جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

Hogwarts آخرین گروه‌بندی‌ها Hogwarts
اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1399 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
-یعنی چی که نمیخوان؟

فروشنده ناشناس پشت یک درخت پنهان شده بود و با داد و فریاد مشغول مشاجره با هاگرید بود.

- نوموخوان دیگه.
- مطمئنی پیش آدم درستی رفتی؟ خودشون سفارش داده بودن!

هاگرید که نمیدانست چرا با وجود آن همه کتاب در هاگوارتز اعضای گروه ها باید کتاب را سفارش بدهند، مشخصات افراد جدیدی را از فروشنده گرفت و رهسپار قلعه شد.

***


روز بغرنجی در مدرسه هاگوارتز در حال سپری شدن بود. اعضای گریفیندور همچنان در غل و زنجیر بودند تا مبادا با دیوانه بازی صدمه ای به کسی بزنند.
مودی ایده ای نداشت که چگونه باید این وضعیت را سر و سامان دهد.

- امشب که مست مستم، دست و پای غم رو...

دانش آموز شاد و شنگول که ردای اسلیترین را به تن داشت از جلوی مودی رد شد.
حس کاراگاهی مودی دوباره بالا زده بود. چرا یک دانش آموز در این وضعیت باید مست باشه؟ اصلاً چه دلیلی داره یک نفر بخواهد در هاگوارتز مست کند؟ اگر کسی که ساقی این دانش آموز است باعث اتفاقات اخیر بوده باشد چه؟
بنا به همین افکار، مودی شروع به تعقیب دانش آموز کرد. چند قدمی بعد، دانش آموز توقف کرد تا با همگروهی هایش صحبت کند.

- بریم؟
- مطمئنی آورده؟ دوباره مثل اون دفعه کتابارو اشتباه نده به کس دیگه ای؟
- نه خیالت جمع، توجیه شده.

گروه دانش آموزان اسلیترین به سمت محل قرار به راه افتادند.

- بالاخره میتونم این راز کثیف رو برملا کنم!

مودی در حالی که دستانش را به هم میمالید به تعقیب دانش آموزان پرداخت. غافل از آنکه گروه "نامحسوس" کاراگاهان وزارت خانه نیز مشغول همین کار بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1399 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- جناب مدیر، علاوه بر اعضای گریفیندور، ما هافلپافی‌ها رو در حالی‌که توی توالت نشسته‌بودن و ادعا می‌کردن مایع‌ شدن گرفتیم. فکر می‌کنم باید ارتباطی بین این‌ها وجود داشته باشه!
- معلومه که وجود داره! و شما چیکار کردید؟ فقط بخور و بخواب! هیچکدومتون به درد نمی خورید!

کاملا مشخص بود که مودی سعی داشت با داد و فریاد، اذهان عمومی رو از اینکه خودش یه کارآگاهه و باید منشا این چیزها رو پیدا کنه، منحرف کنه. اما به زودی روز بازدید از هاگوارتز فرا می رسید و اون هر چه زودتر باید کاری می‌کرد.


* * *



وضعیت هاگوارتز خیلی بغرنج شده‌بود؛ هاگرید و حتی کسایی که اون بسته‌ها رو بهش می‌دادن تا پخش کنه روحشون هم خبر نداشت که باعث همچین اتفاقاتی شدن؛ طفلیا قصدشون فقط یه معتاد کردن و به بیراهه کشوندنِ ساده بود...

اما دور از اون‌ها، خوابگاه اسلیترین و ریونکلا ساکت و آروم بود. اسلیترینی‌ها که چون معمولا درگیر مشنگ‌زاده‌ها و اخراجشون بودن و از هاگرید هم بخاطر فشفشه بودنش خوششون نمیومد، و ریونکلایی‌ها چون همیشه به اندازه‌ی کافی کتاب داشتن که بخونن، اصلا در رو به روی هاگرید باز نکردن. و این شد که "بالادستی‌ها" که نمی‌خواستن فرصت رو برای نابود کردن مودی از دست بدن سعی کردن راهِ چاره‌ای برای معتاد کردنِ اونا هم پیدا کنن... که کار ساده ای نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابگاه هافلپاف

