جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] دوئل زیر زمینی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1405 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه‌لوپه کلیرواتر Vs کاساندرا وابلاتسکی

سوژه : اعتیاد



زندان جای بدی است. پنجره ندارد. جایی که پنجره نداشته باشد، نور نیست. و جایی که نور نباشد، تاریکی همه جا را در بر می‌گیرد و درون قلب زندانیان هم رخنه می‌کند.
البته، بعضی زندانی‌ها لیاقتش را دارند. اما آن‌هایی که بی‌گناهند چه؟ با آن‌ها چه می‌شد کرد؟
و سرشت آن‌هایی که فلنگ را بستند و زیر میز زدند و خلاصه، الان در زندان نیستند چه می‌شود؟
اینجاییم تا همین را بفهمیم. به مستند ما خوش آمدید.
- نظرتون راجع به زندان چیه. چیشد که زندانی شدین؟

زندانی بیچاره همان‌طور که هق‌هق گریه می‌کرد، جواب داد.
- بسوزد زندان، سوخت جگرم.
- اِهِم. چیشد که زندانی شدین.
- بسوزد زندان، سوخت جگرم.
- جسارتاََ... شما اعتیاد دارین؟
- بسوزد زندان، سوخت جگرم.

بله. همان‌طور که می‌بینید و می‌شنوید، ظلم بسیار سنگینی در حق این زندانیان بی‌گناه شده است. شاید با خودتان بپرسید؛ از کجا می‌دانم این زندانی بی‌گناه است؟ بغض درون چشمانش را نگاه کنید. آزارش حتی به یک مورچه هم نمی‌رسد. این فرد، تیتیش مامانی است. و افراد تیتیش مامانی نیز، نمی‌توانند قتلی انجام داده باشند. به نظر می‌رسد، وی، بیشتر مقتول است! حالا، باید به مصاحبه از زندانی بعدی بپردازیم.
- نظرتون راجع به زندان چیه، و چیشد که زندانی شدین؟
- آزاد شدم خوشحالم ننه. ایشالا آزادی قسمت همه.
- دیر اومدی نخوا زود برو. چیشد که زندانی شدین؟

زندانی با صدایی رسا تر جواب داد. این‌گونه به نظر می‌رسید که نمی‌خواهد چیز جدیدی به مکالمه اضافه کند.
- آزاااااااااااد شدم خوشحالم ننه. ایشالا آزادی قسمت همه.
- جسارتاََ... شما اعتیاد دارین؟
- آزاد شدم خوشحالم ننه. ایشالا آزادی قسمت همه.

بله. زندانی این را گفت و رفت. و باز هم، همان‌طور که دیدید و شنیدید، به این زندانی بیچاره، ناراحتی‌ها و دل‌سیاهی‌های بسیاری تزریق شده است. شاید باز هم، با خودتان بپرسید؛ از کجا می‌دانم این زندانی بی‌گناه است؟ قاعدتاََ، کسی که گناهی کرده باشد از زندان آزاد نمی‌شود، می‌شود؟
این بیچاره، قبل از اینکه ما با او مصاحبه کنیم، صدها روز را در زندان گذرانده. صدها روز، آن پنجره‌ی زشت و کریح را، که به‌جای نور گرم و شادی آوردن به درون سلولش، برایش سرما آورده، را تحمل کرده و صدها روز؛ غذای بدمزه و کوفت زندان را خورده.
و صرفاََ چون ما، چیزی از این موضوع نمی‌دانیم، به آن توجه نمی‌کنیم.
و حالا، زمانش فرا رسیده است تا به آغوش زندانی آخر برویم و روایت او را گوش کنیم.
- نظرتون راجع به زندان چیه، و چیشد که زندانی شدین؟
- زندان خوب است.
- زندان خوبه؟ زندان چرا خوبه؟ زندان خوب نیست! زندان اَخّه. زندان جیزّه!
- من معتادِ زندان هستم.
- میشه بیشتر واسمون توضیح بدید؟
- چوب خط. چوب خط کشیدن روی دیوار، باحاله. چوب خط می‌کشم، چوب خط می‌کشم تا بمیرم. هر روز یه چوب خط.

خبرنگار به دیوارِ پشت میله‌های زندان نگاهی انداخت. پر از چوب‌ خط بود. پر از چوب خط.
- جسارتاََ... شما معتاد هستین؟
- من معتاد چوب خط کشیدن هستم. من معتادِ قارچ هستم. من معتاد هروئین هستم. من معتاااااااااد هستم!

دوربین خاموش شد. گزارشگر چند لحظه همان‌طور به میله‌های زندان نگاه کرد، بعد هم آهی معنادار کشید.
- خب، اینم اَ گزارش حماسی ما از زندان.

بعد رو کرد به پشت صحنه. مشخص بود شغلش را دوست ندارد. پُکی به سیگارش زد. بله، همان کسی که از درد و رنج اعتیاد و زندان صحبت می‌کرد، خودش سیگاری بود. و همین نشان می‌دهد؛ همه اعتیاد دارند. همه.
- هوی، صاب کار. حالا که این‌همه چرت و پرت تحویل مردم دادم، پورسانت منو کی میدی؟
اَ سه تا زندانی مصاحبه کردم، یکیش فقط ناله و گریه‌زاری، یکیش فقط گفت آزاد شدم و بشکون زد، اون یکی هم که تریاکی بود؛ نمیدونم چی بود، کل دیوارو چوب‌خط کشید! الان پورسانت ما چی میشه؟
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه‌لوپه کلیرواتر vs کاساندرا وابلاتسکی

سوژه:اعتیاد


کاساندرا وابلاتسکی، جادوگر درجه‌یکِ محله‌ی قوزک‌زخمی، یک رازِ شرم‌آور داشت؛ رازی که اگر «جی. کی. رولینگ» از آن باخبر می‌شد، احتمالاً همان شب یک جلد اضافه برای مجموعه‌ی هری‌پاتر می‌نوشت و نامش را می‌گذاشت: «هری پاتر و ته‌دیگِ نفرین‌شده».

نه، او معتادِ جادوی سیاه نبود.
نه عاشقِ جورمه‌سبزیِ جادویی که با قارچ‌های سخنگو و آلوهای وزوزک‌دار درست می‌شد.
و نه حتی آن‌قدر ورنور وِربِنت خورده بود که دچارِ تهوعِ مزمن شود و مجبور شود از معجونِ خوابِ بی‌خروپفِ سه‌شنبه‌های تعطیل سوءاستفاده کند.

مشکل او چیزی بسیار خطرناک‌تر، مخوف‌تر و البته «ته‌دیگ‌گونه» بود.

کاساندرا معتادِ ته‌دیگِ معجون‌ها بود.

بله، همان لایه‌ی نازک، سوخته، چسبیده و به‌طرز مشکوکی خوشمزه‌ای که تهِ دیگ‌های جادویی شکل می‌گیرد؛ لایه‌ای که بیشتر جادوگرانِ معمولی با انبرِ ضدسوختگی از دیگ جدا می‌کردند و لِک‌لِک کنان برای گربه‌های شیطانِ دراکولایِ کوچه می‌انداختند.

اما نه کاساندرا.

او با چشم‌های عقابی و دماغِ حساسِ جادوگری‌اش به ته‌دیگ نگاه می‌کرد، درست مثل کسی که قطعه‌ای از گنجِ گمشده‌ی ولدمورت را کشف کرده باشد. برای او، کیفیتِ ته‌دیگ مسئله‌ای کاملاً جدی بود. آن‌قدر جدی که اگر ته‌دیگ خوب از آب درنمی‌آمد، ممکن بود تا سه روز با دیگ قهر کند و فقط با ماهیتابه حرف بزند.

اگر ته‌دیگِ معجونش خوب به کف دیگ نمی‌چسبید، شب خوابش نمی‌برد.

گاهی نیمه‌شب از خواب می‌پرید، شمعی روشن می‌کرد و به آشپزخانه می‌رفت. با قاشق طلاییِ کمی‌کجش آرام به دیگ تق‌تق می‌زد و با اخم زمزمه می‌کرد:

— نه… این ته‌دیگ عمقِ استراتژیک نداره.

چند ثانیه بعد دوباره بررسی می‌کرد و با ناامیدی می‌گفت:

— بدتر از اون… شخصیتِ کاریزماتیک هم نداره.
— حتی اگه برای شهردار هم کاندید بشه رأی نمیاره.

همسایه‌ها اغلب تصور می‌کردند کاساندرا با دیگِ مسیِ عتیقه‌اش دعوا می‌کند. که البته اگر دقیق‌تر نگاه می‌کردند، می‌فهمیدند این فرضیه کاملاً درست است.(بلاخره دیگ‌ها هم دل دارن)
کاساندرا حتی یک دفترچه‌ی چرمی به اسم دایره‌المعارفِ ته‌دیگ‌هایِ مشکوک و «خطرناکِ خوشمزه»» هم داشت که همیشه کنار دیگ نگه می‌داشت. جلدش کمی سوخته و گوشه‌هایش با لکه‌های معجون رنگ گرفته بود. هر بار که ته‌دیگ جدیدی می‌خورد، بلافاصله قاشق را زمین می‌گذاشت، دفترچه را باز می‌کرد و چیزی می‌نوشت؛ آن هم با جدیتی شبیه دانشمندی که دارد راز جهان را کشف می‌کند.

مثلاً نوشته بود:

ته‌دیگ شماره‌ی ۳۸: تردی مناسب، اما فاقدِ عمق فلسفی. بعد از مصرف فقط پنج دقیقه به معنای زندگی فکر کردم.

یا چند صفحه بعد:

ته‌دیگ شماره‌ی ۴۱: عالی. بعد از مصرف تمایل شدید به آواز خوندن برای قوری‌ها ایجاد شد. قوری بزرگ هنوز جوابمو نداده.

و البته صفحه‌ای که با سه خط زیرش خط کشیده بود:

ته‌دیگ شماره‌ی ۴۲: احتمالاً آغازگر بحران وجودی. فعلاً توصیه نمی‌شه قبل از خواب مصرف بشه.
و مهم تر از همه:
ته‌دیگ شماره‌ی ۵: ۳ ساعت رقص سامبایِ مرغ
خانگی.
و البته چند تا دیگه:
ته‌دیگ شماره ۶۴: قافیه‌گوییِ کنترل‌نشده با لهجه‌یِ «گیلکیِ باستانی»
ته‌دیگ شماره ۷۳: تلاش برایِ ازدواجِ مدنی با یک «قابلمه‌یِ قل‌قلی»
ته‌دیگ شماره ۱۲: سه ساعت خندیدن به یک «کفگیرِ خسته»
یک روز هنگام تهیه‌ی معجونِ «حافظه‌ی معکوس» — که البته برای کار های بانکی خیلی مفید بود— حواس کاساندرا پرت شد.

دلیلش هم گربه‌اش، «آرولین جادوپوش»، بود که با قورباغه‌ی سبزِ سمیِ مورد نیازِ معجون، کشتی کجِ پشمالوی نیمه‌حرفه‌ای می‌گرفت .

در همین حین دیگ بیش از حد جوشید.

کاساندرا وقتی متوجه شد، به جای وحشت‌زدگی ناگهان برق خاصی در چشم‌هایش درخشید.

— آخ… ته‌دیگش الان باید شاهکار هنری شده باشه…

او با ذوق ته‌دیگ را از کف دیگ جدا کرد و یک گاز خیلی کوچک زد.(همان گاز کوچک هاگرید از کیک هری.)

سه ثانیه سکوت شد.
چشم‌هایش به اندازه‌یِ ساعتِ کوکیِ زمان گرد شد. بعد با صدایِ نازکِ کودکِ هفت‌ساله‌یِ مستِ جادو، گفت:

— مامان… چرا این قاشق برق می‌زنه؟ شبیه چوب‌دستی دامبلدوره!

و چند لحظه بعد با هیجان ادامه داد:

— مامان… می‌تونم قورباغه رو نگه دارم؟ قول می‌دم گازش نگیرم… فقط شاید لیسش بزنم.

کاساندرا عملاً به هفت‌سالگیِ جادویی برگشته بود.
او برای اولین بار رسما یک دیوانه ی معتاد شده بود.
سه ساعت بعد او در حالی که کلاه جادوگری‌اش را برعکس سر گذاشته بود، از گربه‌اش پرسید:

— آرولین… میای باهام لی‌لی بازی کنیم؟ با چوبِ جارو؟

آرولین چند ثانیه به او نگاه کرد، بعد آهی کشید؛ آهی که اگر ترجمه می‌شد احتمالاً معنی‌اش این بود: «من برای این زندگی انتخاب نشده بودم.»

