جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] سالن امتحانات سمج

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:


تام ریدل امتحانشو بد داده. رودولف رو مجبور می کنه برای پیدا کردن برگه امتحانیش همراهش به اتاق اساتید بره. ولی هر دو توسط فیلچ دستگیر می شن و دامبلدور وادارشون می کنه دفترش رو مرتب کنن.
تام و رودولف در حالی که تو وسایل شخصی دامبلدور سرک می کشن، این کارو انجام می دن.
اتاق مرتب می شه.


😺 😺 😺 😺

اما هنوز دو سه قدمی از اتاق دور نشده بودند که دامبلدور جلویشان رویید،شایدم سبز شد!
-فرزندان روشنایی اینجا چیکار میکنین؟
مگه قرار نبود برگه های امتحانیو مرتب کنین؟

تام خواست چیزی بگویید که رودولف پیش دستی کرد.
-اما پروفسور ما که برگه های امتحانیو مرتب کردیم !
مگه نه تام؟

تام با بی حوصله گی سر تکان داد.
-اهووم

-تام!...فرزندان روشنایی به بزرگ ترشون که استادشونم باشه نمیگن اوهووم، میگن بله پروفسور!

دامبلدور گفت و برای چک کردن برگه های امتحانی،به اتاق اساتید رفت.و تام هم زیرلبی کلمات نا شایستی رو نثار او کرد.
پروفسور که از امکان مرتب نشدن اون برگه ها مطمئن بود،باورودش به اتاق دهنش صدوهشتاد زد.
-انگار واقعا مرتبش کردین!
آفرین فرزندان روشنایی ...
اما متاسفانه‌ همینجوری نمیتونین برین!

رودولف و تام که در حال رفتن از آن جهنم بودند،با این حرف سرجایشان خشکیدند.
-چرا؟
-چرا!

هردو هم زمان گفتن و سپس به یکدیگر نگاه کردند.
دامبلدور که لبخند عریضی میزد،با دست به اتاق ته سالن اشاره کرد.
-خب،شما برگه های امتحانیو مرتب کردین...آفرین اما هنوز مرتب کردن برگه های غیر امتحانی مونده!
البته بدون انجام ورد !
تا نیم ساعت دیگه میام و چک میکنم.....
راستی تام من می تونم ذهنتو بخونم مودب باش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1398/5/18 23:25:16
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1398/5/19 2:20:01
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تام دستپاچه شده بود.
-خب...می دونین..این

رودولف گفت:
-اِ! تام! نقاشی من دست تو چی کار می کنه؟
بعد رو به پروفسور کرد و ادامه داد:
-پروفسور ،این نقاشی 5 سالگیه منه که دست تامه، بعدا باید ازش بپرسم دستش چی کار می کنه.
-یعنی نقاشی 5 سالگی تو توی اتاق من بوده؟
-خب...نه دیگه..تو جیب تام بوده
-پس بده من هم ببینمش.
-نه دیگه پروفسور، خیلی زشته ،بعدا یه دونه خوشگلشو نشونتون می دم.

تام که حسابی کلافه شده بود گفت:
-پروفسور اگه می خواین ما اتاقو تمیز کنیم فکر کنم بهتر باشه شما برین بیرون تا ما تمرکز داشته باشیم
-یعنی من تمرکزت رو بهم می زنم فرزندم؟
-نه...ولی شاید بهتر باشه شما برین بیرون
-باشه می روم اما تا 30 دقیقه دیگر باز خواهم گشت و انتظار اتاق تمیزی را از شما خواهم داشت

پروفسور از اتاق بیرون رفت و به محض اینکه از نظر تام ناپدید شد تام نفس راختی کشیدو گفت:
-آخیییش رف...

رودولف ،داشت در کتابخانه پروفسور می گشت و شکلات می خورد.
تام که دیگر از دست او کفری شده بود.صورتش به رنگ قرمز در آمد با عصبانیت بر سر رودولف فریاد زد:
-داری اونجا چه غلطی می کنی؟مگه ما نباید اتاقو مرتب کنیم و بعدش به کارمون برسیم؟تو الان داری تو این هیری ویری کتاب می خونی و شکلات می خوری؟
رودولف با تعجب به تام نگاه می کرد.او کاملا آرام بود.گفت:
-من کار بدی نمی کردم،شکلات خوردم گشنم بود در ضمن من داشتم دنبال یه ورد برای زود تر تمیز شدن اتاق می گشتم.

بعد چوبدستی اش را در آورد و چیزی را زیر لب زمزمه کرد.

تام خواست جلوی او را بگیرد تا بیشتر از این به چیزی گند نزند که ناگهان اتاق پر ازابری نقره ای رنگ شد.
تام سرفه می کرد و می خواست برود و رودولف به خاطر این خرابکاری اش دار بزند که در کمال تعجب دید اتاق کاملا مرتب شده.

چطور چنین چیزی ممکن بود؟
تام حسابی تعجب کرده بود.

-چطور این کار رو کردی؟

رودولف که لبخندی بر لب داشت و به خود می بالید گفت:
-داشتم تو کتابخونه دنبال همین می گشتم.ترکیبی از چند تا ورد برای تمیز شدن کاااااامل اتاق یا محیط مورد نظر،خوشت اومد؟

تام حرفی برای زدن نداشت.پس گفت:
-باشه، بیا فعلا بریم به کارمون برسیم.

و مشغول شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 10 فروردین 1398 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- بزنش زیر میز! بزنش زیر میز!

تــــــــــق!

- زدم زیر میـ... ترسیدی تام؟
- نخند، رودولف! ما نترسیدیم! ما داشتیم ورزش میکردیم! روزی یه بار بالا میپریم بدنمون گرم شه!
- باشه، ولی ترسیدی تام!
- تو فعلا اونو بذار زیر میز...

هنوز حرف تام تمام نشده بود که دامبلدور وارد شد.
- خب، ببینم چیکار کردید فرزندان روشنایی!

و قبل از آنکه دامبلدور، نگاهش را به آنها بیندازد، رودولف چیزی که دستش بود را، به دست تام داد و سوت زنان عقب رفت. تام سعی میکرد با دستپاچگی آن را زمین بگذارد که دامبلدور متوجهش شد.
- اون چیه دستت، فرزند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 3 فروردین 1398 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف به درون کشو خیره شده بود و حرکتی نمی کرد.
تام که دیگر نمی توانست کنجکاویش را سرکوب کند، سرش را به طرف کشو دراز کرد و گفت:
_چیه ماتت برده؟

او با دیدن عکس های درون کشو، جواب سوالش را گرفت.
پرفسورشان که فرزند روشنایی بود، با شلوارکی گلگلی، عینک و کلاه آفتابی بزرگ و بی قواره و دستانی بر کمر کنار دریا ایستاده بود.

رودولف عکس را برداشت:
_پناه بر شلوارک گلگلی مرلین...این چه وضعیه آخه.

تام عکس دیگری را برداشت و با تعجب گفت:
_این...این.
_دامبلدوره.

رودولف به عکس بچه ای نوزاد اشاره می کرد که آب دهنش راه افتاده بود و روی ردایش که عکس فرزند روشنایی بود ریخته شده بود.

رودولف سراغ کشویی دیگر رفت، نامه ای را باز و شروع به خواندن کرد:
_آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور، اینجانب شما را راس ساعت 8 شب به جشن تولد خود در تالار هافلپاف دعوت می کنم.
امضا. لوسی فرینچ

_یعنی دامبلدور قبلا تولد دعوت می شده؟ من که باورم نمیشه.

تام این را گفت، عکس های دامبلدور را در کشو مرتب کرد و در کشوی دیگری را باز کرد.

او لباس هایی مخصوص جشن رقص، لباس هایی مخصوص کنار دریا و حتی لباس هایی مختص به شنا را بالا گرفت؛ اما یکی از آنها از همه بیشتر توجهش را جلب کرد. تام شرتی مامان دوز و گشاد به همراه نوشته ای در رویش را به دست رودولف داد.
_آلبوس عزیز من...

رودولف ادامه ی یاد داشت را نخواند، چون صدای پرفسور دامبلدور از پشت در آمد که زمزمه می کرد:
_فرزندان روشن من...لای لای لااا...فرزندان روشن من بشتابید...لای لای لااا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1398/1/3 16:34:06
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 4 اسفند 1397 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت حدودا ۱۱ صبح بود.
مسابقه سه قهرمان مرحله اولش را گذارنده بود و همه قهرمانان سربلند از ان بیرون امده بودند.
پروفسور اسنیب همه دانش آموزانش را علا رغم میل باطنی شان به سرسرای مدرسه اورده بود و انها را مجبور به نوشتن برگه امتحانی کرده بود.
هری،رون و هرمیون طبق معمول کنار هم نشسته بودند.رون با صدای پایین و پچ پچ گونه از هری پرسید:هری،هنوز معمای تخم طلا رو نتونستی حل کنی؟
هری گفت:نه رون،دیوانه ام کرده نمیدونم چیکار کنم.
پروفسور اسنیب صدای ان هارا شنید و داد زد:ساکت شین اقایان پاتر و ویزلی.
هردو ساکت شدند .ناگهان کاغذ مچاله ای سمت رون انداخته شد . رون سرش را بالا گرفت و کاغذ را باز کرد و دید که کاغذ از طرف جرج برادر بزرگترش ارسال شده.
روی کاغذ نوشته شده بود:رون،عجله کنید اگر اینگونه پیش بروید تمام یار ها برای مراسم رقص تمام میشوند.
رون یاد مراسم افتاد و حسی همچون استرس در دلش پدیدار شد.
رون نگاه به هری کرد و با صدایی ضعیف از او پرسید: هری،تونستی یاری برای خودت پیدا کنی؟
هری گفت:نه از هرکه پرسیدم یا یار داشته ویا قبول نکرده،شاید بخاطر این است که فکر میکنند من تقلب کرده ام.
رون نتوانست خودش را نگهدارد و داد زد:نه هری تو تقلب نکرده ای.
ناگهان پروفسور اسنیب که نعره رون را شنیده بود با کتاب محکم زد فرق سر رون،هری خندید و ضربه ای هم به سر هری زد.
بعد از مدتی رون به هری گفت:شاید بهتره از هرمیون درخواست کنم.
هری گفت: نمیدونم ولی به نظر من که قبول نمیکنه.
رون خواست از هرمیون سوال کند که ناگهان پروفسور اسنیب از یقه او و هری گرفت و انها را از سرسرا پرت کرد بیرون و گفت:به خاطر بی نظمی و حرف زدن بیمورد اقایان پاتر و ویزلی، ۲۰ امتیاز منفی برای گریفیندور.
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Profesor Rimus John Lupin

اتحاد گریفیندور
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1397 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ذهن تام همه چیز را محو کرده بود...ولی روحش هنوز کمی تحت تاثیر اتفاق منزجر کننده، تهوع آور،چندش بر انگیز و نفرت آور چند دقیقه پیش بود.

او توسط یک نامه بوسیده شده بود!

چنین ننگی هرگز نباید در کارنامه اعمالش باقی می ماند.

در حالی که تام به دلیل چنین اتفاقی نگران آبرو و حیثیتش بود، دامبلدور یک کشوی بسیار بزرگ را باز کرد.
-ظاهرا نمی دونین از کجا شروع کنین. این جا خوبه. عکس های خانوادگی...نامه های خصوصی...وسایل شخصی من...همشونو مرتب کنین. عکس ها رو به ترتیب تاریخ مرتب کنین...تاریخشم خودتون حدس بزنین. می تونین چروک های گوشه چشم اشخاص داخل عکس رو بشمرین. همیشه راه حلی برای انجام کارها وجود داره فرزندان آینده روشنایی.

تام با خودش قسم خورد که در آینده هر چیزی بشود، بجز یک فرزند روشنایی!
رودولف هم با وجود این که دل خوشی از تام نداشت، همین قسم را خورد.

ولی تام کمی نگران کشو بود!
تجربه خوبی در زمینه نامه ها نداشت.
ممکن بود نامه عربده کش باز نشده دیگری در کشو باشد و باز هم تلاشی برای بوسیدن او انجام دهد...تام اصلا نمی خواست تف مالی شود. برای همین بعد از خروج دامبلدور-که مسلما به زودی باز می گشت-، رودولف را به جلو هل داد.
-تو شروع کن. بدت هم که نمیاد...عکسای خواهر مادرشه!


