیمار رو در ذهن خودش بررسی می‌کنه. چرا باید توی سنت مانگو بیدار می‌شد؟ اصلا دکتر چه کسی بود؟ چرا بی‌هوش شده بود؟

- اوه! ریحان جان! می‌بینم که بالاخره بیدار شدی. حالت چطوره دخترم؟

ریحان؟ ریحان چه کسی بود؟ مگه چقدر خوابیده بود که برای بیدار شدنش انقدر خوشحال بودن؟
تلما قصد می‌کنه که داد بزنه اسمش ریحان نیست؛ بلکه تلماست و ازشون بپرسه که چطور اونجا اومده. اما فقط لب‌هاش تکون می‌خوره و هیچ صدایی بیرون نمیاد.

- اوه عزیزم! مادرتون می‌گفتن مثل اینکه قبل اینکه این اتفاق بیوفته، مریض شده بودی و صدات گرفته بود. برای اون هم یکم دارو تجویز می‌کنم که زودتر خوب بشی.

تلما با نگرانی و اضطراب به زن سفید پوش خیره میشه. هر چی می‌گذشت نه‌تنها سوالای توی ذهنش کمتر، بلکه بیشتر هم می‌شدن!

- بله... داشتم می‌گفتم. همون‌طور که می‌دونین، بعد از حادثه‌ای رخ داد و شما از پله‌ها افتادین، آورد‌ن‌تون بیمارستان تا خطری تهدیدتون نکنه. ما هم بعد انجام کارهای لازم، فهمیدیم که هیچ مشکل خاصی ندارین؛ فقط به کتف‌تون فشار اومده که اون هم بعد یک مدت حل میشه.

چند ساعت بعد

تلما که بدون اینکه کاری از دستش بربیاد، با کتف داغون و لنگ‌زنان همراه دو غریبه که نمی‌شناخت و با اصرار ریحان صداش می‌کردن، به خونه‌ی اونا می‌ره. بعد از اینکه غذای عجیب و سبز رنگ خوشمزه‌ای رو به خوردش می‌دن، تلما رو به اتاقی می‌برن که استراحت کنه. تلما که تا حدودی مطمئن شده بود که تناسخ رخ داده، با ناراحتی به در و دیوار زل زده بود. می‌خواست هرچه زودتر به جسم خودش برگرده ولی هیچ ایده‌ای بابت چطوری بودنش نداشت...

همه جا در سکوت و آرامش فرو رفته بود و تلما هم فکر می‌کرد که یهو چراغ‌‌ها خاموش شد. درحالی که همه‌جا تاریک شده بود، صدای مادر ریحان بلند شد.
- وای! دوباره برق‌ها رفت!

تلما که تا به حال نمی‌دونست برق هم پا داره که بخواد بره، و از درد کتف و کمرش و گرفتگی صداش هم کلافه شده بود، جیغی می‌کشه. البته جیغش فقط تصویر داشت و صدایی همراهش نبود! بعدش چشم‌هاش رو می‌بنده تا هر چه زودتر خوابش ببره.

...


- تلمای بابا! بیدار شو!

تلما که عمیق خوابیده بود، با صدای مرلین از خوابش بیدار میشه. چندلحظه طول می‌کشه که بخواد به خودش بیاد ولی با دیدن گریفی‌ها که تلما صداش می‌زدن و بالای سرش منتظر بودن، با خوشحالی از جا می‌پره.
- من برگشتم! من برگشتم!
- بله کارآگاه بابا! برگشتی.

مرلین دست نوازشی روی سر تلما می‌کشه.
- فقط یادت باشه از این به بعد دیگه کفر نعمت نکنی. به‌علاوه از این پیرمرد هم بازجویی نکن.

مرلین با گفتن این، به سمت دیگه‌ای میره. اما تلما که فهمیده بود این فقط یک تنبیه وحشتناک از سمت مرلین بود، تصمیم می‌گیره دیگه هیچ‌وقت بهش شک نکنه!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1405 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابگاه گریفندور - تقریبا - در سکوت فرو رفته بود. خروپفِ مرلین و صدای برخورد سنگ و چوب از سمتِ تختِ جیمزِ جوان را می‌توانست نادیده بگیرد ولی محض احتیاط، چشم‌بندش را بست. نمی‌خواست با نورِ جرقه یا هر برنامه‌ای که پسرک داشت، از خواب بیدار شود.

هوای گرمِ تابستان باعث می‌شد پتویش را کنار بزند اما در عین حال، بدونِ پتو خوابیدن هم سخت بود. به طراحیِ چیزی فکر می‌کرد که شب‌ها تختش را خنک کند و خواب، آرام آرام ذهنش را مثل یک شمع خاموش کرد....

***


پلک‌هایش به سختی از هم جدا شدند. نورِ خورشید بیشتر از همیشه چشمش را می‌زد و-
- یا مرلین!

تصویر تغییر اندازه داده شده
هیولای آبی رنگی روبه‌رویش خوابیده بود و با چشمانِ درشت و از حدقه درآمده‌اش به اون نگاه می‌کرد. مطمئن بود کارِ پاتر است. دیشب مشخص بود ریگی به کفشش است و این هیولا-

- کالیسیفرررر!

سریع دست‌هایش را روی دهانش گذاشت. این صدا، صدای خودش نبود. صدایش - حمل بر خودستایی نباشد- گرم و عمیق‌ و خوشایند بود ولی این جیغ، باورش نمی‌شد از گلوی او بیرون آمده باشد.

بعد از اینکه مطمئن شد از سمت هیولا خطری تهدیدش نمی‌کند، دستانش را پایین آورد و با دومین ضربه روبه‌رو شد. ناخن‌هایش با رنگ‌های مشکی، زرد و قهوه‌ای رنگ‌آمیزی شده بودند و روی ناخن‌های شستش، صورت عصبانی گربه به چشم می‌خورد!

- نه... نه.... این حقیقت نداره!

بعد لامپی در ذهنش روشن شد و به اطراف نگاه کرد. خوابگاه گریفندور نبود، اتاق خوابش در قلعه نبود و از همه مهمتر، هاول در جسم خودش نبود!

به سرعت یک طلسم‌ مرگبار از روی تخت پایین پرید و خوشبختانه، آینه درست کنارش بود.
شوربختانه هاول، هاول نبود.

- ولی آخه- مطمئنم توی شام دیشب چیزی نبود... کسی روی لباسام طلسم ننوشته بود ولی هرچی باشه...

با خشم به تصویرِ توی آینه نگاه کرد.

- این دختره‌ی ورپریده جسمِ منو دزدیده!

آهی کشید و سعی کرد کالیسیفر را پیدا کند اما آنجا نبود. تنها چیزی که به چشمش می‌خورد، تخت‌خواب، میز آرایش، و یک کتابخانه‌ی چوبی بود. کتاب‌های روی قفسه را بیرون کشید، بعضی‌ها را می‌توانست بخواند، بعضی‌ها را نه‌. سرنخی از هویت واقعی دخترکِ دزد پیدا نکرد‌ به جز اینکه کتاب‌های عکس‌دار می‌خواند و البته یک عکس از هاول روی میزش داشت‌. (و پسران جذاب دیگر ولی هاول دیگران را ندید.)

- من طرفدارام رو درک می‌کنم... ولی این دیگه زیاده‌رویه.... این گروگان گیریه... جای این دختره توی آزکابانه!

جمله‌ی آخر را درحالی گفت که طبق عادت، نگاهش سمتِ آینه برگشته بود. بدونِ فکر، شانه‌ی چوبی روی میز را برداشت و با حرص شروع به شانه کردن موهایی کرد که مال خودش نبودند اما به هرحال، فعلا روی سرش بودند‌

متوجه شده بود که این یک خانه‌ی کاملا مشنگی و بدون جادوست و دخترک حتما مشنگ‌زاده بود. بطری‌هایی روی میزش به چشم می‌خورد. شبیه بطری معجون بودند! شاید با همین‌ها هاول را تسخیر کرده بود! در یکی از بطری‌ها را باز کرد و دکمه‌ی سفید رویش را فشرد.
.
‌.
‌.
خبر خوب اینکه این یکی از بهترین بوهایی بود که در تمام عمر به مشامش رسیده.
خبر بد اینکه کاملا فاقد جادو بود. می‌خواست بطری را طبق عادت در جیب کتش بيندازد ولی متاسفانه درحال حاضر لباس راحتی با طرحِ خرس‌های تدی تنش بود‌‌. حاضر بود در مرلینگاه زندانی بشود ولی با این لباس‌ها دیده نشود. عجب کابوسی-

کابوس!

قطعا همین بود! هاول کابوس می‌دید. فقط باید بیدار می‌شد. با بی‌میلی دوباره روی تخت خزید و هیولای آبی و تعداد زیادی بالشتک رنگارنگ را با لگد پایین انداخت. چشم‌هایش را بست. این تخت هم مثلِ تختِ خودش گرم بود و باعث شد یاد افکارِ قبل از خوابش بیفتد. طراحی یک وسیله برای خنک کردنِ تخت-

- دخترم تو الان نباید دندون‌پزشکی باشی؟

سرتاپای هاول به لرزه درآمد. البته که باید می‌دانست کسان دیگری در این خانه‌ی مشنگی زندگی می‌کنند ولی اینکه یک نفر او را دخترم صدا بزند و بگوید باید جایی باشد که نمی‌داند کجاست، زیادی بود. می‌خواست خودش را به خواب بزند ولی امکانِ شبیخونِ غریبه به اتاقش - نه اتاق دختر دزد! - وجود داشت‌.

هاول ساخته شده بود برایش درخشیدن در شرایط غیرمنتظره؛ همیشه به این ویژگی خودش افتخار می‌کرد و حالا فقط می‌خواست تا زمانِ باطل شدن طلسم، دوام بیاورد‌.

- ا... الان میام.

آب دهانش را قورت داد و با دستی لرزان درِ اتاق را باز کرد‌. چشمانش را برای واکنش به تهدید احتمالی تیز کرد اما خانه کاملا... امن به نظر می‌رسید‌. شانه‌های سفت شده‌ش را رها کرد و نفس راحتی کشید. صدایی ته ذهنش به او یادآوری می‌کرد که دختری از همین خانه او را خانه‌خراب کرده است ولی هاول صدا را نادیده گرفت‌.

کسی در آشپز خانه نبود اما روی کابینت کنارِ گاز، تعدادی تخم‌مرغ به چشمش خورد. دلش برای آشپزی با کالیسیفر تنگ شده بود. برایش خیلی راحت بود؛ تازه مجبور نبود غذا را به بدنِ یک نفر دیگر برساند. تخم مرغ‌ها را در تابه‌ای آویخته به دیوار شکست و مشغول هم زدن شد.

از پنجره‌ی آشپرخانه، سر و صدای عجیب و آزاردهنده‌ای مثل جیغ زدن دمنتور در دودکشِ قلعه‌اش می‌آمد‌. هاول صدای نزدیک شدنِ غریبه را نشنید و بعد، دستی تقریبا محکم روی شانه‌اش ضربه زد.

- چه غلطا! آدم شدی!

پسرِ جوانی با نیشِ باز این را گفت؛ انگار حرفِ بسیار محبت‌آمیزی باشد. هاول بی‌اختیار گارد گرفت و کفگیر را مثل چوب‌دستی سمتِ پسرِ ماگل گرفت.

- تو ام بی‌جنبه‌ایا!
- باید برم دندون‌پزشکی!

بی اختیار اولین حرفی که از ماگلِ قبلی شنیده بود، تکرار کرد. پسر‌ لحظه‌ای نگاهش کرد و بعد یک تکه نان از روی میز برداشت. تخم‌مرغ را مستقیم از توی تابه برداشت و لقمه را ناغافل به خورد هاول داد.

- بحیحثحسسح

تمامِ چیزی بود که توانست بگوید و بعد پسر برگشت تا از آشپزخانه بیرون برود‌. هاول سریع لقمه را قورت داد و قبل از اینکه پسر برود، پرسید:
- چیزه... دندون‌پزشکی کجاست؟

پسر اخمی کرد و هاول احساس کرد حرف اشتباهی زده.
- واقعا جهت‌یابیت بده‌.

از پنجره‌ی آشپرخانه به خیابانی اشاره کرد.

- همینو تا آخر برو، بعدش سمتِ راست.

***


هاول قبلا در شهرهای ماگلی زیادی گشته بود اما وسیله‌های نقلیه هیچوقت اینقدر مرگبار به نظر نمی‌رسیدند‌. هرکدام مثل یک "آواداکداورا" به سمتش هجوم می‌آوردند. وقتی بلاخره به دندان‌پزشکی رسید، نفسِ راحتی کشید.

- خانوم خیلی دیر کردین! می‌خواستم نفرِ بعدی رو بفرستم!

به محض ورودش، خانمی با ردای سفید پزشکی تقریبا او را به سمتِ اتاق هل داد. در اتاق، ماگلی دیگر روی صندلی کوچکی کنارِ یک صندلی بزرگ نشسته بود. لبخند شادی به هاول زد و به صندلی بزرگ اشاره کرد.

برای لحظه‌ای کوتاه، فراموش کرد که در جسم خودش نیست. با اعتماد به نفس روی صندلی - تخت مذکور نشست و وقتی پاهایش حتی به پایین صندلی هم نرسید، حقیقتِ تلخ یادش آمد.

- خب خب‌.... کدوم دندونت درد می کنه؟
- هیچکدوم.

هاول اخمی کرد‌. چرا باید دندانش درد می‌کرد؟

- خانومِ صافی، عکس دندونِ خانوم رو بیار.

درحالی که دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد، دلهره‌ای بی‌دلیل به جانش افتاد. عکسِ دندان... دندان‌پزشک.... نکند همه‌ی اینها بخشی از یک نقشه‌ی بزرگ‌تر بود؟

- بگو آاا.

خانمی که به او لبخند زده بود، حالا با ماسک و محافظ صورت به او نزدیک می‌شد. هاول اصلا از این موضوع خوشش نمی‌آمد. در حرکتِ بعدی، نورِ بالای سر هاول را روشن کرد و دیدش را کور؛ وقتی دوباره دیدش شفاف شد، یک دستگاه شکنجه‌ی مشنگی جلوی صورتش بود.

- زیاد درد نداره، باشه؟

چشمان هاول به سوزن بلندی که در دست زن بود، خیره مانده و تمام بدنش به لرزه افتاده بود.

- نمی‌خو...
- چی؟
- نمی‌خوام!!

هاول شروع کرد به دست و پا زدن.
- خانم صافی دستاشو نگه دار!
- خیلی زور داره خانوم دکتر!
- نمی‌خوام! دمپایی ملانی به دادم برس!

چشمان هاول کم کم سیاهی می‌رفت.
- الان... غش می‌کنم...
- خوبه آفرین. ترس نداره که!
- تو که دخترِ بزرگی هستی.
- مان هاوا....

بعد همه‌چیز ناپدید شد. خانم دکتر ماسک‌دار، خانم صافی دارای سابقه‌ی خشونت و وسیله‌ی شکنجه.


***


- نههههههه - یا دمپایی ملانیییییی!

هاول با فریادی از خواب پرید و جسمش روی هوا معلق ماند. نفس‌هایش بریده بریده و کوتاه بودند و قلبش مثل قلب پرنده می‌زد.

- هاولِ بابا، خوبی؟

به محض شنیدن صدای آشنا، هاول احساس کرد کم مانده بغض کند. بعد نگاهی به اطراف انداخت‌. خوابگاه گریفندور تا به حال اینقدر شبیهِ خانه نبود‌‌.

- آ... آره... جنابِ مرلین‌. برای رشدِ موهام بهتره که صبح رو با آدرنالین شروع کنم.

مرلین با چشمانِ اسطوره‌ای کهن‌سال به او نگاه کرد و سری تکان داد‌. بهتر بود اسرار - و غرورش - را حفظ کند تا اینکه دوباره دردسر پاک کردنِ آثارِ روحِ تاریکیِ هاول را به جان بخرند.
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/4/22 22:10:33
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 23:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ امان از دست این بچه های مردم! صاف صاف تو روی من وایساده! من هم سن این بودم جلو بابام پامو دراز نمی کردم! می بینی کاتانا؟! برگشته به من میگه این اسنیپ بازیا چیه در میاری آقای معاون!
ـ !

شعله های عصبانیت سرخ رنگی بالای سر سوگیاما در حال سوختن بودند. پشت سر او کاتانا، همانطور که لیوان دم کرده گل گاوزبان را هم میزد، تق تق کنان پشت سرش راه می رفت.

- چقدر من به این دابی گفتم بذار من دو دفعه این ارشد های گریفیندوری رو با کاتانا ادب کنم، گفت نه! گفتم حداقل بذار این هافلپافی ها رو بذارم لای در و بعد در رو ببندم، گفت نه! گفتم تو رو مرلین یه 50 امتیاز از ریونکلاو الکی کم کنم، باز گفت نه! به سالازار قسم عقده های استعداد های من داره تو این مدرسه حروم میشه!

سامورایی جوان همانطور که غر میزد و با کاتانا و دیوار های هاگوارتز حرف میزد، بدون توجه به تابلو "کارگران مشغول کار هستند"، وارد راهرویی شد که در حال تعمیر بود.

ـ اگه ندیدی من اون بچه سرتق رو با کاتانا خلالش نکردم، نریختم تو سالاد! شهر هرتـ...

شــترق!

صحنه رو به رو کاتانا، سامورایی چسبیده به راهرو، آجری پودر شده بر روی زمین و راهروی خالی از جمعیت بود.


در دنیای موازی_ وسط اصفهان

- مهندس...خانم مهندس!
ـ من گفتم این دمنوش آویشن بهش نمی سازه خاله جان!
ـ من چی می‌دونم! این بِچه خودش گفت چاییدس، براش آویشن دم کنم. تقصیر منی چی چیس این وسط!

گفت و گوی عجیبی بود! لهجه آن خاله جان محترم هم عجیب تر!

در حالی که نور در حال کور کردن آن سامورایی بخت برگشته بود، پس از تلاش های بسیار چشمانش باز شد. عنبیه ها محیط عجیبی را مشاهده می کردند. چهارچشم که به او خیره شده بودند، دسته ای کاغذ و جدول، یک صفحه روشن و رنگارنگ، اتاقی سفید و بدون پنجره و در آخر میز چوبی که خودش روی آن ولو شده بود. وحشتناک تر از همه آن چهار چشم بود. بعد از چند بار پلک زدن، عنبیه بلاخره توانست چهره آن چهار چشم را ببیند.

ـ ببخشید شما؟!
ـ جانم؟! ... دیدی خاله جان! زدی بچه مردم رو ناقص کردی!
ـ دو دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم این بِچه چی چی میگِد! خاله جان منو ببین. حالت بِهتره؟!

سامورایی منگ بود یا باید بگم حس میکرد دیوونه شده. آخرین چیزی که یادش بود راهرو های هاگوارتز بود و ذره ای نمی تونست این دیوونه خونه ای که داخلش بود رو به اونجا ربط بده.

ـ من مگه مشکلی داشتم که الان باید بهتر شده باشم؟
ـ آلزایمر گرفته! خاک تو سرم! رفیعی من گفتم اون آویشن رنگ درستی نداشت، چرا دادی بخوره؟! بچه مردم از دست رفت.
ـ بچه مردم؟! خانم محترم من الان نزدیک چهل سالمه!

دهان دو بانو محترم جلو باز مانده بود. یکی از آنها همانطور که دهانش را می بست، از داخل جیبش آینه کوچکی را دست آکی داد.

ـ خودتو یه لحظه ببین. به این قیافه می خوره چهل سالش باشه؟!

بعد از گرفتن اینه و مشاهده چهره اش، دهان سوگیاما نیز مثل آن دو نفر باز ماند. چهره اش کاملا فرق می کرد.
ـ این کیه؟!
ـ خودتی دیگه!
ـ نه این من نیست! من اینقد زشت نیستم!

پس از نیم ساعت گریه و آبغوره گیری،جو کمی آرام تر شد. خاله جان یا همان خانم رفیعی به سمت قسمت پرونده های استخدامی رفت و پرونده آبی رنگی را از بین آنها در آورد و به دست سوگیاما داد.

ـ ببین خاله جان. اینجا مشخصاتت هست. بخون شاید ویندوزت بالا بیاد.
ـ نام ... متیـ... نام خانوادگیـ .. این چرا اینقدر سخته تلفظش؟!... متولد ... اسفند سال هشتاد و سه... ساکنـ... . به روح سالازار قسم اینا همه ش دروغه! من آکی ام. آکی سوگیاما. متولد جیروشیما. اصفهان و هشتاد و سه نَمَنَه!
ـ نه دیگه! متین تو رو روح هر کی دوست داری به خودت بیا! شوخی بسه دیگه!
ـ زمانی من فکر نمی کنم شوخی باشد. غلط نکنم مهندس جن زده شدس!
ـ چرا یکی مثل دابی و وینکی باید بیاد منو بزنه آخه؟ جک میگی خانم محترم؟

دهان آن دو بانو محترم برای بار دوم باز ماند.نگاه ها بین هم رد و بدل می‌شد.

ـ خانم رفیعی شما آشنا داری تا قبل از تموم شدن شیفت این بچه رو ببریم پیشش؟!
ـ باید زنگ بزنم ننه بزرگم! احتمالا تا آخر امشب بشه یه کاری کنیم عقلش برگردد سرجاش!:hoom4:
ـ خیلی طول می کشه! نظرت چیه مثل فیلما با یه چیزی بزنیم تو سرش عقلش درست سه؟
ـ خوبس! من حواسش رو پرت می کنم؛ تو بزن تو سرش!
ـ نمیره فقط؟!
ـ نه زمانی جون! تهش یه شکستگی جزئیه!
ـ حله!
ـ من کل مکالمه تون رو شنیدما!
ـ تا وقتی جیغ نزنی اشکالی نداره! زمانی جون آماده ای؟ یک ... دو ‌... سه!

شــترق!


راهرو هاگوارتز_ کف زمین

صدای جیغ بلندی در راهرو پیچید.

کاتانا همانطور که همچنان گل گاوزبان را هم میزد، متوجه منبع صدای جیغ شد. درست روبه‌روی او سامورایی معروف آکی سوگیاما، دهانش اندازه تونل های آزادراه تهران_شمال باز بود و آن اصوات بلند و گوشخراش را تولید می کرد. کاتانا که دیگر بیش از این حوصله دراما را نداشت گل گاوزبان را در همان تونل ریخت .
ـ !
ـ کاتانا نبودی ببینی تو چه جهنمی گیر کرده بودم!
ـ .

در دستان کوچک کاتانا، نامه ای به چشم می خورد. او نامه را به سامورایی داد و صحنه را ترک کرد.

نقل قول:
سلام

به علت توهین و اهانت از سمت معاون آکی سوگیاما به شخص شخیص مدیریت هاگوارتز جناب آقای دایی، قلعه هاگوارتز طی تصمیمی خود خواسته سامورایی آکی سوگیاما را برای عبرت گرفتن بقیه شکنجه داده و اولین تذکر را به ایشان خواهد داد.

امیدوارم متوجه عواقب اعمال و صحبت های خود شده باشید.




تموم شد! برید خونه هاتون!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس و آریانا دامبلدور


۱۴ سپتامبر ۱۹۸۴

از لحظه‌ای که تصمیم گرفتم سر از راز برادرم دربیارم انگار همه چی عوض شده. یعنی درواقع چیزی عوض نشده، هنوزم آدما همونجوری نگاهم می‌کنن و درباره‌م حرف می‌زنن. صدای پچ پچ کردن‌هاشونو می‌شنوم ولی یه جورایی دیگه انگار گنگه. قبلا صداشون خیلی واضح تو سرم می‌پیچید.

"اونم مثل برادرش یه شروره"

"دائم اون دفتر عجیب غریبش دستشه و توش می‌نویسه"

"دلم برای مادر پدرشون میسوزه که بچه‌هاشون اینجورین..."

اما الان دیگه فقط یه سری صدای گنگ و نامفهومه. ذهنم اینقدر درگیر راز برادرمه که دیگه چیزی از حرفاشون نمیشنوم. حتی وقتی سر کلاسا می‌شینم هم به سختی سعی میکنم که تمرکزم رو حفظ کنم. به خودم میگم بالاخره برای فهمیدن رازش ممکنه این جادوها به درد بخوره، پس باید یاد بگیرمشون.

کوچیک‌تر که بودم از مامان و بابا راجع به آلفرد پرسیده بودم. این که چه اتفاقی براش افتاد؟ چجوری ناپدید شد؟ کجا رفت؟ ولی هیچ وقت نتونستم جوابی بگیرم. بعد از این که چند بار پرسیدم و جوابی نگرفتم بیخیالش شدم ولی الان به جواب اون سوالا نیاز دارم. نمیدونم برای مامان و بابا نامه بنویسم و ازشون بپرسم یا نه؟ من هیچی درباره‌ش نمیدونم! اگه نامه بنویسم ممکنه ایندفعه جواب سوالامو بدن؟ ممکنه با خودشون فکر کنن دونستنش می‌تونه بهم کمک کنه تا از این وضعیت مزخرف راحت بشم و برای همین بهم بگن؟ یا بازم قراره همون جواب همیشگی رو ازشون بشنوم؟ این که خطرناکه و دیگه درموردش حرف نزنم. حتی بهش فکرم نکنم.

ولی نمی‌تونم! نمی‌تونم با وجود نگاها و حرفایی که هست بهش فکر نکنم. الان دیگه همه‌ی فکرم شده فهمیدن اون راز کوفتی که داره روزای خوب منو ازم می‌گیره! من دارم خوشی‌هامو از دست میدم؛ حداقل حقمه که بدونم به خاطر چی!

خیلی پراکنده نوشتم... میدونم همش به خاطر اینه که ذهنم درگیره و پره...
نمیدونم از کجا باید شروع کنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1404 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
2 سپتامبر 1984

امروز اولین روز تحصیلی من تو هاگوارتزه و اصلا برام تعجب‌برانگیز نیست که زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. در واقع، خیـــلی زودتر از همیشه! از استرسه یا هیجان؟ نمی‌دونم. شایدم جفتش. شایدم که هیچ‌کدوم و همه‌ش به خاطر اینه که می‌خوام قبل از رفتن به کلاسا تو دفترچه خاطراتم بنویسم. یجورایی بهم حس امنیت و آرامش می‌ده و بعد از اتفاقای دیشب... بهش نیاز داشتم!

الان که دارم اینو می‌نویسم خورشید هنوز کامل بالا نیومده و صدای خر و پف یکی از هم‌خوابگاهیام چنان بلنده که انگار حالا حالاها قرار نیست از خواب بیدار بشه. هنوز فرصت نکردم با بچه‌های خوابگاه آشنا بشم که بدونم کیه، ولی موهای فرفری خرمایی رنگش رو می‌بینم. کاش روش اینوری بود تا ببینم چطوری دهنش داره این صدا رو تولید می‌کنه!

دارم چرت و پرت می‌نویسم. همه‌ش به خاطر استرس اولین روز مدرسه‌ و هیجان از اینه که بالاخره کار با جادو رو یاد می‌گیرم. راستش با توجه به اتفاقات دیشب، یکم نگران رفتار بقیه هم هستم. ولی فکر کنم همه مثل من اونقد هیجان‌زده باشن که وقتی برای توجه به این که برادر من چه کسیه نداشته باشن نه؟ اوه... بقیه دارن بیدار می‌شن، وقتشه منم آماده بشم! در اولین فرصت برمی‌گردم.

برگشتم... اما نه با اون احساس خوبی که انتظارشو داشتم. یجورایی پناه آوردم به دفترچه‌ای که به همین زودی به ابزاری برعلیهم تبدیل شده. پچ‌پچای یکیشون رو شنیدم که متوجه شده بود صبح زود در حال نوشتنم و این براش یه مسئله خیلی عجیبی بود و تا رسیدن به کلاس سوم، مثل یک کلاغ چهل کلاغ چنان شاخ و برگ گرفته بود که دیگه شباهتی به تعریف اولیه نداشت! واقعا چرا به جای این که مثل هر آدم نرمال دیگه‌ای فکر کنن دارم خاطراتمو می‌نویسم، باید اون فکرای وحشتناک رو بکنن؟ ولی نه، من نمی‌تونم دست از نوشتن بردارم...

شب شده و می‌دونم که باید با هیجان کل خاطرات اولین روزمو تو چندین صفحه‌ی دفترچه پر کنم. ولی حقیقت اینه که... دست و دلم به نوشتن نمی‌ره. آخرین باری که این اتفاق افتاد، از روز قبل از تولدم تا گرفتن نامه‌ی دعوت به هاگوارتز بود.

فعلا فقط اینو می‌تونم بنویسم: خوش‌حالم کلاسا اونقد هیجان‌انگیز هستن که حداقل برای مدتی منو از دنیای اطراف جدا کنن تا از نگاها و پچ‌پچ‌هاشون نجات پیدا کنم.


5 سپتامبر 1984

کلاسا هم‌چنان خوبن. رفتار آدما هم‌چنان بد.


7 سپتامبر 1984

الان وقت ناهاره و احتمالا همه سرسرا جمع شدن ولی من واقعا نیاز دارم که بنویسم. بنویسم که چطور نگاهای عجیبشون داره منو از درون می‌خور... یکی داره میاد!


13 سپتامبر 1984

آخرین‌بار که داشتم می‌نوشتم اوضاع از همیشه بدتر شد. نمی‌دونم این چه بدشانسی‌ای بود که طرف همون روزی که من ناهارو پیچوندم تا بتونم تو خلوت خودم و بدون این که کسی متوجه بشه دوباره بنویسم، دل‌پیچه گرفته بود و زودتر برگشته بود خوابگاه. شایعات دوباره به همون سرعتی که باید پخش شدن، این‌بار بدتر از همیشه.

"معلوم نیست چه نقشه‌ای داشته برامون می‌کشیده که حتما باید موقع ناهار و دور از چشم بقیه می‌بوده. تا وارد اتاق شدم دفترچه عجیبشو بست و از اتاق بیرون رفت. اگه کار بدی نمی‌کرد چه دلیلی داشت پنهان‌کاری کنه؟"

آره بیرون رفتم تا به بخت بدم ناسزا بگم و تو خلوت خودم... اشک بریزم.

ولی دیگه بسه. بسه!

وسط سرسرا نشستم و اطرافم پر از جادوآموزه. احتمالا بقیه فکر می‌کنن به مرحله عملیاتی کردن نقشه‌م رسیدم. چون به سرعت صندلیای اطرافم داره خالی می‌شه و مطمئن می‌شن که با فاصله‌ی ایمنی از من بشینن. نمی‌تونم سرزنششون کنم. دستام داره می‌لرزه و خشم از صورتم مشخصه.
ولی اگه برادرم نبود، تصورات همه‌شون فرق می‌کرد نه؟ فکر می‌کردن دارم ذهن آشفته‌مو روی کاغذ خالی می‌کنم. ولی حالا، فکرشون اینه که دارم نقشه‌های شومی براشون می‌کشم.

ولی نه، من فقط کلافه شدم. کلافه از این که دیگه نمی‌نویسم ولی بازم شایعات رهام نمی‌کنن. اگه در هر صورت قراره این حرفا پشت سرم باشه، پس چرا از تنها پناهم _نوشتن_ دست بردارم؟ عصبانی‌ام. از دست برادر کوفتیم که چنین آوازه‌ای برام به همراه داشته.

امروز 13 امه. روزی که نحس می‌دونن مساویه با روزی که من بدون ترس و پنهان‌سازی دوباره به نوشتن رو آوردم. چه آیکانیک. ولی واقعا دیگه نمی‌تونستم حتی یک روز دیگه رو بدون نوشتن تحمل کنم.

نمی‌دونم این که نگاهشون بهم تحقیرآمیز باشه بدتره یا از ترس. گاهی واقعا نمی‌تونم تشخیص بدم کدومشه. ولی اکثرا حسم از سال‌بالیا تحقیرآمیز و از هم ورودیام ترسه. من قراره هفت سال اینجا زندگی کنم. هفت سال...

الان تازه می‌فهمم چرا مامان و بابا ترجیح می‌دادن به هاگوارتز دعوت نشم. شاید به خاطر من نبود. شاید مشکل از من نبود. شاید الکی خودمو سرزنش می‌کردم. شاید که واقعا می‌دونستن به خاطر برادرم چیا قراره بکشم... یا شاید فکر می‌کردن منم مثل برادرم دردسرساز بشم و همون یه ذره آبروشون هم از بین بره؟

این‌طوری نمی‌شه! دیگه نمی‌تونم دست رو دست بذارم و اجازه بدم روزهای قشنگ هاگوارتزم سرد و تاریک بشن!

باید بفهمم... راز برادرم رو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