-
مرگخواران به وینکی نگاه کردند.
-این چش شده؟

-فکر کنم نیاز داره بره مرلینگاه.

-یه چیزی تو گلوش گیر کرده.

-میخواد استفراغ کنه.

-جاروهاشو قورت داده.

-یادش افتاده که مسلسلاش همراهشه.

-خندوانه شروع شد.

عده ای از مرگخواران حاضر در جمع، هکتور را سر و ته گرفتند و از غار به بیرون پرتش کردند.
-خندوانه! خندوانه!

اینجا بود که آن عده از مرگخواران متوجه اشتباهشان شدند. در حقیقت کسی که این جملات را می گفت، آملیا بونز بود. مرگخواران هکتور بیچاره را اشتباهی کشته بودند!
بنابراین، باز هم عده ای مرگخوار به صورت خودجوش آملیا را سر و ته گرفته و به دریا پرت کردند.
-خب... حالا چت شده وینکی؟

-وینکی تونست با خرس گنده ی دریانورد ازدواج کرد.

-

هیچکس از افکار پریشان وینکی خبر نداشت. جن به دویدن با خرس دریایی در میان علفزارهای تمشک فکر میکرد! به این فکر میکرد که میشد در ایام پیری با خرس دریایی یک مسلسل فروشی باز کند. به این فکر میکرد که هر روز رخت خواب خرس را جمع کند.
ولی ناگهان وینکی به خودش آمد.
اگر وینکی ازدواج میکرد دیگر نمی توانست در خانه ریدل کار کند!
دیگر نمی توانست راست راست در خیابان راه برود و آدم بکشد!
دیگر نمی توانست تا سرحد مرگ کار کند!
وینکی ناگهان از مود خوشحالی به مود افسردگی رسید. مغز وینکی نمی توانست این تغییر ناگهانی را تحمل کند. این شد که سینوس های وینکی از کار افتاد و جن، سرما خورد!
-هپچو! فینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
وینکی به حدی فین کرد که مغزش از دماغش بیرون ریخت. جن ها هم ریگولوس نیستند که بی مغز زندگی کنند. پس همانطور که فکر میکنید، جن مُرد!
-اینم که مُرد. زودتر یه راهی برای خلاصی ما از اینجا پیدا کنین. یکیتون هم به درخواست خودش بره و پیش این خرس زندگی کنه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج















