گادفری سرش را عقب انداخته بود و درحالیکه خون از گوشهی لبش میچکید، قهقهه میزد. چنان احساس سرخوشی به او دست داده بود که مدتها بود آن را تجربه نکرده بود. حالا معادله خیلی راحتتر از آن شده بود که کسی نیاز باشد حتی به آن فکر کند. او، ایزابل و کوین به همراه یکی از اعضای اسلیترین از اینجا خارج میشدند. رزالین با آن همه حس مادری و مهربانی، ریگولوس با آن حال نزار و خسته تا همینجا هم خوششانس بودند که دوام آوردند. میماند دوریا و اسکارلت. هر کدام که قویتر بود و بهتر میتوانست از پس مشکلات و تلهها بربیایند به مرحلهی بعد صعود میکرد و نیازی نبود گادفری در مورد آنها کاری بکند.
گادفری آهی از سر رضایت کشید و سرش را صاف نگه داشت و به ایزابل و کوین نگاهی نرم و پرمحبت انداخت.
اما همه چیز همیشه آنطور که ما میخواهیم پیش نمیرود.
کوین درحالیکه میلرزید و طوری خود را پشت دامن ایزابل قایم کرده بود که فقط کمی از موها و یکی از چشمانش دیده میشد، با وحشت به گادفری نگاه میکرد و ایزابل دستش را جلوی کوین گرفته بود؛ مانند مادری که میخواهد از کودکش در برابر حیوانی وحشی محافظت کند. اما سنگینتر از همهی اینها، چشمان گردشدهی ایزابل بود؛ چشمانی که روزی در آن موجهای آبی دریا با آرامش تکان میخورد، حال چنان از فرط هراس درهمشکسته بود که بعید بود هیچ بادبان امیدی در آن سربردارد.
میگویند سوگ پنج مرحله دارد؛ انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش.
گادفری سرش را به نشانهی نفی تکان داد؛ احتمالا تمام اینها ترشحات بیخود مغزش بود. انکار.
قدمی به سوی ایزابل و کوین برداشت اما ایزابل اینبار دودستی کوین را که پشتش بود گرفت و قدمی به عقب برداشت.
-ایزابل...
صدای گادفری موقع گفتن اسمش درهم شکست.
-چطور تونستی؟
ایزابل با صدایی آرام این را گفت.
-چطور تونستم؟ چطور تونستم؟ تو هم همینکارو کردی! توی لعنتی سه نفر رو کشتی! نکنه یادت رفته؟
گادفری فریاد میکشید و درونش میسوخت. خشم.
-ولی من بعد از کشتن هیچکدوم، اینطور جنونآمیز نخندیدم! تو، تو از کشتن تام لذت بردی! تام یکی از ما بود!
-من این کار رو برای محافظت از تو کردم! برای محافظت از اون پسربچه که اینقدر دوسش داری! من... من...
گادفری دستانش را داخل موهایش برد و سرش را فشار داد. سپس با چشمانی امیدوار به سمت ایزابل برگشت.
-من دیگه این کار رو نمیکنم! میدونم وحشت کردی! میدونم! ولی قسم میخورم از این به بعد کاری رو بکنم که میگی!
چانه زنی
ایزابل طوری به گادفری خیره شده بود که انگار عقلش را از دست داده است. چطور میتوانست بعد از آنکه آنطور وحشیانه خون تام را از رگهایش بیرون کشیده و قهقههی سرخوشی سر داده است، اینطور صحبت کند؟
گادفری درحالیکه دستش را ملتمسانه به سمت ایزابل دراز کرده بود، قدم دیگری به سمتش برداشت و اینبار هم ایزابل قدمی به عقب رفت.
گادفری دستش را پایین انداخت و قطرهای اشک از چشمانش به پایین چکید. افسردگی.
حال در سرسرای معبد، سه گروه دونفری و یک نفر تنها ایستاده بود. رزالین و ریگولوس کنار دیوار و دورتر از همه نشسته بودند، دوریا و اسکارلت درحالیکه با دقت اتفاقات را نگاه میکردند در نزدیکترین نقطه به ورودی سالن اصلی معبد بودند، ایزابل با کوین که پشت سرش پنهان شده بود و گادفری چندقدمی آن طرفتر از او بین دو گروه دیگر قرار داشتند.
گادفری با چشمانی خیس به اطرافش نگاه کرد. او تنها بود و به نظر میرسید هیچ راه فراری از این تنهایی ندارد. پذیرش.
دوریا به در سالن نگاه کرد، در تمام این مدت در فکر این بود که بدون اینکه توجهی را به خود جلب کنند با اسکارلت وارد سالن شوند؛ اما این کار خطرناک به نظر میرسید، بهتر بود کسی اول پیشقدم میشد؛ یا شاید بهتر است بگوییم، پیشمرگ.
پس با صدایی آرام اما محکم، سکوت سردی را که حاکم شده بود، شکست.
-دیگه وقتی برای دعوا نداریم، باید کسی داوطلب بشه تا اول وارد سالن بشه.
ایزابل دهانش را به نشانهی اعتراض گشود اما صدایی دیگر او را متوقف کرد.
-من اول میرم.
همه به گادفری خیره شدند که با قدمهایی استوار به سمت در سالن قدم برمیداشت.
شاید سوگ مرحلهي دیگری هم دارد: جبران.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
24 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
باشگاه اسلاگهورن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 18:07
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
601

در حالی که آن مکان تاریک با سایه های متحرک هولناکش باعث وحشت همگان شده بود، گادفری از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید و داشت با خودش کلنجار می رفت تا دهانش را باز نکند و قهقهه ی سرمستانه سر ندهد. او نه تنها خوشحال بود، بلکه قدردان هم بود و دوست داشت در برابر سالازار زانو بزند و از او تشکر کند که آن ها را به این مکان آورده.
حالا که نور خورشید گادفری را شکنجه نمی کرد و حیات را ذره ذره از وجودش بیرون نمی کشید، حالش خیلی بهتر شده بود، هرچند خودش را ضعیف و رنجور نشان می داد تا بتواند نقشه اش را عملی کند. او تصمیم داشت به یکی از همراهانش حمله کند و خون او را تا آخرین قطره بنوشد تا انرژی از دست رفته اش را بازیابد و بتواند در این مرحله از مسابقه دوام بیاورد.
بر خلاف بقیه ی شرکت کنندگان او از فکر کشتن همراهانش چندان دجار عذاب وجدان نشده بود. بعد از تمام سختی های جسمی و روحی ای که در مرحله ی قبل متحمل شده بود، بعد از آن جهنم آفتاب سوزان، عبارت عذاب وجدان برایش مثل یک لطیفه به نظر می رسید. حالا او دیگر آن خون آشامی نبود که می خواست خوب باشد.
اوه، بله، خون آشام. موجودی که ذاتا نسبت به انسان ها بی تفاوت است و تنها با تلاش و رنج فراوان می تواند نسبت به آن ها حس همذات پنداری و دلسوزی داشته باشد. تلاش و رنجی که گادفری در تمام عمرش سعی کرده بود متحمل شود تا در تاریکی سقوط نکند. ولی حالا دیگر نمی خواست یا نمی توانست در مسیر همیشگی اش قدم بردارد.
او به خون آشام تبدیل شده بود تا بتواند تا ابد زندگی کند و نمی توانست به خودش اجازه بدهد که یک کلمه ی ساختگی به نام انسانیت که آن هم هیچ سنخیتی با خون آشام ها نداشت، جلویش را بگیرد.
به علاوه در این جمع تعدادی مرگخوار حضور داشتند و مگر غیر از این بود که سبک زندگی گادفری همیشه شکار اشرار از جمله مرگخوارها بوده؟ در دنیا فقط دو مرگخوار بودند که او نمی خواست کوچک ترین صدمه ای به آن ها بزند، ایزابل مک دوگال که مایه ی تپش قلبش بود و کوین کارتر که برای ایزابل بسیار عزیز بود. بقیه ی مرگخوارها فقط حکم غذا را برای گادفری داشتند، حکم جنایتکارانی که باید نابود شوند.
پس آماده شد تا به یکی از آن ها حمله کند. ترجیح می داد فعلا کاری به اسلیترینی ها نداشته باشد، چون در صورت کشتن یکی از آن ها دیگری در صدد حمله به او برمی آمد. ولی در مورد تام این طور نبود. رزالین مهربان تر و خوش قلب تر از آن بود که بخواهد به خاطر مرگ همگروهی اش از او انتقام بگیرد یا لااقل گادفری این طور فکر می کرد.
در حالی که سرش پایین بود و طوری راه می رفت که انگار در حال درد کشیدن است، به آهستگی خودش را به پشت تام رساند و در یک لحظه دستانش را محکم دور او حلقه کرد و دندان های نیشش را در گردن او فرو برد و با سرعتی مافوق طبیعی خون او را نوشید. نوشید و نوشید تا این که تام تبدیل به یک مخلوط چروکیده از گوشت و پوست و استخوان شد و بعد گادفری همان طور که گوشت و پوست خودش ترمیم می یافت و موهای سرش رشد می کرد، بقایای قربانی اش را روی زمین انداخت و این بار دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و شروع کرد به قهقهه زدن.
همراهانش با حالتی شوکه به او خیره شدند، به او که حالا پوست سیاه و سوخته اش مثل مرمر سفید شده بود و به جنازه ی تام که موقع مرگ حتی فرصت نکرده بود فریاد بزند.
حالا که نور خورشید گادفری را شکنجه نمی کرد و حیات را ذره ذره از وجودش بیرون نمی کشید، حالش خیلی بهتر شده بود، هرچند خودش را ضعیف و رنجور نشان می داد تا بتواند نقشه اش را عملی کند. او تصمیم داشت به یکی از همراهانش حمله کند و خون او را تا آخرین قطره بنوشد تا انرژی از دست رفته اش را بازیابد و بتواند در این مرحله از مسابقه دوام بیاورد.
بر خلاف بقیه ی شرکت کنندگان او از فکر کشتن همراهانش چندان دجار عذاب وجدان نشده بود. بعد از تمام سختی های جسمی و روحی ای که در مرحله ی قبل متحمل شده بود، بعد از آن جهنم آفتاب سوزان، عبارت عذاب وجدان برایش مثل یک لطیفه به نظر می رسید. حالا او دیگر آن خون آشامی نبود که می خواست خوب باشد.
اوه، بله، خون آشام. موجودی که ذاتا نسبت به انسان ها بی تفاوت است و تنها با تلاش و رنج فراوان می تواند نسبت به آن ها حس همذات پنداری و دلسوزی داشته باشد. تلاش و رنجی که گادفری در تمام عمرش سعی کرده بود متحمل شود تا در تاریکی سقوط نکند. ولی حالا دیگر نمی خواست یا نمی توانست در مسیر همیشگی اش قدم بردارد.
او به خون آشام تبدیل شده بود تا بتواند تا ابد زندگی کند و نمی توانست به خودش اجازه بدهد که یک کلمه ی ساختگی به نام انسانیت که آن هم هیچ سنخیتی با خون آشام ها نداشت، جلویش را بگیرد.
به علاوه در این جمع تعدادی مرگخوار حضور داشتند و مگر غیر از این بود که سبک زندگی گادفری همیشه شکار اشرار از جمله مرگخوارها بوده؟ در دنیا فقط دو مرگخوار بودند که او نمی خواست کوچک ترین صدمه ای به آن ها بزند، ایزابل مک دوگال که مایه ی تپش قلبش بود و کوین کارتر که برای ایزابل بسیار عزیز بود. بقیه ی مرگخوارها فقط حکم غذا را برای گادفری داشتند، حکم جنایتکارانی که باید نابود شوند.
پس آماده شد تا به یکی از آن ها حمله کند. ترجیح می داد فعلا کاری به اسلیترینی ها نداشته باشد، چون در صورت کشتن یکی از آن ها دیگری در صدد حمله به او برمی آمد. ولی در مورد تام این طور نبود. رزالین مهربان تر و خوش قلب تر از آن بود که بخواهد به خاطر مرگ همگروهی اش از او انتقام بگیرد یا لااقل گادفری این طور فکر می کرد.
در حالی که سرش پایین بود و طوری راه می رفت که انگار در حال درد کشیدن است، به آهستگی خودش را به پشت تام رساند و در یک لحظه دستانش را محکم دور او حلقه کرد و دندان های نیشش را در گردن او فرو برد و با سرعتی مافوق طبیعی خون او را نوشید. نوشید و نوشید تا این که تام تبدیل به یک مخلوط چروکیده از گوشت و پوست و استخوان شد و بعد گادفری همان طور که گوشت و پوست خودش ترمیم می یافت و موهای سرش رشد می کرد، بقایای قربانی اش را روی زمین انداخت و این بار دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و شروع کرد به قهقهه زدن.
همراهانش با حالتی شوکه به او خیره شدند، به او که حالا پوست سیاه و سوخته اش مثل مرمر سفید شده بود و به جنازه ی تام که موقع مرگ حتی فرصت نکرده بود فریاد بزند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

خلاصه: سالازار اسلیترین چهار نفر از هر گروه را انتخاب کرده و آنها را در یک رقابت اجباری و مرگبار قرار داده است. اولین مرحله از مسابقه در دشت خونی برگزار میشود و شرکتکنندگان باید گنجینهی موسس گروه خود را پیدا کنند. ابتدا صحبت از اتحاد علیه سالازار بود، اما شرکتکنندگان خیلی زود فهمیدند که نمیتوانند قوانین بازی را به نفع خود تغییر دهند. در وهلهی اول، به دلیل کمکاری، خود سالازار ۴ نفر از شرکتکنندگان را از بین میبرد. سپس قوانین جدیدی اعلام میشود: اول اینکه همهی افراد در قفسی نامرئی گرفتار شدهاند و راهی برای فرار ندارند، و دوم اینکه فقط دو نفر از هر گروه میتوانند به مرحله دوم "سالازار گیمز" بروند. در ادامه، ۱۲ نفر باقیمانده تصمیم میگیرند که با هم همکاری کنند و یک مبارزهی ساختگی به نمایش بگذارند تا سالازار فریب بخورد و کسی آسیب نبیند. اما سالازار متوجه این ترفند میشود و اسکورپیوس را به آتش میکشد و او را جلوی چشم دیگر شرکتکنندگان از بین میبرد.
در نتیجه این حوادث، ایزابل مکدوگال ابتدا گابریل را میکشد که ایده فریب دادن سالازار را داده بود و سپس ریموس را تحت کنترل خودش در میآورد تا ساکورا را هم بکشد. به این ترتیب، تنها یکی از نمایندگان هافلپاف باقی میماند تا مرحله دوم مسابقات شروع شود. در این میان، شخصیتی به نام ریگولوس که به نظر میرسد بدون گروه است، به جمع شرکتکنندگان اضافه میشود.
برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.
----
تام در میانه بحث داغ میان لوپین و ایزابل ایستاده بود. هر کلمهای که به گوشش میرسید، مانند پتکی بر قلبش کوبیده میشد. احساس میکرد که در میان طوفانی از احساسات گیج و سردرگم است؛ از یک طرف فشار روانی ناشی از شرایط دشوار بازی و از طرف دیگر مسئولیتی که به عنوان رهبر گروه هافلپاف بر دوشش سنگینی میکرد. او میدانست که باید تصمیم بگیرد، یک تصمیم که شاید بتواند سرنوشت خودش و گروهش را تغییر دهد. ولی چگونه؟ چگونه میتوانست کسی را برای مرگ انتخاب کند؟
تام از شخصیت سالازار خبر داشت؛ او میدانست که سالازار ممکن است به طرز غیرقابل پیشبینی و بیرحمانهای عمل کند. این نگرانی عمیق در دلش جا گرفته بود که اگر خودش به سرعت تصمیم نگیرد، سالازار ممکن است به جای آنکه فقط یکی را بکشد، همهشان را قربانی کند. به همین دلیل، او میدانست که نمیتواند این تصمیم را به دست زمان یا اتفاق بسپارد. باید خودش وارد عمل میشد.
اما این تصمیم برای تام آسان نبود. درونش مبارزهای شدید میان وجدان و غریزهی بقا در جریان بود. از یک طرف، نمیتوانست رزالین را بکشد؛ او باید از ریگولوس مراقبت میکرد. از طرف دیگر، تام به شدت از مرگ خود میترسید؛ شاید این خودخواهی بخشی از ذات او بود، چیزی که از میراث خانواده اسلیترین به او رسیده بود. در نهایت، انتخاب به وضوح برایش روشن شد: روندا. قلبش با این تصمیم به لرزه افتاد، اما هیچ راه دیگری به نظرش نمیرسید.
تام به آرامی به سمت روندا حرکت کرد، هر قدمش مانند یک ضربه محکم به وجدانش بود. چشمانش پر از اشک شده بودند، ولی او نمیتوانست متوقف شود. روندا که تام را دید، بلافاصله متوجه آنچه قرار است رخ دهد، شد. اما برخلاف آنچه انتظار میرفت، او بدون مقاومت سرنوشتش را پذیرفت. چشمان هر دویشان پر از اشک بود، ولی در کمال ناباوری، روندا آرام و بدون ترس به استقبال مرگ رفت.
تام در حالی که اشکها بر گونههایش میغلطیدند، در یک لحظه تصمیم گرفت و با دلی سنگین، کار را تمام کرد. روندا بیصدا و بدون درد از دنیا رفت، و تام در آن لحظه چیزی جز خلأ و تهی درون خود احساس نکرد. همه چیز برای لحظهای متوقف شد. تام نمیتوانست باور کند چه کرده است.
ناگهان، تمام 7 نفر از بیابان ناپدید شدند و در چشم به هم زدنی خود را در مکانی جدید به همراه 2 شرکت کننده اسلیترینی یافتند: معبد سایهها. معبدی که نامش بهتنهایی لرزه بر اندام هر کسی میانداخت. فضای تاریک و هولناکش با دیوارهایی که به طرز عجیبی از سایهها و تاریکی ساخته شده بودند، بلافاصله هالهای از وحشت بر دلهایشان انداخت. نور اندکی که از شعلههای سبزرنگی بر دیوارهای معبد میتابید، تنها بر ترس و اضطراب آنها میافزود. هر گوشه از معبد در سایهای از تاریکی فرو رفته بود، و سکوتی سنگین و مرگبار همه جا را فرا گرفته بود.
در این لحظهی دهشتناک، صدای خندههای سالازار از دیوارهای تاریک معبد طنین انداخت، خندههایی که همچون پژواکهای مرگبار در گوشهایشان پیچید و قلبهایشان را پر از خشم و ناامیدی کرد. هر خندهی او به مثابه زهر تلخی بود که در رگهایشان میدوید. سالازار با تمسخر به آنها تبریک گفت، تحسینی که بیشتر از آنکه نشانی از قدردانی باشد، تمسخری زهرآلود بود. او به آنها یادآوری کرد که چگونه به سرعت دوستانشان را قربانی کردهاند، و این کلمات مانند خنجری در قلب همهشان فرو رفت. هرکدام از آنها با این حقیقت تلخ مواجه شدند که در این بازی مرگبار، هیچکس بیگناه نخواهد ماند و هر تصمیمی که گرفتهاند، باری سنگین بر دوششان خواهد گذاشت. اسامی شرکتکنندگان باقیمانده بر روی دیواری در معبد، جلوی چشمان شرکتکنندگان ظاهر شد.
اسلیترین: دوریا بلک و اسکارلت لیشام
هافلپاف: تام ریدل و رزالین دیگوری
ریونکلاو: ایزابل مکدوگال و گادفری میدهرست
گریفیندور: ریموس لوپین و کوین کارتر
بیگروه: ریگولوس
سالازار سپس قوانین مرحله دوم "بازیهای سالازار" را با خونسردی و لذت توضیح داد. او معبد سایهها را به عنوان صحنهای جدید برای بازی مرگبارشان معرفی کرد، جایی که آنها باید با هم بجنگند، تلهها را پشت سر بگذارند و در نهایت فقط چهار نفر از آنها بتوانند به مرحله بعدی برسند. هر کلمهای که از دهان سالازار خارج میشد، مانند باری سنگین بر دوش شرکتکنندگان مینشست و آنها را به عمق وحشت و تنش فرو میبرد.
- تبریک میگم که تونستین تا این مرحله زنده بمونین. ولی حالا نوبت به مرحله دوم سالازار گیمز میرسه، جایی که تنها چهار نفر از شما میتونن از اون زنده بیرون بیان. در این معبد، چهار کلید باستانی پنهان شده. تنها کسانی که این کلیدها رو پیدا کنن و بهصورت همزمان از اونها استفاده کنن، میتونن به مرحله بعدی برن. اما این کار به این سادگیها نیست. در این معبد تلههای مرگباری قرار داده شده که هر لحظه ممکنه جان شما رو بگیره. همچنین موجوداتی در اینجا زندگی میکنن که برای محافظت از کلیدها تربیت شدن و هیچ رحمی به شما نخواهند کرد.اما این تنها مشکل شما نیست. فقط چهار نفر از شما میتونن به مرحله بعدی برن. پس باید تصمیم بگیرین که با چه کسانی همکاری کنین و چه کسانی رو قربانی. هر تصمیمی که بگیرین، عواقبی داره. در اینجا هیچکس بهتنهایی نمیتونه زنده بمونه، اما هیچکس هم نمیتونه به همه اعتماد کنه.
شرکتکنندگان با شنیدن قوانین مرحله دوم، احساس کردند که زانوهایشان از خستگی و ترس به لرزه افتادهاند. پس از آنچه در مرحله اول تجربه کرده بودند، نمیدانستند که آیا توان ادامه دادن دارند یا نه، اما خیلی زود فهمیدند که چارهای جز پیشروی ندارند. سالازار با صدایی سرد و بیرحم ادامه داد:
- شما تا پایان این بازی یاد میگیرین که در این دنیا تنها یک قانون وجود داره: بقا. پس از حالا به بعد، هر لحظهتون یک آزمونه. بهیاد داشته باشین، شما نه تنها باید با موجودات و تلهها مبارزه کنین، بلکه باید با همدیگه هم بجنگین. فقط چهار نفر از شما زنده میمونن. بقیه؟ خب... بقیه، سرنوشتشون چیزی جز مرگ نخواهد بود.
او سپس خندهای شیطانی سر داد که در تمام فضای معبد طنینانداز شد و ادامه داد:
- زمان شما شروع شده. زنده بمونین... یا بمیرین.
در نتیجه این حوادث، ایزابل مکدوگال ابتدا گابریل را میکشد که ایده فریب دادن سالازار را داده بود و سپس ریموس را تحت کنترل خودش در میآورد تا ساکورا را هم بکشد. به این ترتیب، تنها یکی از نمایندگان هافلپاف باقی میماند تا مرحله دوم مسابقات شروع شود. در این میان، شخصیتی به نام ریگولوس که به نظر میرسد بدون گروه است، به جمع شرکتکنندگان اضافه میشود.
برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.
----
تام در میانه بحث داغ میان لوپین و ایزابل ایستاده بود. هر کلمهای که به گوشش میرسید، مانند پتکی بر قلبش کوبیده میشد. احساس میکرد که در میان طوفانی از احساسات گیج و سردرگم است؛ از یک طرف فشار روانی ناشی از شرایط دشوار بازی و از طرف دیگر مسئولیتی که به عنوان رهبر گروه هافلپاف بر دوشش سنگینی میکرد. او میدانست که باید تصمیم بگیرد، یک تصمیم که شاید بتواند سرنوشت خودش و گروهش را تغییر دهد. ولی چگونه؟ چگونه میتوانست کسی را برای مرگ انتخاب کند؟
تام از شخصیت سالازار خبر داشت؛ او میدانست که سالازار ممکن است به طرز غیرقابل پیشبینی و بیرحمانهای عمل کند. این نگرانی عمیق در دلش جا گرفته بود که اگر خودش به سرعت تصمیم نگیرد، سالازار ممکن است به جای آنکه فقط یکی را بکشد، همهشان را قربانی کند. به همین دلیل، او میدانست که نمیتواند این تصمیم را به دست زمان یا اتفاق بسپارد. باید خودش وارد عمل میشد.
اما این تصمیم برای تام آسان نبود. درونش مبارزهای شدید میان وجدان و غریزهی بقا در جریان بود. از یک طرف، نمیتوانست رزالین را بکشد؛ او باید از ریگولوس مراقبت میکرد. از طرف دیگر، تام به شدت از مرگ خود میترسید؛ شاید این خودخواهی بخشی از ذات او بود، چیزی که از میراث خانواده اسلیترین به او رسیده بود. در نهایت، انتخاب به وضوح برایش روشن شد: روندا. قلبش با این تصمیم به لرزه افتاد، اما هیچ راه دیگری به نظرش نمیرسید.
تام به آرامی به سمت روندا حرکت کرد، هر قدمش مانند یک ضربه محکم به وجدانش بود. چشمانش پر از اشک شده بودند، ولی او نمیتوانست متوقف شود. روندا که تام را دید، بلافاصله متوجه آنچه قرار است رخ دهد، شد. اما برخلاف آنچه انتظار میرفت، او بدون مقاومت سرنوشتش را پذیرفت. چشمان هر دویشان پر از اشک بود، ولی در کمال ناباوری، روندا آرام و بدون ترس به استقبال مرگ رفت.
تام در حالی که اشکها بر گونههایش میغلطیدند، در یک لحظه تصمیم گرفت و با دلی سنگین، کار را تمام کرد. روندا بیصدا و بدون درد از دنیا رفت، و تام در آن لحظه چیزی جز خلأ و تهی درون خود احساس نکرد. همه چیز برای لحظهای متوقف شد. تام نمیتوانست باور کند چه کرده است.
ناگهان، تمام 7 نفر از بیابان ناپدید شدند و در چشم به هم زدنی خود را در مکانی جدید به همراه 2 شرکت کننده اسلیترینی یافتند: معبد سایهها. معبدی که نامش بهتنهایی لرزه بر اندام هر کسی میانداخت. فضای تاریک و هولناکش با دیوارهایی که به طرز عجیبی از سایهها و تاریکی ساخته شده بودند، بلافاصله هالهای از وحشت بر دلهایشان انداخت. نور اندکی که از شعلههای سبزرنگی بر دیوارهای معبد میتابید، تنها بر ترس و اضطراب آنها میافزود. هر گوشه از معبد در سایهای از تاریکی فرو رفته بود، و سکوتی سنگین و مرگبار همه جا را فرا گرفته بود.
در این لحظهی دهشتناک، صدای خندههای سالازار از دیوارهای تاریک معبد طنین انداخت، خندههایی که همچون پژواکهای مرگبار در گوشهایشان پیچید و قلبهایشان را پر از خشم و ناامیدی کرد. هر خندهی او به مثابه زهر تلخی بود که در رگهایشان میدوید. سالازار با تمسخر به آنها تبریک گفت، تحسینی که بیشتر از آنکه نشانی از قدردانی باشد، تمسخری زهرآلود بود. او به آنها یادآوری کرد که چگونه به سرعت دوستانشان را قربانی کردهاند، و این کلمات مانند خنجری در قلب همهشان فرو رفت. هرکدام از آنها با این حقیقت تلخ مواجه شدند که در این بازی مرگبار، هیچکس بیگناه نخواهد ماند و هر تصمیمی که گرفتهاند، باری سنگین بر دوششان خواهد گذاشت. اسامی شرکتکنندگان باقیمانده بر روی دیواری در معبد، جلوی چشمان شرکتکنندگان ظاهر شد.
اسلیترین: دوریا بلک و اسکارلت لیشام
هافلپاف: تام ریدل و رزالین دیگوری
ریونکلاو: ایزابل مکدوگال و گادفری میدهرست
گریفیندور: ریموس لوپین و کوین کارتر
بیگروه: ریگولوس
سالازار سپس قوانین مرحله دوم "بازیهای سالازار" را با خونسردی و لذت توضیح داد. او معبد سایهها را به عنوان صحنهای جدید برای بازی مرگبارشان معرفی کرد، جایی که آنها باید با هم بجنگند، تلهها را پشت سر بگذارند و در نهایت فقط چهار نفر از آنها بتوانند به مرحله بعدی برسند. هر کلمهای که از دهان سالازار خارج میشد، مانند باری سنگین بر دوش شرکتکنندگان مینشست و آنها را به عمق وحشت و تنش فرو میبرد.
- تبریک میگم که تونستین تا این مرحله زنده بمونین. ولی حالا نوبت به مرحله دوم سالازار گیمز میرسه، جایی که تنها چهار نفر از شما میتونن از اون زنده بیرون بیان. در این معبد، چهار کلید باستانی پنهان شده. تنها کسانی که این کلیدها رو پیدا کنن و بهصورت همزمان از اونها استفاده کنن، میتونن به مرحله بعدی برن. اما این کار به این سادگیها نیست. در این معبد تلههای مرگباری قرار داده شده که هر لحظه ممکنه جان شما رو بگیره. همچنین موجوداتی در اینجا زندگی میکنن که برای محافظت از کلیدها تربیت شدن و هیچ رحمی به شما نخواهند کرد.اما این تنها مشکل شما نیست. فقط چهار نفر از شما میتونن به مرحله بعدی برن. پس باید تصمیم بگیرین که با چه کسانی همکاری کنین و چه کسانی رو قربانی. هر تصمیمی که بگیرین، عواقبی داره. در اینجا هیچکس بهتنهایی نمیتونه زنده بمونه، اما هیچکس هم نمیتونه به همه اعتماد کنه.
شرکتکنندگان با شنیدن قوانین مرحله دوم، احساس کردند که زانوهایشان از خستگی و ترس به لرزه افتادهاند. پس از آنچه در مرحله اول تجربه کرده بودند، نمیدانستند که آیا توان ادامه دادن دارند یا نه، اما خیلی زود فهمیدند که چارهای جز پیشروی ندارند. سالازار با صدایی سرد و بیرحم ادامه داد:
- شما تا پایان این بازی یاد میگیرین که در این دنیا تنها یک قانون وجود داره: بقا. پس از حالا به بعد، هر لحظهتون یک آزمونه. بهیاد داشته باشین، شما نه تنها باید با موجودات و تلهها مبارزه کنین، بلکه باید با همدیگه هم بجنگین. فقط چهار نفر از شما زنده میمونن. بقیه؟ خب... بقیه، سرنوشتشون چیزی جز مرگ نخواهد بود.
او سپس خندهای شیطانی سر داد که در تمام فضای معبد طنینانداز شد و ادامه داد:
- زمان شما شروع شده. زنده بمونین... یا بمیرین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/12 15:04:28
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:58
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

لوسیفر یک زمانی فرشته محبوب خدا بود. اما به علت نافرمانی کردن، از بهشت رانده شد. این داستان قدیمی را تقریبا همه شنیده بودند. چه آنهایی که به کلیسا می رفتند، چه آنهایی که نمی رفتند. هرکسی نظر و اعتقاد خودش را برای این داستان داشت. اما چیزی که مسلم بود و همگان موافقش بودند، این بود که لوسیفر زمانی فرشته بود. یک فرشته باشکوه! فرشته ای که بخاطر خودخواهی به قعر جهنم تبعید شد.
ایزابل اما فرشته نبود. انسان بود. و مانند دیگر انسان ها، عیب و ایراد و شگفتی ها و زیبایی های خودش را داشت. ولی او هم لحظه ای که تصمیم گرفت با تمام وجود از عزیزانش حفاظت کند، به اعماق جهنم سقوط کرد. جهنمی که در آن صدای خنده های گابریل را می شنید، چشمان بی روح ریموس لوپین را می دید و از تماشای چهره غمزده ساکورا، به هراس می افتاد.
وقتی تصمیم گرفت گابریل را بکشد، فهمید که هرگز آدم سابق نخواهد شد. تا ابد مجبور بود با عذاب وجدان زندگی کند و شب ها خواب دخترک شاداب را ببیند که منتظر دوستش الستور است تا برای نجاتش بیاید. میدانست قرار است زندگی اش تبدیل به کابوسی هراس انگیز شود، ولی چاره دیگری نداشت. گاهی برای محافظت از چیزهایی که دوست داری باید دست هایت را کثیف کنی.
وقتی لوسیفر با آن همه پاکی و خلوص یک فرشته واقعی، سقوط کرده بود، ریموس نمیتوانست انتظار داشته باشد که ایزابل سقوط نکند. ایزابلی که هزاران زخم خورده بود و بار زیادی روی دوشش سنگینی می کرد.
- تو... هر وقت یه اتفاق بد تو مدرسه میفتاد، فوری میرفتی اساتید رو خبر می کردی.
صدای ایزابل که گویا از ته چاه در می آمد، باعث شد که لوپین سرش را بالا بیاورد و به او خیره شود. بانوی مرگخوار بی حال به نظر می رسید و سرش را به بازوی گادفری تکیه داده بود. ریموس لوپین هم بالای سر ریگولوس ایستاده بود و داشت به کمک رزالین، زخم هایش را درمان می کرد.
- هر وقت یکی درحال غرق شدن باشه و تو نتونی به کمک اون چوبدستیت کاری براش بکنی، میری فوری غریق نجات پیدا می کنی.
لوپین دوست نداشت جوابی به ایزابل بدهد. از دستش دلخور بود که باعث مرگ ساکورا و گابریل شده بود. اما ایزابل همچنان به حرف زدن ادامه داد:
- همیشه راه درستو انتخاب می کنی... همیشه از یه بزرگتر کمک میگیری... اما هیچ وقت خودت نمی پری تو آب...
- چون ممکنه هردومون باهم غرق بشیم!
ریموس خشمگین شده بود. اگر ایزابل میدانست آوردن غریق نجات کار درستی است، پس چرا باز هم او را مورد بازخواست قرار می داد؟
- واسه همینه همیشه آدم خوبهی داستانی...
ایزابل لبخند تلخی زد و سرش را پایین انداخت:
- واسه همینه که هیچ قت نمی فهمی اونی که درحال غرق شدنه چه حس و حالی داره... تو هیچ وقت درکش نمی کنی.
لوپین منظور او را فهمید. هر دو در یک موقعیت بودند. فقط لوپین تصمیم گرفته بود از آرمان ها و عقاید خودش دفاع کند و سر حرفش بماند تا به کسی آسیب نرساند. و ایزابل هم می خواست از آرمان های خود تبعیت کند. می خواست خانواده اش را به هر قیمتی که شده زنده نگه دارد. و این موضوع برای لوپین زنگ خطری بود که می گفت مرگ نفر بعدی، یعنی فردی از گروه هافلپاف، در راه است...
ایزابل اما فرشته نبود. انسان بود. و مانند دیگر انسان ها، عیب و ایراد و شگفتی ها و زیبایی های خودش را داشت. ولی او هم لحظه ای که تصمیم گرفت با تمام وجود از عزیزانش حفاظت کند، به اعماق جهنم سقوط کرد. جهنمی که در آن صدای خنده های گابریل را می شنید، چشمان بی روح ریموس لوپین را می دید و از تماشای چهره غمزده ساکورا، به هراس می افتاد.
وقتی تصمیم گرفت گابریل را بکشد، فهمید که هرگز آدم سابق نخواهد شد. تا ابد مجبور بود با عذاب وجدان زندگی کند و شب ها خواب دخترک شاداب را ببیند که منتظر دوستش الستور است تا برای نجاتش بیاید. میدانست قرار است زندگی اش تبدیل به کابوسی هراس انگیز شود، ولی چاره دیگری نداشت. گاهی برای محافظت از چیزهایی که دوست داری باید دست هایت را کثیف کنی.
وقتی لوسیفر با آن همه پاکی و خلوص یک فرشته واقعی، سقوط کرده بود، ریموس نمیتوانست انتظار داشته باشد که ایزابل سقوط نکند. ایزابلی که هزاران زخم خورده بود و بار زیادی روی دوشش سنگینی می کرد.
- تو... هر وقت یه اتفاق بد تو مدرسه میفتاد، فوری میرفتی اساتید رو خبر می کردی.
صدای ایزابل که گویا از ته چاه در می آمد، باعث شد که لوپین سرش را بالا بیاورد و به او خیره شود. بانوی مرگخوار بی حال به نظر می رسید و سرش را به بازوی گادفری تکیه داده بود. ریموس لوپین هم بالای سر ریگولوس ایستاده بود و داشت به کمک رزالین، زخم هایش را درمان می کرد.
- هر وقت یکی درحال غرق شدن باشه و تو نتونی به کمک اون چوبدستیت کاری براش بکنی، میری فوری غریق نجات پیدا می کنی.
لوپین دوست نداشت جوابی به ایزابل بدهد. از دستش دلخور بود که باعث مرگ ساکورا و گابریل شده بود. اما ایزابل همچنان به حرف زدن ادامه داد:
- همیشه راه درستو انتخاب می کنی... همیشه از یه بزرگتر کمک میگیری... اما هیچ وقت خودت نمی پری تو آب...
- چون ممکنه هردومون باهم غرق بشیم!
ریموس خشمگین شده بود. اگر ایزابل میدانست آوردن غریق نجات کار درستی است، پس چرا باز هم او را مورد بازخواست قرار می داد؟
- واسه همینه همیشه آدم خوبهی داستانی...
ایزابل لبخند تلخی زد و سرش را پایین انداخت:
- واسه همینه که هیچ قت نمی فهمی اونی که درحال غرق شدنه چه حس و حالی داره... تو هیچ وقت درکش نمی کنی.
لوپین منظور او را فهمید. هر دو در یک موقعیت بودند. فقط لوپین تصمیم گرفته بود از آرمان ها و عقاید خودش دفاع کند و سر حرفش بماند تا به کسی آسیب نرساند. و ایزابل هم می خواست از آرمان های خود تبعیت کند. می خواست خانواده اش را به هر قیمتی که شده زنده نگه دارد. و این موضوع برای لوپین زنگ خطری بود که می گفت مرگ نفر بعدی، یعنی فردی از گروه هافلپاف، در راه است...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/06
تولد نقش: 1403/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
از: وسایل گلدوزیم و گلام فاصله بگیر.
پستها:
107

گاهی اوقات، مردم بدون این که بدانند از یکدیگر هیولا می سازند. آنها متوجه نیستند که رفتارها و اعمالشان، می توانند از معصوم ترین موجودات، هیولاهایی رام نشدنی بسازند.
تمام افراد حاضر در زندان، با دیدن ایزابل به این حقیقت پی برده بودند. بله، شاید اگر کمی با ملاحظه تر رفتار می کردند، ایزابل اکنون همان دختر درستکار بود.
رزالین بالاخره شروع به صحبت کرد. او مادر گروه بود. وظیفه داشت روحیه آن ها را حفظ کند.
- می دونم من حق ندارم این حرفو بزنم، چون تا الان نقش چندانی توی این بازی بی رحمانه نداشتم. ولی عزیزای من! تا حالا فکر کردین هدف اون سالازار اسلیترین لعنتی از این که ما رو به جون هم انداحته چیه؟ شاید می خواد ما هم مثل خودش بشیم. موجوداتی بی روح و پلید.
صدایش می لرزید. از اعماق وجود به حرفش ایمان داشت. آن موجود بی رحم، می خواست از افرادی که هرچند فرشتگانی معصوم نبودند، اما به هر حال حاضر نمی شدند برای اهدافشان دست به هرکاری بزنند، موجوداتی مانند خودش بسازد. افرادی که با مارها و حیوانات هیچ فرقی نداشتند. بدون هیچ ترحم و شفقتی.
- پس خواهش می کنم، اون ابله رو به هدفش نرسونین. اون دقیقا همین رو می خواد. می خواد ازمون هیولا بسازه.
قبل از این که کسی فرصت داشته باشد به حرف های رزالین بیندیشد، صدای ناله ای بلند شد. صدایی که به طرز هراس انگیزی آشنا بود.
اولین و شاید تنها کسانی که به سمت صدا شتافتند، رزالین و ریموس بودند. تنها کسانی که هنوز به ندای ارزشهای اخلاقی و انسانی ای که در زمان آرامش به آنها پایبند بودند گوش می سپردند.
صاحب صدا کسی نبود به جز ریگولوس بلک. به راستی که دیدن وارث یک خاندان اصیل و باستانی با لباسهای پاره پاره بسیار عجیب بود! حتی نحیف تر و رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید.
- آب... ل...لطفا!
ریموس سر پسرک را بالا گرفت. چه بلایی سر برادر کوچک بهترین دوستش آمده بود؟ ریگولوس دوباره ناله ای کرد.
- تشنمه.. درد دارم...
ریموس قاطعانه پرسید:
- چطور از اینجا سر در آوردی؟
ریگولوس وحشت زده سرش را به چپ و راست تکان داد.
- اگه چیزی بگم، اون من و تمام خانواده م رو می کشه.
تمام افراد حاضر در زندان، با دیدن ایزابل به این حقیقت پی برده بودند. بله، شاید اگر کمی با ملاحظه تر رفتار می کردند، ایزابل اکنون همان دختر درستکار بود.
رزالین بالاخره شروع به صحبت کرد. او مادر گروه بود. وظیفه داشت روحیه آن ها را حفظ کند.
- می دونم من حق ندارم این حرفو بزنم، چون تا الان نقش چندانی توی این بازی بی رحمانه نداشتم. ولی عزیزای من! تا حالا فکر کردین هدف اون سالازار اسلیترین لعنتی از این که ما رو به جون هم انداحته چیه؟ شاید می خواد ما هم مثل خودش بشیم. موجوداتی بی روح و پلید.
صدایش می لرزید. از اعماق وجود به حرفش ایمان داشت. آن موجود بی رحم، می خواست از افرادی که هرچند فرشتگانی معصوم نبودند، اما به هر حال حاضر نمی شدند برای اهدافشان دست به هرکاری بزنند، موجوداتی مانند خودش بسازد. افرادی که با مارها و حیوانات هیچ فرقی نداشتند. بدون هیچ ترحم و شفقتی.
- پس خواهش می کنم، اون ابله رو به هدفش نرسونین. اون دقیقا همین رو می خواد. می خواد ازمون هیولا بسازه.
قبل از این که کسی فرصت داشته باشد به حرف های رزالین بیندیشد، صدای ناله ای بلند شد. صدایی که به طرز هراس انگیزی آشنا بود.
اولین و شاید تنها کسانی که به سمت صدا شتافتند، رزالین و ریموس بودند. تنها کسانی که هنوز به ندای ارزشهای اخلاقی و انسانی ای که در زمان آرامش به آنها پایبند بودند گوش می سپردند.
صاحب صدا کسی نبود به جز ریگولوس بلک. به راستی که دیدن وارث یک خاندان اصیل و باستانی با لباسهای پاره پاره بسیار عجیب بود! حتی نحیف تر و رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید.
- آب... ل...لطفا!
ریموس سر پسرک را بالا گرفت. چه بلایی سر برادر کوچک بهترین دوستش آمده بود؟ ریگولوس دوباره ناله ای کرد.
- تشنمه.. درد دارم...
ریموس قاطعانه پرسید:
- چطور از اینجا سر در آوردی؟
ریگولوس وحشت زده سرش را به چپ و راست تکان داد.
- اگه چیزی بگم، اون من و تمام خانواده م رو می کشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
جین ایر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: یکشنبه 31 خرداد 1405 09:45
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260

وجدان تک تکشان به لجن کشیده شده بود. اما اگر ذرهای انسانیت در وجودشان باقی مانده بود، باید در همان لحظه آن را به کار میگرفتند. طلسم سبز رنگی که به ریموس برخورد کرد، طلسم مرگ نبود، بلکه طلسم فرمان بود.
ریموس سرش را بلند کرد و با نگاهی سرد و مطیعانه به ایزابل خیره شد. ایزابل نفسی عمیق کشید و به ساکورا نگاه کرد.
- ساکورا... تو بودی که برای گریفیندور داوطلب شدی، درسته؟
ساکورا با وحشت به او نگاه کرد و چند قدم به عقب رفت و همزمان، ریموس به سوی ساکورا قدم برداشت.
- تو یه هیولایی ایزابل...
ایزابل چوبدستی را جلوی پای ریموس انداخت و پشت به آنها ایستاد.
- هیولا کسیه که اون بالا نشسته و داره ما رو تماشا میکنه... کارش رو تموم کن لوپین.
ساکورا در آخرین لحظه به میلههای زندان تکیه داد و طلسم مرگی که از انتهای چوبدستی ریموس خارج شد، مستقیما به او برخورد کرد. رزالین جلو آمد. بازوی ایزابل را گرفت و با بغض گفت:
- چرا این کارها رو میکنی؟
ایزابل دست او را پس زد و فریاد کشید.
- دهنتو ببند! من حالم از همتون بدتره!
سپس چرخید و با اشکهایی که بر روی گونههایش میغلتید به رزالین نگاه کرد. تمامی افراد حاضر در آنجا چشمانشان گرد شد زیرا هیچ کدامشان تا به حال اشکهای ایزابل را ندیده بودند.
- چیه؟ خیلی تعجبآوره وقتی اشکهای من رو میبینین؟ آره... حق دارین تعجب کنین. چون وقتی تنهایی زجه میزدم هیچکس کنارم نبود! وقتی بعد از این همه سال دوباره تونستم بفهمم زندگی چیه، افتادم تو این منجلاب... حق ندارین... حق ندارین انتظار داشته باشین خوشبختیم رو فدای یه مشت آدم ترسو مثل شماها بکنم!
دستی که با آن خنجر آلوده به خون گابریل را نگه داشته بود، بالا گرفت گفت:
- من گابریل رو کشتم... چون نابود میشد وقتی به این فکر میکرد که مقصر مرگ اسکورپیوسه... چون نمیتونستم اجازه بدم گادفری خودش رو به کشتن بده...
صدایش آرامتر شد و میلرزید.
- مگه شماها از عزیزانتون محافظت نمیکنین؟ پس چرا وقتی خواستم از کوین مراقبت کنم هیچکس کمکم نکرد؟ چرا همتون یه گوشه ایستادین و تماشا کردین که دوریا همین خنجر رو گذاشته زیر گلوم...؟
خنجر را به گوشهای انداخت و روی زانوهایش افتاد.
- شماها از من یه هیولا ساختین...
ریموس سرش را بلند کرد و با نگاهی سرد و مطیعانه به ایزابل خیره شد. ایزابل نفسی عمیق کشید و به ساکورا نگاه کرد.
- ساکورا... تو بودی که برای گریفیندور داوطلب شدی، درسته؟
ساکورا با وحشت به او نگاه کرد و چند قدم به عقب رفت و همزمان، ریموس به سوی ساکورا قدم برداشت.
- تو یه هیولایی ایزابل...
ایزابل چوبدستی را جلوی پای ریموس انداخت و پشت به آنها ایستاد.
- هیولا کسیه که اون بالا نشسته و داره ما رو تماشا میکنه... کارش رو تموم کن لوپین.
ساکورا در آخرین لحظه به میلههای زندان تکیه داد و طلسم مرگی که از انتهای چوبدستی ریموس خارج شد، مستقیما به او برخورد کرد. رزالین جلو آمد. بازوی ایزابل را گرفت و با بغض گفت:
- چرا این کارها رو میکنی؟
ایزابل دست او را پس زد و فریاد کشید.
- دهنتو ببند! من حالم از همتون بدتره!
سپس چرخید و با اشکهایی که بر روی گونههایش میغلتید به رزالین نگاه کرد. تمامی افراد حاضر در آنجا چشمانشان گرد شد زیرا هیچ کدامشان تا به حال اشکهای ایزابل را ندیده بودند.
- چیه؟ خیلی تعجبآوره وقتی اشکهای من رو میبینین؟ آره... حق دارین تعجب کنین. چون وقتی تنهایی زجه میزدم هیچکس کنارم نبود! وقتی بعد از این همه سال دوباره تونستم بفهمم زندگی چیه، افتادم تو این منجلاب... حق ندارین... حق ندارین انتظار داشته باشین خوشبختیم رو فدای یه مشت آدم ترسو مثل شماها بکنم!
دستی که با آن خنجر آلوده به خون گابریل را نگه داشته بود، بالا گرفت گفت:
- من گابریل رو کشتم... چون نابود میشد وقتی به این فکر میکرد که مقصر مرگ اسکورپیوسه... چون نمیتونستم اجازه بدم گادفری خودش رو به کشتن بده...
صدایش آرامتر شد و میلرزید.
- مگه شماها از عزیزانتون محافظت نمیکنین؟ پس چرا وقتی خواستم از کوین مراقبت کنم هیچکس کمکم نکرد؟ چرا همتون یه گوشه ایستادین و تماشا کردین که دوریا همین خنجر رو گذاشته زیر گلوم...؟
خنجر را به گوشهای انداخت و روی زانوهایش افتاد.
- شماها از من یه هیولا ساختین...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own path

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

ریموس به خاطر وضعیتی که در آن قرار گرفته بود شروع به قهقهه زدن میکند. قهقههای که در کل آن دشت سوزان پراکنده میشود.
ایزابل که از این حرکت خوشش نیامده بود بلافاصله واکنش نشان میدهد.
- چیه؟ خیال کردی تو بهتر از ما هستی؟ اگه جامون با هم عوض شده بود تو هم همین کارو میکردی.
خنده از روی لبان ریموس محو میشود و با جدیت مستقیم به چشمهای ایزابل زل میزند.
- جامون عوض شده بود؟ چشماتو باز کن ایزابل، منم همونجایی هستم که تو هستی. نه ایزابل نه. دوریا کاملا حق داشت وقتی گفت حداقل ما پشت پوستهی درستکاری مخفی نشدیم. اونا از اول موضعشون رو مشخص کردن. اما تو چی؟ اعتماد بقیه رو جلب کردی تا از پشت بهشون خنجر بزنی؟ تو حتی از اونا هم بدتری.
ریموس ناگهان احساس میکند تام دیگر دستهایش را از پشت نگرفته است، به جای آن ناگهان مشتی از طرف او نثارش میشود که باعث میشود طعم خون را در دهانش حس کند. تام با چهرهای عصبانی و دستهای مشت کرده جلویش ایستاده بود و به شدت میلرزید.
- تو حق نداری ما رو قضاوت کنی.
- اوه چرا، قضاوت میکنم تام. ترجیح میدم مثل اسکورپیوس بسوزم تا این که تن به کشتن دوستانم بدم.
ریموس دیگر دلیلی برای مقاومت نمیدید. کاملا تک افتاده بود و راهی برای فرار نداشت. حتی اگر میتوانست نجات یابد هم دیگر دوست نداشت آنها را همراهی کند. کسانی که خودشان را پشت پوستهی درستکاری مخفی کرده بودند... جملات دوریا مدام در ذهنش تکرار میشد. چقدر دردناک بود که احساس کنی یک عمر دیگران را میشناسی، در حالی که اشتباه میکردی.
ریموس نگاهش را از ایزابل و تام برمیگیرد و سرش را به سمت دیگری خم میکند تا دیگر نتواند چهرههای آنها را ببیند.
- منتظر چی هستین؟ کاری که میخواستین رو انجام بدین.
ایزابل بدون ذرهای تردید چوبدستیاش را بیرون میآورد و به سمت ریموس میگیرد.
- متاسفم ریموس. ولی چارهی دیگهای نداریم.
ریموس با شنیدن این حرف از تصمیمی که پیش از این گرفته بود منصرف میشود و دوباره به چشمهای ایزابل خیره میشود. میخواست در لحظهای که به او خیانت میکند چهرهاش را تماشا کند.
- خودتم میدونی که داری. میتونستی این انتخاب و کشتار رو به خود سالازار محول کنی. ولی بهت تبریک میگم ایزابل عزیز، خیلی خوب تبدیل به یکی از مهرههای بازیش شدی.
اشعهی سبز رنگی از انتهای چوبدستی ایزابل خارج شده و به ریموس برخورد میکند.
ایزابل که از این حرکت خوشش نیامده بود بلافاصله واکنش نشان میدهد.
- چیه؟ خیال کردی تو بهتر از ما هستی؟ اگه جامون با هم عوض شده بود تو هم همین کارو میکردی.
خنده از روی لبان ریموس محو میشود و با جدیت مستقیم به چشمهای ایزابل زل میزند.
- جامون عوض شده بود؟ چشماتو باز کن ایزابل، منم همونجایی هستم که تو هستی. نه ایزابل نه. دوریا کاملا حق داشت وقتی گفت حداقل ما پشت پوستهی درستکاری مخفی نشدیم. اونا از اول موضعشون رو مشخص کردن. اما تو چی؟ اعتماد بقیه رو جلب کردی تا از پشت بهشون خنجر بزنی؟ تو حتی از اونا هم بدتری.
ریموس ناگهان احساس میکند تام دیگر دستهایش را از پشت نگرفته است، به جای آن ناگهان مشتی از طرف او نثارش میشود که باعث میشود طعم خون را در دهانش حس کند. تام با چهرهای عصبانی و دستهای مشت کرده جلویش ایستاده بود و به شدت میلرزید.
- تو حق نداری ما رو قضاوت کنی.
- اوه چرا، قضاوت میکنم تام. ترجیح میدم مثل اسکورپیوس بسوزم تا این که تن به کشتن دوستانم بدم.
ریموس دیگر دلیلی برای مقاومت نمیدید. کاملا تک افتاده بود و راهی برای فرار نداشت. حتی اگر میتوانست نجات یابد هم دیگر دوست نداشت آنها را همراهی کند. کسانی که خودشان را پشت پوستهی درستکاری مخفی کرده بودند... جملات دوریا مدام در ذهنش تکرار میشد. چقدر دردناک بود که احساس کنی یک عمر دیگران را میشناسی، در حالی که اشتباه میکردی.
ریموس نگاهش را از ایزابل و تام برمیگیرد و سرش را به سمت دیگری خم میکند تا دیگر نتواند چهرههای آنها را ببیند.
- منتظر چی هستین؟ کاری که میخواستین رو انجام بدین.
ایزابل بدون ذرهای تردید چوبدستیاش را بیرون میآورد و به سمت ریموس میگیرد.
- متاسفم ریموس. ولی چارهی دیگهای نداریم.
ریموس با شنیدن این حرف از تصمیمی که پیش از این گرفته بود منصرف میشود و دوباره به چشمهای ایزابل خیره میشود. میخواست در لحظهای که به او خیانت میکند چهرهاش را تماشا کند.
- خودتم میدونی که داری. میتونستی این انتخاب و کشتار رو به خود سالازار محول کنی. ولی بهت تبریک میگم ایزابل عزیز، خیلی خوب تبدیل به یکی از مهرههای بازیش شدی.
اشعهی سبز رنگی از انتهای چوبدستی ایزابل خارج شده و به ریموس برخورد میکند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/6/11 21:40:56
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

هیچ چیز از انسان بعید نیست.
این جمله تکراری بود که همه حداقل یک بار شنیده بودند ولی شاید کمتر کسی آن را درک میکرد. اما این لحظه برای لوپین فرا رسیده بود. هرگز فکرش را نمیکرد که ایزابل، گابریل را بکشد. گابریل مرده بود. گابریل واقعا مرده بود.
حالا همه در سکوت به جنازه او خیره بودند. نه تنها به این علت که جنازه فردی که چند لحظه پیش زنده بود منظره وحشتناکی بود، بلکه مرگ گابریل نشان میداد نوبت نفر بعدی است. شاید هیچ کس نمیتوانست در صورت دیگری نگاه کند و خوی حیوانی که در میل محافظت از خود آمیخته بود را ببیند.
لوپین همیشه به انسانیت باور داشت.
اولین دلیلش خودش بود. هر وقت که تبدیل به گرگینه میشد، هنوز هم لوپین انسانی در زیر پوستش جریان داشت. هنوز احساس داشت و زنده بود. با خودش فکر کرد که این لحظه هم یک تبدیل دیگر است. آنها وحشت کرده بودند و هیولای درونشان بیرون آمده بود. تنها فرقشان این بود که لوپین با این تبدیلها آشنا بود. انسان درونش را گم نمیکرد. اما برای بقیه این اولین بار بود.
از روی جنازه گابریل بلند شد و نفس عمیقی کشید. برای گابریل دیر شده بود ولی شاید بقیه میتوانستند نجات پیدا کنند. لوپین میتوانست انسانیت شان را یادشان بندازد.
به سمت تام و ساکورا برگشت و گفت:
- ما نباید تسلیم بشیم... میتونیم یه راهی...
جمله اش نیمه ماند. نگاه چشمان آن دو نفر خیلی غریبه بود. مردمکهایش گشاد شده بود و بدون آنکه چیزی بگویند به لوپین خیره شده بودند. با خودش فکر کرد این همان نگاه هیولاست؟ هر وقت تبدیل میشد، او هم چنین نگاهی داشت؟ این قدر وحشتناک بود؟
حق داشتند که از او میترسیدند. او هم الان میترسید. انگار کار از گفتگو گذشته بود. باید از خودش دفاع میکرد. دستش به عادت به سمت جیبش رفت که چوبدستیش را بیرون بکشد. چوبدستی اش...
با وحشت به سمت ایزابل که پشت سرش ایستاده بود برگشت. ایزابل چوبدستی اش را گرفته بود که گابریل را مداوا نکند.
-چوبدستیمو بده من!
ایزابل حرکتی نکرد و به جای لوپین، به ساکورا و تام نگاه کرد. ساکورا یک قدم جلو آمد و گفت:
-کوین خیلی بچه است... نمیتونم یه بچه رو بکشم... چاره ایی نیست... بهرحال تو گرگینه ایی... یه جورایی آدم نیستی...اینجوری راحتتره...
لوپین یک قدم عقب رفت. باورش نمیشد. در تمام عمرش، فکر میکرد که گرگینه بودنش چیز وحشتناکی است که بقیه را می ترساند، نه اینکه ضعفی باشد که او را بکشد. دوباره نگاهی به ایزابل کرد. ایزابل چاقوی خونی را به سمت ساکورا گرفته بود.
دیوانه....دیوانه شده بودند. سالازار آخر سر دیوانه شان کرده بود. به سمت چپ برگشت که فرار کند. باید اول از آنها دور میشد و بعد فکر میکرد که چه کند...
