جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] در بحبوحه سیاهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 21 شهریور 1394 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ به رفتن دراکو نگاه کرد. هرگز فکر نمیکرد پسرخوانده مغرورش دست به فال فروشی بزند.
-خب این از مالفوی ها... حال میمونن بقیه! پیداشون میکنم.

همانطور که ماشین را میراند به یک چراغ قرمز دیگر رسید.
-اه، 90 ثانیه! چیکار کنم؟!

ناگهان صدایی آشنا شنید...

-به خاطر گذشتم، آتیش زدم به کارم، پروفسور بیکارم، دسمال کاغذی میارم. من بچه ی شمالم، دیگه طاقت ندارم، از تنبلی بیزارم، اول مرلینو دارم، سپس شمارو دارم.

سیوروس با تعجب به شخصی که دستمال کاغذی میفروخت نگاه کرد. فورا از چراغ قرمز رد شد و ماشین را کناری نگه داشت، سپس به سمت دستمال فروش دوید، صدایش را میشنید.
-وای که چه دسمالیه، این دسمالا عالیه، تازه اومد به بازار، منو دیگه تنها نذار.

کمتر کسی او را میدید، چون بسیار کوتاه بود. اکثرا صدایش را میشنیدند و سپس متوجه او میشدند، اسنیپ خود را به او نشان نداد، خواست ببیند پروفسور هاگوارتز، قهرمان دوئل گذشته چه میکند. افسوس خورد. ناگهان فاز فیلیوس تغییر کرد!
-مرلین خودش خووووب میدونه، این دسمالا چه ارزونه، چه دسمالیه، خیلی عالیه، بخرین از من یدونه. حالا بیا کاری بکن، پاکتمو خالی بکن، بگیر و برو، این دسمالا رو، اگه نگیری میمونه. سر سفره میشینم، شمارو دعا میکنم، نگا به ساعت میکنم، پنجره رو وا میکنم.

سیوروس با افسوس به فیلیوس نگاه کرد. یک پسری از او دو جعبه دستمال کاغذی خرید، فیلیوس از ته دل او را دعا میکرد، خواهش میکرد که دوباره از او بخرند. سیوروس هرگز فکر نمیکرد که روزی یکی از مرگخواران به این وضع بیوفتد. پس از آن که پسر پول دستمال کاغذی را داد فاز فیلیوس دوباره عوض شد!
-من توی زندگیم، دسمال میارم هر روز، یکمی ازم بخرین، تا که نرم من از هوش، بود و نبود من هم فرقی براتون نداره، یکی دیگه جای من، واستون دسمال میاره، دسمااااال داااارم، من بیچاره، من که برم به جز من هستن چند تا بیکاره!

سیوروس دیگر نتوانست تحمل کند، به سمت فیلیوس رفت. فیلیوس با دیدن وی تعجب کرد. خجالت کشید. سرش را پایین آورد. سرخ تر شد. و در آخر با سیوروس دست داد.

-سلام، فیلی تو...!
-آره، مجبورم.
-پس هاگ چی؟
-چون طرف سیاهی بودم نذاشتن بمونم.
-نیمه شب تو پاتیل درزدار کارت دارم. بقیه هم هستن، بیا.
-باشه میام، دستمال میخوای؟ خیلی ارزوننا

سیو از روی افسوس سری تکان داد و سوار ماشین شد، فیلیوس دوباره مشغول فروختن شد. سیوروس دوباره ماشین را روش کرد و راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1394 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس اسنیپ پشت چراغ قرمز ایستاده بود و در این فکر بود که چگونه مرگخواران دیگر را پیدا و آنها را راضی کند.بهتر بود از مالفوی ها شروع کند دوستان قدیمی اش.
اما چگونه باید آنها را پیدامی کرد؟

اسنیپ غرق در افکارش بود که ناگهان پسری با مو های بور روشن و صورت مثلثی شکل، چند ضربه به شیشه ماشین زد.
-آقا...آقا...فال میخرین؟

اسنیپ، نگاهی به پسرک انداخت و با چشمانی که از حیرت گشاد شده بود گفت:
-دراکو؟!
-اسنیپ؟!
-زود باش بیا تو ماشین!

دراکو روی صندلی جلو نشست و به اسنیپ گفت:
-تو اینجا چی کار می کنی؟

اسنیپ نگاهی به بیرون انداخت و سپس گفت:
-راننده شخصی پاترم تو چی؟

-پاتر...کله زخمی از خود راضی!
دراکو سعی می کرد صدایش سرشار از نفرت و انزجار باشد، سپس ادامه داد:
-من این جا فال می فروشم!
-متاسفم!

اسنیپ با ناراحتی نگاهی به دراکو انداخت؛ حیف بود که جوان ترین و با استعداد ترین مرگخوار این گونه زندگی کند؛ اسنیپ احساس کرد باید این وضع را تغییر دهد.

-گوش کن دراکو باید پدر و مادرت رو ببینم؛ می تونی بهم بگی کجا هستن؟

-مادرم... .

چراغ راهنمایی سبز شد و اسنیپ به راه افتاد و بعد از عبور از چهار راه، کنار خیابان توقف کرد و نگاهی به دراکو انداخت.دراکو قرمز شده بود.
اسنیپ گفت:
-اصلا خجالت نداره...می دونستی ارباب فلافل می فروشه؟اسمش گذاشته فلافل فروشی عمو ولدی!باورت میشه؟

دراکو لبخندی زد و گفت:
-فلافل فروشی...عمو ولدی؟...

-تازه ویبره هم می زد!

دراکو در حال قهقه زدن بود و همانطور بریده بریده تکرار کرد:

-عمو ولدی...فلافل...ویبره...!

سپس آرام شد و ادامه داد:
-مادرم خونه های مشنگارو تمیز می کنه...پدرم هم شده آبدارچی یک شرکت مشنگی.

اسنیپ گفت:
-می تونی منو ببری پیششون؟

دراکو سراسیمه پاسخ داد:
نه...یعنی...اونا دوست ندارن کسی با اون ظاهر اونا رو ببینه!حالا مگه باهاشون چی کار داری؟!

اسنیپ به آرامی پاسخ داد:
-موضوع خیلی خیلی مهمیه...مربوط به اربابه...شاید دیگه مجبور نباشیم در این وضعیت فلاکت بار باشیم.

دراکو سرش را پایین انداخت و گفت:
-اگه میخوای اونا رو ببینی نیمه شب بیا پاتیل درزدار.

اسنیپ تکرار کرد:
-پاتیل درزدار؟...عالیه...باشه...نیمه شب میام اونجا...تو هم باید اونجا باشی...موضوع به هر سه شما مربوطه.

-باشه...حتما...منو ببخش دیگه باید برگردم سر کارم.

اسنیپ دستش را دراز کرد و دراکو با او دست داد.سپس از ماشین پیاده شد و به سمت چهارراه رفت تا بقیه فال هایش را بفروشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر تغییر اندازه داده شده

کاراگاه برایان دامبلدور
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1394 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا

نیو سوژه:

سیوروس اسنیپ خسته و گرسنه از سر کار به سمت خانه می رفت، البته اگر می شد اسم آن آلونک را خانه نامید. خانه جایی بود مثل... مثل خانه ریدل! پر شکوه و با عظمت! جایی که سال ها پیش او و همقطارانش در آن جا به دور لرد سیاه جمع می شدند. جایی که سیوروس دلش برای آن جا خیلی تنگ شده بود.

سیوروس آهی از روی دلتنگی کشید و به خیبان طویلی که در آن قدم می زد انداخت. در دو طرف خیابان، تعداد زیادی فلافلی وجود داشت. سمبوسه ای هم وجود داشت البته! بوی خوش انواع و اقسام فلافل در آن جا پیچیده بود و صدای قهقه و خنده و شوخی از هر سویی به گوش می رسید. این بود لشکرآباد، معروفترین خیابان جهان! تعداد کسانی که ماشین های اروندی خریده و آمده بودند که آن جا به فک و فامیلشان پز بدهند و آنان را یک چیزی مهمان کنند هم کم نبود. سیوروس که در دلش آرزو می کرد که ای کاش در لندن هم همچین جایی وجود داشت، نگاهی به اطرافش انداخت.

تک تک مغازه داران شاد و خوشحال بودند و سرشان شلوغ بود. همه و همه... به جز یکی! فلافل فروش ردای بلندی به تن داشت و روی سرش هم کلاه آشپزی بزرگی گذاشته و پیش بند سفیدی نیز روی آن ردای تیره پوشیده بود. پوستش رنگ پریده و کمی هم دچار آفتاب سوختگی شده بود.
- بدوید! بدوید! فلافل های ما بسیار اعلا می باشند! بدوید!

سیوروس نگاهی به جلوی دکه مرد انداخت. روی آن با خطی زیبا نوشته بودند:

فلافلی ابو ولدی


مرد فروشنده ساده و آرام ایستاده و هیچ تلاشی برای جذب مشتری نمی کرد. سیوروس به سختی می توانست انکار کند که کنجکاو نشده است. قدمی به جلو برداشت و نزدیک دکه رفت.

مرد فروشنده به نحو غریبی آشنا و یا حتی... برای یک لحظه دوباره جای نشان سیوروس سوخت. باورش نمی شد. تنها مات و متحیر به فلافلی خیره شده بود.

- آقا شما فلافل می خواهید! دو نانه برایتان بگذارم؟ یکی بخرید سه تا اشانتیون دریافت نمایید!

اما غیر ممکن بود! لرد ویبره نمی زد! از طرفی، لرد سیاه سال ها پیش توسط پاتر نابود شده بود!

- لردِ... سیاه؟

مرد فروشنده برای لحظه ایی از ویبره زدن و درست کردن فلافل دست برداشت و با نگاهی نگران به چشمان سیوروس چشم دوخت. یک لحظه و یک حرکت سریع چوبدستی!

سیوروس خودش و مرد را در جایی آلوده می دید. اتاقی بیست متری، تلوزیونی سیاه و سفید و پانزده اینچی، ماهیتابه ای که بقایای املت روز قبل هنوز درونش به چشم می خورد و ... بوی سیگار! لرد سیگاری شده بود؟!

- نچ! ما سیگاری نشدیم سیوروس! این محض رد گم کنی است! ما آن همه جان پیچ درست نکردیم که آخرش به واسطه سیگار خود را به کشتن دهیم!

مرد فروشنده که پشت سر سیوروس بود این را گفته و در را بسته بود. پس حدس سیوروس اشتباه نبود.اما... چه طور؟

- خب ما یک جان پیچ بیشتر داشتیم که... اصلا به تو چه! نکند... نکند می خواهی به آن کله زخمی بگویی؟

سیوروس باورش نمی شد. چه بر سر آن لرد سیاه و قدر قدرت آمده بود؟ چه شده بود؟ کسی که مردم حتی از نامش وحشت داشتند چرا اینقدر آشفته شده بود؟

- هیچ چیزی نشده! فقط زودتر از خانه ما برو بیرون! زود! هر چند که خودمان آوردیمت... ولی خودت زود برو! می خواستیم ببینیمت که دیدیم! حالا برو!
- امّا، لرد... شما باید دوباره ظهور کنید!
- ظهور کنم که دوباره رولینگ الکی الکی ببازونتمان؟ عمرا! ما که دیگر هیچ یار و یاوری نداریم... بلا هم که آخرین امیدمان بود، الان شده است وردست آزیلا خانوم در یک آرایشگاهی و کمک خرجی به ما می دهد. برو سیوروس، برو!
- اما لـر...

قبل از این که کلام دیگری از دهان سیوروس خارج شود، لرد با یک حرکت چوبدستی او را بیرون انداخته بود.سیوروس باورش نمی شد...

لرد سیاه هرگز تنها و بی یاور نمی ماند. سیوروس عزم خود را جزم کرده بود تا دوباره مرگخواران را بیابد! هر کجای دنیا که بودند، لرد سیاه دوباره بر خواهد خواست!

***

خب، دوستان، سوژه از این قراره که بعد از نبرد هاگوارتز مرگخوارها زنده موندن و هر کدوم به نحوی که برای خودش خیلی تلخ و سخته داره زندگی می کنه، مثلا سیوروس شده راننده هری پاتر، لرد فلافل می فروشه، ورونیکا دم در هتل می ایسته و به اونایی که می آن خوشامد می گه و اینا... البته شما هر کاری بخواید می تونید بکنید، مرگخوارهایی که زندگی سختی رو می گذرونن دوباره کنار لرد جمع کنید تا لرد راضی بشه که دوباره ظهور کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1394 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

مرگخواران سرخورده و نااامید به خانه ریدل برگشتند.

اینترنت پدیده ای بود بسیار پیچیده. الادورا هم که کمکی نکرده بود. وندلین از لحظه رسیدن به خانه روی میز رفته بودو سخنرانی غرایی درباره لزوم بایکوت الادورا و این که "این دختره از اولشم مشنگ می زد" ارائه می کرد.
مرگخواران نگران موقعیتشان بودند...و لرد نگران چیز های دیگری!
مرگخواران وقتی متوجه این موضوع شدند که لرد سیاه در حالی که دفترچه ای در دست داشت وارد اتاق قرارهای مرگخواران شد.
همه برای عرض احترام از جا بلند شدند. ولی لرد سیاه اهمیتی نداد! او کار های مهمتری داشت! به چهره تک تک مرگخواران نگاه کرد و چیز هایی در دفترچه یادداشتش نوشت.

وقتی به اره ورونیکا زل زد طاقت ورونیکا تمام شد.
-ارباب...ببخشید...می شه بپرسم دارین چی می نویسین؟

-می شه!
-خب پرسیدم.
-خب؟
-خب جواب نمی دین؟
-خیر!
-می شه جواب بدین؟
-بله!
-خب جواب بدین!
-دستور می دی به ما؟

ورونیکا از گرفتن جواب منصرف شد. ولی رودولف که عادت داشت به سیم آخر بزند جلو رفت.
-ارباب خاطراتتونو می نویسین؟ در خاطرات خوبتون به ما هم اشاره کنین!

-نه...کتاب می نویسیم. قصد داریم با نوشتن کتابی درباره اهداف ارتش سیاه، مرگخواران جدیدی برای خودمان جذب کنیم.

رنگ از چهره رودولف پرید!
-چرا ارباب؟

لرد سیاه به تابلوی اعلانات اتاق قرارها اشاره کرد. شش ماموریت به تابلو الصاق شده بود.
-ما شش ماموریت دادیم...و کدوم انجام گرفته؟...هیچکدوم! نمی دونیم این چند روزه سرگرم انجام چه کاری بودین، ولی شماها دیگه به درد ما نمی خورین. ما مایلیم مرگخوارای جدیدی داشته باشیم.

ورونیکا مجددا وارد صحنه شد.
-ولی ارباب...شما قبلا این کار رو انجام دادین!

لرد سیاه روی توضیحات آخرش خطی کشید.
-خیر! این اولین کتاب ماست! و وقتی منتشر شد یک نسخه امضا نشده شو براتون می فرستیم. همگی اخراجید!

(پایان!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1394 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش الادورا اینا


_سلام بر الادورا ی عزیز.خوبی؟
_ممنون کاری داشتی؟
_اره ولی اول یه دقیقه کلتو از اون تو بیار بیرون.
_سوروس اذیت نکن.دارم مخ یه کشنگ رو می زنم.
_یعنی دارید با جادو به سرش ضربه می زنی؟
_نه سوروس ینی دارم باهاش چت کی کنم.
_داری باهاش چیکار می کنی؟
_چت,چ_ت حرف زدن با اینترنت.
_اهان راستی خوب شد گفتی ما چگونه می توانیم به اینترنت برویم؟
_برای چی می پرسی سوروس؟
با این حرف الادورا سوروس شروع کرد به تعریف کردن ما جرا وقتی حرف های سوروس تموم شد.الادورا به فکر فرو رفت و گفت:
_ولی من به شما کمک نمی کنم!
_چرا؟
_چون می خواهم دوباره به ارباب خدکت کنم.
_خب؟
_و برای اینکار باید پیش ارباب خود شیرینی کنم.
سوروس نا امید و خسته به سمت ملت مرگخوار رفت و الادورا مشغول طبق گفته ی خودش چت کردن شد و بلند بلند می خندید....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 29 دی 1393 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور آدم بسیار فرصت شناسی‌ـه و از هر فرصتی که گیرش بیاد استفاده می‌کنه تا معجوناشو تو پاچه‌ی ملت کنه. :| بنابراین با هیجان جلو میاد و دستاشو رو شونه‌های سیوروس می‌ذاره.
- چه عیبی داره خب؟ در راه ارباب هرجا که باشه می‌ریم! فقط دو دقیقه به من مهلت بدین تا معجونی که سایزمونو مورچه‌ای می‌کنه بسازم. :zogh:

هکتور اینو می‌گه و سریعا یه دونه پاتیل و مقادیری مواد اولیه برای تهیه‌ی معجونو از غیب ظاهر می‌کنه و شدیدا مشغول کار می‌شه.

مرگخوارا با نگرانی نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن و لحظه‌ای بعد سیل سخنان‌ـه مرگخواراس که برای نخوردن معجون هکتور بهانه‌تراشی می‌کنن. لودو بعنوان اولین نفر شروع به صحبت می‌کنه:
- من خیلی هیکلم گنده‌س! فک نکنم همون دو قلپی که رو بقیه کارسازه به حال من فایده‌ای داشته باشه. پس بهتره منو خط بزنین.

- منم که استخونی بیش نیستم! حالا فک کنین ریزم بشم! شبیه یه استخون متحرک کوچیک می‌شم که بلافاصله آشغال تشخیص داده می‌شه و تو زباله‌دونی پرتاب می‌شه.

کراب با دو دستش لپاشو چنگ می‌زنه و می‌گه:
- اوه فک می‌کنم تبلیغ ریمل اونقدرام بد نبود. شاید برای رفتن به اینترنت بازم پول بخواین، می‌رم براتون جورش کنم.

و به همین شکل هی از تعداد مرگخواران‌ـه حاضر در اتاق کم می‌شه و هرکی به یه بهونه‌ای جیم می‌شه.

همین موقعاس که توجه سیوروس که هنوز نتونسته با کنکاش تو مغزش بهونه‌ای برای گریختن پیدا کنه به وینکی جلب می‌شه. وینکی سرک‌کشان و پاورچین پاورچین از پشت این مرگخوار به پشت اون مرگخوار و از پشت این وسیله به پشت اون وسیله پناه می‌بره.

رشته‌ی افکار سیوروس از هم می‌گسیخه(!).
- چته وینکی؟

وینکی به آرومی سرشو از پشت گلدون بزرگی بیرون میاره و با نگرانی می‌پرسه:
- وینکی الادورا رو اینجا ندید! شما دید؟

سیوروس نگاهی گذرا به سرتاسر اتاق می‌ندازه.
- نه اینجا نیست!
- وینکی خیلی خوش‌حال شد!

وینکی شاد و خندان جلو میاد و پیش مرگخواران باقی‌مونده جایی واسه نشستن پیدا می‌کنه. سیوروس که اینبار مغزش به شدت به تحرک افتاده فریاد می‌زنه:
- درسته! الادورا! مدت‌ها با گوشی‌ـه مشنگی در راه ارباب خدمت می‌کرد! برین پیداش کنین!

خارج شدن این حرف از دهان سیوروس همانا و ناپدید شدن‌ـه وینکی‌ـه این ریختی همانا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 20 دی 1393 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا سرش را خاراند:
-نمیشه لودو... اطلاعات اشتباه دادن بهت!

لودو به سوی روونا برگشت:
-اصن تو از کجا تو سوژه پیدا شدی؟ هوم؟

-مهم نیست حرف راستو کی بگه! مهم اینه که... چیزه... یه چیزی تو همین مایه ها... بگذریم! مهم اینه که ما الآن اینجاییم و تو اینترنت نیستیم! پس همه دنیا تو اینترنت جمع نشدن! تازه اربابم تو اینترنت نیست؛ هست؟

بلاتریکس عصبی شد:
-این همه ریونی، ینی هیچ کاری از دست هیچکدومتون بر نمیاد؟

روونا به بلاتریکس پرید:
-تا حالا چند بار تو عمرت فکر کردی؟ نمی دونی نیاز به سکوت داره؟ البته تعجبی نداره... ریونی نیستی خب!


هکتور شروع به ویبره رفتن کرد:
-فهمیدم! فهمیدم! ریونی های عزیز گوش کنید! مگه ما نمی گیم "بریم اینترنت"؟
خب با این حساب، ما باید بریم پیش اینترنت. شما دارید اینترنتو میارید اینجا!


سیوروس سرفه کوتاهی کرد:
-ینی ما با این هیبت، از این سوراخه بریم اون تو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1393 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها مشغول بررسى گوشى شدند تا اينترنت را پيدا کنند. هکتور سرش را روى گوشى خم کرد.

- زبونش انگليسيه، فارسى کن راحت باشيم..زودتر پيدا ميشه.
- آى کيو ما انگليسى هستيم..مثلا.
- ولى داريم فارسى حرف مى زنیم.

لودو نفس عميقى کشيد و گفت:

- الان داريم فارسى حرف مى زنیم ولى مثلا داريم انگليسى حرف مى زنیم. يعنى ما در عين فارسى حرف زدن داريم انگليسى حرف مى زنیم. يعنى ما هم فارسيم هم انگليسى. فهميديد؟
- :no:
-
- يعنى ما هم ايرانى هستيم هم انگليسى؟
- من شنیدم تو افغانستان هم فارسى حرف مى زنن، يعنى ما افغانى هم هستيم.
- خب پس ما همه زبان ها رو بلديم..بگرد دنبال اينترنت.

و مرگخوارها دوباره شروع به بررسی کردند، و اين بار نوبت ماندانگاس بود تا چيزى بگوید.

- من شنیدم اينترنت آدم رو معتاد مى کنه..پس اين گوشى رو بدين من ببرم بفروشم. .سودش رو هم، هفتاد من پنجاه شما!
- معتاد مى کنه؟ مثل چيز؟!

مورگانا بعد از پرسیدن اين سوال رو به مرلین کرد و گفت:

- تو با اينترنت مشغول بشى من ميرم خونه ى مامانم اينا تو عالم بالا!

مرلین باعصبانيت به ماندانگاس نگاه کرد و رو به مورگانا گفت:

- مثل چيز نيست، فقط چون نمى تونى ازش دل بکنى اين حرف رو ميزنن.

ماندانگاس لبخندى به اين شکل به چهره ى مورگانا که به اين شکل بود تحویل داد. مرلین ادامه داد.

- خب پس بيايد اينترنت رو پيدا کنيم.

و مرگخوارها براى سومين بار مشغول بررسی شدند.اين بار رودولف روى گوشى خم شد.

- اون سوراخ چيه روى سر مبايل؟
- شاید اينترنت از اونجا وصل ميشه!
- يعنى اينترنت انقدر کوچيکه.

لحظه اى سکوت برقرار شد. مرگخوارها داشتند اطلاعات دريافتى را سيو و بعد مغز خود را رفرش مى کردند. زودتر از بقیه ريونى هاى گروه خود را جمع و جور کردند.

- ولى من شنیدم اينترنت خيلى بزرگه..طورى که همه دنیا اونجا دور هم جمع شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آذر 1393 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا کتاب بدون متنی از اربابشون پیدا کردن و ازش فهمیدن که لرد قصد داره مرگخوارای جدیدی برای خودش دست و پا کنه که از نیروی عشق سر در بیارن و بتونه به وسیله اون ها بر این نیرو غلبه کنه. از همین روی دنبال اینن که خودشون از نیروی عشق سر در بیارن تا اربابشون ازشون ناامید نشه مرگخوارا چندین راه رو امتحان می کنن. مثلا اسیر کردن یه محفلی و بازجویی از اون...تماشای فیلم... ولی سر در نمیارن که عشق چیه.
لودو پیشنهاد می کنه نفری یک گوشی مشنگی بخرن و تو اینترنت بگردن! شاید بفهمن که عشق چیه!

_________________________


لودو وزیر سابق بود...مدیر سابق هم بود...ناظر سابق هم بود! وقتی پیشنهادی می داد باید جدی گرفته می شد. و کراب فورا این پیشنهاد را جدی گرفت.
-حق با لودویگه! من می رم و سریع برای همتون گوشی مشنگی می خرم و برمی گردم.

کراب دوان دوان از محل خارج شد!

ده دقیقه بعد!

کراب دوان دوان به محل وارد شد!
-حق با لودویگ نیست. لودویگ تسترال فلوبری بیش نیست و هرگز نباید به حرفاش گوش کرد! گوشی وسیله بسیار گرون قیمتیه و کلی گالیون مشنگی برای خریدنش لازمه و ارباب حقوقی به ما نمی ده. تنها چیزی که تونستم تهیه کنم اینه! و نپرسین هزینه شو چطور پرداختم، چون مجبور می شم بگم مشنگ ها مژه هامو بسیار پسندیدن و مجبورم کردن در تبلیغ ریمل مشنگی بازی کنم. شخصیتم خرد شد!

مرگخواران نگاه های تحسین آمیزی به گوشی تهیه شده توسط کراب انداختند.

-فوق العاده اس!
-عجب تکنولوژی ای!
-چقدر پیچیده! از کجاش باید به اینترنت وصلش کنیم؟ اصلا اینترنت کجاس که به این وصل کنیم؟

ملت مرگخوار سرگرم بررسی گوشه و کنار گوشی برای یافتن اینترنت جادویی پنهان شده درون آن شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1393 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو که خسته شده بود داد زد:
- یعنی این همه مرگخوار عرضه ندارین بفهمین عشق چیه؟ خاک تو سرتون خو بشینین یه کم فک کنین!

بیلینگ بیلینگ!

صدای گوشی الا نگاه همه رو به فرم به سمتش جلب کرد.

- به خدا تقصیر من نیست. نوتیفیکیشن فیسبوقمه. به جون قوریچر الان میذارمش رو سایلنت!

الا گوشی ـش رو از جیب رداش در آورد و بعد از این که چکش کرد، رفت ببینه نوتیفیکیشن ـش چی بوده. همینطوری که توی فیسبوق چرخ می زد رودولف از پشت سرش شروع به خوندن یکی از پست ها با صدای بلند کرد:

- زندگي جيره مختصريست/ مثل يك فنجان چای/ و كنارش عشق است/ مثل يک حبه قند/ زندگی را با عشق نوش جان بايد كرد!

با خوندن این جمله، چند نفری از مرگخواران به دلیل تلاش برای درک هنگ کردند. عده ای ریستارت شدند و چند نفری سی پی یو سوزوندن و از این زندگی خفت بار مرگخواری خودشون رهایی پیدا کردن. مراسم کفن و دفن و ختم این عزیزان، فردا ساعت 8 صبح از مسجد ریدل آغاز می گردد. حضور شما سروران گرامی مایه ی آرامش خاطر بازماندگان این عزیزان است!

در این بین آشا که تلاش مذبوحانه ای می کرد که هوش راونکلاوی خودش رو نشون بده، گفت:
- ببینید این یه جورایی به ما میگه عشق چیه! میگه زندگی جیره ی مختصری ـست. یعنی زندگی رو قراره جیره بندی بکنن و به همه دیگه نمی رسه. مثلاً جیره بندی که می کنن به یکی چای میدن، به یکی عشق و به یکی حبه قند. فقط نمی دونم چرا میگه زندگی رو با عشق نوش جان باید کرد!

با این توضیح آشا، اون عده ای از مرگخوار ها که ریستارت شده بودند هم سی پی یو هاشون سوخت و به برنامه ی ختم فردا اضافه شدند!

در همین حین الا با جیغ و داد گفت:
- بچه ها یه آهنگ راجع به عشق پیدا کردم. بیاین گوش بدین!

نقل قول:
عشق يه چيزي مثل کشک و دوغه
تموم زندگي پر از دروغه

هيچ کسي، هيچ کسي رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره

اين روزا دخترا فراري ميشن
پسرا ليسانس تو بيکاري ميشن

دختره تازه اوله بلوغه
دلش مثه يه ترمينال شلوغه
دلش مثل يه ترمينال شلوغه

هر کي براش بوق مي زنه هُل ميشه
تموم اعضاي تنش شل ميشه

اول ميگه سوار نشم بد ميشه
بعد ميگه مَحل ندم رد ميشه

واي ميسه ذل ميزنه توي چشماش
ميگه چشات در ميارم از جاش

خم ميشه بند کفشش ببنده
نگاش کنه زير زيرکي بخنده
نگاش کنه زير زيرکي بخنده

عشق يه چيزي مثل کشک و دوغ
تموم زندگي پر از دروغ
هيچ کسي،هيچ کسي رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره


ملت هاج و واج به همدیگه زل زده بودن و منتظر بودن یکی اظهار نظر کنه. ملت به آشا زل زدن که خودش رو به رنگ کف پارکت خونه ی ریدل در آورد و محو شد. سپس به لودو زل زدن که مدیری بود برای خودش و دبدبه و کبکبه ای برای خودش داشت.

لودو هم که کلاً کم آوردن توی کارش نیست، داد زد:
- همین الان هر کدومتون یه گوشی بخرین و ول شین تو اینترنت ببینین چی پیدا می کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!