جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 دی 1403 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هواداری تیم تف‌تشت، پیشاپیش برای لیگ سال آینده.

الستور یه نگاه به طناب و یه نگاه به کله اگزوزی انداخت. با یه دو دوتا چهارتای خیلی ساده فهمید که برای عبور از این مانع، باید از زبون چرب و نرمش استفاده کنه. و الستور این‌کار رو خیلی خوب بلد بود. در نتیجه، عینک آفتابیش رو صاف کرد، و با لبخند دندون نماش، به سمت سالازار اسلیترین رفت.

سالازار اسلیترین که روی صندلی راحتی، زیر سایه غول نشسته‌بود و داشت از توی پوست نارگیل، آب نارگیل رو با نی نوش جان می‌کرد، با دیدن الستور چشماش رو تنگ کرد. سالازار انتظار داشت شرکت کنندگان یا بیخیال بشن، یا هم اینکه مدت بیشتری فکر کنن تا بتونه آب نارگیل خوشمزه‌ش رو تموم کنه.
- خیلی زود جلو آمدی مون... به نفعت است حرف‌های مفید و مناسبی داشته باشی.

الستور تعظیم کوتاهی کرد، عینک آفتابی‌ش رو کمی پایین داد تا بتونه با سالازار چشم تو چشم بشه، و با کم‌ترین میزان حرکت لب‌هاش، جهت به هم نخوردن لبخندش، گفت:
- البته که سالازار اسلیترین کبیر، بهترین بنیان گذار هاگوارتز هستن. حتما می‌پرسید چرا. و البته که Ask and you shall recieve.

سالازار، نی رو از بین لب‌هاش خارج کرد و کمی به سمت جلو دولا شد تا بهتر الستور رو ببینه.

- همون‌طور که عرض می‌کردم، باید سوالاتی رو از سایه‌م بپرسم، که همون‌طور که می‌دونید، دروغ نمی‌گه هیچ‌وقت. و اولین سوالم هم اینه که... اصلا اولین بنیانگذاری که به فکر جمع کردن همه جادوگران بود، کی بود؟

سایه الستور با هر دو دست به سالازار اسلیترین اشاره کرد و لبخند بزرگی هم تحویل سالازار داد.

- و در ادامه باید بپرسم که... بنیان گذاری که به انواع روشای جادویی باستانی و جدید و سیاه و سفید و خاکستری و رنگین‌کمونی مسلط بود و هست، کیه؟

چشمای سالازار اسلیترین انقدر تنگ شده‌بودن که مثل دوتا خط افقی باریک که با مداد 0.3 میلی‌متری کشیده‌شده‌باشن، به نظر می‌رسیدن.
سایه الستور دوباره با قاطعیت تمام دور سالازار چرخید و با انگشت اشاره هر دو دستش با تاکید به سالازار اشاره کرد.

- هاه... خیلی حق گفتی جوان... ما به فکر فرو رفتیم.

سالازار که یک دستش رو زیر چونه زده‌بود و مشغول تفکر بود، باقی‌مونده آب نارگیلش رو هورت کشید و گفت:
- قبولت میکنیم. آینده درخشانی به نظر می‌رسه داشته باشی. نفر بعد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/10/12 17:09:23
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 دی 1403 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
جهت هواداری پیامبران مرگ.

سالازار با شنیدن جمله رابستن، نیشخندی زد. با یک حرکت چشمش ناگهان طناب ضخیمی روی هوا ظاهر شد و بر زمین افتاد.

اما این طناب به تنهایی مرحله سوم نبود! چرا که...

در همان لحظه تاپیک جوتیوب:

مردی خوش قیافه با کتی براق، تکیه زده به یک صندلی در حالی که به سختی بینی‌اش را گرفته بود روی صفحه گوشی ظاهر شد.
- ممنون از اینکه به لایو بخش خبری امشب جاوایی گوش سپردین. حالا اجازه بدین با کارشناس هواشناسی‌مون یعنی جناب غرشعلی بادی‌صبا همراه بشیم تا وضعیت هوای ساعات آینده رو به اطلاع‌تون برسونن.

قبل از آنکه دوربین بتواند روی کارشناس هواشناسی فوکوس کند، گوینده خبر به سرعت از جایش برخاست و با شلوارکی قلب قلبی به اولین پنجره جهت استشمام قدری هوای تازه مراجعه کرد.

- با سلام خدمت بینندگان عزیزی که از تمام محدودیتای جیلترینگ جوتیوب عبور کردن تا فقط بتونن به بخش هواشناسی ما گوش بدن! خب باید بگم برای ساعات آینده، ما آب و هوایی بسیار مساعد با دریایی آرام رو برای جزیره پیش‌بینی می‌کنیم. اصلا نگران بارون و برف نباشید چون قرار نیست حتی یک نخود از آسمون رو سرتون بباره. ما کی براتون پیش‌بینی اشتباه کردیم که این بار دوم باشه اصلا؟

گوینده که سرش را از پنجره بیرون کرده بود متوجه شد که نور خورشید به صورت ناگهانی‌ای محو شده است.
- داداش مگه نگفتی خبری از برف و بارون نیست؟ پس چرا هوا ابری شد؟! اوه اون چیه جلوی خورشیدو گرفته؟ چی؟ داره سقوط می‌کنه؟ شهاب سنگه؟ وای نه داره صاف میفته وسط جزیره! یه غول غارنشین با ده هزار متر قد؟! واویلا!

لحظه‌ای بعد - مسابقه اسلیترین گیم:

غول با برخوردش به زمین، گودال عمیقی حفر کرد. سپس بلند شد و به سالازار تعظیمی کرد و به سمت طناب ضخیم گام برداشت. گام‌هایی که جزیره را به شدت می‌لرزاند. سمت چپ طناب را در دست گرفت و مانند یک گل پسر، سر جایش نشست.

- ایشان کله اگزوزی هستن. غول خدمتکار ما! هرکسی که تمایل دارد در مسابقه بعدی با ایشان هم تیمی‌ شود می‌تواند جلو بیاید و با آوردن دلیلی قانع کننده پیرامون این مسئله که ما بهترین بنیانگذار هاگوارتز هستیم، با ایشان هم تیمی شود. دقت داشته باشید که باید دلایل‌تان برایمان قانع کننده و مورد پسند قرار گیرد پس خوب فکر کنید.

شرکت‌کنندگان مرحله سوم به کله‌ اگزوزی نگاه کردند که انگشت دست دیگرش را بر طناب نگرفته و آن را در دماغش فرو برده بود؛ سپس نگاهشان به طرف راست طناب کشیده شد؛ طرفی که هیچ‌چیز آن را نگه نداشته و بی‌هدف بر زمین رها شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 دی 1403 08:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


اولین مرحله برای حل یه مشکل، وقتی یه مشکل به وجود میاد، طرح مشکله. یعنی بشینی و ببینی که این مشکل خوشگل، چجوری به خوشگل ترین روش ممکن بیان میشه! خب اول باید ببینی که آیا فهمیدی چه مشکلی داری یا نه، همین‌جوری هردمبیلی پیش خودت یه مشکل رو مطرح کردی که اصلا هم خوشگل نیست و حتی یه ذره هم به مشکل خودت ربط نداره.

توی این مورد هم، شرکت کننده‌ها باید دست به دست هم می‌دادن به مهر، مشکل خود را می‌کردن آباد. ولی خب دست به دست هم ندادن و مشکلشون تصمیم گرفت خود آبادی کنه و از مهر بگذره و وارد آبان بشه. و همون‌طور که مستحضر هستین، ما الان در اواسط دی قرار داریم و مشکل، خیلی خوشگل مارو پیچونده. اگه تونسته بپیچونه که واقعا حلالش! نمیشه از مشکل خوشگل... چیز... خورده گرفت!

این‌همه مشکل خوشگل کردیم، که به اینجا برسیم که مشکل شرکت کننده‌ها این بود که درست یارکشی نکرده بودن. برای انجام دادن یه بازی گروهی خوب، یه یارکشی خوب لازمه! وقتی یه یارکشی خوب داشته باشیم، طبیعتا می‌تونیم یه بازی خوب و نتیجتا یه مشکل حل شده داشته باشیم. این‌جوری هم ما از بازی لذت می‌بریم، هم تیممون، هم تیم مقابل. که البته بعید می‌دونم همچین اتفاقی به راحتی بیفته.

اما اینایی که گفتم مال یه یارکشی خوب بود. اینجا خبری از یارکشی خوب نیست. یه طرف ترازو وزنه‌ش سنگین‌تره و یه طرف سبک‌تر. پس طبیعتا ترازو درست نمی‌ایسته و دوباره یه مشکل خواهیم داشت. دیگه بالاخره بفهمید و قبول کنید که توی این بازی از هر طرف بریم، یه طرفش مشکله. پس یا یارکشی درست یاد بگیریم که مشکل حل بشه. یا خیلی خلاقانه بگردیم واسه مشکل یه راه‌حل خوشگل دیگه پیدا کنیم.

- این بازی دیگر برای ما هیجان ندارد. یه بازی جدید مطرح می‌کنیم.

سالازار بی‌حوصله که نگاه خسته معتاد گونه‌اش شدت پیدا کرده بود، با بیان شیوای نویسنده از مشکل، راه‌حل خوشگل رو پیدا کرده بود.
- بازی جدید ما این است که...
- بازی جدید یعنی بازی سوم؟
- خیر. همان بازی دوم! برای بازی دوم باید از میان خودتان یار بکشید و یار خودتان را بکشید.

سالازار اسلیترین ظاهرا برداشت نادرستی از بیان شیوای نویسنده کرده بود.

- حالا با چی بکشیم؟
- با طناب کشیدن بشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/10/12 8:26:00
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 دی 1403 03:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم پیامبران مرگ


سالازار ابرویی بالا می‌ده و به خاطر حس حضور قدرتمندی که از جانب مروپ احساس می‌کنه، سعی می‌کنه با گفتگوی مصالحت‌آمیز در مورد خواسته‌ی رابستن باهاش صحبت کنه.
- رابستن، از تو می‌خواهیم نگاهی به رقیب بندازی و به ما بگویی چند نفر هستند!

رابستن که احساس می‌کرد سوالِ مرگ و زندگی ازش پرسیده شده، سرجاش صاف می‌شینه، گلوشو صاف می‌کنه و با دقت مشغول شمردن می‌شه.
- یک شدن دامبلدور، دو شدن سیریوس، سه شدن ریموس! سه!

چند دقیقه به سکوت طی می‌شه که باعث می‌شه عرق سردی از پشیونی رابستن شروع به ریزش کنه. رابستن برای اطمینان چند بار دیگه هم تو دلش می‌شمره و هر بار با قاطعیت به عدد سه می‌رسه. ولی اینطور که سالازار تعلل می‌کرد، باعث می‌شه هرکسی به خودش شک کنه!

با این حال سالازار فقط لذت می‌برد از استرس دادن به رابستن و بالاخره وقتی احساس می‌کنه رابستن به قدر کافی نگران شده و استرس کشیده، سراغ سوال بعدیش می‌ره.
- حالا به من بگو خودتان چند نفر هستید؟

رابستن برمی‌گرده و نگاهی به دو نفری که در یک سمتش نشسته بودن می‌ندازه.
- سه نفر شدن شدیم؟

سالازار این‌بار صلاح می‌بینه چند دقیقه رو به استرس کشیدن رابستن اختصاص نده و به جاش یکراست حقیقت رو بکوبه بر سرش.
- خیر! شما چهار نفرین! اون بچه رو سرت چیه پس؟! همین الانشم یه نیم‌چه از رقیب بیشترین. دیگه کمک بیشتر از این؟

این حرف باعث می‌شه به جاش دامبلدور، سیریوس و ریموس معترض شن.
- هی سالازار درست می‌گه، پس کمک ما چی می‌شه؟ کجاست عدالت؟
- اشتباه شدن شده! بچه و گابریل رو هم یک نفر شدن می‌شن! ما در واقع سه نفر شدن می‌شیم!

و خلاصه که بلبشویی اون وسط راه میفته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 دی 1403 02:28
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری تیم پیامبران مرگ

واقعا اگزوز دامبلدور کجایش بود که فقط گلرت میدانست؟


این سوالی بود که از چند رول قبلتر ذهن لرد را درگیر کرده بود.
لرد که از غرق کردن آب کردن جمعیت بازنده سربلند بیرون آمده بود، به سمت برنده ها برگشت که گلرت را پیدا کند و سوالش را از او بپرسد. بهرحال او لرد بود و برخلاف حرفهای مامان مروپش اصلا هم شرم و حیا نداشت.
اما وقتی به جمعیت رسید دید که یک میز بزرگ وسط شن های ساحل ظاهر شده و گابریل و گلرت و رابستن در یک سمت و دامبلدور و سیریوس و لوپین در یک سمت دیگر آن در یک ژست آوانگارد نشسته اند.
در انتهای میز هم سالازار با نگاه خسته معتاد گونه ایی نشسته بود و هر چند لحظه به یک سمت میز نگاه عمیقی می انداخت و در ارتفاع روحشان خیره میشد. بقیه جمعیت برنده ها هم در سکوتی مسخ کننده به دور میز جمع شده بودند و این هفت نفر را نگاه میکردند. عجیبتر این بود که با اینکه وسط روز بودند، تنها نور به وسط میز میتابید و چهره افراد دور میز را روشن میکرد و چهره جمعیت سکوت کننده در تاریکی فرو رفته بود.

لرد با تعجب به میز نزدیک شد و گفت:
- این چه مسخره بازیه؟ فیلم پدرخوانده است مگه؟

درست همان لحظه کسی از پشت ردایش را گرفت و به درون تاریکی ها به عقب کشید. لرد به عقب برگشت و مروپ را دید که هیس هیس کنان گفت:
- بستنی ژلاتوی مامان! هیس!... تمرکز بازی بهم میخوره!
بهرحال لرد از آنجا که شرم و حیا نداشت مامان مروپش را به سوژه برگردانده بود.

- بازی چیه؟ تمرکز چی؟ چرا تاریکه اینجا؟
-سوسیس بندری مامان! سالازار مامان گفتن برای بازی دوم گل یا پوچ بازی کنیم و چون ملت دو به دو مشغول بازی میشدن و سوژه تا هفتاد سال دیگم طول میکشید، پیشنهاد دادن دو تیم بشن و از هر تیم سه نفر مقابل هم بازی کنن که برنده کلی مشخص بشه! الانم داره بازی شروع میشه!
- کی این بازی کوفتی رو میذاره مسابقه دوم آخه؟ الان گلرت اونجا چیکار میکنه؟
- هیسس!... بیا بریم بازی شروع شد!

مروپ بعد بازوی لرد را کشید و او را دوباره نزدیک به میز برد. مروپ راست میگفت. بازی شروع شده بود.

سالازار با صدای خش داری گفت:
- بازی اول با تیم دامبلی اینا!...گلرت گل رو بده بهش!

ولی گلرت بدون هیچ حرفی به دامبلدور خیره شده بود. دامبلدور کمی سرخ شد و گفت:
- اینقدر نگاهم نکن! ول نمیکنی؟

گلرت دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت:
- ول کنم به چشمات اتصالی کرده!
- چیکار کرده؟
- دیوونه ات شده... بودنم به بودنت وصله!

سالازار یک لرز ریزی رفت و لرد ولدمورت تمام آب پرتقالهایی که خورده بود را بالا آورد. سالازار نیشگونی از گلرت گرفت و گفت:
- ساحره برزیلی نیستن ها! دامبلدوره! گل رو بده بهش!

گلرت اخمی کرد و گل را در دست دامبلدور گذاشت، اما در لحظه آخر دست دامبلدور را محکم گرفت و گفت:
- من برزیلی هامو زدم... والیبالهامو بازی کردم... الان دنبال آرامشم! دنبال مدیر مدرسه!

لرد که تازه داشت نفس میکشید، برای بار دوم بالا آورد و لوپین از حالت تعجب و تهوع نصفه نیمه به گرگینه تبدیل شد و دست راستش گرینه و دست چپش انسانی بود.
دامبلدور که انگاراز لاس ها خوشش آمده بودگل را گرفت و با تیمش آماده شد. بعد هر سه دستهای مشت شده شان را رو به تیم حریف گرفتند.
رابستن پرسید:
- کمک استفاده میشه شدن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 دی 1403 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
جهت هواداری پیامبران مرگ.

برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به اینجا مراجعه کنید.


خلاصه:
مروپ، خونواده‌ش (سالازار، لرد، دلفی و تام) رو می‌بره تعطیلات به جزایر جاوایی. اول قرار بود فقط خودشون باشن ولی وقتی رسیدن جزیره، دیدن که پر جمعیته. مروپ از خونواده‌ش خواسته که توی این تعطیلات حداقل دست از کشت و کشتار بردارن. سالازار و لرد هم که از این موضوع حوصله‌شون سر رفته، تصمیم می‌گیرن یه مسابقه اسلیترین گیم (مثل اسکوید گیم) راه بندازن و با وعده برآوردن یک آرزوی نفر برنده، مراحل سختی برای شرکت‌کننده‌ها درست کنن تا با دیدن دست و پا زدن مردم توی این مراحل، سرگرم بشن.

اولین مرحله، دو و میدانی دور جزیره‌ بود که لرد و سالازار، عمدا هیچ خط پایانی براش در نظر نگرفته بودن تا از دو بی‌پایان و عذاب کشیدن دونده‌ها توی گرمای جزیره لذت ببرن و خودشونم همزمان کنار ساحل آفتاب بگیرن اما وسط مسابقه یهو گودریک و دامبلدور، مزاحم آفتاب گرفتن‌شون می‌شن و با ایجاد یه خط پایان، مرحله اول رو به اتمام می‌رسونن. حالا سالازار و لرد بخاطر حضور این دو نفر کنارشون مجبورن مراحل رو با دقت‌تر و خلاقانه‌تر طراحی کنن.

مرحله دوم هم گل یا پوچه که هر فرد باید با نفر کناریش تیم دو نفره تشکیل بده و وقتی دستی که گل توشه رو تشخیص داد بگه: سالازار بزرگ ماست، دست مورد نظر گل! اگر گل اشتباه تشخیص بده می‌بازه و از مسابقه حذف می‌شه. تا الان گب موفق شده ریگولوس و دلفی هم تونسته رابستن رو شکست بده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید از خودتان بپرسید که نفر کناری مروپ که بود؟ و چه کرد؟ در جواب باید بگوییم که در واقع نفر کناری مروپ در زمان و مکان گمشده بود! چرا؟ خب... به این دلیل که خود مروپ نیز در زمان و مکان گمشده بود!

می‌دانید... خیلی سخت است که همزمان هم شرکت‌کننده باشید و هم شرکت‌کننده نباشید! درواقع این بحران مروپ از آنجا نشأت می‌گرفت که لحظه‌ای در میان شرکت‌کنندگان مرحله اول می‌دوید اما لحظه‌ای بعد در خانه با تام ریدل خلوت کرده بود. حالا وقتی می‌گوییم خلوت، مرلینی نکرده فکر نکنید مروپ و تام در خلوت‌شان پیرامون مسائل مربوط به اگزوز دامبلدور صحبت می‌کنند. خیر! این زوج بسیار فرهیخته‌تر از بحث درباره این موضوعات مخالف عفت عمومی و اخلاق حسنه جامعه هستند. اصلا اجازه دهید بخشی از صحبت‌هایشان را برایتان روایت کنیم تا پیشاپیش از سوءتفاهم‌های احتمالی رفع ابهام کُ... اوه!

اهم! گویا خط روی خط اتفاق افتاده است. بحث اگزوز دامبلدور در خلوت این دو نوگل نوشکفته نیز روئیت شد؟ خب پیش می‌آید دیگر! اصلا شما چرا کنجکاوید در مورد خلوت زوجین بدانید؟ خجالت نمی‌کشید؟ شرم؟ حیا؟

بگذریم!

مروپ که از این مشکل زمانی و مکانی رنج می‌برد تصمیم گرفت بیشتر فکر کند تا در آینده بتواند تصمیم بگیرد می‌خواهد شرکت کننده باشد یا در خلوتش با تام باقی بماند تا با هم درباره مسائل مهم منطقه به رایزنی بپردازند!

پس فعلا مادر تاریکی می‌نشیند یک گوشه و در تاریکی به گل یا پوچ شما گل‌های باغ اسلیترین گیم نگاه می‌کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هواداری تیم پیامبران مرگ


رابستن، از بچگی در پاسخ به آرزوهایش، زیادی نه شنیده بود. در واقع، در پاسخ به همه‌ی آرزوهایش نه شنیده بود. در نتیجه، الان از پستونک و پوشک چند لایه، سه چرخه، دوچرخه، موتور و دست نوازش مادرانه، توی لیست آرزوهایش قرار داشتند. می‌توان گفت که بیشتر از هر آدم دیگری، انگیزه برای بردن این جایزه داشت. پس با انگیزه‌ی کامل به نفر کناری‌اش نگاه کرد و دلفی را دید که پیشاپیش با نگاه «دیدی چشمات از مسیر من گذشت» به او زل زده بود.
- می‌تونستی به اون طرفت نگاه کنی ولی به جاش به این‌ور نگاه کردی!
- خب من اول صف بودن می‌شم، فقط تو کنارم هستن می شی.
- همش بهونه!

رابستن گل را توی دستش و جلوی دلفی گرفت. او خیلی دوست داشت ببرد، پس تمام توانش را وسط گذاشت. اما وقتی به چشم‌های دلفی نگاه کرد، تمام انگیزه‌هایش یادش رفت.

- رابستن، گل توی کدوم دستته؟
- راست هستن بودن شدن می‌شده کردن شده.
- پس سالازار بزرگ ماست، راستت گل!

بچه محکم کوبید توی سر رابستن.
- بابا به خودت بیا! به اون همه گالیونی فکر کن که می‌تونی باهاشون برای من لباس بخری!
- قبول نشدن می‌شه! من گول خوردن شدم!
- می‌دونم می‌خوای بازی ادامه پیدا کنه و بیشتر با من حرف بزنی. یه بار دیگه هم بهت فرصت می‌دم. بگو گل توی کدوم دستمه؟

رابستن تا آمد تمرکز کند، دوباره چشمش به دلفی‌ای که انگار چهار پنکه رو به او گرفته شده بود و موهایش در هوا می رقصید، افتاد. حتی تلاش‌های بچه برای برگرداندن حواسش هم جوابگو نبود.
- بابا بگو دیگه!
- چپ!
- یادت رفت قانون بازی رو بگی، باختی!

رابستن محو تماشای دلفی‌ای بود که با شادی به سمت پدر و جد بزرگش می رفت تا برد خودش را به آن ها اعلام کند.

- دختر بابا! فکر کردن می‌شم که لای در گیر کردن شدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/10/12 1:31:08
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 20:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


ریگولوس که حالا به‌عنوان یه بازنده به جمع بازندگان می‌رفت، تصمیم گرفت که توی این مدت بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار طولانی‌ای که باید طی کنه تا به جمع بازندگان بره، یه نگاهی به زندگی پر باخت خودش، به عنوان یه بازنده بندازه. بالاخره حدودا دو سه دقیقه طول می‌کشید که ریگولوس به جمع بازندگان برسه و دو سه دقیقه برای شخص پر انرژی و پر امیدی مثل ریگولوس، خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاده!

پس ریگولوس شروع به تفکر کرد. تصمیم گرفت از همون بدو تولد شروع کنه و یکی یکی تصاویر زندگیش رو بیاره بالا. اما همون ابتدای امر، مغز ریگولوس ارور آنتی آسلامی داد. ریگولوس به تازگی تصمیم گرفته بود سیستم آستکباری- آسلامی رو روی مغزش نصب کنه و با این روش، خیلی راحت تر از گذشته می‌تونست خود سانسوری کنه و کسی هم بهش گیر نده. بالاخره ادب حکم می‌کنه و ریگولوس هیچوقت حکم ادب رو رد نمی‌ده!

شاید از خودتون بپرسین که چرا سیستم آستکباری- آسلامی مغز ریگولوس ارور داد؟ و باید بگم که ریگولوس هنوز چیزی رو شروع نکرده، از نوزادیش شروع کرده بود و درسته ماها هیچ‌کدوممون تصاویر نوزادیمون رو یادمون نمیاد، اما هممون می‌فهمیم که ما توی نوزادی برهنه‌ایم و ریگولوس وغ وغوی نوزاد هم از این قاعده مستثنی نبود.

پس بدون هیچ فوت وقتی سیستم آستکباری- آسلامی ریگولوس که نسخه‌ی تراورز اسپشیال ادیشن هم بود، دستور بالاک ارور داد و ریگولوس بی‌نوا نتونست حتی سی ثانیه از اون دو سه دقیقه رو به زندگی پر از باختش فکر کنه و بلافاصله از جزایر جاوایی به جزایر بالاکی تبعید شد و هنوز که هنوزه هیچکس از ریگولوس خبر نداره. اما نویسنده خبر داره!
و اون طرف هنوز گابریل برنده با جمعیت هنوز معترض تنهاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم پیامبران مرگ


در حالی که صدای اعتراض همگان بابت ذکر این جمله به هوا بلند می‌شه، گابریل به صورت کاملا سوسکی از روی کله‌ی الستور می‌پره پایین و بین جمعیت جاشو عوض می‌کنه تا "نفر بغلیش" یکی دیگه باشه و نه الستور یا ترزا. چون گابریل نمی‌خواست باعث حذف اونا از مسابقه بشه و الان که این موضوع به ذهنش رسیده بود و حالا بیشتر فکرشو می‌کرد، نمی‌خواست باعث حذف هیچ‌کس بشه!

پس یهو سرجاش متوقف می‌شه و تیک عصبی می‌گیره. گابریل چطور می‌تونست اونقدر بی‌رحم باشه که برای پیروزی خودش بقیه رو قربانی کنه و باعث باخت اونا بشه؟

نه! این تو مرام گابریل نبود!

- گب، اگه ببری همه خیلی خوش‌حال می‌شن. مخصوصا من!
- آره گب، کلی بهت افتخار می‌کنیم.

ترزا و الستور که متوجه غیب شدن گابریل و حالا تیک عصبی گرفتنش شده بودن، با این حرفا سعی می‌کنن به حالت عادی برش گردونن که کاملا هم متوقف می‌شن. گابریل کلا به زود تسترال شدن در هر زمینه‌ای شهرت داشت! بنابراین تا میاد چشم رو هم بذاره یهو می‌بینه ریگولوس دستاشو مشت کرده و جلوش گرفته.
- کدوم گله؟

گابریل با دقت نگاهی به دستای نحیف پسرک لاغراندام می‌ندازه. از یک طرف با خودش می‌گه اون دستی که مشتش بیشتر تو خودش جمع شده گل توشه، چون می‌خواسته تا جای ممکن پنهانش کنه و فشارش داده. از یه طرف می‌گه نه، اون یکی دستش که مشتش بزرگ‌تره گل توشه، چون فضایی که گل گرفته باعث شده مچش بازتر بمونه.

حقیقتا انتخاب سختی بود! نبود؟

اما بالاخره گابریل باید انتخاب می‌کرد و با توجه به وزن و هیکل ریگولوس، گزینه دوم رو انتخاب می‌کنه، یعنی مشت بزرگ‌تر!
- سالازار بزرگ ماست! دست مورد نظر گل.

ریگولوس آه‌کشان مشتی که بزرگ‌تر بود و گابریل انتخابش کرده بود رو باز می‌کنه. گل کف دستش پیش چشمای گابریل می‌درخشه!
- درست گفتی. برم پیش بازنده‌ها استراحت کنم که بعد از اون همه دویدن خسته شدم.

ریگولوس اینو می‌گه و سرفه‌کنان جمعیتی که هنوز معترض بودن رو با گابریلِ برنده تنها می‌ذاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم پیامبران مرگ


ولی این مورد برای سالازار مثل آب خوردن بود. اتفاقا قبل از اینکه کسی از خط پایان عبور کرده باشد، او بازی بعدی را طراحی کرده بود. او احتمال داده بود که شاید اشخاصی در کارشان دخالت کنند. باید آماده می بود. البته او آماده به دنیا آمده بود.

- بایستید!

همه ی شرکت کننده هایی که در تلاش بودند خودشان را به خط پایان برسانند، با این صدا ایستادند و به سالازار نگاه کردند.

- زمان مسابقه ی اول به پایان رسید! افرادی که نتوانستند از خط پایان عبور کنند، لطفا در محلی که برایشان ایجاد شده جمع شوند تا لرد ولدمورت به آنها رسیدگی کند. افرادی که این مرحله را رد کردند نیز نزد من بیایند.

جایی برای افراد بازنده در نظر گرفته نشده بود. هیچکس هم نمی تواند جایی که وجود ندارد را پیدا کند، پس همگی چشم به ولدمورت دوختند تا متوجه شوند که باید کجا بروند.

ولدمورت که دلیل اصلی برگزاری این مسابقه را می دانست، به سمت ناکجا آباد حرکت کرد تا اشخاصی که باخته اند را از جزیره بیرون کند و برگردد.

- تبریک می گویم! شما موفق شدید که اولین مرحله را با موفقیت پشت سر بگذارید. حالا باید آماده ی مرحله ی دوم مسابقات اسلیترین گیم بشید.
- سالازار بزرگ! خسته بودن می شیم. عین چی دویدن شدیم. این بچه سنگین بودن می شه. شدن می شه که بهمون وقت استراحت دادن بشین؟

سالازار با ابروهایی گره خورده به رابستن نگاه کرد.

- سالازار بزرگ! لطفا به ما وقت استراحت دادن نشین. ما آماده بودن می شیم که مرحله ی دوم رو شروع کردن بشیم.
- دیگه کسی حرفی برای گفتن نداره؟

در آن شرایط، ممکن بود که از "سکوت" صدا در بیاید ولی از کسانی که آنجا بودند، خیر!

- پس ادامه می دهیم. مرحله ی بعدی، گل یا پوچ است! طبق شمارشی که داشتم، 100 نفر مرحله ی قبلی رو تمام کردند. پس هر شخص، با فرد کناری‌اش گل یا پوچ بازی می کند. بازنده، به گروه بازندگان می پیوندد تا لرد آنها را راهنمایی کند. برندگان نیز، یک قدم به برآورده شدن آرزوی خود نزدیک تر می شوند.

افراد حاضر، سریع به نفر بغلی خود نگاه کردند تا حریف خود را بشناسند.

- چیزی را فراموش کردیم! این بازی یک قانون دارد! هر زمانی که بخواهید گل را بگیرید، باید فریاد بزنید:« سالازار بزرگ ماست، دست مورد نظر گل!». خب! می توانید شروع کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/10/11 20:44:47