هیچ کس در تالار خصوصی هافلپاف در رختخواب خود نبود. همه غرق در کتابهایی بودند که هاگرید برای انها اورده بود. بعد از باخت انها در برابر گریفیندور ، اعضای هافلپاف در به در دنبال راه چاره ای برای افزایش قدرت بدنیشان بودند و فرد ناشناس کتاب فروش هم که از مشکل انها باخبر بود، کتاب ها را به هاگرید داده بود تا به بچه های هافلپاف بفروشد . همه روی مبل ها و صندلی های تالار ولو شده بودند و داشتند کتاب را میخواندند. سکوتی عمیقی در هاگوارتز و تالار خصوصی حاکم بود. کتاب به صفحه اخر خود رسید و تمام شد. بالاخره اعضای هافلپاف سر خود را بالا آوردند و به همدیگر نگاه کردند. تا به حال که چیزی به زور آنها اضافه نشده بود. نه خبری از در آوردند درخت از ریشه با یک انگشت بود و نه خبر از خورد کردن سنگ با انگشت کوچک پای چپ.
-لعنت به هاگرید با این کتاباش. پس این زور کجاست؟
-صبور باش زاخاریاس. شاید تاثیرش حالا معلوم نشده.

اگلانتاین پیپش را در آورد و به داخل ان نگاه کرد. پیپ سیاه شده بود و دود مطلوبی از آن بیرون نمیزد. دستش را داخل صندوقچه اش برد تا کاغذی در بیارد و پیپش را تمیز کند. پیپ را تمیز کرد و برگشت تا دوباره بکشد اما وقتی برگشت هیچکس را در تالار ندید.
-زاخاریاس؟ سدریک؟ حسن؟ وین کجایید؟

به آرامی مبل ها را کنار زد و پشت صندلی ها هم نگاه کرد اما چیزی ندید. اما در گوشه اتاق مایعات زرد رنگی را دید که داخل فاضلاب ریخته میشدند. صدای جیغ و ویغ ضعیفی از مایعات شنیده میشد که در میان آن ها کلمه های خواب و نظارت و وی وی وی معلوم بود.
-بچه هااا! شما اینجا چیکار میکنید. چرا تبدیل به مایع شدین؟

اگلانتاین سریع دوید تا خانم پامفری را بیاورد اما دیگر پایی نداشت. دستش را تکیه گاه کرد تا با آن بدود اما دیگر دستی هم نداشت. کم کم او هم مثل بقیه بچه های هافلپاف آب شد و در چاه فاضلاب فرو رفت.

(به نفر بعدی پیشنهاد میشود در مورد اتفاقاتی که در خوابگاه اسلایترین یا ریونکلا پیش میاید بنویسد.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1399 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه‌های شب در هاگوارتز

هاگرید آرام سرش را از در کلبه‌اش بیرون آورد و به دور و بر نگاهی انداخت. هاگوارتز در سکوت فرو رفته بود و گهگاهی با صدای حرکت جانوری در سیاهی شب شکسته می‌شد. هاگرید کولهٔ کتاب‌ها را بر دوشش انداخت. از دروازهٔ مدرسه عبور کرده و راهی خوابگاه گریفیندور شد. با خیال راحت در حال رفتن بود که ناگهان...

-اوه، لعنت!

بازرس‌های مودی با ردای جادوآموزان در راهروها کشیک می‌دادند؛ اما دیگر دیر شده و آنها هاگرید را دیده بودند.

-هی، اینجا چی می‌خوای؟
-اِ، چیزه، دارم می‌رم شفاخونه، دوا آوردم واسه هافلپافیا...
-خیله خب باشه، برو!
-اما، ما که بازرسیش نکردیم شاید...
-ساکت باش الکس، همه می‌دونن کار خلاف از هاگرید بعیده، بهش اعتماد دارن!
-دستتون درد نکونه جوبران می‌کونیم!

بعد از این حرف هاگرید مسیرش را به شفاخونه تغییر داد، تا جایی که مطمئن شد دیگر در دیدرس آنها نیست. نفس عمیقی کشید و عرق‌های صورتش را پاک کرد، مسیرش را عوض کرد و دوباره راهی خوابگاه شد.

خوابگاه گریفیندور

هاگرید جلوی تابلوی بانوی چاق ایستاده و منتظر بود تا خمیازهٔ بانوی چاق تمام شود تا رمزی را که از جادوآموزان گریفیندوری کش رفته بود را به او بگوید.

-رمز؟
-نوشیدنی کره‌ای...
-درسته!

تابلو آرام به کناری رفته و سالن تاریک گریفیندور در جلوی هاگرید نمایان شد. اندکی نگذشته بود که در تاریکی چیزهایی شروع به تکان خوردن کردند و سپس شمعی روشن شده و تک و توک از بچه‌های ژولیده و عبوس گریفیندور با پیژامه و لحاف جلویش ظاهر شدند.

-آوردیش؟
-اول پولش!

یکی از بچه‌ها جلو آمد و کیسهٔ نسبتاً سنگینی را به هاگرید داد، هاگرید نیز وقتی مطمئن شد کم و کاستی نشده شروع به دراوردن کتاب‌ها از کوله‌اش کرد.

-می‌دونم بچه‌های گلی هستینا ولی به ریش مرلین قسم اگه به کسی بگین من بدبخت می‌شم...
-خودمون می‌دونیم هاگرید حالا هم بهتره تا کسی نیومده بری!

سپس تابلو به روی هاگرید بسته شد و او بطرف کلبه‌اش براه افتاد، ولی چیزی درست نبود، انگار چیزی را یادش رفته بود درمورد کتاب‌ها بهشان بگوید!

-اِهه اون آقوهه چچی می‌گوف، یچیزی بودا، اِی بابا بلاملا سرشون نیاد، بذا حداقل برم یه هوشداری بدم...

اما...

-اِی بابا مگه یه کتاب چشه، با خوندن کتاب که کسی چیزیش نمی‌شه!

سرسرای عمومی

درون سرسرا سکوت برقرار بود. هاگوارتز دیگر مانند قبل نبود. مودی به وزارت رفته بود تا به تراورز برای این بازرس‌های پیری که برایش فرستاده بود شکایت کند. بازرس‌ها نیز به دستور مودی بر سر میز استادان نشسته بودند تا مواظب جادوآموزان باشند اما در حال چرت زدن بودند! خبری از اسلیترنی‌ها، ریونکلاوی‌ها و هافلپافی‌ها نبود! تنها گریفیندوری‌ها بودند که آنها هم در کتاب تقویتی جدیدی که هاگرید به آنها داده بود غرق شده بودند و هیچ صدایی ازشان در نمی‌آمد؛ انگار آنقدر شیفتهٔ کتاب شده بودند که تصمیم داشتند کتاب را تمام کنند!
***

مدتی گذشت... شب شده بود بازرس‌ها هنوز در حال چرت زدن و گریفیندوری‌ها نیز همچنان در حال خواندن بودند، با این تفاوت که دیگر چیزی نمانده بود که کتاب تمام شود، که شد...

-هی اینجا کجاس؟
-چته چرا داد می‌زنی، اصن تو کی هستی؟
-اینجا چرا اینجوریه؟
-سقفشو نگا!

بازرس‌ها که چرتشان پریده بود با تعجب به گریفیندوری‌ها نگاه می‌کردند...

-هی بچه، از روی اون میز بیا پایین مگه دیوونه‌ای؟!
-عمویی این دیگه چه سر و وضعیه، خجالت نمی‌کشی؟!
-بچه نکنه حافظه‌اتو از دست دادی، اینجا هاگوارتزه!

چیزی که نباید می‌شد شده بود! آنها با خواندن یکجای کتاب حافظه‌اشان را از دست داده بودند!

دفتر مدرسه

-دِ آخه ینی چی؟

این صدای داد مودی بود که بر سر بازرسان بخت‌برگشته می‌زد!

-به مرلین قسم اونا فقط داشتن کتاب می‌خوندن!
-اِهه، هی می‌گه کتاب می‌خوندن کتاب می‌خوندن؛ مگه می‌شه مگه داریم، اینا که پاک حافظه‌اشون از بین رفته؟!
-به مرلین ما دروغ نمی‌گیم!
-بسه دیگه، می‌دونستم یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسهٔ این تراورزه!

در همان هنگام، جادوآموزان گریفیندوری، که حافظهٔ خود را از دست داده بودند، مشغول جر و بحث بودند!

-این درازا چیه ما پوشیدیم؟
-چرا توی جیب من باید یه چوب دراز بدرد نخور پیدا شه!
-چرا...

مودی با عصبانیت به گریفیندوری‌های خل و چل که گوشه‌ای نشسته بودند نگاهی انداخت. این ننگ از کجا آمده بود؟! چرا در مدرسهٔ او؟! چرا... دیگر نمی‌توانست تحمل کند!

-کافیه!

با داد او همه در جای خود میخکوب شدند و به مودی‌ای خیره شدند که از شدت خشم از نوک چوبدستی‌اش جرقه‌های قرمز بیرون می‌زد! آیا خشم بر مودی غلبه می‌کرد و او دست به طلسم‌های نابخشودنی می‌برد؟ آیا حاضر بود برای این کارش قبل از اینکه سرچشمهٔ توطئه را پیدا کند مدیریتش را خدشه‌دار کند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/12 18:40:54
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/13 4:21:51
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/13 4:34:38
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1399 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
به فروشنده نفوذ کنید، تولیدکننده رو پیدا کنید!


مودی عربده زد و کوبید روی میز. اتاق مدیریت در سکوت فرو رفته‌بود و کارآموزها به لرزه افتاده‌بودند. مودی همین چند روز پیش‌ها طی یه نامه به وزارت، درخواست نیروی ویژه کرده‌بود. قصد داشت تا چند تا مامور حاذق را تحت عنوان دانش‌آموزان جدید، توی هاگوارتز رها کند تا رد موادی که بین دانش‌آموزان دست به دست می‌شود را بزنند. تراورز هم بعد از مطالعه‌ی طرح مودی، ضمن عذرخواهی از اینکه کمبود نیرو دارند، چندتا کارآموز صرفاً علاقه‌مند را فرستاده بود هاگوارتز تا به مودی کمک کنند.

-خیر سرتون.

خیر سرشان.

-من کلی تو نامه‌م گفته بودم که مامورای کمکی چهره‌ی بچگانه داشته‌باشن. تو الان چند سالته؟
-هفتاد سال قربان.
-مهارتی هم دارید؟
-نه قربان. صرفاً علاقه‌مندیم.
-کمکم کنید.

کارآموزها در بهت به هم نگاه کردند.

-ببینم... شما لعنتیا قوه‌ی شنوایی هم دارید؟
-بله قربان.
-پس کمکم کنید.
-چشم قربان.

مودی همه‌ی کار‌آموزهای رنگارنگ را به صف کرد. دانه‌دانه‌شان را بست به هفتاد نوع طلسم که یک وقت مامور قلابی و از این جورچیزها نباشند. بودند متاسفانه. ولی کاری‌ش نمی‌شد کرد.

-خب...
-خب قربان.
-پس قرار شد چی‌کار کنید؟
-چی کار کنیم قربان؟

به فروشنده‌ی لعنتی نفوذ کنید، تولیدکننده‌ی لعنتی رو پیدا کنید!


دانش‌آموزان با این تصور که امروز هم قرار است یکی از همان سخنرانی‌های انضباطی شش‌هفت ساعته‌ی مدیر را بشنوند وارد سرسرا شده‌بودند، اما با یک گله چهره‌ی ناشناس که به همه چی می‌خوردند الا دانش‌آموز، اما از قضا لباس فرم هاگوارتز پوشیده‌بودند - و این یعنی که اتفاقا دانش‌آموز بودند- روبرو شدند. مودی چوب‌دستی‌ش را نزدیک حنجره‌ش کرد و گفت:
-دوستان! متاسفانه معلم بچه‌های شبانه حامله شده و رفته مرخصی استعلاجی. بله درست حدس زدید. هاگوارتز شبانه هم داره. ترم تابستون هم داره. همه چی داره. فک کردید فقط خودتونید؟ فکر کردید هاگوارتز فقط شماهایید؟ خیال برتون داشته‌بود پروفسور الستور مودی همه‌ی پولاشو تو یه جیبش می‌ذاره؟ کور خوندید. تمرکز زدایی اولین درس جلوگیری از توطئه‌ست. و من شما رو زداییده‌م. تمرکزتون رو. دنبال یه راه دیگه باشید توطئه‌گرای کوچولوی بدبخت. و در حالی که دنبالشید، با دانش‌آموزان شبانه خوش‌رفتاری کنید تا زمانی که معلمشون بزاد و برن سر کلاسای خودشون. برین حالا دیگه با هم دوست شین. کیش. کیش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1399/6/9 16:40:02
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1399/6/9 16:41:49
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1399/6/9 16:45:23
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 5 شهریور 1399 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید راه برگشت را در پیش گرفت .اما در فکر این بود که چرا بچه ها این کتاب ها را از کتاب خانه نمی گیرند. گه گاهی پشت دیواری مخفی شد تا از دید رهگذران در امان بماند.چند دقیقه بعد به در ورودی رسید.از در بیرون رفت ،سعی میکرد سریع راه برود تا کسی از داخل قلعه او را نبیند.به در خانه اش رسید ،در را باز کرد، یک لیوان چای برای خود ریخت اما هنوز به آن لب نزده بود که صدای در را شنید.
_هاگرید ، منم مودی ، شنلم رو جا گذاشتم ، میشه لطف کنی و اونو بهم بدی.

هاگرید که در دل مرلین را شکر میکرد ، اگر او کمی دیرتر رسیده بود ، ممکن بود مودی بفهمد که او در خانه اش نیست. شنل را برداشت و سعی کرد قیافه ای معمولی بگیرد.
_هی مودی ، جدیدا فراموش کار شدی.
_چه کنیم، پیری و هزار دردسر .
_بیا اینم شنلت ، مراقب خودت باش ، خدافظ.

شنل را به مودی داد و در خانه اش را بست. نگاهی به ساعت روی دیوار کرد.پنج دقیقه از قرارش با مرد کتاب فروش در جنگل گذشته بود.سریع به سمت پنجره رفت و مودی را که داشت در سرسرای را می بست با دقت نگاه کرد.وقتی مطمئن شد که دیگر هیچ خطری او را تهدید نمی کند. سریع از خانه اش بیرون رفت و به سوی جنگل دوید.

چند دقیقه بعد_وسط جنگل ممنوعه

هاگرید که مسیر طولانی را دویده بود ، به یکی از درخت ها تکیه داد و آهسته نفس کشید.
_اگه رفته باشه چی ؟
_نه ، نرفتم .
_وای ترسوندیم ، چرا یهویی میای؟
_اینجوری بهتره.
_بیا اینم پول بچه های ریونکلاو.
_خوب پول درسته، بیا این کتاب رو بگیر ، مال بچه های گریفندورِ ِ، فقط یه نکته بهشون بگو همه شو رو یه جا نخونن ، اگه همش رو با هم بخونن ، ممکنه کل اطلاعات حافظشون از بین بره . من باید برم ، سعی کن سری بعد دیر نکنی.

مرد رفت و هاگرید را تنها گذاشت . هاگرید به سمت خانه اش راه افتاد و سعی کرد جملات مرد را با همان صدای بم در ذهن خود تکرار کند اما مشکلی وجود داشت، نکته ای مرد به آن اشاره کرده بود را درست نشینده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1399 04:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تاریخ را برنده‌ها می‌نویسند. جفت شش؛ بازیه را هاگرید برده بود. از ما گفتن.

مودی با هزارتا تشویش و اضطراب توی کله‌ش، از کلبه رفت بیرون. به نظرش لعنتی‌ها چشم نداشتند ببنیند که دارد دوران مدیریتش را بی‌حاشیه می‌گذراند. دوست نداشتند که با موفقیت و آرامش وارد دوران بازنشستگی‌ش شود.
مودی که در کلبه را پشت سر خودش بست، هاگرید هم بلند شد. چند قدمی توی کلبه راه رفت و بعد از پشت پنجره، به تماشاش نشست. نگاهی به ساعتش کرد. زیر لب چیزهایی گفت. پنجره‌ی کلبه را باز کرد و رو به جسم مودی در آمد که:
-سخت نگیر الستور. داری الکی حساس می‌شی. از ماه‌های آخر ماموریتت توی هاگ لذت ببر و انقدر به توطئه‌های خیالی توجه نکن.

حواس مودی اما، درگیر پیدا کردن علت اتفاقاتی بود که بالا، توی شفاخانه‌ی هاگوارتز در جریان بود، درگیر توطئه‌ها!
-پیداتون می‌کنم. خنثی‌تون می‌کنم.



پشت در خوابگاه ریونکلاو

در خوابگاه تا نیمه باز شد. دستی از در بیرون زد و یک کیسه‌ی خالی داد دست هاگرید.

-اول پول، دوس‌جونیا.

در بسته شد. هاگرید چند ثانیه‌ای به راه‌پله خیره شد. نمی‌دانست اگر یکی بی‌هوا جلوش سبز شود باید چه بهانه‌ای برای این ساعت پرسه زدن جلوی در خواب‌گاه‌ها سر هم کند. توی همین احوالات بود که با یک صدا از تو اوهامش پرید بیرون.

-این قیمتی که گفتی زیاده. کمتر می‌دیم.
-راه نداره دوستم.
-زیاد می‌گی. حال همه‌ی بچه‌های هافلپاف بد شده. همه‌شون افتادن تو درمونگاه زیر دست مادام پامفری. می‌گن از همین موادای توئه.
-عه. عه. عه. این چه طرز صوحبته؟ مواد چیه؟ چرا شما بچه‌ها همه‌ش ادای لات و لوتا رو در میارید. اون روزم دیدم که داشتید با چوب‌شور ادای سیگار کشیدن در می‌آوردید. الانم دم خوابگاه هرکدومتون که می‌رم هی مواد مواد می‌کنه. اصلا من می‌رم.

صدای پشت در مشوش شد. دست‌پاچه در آمد که:
-ببخشید ببخشید. نرو. هرقدر پولش بشه می‌دم.
-اینا مواد نیست. کتاب که نمی‌تونه مواد باشه. اینا تقویتیه. کمک‌درسی. استفاده می‌کنید، تقویت می‌شید. بعدشم اونایی که هافلیا خواسته بودن کتابای تقویت جسمانی بود. مال کوییدیچ و اینا. مال شما تمرکزیه. مال گریفیا انگیزشیه. مال اسلیترینیا... مال اسلیترینیا فکر کنم سیاسیه. روشون نوشته افیون توده‌ها. چیقد دوس دارم بازش کونم ببینم چیه ها... ولی اون آقاعه که ازش اینا رو می‌گیرم تعهد گرفته ازم که بازشون نکنم.

و بعد، پیش خودش به آن روزی فکر کرد که بعد از اینکه تعهد داده‌بود، آمده بود توی کلبه، فراموش کرده‌بود که اصلاً سواد خواندن ندارد و تصمیم گرفته‌بود یواشکی لای یکی از کتاب‌ها را باز کند تا ببیند توش چه نوشته‌شده. همین که بازش کرده‌بود، دیده بود که وسط کاغذ‌های کتابه سوراخ شده و توی سوراخه هم یک کیسه است، پر از گل و قارچ و برگ و پودر. فکر کرده‌بود حتما این طلسمی‌ست که آن آقاعه گذاشته تا هاگرید نتواند زیر تعهدش بزند. کلی ترسیده بود، کتاب را بسته بود و هرچه سریع‌تر به دست خریدارش رسانده بود.

فکرش را که کرد، پولش را گرفت، کتاب‌ها را داخل کیسه گذاشت، تحویل داد و رفت. پشت سرش صدای بچه‌ها را می‌شنید:
-بچه‌ها اینجا رو ببینید. خودشون برامون پیپر هم گذاشته‌ن.

با خودش گفت: وا، پس چی گذاشته باشن؟ خب معلومه کتاب توش کاغذ داره دیگه. و به سمت جنگل ممنوعه رفت تا پول کتاب‌ها را به آقا کتاب‌فروشه بدهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1399/5/22 4:17:30
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1399/5/22 6:40:30
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1399 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سرآغاز داستانی نوین


- اهم! جناب مدیر؟
- رمز شب؟
- ببخشید اما به من چیزی در این مورد ...
- هاه! فکر کردی نفوذ به هاگوارتز به همین سادگیه؟ بازی بچگونت خیلی زود تموم شد ...

مودی همان‌طور که به دانش‌آموز بخت برگشته‌ای که در چارچوب در دفتر مدیریت خشکش زده بود نزدیک می‌شد، چوبدستی کشید.

- ببخشید پروفسور! باید یه اشتباهی ...
- آواداکداورا!

ورد غیرمنتظره‌ی مودی نتیجه‌ی غیرمنتظره‌تری داشت؛ صدای انفجار خفیفی به گوش رسید، پیکر مودی تبدیل به ذرات غبارمانند شد و سپس از بین رفت.

هضم اتفاقاتی که ظرف کمتر از یک دقیقه افتاده بود، باعث شد ارشد مضطرب هافلپاف دلیل مراجعه شبانه‌اش به دفتر مدیر را فراموش کند.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- حالا واقعا نمی‌دونی آلستور کجاست؟

تاریکی راهروهای هاگوارتز باعث شد مادام پامفری نتواند از چشم‌های مروپ متوجه حجم نمکی شود که بر زخمش پاشیده.

از آغاز ترم، این اولین باری نبود که مدیر در دسترس نبود و این، اگرچه در اوقات حضورش، کاری جز تحسین نظرات و ایده‌های معاونش و استفاده از آن‌ها نمی‌کرد، برای مروپ که از کودکی تمام اعتماد به نفسش قربانی نگاه تحقیرآمیز پدر، برادر و در نهایت معشوقش شده بود و بدون تایید دیگران قدرت تصمیم گیری نداشت، به شدت سخت می‌آمد و حتا در پاسخ به بدیهی‌ترین سوالات دانش‌آموزان و اساتید نیز به او استرس وارد می‌کرد؛ چه رسد به حالا که ظاهرا بحرانی جدید در شرف آغاز بود و همه از او کسب تکلیف می‌کردند.

- ام ... یکمی ... چیز ... بهشون ... چیز بده ... چایی نبات.

- مروپ؟ واقعا موقعیت مناسبی برای شوخی نیست.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- جفت شیش!
- اولین باری نیست که جفت میاری هاگرید. حتا اولین باری که شیش میاری ... ولی تا حالا باید فهمیده باشی که به تاس نیست.

ذهن هاگرید آن‌قدر درگیر تصمیم گیری در مورد حرکت بعدیش بود که فرصت نکرد پاسخ کری خوانی مودی را بدهد. آقای مدیر اما به ظاهر حواسش به بازی بود. در واقع او آن‌قدری بی‌مسئولیت نبود که اگر افراد داخل مدرسه می‌فهمیدند در این گیر و دار مشغول بای رومیزی جادویی با شکاربان مدرسه است، در موردش فکر می‌کردند.

- راستی هاگرید ... اخیرا رفت و آمد مشکوکی توی جنگل ندیدی؟
- مشکوک؟ سعی نکن حواسمو پرت کنی. این کلکا قدیمی شده!
- نیازی نیست حواست پرت باشه که ببازی هاگرید ... تمام!

مودی برگه آخرش را رو کرد تا با پایان بازی بتواند حواس هاگرید را به مقصود اصلیش جلب کند.

- من باید برم ... اگر یک وقت چیزی دیدی حتما خبرم کن.

ذهن هاگرید همچنان مشغول آنالیز بازی و علت باختش بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1398 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
(پایان سوژه)


هری نباید آن نیمه دیگر لیوان را زیر شیر آب میگرفت و پر می کرد.
او باید استثناء همان نیمه خالی لیوان را می دید!

در مسابقه

هکتور و طرفداران کثیرش در قسمتی از سالن و هری و سایه اش در قسمت دیگر سالن ایستاده و آماده ی تست شدن معجون های خود بودند.

گزارشگر با شور و اشتیاق فراوانی در حال گزارش بود.
_لیدیز اند جنتلمن! باید خدمتتون عارض بشم که دو شرکت کننده به دلیل محدودیت های بودجه قلعه و کمبود ممد آزمایشی باید خودشون معجونشونو امتحان کنند تا نتیجه رو به داورها نشون بدن و بهترین معجون مشخص بشه. در نتیجه اول از هکتور دگورث گرنجر دعوت می کنم که معجونشو بنوشه.
_باشه.

هکتور همیشه به معجون هایش اعتماد داشت. اما گویا "پسری که زنده ماند" مخالف بود.
_نه...اول باید پسر برگزیده اینکارو کنه. هرچی باشه من بی پدر و مادرم! یتیم بودن به من حق تقدم میده! شما که نمیخواین دل یه بچه یتیم رو بشکنید؟ میخواین؟
_پس با آقای هری پاتر شروع می کنیم.

هری که به قدرت عشق در معجونش اعتماد کامل داشت، معجونش را یک نفس سر کشید.

لحظه ای بعد هری پشمالو با دم و پوزه روباهی اش به تماشاگران زل زده بود.

_دیدین این دفعه معجون من بی تقصیر بود؟!

از آنجایی که داوران به روباه شدن هری پاتر رضایت داده بودند معجون هکتور هرگز امتحان نشد، در نتیجه برای اولین بار هکتور در عمرش معجونی ساخته بود که ملت را به فنا نداده بود و جایزه مسابقه معجون سازی را برای اولین و آخرین بار در عمرش برنده شده بود!

درمانگاه قلعه

گربه نره و روباه مکار بر روی تخت های درمانگاه دراز کشیده بودند.
_هری دیدی گفتم اون معجونو نباید با آب پر کنی؟
_هرمیون ول کن دیگه. بیا بجای این حرفا تا قیافه هامون این شکلیه دنبال یه پینوکیو بگردیم که سرشو کلاه بذاریم!
_مثلا کی؟!
_رون.

گربه نره و روباه مکار منتظر پینوکیو ماندند تا به ملاقاتشان بیاید و آنها با وعده های واهی خامش کنند و سرش را شیره بمالند...

هرچه باشد رون پینوکیویی بود ساده لوح و مناسب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اسفند 1396 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
داور که بلند شد، قامت بلند و رعنای دامبلدور از آن بالا معلوم شد. هری و هرمیون با نگرانی به یکدیگر نگاهی انداختند.
دامبلدور در حال مقدمه چینی بود و همگی چشم‌ها و گوش‌ها، دوخته و کوفته ی آن ریش ریشوی خاص بودند.
هرمیون مثل همیشه، به سرعت فکر‌بکری در ذهنش نقش بست و معجون را از دست هری گرفت. هری با تعجب نگاهی به او انداخت.
- امیدوارم دوست خوبی برای تو و رون بوده باشم، دوستون دارم.

هری تا خواست آرنج دست خود را میلی متری تکان بدهد، هرمیون نصف معجون را خورد.
ناگهان هرمیون به بالا و پایین جهید و ادا و اطوار های ناموزون در آورد.
هیچکی متوجه آن دو نبود، مثل اینکه دامبلدور متن سخنرانیش را گم کرده و کمی عصبی است و ملت هم در های و هوی برای پیدا کردن طومار سخنرانی های دامبلدورشون بودند.
هری که دوباره به سمت هرمیون برگشت با صورت گربه ای و دم دراز او رو به رو شد. چه می تونست از این بدتر باشه که اتفاقات سال دوم تکرار شه؟
هری جواب خود را گرفت. اینکه یادش آمد در کتابی خوانده بود که "معجون‌های خاص، نصفه و نیمه خوردنشان موجب مرض است" و دست از پا درازتر جلوی هرمیون ناراحت نشست.
- من باید یجوری معجونم رو دوباره کامل کنم. وقتی هم ندارم... مگه اینکه... توش آب بریزم!

هرمیون با نه کشداری حرف هری را تکذیب کرد ولی دیگر دیر شده بود. هری او را به دست جینی سپرد تا با هم به سمت مادام پامفری که در آن سمت دیگر بود بروند.
هری لیوان را زیر شیر آب برد و به سرعت آن نیمه ی دیگر پر شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you