از آن روز گربه بیشتر وقتش را صرف مدیتیشنِ گربه‌ای در آفتاب کرد.

چند روز بعد، وقتی کاساندرا مشغول تهیه‌ی معجون «قاشق‌شناسیِ عمیق» بود(که برایِ روانکاویِ ظروف ایده‌آل بود)، دوباره دفترچه‌اش را کنار دیگ گذاشته بود و زیر لب می‌گفت:

— امروز یا شاهکار می‌شه… یا با قاشق‌ها قطع رابطه می‌کنم.

وقتی ته‌دیگش را خورد، ناگهان موجی از احساساتِ شدید نسبت به قاشق‌های آشپزخانه در وجودش فوران کرد.

او قاشق بزرگ را در آغوش گرفت و با صدایی لرزان گفت:

— تو همیشه کنارم بودی…
— وقتی سوپِ اژدها بیش از حد داغ شد…
— وقتی آشِ رشته‌فرنگیِ جادویی از دیگ فرار کرد…
— حتی وقتی اون ملاقه‌ی بی‌ادب گفت من زیادی هم می‌زنم…

اما وقتی به قاشق کوچک رسید، ناگهان اخم کرد.و با عصبانیتِ گابلینی گفت:

— تو چرا همیشه ته‌دیگ رو نصفه می‌خوری؟!

و با لحنی کاملاً جدی اضافه کرد:

— خجالت بکش. تو فقط یک هفتمِ ته‌دیگ شماره‌ی پنجاه‌ودو هستی!

سپس قاشق کوچک را سه دقیقه گوشه‌ی دیوار گذاشت تا «به اشتباهش فکر کند». بعد هم دفترچه را باز کرد و با دقت نوشت:

«ته‌دیگ شماره‌ی ۵۲: ایجاد وابستگی عاطفی به قاشق‌ها. خطرناک برای روابط خانوادگی.»

اما عجیب‌ترین حادثه مربوط به معجونِ «گیاه‌سازیِ موقت» بود؛ معجونی که برای دکوراسیون سریعِ خانه طراحی شده بود.

کاساندرا طبق عادت ته‌دیگش را خورد.

دو ثانیه بعد برگ کوچکی از گوشش جوانه زد.

او با خونسردی دفترچه را برداشت و زیر لب گفت:

— هوم… تردی خوبه… عوارض جانبی هم سبزه.

و سریع نوشت: «واکنش اولیه: سبز.»

یک دقیقه بعد او کاملاً به یک گیاه گلدانیِ سخنگویِ خانگی تبدیل شده بود.

در همان لحظه همسایه‌اش، خانم «پشملوی خاله‌سوسکه»، وارد خانه شد و فریاد زد:

— کاساندرااا؟!

گیاهِ گلدانی با صدایی آرام پاسخ داد:

— لطفاً زیاد آب نده… دیروز برگام نفخ کردن.

خانم پشملو سه روز کامل با هیچ‌کس حرف نزد. روز چهارم مجبورشدبه کلینیک روان‌ته‌دیگ‌شناسی مراجعه کند.
— من یا دیوونه شدم… یا همسایه‌م تبدیل به شمعدونیِ سخنگو شده.

پزشک هم بعد از کمی فکر گفت:

— احتمال دوم از نظر آماری این محله منطقی‌تره.

با وجود همه ی این اتفاقات کاساندرا نظریه‌ای داشت که حتی «پروفسور اسلاگهورن» هم در مقابلش «نبوغِ مک‌گُناگال» را نداشت. او می‌گفت:

— ته‌دیگِ معجون‌ها دارایِ نظریه‌ی «تهدیگیلیسم» است!

روزی شاگردش، پاتریکِ تازه‌کار پرسید:
— ته‌دیگیلیسم یعنی چی؟

کاساندرا با جدیتی شبیه جینی ویزلی در میدان نبرد پاسخ داد:

— جادو وقتی می‌جوشه، تهِ دیگ جمع می‌شه…
— مثل ته‌دیگِ برنج… ولی با بحرانِ هویتِ کیهانی!

پاتریک آهی کشید و گفت:

— این اصلاً علمی نیست. بیشتر شبیه فلسفه‌ی اسنیپه.

کاساندرا دفترچه را بست و با خونسردی گفت:

— تو هنوز ته‌دیگ شماره‌ی چهل‌ودو رو نخوردی.
اون ته‌دیگ «وجود خودت» رو زیر سؤال می‌بره.

امروز هم اگر از کوچه‌های محله‌ی قوزک‌زخمی عبور کنی، "ممکن" است زنی را ببینی که کنار دیگ جادویی نشسته، دفترچه‌ی چرمی‌اش را باز کرده، با دقت ته‌دیگ را می‌تراشد و با هیجان زیر لب می‌گوید:

— ببینیم امروز چی می‌شه…
— گیاه؟ قافیه؟ مرغ؟ یا شاید سنجابِ پرنده؟

بعد گاز کوچکی می‌زند…

چند ثانیه فکر می‌کند…

یک چیزی در دفترچه می‌نویسد…

و همیشه، بدون استثنا، فقط یک جمله می‌گوید:

— ارزشش رو داشت.
اما مواجه شدن با این صحنه، "ممکن است" زیرا، کاساندرا دیگر از آن دوره گذشت. چه چیز هایی که برسرش نیامد.
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/1/4 23:14:31
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1404 16:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تلما هلمز vs لیلی پاتر
سوزه:تبر



سکوت، تنها همدمی بود که لیرا در دنیای سرد و بی‌رحم خود داشت. اما این سکوت، سکوتی آرامش‌بخش نبود؛ سکوتی بود آغشته به فریادهای خفه شده، سکوتی که در آن هر لحظه، وزن گناهانش را بر دوش می‌کشید. او ابزاری بود در دستان تاریکی؛ تیغی که نه در دست بلکه در جانش تراشیده شده بود، تیغی که مجبور بود همنوعان خود را، همان‌هایی که زمانی شاید به آن‌ها تعلق داشت، قربانی کند تا در سایه مرگخواران، بقایی ناپایدار بیابد.

اینجا، در مخفیگاه نمور مرگخواران، جایی که بوی خاک مرده و جادوهای تاریک در هوا موج می‌زد، لیرا جایگاهی پیدا کرده بود. نه از روی عشق یا احترام، بلکه از روی نیاز. نیاز به اینکه دیگر تنها نباشد، نیاز به اینکه جامعه‌ای او را، با تمام وجود معیوب و گناهکارش، بپذیرد. اما این پذیرش، هزینه‌ای گزاف داشت. هر بار که لرد ولدمورت دستوری صادر می‌کرد، بخشی از روح لیرا با هر نفرینی که بر زبان می‌آورد، در تاریکی فرو می‌رفت.

بسیاری از کسانی که به مرگخواران پیوستند، این کار را از ترس جانشان انجام دادند. آن‌ها در برابر قدرت تاریکی، تسلیم شدند تا بقا یابند. اما ترس لیرا از جنس دیگری بود. مرگ برای او، شاید پایانی قابل تحمل بود، اما وحشت واقعی او، تنهایی مطلق بود؛ طرد شدن دوباره، رها شدن در خلائی بی‌انتها. همین ترس بود که او را به انجام کارهایی وامی‌داشت که حتی فکرش را هم نمی‌توانست بکند.

-لیرا، امشب یک مأموریت ویژه داری.

صدای سرد و بی‌روح،لیرا را از جا پراند. با اینکه خوب میدانست این صدا، متعلق به چه کسی است، سرش را بالا اورد و با پوزخند تمسخر امیزش مواجه شد:
-یک خانواده در گودریکز هالو،دانش خطرناکی دارن که باید فراموش بشه، برای همیشه.

قلب لیرا در سینه‌اش فرو ریخت. گودریکز هالو... نامش کافی بود تا خاطرات تلخ گذشته در ذهنش زنده شود. خانه‌های روشنی که حالا شاید تنها ویرانه‌ای از آن‌ها باقی مانده بود. خانواده‌ای دیگر...
-اما... این خانواده...

لیرا لرزش صدایش را احساس کرد.
-اما چی؟

مرگخوار با نگاهی خیره او را درید. و موجی از افکار به او حمله کرد. و با زمزه ای بی جان گفت:
-هی...هیچی.

لیرا تمام این مدت تلاش کرده بود تا کوچکترن احساسی از خود نشان ندهد. اما حقیقت این بود که او از هر چیز دیگری بیشتر، از این نقاب بی‌احساس می‌ترسید. از اینکه این نقش، آنقدر در وجودش ریشه بدواند که دیگر نتواند لیرا را، آن دختر کوچک و طرد شده‌ای که تنها آرزویش داشتن یک دوست بود، پیدا کند.

در طول مسیر تا گودریکز هالو، افکار لیرا مانند ماری در هم تنیده، او را می‌خوردند. به یاد می‌آورد روزهایی را که سایه جادوی تاریک هنوز بر زندگی‌اش نیفتاده بود. به یاد می‌آورد خنده‌های کودکی، حس تعلق، گرمای یک آغوش. اما سپس، طرد شدن. نگاه‌های وحشت‌زده، کلمات نیش‌دار، درهای بسته. او تنها مانده بود، در دنیایی که جادویش را نفرین می‌کرد. و در اوج ناامیدی، مرگخواران او را یافته بودند. آن‌ها به او قدرت داده بودند، اما در ازای روحش. قدرت بقا در برابر مرگ، اما نه قدرت مقابله با ترس عمیق‌ترش از تنهایی.

وقتی به خانه مورد نظر رسید، سکوت شب سنگین‌تر شده بود. پنجره‌ها تاریک بودند، اما نور ضعیفی از میان درز پرده‌ها به بیرون می‌تابید. صدای خنده آرام بچه‌ای از درون به گوش رسید. لیرا احساس کرد چیزی در درونش در حال شکستن است. این همان صدایی بود که سال‌ها بود آرزویش را داشت بشنود، اما حالا باید آن را خاموش می‌کرد.

دستش به سمت چوبدستی اش رفت، اما لرزید. "این درست نیست..." زیر لب زمزمه کرد. "من نمی‌توانم..."

ناگهان، تصویری از گذشته در ذهنش نقش بست: چهره مادری که با وحشت به او نگاه می‌کرد، انگار که لیرا هیولایی باشد. همان نگاهی که او را به سمت مرگخواران سوق داد. "اگر این کار را نکنم..." فکری ترسناک در ذهنش جرقه زد. "نه! نه! او باید این کار را می کرد!"

این ترس، قوی‌تر از هر عذاب وجدانی بود. ترس از تنهایی مطلق، از اینکه حتی مرگخواران هم او را نخواهند و او در خلائی بی‌انتها رها شود. با این فکر، چشمانش را بست و چوبدستیش را محکم تر فشرد و در خانه را بازکرد، نفسی عمیق کشید و نفرین را بر زبان آورد. صدایی که از گلوی او خارج شد، دیگر صدای لیرا نبود؛ صدایی بود که انگار از اعماق تاریکی می‌آمد.
صدایی سرد، بی‌رحم و برنده.

نور از انتهای عصایش یکی یکی به سمت افراد خانه نشانه گرفته میشد، صدای جیغی کوتاه و سپس سکوتی مطلق. لیرا چشمانش را باز کرد و خانه ساکتی که تا چند ثانیه پیش، محبت و گرما در ان جاری بود را از نظر گذراند. او کارش را انجام داده بود، وظیفه‌اش را ادا کرده بود. هرکس دیگری هم که جای او بود، همین کار را میکرد.

اما در عمق وجودش، لیرا می‌دانست که این پیروزی نیست. این فقط یک عقب‌نشینی دیگر در جنگی بود که در آن بازنده اصلی، خود او بود. او اکنون جایگاهی در میان مرگخواران داشت، اما به بهای از دست دادن آخرین ذره نور در درونش. و در سکوت سرد پس از مأموریت، تنها پژواک درد در جانش می‌پیچید، یادآور زخمی که هیچ‌گاه التیام نمی‌یافت. او زنده مانده بود، اما آیا هنوز لیرا بود؟ یا فقط ابزاری در دستان تاریکی، که از وحشت تنهایی، از خود مرگ هم می‌ترسید؟
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/12/23 16:53:14

Only Raven

پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1404 10:27
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تلما هلمز VS لیلی لونا پاتر

سوژه: تبر


شب بود؛ قطرات باران با سرعت به زمین برخورد می‌کرد. در جای‌جای لندن، مردم تمام تلاش خود را برای در امان ماندن از باران می‌کردند. اما در میان جمعیتی که هراسان درحال عبور از خیابان بودند، دختری با کمال آرامش قدم برمی‌داشت. چتر همراهش نبود و به همین دلیل، از صورت و لباس هایش آب می‌چکید. اما طوری که به نظر می‌رسید، دختر هیچ شکایتی از وضعیتش نداشت.

دختر تا مدتی به مسیر خود در خیابان ادامه داد. تا اینکه بعد از چند دقیقه، وارد محله‌ای شد که به نسبت خلوت به حساب می‌آمد. از کنار خانه های مختلف عبور می‌کرد. در تمام مسیر، سرش را پایین انداخته بود و حتی به صدای مشاجره زن و مردی که از یکی از خانه‌ها درز می‌کرد هم توجه نکرد. تا اینکه در نهایت در مقابل خانه‌ای که با رنگ های گرم و روشن زینت داده شده بود، ایستاد. با دستانی که از سرما می‌لرزید، زنگ خانه را فشار داد. لحظه‌ای بعد، در خانه باز شد.

- بالاخره اومدی دخترم؟ خیلی نگرانت شدم. چرا انقدر دیر کردی؟
- کارم طول کشید... دختر از کنار مادرش رد شد.

مادر در را بست و دنبال او به راه افتاد. به پدرش که روی کاناپه نشسته بود و تلویزیون می‌دید، سلامی کرد. مادرش پالتوی خیس او را گرفت و درحالی که آن را آویزان می‌کرد، با مهربانی گفت:
- آنا! چقدر خیس شدی... سردت نیست؟

مادر دستان گرمش را روی صورت سرد دختر که حالا روی صندلی نشسته بود، گذاشت و او را نوازش کرد؛ اما آنا، ناخودآگاه خود را عقب کشید. سپس از جایش بلند شد و با لحنی آرام اما سرد، پاسخ داد:
- بارون خیلی شدید بود... منم چتر نداشتم.

مادر لبخند عمیقی زد.
- نمی تونستی با اون چوبدستی یه چتر ظاهر کنی یا بارون رو بند بیاری؟

اما تنها پاسخی که او دریافت کرد، نگاه خشک آنا بود. زن لبخندش را حفظ کرد.
- بیا غذا آماده‌ست؛ من و پدرت منتظر تو بودیم.
- گرسنه نیستم.

آنا چیز دیگری به زبان نیاورد؛ مادر و پدرش را در سالن پذیرایی خانه تنها گذاشت و به سمت اتاقش رفت. در اتاق را گشود و وارد شد. برخلاف تمام خانه که رنگ های متنوع و شاد به چشم می‌خوردند، اتاق آنا تنها شامل تناژ های رنگ خاکستری می‌شد. در گوشه‌ی اتاق، جغدی قهوه‌ای در قفس نشسته بود و در کنار آن، پاتیل‌ها و قفسه معجون‌ها قرار داشت. کتابخانه‌ای کوچک پر از کتاب های جادو و طلسم، در گوشه‌ی دیگر اتاق جای گرفته بود. هرکسی می‌توانست با دیدن آن اتاق و اشیای درون آن، حدس بزند که آنا یک ساحره است.

آنا لباس های خیسش را با لباس خواب عوض کرد. به سمت تختش رفت و روی آن دراز کشید. پتو را روی خودش انداخت و چشمانش را بست. چند دقیقه ای بی حرکت ماند؛ اما هرچه تلاش کرد خوابش نگرفت. صدای سرد و خشک لرد سیاه، از ذهنش بیرون نمی‌آمد. هنوز با یادآوری آن، تنش می‌لرزید.


"فلش بک، صبح آن روز"



- اسمت چیه؟

بلاتریکس لسترنج، با همان ظاهر ژولیده و ترسناک همیشگی‌اش، به چهره مضطرب دختر زل زده بود. چوبدستی در دست داشت و این ترس آنا را بیشتر می‌کرد. آنا سرفه‌ای کرد و با صدایی ضعیف گفت:
- آنا استیسی.

بلاتریکس با چشمان سیاهش نگاهی تحقیرآمیز به او انداخت.
- استیسی؟! نمیشناسم. دورگه‌ای؟

آنا چشمانش را به نقطه‌ای دور دوخت. دستش را مشت کرد و با صدایی لرزان گفت:
- نه! مشنگ زاده ام...

صدای قهقهه‌ی بلاتریکس در عمارت ریدل پیچید. آنا حالا بیشتر خجالت‌زده بود. بلاتریکس با لحنی سرزنش‌آمیز گفت:
- و اومدی که عضو ارتش تاریکی بشی؟! چطور جرئت کردی که حتی وارد اینجا بشی، گندزاده؟!

سرزنش های بلاتریکس تا دقایقی ادامه داشت. آنا دیگر درحال پشیمان شدن بود که فریادی از دور به گوش رسید.

- بلا! ارباب میگن این دختره بره پیش‌شون.

مرد جوانی که علامت مرگخواری روی ساعدش به خوبی مشخص بود، این را گفت. سپس با نگاهی نافذ به آنا زل زد‌.
- هی دختر! عجله کن با من بیا.

آنا به سرعت به سمت او رفت. بعد از طی کردن مسافتی چند دقیقه‌ای، آن دو مقابل درب اتاقی ایستادند. آنا می‌دانست که لرد سیاه جایی درون آن اتاق منتظر اوست. این باعث می‌شد که نگرانی او افزایش پیدا کند. توجه آنا، متوجه مرد شد که چند قدم جلو رفت و در را کوبید.
- ارباب! دختره اینجاست.
- بفرستش داخل.

لرد سیاه تنها چند کلمه کوتاه بیان کرده بود. اما آنا به خوبی می‌توانست عرق سردی را که بدنش را در برگرفته بود احساس کند. در آن لحظه مرد در اتاق را باز کرد و با اشاره‌ای به آنا فهماند که باید وارد اتاق شود. آنا سرش را به نشانه تایید تکان داد و با گام های کوتاه، داخل اتاق شد. با وجود شومینه‌ای که روشن بود و آتشی که وحشیانه در آن می‌رقصید، اتاق سردتر از حد معمول به نظر می‌آمد. اشیای زیادی در اتاق وجود داشت؛ اما آنا در شرایطی نبود که بخواهد به آنها توجه کند. لرد سیاه، روی مبلی در مرکز اتاق نشسته بود. آنا جلو رفت و روبه‌روی لرد ایستاد.
- ارباب! باعث افتخاره که به من اذن حضور در کنار خودتون رو دادین. تمام چیز هایی که از قدرت و عظمت شما و ارتش تون گفته میشه، حتی نزدیک به حقیقت هم نیستند. شما قدرتی فراتر از باور جامعه جادوگری...
- بسه!

بلندی صدای لرد سیاه به اندازه‌ای که آنا از ترس میخکوب شود، کافی بود. دختر چشمانش را به زمین دوخت.
- یه گندزاده اینجا چیکار میکنه؟ نترسیدی که جسدت از این عمارت خارج بشه؟

لرد سیاه به خوبی توانسته بود که بذر ترس را در دل دختر بکارد. اما آنا کسی نبود که به آسانی خود را ببازد. نفس عمیقی کشید و درحالی که با دستانش بازی می‌کرد گفت:
- ارباب! درسته که اصیل زاده نیستم و خونواده‌ام یه مشت مشنگن. اما استعداد معجون سازی من، خیلی ارزشمندتر از رده خونی منه. من میتونم معجون هایی بسازم که خیلی از کارکشته ترین معجون سازهای دنیا نمی‌تونن. کافیه بهم اعتماد کنین؛ قسم می‌خورم که پشیمون تون نمی‌کنم سرورم!
- فکر میکنی ارتش من به معجون های تو محتاجه؟ به علاوه، توی این عمارت، جایی برای بزدل های گندزاده نیست.
- لطفا بهم اجازه بدین خودم رو بهتون اثبات کنم.

لرد سیاه به آنا خیره شد. درحالی که با انگشتان کشیده اش نجینی را که روی زمین خوابیده بود نوازش می کرد، زمزمه‌وار گفت:
- اگه میخوای خودت ثابت کنی؛ فقط یه راه وجود داره. کافیه که...


"پایان فلش بک"



آنا درحال یادآوری صبح آن روز بود که با صدای کوبیده شدن در اتاق، به خودش آمد. به ساعتی که روی میزش قرار داشت، نگاه کرد؛ مدت زیادی از زمانی که به اتاقش آمده بود، نمی‌گذشت. نفسش را صدا دار بیرون داد و سرفه‌ای کرد.
- بله؟
- آنا می‌تونم یکم باهات صحبت کنم؟

نیازی به باز کردن در برای شناخت مهمان ناخوانده‌اش نداشت. می‌توانست صدای لطیف و محبت‌آمیز مادرش را از فرسنگ‌ها دور تشخیص بدهد. در آن لحظه، بیش از هرچه، به تنهایی نیاز داشت. اما نمی‌خواست به مادرش جواب منفی بدهد. از جایش بلند شد و به سمت در رفت. زمانی که آن را باز کرد، مادرش را دید که در انتظار پاسخی از او بود. با تکان دادن سرش، به او فهماند که پیشنهاد گفت‌و‌گو با او را پذیرفته است. مادر لبخند ضعیفی  زد و وارد اتاق شد. درحالی‌که تمام حواسش به وسایل جادویی آنا بود، روی تخت نشست.
- راستش... احساس می‌کنم چندوقته خیلی حالت خوب نیست. برای لحظه‌ای توقف کرد. انگار نمی‌دانست که چگونه منظور خود را به آنا برساند. به قاب عکس خانوادگی‌ قدیمی‌شان که روی میز قرار داشت، نگاه کرد.
- تو دیگه... آنای قبل نیستی. چندوقته، انگار یه طوریت هست. میخواستم بگم که... من و پدرت همیشه کنارت هستیم. هر وقت فکر کردی به کمک نیاز داری میتونی بیای پیش ما... این رو میدونی، درسته؟

آنا که در مقابل آیینه ایستاده بود و تاکنون با موهایش بازی می‌کرد، به سمت مادرش برگشت.
- آره مامان. میدونم.

سپس کنار مادرش نشست. زن او را در آغوش گرفت. دست گرم مادر، بر روی سر آنا کشیده می‌شد و او را نوازش می‌کرد. مادر خنده‌‌ای کرد.
- دلت می‌خواد موهات رو ببافم؟

آنا سرش را تکان داد. مادرش درحالی که موهای او را می‌بافت، آرام گفت:
- اولین بار وقتی کلاس اول بودی بهت یاد داده بودم که موهات رو ببافی؛ البته، تو هیچوقت یاد نگرفتی.

مادر دوباره خندید.

- آره. کلاس اول بود. حتی با یه پاپیون سفید اون رو بسته بودی.

آنا پوزخندی زد.
- یادته توی کلاس چندتا قلدر اذیتم می‌کردن؟ اون روز موهام رو کشیدن؛ واقعا فکر میکردم الانه که موهام از ریشه در بیاد... اون پاپیون سفید رو هم انداختن توی سطل زباله.
- اونا بهت حسودی می‌کردن. تو بهترین دانش آموز کلاس بودی و اونا چندتا احمق! به هر حال همه جا باید چندتا آدم به درد نخور هم باشه دیگه.
- بهترین دانش آموز بودن به چه دردی می‌خورد وقتی که نمی‌تونستم از خودم دفاع کنم؟

صدای آنا به وضوح می‌لرزید.
- وقتی الان هم نمی‌تونم از خودم دفاع کنم؟
- منظورت چیه دخترم؟
- هیچی... منظوری نداشتم.

آنا قطره‌ی اشکی را که به هوا بر گونه‌اش چکید را پاک کرد.

- البته تا جایی که یادمه فقط سال اول مدرسه اذیتت می‌کردن، نه؟
- آره؛ از سال دوم منم عضو گروه مسخره‌شون شده بودم؛ فقط برای اینکه اذیتم نکنن.

با صدای زنگ تلفن خانه که در سالن قرار داشت، زن از جایش برخاست و در حالی که بوسه‌ای بر پیشانی آنا می‌گذاشت، گفت:
- من دیگه باید برم. فقط میخوام این رو دوباره یادآوری کنم که هر وقت که نیاز به کمک داشتی، من و پدرت...
- شما اینجایین؛ میدونم مامان.

بعد از اینکه آنا در اتاق تنها شد، زیر لب زمزمه کرد:
- من همیشه ضعیف بودم مامان... ولی یه چیزی رو خوب میدونم؛ وقتی نمی‌تونم از خودم در برابر کسی محافظت کنم، کافیه کاری کنم که نیاز نباشه که بهم حمله کنن. فقط لازمه که منم عضوی از اونا بشم...

عقربه‌های ساعت، با سرعتی کمتر از همیشه حرکت می‌کردند. گویا ثانیه‌ها نمی‌گذشتند و اتمام هر دقیقه، به اندازه یک سال طولانی بود. در نهایت، بعد از گذشت مدت زمانی طاقت فرسا نیمه شب فرا رسید. ماه، درخشان‌تر از هر وقت دیگر در مرکز آسمان قرار داشت و به اندازه‌ای خیره کننده بود که کمتر کسی به ستاره‌های اطرافش توجه می‌کرد. آسمان، برخلاف تمام روز، صاف و مهتابی بود. آنا در تمام مدت، ماه را تماشا می‌کرد. نگاهی به ساعت انداخت. نفس عمیقی کشید. چوبدستی‌اش را از روی میز برداشت و درون جیب لباسش قرار داد.
با قدم های بی صدا، از اتاق خارج شد و درحالی‌که روی پنجه‌های پایش راه می‌رفت، به اتاق والدینش رسید. وردی زیر لب زمزمه کرد و در را گشود. پدر و مادرش در کمال آرامش به خواب رفته بودند. با اینکه اتاق کاملا ساکت بود، آنا می‌توانست به خوبی صدای فریاد لرد سیاه را در ذهنش بشنود.

- بکش‌شون!

صدا بارها و بارها همانند پتکی بر مغزش فرو آمد. نمی‌دانست که چرا دستانش هنگامی که تلاش می‌کرد چوبدستی‌اش را از جیبش بیرون بیاورد می‌لرزید و یا دلیل هجوم خاطرات کودکی و لحظات شادی که با والدینش تجربه کرده بود، به ذهنش چه است؛ حتی دلیل رطوبت روی گونه‌اش را هم نمی‌دانست. زمانی که به خودش آمد، چوبدستی را به سمت پدرش گرفته بود. و تکرار صدای لرد سیاه...

- بکش‌شون!

آنا برای لحظه‌ای تعلل کرد. نباید به اندازه‌ای بزدل می‌بود که برای نجات جان خودش، والدینش را فدا کند. نباید... اما در همان لحظه، تصویر همکاران بی‌جانش در مقابل چشمش نقش بست. با اینکه مدتی طولانی از زمانی که با جسد سرد آن‌ها مواجه شده بود می‌گذشت، هنوز هم نمی‌‌توانست آن تصویر را از ذهنش بیرون کند. تمام آنها، افراد بی‌گناهی بودند که تنها نمی‌خواستند تسلیم خواسته‌های لرد سیاه شوند و پایان تلخی همچون مرگ برای‌شان رقم خورده بود. آنا حتی نمی‌توانست تصور کند که نفر بعدی، خود او باشد؛ به همین دلیل، پیش از اینکه مورد حمله قرار بگیرد قصد داشت که از آن پیشگیری کند. اما هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که شرط این پیشگیری، قتل والدینش باشد.

- ببخش بابا. من رو ببخش. به خاطر ترسو بودنم؛ به خاطر اینکه عرضه ندارم از خودم دفاع  کنم من رو ببخش... به خاطر اینکه مجبورم این کار رو بکنم... من رو...

آنا نتوانست ادامه جمله‌اش را به زبان بیاورد. بغض تلخی در سینه‌اش سنگینی می‌کرد. لرزش دستانش بیشتر شده بود. اما به هر سختی که بود، چوبدستی را به سمت پدرش نشانه گرفت.
- آواداکداورا!

نور سبز رنگی که از چوبدستی او خارج شد، مستقیم به سینه مرد برخورد کرد. صدای نفس هایش قطع شد و برای همیشه به خوابی عمیق فرو رفت. چوبدستی پایین نیامد؛ بلکه اندکی آن طرف تر را نشانه گرفت. این بار سر چوبدستی، به سمت مادر بود. گویا آنا مصمم بود هرچه زودتر آن شکنجه را به اتمام برساند. قطرات اشک از روی گونه‌هایش به روی آستین لباسش می‌ریخت. برای آخرین لحظه، به چهره معصوم مادرش نگاهی کرد.
- متاسفم... برای همه چیز مامان...

دوباره سکوتی سنگین؛ و دوباره نوری سبز رنگ که این بار مقصدش فرق می‌کرد.

اهمیتی نداشت که آن شب به چه اندازه ای سخت بود، در نهایت به اتمام رسید و مانند همیشه، خورشید دوباره طلوع کرد. فردای آن روز، شهر دوباره مثل روزهای گذشته بود. به همان اندازه شلوغ، پر سر و صدا و تکراری..‌. اما چیزی با گذشته تفاوت می‌کرد؛ دیگر در یک خانه، نفسی کشیده نمی‌شد. پدر و مادری، دیگر تصمیمی برای بیدار شدن نداشتند و حالا، علامت ترسناکی بر دست دخترشان نقش بسته بود. علامتی که بهای سنگینی برای او داشت؛ بهایی که هرگز فکرش را هم نمی‌کرد مجبور به پرداختش شود.

آنا در حیاط عمارت ریدل ایستاده بود. ابر ها دوباره می‌گریستند اما این، دختر را از ایستادن در آنجا باز نمی‌داشت. او اهمیتی به خیس شدنش نمی‌داد؛ به صداهایی که از درون عمارت می‌آمد هم توجهی نمی‌کرد. فقط ایستاده بود. بعد از گذشت چند ساعت، زن جوانی بیرون آمد. در حالی که ردایش را دور خود می‌پیچید، به آنا نزدیک شد.
- هی دختر! چند وقته اینجا خشک شدی! شدی مثل موش آب کشیده؛ بیا بریم داخل.

آنا نگاهی به زن نکرد و همچنان به علامت نقش بسته‌ی رو ساعدش زل زده بود.
- بچه که بودم، مامانم یه چیزی می‌گفت. می‌گفت اون چیزی که باعث قطع شدن درخت ها میشه، اون تیکه‌آهن تیز تبر نیست؛ بلکه اون دسته‌ی تبره... با اینکه اونم فقط مثل درخت ها از جنس چوبه، ولی دلیلیه که هم‌نوعانش بریده میشن. ولی مامانم هیچوقت نمی‌گفت چرا...

آنا توجهی به نگاه متعجب و شگفت زده زن نکرد.
- ولی من میدونم. اون تیکه چوب، فقط می‌ترسید مثل بقیه چوب ها سوزونده بشه؛ برای همین تصمیم گرفت که به هم‌نوعاش خیانت کنه. برای اینکه زنده بمونه... مجبور شد برای اینکه خودش زنده بمونه، بقیه رو فدا کنه...

زن جوان، نیشخندی زد.
- مثل اینکه امروز یه احمق به ارتش تاریکی ملحق شده.

سپس بدون گفتن چیز دیگری، دوان دوان به داخل عمارت رفت. او رفت و ندید؛ و یا نخواست ببیند. نخواست دانه های اشکی را که همراه با قطرات باران بر روی صورت آنا می‌چکید را ببیند. آنا با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- منم اون دسته‌‌ای هستم که از سوزونده شدن ترسید و خونوادش رو فدا کرد...
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
فکر می‌کنی نمی‌دونم می‌خوای ازم آش‌رشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: شنبه 20 دی 1404 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لاکرتیا بلک Vs آیلین پرینس

سوژه: قلب یخ زده!


از یادداشت‌هایِ مکتوبِ «تام. م. ریدل»
لندن – شبِ سی و یکم دسامبر ۱۹۴۳
ساعتِ یازدهِ شب؛پشتِ پنجره‌های بلندِ عمارتِ قدیمی، جهان در سکوتی مه‌آلود غرق شده است. لندن، این غولِ سنگی، زیرِ بارِ برفی که از عصرگاه شروع به باریدن کرده، بازدمی سرد و مرده دارد. صدایِ دوردستِ ناقوسِ کلیساها که برای استقبال از سالِ نو آماده می‌شوند، در میانِ پیچ‌وخمِ تالارهای تهیِ این خانه، چون نجواهایِ ارواحی سرگردان طنین‌انداز است. من اینجا، در میانِ سایه‌هایِ درازِ شمعدان‌های نقره، ایستاده‌ام و به دانه‌های برف می‌نگرم که خود را به شیشه می‌کوبند؛ گویی تمنایِ ورود به این قلمروِ سرد را دارند.
ذهنم به سال‌های دور پر می‌کشد. به راهروهایِ باریک و بی‌روحِ یتیم‌خانه‌ی وولز. مکانی که در آن، خورشید همواره رنگِ خاکستر داشت و دیوارها، بویِ کهنگی و صابونِ ارزان‌قیمت می‌دادند. به یاد می‌آورم که در آن زمستان‌هایِ بی‌رحم، بچه‌های دیگر با چه اشتیاقی به دورِ تکه‌ذغال‌هایِ گداخته در شومینه جمع می‌شدند. آن‌ها برای ذره‌ای گرما، برای حسی از حیات، به هم پناه می‌بردند. اما من، از همان زمان، می‌دانستم که گرما یک فریب است. گرما، آن آتشِ لرزانی است که با یک تندباد خاموش می‌شود و انسان را در تاریکی، تنهاتر از پیش رها می‌کند.
من مادر را به یاد می‌آورم. نه آن‌گونه که دیگران مادرانشان را به یاد می‌آورند. من او را در قامتِ یک خلاء به یاد می‌آورم. زنی که خونِ سحرآمیزِ اسلیترین در رگ‌هایش جریان داشت، اما اجازه داد تا گرمایِ کاذبِ یک عشقِ فانی، وجودش را خاکستر کند. او در سرمایِ خیابانِ لندنی مشابهِ همین امشب، در جست‌وجویِ آغوشی که به او تعلق نداشت، جان سپرد. او مرد، چون قلبش زیادی گرم بود؛ زیادی انسانی بود. و من، آن طفلِ نارس که در میانِ انجمادِ روحِ او به دنیا آمدم، سوگند خوردم که هرگز اجازه ندهم هیچ آتشی، پوستِ سردِ مرا لمس کند.
نیمه‌شب؛لحظه‌ی موعود فرا رسیده است. سکوتِ عمارت چنان سنگین است که صدایِ ریزشِ خاکسترِ شومینه، چون سقوطِ صخره‌ای در یک دره‌ی عمیق به گوش می‌رسد. من در میانِ تالار ایستاده‌ام؛ جایی که نورِ ماه از میانِ ابرهایِ تکه‌تکه، چون تیغه‌هایی نقره‌ای بر کفِ سنگی می‌تابد.
باید این تپش را ساکت کنم. این ضرب‌آهنگِ نامنظم که هنوز هم با وزشِ یادِ مادرم در سینه‌ام می‌پیچد، پیوندی است میانِ من و آن فناپذیریِ حقیر. من دستم را بر قفسه‌ی سینه‌ام می‌گذارم. در زیرِ این پوستِ رنگ‌پریده، قلبی می‌تپد که میراثِ مشترکِ یک ساحره‌ی درهم‌شکسته و یک ماگلِ مغرور است. این قلب، آخرین سنگرِ تام ریدل است. و من، لرد ولدمورت، امشب این سنگر را به قصری از یخ بدل خواهم کرد.
چوبدستی‌ام را بلند می‌کنم. چوبِ سرخدار زیر انگشتانم جان می‌گیرد. ورد را نه با صدا، بلکه با اراده‌ای که از اعماقِ قرن‌ها برخاسته، زمزمه می‌کنم.
ناگهان، هوا در اطرافم تغییر می‌کند. ذراتِ گردوغبار در میانِ فضا منجمد می‌شوند. حس می‌کنم که سرمایی، نه از بیرون، بلکه از درونی‌ترین هسته‌ی وجودم شروع به رویش می‌کند. این حسی است عجیب؛ گویی مایعی از جنسِ بلورِ مذاب در رگ‌هایم می‌دود. خونِ من، که زمانی چون رودی گرم در جریان بود، اکنون به غلظتِ عسل درمی‌آید و سپس، به شفافیتِ الماس می‌گراید.
درد؟ آری، دردی ظریف و نافذ، چون نیشِ هزاران زنبورِ یخی که در دهلیزهای قلبم لانه کرده‌اند. من می‌بینم که چگونه بخارِ نفس‌هایم بر رویِ ردا سیاه و ابریشمی‌ام می‌نشیند و به دانه‌های ریزِ مروارید بدل می‌شود. تصویرِ مادرم، مروپ، در میانِ مِهِ اتاق جان می‌گیرد. او با آن چشمانِ غمگین و گودافتاده‌اش به من می‌نگرد. در نگاهش، نه سرزنش، بلکه نوعی آرامشِ ابدی نهفته است. او می‌داند که من در حالِ انجامِ کاری هستم که او جرئتش را نداشت. من در حالِ حفظ کردن هستم. من عشقِ او را، رنجِ او را و نامِ او را در اعماقِ این قلب، در یک لایه‌ی ضخیم از یخِ جادویی مومیایی می‌کنم تا از گزندِ هر تپشی در امان بماند.
ساعتِ یکِ بامداد؛دنیای بیرون دیگر برای من وجود ندارد. تپشِ قلبم کند می‌شود... یک... دو... و سپس، توقف.حس می‌کنم که سینه‌ام سنگین شده است؛ سنگینیِ یک گنجینه‌ی گرانبها. قلبِ من دیگر نمی‌تپد، اما می‌درخشد. ارتعاشی سرد و پرقدرت از مرکزِ وجودم به تمامِ اعضایم سرایت می‌کند. من دیگر آن موجودِ لرزانی نیستم که در یتیم‌خانه از تنهایی می‌ترسید. من حالا خودِ تنهایی هستم؛ تنهاییِ باشکوهِ یک قله‌ی پوشیده از برف که هیچ انسانی پا بر آن نگذاشته است.
پوستِ دست‌هایم اکنون به سفیدیِ گچ و سختیِ مرمر است. من به سمتِ آینه‌ی قدی می‌روم. چشمانم اکنون در میانِ هاله‌ای از سفیدیِ یخی می‌درخشند. من دیگر به اکسیژن نیاز ندارم؛ من از سکوت تغذیه می‌کنم.
عمارتِ ریدل اکنون دیگر یک خانه نیست، یک معبد است. معبدی برای خدایی که قلبش را به یخ تبدیل کرد تا هرگز دوباره نشکند. من به طبقه پایین می‌روم. ردِ قدم‌های من بر رویِ سنگ‌های کف، الگوهایی از یخ به جا می‌گذارد. من به یادِ بیلی استابز، هم اتاقی ام در وولز و خرگوشش می‌افتم، به یادِ تمامِ آن کسانی که سعی کردند به حریمِ تنهایی من تجاوز کنند. آن‌ها کجایِ این جهانِ پهناور هستند؟ آن‌ها پوسیده‌اند یا خواهند پوسید. اما من، در میانِ این انجمادِ خودخواسته، تا ابد باقی خواهم ماند.
فردا، خورشید طلوع خواهد کرد، اما برای من، نوری نخواهد داشت. من در دنیایِ خودم، دنیایی که از کریستال و سایه ساخته شده، حکمفرمایی خواهم کرد. من لرد ولدمورت هستم؛ مردی که قلبش را تابوتی برایِ عشقِ مادرش و زرهی برایِ روحِ خویش کرد.
لندن در بیرون از این دیوارها می‌لرزد، و من اینجا، در قلبِ این زمستانِ بی‌پایان، سرانجام به آرامش رسیده‌ام. آرامشی که تنها در نبودِ تپش یافت می‌شود...
Only Raven



پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 دی 1404 21:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آیلین پرینس در برابر لاکرتیا بلک.
سوژه: قلب یخ‌زده.
- قطع رشته‌ی پیوند چه سخت است!
این جمله را بر کاغذپوستی نوشت و قلم پرش را کنار گذاشت. دستش را بر قفسه‌ی سینه‌اش کشید. آن ماهیچه‌ی خون‌پراکن هنوز سرجایش بود؛ لیکن جای خالی چیزی را حس کرد که زمانی، جوهره‌ی هویتش را تشکیل می‌داد.
سرش را روی میز گذاشت و ذهنش را به صبح همان روز پرواز داد.
نیک به خاطر می‌آورد که پرتوی آفتاب چه‌گونه او را به ریشخند می‌گرفت. گل‌ها با نسیم بهاری می‌رقصیدند؛ انگار دنیا یک نمایش کمدی بود.
ردای سیاهش بر تنش گشاد می‌نمود. گیسوان شبق‌رنگش ژولیده به نظر می‌رسیدند. راه رفتن با کفش‌های پاشنه‌بلند را از خاطر برده بود و مدام تلوتلو می‌خورد. وقتی به بانوی ریزنقش و لاغر تعظیم کرد، کم مانده بود بیفتد.
- تسلیت میگم، خانم مترلینگ.
خانم مترلینگ لبخندی زد که آن‌چنان بر چشمانش تاثیر نگذاشت.
- متشکرم، آیلین جان.
آیلین به طرف دیگران رفت. چیزی در ذهنش آزارش می‌داد که زیاد شبیه اندوه نبود؛ بلکه بیشتر به شیء آزاردهنده‌ای می‌مانست که در چشم فرورفته باشد؛ یا شاید هم چاهی در قلب.

آسمان قلبش نه آفتابی بود و نه گرفته. نمی‌توانست بگوید چه حالی دارد، شاید خود آن آسمان هم نمی‌دانست.

به تابوت دوستش خیره شد. آلبرت مترلینگ، با همان موهای زرگون و پوست برف‌فام. چشمان سبزش پشت پلک‌ها پنهان شده بودند.
انتظار داشت همان‌طور که مردم باید در مراسم خاکسپاری‌ افراد نزدیک اشک بریزند، بغضش تکه‌تکه شود؛ لیک دید که صرفا آن‌جا ایستاده؛ با هاله‌ای از جنس یخ.

دستان لاغرش را در هم قلاب کرد. به قلبش فرمان داد:
- غمگین باش؛ آخرین دوستم رفته.
و به چشمانش فرمان داد:
- اشک بریزید، کسی را ندارم.

لیکن نه فغانی از دل برآمد و نه اشکی از دیدگان.
نفهمید چه‌گونه خداحافظی کرد؛ چه‌گونه مسیر قبرستان تا بن‌بست اسپینر را پیمود و چه‌گونه از کنار همسرش، توبیاس گذشت.
با عربده‌ی همسرش به زمان حال بازگشت. توبیاس اسنیپ پاکوبان فریاد میزد:
- هوی، آیلین!
قبلا این صدا رعشه به تن و جانش می‌انداخت؛ لیک اکنون در مواجهه با آن‌‌، فقط بدون هیچ تغییری در صدایش گفت:
- بله؟

توبیاس جوابی نداد؛ فقط با لگد در را گشود و قامت بلند و چهارشانه‌ی خودش را در چهارچوب در پدیدار کرد. صدای بمش در اتاق پیچید.
- چه غلطی می‌کنی؟

اگر دو هفته پیش بود، این نعره قلب آیلین را وامی‌داشت که خویش را به در و دیوار سینه بکوبد؛ اما اکنون حتی یک سیخونک هم به او نخورد. فقط پاهایش را جا به جا کرد.
- داشتم یادداشت روزانه می‌نوشتم.
توبیاس پوزخندی زد.
- هه! باز داشتی وقتتو تلف می‌کردی؟


مدتی طولانی میشد که یاد گرفته بود روحش را از جسمش جدا کند؛ بنابراین وقتی توبیاس موهایش را گرفت و او را محکم به دیوار کوبید، به دردش اهمیتی نداد؛ لیک این بار حتی خبری از رعشه، رنگ‌پریدگی، تپش قلب و یادآوری روزهای خوش شیفتگی نبود.

توبیاس در را چنان به هم کوبید که آیلین ناخودآگاه از جا پرید. زن جوان بدون این که واکنش دیگری نشان دهد، به کار خویش برگشت.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 00:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی





سوژه: مرگ پرمیوم

- چی؟
- مرگ پرمیوم.

آلبوس دامبلدور به تکه کاغذی که موضوع دوئل رویش نوشته شده بود نگاه می کرد. خیلی مطمئن نبود که درست متوجه شده باشد و به همین خاطر از جوزفین پرسیده بود تا از چیزی که خوانده مطمئن شود. معنی لغوی مرگ و پرمیوم را می دانست. ولی مفهومی که از ترکیبشان برمی آمد برایش غریب بود. شاید به همین خاطر هم بود که بی صدا به دخترک موقرمزی که پشت میز نشسته بود، خیره نگاه می کرد و توامان تاریکی های ذهنش را می کاوید.

- مشکلی هست پروفسور؟

به خودش آمد.
کمی شرمسار از اینکه باعث معذب شدن دختر شده بود.
- نه... نه باباجان. برم ببینم چی کار می کنم.

کاغذ پوستی را تا کرد و در جیبش گذاشت. به سمت درب خروجی دفتر مجادلات جادویی رفت. موسسه‌ای جادویی در پوشش یک سمساری مشنگی در خیابانی خلوت و تاریک قرار داشت و مشنگ هایی را که راهشان به آن طرف ها می افتاد با چند لولوخرخره‌ی تعبیه شده در سطل آشغال های اطراف فراری می داد. گرچه به لطف همان لولوخرخره ها آن کوچه چنان شهرتی یافته بود که دیگر حتی یاغی ترین مشنگ ها نیز به آن نزدیک نمی شدند و شاید به همین دلیل هم بود که رهگذران و ساکنین آن جا علی رغم شور و اشتیاق کریسمس و تکاپوی همیشگی، هنگامی که پیرمردی نحیف با ظاهری عجیب و نیمچه لبخندی بر لب از آن کوچه بیرون آمد، لحظه ای متوقف شدند و نگاهی زیر چشمی به او انداختند. نه خلافکار به نظر می رسید و نه بی خانمان. با توجه به ردای بلند ارغوانی و شنل و کلاه بزرگ نقره ای اش البته به نظر می آمد دیوانه باشد و این نتیجه گیری، گویی ذهن همه آن جماعت به یکدیگر متصل باشد به همگیشان سرایت کرد و به باوری مشترک تبدیل شد.

- ای وای! باز یادم رفت از کوچه نیام بیرون!

و با فریاد و دویدن پیرمرد به سمت کوچه نیز مهر تایید خورد.

پاق!

و باعث شد هیچکس نخواهد سرک بکشد تا ببیند منشاء آن صدا چه بوده.


****


- تو شعور نداری؟ خانواده نداری؟ حریم شخصی حالیت نیست؟

لرد ولدمورت، پلیدترین جادوگر سیاه در صد سال گذشته، قاتل بی شمار مشنگ و جادوگر و کسی که بیش از همه به جاودانگی نزدیک شده است، پتویش را دور خود پیچیده و با دلخوری روی تختش نشسته بود و به پیرمردی که چند لحظه پیش روی تختش ظاهر شده و حالا در مقابلش ایستاده بود چشم قرّه می رفت. اما به نظر نمی رسید چشم قرّه هایش تاثیر چندانی بر آن پیرمرد که حالا داشت چهارزانو روی تختش می نشست داشته باشد.

- ببین باباجان، من عجله دارم، واسه همین دیگه گفتم این بروکراسی های دست و پا گیر زنگ زدن و در زدن و اینا رو فعلا نادیده بگیرم. فقط چندتا سوال ازت دارم.
- و چی باعث شد فکر کنی ما جوابت رو می دیم؟ خیلی ازت خوشمون میاد؟ ما تو رو می بینیم کهیر می زنیم. حالت تهوع پیدا می کنیم. الانم بلند شو برو همون گریمولدتون وقت استراحتمونه.

لرد این را گفت و سپس پتو را روی سرش کشید و وانمود کرد خواب است.
دامبلدور پتو را با قدرت از روی لرد ولدمورت کشید.

- عـــه! خودتو لوس نکن تام!
- سالازار می گه یه آوادا بهش بزنم... اون چوبدستی من کجاست؟
- باباجان شلوغش نکن همش دوتا سواله، جواب بده من می رم دیگه. چوبدستی کشیدن نداره.

لرد که از فرط خشم به نفس نفس افتاده بود، نگاهی حسابگرانه به دامبلدور انداخت و سپس انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت:
- جای جانپیچ هامون رو که نمی خوای؟

دامبلدور سرش را به اطراف تکان داد که باعث شد انتهای ریشش چند بار به صورت لرد برخورد کند.

- بپرس تا زودتر از شرّت راحت بشیم.
- باباجان مگه شر از نظر تو خوب نیست و خیر از نظرت بد، نتیجتا نباید بگی از خیرم راحت می شی؟
- سه صبح هیچ تمایلی به بحث فلسفی با تو نداریم! سوال هات رو بپرس!
- آهان... انقدر اِفِه اومدی داشت یادم می رفت... می گم باباجان تو تا حالا چندبار مردی؟
- از همون اوّلش می دونستیم! دنبال جونپیچ های مایی! برو بیرون نبینیمت! زود باش!

لرد این را گفته و مشغول لگد زدن و هل دادن دامبلدور به سمت انتهای تخت شد.

- آروم باش بابا، کاری به اونا ندارم! آخ! سوالم راجع به خود مردنه.

لرد لگد زدن را متوقف کرد.
- مرگ مرگه.بده و ما ازش خوشمون نمی آد و...

حرفش را نیمه تمام گذاشت و به مشت های گره کرده اش خیره شد.
- ما زندگی رو ترجیح می دیم. با اینکه در زندگی باید با تو و اون پاتر مشمئزکننده و مرگخواران عمدتا بی کفایتمون رو تحمل کنیم ولی باز هم زندگی رو ترجیح می دیم. با وجود اینکه...
- باباجان اینا رو بعدا به تراپیستت بگو، دو ساعت دیگه تایم دوئلم تموم می شه. فعلا به من بگو ببینم تو که رفتی اون ور این مرگ پرمیوم چیه؟

لرد که بغضش گرفته بود و به خودش لعنت می فرستاد که سفره دلش را برای این پیرمرد باز کرده، با حرکتی سریع اشکی که در چشمانش جمع شده بود را پاک کرد.
- یقین پیدا کردیم شعور و شخصیت نداری. این مرگ پرمیومی که می گی ما اونجا ندیدیم. تمام مدّت فقط زیر نیمکت ایستگاه کینگزکراس جلوی چشممون بود. حالا جواب سوالتم دادیم. برو خودت رو یک گوشه ای معدوم کن چشممون بهت نیافته. قصد استراحت داریم.

دامبلدور سرخورده و قدردان از روی تخت به پایی لغزید و برای آخرین بار به کسی که روی تخت نشسته بود نگاهی کرد، سایه وحشت صادقانه‌ای در آن چشم های سرخ مار مانند موج می زد که پسربچه ای خوش قیافه با موهای مشکی را به یاد دامبلدور می‌آورد. خاطره ای که لبخندی بر لبش نشاند.
- ممنون باباجان... شبت بخیر.

پاق!
و بدون آنکه منتظر جواب بماند غیب شد.

- شبمون خیلی هم پر از شرارت و تاریکی و پلیدیه!

لرد ولدمورت پلیدترین جادوگر سیاه در صد سال گذشته، قاتل بی شمار مشنگ و جادوگر و کسی که بیش از همه به جاودانگی نزدیک شده است، خودش را روی تختش کوبید، چشمانش را بست و تمام تلاشش را برای ممانعت از رسیدن لبخندی که به سوی لب هایش می خزید به کار بست.


*****


آلبوس دامبلدور نظری گذرا به اتاق نیمه آشنا انداخت. آکواریومی سرتاسری اتاق را در برگرفته بود و خزندگانی مهیب پیچ و تاب خوران در آن می جنبیدند. پاتیلی کوچک با نقش و نگارهایی طلایی که هر لحظه تغییر شکل می دادند روی ستونی سنگی که سابقا قدح اندیشه رویش قرار داشت و بدون آنکه آتشی زیرش باشد می جوشید و صدای زجه مویه هایی دور و نامفهوم از درونش می آمد. روی میز بزرگ چوبی به جای آن وسایل نقره ای و ظریف، ابزارآلاتی مخوف قرار گرفته بودند و به شکل تهدید کننده ای تکان می خوردند. از ظاهرشان معلوم بود هر یک به عصر و دوره ای خاص تعلق دارد و چنان دهشتناک‌اند که در کوچه ناکترن نیز کسی جرات نمی کند سراغ آنچنان چیزهایی را بگیرد. البته به استثناء توده سیاه رنگ براقی که با سرخوشی روی میز جست و خیز می کرد و انگار سربه‌سر آن وسایل دیگر می گذاشت.

با وجود همه این تغییرات یک چیز هنوز با زمانی که دامبلدور مدیر مدرسه علوم فنون جادوگری هاگوارتز بود، تفاوت نکرده بود.

- دوستان من، سلام!
- سلام به روی ماهت آلبوس!
- هیچ می دونی الان ساعت چنده؟
- با من بودین؟ من رو دست خودت می دونستی دامبلدور؟ آه... البته سلام متقابل.
- کوفت و سلام! درد و سلام!
- سلام، شب بخیر، خدافظ.
.
.
.

- همیشه از مصاحبت و راهنماییتون لذت بردم و الان به راهنماییتون نیاز دارم.

دامبلدور چهره های مدیران سابق مدرسه را از نظر گذراند و در دلش آرزو کرد که آنان جوابی برای سوالش داشته باشند.
- ای خردمندترین جادوگران همه دوران ها...
- پاچه خواری نکن، حرفت رو بزن.
- عفت کلام داشته باش بذار حرفش رو بزن.
- عفت کلام داشتم گفتم پاچه خواری مادمازل.

دامبلدور نگاهی به تابلو براکوس رکس و فرایا اسپلسون انداخت که حالا داشتند برای یکدیگر زبان در می آوردند و به نظرش رسید که احتمالا درگیریشان همه گیر شود. هرچه بود نباید آن همه پیرمرد و پیرزن را نصفه شب بدخواب می کرد.
- خب می رم سر اصل مطلب. شما می دونید مرگ پرمیوم چیه؟
- مرگ پُرمو؟ وقتی تو بمیریه دیگه!
- هیپوگریف! میگه مرگ پر میو. احتمالا مراسم ختم گربه ها رو می گه که ...
- مرگ پری میو، بازیگر سریال جرندز که به شکل مشکوکی اتفاق افتاده.
- من اینجا رو دوست ندارم، جام رو با فینیاس عوض کن که بتونم بیرون پنجره رو ببینم.
- این گلدونه رو از زیر من برمی‌داری، اینجا رو پر حشره کرده.
.
.
.

دامبلدور ناامیدانه مشغول مشاهده مباحثه اساتید سابق مدرسه شد. اصلا چرا آمد که از آن ها سوال کند. شاید اصلا مراجعه به آن ها از همان ابتدا اشتباه بود.

- مرگ، مرگه. حالا تو هر چی می خوای بهش بچسبون.
- آره. مرگ مرگه.

در میان هیاهو چشم دامبلدور به دکستر فورتسکیو و آرماندو دیپت افتاد. هر دو به نقطه ای دور دست خیره شده بودند و چهره هایشان از هر احساسی خالی بود.

- قور!

توده سیاه رنگی که روی میز سالازار اسلیترین جست و خیز می کرد، حالا مقابل دامبلدور قرار داشت و او اکنون می توانست خطوط زمردین ظریف روی کمرش را نیز ببیند.

- قوور!

خزنده زهرآگینی که به لطف طلسم های باستانی ظاهری اسلیترینی پسند پیدا کرده و زهرش نیز صدها برابر قویتر شده بود، جستی زد و روی صورت مدیر سابق مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز نشست.

تالاپ!


*****


- خب... پس اینجاس.

آلبوس دامبلدور نگاهی به در و دیوار تماما سفید ایستگاه کینگزکراس - یا دست کم جایی که بسیار شبیه به آن بود - انداخت. امیدوار بود تابلویی ببیند یا راهنمایی را بیابد. اما خبری نبود. توی جیب هایش را گشت بلکه بروشوری در آن ظاهر شده باشد. اما آنجا هم چیزی نبود.

- کسی نیست.

کسی نبود.
قدم زنان جلو رفت و به جایی رسید که قاعدتا ریل ها و لوکوموتیو باید آنجا می بودند. اما چیزی آنجا نبود. تا چشم کار می کرد چیزی نبود.
دامبلدور زیر لب نجوا کرد:
- من مُردم؟

- تقریبا.

برای پیدا کردن صاحب صدا دور خودش چرخید. کسی آنجا نبود.
- صدای من رو می شنوی؟ کجایی؟
- آره، همینجام.

نه زنانه بود و نه مردانه. نه خشمگین و نه خوشحال و نه هیچ چیز دیگر مگر گرم. مثل خواب.

- یه سوال دارم. می شه بپرسمش؟
- می تونی. هر سوالی داشته باشی بهت جواب می دم.
- مرگ... چه انواعی داره؟
- مرگ مرگه. نوع نداره.
- یعنی هیچی بعدش نیست؟ همه چیز تموم می شه.
- تو تموم می شی. آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.
- ولی من شنیدم یه مرگ پرمیومیمی هم هست.
- کی بهت گفته مرگ پرمیوم داره؟
- داوران دوئل بهم گفتن.
- اسکلت کردن. مرگ مرگه.
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آذر 1404 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا لاوگود VS زاخاریاس اسمیت


سوژه : اسنورک شاخ چروکیده


ساعت تقریبا به نیمه شب رسیده بود. من بودم و لیوانی پر از یخ و یک نوشیدنی سوئدی؛ وقتی بارتندر کافه، منوی نوشیدنی ها را جلویم گذاشت نمیدانستم چه سفارش میدهم. همچیز به سوئدی نوشته شده بود و من از سوئدی فقط دفترچه ی «زبان سوئدی برای مبتدی ها» همراهم بود. حروفشان را بلد بودم ولی تقریبا هیچی از کلمات کج و خمیده ی شان که با انگلیسی ترکیب شده بود نمیفهمیدم. نوشیدنی را با توجه به قیمت متناسبش انتخاب کردم و نمیدانم قرعه ی ذهنم به چه صورت رقم خورده بود که میز تقریبا وسط بار را انتخاب کردم. میزی دقیقا روبروی سکوی گرد وسط مجلس. نمیدانم مناسبت خاصی بود یا رقصیدن دو بانوی خوش قامت ماه روی (موقع تصور کردنش دارم میگم ماشالا هزاااار ماشالا) همراه با موسیقی و لباس های نیمه محلی، بخش ثابتی از مجالس نیمه شبشان بود.

لیوان را در دستم تکان میدادم و به چرخش تکه های یخ خیره شده بودم. حوصله ی موسیقی و رقص آوازهای سوئدی را حتی در ترکیب با لباس های رنگارنگ زنانه نداشتم. دو هفته میشد که از انگلستان به اینجا آمده بودم؛ برای پیدا کردن هیولای ویرانگری که شب ها به مزارع مردم میزد و خرابی های غیر منطقی ای به وجود میاورد... گویی هدف اولش توحش و در کنار آن غذا بود. هفت کشته در یک ماه. در هشت روز گذشته تنها توانسه بودم رد پا های پخش و بی نظمی از آن موجود مبهم پیدا کنم که سوای مشابهت خرابی های به بار آورده همگی از جایی شروع میشدند و در جای بی ربط دیگر جسدی سوخته ختم میشدند.

درحالی که خرمن افکار شلوغم را زیر و رو میکردم سنگینی نگاهی را روی گردنم احساس کردم. زیر چشمی اطرافم را زیر و رو میکردم که ناگهان چشمانم به یک جفت کفش قهوه ای درست کنار صندلی ام قفل شد. نگاهم را بالا تر آوردم و به مو های سفید و آشنایی، آراسته به لباس محلی نو برخوردم. لونا لاوگود...
- شب قشنگیه؛ اینطور نیست جناب اسمیت؟

چند سالی مشید ندیده بودنش اما لحن رسمی ساختگی اش لبخندی به صورتم آورد و برای ارتباط بهتر آن را با شوق غافلگیری ام ترکیب کردم و با قهقه ای نچندان بلند واکنش نشان دادم.
- تو اینجا چیکار میکنی؟ خانوم لاوگود :)

نیم قدمی جابجا شد تا فضای دیدم را باز کند و به میز بارتندر نگاه کرد. پدرش درحال گرم گرفتن با مسئول بار بود. طوری که انگار مشکلی در فهمیدن زبان سوئدی ندارد.
- با پدرم برای پیدا کردن اسنورکک شاخ چروکیده اومدیم. البته دومین باریه که اینجاییم. قبلنم اومدیم اما چیزی پیدا نکردیم.
- پس چرا برگشتین؟
- چون این بار مطمئنیم که میتونیم پیداش کنیم. پیدا کردنش ینی ثبت شدن اسم من و پدرم توی تاریخ دنیای جادوگری! تازه خبرا رو شنیدی؟ یه موجود عجیب و مرموز دیشب کلی توی روستای بغلی خراب کاری کرده. اگه اینم پیدا کنیم و توی بایگانی حیوان شناسی وزارت سحر و جادوی انگلستان ثبت نشده باشه با یه تیر دو نشون زدیم.
- خب، متاسفانه یه رقیب جدی دارین
- کی؟
- من
- تو؟
- آره
- چرا؟
- وزارت سحر و جادو منو به عنوان کاراگاه فرستاده. یا باید پیداش کنم یا وقتی پیدا شد مشخصات دقیق و عینی خودمو از این پرونده برای وزارت خونه ببرم.
- جالبه! ولی ما که رقیب نیستیم. ما میتونیم پیداش کنیم و تو هم به کارت برسی. برای چی اینجوری گفتی؟
- سخت نگیر...
- یه لحظه صبر کن... الان میرم پدرمو میارم؛ حتما میتونیم بهم کمک کنیم.

لونا بر پاشنه ی پا دور کاملی زد و به سمت پدرش رفت.

*راستش... اون همیشه خاص بود؛ اخلاقش، رفتارش، صداش، تفکراتش... حتی رنگ موهاش...
احتمالا این اسنورکک شاخ چروکیده حتی وجود خارجی هم نداره ولی اون بهش باور داره.
کاش واقعا وجود داشته باشه...

در همین احوالات متوجه ذوب شدن یخ های سرگردان درون لیوانم شدم... صدای دست های ریتمیک و پایکوبی های مردم مست به اوج خودش رسی...

- آقای اسمیت! چه سعادتی که شما رو اینجا ملاقات میکنم.

خواستم بلند شوم اما پدر لونا با سنگینی دستش روی شانه ام مانع شد.
- نه نه مرد جوان؛ راحت باش. منم از دیدنت خوشحالم. این پسر جوانی که اینجا میبینی النه، الن ویک. ولی متاسفانه جز سوئدی زبان دیگه ای بلد نیست.
- درکش میکنم

پسر برنزه و قد بلندی بود. مو های لخت و مشکی ای داشت که با فرق وسط بر روی بیشانی اش ریخته بود و به نوعی جذاب به نظر میرسید.دستم را جلو بردم و دست دادم. بعد از رد و بدل کردن چند لبخند دوستانه برگشت و به سمت بارتندر رفت. در مقابل، آقای لاوگود کنارم نشست.

- ما یه خونه ی کوچیک همین نزدیکا کرایه کردیم . آخه وضع مهمان سرا های اینجا برای اقامت با یه خانوم جوان چندان مناسب نیست. شاید بخوای امشب رو کنار ما استراحت کنی

کمی کنار رفت تا برای دیدن لونا _که کنارش نشسته بود_ بهم فضا بده.
- خب بگو ببینم پسر جون، چه اتفاقی باعث شده که همو اینجا ملاقات کنیم؟

تمام ماجرا را برایش تعریف کردم...


- راستش آقای اسمیت؛ من قبل از بدنیا اومدن لونا هم به سوئد اومدم... و خب امید کمتری به پیدا کردن اسنورکک شاخ چروکیده دارم... هرچند کاملا مطمئنم وجود داره اما پیدا کردنش خیلی سخته. برای همین فکر کردم که...
- بتونیم بهم کمک کنیم؟
- آره همینو میخواستم بگم. تو توی پیدا کردن اسنورکک شاخ چروکیده به ما کمک کن و ما هم توی این پرونده ی وزارت خونه ایت بهت کمک میکنیم
- قبوله
- قبوله؟
-آره
- خیلی خوبه.

در همین لحظه الن با دو لیوان از نوشیدنی کره ای بازگشت و کنار لونا نشست. به سوئدی باهم گرم میگرفتند و من به سختی از هر دو خط سه کلمه را میفهمیدم. دیدن خانواده ی لاوگود، اینجا همه جوره به نفعم بود.
خانواده ی لاوگود برای خواب به خانه ای که کرایه کرده بودند رفتن و به اصرار خودم برای من در مهمان خانه ی نزدیک بار اتاقی کرایه کردند که البته هزینه ی آن را از جیب وزارت خانه ی عزیز پرداخت کردم.

شب آرامی نبود. احساس خوبی نداشتم. اتاق طبقه ی پایین مهمان خانه بود و بوی چوب نم گرفته در هوا جولان میداد. روی تخت دراز کشیدم اما چراغ نفتی بالای سرم را خاموش نکردم؛ به تاریکی علاقه ی خاصی داشت و وقتی احساس راحتی میکرد پر حرف میشد. نمیخواستم صدایش را در سرم بشنوم. خوابیدم... یک ساعتی به طلوع مانده بود که در سرم فریاد زد، *بیدار شو! (برای فهمیدن این قسمت به خط آخر بیوگرافی زاخاریاس سر بزنید. با تشکر، بوس به کله هرکی اینو تا اینجا خونده، با عشق و علاقه ی فراوان و مکش بسیار)
چشمانم را باز کردم شمشیرم را از کنار تخت برداشتم و دو لت پنجره را به بیرون هل دادم. خبری نبود... به نظر خبری نبود اما...

باد صدای جیغ خفیفی را از دوردست وارد اتاقم کرد. کمربند، ردا و اسباب بازی ماگلی ام را برداشتم زیر ردای پشمی و بزرگم با بند و گیره ای قفل کردم. از پنجره بیرون پریدم. با تمام سرعت روی خیابان های گلی روستا به سمت صدا حرکت میکردم. سر راه خنجر کوچکی را به سمت پنجره ی خانه ی کرایه ای خانواده لاوگود پرتاب کردم. به نظرم صدای شکستن شیشه برای بیدار کردن افراد داخل خانه کافی بود. بعد از چند لحظه دیگر صدایی به گوش نمیرسید اما به لطف بویایی تشدید شده ام بوی خونی که در هوا پیچیده بود را احساس میکردم. رد بو با هر قدم شدید تر میشد تا جایی که در حومه ی شهر به یک مزرعه ی خانوادگی کوچک رسیدم. رد گاو های سلاخی شده مسیر جست و جویم را به خانه ای در وسط مزرعه خطم میکرد. در ورودی کاملا خورد شده بود و وضعیت از سکوت حاکم مشخص بود: دیر رسیدم. وارد خانه شدم. رد جنگال های درشت و عمیقی قدم به قدم دیوار ها و زمین را نقاشی کرده بود. روی راهپله ی طبقه ی بالا بدن مرد میانسالی را مچاله شده پیدا کردم... شکمش سوراخ شده و دستی که هنوز تفنگش را در دست داشت، از شانه جدا شده و پایین راهپله افتاده بود. در اتاق های طبقه ی بالا وضعیت متفاوت نبود. در اتاق اول دو تخت با ملافه های سابقا سفید در فاصله ای از هم عقب اتاق چیده شده بودند. بدن پسر بچه کودک سالی تکه تکه شده بود و در طرف دیگر اتاق مغز دختر بچه ای با برخورد سنگین به دیوار منفجر شده بود. زمزمه های درون سرم بلند تر میشد... به زبانی که کوچک ترین ایده ای از آن نداشتم. چند لحظه بعد از ورود به اتاق گفت: *واقعا ندیدیش؟
از آن لحظه تنها چیزی که به خاطر دارم تلاش برای چرخیدن به پشت سرم بود اما قبل از اینکه چیزی ببینم از پنجره ی اتاق به بیرون شوت شده بودم.

چندین متر در هوا پرواز کردم و به کپه کاهی که در محوطه ی مزرعه جمع شده بود برخورد کردم اما صلا کافی نبود. به رویای بازی های کودکی ام رفتم. زمانی که با خواهرم بازی میکردم و او از روی مهربانی خواهرانه اش میگذاشت... صدای قدم های سنگین و بی نهایت سریعی آرامشم را بهم زد! بلند شدم و در تنها فرصتی که داشتم شمشیرم را از غلاف بیرون آوردم. اولین تصویری که جلوی صورتم دیدم هیکل حجیم، دفورمه، انسان نما و ناجورِ سبز رنگی بود که سر تا پایش را طلسم های قرمز رنگی پوشانده بود که پیوسته پوستش را میسوزاند. جمجمه ی کاملا بد فرمی داشت. انگار از درون در حال منفجر شدن بود ولی چیزی از بیرون مانع آن میشد. سرعت سرسام آوری داشت و تقریبا به جز حرکات حساب شده ی شمشیرم فرصتی برای هیچ عمل دیگری نداشتم و اینگونه اسباب بازی ماگلی ام عملا غیر قابل استفاده بود. چند حمله ی وحشتناک را با حمله ی متقابل مهار کردم. جنگال های خنجر مانندش را دیوانه وار به سمتم پرتاب میکرد و خون بود تمام فک بزرگش را پوشانده بود.
چهار، چنج، شش، هفت، هشت... حملات یکی پس از دیگری ادامه داشت. خوشبختانه بدنش به جنس نقره ای که در شمشیرم به کار برده بوم حساس بود و هر ضربه ام پوستش را پاره میکرد و میسوزاند. مبارزه را به سمت ورودی شهر هدایت کردم. برای تغییر نبض مبارزه نیاز به خلاقیت داشتم پس بین یکی حملات که شمشیرم را از راست به چپ حرکت میدادم پس از برخورد با دست بزرگش رها کردم. دو چاقوی دیگرم را از دو طرف کمربندم بیرون کشیدم. یکی را در پهلوی چپش فرو کردم و با اتکا به آن دوری زدم، پاهایم را دور کمرش قفل کردم و دومی را در بالای استخوان های کمرش گنجاندم. خنجر اول را پیوسته بیرون میکشیدم و دوباره فرو میکردم تا درد آن مانع حمله به پا هایم شود اما خنجر دوم در استخوانش قفل شده بود. در گیر و دار این کش و قوس ها صبر هیولا سر آمد؛ دیوانه شد و با تمام سرعت به سمت دیوار کلیسای کوچه ی روبرو دوید. در مسیر تنها به یک نگاه لونا و پدرش را دیدم و بوم. همچیز سیاه شد...

به هوش آمدم. خورشید درحال طلوع کردن بود. لونا و پدرش هیولا را محاصره کرده بودند. لونا روبرویم ایستاده بود و پدرش از پشت به هیولا ضربه میزد. به نظر پوست زبر و سبز رنگ هیولا تا حد مناسبی به افسون مقاوم بود اما مصون نبود. در همین لحظه نور خورشید بالا تر میامد و بلاخره به هیولا رسید. پوستش را میسوزاند اما این تنها تاثر پرتو های خورشید نبود. رنگ پوستش به برنزی تغییر شکل میداد و صدای جابجا شدن استخوان هایش در میان فریاد های گوش خراشش گم میشد. رد طلسم ها روی بدنش چندین برابر میسوختند و دود و بوی سوختگی تندی در هوا ایجاد میکردند. پیکرش رو به انسان شدن میرفت و به نظر این پروسه با درد فراوان همراه بود. به مرور چهره ی اصلی اش پدیدار شد. الن... او الن بود که فریاد میکشید. بین ناله ها و کش قوس هایی که از درد به خودش میداد دست نصفه و نیمه ی کوچکی را استفراغ کرد... دست یک بچه. همه خشکشان زده بود. الن درحالی که از درد ناخون هایش را روی پوست خود میکشید با شگفتی چیز هایی به سوئدی میگفت. *میگه نمیدونه چه اتفاقی افتاده. طلسم شده. الن در حالی که جدا شدن بند بند وجودش را احساس میکرد خطاب به من چیزی فریاد زد. میگه منو بکش.
*تو نروژیم بلدی؟

جلوی الن ایستادم؛ قفل مینی شاتگان وینچسترمو از زیر ردای زخمیم باز کردم. از پشت کمرم بیرون آوردم و با شلیک گلوله های نقره به قلبش او را به زمین انداختم. صدای شلیک تفنگ لونا را از شک خارج کرد.
- چیکار میکنی!
لونا با تمام توان خودش را به من کوبید و در کنار بدن بی حرکت الن زانو زد. اشک در چشمان خاکستری اش حلقه زده بود و نفسش بالا نمی آمد...
- میتونستیم نجاتش بدیم!

*هی؛ میتونی روحشو بکشی توی بدنم؟
*میخوای هورکراکسش بشی؟
* راه دیگه ای هست؟
* نمیگم؛ برو جلو...

روی جسد الن خم شدم؛ دستم رو توی سینه ی متلاشی شده اش فرو کردم.

کره چشم هایم سیاه شد و بعد از فوران چند موج تاریک جادویی از حال رفتم.

**********************************************************************************

در حال حاظر روح الن در قامت پسری 12 ساله ی ماگل که از سل مرده بود زندگی میکند. نمیتوانم بگویم خودم را تبدیل به هورکراکسی برای الن کردم یا از بدنم به عنوان ظرفی برای ذخیره کردن سومین آگاهی زنده‌ی داخل جسمم کردم کردم چون در هر صورت این کار در دنیای جادوگری ممنوع است.


(دست بوس هرکیم که تا اینجا خونده. حقیقت جا برای توصیفات و شخصیت پردازی خییییلی داشت ولی نه من وقت داشتم نه میخواستم وقت شریف شما رو بیشتر از این بگیرم)
(میدونم آخرش با شاتگان فیلم هندی تموم شد ولی امیدوارم لذت برده باشین البته از لحاظ تاریخی اون اشتباه نیست ولی خب. تازه باید به تفنگ مدرن تر انتخاب میکردم ولی گفتم شاید این تفنگ قدیمی با زمین گلی روستا هماهنگ تره)

مثل روز های خوش قدیم:

از طرف زاخاریاس اسمیت،
ملقب به زاخار اصلی

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1404/9/6 17:25:45
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1404/9/6 18:31:43
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: یکشنبه 2 آذر 1404 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا لاوگود

V.S

زاخاریاس اسمیت


سوژه : اسنورک شاخ چروکیده

عالی بود.بالاخره ، قرار بود با پدرم وقت بگذرونم(البته ، واسه لونا وقت گذروندن یعنی کار های عجیب غریب مخصوصا کمپینگ)

-مرسی که قبول کردی بابا.

-خواهش می کنم.

-می دونی خیلی وقت بود با هم ، وقت نگذرونده بودیم البته می دونی منظورم ، از موقعی بود که من رفتم هاگوارتز.

لونا ، کمی ساکت شد در فکر فرو رفت و بغض کرد.بابای لونا سریع موضوع را عوض کرد.

-به نظرت موجود جدیدی پیدا می کنیم؟

-آره ، مطمئنم.

-از کجا انقدر مطمئنی؟

-از اونجایی که ما فوق العاده ایم.

وقتی وارد جنگل شدم ، همه جا مه آلود بود هوا داشت سرد می شد و خورشید هم داشت غروب می کرد.صدای هوهو ی جغد شنیده می شد می پرسید زوزه ی گرگ چطور؟اون که صد البته ، سرم را پایین گرفتم و شروع کردم به راه رفتن دریاچه ای دیدم.

-وای بابا!این دریاچه رو نگا!

-نظرت چیه شب رو اینجا بمونیم؟

-قبوله.

و چادر ها رو در آوردیم و درست کردیم.

-لونا لطفا برو و چوب پیدا کن.

-باشه.

رفتم و چند ، دقیقه بعد با دسته ای از چوب ها برگشتم.

-بیا.

-ممنون.

پدر م شروع به روشن کردن آتیش کرد انقدر ، فوت کرد که سرخه سرخه سرخ شد.

-بابا قرمز شدی انگار آبله اژده ها گرفتی.

-اینجوری.

و شروع کرد به دنبال من دویدن.بعدش آتیش روشن و ما و مارشمالو ها هم حاضر.

-لونا بیا بشین بغلم عکس بگیریم.

-همه بگید مارشمالوی صورتی.

-مارشمالوی صورتی!!

-بسه دیگه بریم بخوابیم.

-بابا!

-بابا نداریم برو بخواب.

و سر اجام به اجبار رفتم خوابیدم،اما صدایی شنیدم صدای مثل شکسته شدن چوب ترسیدم ، بعد صدای موجود عجیبی را شنیدم ، دیگه خسته شده بودم چراغ قوه م را برداشتم و بیرون رفتم.
آروم آروم رفتم اما یهو زیر پام خالی شد و سر خوردم و افتادم داخل ، یک رودخانه که از مکان کمپ ما خیلی ، دور بود.مو هام رو از جلو چشمم کنار زدم و یک چیز باور نکردنی دیدم.
اون یک موجود عجیب بود با شاخ باند چروکیده پشم و خز های طوسی با بدنی شک اسب یا گوزن پاهای بلند و سرعت فوق العاده چهره ای شکل اسب تک شاخ و چشمانی مرموز.
موجود تا من را دید نفس خود را به سرعت از عصبانیت بیرون داد.

-نگران نباش من کاریت ندارم.

کمی اروم شد و سرش رو نزدیک دستم اورد.

-اسمت چیه؟

جوابی نداد.

-خب ، من می خوام اسمت و بذارم اسنورک ، اسنورک شاخ چروکیده.

موجود خوشحال شد.

-لونا؟لونا! لونا! لونا کجایی؟

اسنورک فرار کرد.

-لونا؟اینجا چیکار می کنی؟

-هیچی لیز خوردم.

-اصلا این بیرون چیکار می کنی؟

-می شه بعدا تعریف کنم؟

-باشه.

افرادی که لایک کردند

بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون گرنجر
V.S
لونا لاوگوود
موضوع: سمعک
لونا و هرمیون آروم آروم به قفسه ی کتابخونه نزدیک شدن. ساعت نزدیک دوازده بود. لونا با تکون دادن سرش به هرمیون جرعت داد و هرمیون چند قدم به جلو برداشت.
لونا در حالی که نفس نفس می‌زد پرسید: همین جا صدا ها رو شنیدی؟
هرمیون با ترس تایید کرد. هرمیون چهار شب بود که سر ساعت دوازده نیمه شب صدا های عجیبی از کتابخونه ی هاگوارتز می‌شنید. شب سوم به ساعت خاصی که این صدا ها رو می‌شنید دقت کرد و شب چهارم یه گشتی تو کتابخونه زد تا به خودش اطمینان بده که توهم زده و چیزی نیست. تو هیچ قسمتی از کتابخونه چیز عجیبی ندید تا این رسید به یه بن‌بست نزدیک ردیف هفت. بن‌بست در حقیقت یه قفسه ی بلند کتاب بود که کتاب های قدیمی و عجیب زیادی توش بود. همونجا صدای جیغی شنید. جیغ از دل اون قفسه به گوش می‌رسید. بعد به نظر رسید کسی اون صدا رو ساکت کرد. و صدای قدم هایی که هر لحظه نزدیک تر می‌شدن تو مغز هرمیون تکرار می‌شد. هرمیون به سمت خوابگاه دخترا دوید.
روز بعد ماجرا رو به لونا گفت. قرار شد همون شب نزدیک ساعت دوازده برن سراغ کتابخونه. تا موقع خواب این موضوع ذهنشون رو درگیر کرده بود. کی اونجا بود؟ اونها نمی‌دونستن ولی خیلی دوست داشتن بدونن.
ولی حالا که توی کتابخونه اون هم این ساعت از شب وایستاده بودن، اصلا دلشون نمی‌خواست بفهمن. ساعت دوازده شد. لونا به هرمیون اشاره کرد تا برن یه نگاهی به قفسه بندازن. ناگهان هرمیون فریاد خفه ای کشید.
_ چی شد؟
_ این... این کتابا... همونایی نیستن که دیشب بود.
_ یعنی چی؟
_ دیشب که اومده بودم اینجا سه تا کتاب با جلد آبی اونجا بودن. اینو خوب یادمه. الان نیستن.
_ منظورت اینه که کسی برشون داشته؟ یعنی دزدیده؟
_ نمی‌دونم.

هرمیون به کتابا خیره شد. یهو یه نوری از اون ور کتابخونه شکل گرفت. دخترا بعد از اینکه یه سکته ریزو رد کردن فهمیدن که پروفسور مگ‌گونگال فهمیده که سر جاشون نیستن و اومده دنبالشون. از اونجایی هم که هرمیون اگه غیب بشه همیشه جایی جز کتابخونه نیست اومده کتابخونه دنبالشون.
لونا در گوش هرمیون گفت: درباره ی صدا ها چیزی به پروفسور نگو. و قبل از اینکه فرصت داشته باشه توضیح بده پروفسور رسید بهشون و نتونست حرف بزنه. پروفسور یه موعظه ی طووو‌وووولانی کرد و گفتش که همین الان برن بخوابن.
روز بعد لونا سر کلاس به هرمیون یادداشت داد که ممکنه پروفسور مگ گونگال چند شب بیاد چک کنه ببینه خوابن یا نه. پس بهتره تا وقتی که آبا از آسیاب بیفته نرن بیرون و بعد یه هفته دوباره برن کتابخونه.
هفته ی بعد

_ هرمیون... بیدار شو... هرمیون...

اون شب لونا اومده بود دنبال هرمیون تا برن کتابخونه. هرمیون بالاخره بیدار شد. راه افتادن. وقتی رسیدن به کتابخونه، چند دقیقه به دوازده نمیه شب مونده بود. کتابخونه‌ای که تو روز شلوغ و پر سر و صدا بود حالا سرد، تاریک، و ترسناک بود. نور نوک چوبدستی دخترا این وقت شب هم باعث می‌شد که جلوی پاشون رپ ببینن؛ هم باعث می‌شد که راحت دیده بشن و لو برن.
لونا و هرمیون که دیگه راه رو از حفظ بودن راحت اون قفسه ی کتاب رو پیدا کردن.

_ حالا چیکار کنیم؟
_ باید صبر کنیم تا ساعت دوازده بشه چون هر کی که هست، اون موقع پیداش میشه.

چند دقیقه منتظر موندن. هرمیون که خسته شده بود به قفسه تکیه داد. ناگهان هرمیون جیغی کشید و ناپدید شد.

_ هرمیون!

به نظر می‌سید که قفسه هرمیون رو بلعیده. اما شاید هم نه...
لکه ای طلایی و نامعمول روی سه کتاب آبی توجه لونا رو به خودش جذب کرد. نه؛ لکه نه، یه دستگیره. بله قفسه ی کتاب یه در بود.
لونا ترسیده بود. چی به سر هرمیون اومد؟ این دری که کشف کرد به کجا میرسه؟ نمی‌دونست چی کار کنه.
با تردید اولین قدم رو به سمت قفسه برداشت.
ولی اطمینان تو قدم های بعدیش حس می‌شد.
نفس عمیقی کشید، و قفسه رو هل داد؛
و تو تاریکی سقوط کرد.
درون تاریکی ها
مدتی طول کشید تا لونا به هوش اومد. بعد از اینکه به هوش اومد کمی گیج بود ولی سعی کرد بلند بشه و دنبال هرمیون بگرده. صدای جیغی که شنید باعث شد عجله کنه.
_ هرمیون؟ کجایی؟ هرمی...

لونا فریاد خفه‌ای کشید. داخل تاریکی جسم هرمیون رو دید که با چشمای مات به هوا زل زده بود. ولی انگار کسی رو نمی‌دید. انگار هیچ چیز نمی‌دید. انگار این هرمیون نبود. پس برق چشماش کجاست؟
_ هرمی... اون چیه؟
لونا متوجه شیئ تو گوش هرمیون شد. هرمیون ناگهان جیغ کشید. لونا نمی‌دونست توهم زده یا نه ولی اون لحظه حس کرد که رنگ سمعک لحظه ای قرمز شد، به رنگ خون؛ و هرمیون جیغ کشید.
لونا به سمت هرمیون دوید. سمعک رو از گوش هرمیون کشید بیرون. هرمیون نفس تندی کشید و برق به چشماش برگشت.
_ لونا...
و لونا رو در آغوش کشید و شروع به توضیح کرد: اون... اون سمعک... وقتی متوجه‌ش شده‌م که درد شدی رو تو سرم احساس کردم. بعدش اون صدا شروع شد. با حرفاش زجرم می‌داد. با هر حرفی که می‌زد احساس درد می‌کردم. نمی‌فهمیدم چی میگه، ولی دردآور بود. تا اینکه تو اومدی. ظاهرا قبل من یه دختر دیگه اینجا بود. سمعک رو از گوشش کشیدم بیرون ولی چسبید به من. اگه تو نبودی چی می‌شد؟ ازت ممنونم.
لونا جواب داد: خواهش می‌کنم. دختره کجاست؟

_ اونجاست. خیلی حالش بد بود. از هوش رفت.
_ قبل از اینکه بریم باید این سمعک رو نابود کنیم؛ سمعکی رو که کارش زجر دادن آدم‌هاست نباید همینجا ول کرد.
در نهایت این تیکه های سمعک بودن که تو هوا پرتاب شدن
و لونا و هرمیون آهسته بیرون رفتن.

افرادی که لایک کردند

قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.