هنوز اولین قدم را برنداشته بود که چیزی محکم او را گرفت و نگه داشت. تام بود. ولی تام مگر کنار ساکورا نبود؟ کی به کنار او رسیده بود؟
- ولم کن تام! شماها دیوانه شدین!
اما تام او را رها نکرد.
حالا لوپین میدانست دیگر تام آنجا نیست.
ساکورا یا ایزابل هم آنجا نبودند.
دورش فقط هیولا بود. فقط هیولا.
این جمله تکراری بود که همه حداقل یک بار شنیده بودند ولی شاید کمتر کسی آن را درک میکرد. اما این لحظه برای لوپین فرا رسیده بود. هرگز فکرش را نمیکرد که ایزابل، گابریل را بکشد. گابریل مرده بود. گابریل واقعا مرده بود.
حالا همه در سکوت به جنازه او خیره بودند. نه تنها به این علت که جنازه فردی که چند لحظه پیش زنده بود منظره وحشتناکی بود، بلکه مرگ گابریل نشان میداد نوبت نفر بعدی است. شاید هیچ کس نمیتوانست در صورت دیگری نگاه کند و خوی حیوانی که در میل محافظت از خود آمیخته بود را ببیند.
لوپین همیشه به انسانیت باور داشت.
اولین دلیلش خودش بود. هر وقت که تبدیل به گرگینه میشد، هنوز هم لوپین انسانی در زیر پوستش جریان داشت. هنوز احساس داشت و زنده بود. با خودش فکر کرد که این لحظه هم یک تبدیل دیگر است. آنها وحشت کرده بودند و هیولای درونشان بیرون آمده بود. تنها فرقشان این بود که لوپین با این تبدیلها آشنا بود. انسان درونش را گم نمیکرد. اما برای بقیه این اولین بار بود.
از روی جنازه گابریل بلند شد و نفس عمیقی کشید. برای گابریل دیر شده بود ولی شاید بقیه میتوانستند نجات پیدا کنند. لوپین میتوانست انسانیت شان را یادشان بندازد.
به سمت تام و ساکورا برگشت و گفت:
- ما نباید تسلیم بشیم... میتونیم یه راهی...
جمله اش نیمه ماند. نگاه چشمان آن دو نفر خیلی غریبه بود. مردمکهایش گشاد شده بود و بدون آنکه چیزی بگویند به لوپین خیره شده بودند. با خودش فکر کرد این همان نگاه هیولاست؟ هر وقت تبدیل میشد، او هم چنین نگاهی داشت؟ این قدر وحشتناک بود؟
حق داشتند که از او میترسیدند. او هم الان میترسید. انگار کار از گفتگو گذشته بود. باید از خودش دفاع میکرد. دستش به عادت به سمت جیبش رفت که چوبدستیش را بیرون بکشد. چوبدستی اش...
با وحشت به سمت ایزابل که پشت سرش ایستاده بود برگشت. ایزابل چوبدستی اش را گرفته بود که گابریل را مداوا نکند.
-چوبدستیمو بده من!
ایزابل حرکتی نکرد و به جای لوپین، به ساکورا و تام نگاه کرد. ساکورا یک قدم جلو آمد و گفت:
-کوین خیلی بچه است... نمیتونم یه بچه رو بکشم... چاره ایی نیست... بهرحال تو گرگینه ایی... یه جورایی آدم نیستی...اینجوری راحتتره...
لوپین یک قدم عقب رفت. باورش نمیشد. در تمام عمرش، فکر میکرد که گرگینه بودنش چیز وحشتناکی است که بقیه را می ترساند، نه اینکه ضعفی باشد که او را بکشد. دوباره نگاهی به ایزابل کرد. ایزابل چاقوی خونی را به سمت ساکورا گرفته بود.
دیوانه....دیوانه شده بودند. سالازار آخر سر دیوانه شان کرده بود. به سمت چپ برگشت که فرار کند. باید اول از آنها دور میشد و بعد فکر میکرد که چه کند...
هنوز اولین قدم را برنداشته بود که چیزی محکم او را گرفت و نگه داشت. تام بود. ولی تام مگر کنار ساکورا نبود؟ کی به کنار او رسیده بود؟
- ولم کن تام! شماها دیوانه شدین!
اما تام او را رها نکرد.
حالا لوپین میدانست دیگر تام آنجا نیست.
ساکورا یا ایزابل هم آنجا نبودند.
دورش فقط هیولا بود. فقط هیولا.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:58
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

همه انسان هایی که می گویند از مرگ نمی ترسند، یک مشت دروغگو اند!
هرکسی در وجود خودش به نوعی از مرگ می ترسد و تمایل به زندن ماندن دارد. حتی آن دسته از افرادی که خودکشی می کنند! تمایل به بقا و زنده ماندن، آنجایی زیاد می شود که انسان در مواجه با خطری کشنده یا تهدیدی مرگبار قرار می گیرد. آن وقت است که می خواهد با تمام وجود خود به زندگانی ای که فکر می کرد ناچیز است چنگ بزند تا طلوعی دیگر را ببیند، روز دیگری را تجربه کند و دوباره از شنیدن صدای تپش قلب خود لذت ببرد.
اما گاهی وقت ها، تلاش برای بقا، منجر به بقا نمی شود. این موضوع را گلادیاتورهای بازی سالازار به خوبی فهمیده بودند. اگر کسی را نمی کشتند، خودشان توسط دیگران کشته می شدند. و حتی اگر از دست دیگران هم جان خود را نجات میدادند، شکارچی بزرگتری آن بالا نشسته بود تا شکارشان کند.
- ایزابل تو چی کردی؟
ایزابل به سبب مرگخوار بودن این موضوع را به خوبی میدانست. میدانست که یک جادوگر سیاه، اگر تهدید به مرگ کند، قطعا عملیش می کند و هیچ رحم و شفقتی در کار نخواهد بود. پس باید تلاش می کرد تا با قربانی کردن یک نفر، جان دیگر عزیزانش را نجات دهد.
- کاری که لازم بود رو انجام دادم.
- این کار لازم...
- لازم بود! به نظرت چه راه دیگه ای غیر از این وجود داشت آقای لوپین؟
ریموس لوپین خشم ایزابل را درک می کرد اما وجدانش اجازه نمیداد با قتل گابریل موافقت کند. او بالای سر دخترک زانو زده بود و سعی داشت مداوایش کند. خونریزی گابریل بسیار شدید بود و به روش های مشنگی نمی شد زخمش را بست. ریموس چوبدستی اش را بالا آورد تا بلکه با کمک طلسمی بتواند درد را کمتر کند، اما چوبدستی اش توسط کسی از دستانش ربوده شد.
- نمیتونم بذارم نجاتش بدی لوپین. اگه اون زنده بمونه همه ما میمیریم!
جمله ایزابل شاید عملا بی معنی به نظر می رسید. هر کسی در زندگی اش بالاخره باید روزی می مرد و مرگ او، ربط مستقیمی به نجات دادن یا ندادن جان دیگران نداشت. اما این بار اوضاع فرق می کرد. بازی به بیرحمانه ترین حالت ممکن طراحی شده بود و مرگ دیگران جان تو را نجات میداد.
- کاری نکن که تو رو هم باهاش بفرستم اون دنیا!
ایزابل چوبدستیش را به سمت ریموس نشانه رفته و با چشمانی بی روح به او زل زده بود. در چمشانش، اثری از علاقه به زنده ماندن و محافظت از گادفری دیده می شد که ریموس را به وجد آورد. عشق چه کارها که نمی توانست بکند!
- قرمزه... رنگش قرمزه...
صدای زمزمه های لالایی وار گابریل که بی حال روی زمین دراز کشیده بود، به گوش می رسید. حالا هم داشت به دستانش که به خون خودش آغشته شده بود نگاه می کرد.
- الستور... الستور قرمز... دوست داره.
بریده بریده صحبت می کرد و روی لبانش لبخند بی جانی نشسته بود.
- اگه... برم بهشت... میتونه پید... ام کنه؟... الستور... می.. میاد دنبا...لم؟
بغض راه گلوی همه شان را سد کرده بود. رزالین، روندا را در آغوش کشیده و سرش را به سینه خود چسبانده بود تا چیزی نبیند. تام و ساکورا هم پشتشان را به گابریل کرده بودند و تلاش می کردند مانع جاری شدن اشک هایشان شوند. گادفری کوین نیمه هشیار را بغل کرده و همراه او زیر ردا رفته بودند تا از نور خورشید در امان باشند.
تنها لوپین و ایزابل بالای سر گابریل بودند.
- گابریل... متاسفم... من چاره دیگه ای نداشتم...
-نه... اشکا...لی... نداره. من.. دارم میرم... پی.. پیش رنگین... کمون... فقط الستور... تنها... می...مونه.
- مطمئن باش الستور حتما میاد دنبالت. مطمئن باش!
ریموس دیگر نتوانست تحمل کند و بغضش ترکید. دختر پاک و معصومی که همه خیلی دوستش داشتند حالا داشت از میانشان می رفت و حتی دم مرگ هم خوش خیال بود و راجع به رنگین کمان حرف میزد. هیچکس حرکتی برای نجاتش نزد. البته نه اینکه از دستش کاری برنیاید، بلکه همه ته دلشان از اینکه بمیرند می ترسیدند. همه ته دلشان خودخواه شده بودند!
- ال... بیا... دنبالم... الستور...
آخرین چیزی که از دهان گابریل خارج شد، نام الستور بود. بعد از آن دیگر هیچ صدایی به گوش نرسید و همه فهمیدند دخترک دار فانی را وداع گفته. لحظه ای بعد دوباره رعشه ای به جان همگان افتاد و جریان شدیدی از بدنشان عبور کرد.
جیغ و داد همگی به هوا برخاست با این حال دیگر دستشان آمده بود که این کار سالازار برای دروغ سنجی است.
