تلما هلمز VS لیلی لونا پاتر
سوژه: تبر
شب بود؛ قطرات باران با سرعت به زمین برخورد میکرد. در جایجای لندن، مردم تمام تلاش خود را برای در امان ماندن از باران میکردند. اما در میان جمعیتی که هراسان درحال عبور از خیابان بودند، دختری با کمال آرامش قدم برمیداشت. چتر همراهش نبود و به همین دلیل، از صورت و لباس هایش آب میچکید. اما طوری که به نظر میرسید، دختر هیچ شکایتی از وضعیتش نداشت.
دختر تا مدتی به مسیر خود در خیابان ادامه داد. تا اینکه بعد از چند دقیقه، وارد محلهای شد که به نسبت خلوت به حساب میآمد. از کنار خانه های مختلف عبور میکرد. در تمام مسیر، سرش را پایین انداخته بود و حتی به صدای مشاجره زن و مردی که از یکی از خانهها درز میکرد هم توجه نکرد. تا اینکه در نهایت در مقابل خانهای که با رنگ های گرم و روشن زینت داده شده بود، ایستاد. با دستانی که از سرما میلرزید، زنگ خانه را فشار داد. لحظهای بعد، در خانه باز شد.
- بالاخره اومدی دخترم؟ خیلی نگرانت شدم. چرا انقدر دیر کردی؟
- کارم طول کشید... دختر از کنار مادرش رد شد.
مادر در را بست و دنبال او به راه افتاد. به پدرش که روی کاناپه نشسته بود و تلویزیون میدید، سلامی کرد. مادرش پالتوی خیس او را گرفت و درحالی که آن را آویزان میکرد، با مهربانی گفت:
- آنا! چقدر خیس شدی... سردت نیست؟
مادر دستان گرمش را روی صورت سرد دختر که حالا روی صندلی نشسته بود، گذاشت و او را نوازش کرد؛ اما آنا، ناخودآگاه خود را عقب کشید. سپس از جایش بلند شد و با لحنی آرام اما سرد، پاسخ داد:
- بارون خیلی شدید بود... منم چتر نداشتم.
مادر لبخند عمیقی زد.
- نمی تونستی با اون چوبدستی یه چتر ظاهر کنی یا بارون رو بند بیاری؟
اما تنها پاسخی که او دریافت کرد، نگاه خشک آنا بود. زن لبخندش را حفظ کرد.
- بیا غذا آمادهست؛ من و پدرت منتظر تو بودیم.
- گرسنه نیستم.
آنا چیز دیگری به زبان نیاورد؛ مادر و پدرش را در سالن پذیرایی خانه تنها گذاشت و به سمت اتاقش رفت. در اتاق را گشود و وارد شد. برخلاف تمام خانه که رنگ های متنوع و شاد به چشم میخوردند، اتاق آنا تنها شامل تناژ های رنگ خاکستری میشد. در گوشهی اتاق، جغدی قهوهای در قفس نشسته بود و در کنار آن، پاتیلها و قفسه معجونها قرار داشت. کتابخانهای کوچک پر از کتاب های جادو و طلسم، در گوشهی دیگر اتاق جای گرفته بود. هرکسی میتوانست با دیدن آن اتاق و اشیای درون آن، حدس بزند که آنا یک ساحره است.
آنا لباس های خیسش را با لباس خواب عوض کرد. به سمت تختش رفت و روی آن دراز کشید. پتو را روی خودش انداخت و چشمانش را بست. چند دقیقه ای بی حرکت ماند؛ اما هرچه تلاش کرد خوابش نگرفت. صدای سرد و خشک لرد سیاه، از ذهنش بیرون نمیآمد. هنوز با یادآوری آن، تنش میلرزید.
"فلش بک، صبح آن روز"
- اسمت چیه؟
بلاتریکس لسترنج، با همان ظاهر ژولیده و ترسناک همیشگیاش، به چهره مضطرب دختر زل زده بود. چوبدستی در دست داشت و این ترس آنا را بیشتر میکرد. آنا سرفهای کرد و با صدایی ضعیف گفت:
- آنا استیسی.
بلاتریکس با چشمان سیاهش نگاهی تحقیرآمیز به او انداخت.
- استیسی؟! نمیشناسم. دورگهای؟
آنا چشمانش را به نقطهای دور دوخت. دستش را مشت کرد و با صدایی لرزان گفت:
- نه! مشنگ زاده ام...
صدای قهقههی بلاتریکس در عمارت ریدل پیچید. آنا حالا بیشتر خجالتزده بود. بلاتریکس با لحنی سرزنشآمیز گفت:
- و اومدی که عضو ارتش تاریکی بشی؟! چطور جرئت کردی که حتی وارد اینجا بشی، گندزاده؟!
سرزنش های بلاتریکس تا دقایقی ادامه داشت. آنا دیگر درحال پشیمان شدن بود که فریادی از دور به گوش رسید.
- بلا! ارباب میگن این دختره بره پیششون.
مرد جوانی که علامت مرگخواری روی ساعدش به خوبی مشخص بود، این را گفت. سپس با نگاهی نافذ به آنا زل زد.
- هی دختر! عجله کن با من بیا.
آنا به سرعت به سمت او رفت. بعد از طی کردن مسافتی چند دقیقهای، آن دو مقابل درب اتاقی ایستادند. آنا میدانست که لرد سیاه جایی درون آن اتاق منتظر اوست. این باعث میشد که نگرانی او افزایش پیدا کند. توجه آنا، متوجه مرد شد که چند قدم جلو رفت و در را کوبید.
- ارباب! دختره اینجاست.
- بفرستش داخل.
لرد سیاه تنها چند کلمه کوتاه بیان کرده بود. اما آنا به خوبی میتوانست عرق سردی را که بدنش را در برگرفته بود احساس کند. در آن لحظه مرد در اتاق را باز کرد و با اشارهای به آنا فهماند که باید وارد اتاق شود. آنا سرش را به نشانه تایید تکان داد و با گام های کوتاه، داخل اتاق شد. با وجود شومینهای که روشن بود و آتشی که وحشیانه در آن میرقصید، اتاق سردتر از حد معمول به نظر میآمد. اشیای زیادی در اتاق وجود داشت؛ اما آنا در شرایطی نبود که بخواهد به آنها توجه کند. لرد سیاه، روی مبلی در مرکز اتاق نشسته بود. آنا جلو رفت و روبهروی لرد ایستاد.
- ارباب! باعث افتخاره که به من اذن حضور در کنار خودتون رو دادین. تمام چیز هایی که از قدرت و عظمت شما و ارتش تون گفته میشه، حتی نزدیک به حقیقت هم نیستند. شما قدرتی فراتر از باور جامعه جادوگری...
- بسه!
بلندی صدای لرد سیاه به اندازهای که آنا از ترس میخکوب شود، کافی بود. دختر چشمانش را به زمین دوخت.
- یه گندزاده اینجا چیکار میکنه؟ نترسیدی که جسدت از این عمارت خارج بشه؟
لرد سیاه به خوبی توانسته بود که بذر ترس را در دل دختر بکارد. اما آنا کسی نبود که به آسانی خود را ببازد. نفس عمیقی کشید و درحالی که با دستانش بازی میکرد گفت:
- ارباب! درسته که اصیل زاده نیستم و خونوادهام یه مشت مشنگن. اما استعداد معجون سازی من، خیلی ارزشمندتر از رده خونی منه. من میتونم معجون هایی بسازم که خیلی از کارکشته ترین معجون سازهای دنیا نمیتونن. کافیه بهم اعتماد کنین؛ قسم میخورم که پشیمون تون نمیکنم سرورم!
- فکر میکنی ارتش من به معجون های تو محتاجه؟ به علاوه، توی این عمارت، جایی برای بزدل های گندزاده نیست.
- لطفا بهم اجازه بدین خودم رو بهتون اثبات کنم.
لرد سیاه به آنا خیره شد. درحالی که با انگشتان کشیده اش نجینی را که روی زمین خوابیده بود نوازش می کرد، زمزمهوار گفت:
- اگه میخوای خودت ثابت کنی؛ فقط یه راه وجود داره. کافیه که...
"پایان فلش بک"
آنا درحال یادآوری صبح آن روز بود که با صدای کوبیده شدن در اتاق، به خودش آمد. به ساعتی که روی میزش قرار داشت، نگاه کرد؛ مدت زیادی از زمانی که به اتاقش آمده بود، نمیگذشت. نفسش را صدا دار بیرون داد و سرفهای کرد.
- بله؟
- آنا میتونم یکم باهات صحبت کنم؟
نیازی به باز کردن در برای شناخت مهمان ناخواندهاش نداشت. میتوانست صدای لطیف و محبتآمیز مادرش را از فرسنگها دور تشخیص بدهد. در آن لحظه، بیش از هرچه، به تنهایی نیاز داشت. اما نمیخواست به مادرش جواب منفی بدهد. از جایش بلند شد و به سمت در رفت. زمانی که آن را باز کرد، مادرش را دید که در انتظار پاسخی از او بود. با تکان دادن سرش، به او فهماند که پیشنهاد گفتوگو با او را پذیرفته است. مادر لبخند ضعیفی زد و وارد اتاق شد. درحالیکه تمام حواسش به وسایل جادویی آنا بود، روی تخت نشست.
- راستش... احساس میکنم چندوقته خیلی حالت خوب نیست. برای لحظهای توقف کرد. انگار نمیدانست که چگونه منظور خود را به آنا برساند. به قاب عکس خانوادگی قدیمیشان که روی میز قرار داشت، نگاه کرد.
- تو دیگه... آنای قبل نیستی. چندوقته، انگار یه طوریت هست. میخواستم بگم که... من و پدرت همیشه کنارت هستیم. هر وقت فکر کردی به کمک نیاز داری میتونی بیای پیش ما... این رو میدونی، درسته؟
آنا که در مقابل آیینه ایستاده بود و تاکنون با موهایش بازی میکرد، به سمت مادرش برگشت.
- آره مامان. میدونم.
سپس کنار مادرش نشست. زن او را در آغوش گرفت. دست گرم مادر، بر روی سر آنا کشیده میشد و او را نوازش میکرد. مادر خندهای کرد.
- دلت میخواد موهات رو ببافم؟
آنا سرش را تکان داد. مادرش درحالی که موهای او را میبافت، آرام گفت:
- اولین بار وقتی کلاس اول بودی بهت یاد داده بودم که موهات رو ببافی؛ البته، تو هیچوقت یاد نگرفتی.
مادر دوباره خندید.
- آره. کلاس اول بود. حتی با یه پاپیون سفید اون رو بسته بودی.
آنا پوزخندی زد.
- یادته توی کلاس چندتا قلدر اذیتم میکردن؟ اون روز موهام رو کشیدن؛ واقعا فکر میکردم الانه که موهام از ریشه در بیاد... اون پاپیون سفید رو هم انداختن توی سطل زباله.
- اونا بهت حسودی میکردن. تو بهترین دانش آموز کلاس بودی و اونا چندتا احمق! به هر حال همه جا باید چندتا آدم به درد نخور هم باشه دیگه.
- بهترین دانش آموز بودن به چه دردی میخورد وقتی که نمیتونستم از خودم دفاع کنم؟
صدای آنا به وضوح میلرزید.
- وقتی الان هم نمیتونم از خودم دفاع کنم؟
- منظورت چیه دخترم؟
- هیچی... منظوری نداشتم.
آنا قطرهی اشکی را که به هوا بر گونهاش چکید را پاک کرد.
- البته تا جایی که یادمه فقط سال اول مدرسه اذیتت میکردن، نه؟
- آره؛ از سال دوم منم عضو گروه مسخرهشون شده بودم؛ فقط برای اینکه اذیتم نکنن.
با صدای زنگ تلفن خانه که در سالن قرار داشت، زن از جایش برخاست و در حالی که بوسهای بر پیشانی آنا میگذاشت، گفت:
- من دیگه باید برم. فقط میخوام این رو دوباره یادآوری کنم که هر وقت که نیاز به کمک داشتی، من و پدرت...
- شما اینجایین؛ میدونم مامان.
بعد از اینکه آنا در اتاق تنها شد، زیر لب زمزمه کرد:
-
من همیشه ضعیف بودم مامان... ولی یه چیزی رو خوب میدونم؛ وقتی نمیتونم از خودم در برابر کسی محافظت کنم، کافیه کاری کنم که نیاز نباشه که بهم حمله کنن. فقط لازمه که منم عضوی از اونا بشم...عقربههای ساعت، با سرعتی کمتر از همیشه حرکت میکردند. گویا ثانیهها نمیگذشتند و اتمام هر دقیقه، به اندازه یک سال طولانی بود. در نهایت، بعد از گذشت مدت زمانی طاقت فرسا نیمه شب فرا رسید. ماه، درخشانتر از هر وقت دیگر در مرکز آسمان قرار داشت و به اندازهای خیره کننده بود که کمتر کسی به ستارههای اطرافش توجه میکرد. آسمان، برخلاف تمام روز، صاف و مهتابی بود. آنا در تمام مدت، ماه را تماشا میکرد. نگاهی به ساعت انداخت. نفس عمیقی کشید. چوبدستیاش را از روی میز برداشت و درون جیب لباسش قرار داد.
با قدم های بی صدا، از اتاق خارج شد و درحالیکه روی پنجههای پایش راه میرفت، به اتاق والدینش رسید. وردی زیر لب زمزمه کرد و در را گشود. پدر و مادرش در کمال آرامش به خواب رفته بودند. با اینکه اتاق کاملا ساکت بود، آنا میتوانست به خوبی صدای فریاد لرد سیاه را در ذهنش بشنود.
-
بکششون!صدا بارها و بارها همانند پتکی بر مغزش فرو آمد. نمیدانست که چرا دستانش هنگامی که تلاش میکرد چوبدستیاش را از جیبش بیرون بیاورد میلرزید و یا دلیل هجوم خاطرات کودکی و لحظات شادی که با والدینش تجربه کرده بود، به ذهنش چه است؛ حتی دلیل رطوبت روی گونهاش را هم نمیدانست. زمانی که به خودش آمد، چوبدستی را به سمت پدرش گرفته بود. و تکرار صدای لرد سیاه...
-
بکششون!آنا برای لحظهای تعلل کرد. نباید به اندازهای بزدل میبود که برای نجات جان خودش، والدینش را فدا کند.
نباید... اما در همان لحظه، تصویر همکاران بیجانش در مقابل چشمش نقش بست. با اینکه مدتی طولانی از زمانی که با جسد سرد آنها مواجه شده بود میگذشت، هنوز هم نمیتوانست آن تصویر را از ذهنش بیرون کند. تمام آنها، افراد بیگناهی بودند که تنها نمیخواستند تسلیم خواستههای لرد سیاه شوند و پایان تلخی همچون مرگ برایشان رقم خورده بود. آنا حتی نمیتوانست تصور کند که نفر بعدی، خود او باشد؛ به همین دلیل، پیش از اینکه مورد حمله قرار بگیرد قصد داشت که از آن پیشگیری کند. اما هرگز فکرش را هم نمیکرد که شرط این پیشگیری، قتل والدینش باشد.
-
ببخش بابا. من رو ببخش. به خاطر ترسو بودنم؛ به خاطر اینکه عرضه ندارم از خودم دفاع کنم من رو ببخش... به خاطر اینکه مجبورم این کار رو بکنم... من رو...آنا نتوانست ادامه جملهاش را به زبان بیاورد. بغض تلخی در سینهاش سنگینی میکرد. لرزش دستانش بیشتر شده بود. اما به هر سختی که بود، چوبدستی را به سمت پدرش نشانه گرفت.
- آواداکداورا!
نور سبز رنگی که از چوبدستی او خارج شد، مستقیم به سینه مرد برخورد کرد. صدای نفس هایش قطع شد و برای همیشه به خوابی عمیق فرو رفت. چوبدستی پایین نیامد؛ بلکه اندکی آن طرف تر را نشانه گرفت. این بار سر چوبدستی، به سمت مادر بود. گویا آنا مصمم بود هرچه زودتر آن شکنجه را به اتمام برساند. قطرات اشک از روی گونههایش به روی آستین لباسش میریخت. برای آخرین لحظه، به چهره معصوم مادرش نگاهی کرد.
-
متاسفم... برای همه چیز مامان...دوباره سکوتی سنگین؛ و دوباره نوری سبز رنگ که این بار مقصدش فرق میکرد.
اهمیتی نداشت که آن شب به چه اندازه ای سخت بود، در نهایت به اتمام رسید و مانند همیشه، خورشید دوباره طلوع کرد. فردای آن روز، شهر دوباره مثل روزهای گذشته بود. به همان اندازه شلوغ، پر سر و صدا و تکراری... اما چیزی با گذشته تفاوت میکرد؛ دیگر در یک خانه، نفسی کشیده نمیشد. پدر و مادری، دیگر تصمیمی برای بیدار شدن نداشتند و حالا، علامت ترسناکی بر دست دخترشان نقش بسته بود. علامتی که بهای سنگینی برای او داشت؛ بهایی که هرگز فکرش را هم نمیکرد مجبور به پرداختش شود.
آنا در حیاط عمارت ریدل ایستاده بود. ابر ها دوباره میگریستند اما این، دختر را از ایستادن در آنجا باز نمیداشت. او اهمیتی به خیس شدنش نمیداد؛ به صداهایی که از درون عمارت میآمد هم توجهی نمیکرد. فقط ایستاده بود. بعد از گذشت چند ساعت، زن جوانی بیرون آمد. در حالی که ردایش را دور خود میپیچید، به آنا نزدیک شد.
- هی دختر! چند وقته اینجا خشک شدی! شدی مثل موش آب کشیده؛ بیا بریم داخل.
آنا نگاهی به زن نکرد و همچنان به علامت نقش بستهی رو ساعدش زل زده بود.
- بچه که بودم، مامانم یه چیزی میگفت. میگفت اون چیزی که باعث قطع شدن درخت ها میشه، اون تیکهآهن تیز تبر نیست؛ بلکه اون دستهی تبره... با اینکه اونم فقط مثل درخت ها از جنس چوبه، ولی دلیلیه که همنوعانش بریده میشن. ولی مامانم هیچوقت نمیگفت چرا...
آنا توجهی به نگاه متعجب و شگفت زده زن نکرد.
- ولی من میدونم. اون تیکه چوب، فقط میترسید مثل بقیه چوب ها سوزونده بشه؛ برای همین تصمیم گرفت که به همنوعاش خیانت کنه. برای اینکه زنده بمونه... مجبور شد برای اینکه خودش زنده بمونه، بقیه رو فدا کنه...
زن جوان، نیشخندی زد.
- مثل اینکه امروز یه احمق به ارتش تاریکی ملحق شده.
سپس بدون گفتن چیز دیگری، دوان دوان به داخل عمارت رفت. او رفت و ندید؛ و یا نخواست ببیند. نخواست دانه های اشکی را که همراه با قطرات باران بر روی صورت آنا میچکید را ببیند. آنا با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- منم اون دستهای هستم که از سوزونده شدن ترسید و خونوادش رو فدا کرد...