رودولف جلو رفت و سرش را به طرف کشو دراز کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: یکشنبه 11 آذر 1397 04:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گومب!


تام وحشت زده از صدایی منشا آن درست بالای سرش بود شیرجه زد روی زمین. سرش را برگرداند و متوجه جغدی شد که خودش را به پنجره می‌کوبید.

- تام! ترسیدی؟

- نخیر! یک دفعه متوجه نکته‌ای در مورد یک جادوی سیاه باستانی روی یکی از این برگه‌ها شدم، سریعا خودم رو به برگه رسوندم تا دقیق بخونمش. دانش‌آموزی هستم علاقمند به کسب علم.

- اگر مطالعت تموم شد پنجره رو دوباره باز کن که جغده خودشو کشت!

تام از کف دفتر بلند شد و برگه‌ای که وانمود می‌کرد مربوط به جادوی سیاه باستانی است را نیز برداشت و در جیب ردایش گذاشت.

- انگاری نامه عربده کشه!

با باز شدن پنجره، جغد نامه را انداخت داخل دفتر دامبلدور و رفت. نامه سریعا روی سر تام پرید و به آب دار ترین شکل ممکن شروع به بوسیدن او کرد.

- اومممممـ ای نامه که ... ... می‌روی به سویش! از جانب من ... ... ببوس رویش.

- هی تام! برو کنار ... این نامه باید مال من باشه.

- دلم برات خیلی تنگ شده ... من هنوز منتظر یک فرصت دوباره هستم که اتفاقات تلخ گذشته رو فراموش کنیم و آشیانه «منافع مهم‌تر»مون رو از نو بسازیم. دوست دارت، گلرت. بوس!

نامه پس از خیس کردن سر و صورت تام پودر شد و از بین رفت. تام و رودولف با حیرت و بدون این که بتوانند کلامی حرف بزنند به یکدیگر خیره شده بودند.

- خوب خوب خوب ... بذار ببینم چه کردید!

صدای دامبلدور خبر از بازگشتش به دفتر داد و سپس خودش نیز وارد شد.

- هنوز که هیچ کاری نکردید.

تام و رودولف نیازی به گذراندن دوره‌های آموزشی چفت شدگی نداشتند. ذهن آن‌ها به صورت خودکار اتفاقات چند دقیقه قبل را محو کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 10 آذر 1397 10:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تام دلش میخواست حداقل در ذهنش فریاد بزند و بد و بیراه بگوید اما ذهن جویی دامبلدور او را از این لذت محروم میکرد.بالاخره دامبلدور ایستاد و گفت:
-شیرینی مربایی تمشکی.
مجسمه سنگی کنار پرید و سه جادوگر به دفتر دامبلدور رفتند.
دامبلدور به جعبه های متعددی که در گوشه و کنار اتاق چیده شده بودند اشاره کرد و گفت:
-خب اینجا چهل تا جعبه داریم که تو هر کدوم چهل تا برگست.ولی برگه های کلاس های مختلف باهم قاطی شده و شما باید مرتبشون کنید.
منم یه کار کوچولو دارم که با برم و انجامش بدم.
دامبلدور به طرف در رفت اما در وسط راه برگشت و گفت:
-نه رودولف همچین چیزی ممکن نیست چون من حتی از کیلومتر ها دورتر هم میتونم ذهن جویی کنم.
رودولف لبش را کج کرد و دامبلدور از دفتر خارج شد.
تام زیرلب غرولندی کرد و با انبوه برگه های امتحانی نگاه کرد.رودولف هم اهی کشید و گفت:
-خداییش اینکارارو نباید فیلچ انجام بده؟
برای اولین بار تام با کسی احساس همدردی میکرد.لهایش را جمع کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
بعد از اینکه یک ساعت تمام وسط اتاق ایستادند و منتظر شدند تا شاید معجزه ای رخ دهد و برگه ها خود به خود مرتب شوند به این نتیجه رسیدند که امکان رخ دادن چنین معجزه ای برابر با صفر است.تام گفت
-خب.فکر کنم هرچی زودتر شروع کنیم زودتر تموم بشه.
رودولف ناگهان خندید و گفت
-وای پسر چرا یادم رفته بود.تو سه سوت تموم میشه.مامانم همیشه اینطوری خونه رو تمیز میکنه.
سپس چوبدستیش را دراورد و حرکتی به ان داد و گفت
-اسکرفایجی
اما بر خلاف انتظارش برگه ها نه تنها مرتب نشدند بلکه از داخل جعبه های بیرون امدند و کف زمین دفتر پراکنده شدند.
تام دوید و پنجره را بست تا از ربوده شدن برگه ها توسط باد جلوگیری کند و سر رودولف فریاد زد
-احمق بیشعور...اون اسکرفایجی نیست باید میگفتی اسکرجیفای....گند زدی گنننند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
&وفاداری و شجاعت در رگهای من جریان دارند&
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 10 آذر 1397 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سه جادوگر به طرف دفتر دامبلدور که کمی دور هم بود به راه افتادند. دامبلدور در جلو و تام و رودولف، پشت سرش.

این پشت سر بودن، اصلا باب میل تام نبود. با سبک زندگی اش همخوانی نداشت.

حسی در درونش فریاد می زد که مخالفت کند! سر بر آورده و فریاد مخالفت سر دهد! او تام ریدل بود...نه یک فرد عادی. این استاد پیر و خرفت و به درد نخورش حق نداشت از جادوگری بزرگ همچون او، برای نظافت دفترش استفاده کند...

-تو بزرگ نیستی تام...حداقل نه هنوز...حتی دانش آموزی بیش هم نیستی. منم شاید خرفت و به درد نخور باشم، ولی پیر هرگز!

تام، در ذهنش به هر چه ذهن خوانی بود لعنت فرستاد!
و دامبلدور این را هم خواند!
-ما تو هاگوارتز، لعنت فرستادن رو تحمل نمی کنیم تام! مواظب افکار پلید و ویرانگرت باش! رودولف...حواسم به تو هم هست. این تصویری که از پروفسور بلک تو ذهنته اصلا مودبانه نیست.


رودولف سعی کرد افکارش را متمرکز کرده و به اجداد زیبا و جذاب بلاتریکس نیاندیشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: شنبه 19 آبان 1397 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تام ریدل امتحانشو بد داده. رودولف رو مجبور می کنه برای پیدا کردن برگه امتحانیش همراهش به اتاق اساتید بره. ولی هر دو توسط فیلچ دستگیر و مجبور به مرتب کردن ورقه های امتحانی می شن. ولی با طلسم اشتباهی که اجرا می کنن، اتاق بیشتر از قبل به هم می ریزه.
..................................

-چجور گره ای دوست داری رودولف؟ پاپیونی خوبه؟

رودولف دوست نداشت گره بخورد. هیچکس دوست ندارد گره بخورد.
-ببین تام...

تام آستین هایش را بالا زده و قدم به قدم به رودولف نزدیکتر می شد. البته که رودولف هم دوست داشت قدم به قدم از تام فاصله بگیرد. اما رسیده بود به دیوار و دیوار، قصد همکاری نداشت و در مقابل فاصله گرفتن او، مقاومت می کرد.
تام رسید. رودولف را مثل قلم پرش بلند کرد. زبانش را با یک دست و پایش را با دست دیگر گرفت. قصد داشت پاپیونش کند که...

-فرزندان نیمه روشن، نیمه تاریک من!... اوه تام... اینجا چیکار می کنید؟

تام توضیح داد آنجا چه می کردند. البته بخش گره زدن رودولف به نظرش بی ارزش آمد و نخواست سر استادش را با این موضوعات به درد آورد. لاکن دامبلدور تلاش او برای گره زدن رودولف را دیده بود... حتی اگر ندیده بود هم، زبان رودولف که کش آمده و به سینه اش رسیده بود، گویای داستان بود.

-تام... من دیدم که سعی داشتی دوستت رو گره بزنی... چقدر بد که بر خلاف خواسته قلبیم، مجبورم تنبیه کنمتون...

دروغ می گفت. کلا از تام خوشش نمی آمد و خیلی هم خوشحال بود که می تواند او را تنبیه کند.
-راه بیوفتین... میریم به دفتر من... اونجا هم به نظافت احتیاج داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/8/19 12:22:08
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him