*نیو سوژه*
الیواندر پیر زیر نور چراغ نفتی کم نورش بر پیشخوان خاک گرفته تکیه کرده بود و به بیرون از مغازه نگاه میکرد. سنگ های کف زمین نور ماه را بازتاب میکردند و صدای چک چک قطرات باران به گوش میرسید. مدّتی بود حضور کسی را در اطراف خودش احساس میکرد و فضای اطرافش این حس را تقویت کرده بود.
زنگ بالای در به صدا در آمد و مردی با ردایی مندرس به رنگ قهوهای وارد مغازه شد. ردای خیسش را در آورد و بر دوشش انداخت. الیواندر پیر از اینکه در مغازه تنها نبود احساس بهتری داشت. با صدایی گرفته گفت:
-چیکار میتونم براتون بکنم قربان؟
مرد چوب دستی کوتاهی را روی پیشخوان گذاشت و جواب داد:
- حس میکنم چوب دستیم مشکل پیدا کرده و بدقلق شده میخواستم بدونم که...
الیواندر نمیتوانست به حرف های مرد گوش دهد. نمیدانست چیزی را که دیده بود باور کند یا نه، چیزی سیاه رنگ در محیط بیرون مغازه حرکت کرده بود. حس بدی داشت، احساس میکرد تیغی سرد روی گلویش قرار دارد. آخرین باری که چنین چیزی را حس کرده بود زمانی بود که لرد ولدمورت به دیدنش آمده بود.
- آقای الیواندر حالتون خوبه؟
به آینهای که کنارش قرار داشت نگاه کرد. چهرهاش مانند گچ سفید شده بود. قدرت تکلّم نداشت، نمیتوانست جواب مشتری را بدهد.
زنگ بالای در به صدا در آمد و همزمان نوری سبز رنگ فضای اتاق را روشن کرد و به مشتری الیواندر برخورد کرد. جسد بیجان مرد بدون هیچ استقامتی بر زمین افتاد. فردی بلند قد با نقابی به شکل جمجمه به سمتش میآمد.
- چرا کشتیش؟ از جون من چی میخوای؟ این بار اربابتون چی میخواد؟
مرگخوار چوب دستیاش را به سمت الیواندر گرفت و گفت:
- چیزی میخوام که بتونم ولدمورت رو بکشم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1393/11/23 20:18:15
every fairytale needs a good old-fashioned villain
حاجیت بازی رو بلده 

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...






به مورگانا خیره شد!اما دامبلدور متوجه نشد. "متحول شیم؟" مورگانا زده بود به سرش؟مورگانا لرزی کرد. 