او می خواست واقعا از مرگ گابریل مطمئن شود. وقتی هم که دید گابریل با آن شدت شوک تکانی نمی خورد، خیالش راحت شد و دست از شکنجه برداشت.
حالا نوبت قربانیان گریفیندور و هافلپاف بود!
هرکسی در وجود خودش به نوعی از مرگ می ترسد و تمایل به زندن ماندن دارد. حتی آن دسته از افرادی که خودکشی می کنند! تمایل به بقا و زنده ماندن، آنجایی زیاد می شود که انسان در مواجه با خطری کشنده یا تهدیدی مرگبار قرار می گیرد. آن وقت است که می خواهد با تمام وجود خود به زندگانی ای که فکر می کرد ناچیز است چنگ بزند تا طلوعی دیگر را ببیند، روز دیگری را تجربه کند و دوباره از شنیدن صدای تپش قلب خود لذت ببرد.
اما گاهی وقت ها، تلاش برای بقا، منجر به بقا نمی شود. این موضوع را گلادیاتورهای بازی سالازار به خوبی فهمیده بودند. اگر کسی را نمی کشتند، خودشان توسط دیگران کشته می شدند. و حتی اگر از دست دیگران هم جان خود را نجات میدادند، شکارچی بزرگتری آن بالا نشسته بود تا شکارشان کند.
- ایزابل تو چی کردی؟
ایزابل به سبب مرگخوار بودن این موضوع را به خوبی میدانست. میدانست که یک جادوگر سیاه، اگر تهدید به مرگ کند، قطعا عملیش می کند و هیچ رحم و شفقتی در کار نخواهد بود. پس باید تلاش می کرد تا با قربانی کردن یک نفر، جان دیگر عزیزانش را نجات دهد.
- کاری که لازم بود رو انجام دادم.
- این کار لازم...
- لازم بود! به نظرت چه راه دیگه ای غیر از این وجود داشت آقای لوپین؟
ریموس لوپین خشم ایزابل را درک می کرد اما وجدانش اجازه نمیداد با قتل گابریل موافقت کند. او بالای سر دخترک زانو زده بود و سعی داشت مداوایش کند. خونریزی گابریل بسیار شدید بود و به روش های مشنگی نمی شد زخمش را بست. ریموس چوبدستی اش را بالا آورد تا بلکه با کمک طلسمی بتواند درد را کمتر کند، اما چوبدستی اش توسط کسی از دستانش ربوده شد.
- نمیتونم بذارم نجاتش بدی لوپین. اگه اون زنده بمونه همه ما میمیریم!
جمله ایزابل شاید عملا بی معنی به نظر می رسید. هر کسی در زندگی اش بالاخره باید روزی می مرد و مرگ او، ربط مستقیمی به نجات دادن یا ندادن جان دیگران نداشت. اما این بار اوضاع فرق می کرد. بازی به بیرحمانه ترین حالت ممکن طراحی شده بود و مرگ دیگران جان تو را نجات میداد.
- کاری نکن که تو رو هم باهاش بفرستم اون دنیا!
ایزابل چوبدستیش را به سمت ریموس نشانه رفته و با چشمانی بی روح به او زل زده بود. در چمشانش، اثری از علاقه به زنده ماندن و محافظت از گادفری دیده می شد که ریموس را به وجد آورد. عشق چه کارها که نمی توانست بکند!
- قرمزه... رنگش قرمزه...
صدای زمزمه های لالایی وار گابریل که بی حال روی زمین دراز کشیده بود، به گوش می رسید. حالا هم داشت به دستانش که به خون خودش آغشته شده بود نگاه می کرد.
- الستور... الستور قرمز... دوست داره.
بریده بریده صحبت می کرد و روی لبانش لبخند بی جانی نشسته بود.
- اگه... برم بهشت... میتونه پید... ام کنه؟... الستور... می.. میاد دنبا...لم؟
بغض راه گلوی همه شان را سد کرده بود. رزالین، روندا را در آغوش کشیده و سرش را به سینه خود چسبانده بود تا چیزی نبیند. تام و ساکورا هم پشتشان را به گابریل کرده بودند و تلاش می کردند مانع جاری شدن اشک هایشان شوند. گادفری کوین نیمه هشیار را بغل کرده و همراه او زیر ردا رفته بودند تا از نور خورشید در امان باشند.
تنها لوپین و ایزابل بالای سر گابریل بودند.
- گابریل... متاسفم... من چاره دیگه ای نداشتم...
-نه... اشکا...لی... نداره. من.. دارم میرم... پی.. پیش رنگین... کمون... فقط الستور... تنها... می...مونه.
- مطمئن باش الستور حتما میاد دنبالت. مطمئن باش!
ریموس دیگر نتوانست تحمل کند و بغضش ترکید. دختر پاک و معصومی که همه خیلی دوستش داشتند حالا داشت از میانشان می رفت و حتی دم مرگ هم خوش خیال بود و راجع به رنگین کمان حرف میزد. هیچکس حرکتی برای نجاتش نزد. البته نه اینکه از دستش کاری برنیاید، بلکه همه ته دلشان از اینکه بمیرند می ترسیدند. همه ته دلشان خودخواه شده بودند!
- ال... بیا... دنبالم... الستور...
آخرین چیزی که از دهان گابریل خارج شد، نام الستور بود. بعد از آن دیگر هیچ صدایی به گوش نرسید و همه فهمیدند دخترک دار فانی را وداع گفته. لحظه ای بعد دوباره رعشه ای به جان همگان افتاد و جریان شدیدی از بدنشان عبور کرد.
جیغ و داد همگی به هوا برخاست با این حال دیگر دستشان آمده بود که این کار سالازار برای دروغ سنجی است.
او می خواست واقعا از مرگ گابریل مطمئن شود. وقتی هم که دید گابریل با آن شدت شوک تکانی نمی خورد، خیالش راحت شد و دست از شکنجه برداشت.
حالا نوبت قربانیان گریفیندور و هافلپاف بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: یکشنبه 31 خرداد 1405 09:45
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260

گابریل به میلههای زندان تکیه داده بود زیر لب فقط یک جمله را تکرار میکرد.
_ تقصیر من بود...
اشکهایش مرواریدهای براقی بودند که روی گونههای رنگ پریدهاش میغلتیدند اما این گریهها برای توصیف وحشت و دردی که درونش جریان داشت کافی نبود.
لبخند زدن از یاد تک به تکشان پر کشیده بود و نگاهشان سرشار از درماندگی بود.
کوین در آغوش ایزابل نشسته و سرش را به سینهی او تکیه داده بود. حتی کودکی به خردسالی کوین، دیگر توانی برای بیقراری کردن نداشت. بیشتر وزن او روی دست آسیب دیدهی ایزابل افتاده بود ایزابل بیش از این نمیتوانست درد را تحمل کند. بنابراین با سر به گادفری اشاره کرد که کوین را از آغوشش جدا کند.
گادفری جلو آمد و کوین را بغل کرد.
_ ایزابل... حالت خوبه؟
ایزابل پوزخند زد و از جا بلند شد.
_ به لطف دوریا الان واقعا عالیم...!
هنگامی که از جا بلند شد، چشمش به خنجری دوخته شد که دوریا از خود به جای گذاشته بود. نگاهش بین خنجر و گابریل جا به جا شد.
در این بازی، عدالتی وجود نداشت.
اجازه نمیداد گادفری با داوطلب شدن، قربانی این ماجرای کثیف شود.
خم شد و در حالی که دستانش میلرزید، خنجر را در دست گرفت و پنهان کرد.
_ گابریل... بیا اینجا.
گابریل سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و با چشمانی اشک آلود به به آغوش باز ایزابل نگاه کرد. نیاز داشت در آن لحظه کسی به او دلداری بدهد، پس به سوی ایزابل دوید.
ایزابل سرش را نوازش کرد و در گوشش حرف زد.
_ هیچی تقصیر تو نیست گابریل... ولی... لطفا من رو ببخش.
خنجر را در کمرش فرو کرد.
_ تقصیر من بود...
اشکهایش مرواریدهای براقی بودند که روی گونههای رنگ پریدهاش میغلتیدند اما این گریهها برای توصیف وحشت و دردی که درونش جریان داشت کافی نبود.
لبخند زدن از یاد تک به تکشان پر کشیده بود و نگاهشان سرشار از درماندگی بود.
کوین در آغوش ایزابل نشسته و سرش را به سینهی او تکیه داده بود. حتی کودکی به خردسالی کوین، دیگر توانی برای بیقراری کردن نداشت. بیشتر وزن او روی دست آسیب دیدهی ایزابل افتاده بود ایزابل بیش از این نمیتوانست درد را تحمل کند. بنابراین با سر به گادفری اشاره کرد که کوین را از آغوشش جدا کند.
گادفری جلو آمد و کوین را بغل کرد.
_ ایزابل... حالت خوبه؟
ایزابل پوزخند زد و از جا بلند شد.
_ به لطف دوریا الان واقعا عالیم...!
هنگامی که از جا بلند شد، چشمش به خنجری دوخته شد که دوریا از خود به جای گذاشته بود. نگاهش بین خنجر و گابریل جا به جا شد.
در این بازی، عدالتی وجود نداشت.
اجازه نمیداد گادفری با داوطلب شدن، قربانی این ماجرای کثیف شود.
خم شد و در حالی که دستانش میلرزید، خنجر را در دست گرفت و پنهان کرد.
_ گابریل... بیا اینجا.
گابریل سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و با چشمانی اشک آلود به به آغوش باز ایزابل نگاه کرد. نیاز داشت در آن لحظه کسی به او دلداری بدهد، پس به سوی ایزابل دوید.
ایزابل سرش را نوازش کرد و در گوشش حرف زد.
_ هیچی تقصیر تو نیست گابریل... ولی... لطفا من رو ببخش.
خنجر را در کمرش فرو کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own path

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج