مرلین که قر در شلوار دومادی ملانی دوزش فراوان بود جلو از تاتسویا میرفت و کبکش خروس میخواند.
-عروس چقدر قشنگه....مرلین مبارکش باد.مرلین خوش آب و رنگه....هلنا مبارکش باد.
-چیز بابا مرلین میگم یه وقت سالازار صداتو نشونه بد بشه!
-پِه...بابا جان مرلینتو دست کم گرفتیا!مرلین شاگرد سالازار بوده مگه میشه سالازار دست رد به سینش بزنه!
مرلین رو به روی در ورودی خوابه اسلترین ایستاد.نفسی عمیق وارد ریه های پیر و فرتوتش کرد و با صدای هن هن وارد سالن عمومی اسلترین شد.
سالازار که با عظمتی که آن را به اسلترین برگردانده بود مرکزسالن نشسته بود و زیر چشمی مرلین را زیر نظر گرفته بود.
-چه میخواهی پیرمرد؟چه چیزی باعث شده به خودت جرعت بدهی و آرامش مارا بهم بزنی؟
پیرمرد داماد به دلیل عروسی که در قلبش گرفته بود با پرشی از درب وورودی به مرکز سالن خودش را رو به روی سالازار رساند.
-سلام بر استاد مهربان و اخموی ما!مزاحم اوقات فراقتتان شدیم که دختر...
-چی؟
-سزار جان..نه یعنی سالاد جان...ای بابا منه پیرمرد رو اذیت نکن استاد.
-مرلین چه میگویی دختر دگر چیست؟
-جنسیست مون...
-دختر که میدانیم چیست نادان!آن موقع که تو در بغل مادرت گریه میکردی ما...اهم بیخالش ما دختری نداریم پیر مرد،اشتباه آمده ای ما دختری نداریم.
-چه میگویی سزار جان.
-مرلین ما استادت هستیم،تو اشتباه میکنی نه ما!
-سزار عزیزم،گوش بده شما به من.شما یه دختری داری به هلنا...
-چی؟هلنا؟
سالازار خنده ای بلند سر میدهد و ناخوادآگاه چهار زانو مینشیند؛عظمتی که به سالن اسلترین برگردانده بود را پودر در هوا میکند.
-آه همین هلنای خودمان را میگویی؟همان که بارون خون آلود،خون آلودش کرد؟
-اهم..راجب زن ما درست سخن بگویید ای سزار جان،به قول جوون های امروز بارون دگر نکسی بیش برای هلنا نیست.
سالازار که احساس کرد دوباره به عظمتش احتیاج دارد.آنی در لحظه دوباره صاف نشست و نگاه سالازارنه ای به مرلین کرد.
-خب...خب؛حرف از زن زدی.آن هم با دختر ما؟پیرمردی شدی ای برا خودت.تورا چه به دختر ما؟
-استاد عزیز این پیر جسم شمارو به دخترتون برگردوند.
-پیر شده ای یاوه میگویی!
تاستویا که متوجه شده باید پشت بابا مرلینش در بیاد سامورایی وار خودش را وارد این بحث میکنه.
-اهم...سلام اقا سالازار تاتسو همکوچیکشما.این بابا مرلین ما راست میگه دخترتون دیگه جسم داره و به بابا مرلین ما بله گف....
تاتسو بنده مرلین با نگاه گوشه چشمی و خیره هردو پیرمرد دوباره سکوتی اختیار کرد.
-باشد مرلین!ما میاییم و اگر عروسی درخور ما بگیری شاید رضایت دهیم!
-میگویم سزار جان!عروسی دخترت است باید با خواست او باشد.
سالازار با کوبیدن عصایش روی زمین مرلین را سرجایش میخکوب کرد.
-اخ سزار جان...اخلاقت تند و تیزت را گلوی این پیرمرد بردار.ناز های پرنسسی ات را کنار بگذار.مردی برای خودت هستی!

بالاخره سالاد..نه ببخشید چیز سالازار راضی شد که بیاد و عروسی در خورد پدر عروس بگیرن شاید هم تصمیم گرفت تو همون مراسم دخترو گردن بگیره.
تالار روینکلاو جشن عروسی مرلین و هلنا:
صدای فریاد مرلین از پشت درهای تالار اهنگ شینقلی نانای آستریکس را قطع میکند.همه ی سرها به سمت درب ووردی برمیگردد.
-دود رو دو.....دود دورو دو....
مرلین با صدای بوق در اودنش به نفس نفس میوفتد .
-اهم....اوردیمش اوردیمش
و هچنان با قر خودش را به وسط سالن میرساند و چشم دوخته باه بانوی هلنایش قر میدهد.
روزالین به زور در این مراسم حضور داشت با دیدن بابا مرلینی اش نوچ نوچی سر میدهد.
-نوچ نوچ نوچ نگا.پدر منو به چه روزی انداختن.اخه مرد به این نازی پیر شده گناه نداره؟
لیسا با نگاهی پر از تعجب به روزالین جوابش را میدهد.
-چیز..رز بابا مرلین نه تنها خودش رفته وسط.بلکه سالازار هم برده