جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

Hogwarts آخرین گروه‌بندی‌ها Hogwarts
اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  153 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مایکل در این حلقه و در این سرمای خانمان و استخوان سوز به خواب فرو رفته بود و داشت خواب شیرین غذا را می دید و زیر لب زمزمه می کرد:

-غذا! غذاااااا! غذاااااااااا می خوااااام...!

او گرسنه بود! (البته که او همیشه گرسنه بود و نمونه عملی سنگ خوردن مرد را نشان داده بود.)

ملت اسلیترینی با نگاه هایی تعجب انگیز و پر از حیرت به او خیره شده بودند تا اینکه بلا به آنها گفت:

-بیچاره رو سریع تر بیدار کنید تا ما رو به جای غذا نخورده!

نفر کناری مایکل شروع کرد به سقلمه زدن به او، اما خیر. انگار مایکل سال ها و ماه هاست که نخوابیده است و اکنون دارد هفت پادشاه را خواب می بیند!

کمی بعد گب و آلبوس از اونور حلقه برای یاری رساندن به این ور حلقه آمدند و ...

-خب مایکل عزیز! نظرت با یک دوش وایتکس چیه؟!

-منم موافقم باهات گب! به نظرم دوش وایتکس مطمئنا بیدارش می کنه!

و سپس گب با سطل وایتکس به پیش مایکل برگشت و سطل را رویش خالی کرد...

-این دیگه چی بود رو من ریختید؟!

-وایتکس!

-چراااااااا؟!

-چون می خواستیم بیدار شی!

و بعد مایکل با نگاهی تهدید آمیز و خطر ناک به گب نگاه کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 21 خرداد 1400 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- صبر کنید...

لرد سیاه این رو گفت و با چوبدستی اسلیترینیِ بخت برگشته‌ای که از سر ناچاری بهش چسبیده بود رو به یه ور دیگه پرت کرد.
- یه راه دیگه هم هست، تا ما بتونیم بدون نیاز به منحرف شدن از مسیر هدف اصلی شب رو بگذرونیم.

اسلیترینی‌ها با شک و تردبد به لرد نگاه کردند.

- چه راهی سرورم؟
- اینکه همتون برید بیرون، و فقط ما بمونیم توی اتاق. نظرتون رو هم نخواهم پرسید... برید بیرون.

و از اونجایی که توی صورتش کوچکترین اثری از شوخی پیدا نمی‌شد، اسلیترینی‌ها بدون اعتراض از همون راهی که وارد شده بودن، خارج شدن.

سرمای هوا استخوان‌سوز بود و اسلیترینی‌ها به هوای گرم تالارشون که سوخت‌ش رو از سوزوندن وسایل ماگلزاده‌ها به دست میاوردن، عادت کرده بودن، نمی‌تونستن اون وضعیت رو تحمل کنن. اما اونا راه دیگه‌ای هم نداشتن... باید تا صبح کنار هم می‌ایستادن و...

- واقعا فکر کردید قراره تا صبح اونجا وایستید؟ نظرتون راجع به اینکه دور من حلقه تشکیل بدید تا سرما اذیتم نکنه، چیه؟

و البته که نظر همه در برابر بلاتریکس، بدون حق انتخاب مثبته.

اسلیترینی‌ها سعی کردن همونجوری بخوابن، و چون ایرانی نبودن، نمی‌دونستن که آقا پلیسه بیداره. اما آقا پلیسه واقعا بیدار بود و وقتی از اون کوچه رد شد و چند تا آدم با لباس سبز بلند و در حالی‌که حلقه زده بودن دید، نتونست ساده از کنارش رد بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 2 فروردین 1400 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-آخه این موقع شب به کجا حمله کنیم؟
-ساکت شو گویل!
-ببخشید! ولی راست میگم دیگه؛ الان ساعت دوازدهه و آلبوس هم داره سرشو به دیوار میکوبه!
-خیالتون راحت، دیوارو با افسون نرم کننده جادو کردم، چیزیش نمیشه.
-خب، الان دیگه باید دنبال یه جایی برای حمله باشیم. ارباب شما نظری ندارین؟
-ها؟ چی؟ کی؟ آواداکداورا!
-مممننن، ننزدییکک ببببووداا.
-اه، اینم که از ترس غش کرد!
-سلینا! سلینا!
-خخخووببم.
-ارباب حالتون خوبه؟
(لرد درحالی که خمیازه ای طولانی را پشت سر گزاشته بود، با حالتی عارفانه به آنها نگاه کرد)
-خب، نقشه چیه؟
-میتونیم به اون خونه بزرگه که تو راه دیدیمش حمله کنیم.
-فکر بدی نیست. فکر کنم هممون توش جا شیم.
-ببینم، اونجا تمیز هست؟
-اگه نبود میتونی از وسایلت استفاده کنی گب!
-ممنوووووووووووووووووووووون!
-خب حالا باید یه نقشه بکشیم و حمله کنیم.
-من یه نق...، آخ! سوروس ازت خواهش میکنم دیگه منو نزن.
- گویل! بهتره که تو دیگه نقشه نکشی!
-شما دوتا بس کنید.
-خب، چه خبر؟
-حالت بهتره آسپ؟
-اوممم، آره.
-فکر کنم که بتونیم از اینجا غیب و ظاهر شیم.
-آره اینجا میتونیم، ولی جای خوبی براتون گرفتما!
-تو رو به ریشت ولمون کن!
-پس چنتا چنتا از اینجا میریم و اونجا همدیگه رو میبینیم.
-تا وقتی که لرد دستور حمله رو ندادن، همه از افسون سرخوردگی استفاده میکنین تا دیده نشین.
-در ضمن فقط همه رو بیهوش میکنیم.
-نکنه خوبی بود پلاکس.
-فقط ما اجازه داریم که چنتایی از این ایرانی ها را بکشیم.
-ارباب، لطفا این کار رو نکنین.
-ما ارباب هستیم و قصد داریم این کار را انجام دهیم.
-من هم میتونم کمکتون کنم ارباب؟
-نه بلاتریکس! این کار را میخواهیم تنهایی انجام دهیم.
-ارباب ازتون خواهش میکنم.
-خواهش نکن گب.
-ارباااب! لطفا!
-نه.
-اگه اونا بفهمن که کسی مرده دوباره میان ما رو میگیرن! تو اونجایی که منو برده بودن، همیشه حواسشون بهم بود.
-سلینا داره درست میگه ارباب!
-پوووف، مثل اینکه اینجا هم چیزی دستمان را نمیگیرد.
.
.
.
-بسه دیگه گب! تا حالا شصت و چهار بار نقشه رو مرور کردیم.
-خب پس همه آماده این؟ به گروه های سه نفره تقسیم شین و برین. اونجا همدیگه رو میبینیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1399 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

كتابى وجود داره كه گفته مي شه تنها كتابيه كه با همكارى شخص سالازار اسليترين نوشته شده. لرد سياه بعد از شنيدن اين موضوع، كل تالار اسليترين رو مامور پیدا کردن این کتاب می کنه. طى تحقيقاتى، گويل متوجه مي شه كه اين كتاب، تو ايران پنهان شده.
اسلیترینی ها ویزا می گیرن و به ایران می رن. ولی سلینا به دلیل بی حجابی دستگیر می شه.
بعد از خرید لباس و چادر ایرانی و نجات دادن سلینا از بازداشتگاه، برای استراحت به جایی که مرلین براشون فراهم کرده می‌رن تا بعدش دنبال کتاب بگردن.


.............................


آلبوس، که انتظار داشت مرلین یک هتل پنج ستاره و خفن رو براشون رزرو کرده باشه زودتر از همه وارد خونه شد. اما متاسفانه همیشه مسائل مطابق میل نیست.

- اینجا دیگه کجاست؟

مرلین سعی کرد حق با جانب باشه و برای همین، چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند.
- دوست داشتی توی خیابون بخوابی و از سرما یخ بزنی؟ همین که اینجا رو براتون حاضر کردم نشونه‌ی قدرت منه!
- یعنی به دست آوردن یه اتاق سه در چهار انقدر به قدرت نیاز داشت؟

اسلیترینی‌ها، که همشون راه افتاده بودن دنبال کتاب سالازار، الان نمی‌تونستن توی اتاق جا بشن و مجبور بودن همونجوری بایستن و کاملا ناراضی بودن؛ برعکس پیوز که توی اتاقک چرخ می‌زد و زیر دست و پاها دراز می‌کشید.

- اینجوری نمی‌شه... باید یه محل خواب دیگه گیر بیاریم. ولی آخه چطوری؟

بلاتریکس چوب دستیش رو از لای موهاش درآورد.
- باید به یه خونه‌ی بزرگ حمله کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اسفند 1399 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلیترین در میانه راه در حالی که عرق از سر و رویشان میچکید به مردی برخورد کردند:
-سلام اقا! ببخشید میتونم یه سوال ازتون بپرسم؟
-بفرمایید.
-ببخشید ما اهل ایران نیستیم. یکی از یارانمونو تو فرودگاه بردن چون حجاب نداشت.
-خب اونو بردن بازداشتگاه پلیس. احتمالا یه چند روزی اونجا میمونه ولی چون شما ایرانی نیستید زود ولش میکنن.
-این بازداشتگاه پلیس کجاست؟
-دوتا خیابون پایین تر یه در بزرگ هست که بالاش نوشته.
-این ماگل ها عجب چیزای عجیبی دارن! بازداشتگاه پلیس. ببینم اصلا بازداشتگاه یعنی چی؟ پلیس چیه؟
-فک کنم پلیس کسایی رو که کاری بکنن که اینجا خوب نباشه رو میگیرن؛ شبیه دیوانه سازها. بازداشتگاه هم باید مثل آزکابان خودمون باشه.
-پلاکس که هنوز از دست تازه وارد عصبانی بود، چشم غره ای به او رفت.
-من که هزار بار عذرخواهی کردم پلاکس ببخش دیگه!
-دیگ این کار رو تکرار نکن.
-باشه!
بعد از اینکه دو خیابان پایین تر رفتند به در بزرگ رسیدند و وارد بازداشتگاه شدند.
-خب، حالا چیکار کنیم؟
-ببخشین خانم، ما یکی از دوستامون رو آوردن اینجا، چجوری باید پیداش کنیم؟
-برین اونجا اون خانم راهنماییتون میکنه.
-بلاتریکس! تو برو اونجا ازش سوال کن.
-چشم ارباب.
-سلام! چطور میتونم کمکتون کنم.
-سلام خانم. یکی از دوستای ما رو آوردن اینجا، اسمشم سلیناست.
-خب باید برین طبقه دوم اولین درب سمت راست اونجا یه سری شرایط رو براتون توضیح میدن و دوستتون هم اونجا منتظرتونه.
بعد از اینکه ده دقیقه تمام با هممشورت کردند سرانجام به اتاق مورد نظر رفتند.
-واااای! سلام ارباب! سلام بچه ها!
-ساکت شو سلینا!
-ببخشید.
رئیس بازداشتگاه بعد از بیست دقیقه تلاش توانست ملت اسلیترین را توجیه کند. و ملت از بازداشتگاه بیرون امدند و راهی خیابان ها شدند.
-شتتتتتررررق!
-این صدای چی بود؟
آلبوس بلافاصله جواب سوالش را گرفت.
-چرا منو میزنی سلینا؟
-میمردی تو هواپیما بهمون بگی که باید حجاب داشته باشیم.
-خب ببخشید، حواسم نبود.
-شتتتتررقققق!
-دیگه چرا؟!
-ازین به بعد حواستو جمع کن.
-خب الان که همه هستیم باید بریم دنبال کتاب. این زمانی هم که تلف شد رو در نظر نمیگیریم. اما اگه دوباره تکرار بشه میدمتون بلاتریکس که خیلی وقته کسی رو شکنجه نکرده.
-خب الان باید چیکار کنیم؟
-میریم دنبال کتاب!
-ارباب ببخشید، ولی الان ساعت 11 شبه خیلی خسته ایم. جایی هست که بتونیم استراحت کنیم؟
-ببینید، چون امکان داره که موقع غیب و ظاهر شدن، لو بریم، من از قبل یه جایی واسه خوابمون جور کردم.
-ازت ممنونم مرلین.
-خواهش میکنم پلاکس.
ملت اسلیترین به سمت جایی که مرلین برایشان فراهم کرده بود رفتند تا کمی از خستگی هایشان رفع شود و فردا دوباره به جست و جوی کتاب بپردازند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اسفند 1399 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس از ورود تازه وارد عصبانی بود، چون تازه وارد در یک پست هزاران بار به اسنیپ اشاره کرده بود و این اتفاق نادر در سایت، اصلا با به میلش نبود!
برای همین بدون اینکه متوجه صحبت های ‌گویل باشد با سرعت راه می‌رفت.
ملت اسلیترینی که توجه هایشان جلب پلاکس بود به گویل توجه خاصی نکردند و به طور پیش فرض با سرعت راه افتادند.
پس از طی کردن مسافت بسیار زیادی لینی دست... بال... یا همون دست از بال بال زدن کشید:
_ ارباب داریم کجا میریم دقیقا؟

سوالِ به جای لینی سلول های نیم کره سمت چپ مغز اسلیترینی ها را فعال کرد.
بدین ترتیب پلاکس فهمید که لینی عضو اسلیترین نمی‌باشد! برای همین از تصورات بی جایش بیرون جهید و خودش این سوال را مطرح کرد:
_ ارباب میگم... جسارت نباشه ها، ولی چیزه..‌. احیانتا، ما کجا داریم میریم؟ بیابون شد که!

این بار بر طبق تصور لرد ایستاد و نگاهی به بیابان وسیع روبه رویش انداخت:
_ مگه ما الان داخل بازار نبودیم؟ چقدر زمان با سرعت طی میشه!

بلاتریکس عرق هایی که چون آبشار بر پیشانی اش موج میزد پاک کرد:
_ به ریش مرلین قسم ظلمه! مگه موهای قشنگ خودم چشون بود که اینو کردن سرممم؟

مرلین چشم غره ای به نشانه به من ربطی نداره به بلاتریکس رفت و روی عصایش نشست تا نفسی تازه کند.

_ اصلا سلینا کجاست که ما بریم پسش بگیریم؟

اسنیپ سوال خوبی پرسیده بود! سلینا واقعا در کجا مستقر بود؟
لرد عینک دودی زیبایش را درآورد و دسته اش را به جیب پیرهنی که دکمه هایش باز بود گیر داد و نگاه متفکرانه ای به ملت کرد:
_ یک نفر سرچ بنماید ببینیم سلینا کجاست!

لرد در راه بازار زیادی چشمش به تلوزیون های درون مغازه ها خورده بود.

_ سرچ خوردنیه؟

نخیرم ایوا نبود! بچه رابستن بود که با دامن سفید گلگلی قشنگی نشسته بود و همه را نگاه میکرد.

_ فکر نکنم سرچ خوردنی بوده باشه باباجان!

بچه رابستن پوفی کشید و سرش را روی سر رابستن گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت.

_ من میگم بیاین همین راه اومده رو برگردیم، بازم از یه نفر بپرسیم کسی رو بگیرن کجا میبرن!

گابریل نگاهی عاجزانه به پلاکس انداخت:
_ فقط امیدوارم آزکابان نبرده باشنش! این ردای سنگینو چجوری بکشم با خودم تا آزکابان!

بلاتریکس برای رهبری گروه جلو آمد اما ردای در واقع چادرش زیر پایش گیر کرد و سکندری خورد و موقع افتادن پاشنه کفش قرمز زیبایش شکست! حیف هنوز خیلی ایرانی نشده بود وگرنه رژ لبش هم به آستین هایش مالیده میشد.

بلاتریکس با همان سرعتی که پخش زمین شده بود خودش را جمع کرد و با ابهتی که از زیر حجاب به سختی دیده میشد به راه افتاد.
لرد سیاه و لشکر خسته اسلیترینیان هم به دنبالش راه افتادند.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 9 اسفند 1399 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام اقای فروشنده.
-ما چنتا مسافریم که تازه به ایران اومدیم و دنبال کتابی هستیم...، آخخخخ چته سوروس؟
-ساکت شو گویل! بله ما دنبال چنتا لباس ایرانی هستیم.
-بله، در خدمتم؛ اصلا اول با خود شما شروع میکنیم ( او با حرص و ولع به ملت اسلیترینی نگاه کرد)
-خوب این لباس برای شما عالیه.
-ببخشید، این لباس چرا این رنگیه؟
-مگه رنگش چه ایرادی داره؟
-مشکی نیست!
-آها! پس دنبال یه لباس مشکی میگردید؛ ببینین از این هودی خودم چنتا دارم و با این شلوار راحت میشه ستشون کرد.
اسنیپ در گوشی با اولین نفری که در کنارش دید شروع بع صحبت کرد.
-هی تو! پاتر! بیا اینجا. اینایی که این گفت یعنی چی؟
-قربان، اینها چند نوع لباس هستند. ازشون خوشتون اومده؟
-هی، بد نیست.
-پس این خدمت شما. نفر بعد لطفا!
-لباسی میخواهیم در خور شخصیتمان که ارباب اینها هستیم.
-بله بله! حتما. این لباس کاملا برازنده شماست.
لرد سیاه با شلوار جین و پیراهنی راه راه به رنگ سبز و نقره ای واقعا دیدنی به نظر میرسید.
-صبر کن بلا اینا رو ببینه.
-ببخشید آقا. از کجا میتونیم چنتا لباس زنانه مثل اون دستمال سر ها و اون رداهای مشکی پیدا کنیم؟
-از اون ردا مشکی ها اینجا هم دارید؟
-ببخشید آقا، اونا اسمش چادره و اون دستمال سر ها روسری! و این ها برای خانم ها هستند. مغازه کناری ما لباس زنانه میفروشه ولی خواهشا همه تون داخل نرید.
اسنیپ به طرز عجیبی پره های بینی اش تکان میخورد و دستش محکم چوبدستیش را میفشرد.
-هی سوروس آروم باش! خیلی ممنون. چقدر میشه؟
-دویست و پنجاه و یک میلیون و پونصد و پنجاه، پنجاه هم تخفیف شما.
بعد از پرداخت پول
-خب اینم از لباسا، بریم برای خانم ها لباس بگیریم و بعد بریم دنبال سلینا.
-منو و آلبوس و لرد میریم، شما همینجا بمونید.
به محض ورود لرد ولدمورت سکوت خفقان آوری در فضا حاکم شد و چند تن از بانوان با مشاهده ی او از حال رفتند.
-ارباب عجب ابهتی دارید.
-این ها همه از جذابیت های ذاتی ما هستند!
-خب بریم برای لباس.
بعد از خرید چندین چادر و روسری مشکی که همه سلیقه ی اسنیپ بودند دوباره به سمت خانم های ملت رفتند.
-حال که جماعت اسلیترین ما رنگ ایرانی به خود گرفته، باید برویم و سلینا را پیدا کنیم. شاید هم او را به دست بلای عزیز بسپاریم تا کمی ادبش کند.
-ممنون ارباب!
-ارباب!؟
-دوباره چیه گویل؟
-برای پس گرفتن سلینا نقشه ای دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 اسفند 1399 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تصمیم گرفته شد.

-بریم لباس ایرانی بخریم!

ملت اسلیترینی آماده رفتن شدند.
-همه با هم؟ نمیشه که. دوباره دخترا رو می‌گیرن!

حق با پلاکس بود.

-ما همینجا می‌مونیم. شما برید و سریع بیاید. باید بریم دنبال سلینا!

جادوگران اسلیترینی جمع شده و به سمت مغازه‌هایی که در طرف دیگر خیابان دیده می‌شد، راهی شدند.

-باید بریم اون دست خیابون. من میگم بریم اولین مغازه و سریع خریدمون رو بکنیـــ... هوووووی!

کم مانده بود تا اسنیپ با آسفالت خیابان یکی شود.
-اینا چرا اینجوری رانندگی می‌کنن؟!

پس از دیدن چندین فرشته مرگ متعدد، بالاخره از خیابان رد شده و وارد اولین مغازه پیش رویشان شدند. فروشنده سریعا جلو آمد.

-سلام! چطور می‌تونم کمکتون کنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1399 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

كتابى وجود داره كه گفته مي شه تنها كتابيه كه با همكارى شخص سالازار اسليترين نوشته شده. لرد سياه بعد از شنيدن اين موضوع، كل تالار اسليترين رو مامور پیدا کردن این کتاب می کنه. طى تحقيقاتى، گويل متوجه مي شه كه اين كتاب، تو ايران پنهان شده.
اسلیترینی ها ویزا می گیرن و به ایران می رن. ولی سلینا به دلیل بی حجابی دستگیر می شه.
گویل اعلام می کنه که نقشه ای داره.

.......................

مدتها بود که همه منتظر نقشه گویل بودند...

ولی گویل همیشه عادت داشت که اول توجه همه را جلب کرده و سپس نقشه ای بکشد. این بار نقشه کشیده نشده بود. چون در حالت عادی هرگز نمی توانست توجه کسی را جلب کند. با این حال سعی کرد حرفی بزند.
-خب... بریم سلینا رو پس بگیریم!

بلاتریکس به نکته مهمی اشاره کرد.
-آخه ما هم دستمال سر نداریم! اگه بریم اونجا که ما رو هم دستگیر می کنن. نباید اینقدر جلب توجه کنیم.

حق با بلاتریکس بود. بی حجابی، مشکل بزرگی برای اصیل زادگان بود.

گویل نقشه بعدی اش را مطرح کرد:
-موهامونو با برگ بپوشونیم!

ایده بسیار بد و جلب توجه کننده ای بود.
شاید اول باید لباس مناسب فرهنگ ایرانی پوشیده و بعد از آن برای پس گرفتن سلینا اقدام می کردند.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 20 مهر 1397 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
-چی؟؟ پس چرا گفتی ما بیاییم به ایران وقتی موزه ملی در آلمان است؟؟؟

ديانا با تعجب از پشت سرشان گفت: مگه نمیگی موزه ملی،موزه ملی ایران توی آلمان چیکار میکنه اصن؟؟

-اولا که منم الان وقتی داشتم با گوشی مشنگیم آدرس موزه ملی ایران رو می پرسیدم فهمیدم توی آلمانه ودوما اگه بخوام جواب سوالتو بدم باید تاریخ ایرانیارو بگم که خودمم چیزی ازش نمیدونم اما خب سوال مهم این وسط اینه که ما چجوری باید بریم آلمان وقتی هواپیما همین الان توی ایران نشسته؟

سلینا سریع گفت :
من میخوام سوغاتیای اینارو بخورم پس خودم میرم بیرون می پرسم پرواز آلمان کی هست.
..
.
.
تقریبا نیم ساعتی میشدهمه منتظر بودن .....

گویل:فکر نمیکنین دیر کرده؟

کیگانوس :وای بچه هادو تا مامور سلینا رو گرفتن و دارن میبرنش!!!

گویل:وای یادم رفته بود اینا حجابین!!!
-مثل آدم حرف بزن گویل حجابی چیه؟

دیانا:اووم خب تا جایی که من میدونم ایران کشوری مسلمونه و حجاب اسلامی داره که شامل یه دستمال بزرگ روی سر و یع لباس پوشیدس میشه که البته سلینا هیچ کدومشو نداره پس الان احتمالا دارن می برنش اداره پلیس.

بلاتریکس:وایی حالا چه کنیم در کشوری غریب گیر افتادیم یکی از دانش آموزان را گرفتن و دستمال سر هم نداریم!!

گویل:من یه نقشه دارم........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده