
شاید دلیل وجود امواج رعب و هراسی که در مغازه بورگین و بارکز بود ، این بود که امروز بورگین علاوه بر آن خانم و آقا پذیرای سیاه ترین و خطرناک ترین شیء مغازه جادوی سیاهش بود ! بله ! او امروز به سفارش لوسیوس مالفوی ، پذیرای سیاه ترین معجون قرن ، معجون سیلسوات بود ؛ معجونی که بارها نامش در کتاب بدترین ها ، آمده بود . به گفته خیلی ها کسی که جرعه ای از آن بنوشد ، از سیاه ترین جادوگر هم سیاه تر خواهد شد و از بی وجدان ترین فرد ، بی وجدان تر ، تنها پادزهر آن عطوفت و مهربانی بود !
دقایقی از رفتن بورگین به انبار زیرزمینی مغازه اش نمیگذشت که پسرک لاغر اندامی در حالی که لبخند شیرینی بر لبانش نقش بسته بود
وارد مغازه شد و به سمت قفسه ای که سیلسوات در آن نگاه داری میشد گام برداشت ؛ طوری به معجون نگاه میکرد و جذبه آن شده بود که گویا معجون عاجزانه از او خواسته بود که بنوشدش ! دقایقی بعد
دیگر چیزی به قبل شباهت نداشت ؛ وسایل سیاه بورگین و بارکز در هم پیچیده شده بودند و خرده های شیشه روی زمین خود نمایی میکرد ، بورگین بازوی جراحت برداشته اش را با پارچه کثیفی بسته بود و از لبخند شیرین پسرک خبری نبود ، حالا دیگر تنها چیزی که در چهره او سایه انداخته بود ، نفرت بود ، نفرتی عمیق !

بورگین که نایی برای صحبت کردن نداشت ، با صدای گرفته ای خطاب به ساحره گفت : اون معجون خطرناکی رو خورده که فقط مهربانی میتونه ، پسره رو به حالت اولش برگردونه ، و گرنه خطر بزرگی همه رو تهدید میکنه

شوهر زن با عصبانیت نگاهی به بورگین انداخت و گفت : به هیچ وجه اجازه نمیدم ! :no:
لحظه ای بعد ساحره به سمت پسرک رفت و در حالیکه دست او را میگرفت ، گونه اش را بوسید
و گفت : نه پسرم ، تو نباید خوبی رو با سیاهی عوض کنی ! بورگین و جادوگر : :no:
ساحره و پسر :

ساحره توانسته بود با ابراز مهربانی و نشان دادن عشق واقعی به پسر ، اثر قدرتمند معجون را از بین ببرد .
حال دوباره لبخند شیرینی جای نفرت عمیق را گرفته بود ، پسر با صدای شادابی زمزمه کرد : فقط مهربانی وجود داره و کسانی که از اثر قدرتمند اون اطلاعی ندارن و از مغازه خارج شد
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

)!پسرك لباسي زرد و بنفش و قهوه اي بر تن داشت و با سرعت از كاشي ها طوسي جلوي مغازه بورگين گذشت و همانطور رفت و رفت و رفت تا بالاخره از ديد دوربين خارج شد.
،من چيزي نگفتم كه؟براي خودت ميدوزي و مي بافي؟



زن من میشی ؟

!بورفین هم میخوند و با ترس و لرز به پسره نگاه میکرد خلاصه یه 15 دقیقه ای سرش رو بند کردند که یهو پسره گفت: